<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahdi Hatami</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdiht026</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:16:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7003/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahdi Hatami</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdiht026</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قلم را چه می‌بینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdiht026/%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-s0xxmjthqz57</link>
                <description>من قلم را گاه چون اسبی چموش می‌بینم، که جز سوارِ ماهر را بر خود نتابد و تلاش باطلِ دیگران را با زمین زدنِ آنها پاسخ می‌دهد. همانقدر که در برابر تازه سوارکاران سرکش و بدلگام است و او را می‌آزارد و زمین می‌زند؛ در برابر سوارِ ماهر، رام و به‌فرمان است تا او را از میدان هر مسابقه‌ای پیروز خارج کند.و گاه قلم چون قطعه‌ی سنگی زبر و زمخت در نظرم نمایان می‌شود که در چشم هر رهگذری جز تخته سنگی بی‌مقدار نیست، اما کافیست میکل آنژ باشی تا در همان نظر اول داوود را قطعه سنگ مرمر ببینی و چهارسال در پستوی خانه‌ی خود دور از چشم همگان زائده‌های آن را بتراشی تا ظرافت‌های آن نمایان شود و سرانجام حاصل تلاش‌هایت، بی‌خوابی‌ها و خستگی‌هایت را درست مقابل دیدگان همگان، در میدان بزرگ شهر نصب شده بیابی.قلم را قاتل آرزوهای پسری هجده ساله می‌بینم که به اجبار پدر و برخلاف علاقه‌اش به هنر، اکنون سر جلسه‌ی کنکور خود را درگیر سوالات فیزیک و ریاضی می‌بیندقلم را گاه چون چوبه‌ی اعدام می‌بینم هنگامی که در دستان قاضی پرونده‌ی قتل عمدی قرار دارد، قلم را چون کبریتی می‌بینم که در دستان دخترک کبریت فروش در سرمای شبِ سال نو روشن می‌شود تا در نور آتشِ آن رویاهایش را برای آخرین بار مجسم کند،قلم را عین درویشی می‌بینم که با ظرافت دستان استاد خطاطی مشغول رقص سماع و دلبری است.اما، تو قلم را چه می‌بینی؟</description>
                <category>Mahdi Hatami</category>
                <author>Mahdi Hatami</author>
                <pubDate>Wed, 05 Sep 2018 23:23:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترینِ کتاب‌هایی که خوانده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/BookReading/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%85-ngmop2sydbo5</link>
                <description>بهترینِ کتاب‌هایی که خوانده‌امامروز حین گشت‌وگذار در اینستاگرام (شما بخوانیدَش “اتلاف وقت” ) در یکی از پست‌های مجله‌ی تقریبا فرهنگی هنری مینیمال‌ها با سوالی مواجه شدم که باعث شد چند دقیقه‌ای از فضایی که وجود داشت فاصله بگیرم و واقعا به این سوال فکر کنم. سوال کوتاه بود: بهترین کتابی که خوانده‌اید کدام است؟هیچ‌گاه تابه‌حال به کتاب‌هایی که خوانده‌ام امتیاز نداده‌ام و آنها درجه‌بندی نکرده‌ام که ببینم بهترینِ آنها کدام است و کدام یک در این لیست آخرین گزینه قرار خواهد گرفت. (هیچگاه برای توصیف کتاب‌هایم از صفتِ بد استفاده نخواهم کرد.)جالب اینجاست که هیچ‌کس هم تابه‌حال این سوال را از من نپرسیده بود که بهترین کتابی که خوانده‌ام کدام است – و چه خوب که کسی این سوال را نپرسیده بود چرا که پاسخی نداشتم که به او بدهم.اما در پاسخ به این سوال سخت و عمیق، که بهترین کتابی که خوانده‌اید چه بوده، دنبال کننده‌گان این رسانه به کتاب‌های مختلفی با موضوعات مختلف اشاره کرده‌ بودند. از “چهار اثر فلورانس اسکاول شین” گرفته تا “چنین گفت زرتشت”  نیچه؛ از کیمیاگر گرفته تا بوف کور؛ هرکدام یک یا چند عنوان کتاب را در جواب این سوال نام برده بودند. اما پاسخ من به این سوال هیچ یک از این‌ها نخواهد بود؛ نه هبوط دکتر شریعتی و نه قلعه حیوانات جورج اورول، نه ملت عشق الیف شافاک و نه کوریِ ژوزه ساراماگو.من با انتخاب یک یا چند جلد کتاب با برچسب بهترینِ کتاب‌هایی که خوانده‌ام موافق نیستم. بلکه معتقدم تمامِ کتاب‌ها بهترین‌اند و تنها احساساتی که با مطالعه‌ی کتاب‌های مختلف تجربه می‌کنیم با هم متفاوت هستند  و می‌توانند برخی شیرین‌تر و دلچسب‌تر از دیگری باشند.و من با هر کتاب احساسی متفاوت را تجربه کردم، در قرن دیگری زیسته‌ام، با شاعران و نویسندگان، فیلسوفان و اندیشمندانِ بسیاری هم‌کلام شده‌ام و مطمئنم این احساسات به من اجازه نخواهد داد که یک یا چند جلد از کتاب‌هایی که خوانده‌ام را به عنوان بهترین کتاب انتخاب کنم.من با زنِ دکتر در میان جماعتِ کور به اوج استیصال و درماندگی رسیده‌ام. با قلعه‌ی حیوانات در رای‌گیری رئیسِ (نماینده) حیوانات رای داده‌ام. با هبوطِ دکتر شریعتی به دردِ بودن خویش اندیشیده‌ام. تقدس عشق را در قواعد چهل‌گانه‌ی شمس تبریزی یافته‌ام.در دوران نوجوانی با کتاب‌های دارن شان از ترس و هیجان تا صبح پلک روی هم نگذاشته‌ام، با سینوهه مغز فرعون مصر را شکافته‌ام. با هاینریش بُل دردِ ترک شدن و بی‌پولی را چشیده‌ام. با صادق هدایت افسرده شده‌ام و با وقتی نیچه گریست درمان شده‌ام. با شوپنهاور خوشبختی را در درون خود یافته‌ام. با سوفی در مسیر فلسفه قدم گذاشته و با ارسطو و سقرط هم‌کلام گشته‌ام. با دیل کارنگی سعی در بهبود کیفیت روابطم با اطرافیانم داشته‌ام و با رابرت کیوساکی به تفکر اقتصادی دست‌یافته‌ام.و به همین دلایل است که نمی‌توانم از میان اندک کتاب‌های که خوانده‌ام، بهترینِ آنان را انتخاب کرده و نام برده و پیشنهاد کنم که بخوانید؛ اما می‌توانم با توجه به احساسی که دوست‌دارید تجربه کنید پیشنهاد کنم سمتِ چه کتابی بروید تا علاقه‌تان به کتاب و کتاب‌خوانی دو چندان بشود.مهدی حاتمی 1396/01/28</description>
                <category>Mahdi Hatami</category>
                <author>Mahdi Hatami</author>
                <pubDate>Wed, 18 Apr 2018 00:00:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبث سال‌هایی که گذراندیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdiht026/%D8%B9%D8%A8%D8%AB-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-ut3mlpkfgm9i</link>
                <description>چه خنده آوردند آنانکه بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن آنهاست
 هبوط- دکتر شریعتیچه خنده آوردند آنانکه بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن آنهاست هبوط- دکتر شریعتیبه راستی اعمالمان جه مضحک و خنده آور خواهد بود اگر چند قدمی از خود و بودنی که برای خود ساخته ایم فاصله بگیریم و از دور بدان بنگریم. چه چندش آور خود را ابزار بوجود آوردن و بدست آوردن چیزهایی کرده ایم که قرار بود وجود آنچیز ها خود ابزاری برای بودن ما باشند؛ خود را در خدمت مادیاتی در میآوریم که اصلا بودِ آنها برای خدمت به ما بود.زندگی، خانواده، دوستان و سلامتی خود را فدای چیزی می کنیم که آن چیز خود جز برای زندگی و خانواده و دوستان و سلامتی‌مان نیست. خودمان را برده‌ی حلقه به گوش سیم و زر ساخته ایم درحالی که سیم و زر است که باید برده‌ی ما باشند چه ساده در عنفوان جوانی و میان‌سالی سلامتی مان را خرج پول میکنیم در حالی که چندسال بعد باید پولها خرج سلامتی‌مان کنیم، سلامتی‌ای که میدانیم شاید هیچگاه دیگر به دست نیاید. از سعادت و سلامت خود برای پیشرفت میگذریم درحالی که پیشرفت بود که باید به سعادت و سلامت ما می انجامید (البته پیشرفت به معنای مادی آن که در نظر همه جز فلان ماشین بنز و تویتا و خانه‌های چندصد متری در فلان محله‌های تهران نیست) به راستی که در قیل و قال روزمرّگی ها دچار روز،مرگی شدیم وهر روز مردیم تا زنده کنیم تجملات بیشتر را؛ تجملاتی که به راستی هرچه گرانبهاتر باشند بی ارزش تر جلوه میکنند برای کسانی که دغدغه‌ای متفاوت دارد. و در میان این عبث سال‌هایی که گذراندیم از چه گرانبها ارزش‌هایی گذشتیم تا بی‌ارزش کالای گرانبهایی را به دست آوریم و اکنون پشیمان ازگذشته‌ی خود، اما بی هیچ تلاشی برای تغییر آینده به بودِ خود ادامه خواهیم داد.مهدی حاتمی،1396/01/25</description>
                <category>Mahdi Hatami</category>
                <author>Mahdi Hatami</author>
                <pubDate>Sat, 14 Apr 2018 22:49:40 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>