<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahdi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdif80</link>
        <description>دیشب دردامو ریختم تو دریا نهنگا خودکشی کردن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:02:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/84268/avatar/K8RNr0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahdi</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdif80</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من لاریجانی رو از نزدیک دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D9%85%D9%86-%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-daticaklxirm</link>
                <description>شده . حتم دارم سر پا شدن همه ی اینها تا ماه ها زمان خواهد برد ...چند روزی میشه که از خوابگاه خارج شدم و اومدم شهر خودمون . با اینکه تا 29 اسفند وقت داشتم ولی 11 اسفند بار و بستم و عازم ترمینال شدم .برای اولین بار دیگه از تهران خوشم نمیومد . ولی همزمان دلم میسوخت از این شکل رفتن . به زور . اجبار . جونمو بردارم فرار کنم . .نمیدونم چرا تا اومد زندگیم پا بگیره کسب و کارم جون بگیره . درآمد بالا رو تجربه کنم باید مهم ترین اتفاقات تاریخ ایران بیوفته . دیشب شبکه خبر روشن بود و من توی اتاق خودم داشتم گوشیمو زیر و رو میکردم که یهو قالیباف یه حرف عجیبی زد . گفت برای ما هیچ تهدیدی وجود نداره . هرچی هست فرصته . حالا یا این فرصت ریسکش بالاست یا پایینه . یه جرقه ای زد تو ذهنم . با خودم گفتم . چرا من باید جای تبدیل کردن به فرصت بشینم گوشه اتاق و فکر و خیال هوار شه رو سرم ؟ به هر حال منم روزای خوب کم نداشتم . میخوام زبان شروع کنم . نقاشی یاد بگیرم و کلاس پیانو برم .اون تایمی که من دانشجو بودم در قم یک شب از سر تفنن رفتم حرم و داخل صحن امام رضا نشستم روی یک از سکوها . جمعیت زیادی اونجا بود که یهو چشمم خود به لاریجانی و دوتا محافظاش . کسی حواسش بهش نبود . خیلی بی سر و صدا اومد بالاسر یه قبری فاتحه خوند و رفت . من بیشتر از این شوکه بودم که کسی رو دارم در چند قدمی میبینم که یه ایران بهش ارادت داره و اینجوری جمعیت اومده برای تشیع جنازش .گفتم قم ... چقد دلم واسه پردیسان تنگ شده .</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجاوز به من در خوابگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-atfkhczfojud</link>
                <description>طبق روال همه چیز داشت درست پیش میرفت . در آمدم خوب بود و یواش یواش مستقل شده بودم از خانواده . برای چند برند کار میکردم و خدارو شکر ... اما اینترنت قط شد ... همه چیز تاریک شد . پس اندازم رو هم تموم کردم و یواش یواش سایه قطع اینترنت بعد از دو هفته روی زندگی من هم تاثیرشو گذاشت . شروع کردم صرفه جویی کردن توی هزینه های زندگیم . یواش یواش کم کردم و این رویه باید تا روزی ادامه پیدا کنه که ایترنت به حالت عادی برگرده و برند ها جرعت کنند داخل فضای مجازی فعالیت کنند .تجاوزتخت پشت سر من مردی است میانسال که خرجش رو بچه هاش میدن . یک پسر هم سن من و یک دختر که تازه ازدواج کرده . زمانی که با بچه هاش تماس میگرفت میشنیدم که میگفت امروز غذا نخوردم . و اونا هم 150 تومن براش زدن و اون سریع رفت سر خیابون و جنس گرفت و برگشت خوابگاه و منتظر شدن تا من که آخرین نفر اتاق بودم برم و اون هم شروع کنه به کشیدنش . پسرش پیک اسنپ بود . مدت ها پیش من ساعت 3 نیمه شب از خواب بیدار شدم و دیدم که یه چیزی داره روی دستم حرکت میکنه و توی حالت خلسه بودم و زیاد چیزی رو متوجه نمیشدم ولی یواش یواش که بیدار شدم و بازم در حالت بیهوشی بودم فهمیدم این مرد میانسال دستم رو لمس میکنه و میبوسه . من در حالت خلسه طوری ام که انگار بختک افتاده روم .. نمیتونم هیچ هرکتی انجام بدم .. میخواستم بلند بشم و سرش داد بزنم ولی نمیشد و نمیشد و نمیشد . صبح یهو یادش افتادم و گفتم شب که بیاد حتما یه دعوای درست حسابی شروع میکنم باهاش . شب من زود تر رسیدم خوابگاه و از خستگی زیاد خوابم برد . نیمه های شب بیدار شدم و حس کردم دستام و انگشتام تا ته توی دهنشه . دندون نداشت و لثه هاشو روی دستام حس میکردم . .بازم نشد بلند بشم . صبح ک شد بازم زود تر رفتم سر کار و عصر ک برگشتم دیدم خوابیده . گفتم وقتی بیدار شد و بقیه بچه ها هم اومدن توی جمع بهش میگم .وسط اتاق خوابم برد و دمر افتادم روی قالی . توی حالت خلسه فهمیدم چیزی داره لبمو میبوسه . گردنمو میبوسه . زیاد طول نکشید که سنگینی بدنش رو روی خودم حس کردم . بلند شدم . کوبیدم توی سرش و داد بیداد کردم . گفت تورو خدا نرو به کسی بگو . من وامم آخر ماه جور میشه و میرم . از لحاظی آدم دلرحمی ام ولی نتونستم خودمو کنترل کنم و به مسئول خوابگاه گفتم و اون دوتا اومدن داخل اتاق . تازه دوتا از بچه ها رسیده بودن. بیرونشون کردن و درو بستن . زد تو سینه اش و گفت وسایلتو جم کن برو بیرون . گفت بزار بچه ام 9 شب میرسه اونا میگفتن نه همین الان . حالم خوب نبود . شاید از این کثافت حالم بهم میخوره که جلوم داشت وسیله هاشو جمع میکرد . یواش یواش کل اتاق و بعدم کل خوابگاه فهمیدن . سنگینی نگاهشونو حس میکنم .</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 23:52:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با سرکوبگران تماس گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-uhklbrv97u0g</link>
                <description>بعد از مدت ها میتونم براتون بنویسم . دوباره . باید بگم از اتاق 6 تخته بیرون انداخته شدم . و به اتاق ده تخت منتقل شدم . داستان از اینجا شروع میشه که من واقعا با همه دوست بودم و میگفتیم و میخندیدیم ولی اونها یواش یواش شروع کردن بهم بی احترامی کردن . مدل من اینطوریه ک اگه کسی بهم توهین کنه سکوت میکنم . بار بعدی هم سکوت . ده بار بعدی هم سکوت ولی بار یازدهم ممکنه توی خواب خفش کنم یا به قصد کشت بزنمش . یکی از اونا پسر 21ساله ای بود که خیلی میخواست بگه من ادم اجتماعی هستم و به هر چرت و پرتی میخندید . یه خنده ی مصنوعی و تو دماغی . تخت پایینش یه حرومزاده ای از قم بود . مرد چهل و خورده ای سال با زن و بچه که مدام سعی داشت باهام سر بحث جنسی باز کنه . این آدم مثل همه ی قمی های بی آبرو مدام سعی داشت همه چیز رو تمسخر کنه و حتی شهر من رو . تخت پایین من پسری بود ک یکسال از خودم بزرگ تر بود . عاشق بحث های سیاسی . شبها تا دیر وقت اون حرف میزد . اون یکی مرتب میخندید . اونم ک شهر منو تمسخر میکرد . چند روز دیگه با پلیس تماس میگیرم و گزارششو میدم . نمیدونم . مثلا میگم داره با حرفاش خوابگاه رو تحریک به بیرون اومدن میکنه . اینبار دیگه برام مهم نیست زن و بچه داره یا نه . ممکنه از این اتفاق فیلم و عکس هم بگیرم که به اشتراک میزارم . با مدیر خوابگاه صحبت کردم و من رو به ده تخت منتقل کرد . زیاد ازت تعریف خوبی نشنیده بودم واسه همین کاملا نا راضی بودم و. سه مرد میانسال در اتاق ماست . یک شب ساعت حدود سه نیمه خواب بودم که دیدم کسی داره دستمو ماساژ میده . بعد از مچ تا آرنج داره میبوسه و دوباره ماساژ میده . بله . مرد میانسال و زن و بچه دار تخت کناریم بود . با مدیر خوابگاه مطرح کردم و گفت بار بعدی بگو تا درجا بندازمش تو خیابون ولی با لحن عصبی و نزدیک به فریاد . نمیدونم چرا بعضیا اصرار دارن خودشونو بدبخت تر کنن.حس میکنم عصبی شدم . توی این مدت اتفاقای عجیبی واسم افتاده که قبل از اینکه از خوابگاه برم باید تلافی کنم .باور کن من ادم بدی نیستم ولی نمیدونم چرا وقتی بد میشم بی رحم ترین آدم روی زمین میشم . حاضرم توی خواب چاقو فرو کنم توی شکم اون قمی . شایدم بعدش نوبت خودم . چقدر آمال و آرزو داشتم واسه تهرانم . تازه خوابگاه رفته بودم دیده بودم که واسه این قطعی اینترنت کلا درآمدم مختل شد و مجبور به تمدید شدم . دلم نمیخواد تماس بگیرم و دروغ بگم و یه خانواده رو بدبخت کنم ولی وقتی طرف شعور صحبت نداره دیگه چیزی نمیفهمم .چند روز دیگه باید برم قم واسه کارای فارق التحصیلی . موهامو کوتاه کردم و تیشرت جدید خریدم .در ده تخت جدید یکی از اون مرد های میانسان وام 150میلیونی میخواد بگیره و لنگ ضامنه تا بره پول پیش خونه کنه و مدام شبها پشت سر من زمزمه میکنه ای خدا ... مردم . .ای خدا . . تخت کناری مسئول خرید یک دندانپزشکه و اون یکی ادعا میکنه در زمان جنگ خلبان بوده که خب کسی باور نمیکنه . خیلی حرف میزنههههنمیدونم من کم طاقتم یا واقعا زیاد حرف میزنه ....شاید روزی تصمیم جدی به فرار بگیرم</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 11:35:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بااعتراضات مخالفم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%85-xkw9ptnhh1y0</link>
                <description>دقیقا دو روز بعد از تولد من اعتراضات شروع شده . امشب 17 دیماهه پریشب وقتی از مترو اومدم بیرون دیدم نیروهای یگان خیابان را گرفته اند و منم کنار پیاده رو ایستادم تا پیام هامو چک کنم که دیدم دو نفرشون اومدن سمتم . گفتن برو داخل گالریت . شوکه بودم . وارد گالری شدم . زیر رو رو کرد و بهم گفت برو اینجا واسه خودت دردسر درست نکن و منم رفتم . من ارزشی نیستم . کیه که نخواد مملکتش درست باشه کیه که نخواد قیمت ها پایین بیاد ولی نمیدونم چرا با این اعتراضات موافق نیستم . هرساله داره اعتراضات میشه و ما چند تا جوون از دست میدیم و یکماه بعد برمیگردیم سر خونه زندگیمون اینجا کی باخت ؟ جون اون جوانی که پدر و مادرش خون دل خوردن تا قد کشیدنشو دیدن . اگه به دموکراسی اعتقاد دارین منم میخوام نظرمو بگم و اون اینه که تا وقتی اسلحه دست اون باشه تو با سنگ نمیتونی بری جلو و عملا اگه اعتقادت اینه که همه بریم برای ایران تو داری وارد بازی رولت روسی میشی . قرعه کشی برای خودکشی . نمیدونم راه حلش چیه ولی میدونم راهش دست خالی جلو رفتن نیست . تو میگی من از جونم میترسم . خب آره کیه که نترسه ؟ منی ک این همه فلاکت کشیدم تا لیسانس بگیرم و آینده ای واسه خودم تصور کردم چطوری بیام به خیابون و جلوی عده ای شعار بدم که به راحتی باتوم رو جا میدن توی جمجمه و گلوله رو توی قلبت . امروز داخل مترو بودم . مادری با پسر حدود 5ساله اش جلوی من بودن . پسرش وقتی دید من دارم ریلز اسکرول میکنم اومد کنارم . قطار حرکت های زیادی داشت و حسی خوبی داشتم وقتی دستای کوچیکش رو گذاشته روی دستم که مبادا بیوفته . وقتی هم پیاده شدن برگشت جلوی درب قطار و برام دست تکون داد و رفت . چه دنیای باحالی داشت وقتی خودش داشت روی صفحه ی تبلتم ریلز بالا پایین میکرد . چرا الان آخه ؟ الان که تازه اومدم تهران . چند تا مشتری گرفتم . کارت ویزیت و تراکت چاپ کردم . نه . الان وقتش نبود .امروز از مترو که میخواستم بیام بالا دیدم دوتا  دختر نشستن روی پله های ورد و خروج اصلی مترو  و دارن صحبت میکنن . اینجا بود ک فهمیدم ما در حد جمهوری اسلامی هم نیستیم وقتی اینا بدون توجه و شعور اینجا میشینن و اگه مردی بهشون حرف بزنه داد و هوار میکنن و پشت سرشون پسرای هول واسه حق نداشته شون بلند میشن و اعتراض میکنن . شعور ما هنوز به آزادی نرسیده امروز برج میلاد بودم . واسه تهران کلی آرزو های خوب کردم . همچنین واسه این برج زیبا .بهترین ها برای هممون </description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 21:46:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای دعوای من در مترو</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-o94uwd5l6eo2</link>
                <description>بلا نسبت  بعضیا هنوز سوار مترو نشدید بفهمید چه مردم بیشعوری داریم . هل میدن تو صف میزنن و حتی یه جاهایی طلبکارت میشن چند روز پیش مترو بودم و میخواستم خط عوض کنم . واگن کاملا پر شده بود و به سراغ واگن بعدی رفتم . اون هم پر شده بود صبح کردم تا سوت در مترو به صدا در بیاد و تا در اومد همه رو هل دادم و خودم رو جا کردم داخل . میدونم اینم یک نمونه از بیشعوری من ولی باور کن راهی جز این نداشتم اون تایم شب . رسیدیم به یک ایستگاهی که افراد آخر واگن میخواستن پیاده بشن . منم به ناچار پیاده شدم و تا همه پیاده شدن و خواستم سوار بشم پیرمردی زد توی صف و زود تر سوار شد و تقریبا دیگه جای من نشد . عصبی شده بودم و خوب به مغزم نرسید پالتوی پیرمرد رو گرفتم و پرتش کردم بیرون .همه داشتن نگاه میکردن . پیرمرد با عینکش پخش زمین شده بود . رفتم کمک کردم عینکش رو بهش دادم . یه نفر منو از پشت گرده بود . نفهمیدم کی بود ولی صدا ها اینطوری بود که عه عه بزرگترته . خانومه میگفت خجالت بکش جای پدر پزرگته . پیرمرد رو بلند کردن نشوندن روی صندلی . همه به من میگفتن بی فرهنگ واسه یه جا این بنده خدارو به این حال در آوردی ؟ خب من چطوری بهشون میگفتم خودش خجالت نکشید توی صف زد ؟ اما سکوت کرده بودم و سوار شدم . تا مقصدم همه طوری نگام میکردن انگار پدرشونو کشته بودم .شب یلدا شب یلداتون پس پس مبارک . شب یلدای من اینطوری بود ک رفتم بیرون واسه خودم خرید کنم یکم . اول رفتم یه رستوران خوب و یه غذای خوب خوردم و بعدشم رفتم شیرینی فروشی و اون چیزایی که همیشه از پشت ویترین میدیدم رو خریدم . مدتیه سعی کردم با خودم حال کنم و خودم رو بیشتر دوست داشته باشم . به کسی اصرار نکنم باهام بیاد بیرون که بهم خوش بگذره . خودم سعی میکنم حال خودم رو خوب کنم چون بارها شده که طرف باهام بیرون اومده و تا هفته ها بعد منت سرم گذاشته که بار بعدی نمیام بیرون یا من که باهات بیرون اومدم دیگگههههجمعه ها در برج میلاداز بچگی این برج رو دوست داشتم و همیشه راجبش تحقیق میکردم و میخوندم . حالا هم که چند کیلومتریمه از روزی که اومدم تا امروز هر جمعه برج رفتم و دیدمش . کار خاصی هم نمیکنم یه جای چمن خیلی خوب واسم پیدا کردم که هنوز کسی نمیدونه اون کجاست . میرم میشینم اونجا و بالای سرم برجه و جلوم ویوی تهران . آخه چقدر این تهران دوست داشتنیه .نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه ....</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 19:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه من ازکار در تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-yvjacunc7rdn</link>
                <description>یک هفته ای میشه که در یک کلینیک پروتز مو مشغول به کار شدم و کارای رسانه شونو انجام میدم . سه روز در هفته میرم و حقوقش بد نیست . بالا شهره . داخل شریعتی و یک برج بلد که وقتی وارد محل کار میشم ویوی کامل بالا شهر تهران رو داره . دیروز روز سوم کاریمو گذروندم . کلینیک کار زیبایی آقایون انجام میده و من کنار میز منشی میشینم ولی دوتامون یک جا هستیم . تا دیروز کسی رو استخدام نکرده  بود ولی دیروز یه نفر کنارم نشسته بود . یه دختر بود . تنها جایی که از تبعیض جنسیتی به شدت تعجب کردم همون دیروز بود .کارمندایی که حتی اطراف میز ما هم پیداشون نمیشد یکی یکی اومدن .. -خانوم قهوه . چایی میل دارید ؟+بله لطفا یک چایی-بله حتمایکم بعد من رفتم خارج از برج که ناهار بگیرم . ناهار رو خوردم و برگشتم بالا و با صحنه ی عجیبی مواجه شدم . همه ی پسرا از غذا هایی که از خونه آورده بودن هر کدوم چند قاشق داخل بشقاب ریخته بودن و براش روی میز گذاشته بودن . من چیکار میکردم ؟حتی یک کلمه هم با دختر صحبت نکردم . هرچی ازم میپرسید بی حوصله جواب دادم . نه اینکه نقش بازی اصلا از این محیط ها و این جور آدما خوشم نمیاد اما خب کارمه دوسش دارم . ولی بخوام راستشو بگم حقوق خیلی به صرفه ای هم داره ولی سعی میکنم زیاد خودم رو وارد این حاشیه ها نکنم . اونجا من یه کارمندی ام که صبح سر تایم میام با کسی حرف نمیزنم کارمو درست و بی حاشیه انجام میدم و بگو بخندی با کسی ندارم و شب هم برمیگردم .شیفت دوم کاری منبا یک مربی اسکیت شروع به کار کردم برای محتوای پیجش . اینطوریه که باید بعد از تموم شدن اون کلینیک سریع مترو سوار  بشم و برم به سمت شهرک غرب . چقددر این شهرک زیباست . چقدر آدماش خوبن . چقدر زمستوناش قشنگه . این یکی کار حقوق زیادی نداره ولی فک کنم فقط به خاطر اینکه هفته ای دوبار بتونم بیام این سمت قبول کردم کار رو . دیشب هم اونجا بودم و کلی راجب محتوا صحبت کردیم و برگشت هم منو رسوند تا مترو صنعت .شیفت سوم کاری منبر حسب یک اتفاق کاملا تصادفی با یک پزشک دندان پزشک آشنا شدم . البته بهتره اینطوری بگم ک یک زن و شوهر دندان پزشک که دکتر وقتی توی مصاحبه ی اول که کاملا بر حسب یک تشابه اسمی بود من رو دید ازم و کارم خوشش اومد و خواست که همکاریمونو شروع کنیم و یک روز هم در هفته باید برم اون سمت برای فیلمبرداری . قسمت خوب ماجرا اینجاست که خود دکتر همه ی تجهیزات فیلمبرداری رو داره و فقط یک نفر باید میومد تا ازش استفاده کنه .از اینکه به این شکل بهم اعتماد کردن خوشم میاد .از اینکه سر خودم رو با چند تا کار گرم کردم خوشم میاد . </description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 16:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های تهران[کوی نصر]</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%B5%D8%B1-ci8zw54tx7rm</link>
                <description>سوار مترو شدم و به سمت میدان کتاب حرکت کردیم . مترو تقریبا شلوغ شده بود صدای خنده های اکیپ دختری حسابی رفته بود رو مخم . وقتی رسیدیم 4 ایستگاه قبل از میدان کتاب راننده ی مترو گفت از اینجا به بعد در حال تعمیره و همه باید پیاده بشیم . حوصله نداشتم خط عوض کنم و دوباره توی این شلوغی باشم . از مترو بیرون زدم و سر از بزرگراه آل احمد در آوردم . وارد خیابان کوی نصر شدم که بهش فک کنم میگن گیشا .. نمیدونم . من کلا اینطوریم که مکان هایی که ویوی برج میلاد دارن برام خیلی جذاب و دوست داشتی هستن . این خیابون هم دقیقا همین بود بزرگی برج رو میتونستی از اول خیابون بببینی و محو عظمتش بشی .جلوتر رفتم و تقریبا به آخر خیابان رسیدم . واقعا زیبا و حیرت انگیز بود این برج . سمت راست رفتم و در کوچه پس کوچه های زیبای تهران خودم رو گم کردم یعنی در واقع میخواستم راهی پیدا کنم به برج میلاد . اصلا نفهمیدم چقدر راه رفتم اینقدر که محو این برج شده بودم . در کوچه ای رفتم که بلندای برج دقیقا روبروی این کوچه بود و واسه اولین بار دلم میخواست جای آدمای این خونه ها باشم و چه حس خوبیه وقتی از خونه بیرون میای و نماد تهران رو جلوی چشمت میبینی . یکم نشستم وسط خیابون و فقط نگاه میکردم . بلند شدم و راه افتادم که دیدم به بن بست رسیدم جی پی اس گوشیم رو روشن کردم و یک پل هوایی بهم نشون داد . کلی راه رفتم تا پیداش کردم و شروع کردم به راه رفتن . دوتا خانوم صدام کردن . یک زیر بغل یک پیرزن رو گرفته بودن من رفتم پیششون و گفتن میشه واسه این خانوم اسنپ بگیرین ما دیرمون شده . منم که وقتم آزاد بود قبول کردم . دیدم قبلش با اسنپ تماس گرفتن و اسنپ هم قبول کرده ولی ماشینی نیومده بود . پیرزن نمیتونست راه بره بهش گفتم بشینه روی جدول ولی نمیتونست پاهاشو خم کنه . اپلیکیشن رو باز کردم و کد رو زدم و براش گرفتم . مبدا کوی نصر مقصد آریا شهر . بین تایمی که ماشین داشت میومد کلی صحبت کردیم . گفت از کجا میای ؟ درس چی میخونی گرم صحبت شده بودیم که ماشین اومد ولی اون طرف خیابون . باهاش تماس گرفتم که بیاد اینطرف . آدم خوش اخلاقی بود . ماشین رو آورد کنار پیرزن و دیدم که نمیتونه راه بره . زیر بغلشو گرفتم و یواش یواش آوردیمش و سوارش کردیم . کلی دعام کرد . رفتن . واسه اولین بار خیر و مصلحت خدارو فهمیدم . تعمیرات مترو . سوار نشدن دوباره ی من به مترو . از بیراهه رفتن منچند روز پیش در خیابان مطهری بودم . به سمت بالا پیاده روی میکردم که دست فروشی رو دیدم . بهم سلام کرد ولی با خودم گفتم حتما سلام میکنه تا ازش خرید کنم . چند متری که رد شدم نمیدونم چیشد که خواستم چیزی ازش خرید کنم . برگشتم سمتش و سلام کردم . نشستم روبروی جنساش و قیمت جوراب رو گرفتم . دو جفت جوراب ازش خریدم و بهم گفت ممنون از خریدت . دخترم نیاز به لپ تاپ داره . اینو نمیگفت که من بهش کمک کنم واسه خرید ولی حس کردم دلش شکسته که نمیتونه این کار رو واسه دخترش انجام بده .اعماق جامعه ترسناک تر از اونیه که فکر میکردم .</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 21:52:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور از دانشگاهم دل بکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%DA%A9%D9%86%D9%85-ikvxqmb8fgzn</link>
                <description>دوماهی میشه که اومدم تهران . با فضای اینجا تا حدودی اشنا شدم . خودم دوست دارم بودن در این فضا رو حداقل از قم قابل تحمل تره . همونطور که گفتم خوابگاهم رو به شرق تهران منتقل کردم . همه چی اینجا خوبه جز نظافت چی خوابگاهمون که خودش احتیاج به نظافت داره و وقتی میاد داخل اتاق تا ده دقیقه بوی بد اون داخل اتاق میمونه و تصمیم گرفتیم با اعضا اتاق بهش بگیم خودمون نظافت رو انجام میدیم و نیاز نیست وارد اتاق بشی .من ازش امید گرفتمچند روز پیش به همراه کارفرما و خانوادش به چیتگر رفتیم برای دوچرخه سواری و البته که من برای فیلمبرداری باهاشون بودم . اونجا دوچرخه سوارای حرفه ای زیادی بودند . یک دوچرخه اجاره کردم با ساعتی 150 . اولین بار بود دریاچه رو میدیدم .بعد از یک دور رفتم سمت کمپ برای استراحت . دوچرخه سوارا با سرعت زیادی از کنار ما رد میشدند که ناگهان چشمم به خانم جوانی افتاد که پای ناقصی داشت و این برام جالب بود که بدون تصور مسخره کردن دیگران درلاین دوچرخه سوارا خیییلی اروم در حال حرکت بود . به نظرم اگه انسان به جایگاهی برسه که با تمام کاستی هایی که داره باز هم بخواد توی لاین بهترین ها حرکت کنه بدون فکر تمسخر بقیه دیگه چی از این دنیا میتونه بهش نرسه ؟از پردیسان نمیتونم دل بکنمدیروز برای کارای فارق التحصیلیم به قم رفتم البته با کلی ماجرا . من قطارم ساعت 5 حرکت داشت که خواب موندم . سریع خودم رو به ترمینال جنوب رسوندم و سوار ماشینای تفرش شدم و به سمت قم حرکت کردم . نه و نیم رسیدم قم و با اسنپ به حرم رفتم ولی داخلش نرفتم . پیاده شروع کردم به پیاده روی کردم به سمت جنوب قم . چقدر توی این چند ماهه قم تغیر کرده بود . کلا داشتن خراب میکردن از نو بسازن و برام جالب بود . رسیدم دانشگاه . یکی دوتا آشنا دیدم ولی تمایلی نداشتن با من وقت بگذرونن . فرم فارق التحصیلی رو چون استادا نبودن که امضا کنن به منشی مرکز روانشناسی دادم تا امضاهاشو برام جمع کنه و تحویل کتابخونه بده . تا بعدظهر اونجا بودم و داشت غروب میشد که از دانشگاه بیرون اومدم و نشستم جلوی دانشگاه و این عکس رو گرفتمدانشگاه شهاب دانش قمدر حیرت بودم . تموم شد ؟/ واقعا ؟ نه باور نمیکنم . 4سال تمام با کلی خاطره های خوب  و بد داشت تموم میشد ولی وابسته شده بودم انگاری . تا قبل از تموم شدنش جون به لب شده بودم ولی الان فرق میکرد همه چیز . من عاشق دانشگاه شده بودم . حراست . بچه هاش  و مرکز روانشناسیش . سمت راستمو دیدمقدیمیای این وبلاگ میدونن من یه تایمی از دفتر اشتراکی حرف میزدم که چون جایی برای خواب نداشتم مجبود بودم بدون اینکه اونها این رو بفهمن عضو فضا بشم برای جای خواب .  اینجا من 4ماه کار کردم و همزمان پیاده میرفتم دانشگاه و دوباره برمیگشتم . اما همه ی اون تصویر ها هنوز توی ذهنم بود و گریم گرفت . برای خودم گریه کردم چطوری این همه وقت توی این شرایط زندگی کردم . چی داشت مگه تهش برام . چطور منه 18ساله تونستم از پس مشکلاتی بر بیام که مردای چهل ساله تحملش رو ندارن ؟به راهی نگاه کردم که چقدر هر روز با امید ازش رد میشدم و میرفتم دانشگاه و برمیگشتم دفتر . بلند شدم . هوا تاریک شده بود . شروع کردم به راه رفتن توی پردیسان . رفتم همه ی جاهایی که باهاش خاطره داشتم . جاهایی که پدر مادرم میومدن بهم سر بزنن و فرش پهن میکردیم مینشستیم  . الانم رفتم همونجا نشستم . نمیتونستم حرف بزنم . تقریبه نصف شهر رو پیاده روی کردم و تا دانشگاه آزاد . از اونجا سوار اتوبوس شدم و به سمت حرم رفتم . صفاییه رو پیاده روی کردم . هرجا میرسیدم میگفتم عه اینجا مه برای مصاحبه دوبار رفتم و رد شدم عه اینجا که دو ماه کار کردم . نزدیک حرکت قطار بود . خودم رو رسوندم به قطار و حرکت کرد . توی قطار نتونستم از این فکرا در بیام . انگار شوک عجیبی بهم وارد شده بود توی این چهار سال . اولین بار بود یه مکانی اینقدر منو وابسته کرده بود .</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 19:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرم ولی شوگر ددی دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-fk1bhqyxonqg</link>
                <description>امشب دقیقا یکماه از زندگی من در تهران میگذره تا اینجا رو دوست داشتم . جمعه رفتم برج میلاد . من تاحالا توی شب برج میلاد نرفته بودم . خیلی حالم خوب بود .. رفتم جایی که کاملا چمن بود و ویوی برج های تهران . داشت ایده میومد . حالم خوب بود . میخندیدم . و باز هم حالم خوب بود . خیلی وقت بود این حس رو تجربه نکرده بودم که جایی باشم و دلم نخواد از اونجا دل بکنم . شب های تهران حقیقت داره . هنوز خوابگاه من سمت انقلابه دارم سعی میکنم از اینجا خارج بشم . تصور نمیکردم که بخوام جایی اینقدر پایین باشم . نه اینکه بد باشه نه ولی حس میکنم به روحیات من نمیخوره . بگذریم . امشب تصمیم گرفتم یک قسمت جدید برات بنویسم چون حس کردم نیازه . حدود ساعت 7 شب از سمت مترو انقلاب به سمت خوابگاه برمیگشتم . هنزفری داشتم و صدای اطراف رو نمیشنیدم . دیدم یه نفر داره از کنارم رد میشه .و پا به پام میاد و جلو نمیزنه . حس کردم داره صدام میکنه . هنزفری رو برداشتم . شروع کرد به صحبت کردن . اول گفت توی کار دستگاه های تولید سفره یکبار مصرفه و بیا پیج بزن بفروش و پورسانت بگیر . بعد یواش یواش طوری حرف زد که فهمیدم میخواد باهام طرح رفاقت بریزه . مردی حدود 50 ساله . از همه چی حرف زد از عرفان از عرفا از قلب از عشق و همچنین عشق خودش به من رو ابراز کرد و در یکساعتی که سرپا برام حرف میزد مدام میگفت دوستت دارم . ازم شماره میخواست که خب شماره بهش ندادم . خیلی اصرار کرد که باز هم شماره ندادمآیدی تلگراممو براش ارسال کردم و اون بهم پیام داد . بعد گفت میتونم ساپورت مالی و معنویت کنم . برات شارژ میفرستم . اینترنت میفرستم . حقیقتا ذوق نمیکنم با این حرفا . چون اگه میخواستم نرم بشم با این حرفا که توی قم به این روز نمیوفتادم . صحبت تموم نمیشد . هرکاری میکردم بازم حرفی داشت برای گفتن . نگذاشتم خوابگاه رو یاد بگیره و بردمش اون طرف انقلاب . همه چیز رو بهش دروغ گفتم و اون هم فکر میکنم همینطور بود در مورد من . شب عجیبی بود . تایم عجیبی بود . دستمو گرفت و رها نمیکرد . که یه دفه دیدم دستمو بوسید .دیگه نمیخوام راجبش حرف بزنم</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 21:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شَبیِ دَر تِهرآن / من همجنسگرا نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%B4%D9%8E%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D9%8E%D8%B1-%D8%AA%D9%90%D9%87%D8%B1%D8%A2%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%AC%D9%86%D8%B3%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-oqcvo5ovllxq</link>
                <description>جامعه ی عجیبیه . فکر میکردم مسائل جنسی مربوط به جنس مرد به زن میشه حداقل در دنیای واقعا اما چند روز پیش تجربه ی عجیبی داشتم . سوار مترو شدم به سمت میدان انقلاب .من در آخر واگن ایستادم و پیرمردی روبروی من نشسته بود . به من نگاه میکرد . و باز هم نگاه میکرد . خیلی نگاه میکرد . بلند شد و جای خودش رو به دختری که کنار من ایستاده بود داد . با خودم گفتم چه پیرمرد پر حاشیه ایه . میبینه من چند ایستگاهه ایستادم ولی دختری که همین الان رسیده جاشو داد بهش . بلند شد و اومد کنار من ایستاد . به ایستگاه رسیدم و باید خط عوض میکردم که دیدم داره پشت سرم میاد . ویژگی ظاهری این پیرمرد لباس سفید . سر تاس . انگشتر عقیق و مشخص بود مردی مذهبی ست . با من خط عوض کرد و وارد متروی دیگری شد و دقیقا جلوی من ایستاد .من خودم رو خواستم از پشت سرش جدا کنم که زیر چشمی پشت سرش رو نگاه کرد و دوباره دقیقا ایستاد جلوی من مترو شروع به حرکت کرد . پیرمرد به بهونه ی اینکه میخواد میله ی مترو رو پیدا کنه دستش رو آورد پشت سرش و سعی کرد به لمس من . خودم رو کنار کشیدم و چند ثانیه ای میله رو گرفت و بعد رها کرد . چندلحظه بعد اومد عقب . عقب عقب تا اینکه چسبید بهم . باس...ش رو مدام باهام ارتباط میداد به بهونه ی حرکت های مترو . اون لحظه رو هیچوقت یادم نمیره . همه داشتن نگاه میکرد و تعجب از عمل پیرمرد .نمیدونستم باید چیکار کنم . داد میزدم ؟ کتک میزدم ؟ خودم رو کنار کشیدم که دیدم دوباره اومد دقیقا جلوی من ایستاد . و اونروز درس مهمی گرفتم . پسری در جامعه که بیبی فیس باشه و عملا مویی روی صورتش نباشه به یک پسر همجنسگرا بدل میشه خیلی خیلی راحت از دید جامعه . و مزیتی که نسبت به دخترا داره اینه که میتونه از خودش به تنهایی دفاع کنه .خوابگاه در میدان انقلابه . حدودا 200نفر اسکان داریم . جای بدی نیست ولی تصمیم دارم برای ماه جدید به خوابگاه دیگه ای نقل مکان کنم . فکر نمیکردم بیام چنین منطقه ای اینقدر پایین . البته شاید چون همیشه در نارمک بودم اینجارو اینقدر پایین میبینم . سعی میکنم اینجا دوستای جدیدی پیدا کنم . نمیخوام شبگردی در شبهای تهران رو با نمای برج از دست بدم . از طرفی دلم نمیخواد با اختلاف سنی بالا دوست بشم . نمیدونم قبلا گفتم یا نه ولی من فوبیای مرد 45سال به بالا دارم . حس میکنم هرکاری میکنه و هر لطفی میکنه و هر حرفی میزنه پشتش صورت ترسناکیه .</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 23:23:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجویی در مشق مرگ [نام دانشگاه من چی بود]</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ttcg2adqcmbc</link>
                <description>سه شنبه دفاع داشتم . استاد راهنمای من بعد از 6 ماه پایان نامه رو خونده بود و به من غر میزد که چرا اینقدر دیر کردی و دخترارو ببین چقدر زرنگن ... شب قبل اصلا نخوابیده بودم و داخل اتوبوس هم همینطور . حدود ساعت3صبح رسیدم حرم و چند ساعتی اونجا وقت تلف کردم تا هوا روشن شد و به سمت اتوبوس ها رفتم . بعد از 45 دقیقه به دانشگاه رسیدم ولی کسی داخلش نبود جز نگهبان که با کارت دانشجویی تونستم برم داخل . اول چند باری طبقه هارو بالا پایین رفتم و توی کلاسایی که داخلشون از فکر و خیال نمیتونستم درس بخونم مینشستم . تاحالا دانشگاه رو اینقدر ساکت ندیده بودم . به اتاق دفاع رفتم . کیف و وسایلم رو گذاشتم کنار میز و مطالبی که باید صحبت میکردم رو مرور کردم . استرس داشتم و سعی میکردم با پیاده روی خنثی کنم . نمیدونم چرا توی اتاق بند نمیشدم و میخواستم بین راه رو ها فقط راه برم .نشستم جای یکی از داور ها و سرم رو گذاشتم روی میز و وقتی سرم رو بلند کردم 2 تا داور و استاد راهنمام رو بالای سرم دیدم . استاد راهنمام حرص میخورد که چرا جلوی داور ها خواب بودم . پوستر هامو چسبوندم به دیوار و داور سوم هم رسید و شروع کردم . وقتی شروع کردم همه سر ها رفت توی گوشی هاشون که خیلی ناراحت شدم از این بی توجهی ولی بعد ها فهمیدم که پایان نامه رو داشتن چک میکردن . خیلی خوب صحبت کردم . خیلی خوب به سوالاتشون جواب دادم به طوری که از انتظار من خارج بودو بعدش داور ها ازم تعریف کردن و بعد از کلی نقد روی کارام بهم گفتن جوابات فکر شده بوده و حتما در درجات بالا تر این رشته منو میبینن . دفاع من تموم شد و لپ تاپ رو جمع کردم و وسایل رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون . چند نفر دیگه هم پشت سر من برای دفاع اومده بودن که من اولی بودم .دانشگاهی که توی این چندین قسمت صحبت کردم در موردش #دانشگاه_شهاب_دانش_قم بود .شاید تا عمر دارم به هر غیر بومی قم و پسر ها پیشنهاد میکنم به این دانشگاه گذرشون نخوره . البته شاید چالش هایی که داشتم رو دوست داشته باشن و کلا یکم استرس براشون بد نباشه ولی من از حالا تهرانم و از تهران براتون میگم . دلم میخواد در یک برنامه ی یوتیوب بیام و کامنت هاتونو بخونم . یا شاید یک ولاگ از دانشگاه و جاهایی که بودم و خیابون هایی که خوابیدم بگیرم براتون .مرسی از همتون</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 11:35:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرم من پسر بودنه !</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%87-racjzut0s6rc</link>
                <description>چند روزیه از شوک قم خارج شدم . کتابخانه ثبت نام کردم و کلاس فن بیانش رو ثبت نام کردم . جلسه ی اولش هفته ی پیش بود . چی باید میگفتم وقتی استاد بهم اشاره کرد و گفت شما چرا اومدین سر این کلاس ؟چی میگفتم ؟میگفتم 4سال داخل شهری بودم که من رو به خاطر استانی که ازش اومدم تحقیر کردن ؟میگفتم هرجا خواستم حرف بزنم  میزدن تو ذوقم و فوری میخندیدن /؟به ناچار گفتم من نمیتونم با کسی حرف بزنم . من مرده ام .کاش میتونستم هول باشم . دنبال دختر مردم توی دانشگاه باشم و کل دخترارو آباد کنم جوری که کل دانشگاه بشناسنم . حس میکنم اگه اونطوری میبودم بیشتر پذیرفته میشدم تا کسی که ...بیخیال .نه میخوام غر بزنم و نه نقش قربانی هارو بازی کنم .امروز اولین روز کاری من در یک آژانس مسافرتی بود . به عنوان طراح شروع به کار کردم . سیستمشون ضعیف بود و گفتم من با این سیستم نمیتونم که یکی از کارمندای خانم گفت من با همین سیستم طراحی میکنم خیلی خوبه .وقتی طرح هاشو دیدم فهمیدم چرا احمق ها اینقدر جای اظهار نظر دارن . کارمند کناریش بهم گفت سوالی داشتی میتونی ازش بپرسی خیلی بلده . توی نصب نرم افزار به مشکل خورده بودم و مدام فوضولی میکرد و سرک میکشید توی مانیتورم . گفت بزار الان زنگ میزنم آقای . پ. بیاد برات حلش کنه . گفتم لازم نکرده . بهش بر خورد . پرسید چی خوندی ؟ گفتم سواد درست حسابی ندارم . گفت بلدی با کامپیوتر کار کنی گفتم هعییی یه چیزایی حالیمهبا دختر کناریش رفتن بیرون و بهم نگاه میکردن و درگوشی میخندیدن .گاهی باخودم میپرسم مگه نمیگن همه جا خوب و بد هست /؟ پس من چرا یه خوب توی هیچی نمیبینم ؟ چرا توی دخترا خوب نیست ؟ سر سنگین و کسی که واقعا تربیت شده باشه نیست ؟دیگه کسی نمیتونه بهم بگه بد بینی . </description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 23:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش موشک بر سر &quot;قم&quot; میریخت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%82%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA-t6zwonfwiylr</link>
                <description>کلی راه رفته بودم تا رسیدم به قم . از اتوبوس اول صبح پیاده شدم و بلا فاصله سوار اتوبوس های دانشگاه شدم . خیلی خسته بودم . کل شب رو بیدار مونده بودم . حتی داخل اتوبوس هم خوابم نمیبرد تا وقتی رسیدیم به دانشگاه . یکی یکی کارت هارو زدیم و پیاده شدیم . دلم تنگ شده بود . دو ماهی میشد که دانشگاه رو ندیده بودم . هنوز زود بود و از کادر دانشگاه کسی نیومده بود . یکراست رفتم نمازخونه ی دانشگاه و پیرهن رویی رو در آوردم و انداختم روی خودم . دم درب نمازخونه دراز کشیدم . خلوت و ساکت بود انگار نه انگار هر روز دو هزار دانشجو رفت و اومد داره . سه ساعت خوابیده بودم . ساعت ده بود و بلند شدم . نمازخونه تقریبا شلوغ شده بود ولی چون کنار در دراز کشیده بودم صدای زیادی بهم نمیرسید .هنوز خسته بودم ولی با حال بی حالی بلند شدم . رفتم پیش کارشناس گروهم و گفت سر گروه امروز نیومده .نیومده ؟؟؟؟ منتظر بمونم چی ؟ میشه تماس بگیرید ؟ چرا خودت تماس نمیگیری ؟آخه .. آخه تماس های منو جواب نمیده . خب پیامک بدهراستش پیامک هارو هم جواب نمیده . چند روز پیش ایمیلشونو به سختی گیر آوردم ولی تا فهمید که منم جواب نداد.واتساپم چند باری سین کرده ولی جواب ندادهکارت چیه ؟میخوام نوبت پایان نامه ام رو مشخص کنم من از راه دور اومدم لطفا یه کاری بکنین.گفت کاری از دست من ساخته نیست باید خودش باشه.حالا باید تا شب چیکار میکردم ؟ رفتم توی حیاط و چند قدمی راه رفتم . به فکرم رسید برم مرکز روانشناسی . اونجا دلم واسه منشی مرکز تنگ شده . یک خانم زیبایی که گوشه ی یک اتاق مینشست و به نظر من خوشبخت ترین آدم اون دانشگاه بود . پست آنچنانی نداشت ولی کلی به مرکز مشاوره رسیدگی میکرد . آبپاشی میکرد و انار های خشک شده رو جلوی آیینه میگذاشت و هر از چندگاهی هم میز و وسایل رو جابه جا میکرد که همیشه با تشر من مواجه میشد که چرا بهم نگفتی بیام کمکت . وقتی رفتم داخل خوشحال شد . گفت وقتایی که نبودی همیشه چشمم به اون درب بود . درب کناری دانشگاه رو میگفت یک درب فلزی که چند روز قبل از امتحاناتم کلی باهم حرف زدیم و از نحوه ی دفاع و استادا و خلاصه اینچیزا .تقریبا عصر شده بود . مسئول آموزش دانشگاه رو دیدم بهش گفتم شرایطم رو و اون میخندید . باورم نمیشد هرچقدر جلوش میگفتم از راه دور اومدم و مدیرگروه نبوده و اون انگاه به یک عقب افتاده نگاه میکرد عقب عقب رفت و بعد هم از دانشگاه خارج شد . تقریبا شب شده بود و باید به اتوبوس میرسیدم.صرفا راه بیهوده اومده بودم . کسی بهم گوش نداده بود و من همچنان دلواپس پایان نامه .کاش یکی از این موشک ها به قم برسه .</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 00:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت خداحافظی از تختم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%85-dlbeddl6uivk</link>
                <description>حدوددو ماه شده که برگشتم خونه و هنوز دانشگاه بهم اجازه ی دفاع نداده . الان که دارم براتون مینویسم عصر شده . چراغای اتاقم خاموشه و من در تاریکی مطلق . مثل درونم . به تختم نگاه میکنم . به اتاقم به سقفش . به پیام هایی که قبل از اینکه دانشگاه برم برای کائنات مینوشتم . حدود 3ساعت مونده به حرکت اتوبوس و خواستم براتون از دلتنگیام برای این اتاق بنویسم و شاید این اتاق هم میخواد چیزی بهم بگه ولی نمیتونه . اما من میدونم دلش پره . بهم میگه نامرد تو 9 ماه نبودی . حسرت یه تخت خواب داشتی حالا که اومدی توی اتاق خودت بیشتر بمون . تورو خدا بیشتر بمون منم تنهام آخه .دلیل رفتم تموم کردن دفاعه . هرچقدر تماس میگیرم و پیام میدم کسی جوابگو نیست . میخوام حضورا برم ببینم چرا اجازه ی دفاع ندارم ؟ مشکل چیه ؟ چرا من رو اینقدر آلاخون والاخون این شهر و اون شهر میکنن .امروز نمیدونستم آخرین صبحیه که روی این تختم . دیشب نمیدونستم فردا شب به این موقع توی اتوبوس در حال دل کندن از اتاقمم . جدا شدن سخته . نادیده گرفته شدن سخته . وقتی رسیدم براتون از حال و هوای این شهر گرم با آدمایی که 90درصد بد دهن و بد اعصابن براتون مینویسم . خدارو چه دیدی شاید به دردتون خورد . با خودم میگم کاش برگردم به قبل از دانشگاهم . روزایی که توی همین شهر خودم کار میکردم و میرفتم خونه ی خودمون بدون اینکه به فکر جای دیگه و شهر دیگه باشم . میدونستم تا آخر باید همینجا باشم ولی الان توی بلا تکلیفی خاصی ام .. کلا شهر دیگه ای رو دوست دارم . درسم یه شهر دیگس . خونه و مهم تر از هر چیزی تختم توی شهر دیگه ایه .دوتا کتاب گرفته بودم از کتابخونه ی مورد علاقم . آبنبات هل دار و نیمه ی تاریک وجود . تا اواسط کتاب اولی رفتم که مجبور شدم برای این جابجایی برم پس بدم کتابو . حالم گرفتسکاش تهش خوب باشه . </description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 19:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقات من با میلیاردر نارمک</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%85%DA%A9-zh88tjdobufn</link>
                <description>به سختی تونسته بودم شمارشو پیدا کنم . فکر میکنم این پروسه دو ماه هر روز زمان برد تا باهاش یه وقت ملاقات گرفتم . صاحب بزرگترین پاساژ نارمک بود . یک میلیاردر خودساخته که میتونست در تهران ادعای خدایی کنه . قرار شد برای اینکه بتونم کارم رو راه بندازم بهم یکی از اون مغازه های کوچکی که خالی مونده رو بده و منم در قبالش از چیزی که بلدم برای پاساژ کار کنم . بهم ویس داد که چهارشنبه بیا . من چهارشنبه کلاس داشتم و نمیتونستم برم . تا اینکه چند هفته بعد یه شب به سرم زد برای فردا صبح بلیط قم تهران بگیرم و برم تهران . سنگ مفت و گنجشک مفت . وقتی رسیدم ظهر بود ولی اون ساعت حدودای پنج عصر به پاساژ میومد . یعنی حدود شش ساعت دیگه . بهش پیام دادم من رسیدم ولی طبق معمول میدونستم باید چند ساعت دیگه منتظر سین کردن پیامم باشم . عین شش ساعت رو پیاده روی کردم کف نارمک . راه رفتم راه رفتم و راه رفتم . دوسالی بود که تهران نیومده بودم . نمیدونم تهران چی داره که وقتی ازش دور میمونم دلتنگش میشم . برام هیچ جایی اینطوری نبوده . بعد از شش ساعت پیاده روی اصلا حس نکردم خسته شدم . وارد کوچه پس کوچه هایی شدم که ختم میشد به خیابان اصلی و پاساژ . خونه های زیبایی بودن . شاخه های درخت نارنجی رو دیدم که از دیوار خونه به کوچه سرایت کرده . ازش عکس گرفتم . رسیدم به پاساژ . از مسئول پارکینگ پرسیدم آقای میلیاردر اومدن ؟ با تعجب بهم نگاه کرد و گفت . با خودش کار داری ؟ گفتم بله . گفت چیکار داری ؟ گفتم خودش گفته بیام . گفت مطمئنی با خودش صحبت کردی ؟ بعدا فهمیدم با چه آدم بزرگی صحبت کردم . گفت اومده برو بالا . رفتم بالا و رسیدم به آخرین طبقه . خانمی اونجا بود که احساس میکنم مدیر داخلی اونجا بود . وقتی بهش گفتم با تعجب بهم نگاه کرد و با آقای میلیاردر تماس گرفت . و اون بهش گفت بیارش بالا . گوشی و قطع کرد و با یه حالت بدی گفت دنبالم بیا . شاید فکرشم نمیکرد . از اینجا به بعد پله های مارپیچی بود که از کنار برج بالا میرفت . رسیدیم . اتاق کوچیک و دنجی در نوک برج . وقتی منو دید بهم بفرما زد و نشستم . 4نفر دیگه کنارش بودن و داشتن در مورد چند تا نقشه صحبت میکردن . رئیس تلفنش تموم شد  و بهم گفت خب جانم ؟ میلرزیدم و استرس داشتم ولی اجازه ندادم مشخص بشه . اولین باری بود که به معنی واقعی یک متری کسی بودم که واقعا میلیارد براش پولی حساب نمیشد . براش شرح دادم کارمو و اون گفت باید با ایشون صحبت کنم . ایشون گفت دنبالم بیا . دنبالش رفتم و رفتیم توی دفترش و گفت جانم ؟ من دوباره براش شرح دادم و اون گفت همچین جایی نداریم . دنیا رو سرم خراب شد . دوماه تموم نقشه چیده بودم . دیگه به میلیاردر پیام ندادم ولی امیدی شد برای ادامه . برای اینکه شاید روزی من دستور بدم ولی مطمئنم دستور نمیدم کسی این همه راه بیاد تا نه بشنوه .میلیاردر جان سلام .</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 01:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوش به پایان...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-dc49benngwau</link>
                <description>ساعت 2 روز شنبه 16 فروردینه . گوشه ی اتاقم نشستم و این متن رو براتون مینویسمنمیدونم چرا ولی دلم تنگ میشه برای یه وقتایی که قم بودم . دانشگاه بودم . برای کلاسای دانشگاهم . نمیدونم چیه ولی ادم یه وقتایی دلش تنگ میشه واسه جایی که داخلش رنج کشیده . یادمه خیابان چهارمردان قم توی یه موسسه ی مذهبی کار میکردم . چقدر نمیخواستن از اونجا برم . چقدر واسه حقوقم ناز میکردم تا اونا بیشترش میکردن و من میرفتم پای میز دلم میخواد برم ببینم اونجارو . چون روزایی بود که 3 جا همزمان کار میکردم و جای دوم رو چهارساعت در روز میرفتم اون موسسه . بهترین چهار ساعت روزم بود . اینقدر که اون محیط دوستانه بود و همه میخندیدیم . از همون اول به مسئولمون که اون هم آخوند بود گفته بودم که من یکم با اون دینی که شما دارین زاویه دارم . اما اون گفت ما اینجا به این چیزا اهمیت نمیدیم . بماند که بعدا از پسرش شنیدم باباش برای اینکه من توی موسسه بمونم کلی پیش رئیس موسسه تعریفمو کرده و گفته که اگه اون نباشه کار میخوابه . واقعانم همینطور بود . کاری که من میکردم در سطح خوبی از محتواشون بود و هرکسی اونجا بود ازم سوال میپرسید و خلاصه یه جورایی آچار فرانسه بودم اونجا . یادتون گفتم با یه نفر دوست بودم که اون از لحاظ فکری و جسمی دچار مشکل بود ؟ برای اینکه براش کار پیدا کنم تماس گرفتم به همین مسئول . اون گفت که اون موسسه تموم شده و درش بسته شده که این دلتنگی و ناراحتیم رو بیشتر میکنه . گفت که داره جای دیگه ای کار میکنه و خیلی دوست داره به عنوان سوپروایزر تصویر اونجا باشم ولی خب من اواخر دانشگاهم بود و نمیتونستم برم ولی بهش گفتم یه نفر هست که میتونه بیاد . چیزی بلد نیست ولی باید یادش بدید و منم کمکش میکنم . اون قبول نکرد و گفت اگه در حد خودته بگو بیاد . اون موسسه ای که کار میکردم همونطور که گفتم در چهار مردان قم بود . داخل کوچه پس کوچه های تنگ و سیمانی میرسیدم به درب خونه ی کوچیکی که وقتی باز میشد یک سالن بزرگ بود و کنارش ساختمان کاری ما .شب ها وقتی میخواستم برگردم حال خیلی خوبی داشتم . از لای درختایی که از توی خونه ها بیرون زده بود رد میشدم و نسیم خنکی روی صورتم بود . یادمه قوی ترین سیستم اونجا برای من بود و همه اونجا اعتراض کرده بودن که چرا باید اینطوری باشه ؟ حتی زمانی که من نبودم هم مسئول اجازه نمیداد کسی پای سیستم بشینه که نکنه فایل های من دستکاری بشه یا پاک بشن . اون باهام حرف میزد . در مورد همه چیز ازم نظر میخواست و این رو خیلی دوس داشتم .لازم دیدم این دلتنگی امشبم رو براتون به اشتراک بزارم و یک روز میرم و از همه ی این مکان ها عکس و فیلم تهیه میکنم و براتون به اشتراک میزارم ..</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 02:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب.پایان اسارت پنج ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-rq8jyehdz9cq</link>
                <description>سلام . الان که براتون مینویسم ساعت حدود سه هستش . پریروز دانشگاه تموم شد و ادامه به صورت مجازی جلو میره و منم واقعا کاری ندارم دیگه توی این دانشگاه جز پایان نامه ای که به خاطر پول تمدید مجدد اجازه ی دفاع داده نشد . پنجشنبه روز آخر بود و برای دخترای خوابگاهی دانشگاه مراسم افطاری  بود . دوست دارم روزی که اومدم پایان نامه دفاع کنم وسط دانشگاه داد بزنم و از ظلمی که به پسرای خوابگاهی این دانشگاه شد بگم . ازا ینکه براشون مهم نبود پسرا الان کجا میمونن و کجا میخوابن و کجا اسکان دارن. خوشحالم . فردا میرم دانشگاه . وسایلم رو از داخل کمد بر میدارم و ساعت دو سوار اتوبوس میشم . امروز از این شهرک حسابی خداحافظی کردم . نمیدونم چرا . ولی دلم میخواد فردا یکی دوساعتی رو توی دانشگاه چرخ بزنم . زمین کلاسی که داخلش بودم رو ببوسم . بشینم کف کلاسایی که ترمای اول داخلشون بودم و زار زار گریه کنم . چون اعتقادم اینه جاهایی که سختی میکشم روحم قفل میشه تا ابد همونجا .فک کن پنج سال هر روز بگی کی تموم میشه . کی تموم میشه . و امشب یهو به خودت میای و باورت نمیشه 5 سال منتظر امشب بودی . سعی کردم همه چیز رو براتون بنویسم . از کاری که این دانشگاه و کادرش باهام کردن براتون نوشتم و روزی اسم این دانشگاه و عکس هایی رو ازش منشر میکنم تا شاید کسی دیگه ثبت نامی در این دانشگاه نداشته باشه .ممنون از کامنت هایی که گذاشتین . یه روز یک ولاگ میزارم و کامنتاتونو داخلش میخونم و جواب میدم ولی واقعا فرصت جواب دادن به کامنت هاتون فراهم نبوده ولی همیشه دلگرم کننده بوده و همشو میخونمراستی جلسات تراپی منم تموم شد.همیشه آماده ی نوشتن براتون هستم و قرار شده برای کنکور ارشد بخونم . از اون و دانشگاهی هم که قبول میشم براتون مینویسم . ممنون</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 03:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره ی من از رفتن به دفتر رئیس جمهور</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-ysoa2ckkmf4p</link>
                <description>دیروز به تهران رفتم . داستانش رو میزارم بعد از این وبلاگ براتون میگم ولی بزرگ ترین اتفاقی که در این سفر استاد رو براتون مینویسم و امیدوارم دوست داشته باشید .شب بود دلتنگ تهران شدید شدیدا . سریعا به سایت خرید بلیط قطار رفتم و دو بلیط برای رفت و برگشتم خریدم . رفت ساعت 9 صبح و برگشت9ونیم شب. از ایستگاه راه آهن مترو سوار شدم و به سمت میدان حر رفتم .(آدرسش رو نداشتم . تماس گرفتم با نهاد ریاست جمهوری و اونها بهم آدرس دادن) میدان حر پیاده شدم . وقتی اومدم بیرون خانه ی قدیمی توجهم رو جلب کرد . از چند نفر آدرس پرسیدم و وارد پاستور شدم . از همون اول ماشین هایی به رنگ مشکی و پلاک های عجیب نظرم رو جلب کرد . برات سوال شده که چرا رفتم اون محل ؟ میخواستم بگم من طراح گرافیکم و میخوام که طراح رئیس جمهور باشم . میدونم شایدخندت بگیره ولی خب چیزیه که دوست داشتم و میخواستم حتی اگه نمیشه و دور از انتظاره حداقل تلاشم رو کرده باشم.در خیابان پاستور تا به محوطه ی دفتر پزشکیان 4 ایست بازرسی هست . از اولی رد شدم . از دومی رد شدم ولی ازسومی نتونستم دیگه . شاید واست سوال باشه اون دوتارو چطوری رد کردم . بهشون میگفتم برای چه کاری اومدم و اونها هم میخندیدن و میگفتن رد شو . ولی وقتی رفتم به باجه ی دوم گفت کجا میخوای بری و پیش کی ؟ نمیدونستم و گفت برو از اطلاعات کنار بپرس . مرد بد اخلاقی اونجا بود که هرچی میگفتم . سرش پایین بود و جلو تر از اینکه سوال بپرسم میگفت نمیدونم . نمیشه . نمیدونم . نمیدونم .بهش گفتم چرا اینطوری صحبت میکنین ؟ چون یکدقیقه از تایمت گذشته دیگه نمیتونی جواب بدی ؟ اون همچنان میگفت نمیدونم . دیگه دیدم مردم دارن نگاه میکنن اومدم بیرون . رفتم پیش سرباز و گفتم اینا چرا اینطورین و ... گفت برا اون دفتر . رفتم و دیدم خانم بد اخلاق تر با سن حدود 45 وقتی درخواستمو شنید گفت برو از اینجا . نمیدونم برای اولین بار نترس شده بودم از بازداشت و... گفتم نمیریم اینقدر میشینم اینجا تا جوابمو بدید . کلی بهم تشر زد و وقتی داشتم میرفتم ازش خداحافظی کردم و اونم از زیر عینک مشکیش گفت برو دیگه اینطرفا پیدات نشه . با نا امیدی کامل در حال برگشت بودم ولی این درحالی بود که خودم رو در لول دیگه ای میدیدم . هم سن من اونجا نبود و من فقط برای هدفم میجنگیدم و از این خوشحالم .</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 14:07:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوراب نارنجی در دانشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-ydi6ivz3vn0e</link>
                <description>امروز روزی بود که مدارس و دانشگاه های قم تعطیل بودن . رفتم دانشگاه و خواستم سهامدار دانشگاه رو پیدا کنم که الان حسابرس دانشگاه هم هست . توی آشپزخونه داشت با چند نفر دیگه صبحانه میخورد . رفتم جلو و گفتم . سلام آقای فلان ... گفت تو که باز اینجایی که . گفتم آقا من باید این پایان نامه رو دفاع کنم واقعا شبا خواب ندارم از اینکه قراره بیوفته برای ترم بعد . بهم گفت خب تو همین فردا میتونی بیای و دفاع کنی (خیلی حرفش برش داره و اونجا کسی رو حرفش نمیتونه حرف بزنه.) گفتم آخه استاد راهنما و مدیر گروه و اموزش اجازه نمیدن باید چیکار کنم . شروع کرد توی همون حین صبحانه خودن چند تا تماس گرفت و منم ذوق زده از اینکه داره کارم انجام میشه.گفت برو پیش آموزش ... رفتم پیش خانمی که روز قبل وقتی ازش درخواست کردم گفت برو پسر خوب به من مربوط نمیشه . حالا گفت بهم تا 15اسفند مهلت دفاع میدم که اگه نتونی دفاع کنی انداخته میشه برای ترم آینده و شهریور سال آینده ... هوای قم بسیار سرد شده و کوه های پر از برف از دور کاملا  دیدنی هستند . دیروز جورابی خریدم به رنگ قرمز و زرد که بسیار جلب توجه میکنن . دمپایی سفید رنگی پوشیدم و به دانشگاه رفتم . حراست میگفت اگه زود تر میدیدمت راهت نمیدادم داخل . ولی نمیدونم چیه اما حرفشون دیگه واسم اهمیت نداره . اینکه بگن دلقکه یا چی واسم ارزشی نداره . من یک هدف دارم و اون لیسانسه . چه معنی داره بخوام جواب پس بدم که چرا رنگ جورابم زرده یا چرا روز تعطیل با دمپایی اومدم دانشگاه ... شاید غیر منطقی باشه حرفم ولی خب ترمای آخر اینقدر دنبال این هستی که فقط بزارن بری که هیچی واست مهم نیست . شنیده بودم استاد راهنماهای دیگه دانشجو رو بدون دفاع نمره میدن که رد بشه و بره ولی استاد راهنمای من فرا کمالگراست و باید خیلی خیلی خوب باشن کار ها تا اجازه ی دفاع بهم بده و من جنگیدم واسه گرفتن این فرجه . شاید بار بعدی که براتون مینویسم دفاع کردم و خبرش رو براتون مینویسم . امیدوارم با ذوق بشینم پای کیبورد و از جلسه ی دفاع بنویسم در غیر اینطورت دیکه جونی تو انگشتام واسه انتقالش ندارم</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 22:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان نامه ای که نرسید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdif80/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-bx5j15udcgsm</link>
                <description>رسیدم به پایان واحد های کلاسی دانشگاه . 2ماه فرصت داشتم برای نوشتن پایان نامه تا این مقطع رو تکمیل کنم ولی نرسید . نرسید. نشده که بشه . فردا باید دفاع میکردم ولی استاد راهنما اجازه ی دفاع نمیده . با اینکه اکثر کارام حاضره . موقعیت الان من ؟ میز آخر سالن مطالعه جایی که به هیچ جایی دید نداره نشستم . هوای اینجا معتدله . اگه راه داشت چراغ رو خاموش میکردم ولی دو نفر دیگه جز من اینجاست . صدایی جز صدای پنکه ی سقفی نیست . صدای کتابدار از دیوار بغل میرسه .باورم نمیشه که اجازه ی دفاع بهم ندادن .با اینکه تقریبا همه چیز حاضر بود ..الان بیرون بودم و با یکی از داورا صحبت کردم . گفت باید صحبت کنم ممکنه اجازه بدن چند روز دیگه فرصت داشته باشم . شماره تماس مدیر گروه رو داد و رفت و فکر کنم آخرین باری بود که میدیدمش .زیبا شده بود استادمون . نمیدونم . ولی ناراحت شدم . خیلی زیاد . مخصوصا الان با اوضاع این سالن . الان کتابخونه بودم . خواستم پایان نامه های رشته ی خودم رو ببینم که چیزی نبود . ولی یکی از همکلاسی هایی که از ترم 1 تا 7 رو باهاش بودم رو دیدم . امروز دفاع کرد و رفت . چقدر همه سریع و راحت میرن و کاراشون حل میشه و هدفاشون تیک میخوره و من هنوز باید این اتاق اون اتاق بشم واسه فقط چندروز فرصت.چند روز پیش برف اومد ولی نه به سنگینی برف های دو سال قبل قم . ساعت 3 صبح بیرون بودم و به منطقه ی کویری قم نگاه میکردم که دیدم یواش یواش برف اومد . چند دقیقه ای رو توی اون سکوت موندم و به شب نگاه کردم و به چراغ هایی که از دور زیر برف میدرخشیدند و بعد از اون داخل دفتر رفتم و استراحت کردم . صبح با صحنه ی عجیبی روبرو شدم . همه جا سفید پوش شده بود و مه عمیقی همه جارو فرا گرفته بود تا حدی که راه رفتن برام مشکل شده بود و تا 2متر جلو تر از خودم رو بیشتر نمیتونستم ببینم .</description>
                <category>mahdi</category>
                <author>mahdi</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 13:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>