<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های م.ناصر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdimhn</link>
        <description>داستان نویس✒</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:07:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/62404/avatar/nlfiDG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>م.ناصر</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdimhn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من لیو را بر می گردانم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D9%85%D9%86-%D9%84%DB%8C%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-wtbtjqus9cwa</link>
                <description>بخش سومبا دنگ و دونگ تابه مسی و کفگیر چوبی بیدار شدم. طبق معمول مادر مشغول پخت و پز بود. رخت خوابم را با پا تا زدم و منگان و لنگان به سمت خلاء رفتم. در چوبی لعنتی مثل همیشه صدای جیر کش دارش می آمد و مامان دادَش در آمد که :« رادین جان داری بر میگردی سینی نعناع رو بیار. گربه ای چیزی لیس میزنه. به ساغر هم بگو بیاد.» زیر لب غرولند حساب می گفتم که گربه چرا باید کله سحر، جنازه نعناع که زیر آفتاب دارد خشک می شود را لیس بزند؟! ساغر کجا بود مادر من. بعد از خلاء چشمانم باز شد. دلم  نمی خواست ولی... . سینی را زدم به پلهو و بردم به مطبخ کوچک در خانه.× ظهر باید غذای پدرت رو ببری و بمانی ور دستش تا کارای قبل از سفر رو تمام کند.× کدام سفر؟× باید یک هفته ، ده روزی به دِژده برود و چوبکاری نیمچه قصر فرماندار را بکند.× کی می رود؟× وقتی سفارشی در آماردک نماند.صبحانه را که نه، تقریبا نهارم حساب می شد را خوردم. قابلمه را روسری پیچ کردم و راهی کارگاه شدم.                                                                         ***«الوار نازک را رنده کن؛ اون عقب، سه سری چهارچوب در و پنجره گذاشتم. سر همشون کن. فقط قاطی نشه ها! مثل پنجره رستم قناد؛ جابجا زدی چوباشو آخر داد به گیوِ نجار. سنباده میز و ...» همینجور پشت سر هم کار میداد دستم که خدای نکرده دوباره زبانش خسته نشود. زن و شوهر دارند عین هم می شوند. رنده را گرفتم و رفتم سراغ بچه الوار ها. خرت و خرت و خرت.                                                                        ***خاک اره ها رو فوتیدم. جارو کشیدم. الان هم منتظر بردیا نشسته ام و به در آه کشان نگاه می کنم. امروز ادامه دیو کشی را تمرین می کنیم. در واقع بازی و تخیل می کنیم. دیومان کجا بود. سرم را چرخاندم تا گردنم نخشکد. تا حالا پدر را اینگونه ندیده بودم. سفیدی میان موج مشکی بیشتر شده بود.معمولا وقتی سفیدی و خیر زیاد می شود، سیاهی شرش را کم می کند. ولی این ها برای قصه هاست. خیر این سفیدک ها فقط نشانه دنیا بوده که انسان رو بیدار کند. بیدار از خواب غفلت و خامی. مگر بالاتر از سیاهی نمی گویند رنگی نیست؟ پس چرا سفید رنگ صلح است و سیاه رنگ عذا. و گاهی این عذا ها به یک ب ختم می شوند. البته این هم مهم است که سفیدی را چگونه مدیریت کنی و چگونه ببینی. اگر با حنا آن را می پوشانی، یعنی مهنایی در دل داری. حال یا در دل خانه، یا در دل خود. اگر هم که نسبت به همسالانت ، ریشت همچون ذغال سیاه است همچنان، پس قطعا حنایی چون مهنا همسر خود داشتی که با فنون خاصی مانع از هشدار طبیعت شده. ای کاش همه حنایی داشتند که حتی طبیعت هم کاری به کارشان نداشت.خاک اره به هوا نمی رفت. پوست پدر را دوست داشت. کُنده لامذهب (زبانم لال. او هم خدا دارد) چهار روزی است که پدر را معطل کرده. حتی اره ای جانش را فدای این گنده بک کرده. از ریشش قطره ای افتاد. مهره هایش از زیر پیراهن معلوم بود. جبین و گونه اش خیس بود. امان از گرمای مرداد. داژو نجار بالاخره کاری چرب و چیل پیدا کرده بود. خدا را واقعا شاکرم. نوای زمزمه اش سوزی داشت. جسد کنده را از روی میز کنار و دماغش را بالا کشید و آغوشش را برای من باز کرد.                                                                        *** بخش چهارمبا تقه بردیا به شیشه از آغوش پدر جدا شدم و به بردیا پیوستم. نفسی چاق کردم و به تن نحیفش سقلمه ای زدم.× امروز کیا میان؟× فعلا من و تو. باید ببینم پارسا یا پسردایی هام می آیند یا نه.× لابد آن پسردایی جرزن خپل هم میاید تا دیو سفید شود؟ ارواح عمه اش.× هوی!× خب حالا! ببشخید.× کسی دیگری که دیگر نمی آید. مگر اینکه بریم یقه ملت را بگیریم و ناله بزنیم که جان مادرت بیا بازی کنیم.لب و دهنش را جوری نا فرم می کرد که نمیتوانستی نخندی. پشت در خانه شان منتظر بودم تا بیاید. به نیم ساعت نکشید که با لب و لوچه افتاده ای بیرون آمد. شاید گندی زده.× می دانستی که می خواهم تو را عروسی دختر عمویم دعوت کنم؟× به من چه مربوطه؟× من به هزار بدبختی توانستم عمویم را راضی کنم تا تو را دعوت کنم دیوانه.× خب.× خب به جمال آویزانت؛ عروسی دخترعموی بهترین رفیقت دعوت شدی آن وقت دهانت را کج میکنی و میگی خب؟ آن شب انقدر کیف می دهد. رقص و شام چرب و چیل و به به!× دلت خوشه. کی با من مردنی که نمیتواند حتی فامیلش را برای بازی راضی کند، می رقصد.بغض صدایش معلوم بود.× لابد عمه من چشم های زاغ دارد و ننه بزرگم با خانواده پزشک دربار دژده در رفت و آمد است؟× لباس ندا...× برو پیش همین همسایه ما آدر. برای عمو هم خواهیم بدهیم او جامه ای بدوزد.حرف راهمان را کوتاه کرد. به میدان همیشگی بازی مان رسیدیم. چوب هایمان را برداشتیم و دوار  می چرخیدیم. صدای خروسکی مان را کلفت کردیم و کش دار و رجز خوانی شروع شد.× آی مردم. منم رستم. پهلوانی که هر دیو و ددی از او واهمه، پادشاهان ارادت و مردم برای او آرزوی سلامتی دارند. فکر نمیکردم از زندان البرز بتوانی جان سالم به در بری پیرمرد...× خاموش! رستم از کی گوشت تنش آب شده و تیغ چوبی به دستش سنگینی می کند؟ درغگو کم حافظه است! من جاودان شدم ابله؛ حال تسلیم شو تا خوراک مارانام نشدی..شمشیرم را با فریاد بین پا ها بریدا فرود آوردم. چوب را مستقیم سمت قلبم آورد که مهارشم کردم.گرد و خاکی به پا کردیم. مردم هم تماشایمان می کردند. بردیا رو به جمع فریاد زد:« کسی نمیخواهد به پهلوان بلادش کمک تا این ماردوش تازی را نفله کنم؟» دختری غریبه بلند شد و چوبی به دست گرفت و دستش را بالا برد. خیلی جدی وارد میدان شد. آشنا نبود. حتی چهره اش. گلویش را صاف کرد و بلند گفت:« ای مردم. من همنژاد این خونخوارم. او لکه ای برای اعراب است. من هم داغ برادرانم را در سینه دارم از این شیطان. باید تقاصش را پس بدهد.» متعجب به او خیره شدم و من هم از میان مردم یاری جستم. نبرد ما رستم نما ها بالا گرفت که با دیدن لیو من عقب نشینی کردم. دست به کمر گپی زدم و با گونه سرخ به میدان بازگشتم.                                                                  ***× واقعا فکرش را نمی کردم از میان مردم همبازی پیدا کنیم.× فردا هم گفتند می آیند و هم آنها، هم پارسا و تورج خپلو.آنقد خسته بودیم که نای خنده نمانده بود. مستقیم راهی خانه شدم تا بخوابم.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Fri, 30 Oct 2020 19:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من لیو را برمی گردانم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D9%85%D9%86-%D9%84%DB%8C%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-pdaxkgqrskz1</link>
                <description>بخش دومآدر با چهره کج و کوله تنش را از تخت بلند کرد. چشم هایش را مالید و کره را روی میز دید. کمی آب شده بود ولی زخمش را جواب بود. وقتی کاسه را بالا آورد، مو را با چندش کمی از ظرف کَند. وقتی رو به نور گرفت، آشنا بود. قرمزی موی لیو. لبخندی با خجالت زد. دستی به سرش کشید. اهل خانه خواب بودند. کمی نون پنیر خورد و کارد به دست سمت حوض رفت. ظرف های نهار دیروز شسته و تمیز، بر عکس روی پارچه منتظر برای نهار جدید است؛ و هندوانه ای که از دیشب میان آب شناور بود.هندوانه را قاچ کرد و توی سینی بزرگی چید. به اتاق لیو رفت تا کله شقی دیشب را جبران کند. تقه ای به در زد. کسی جواب نداد. لابد خواب بود. در را به آرامی در را باز کرد. اما خبری از لیو نبود. چند قاچ را روی تختش گذاشت و بعد راهی خیاط خانه شد.		 	                                         ***کمی از ظهر گذشته بود. آدرِ گشنه، چشم انتظار خواهر نشسته بود. شکمش که عقل شده بود، دستور داد تا به قنادی برود بلکه با یک قطاب حداقل زخم نشود. آدر زیر سایبان قنادی مشغول خوردن قطاب های بی نظیر رستم قناد بود. بر عکس اسمش، مردی لاغر و نحیف بود. اما دستانش موقع ورز دادن از آدر هم زورمند تر بود. خیاط خانه روبروی قنادی بود و از قنادی، تقریبا کل کوچه خانه فرمانده تورج معلوم بود.بچه ها هم که غالبا پسر بودند، مشغول رستم بازی و شیطنت بودند. گرد و خاک رخش چوبی شان هم معلوم بود. در پس آن غبار نازک،  آشنا می آمد. آدر چشمانش را تنگ تر کرد. دختری هم بقچه بدست می آمد. دعا می کرد که لیو باشد. دختر با جلو آمدن پسری ایستاد. می نمود که دارند با هم صحبت    می کنند. بعد از چند دقیقه، صدای خنده ضعیفی از جانب پسرِ دست به کمر آمد. دختر هم سر به زیر از او خداحافظی کرد و ادامه داد. وقتی اندام آشنا خواهر را دید، قطاب در دستش را خرد کرد و مستقیم به خیاطی رفت.•	سلام برادر.•	سلام.لیو از لحن خشک آدر متعجب شد.آرام بقچه را باز کرد و بساط نهار را پهن کرد. تارش را از دوشش درآورد و به دیوار تکیه داد. بساط نهار را از بقچه در آورد و روی میز پهن کرد. آدر هم خیره به چشمانش قیچی در دست می چرخاند. لیو با سرفه ای لرز صدایش را رفع کرد و گفت:•	اِ ... . بابت دیروز معذرت می خواهم برادر. بابت هندوانه صبح هم روی تخت ممنون.بعد گونه برادرش را بوسید.•	آن پسر که بود؟•	کدام پسر؟•	همان که وقتی همه مشغول کشتن اکوان و ضحاک خیالی بودند، تو را دید و سمتت آمد؛ •	کسی مرا ندیده. دیوانه شدی آدر؟!•	من با چشمان خودم دیدم گل از گلش شکفت وقتی جواب علیکش را دادی. پسرک خیکی بعد این که رفتی دیدم چگونه چشم سفیدی کرده و تو را نگاه می کرد.لیو که فهمید آب از آب گذشته دست گفت:•	رادین، پسر داژو نجار برای.....•	خب اسمش را هم که می دانی.•	گوش کن آدر! مسخره بازی در نیاور...لیو دور می شد که آدر ناگهان دسته ای از موی لیو را در دستش گرفت و قیچی را نزدیکش برد. با هر دم و بازدم تند لیو، رنگش بیشتر می پرید.•	نه! تو گوش کن لیو. یا عین آدمیزاد می گویی چه کارت داشت یا به روح پدر قسم بدون گیس راهی  خانه ات می کنم.•	لازم است به رگ غیرتت بگویی رادین برای جنابعالی، آدر پسر فرمانده تورج که تن سپاه روم را به لرزه در می آوَرد، سفارش خیاطی دارد. عموی رادین و قرار است تا هفته آینده به خیاط خانه بیایند مرد خانه!آدر مو های خواهرش را ول کرد و مبهوت و شرمنده دستان لرزانش را رها کرد. لیو چشمان خیسش را پاک کرد. تارش را گرفت و به خانه رفت. آدر ماند و غذایی که سرد شده بود از محبت خواهر.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 20:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من لیو را بر می گردانم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D9%85%D9%86-%D9%84%DB%8C%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-tg652xxlsrlv</link>
                <description>بخش اولتکانی به هیکلش داد تا توپ پارچه ابریشمی سبز را باز کند و سفارش جدید را بدوزد. هر کسی که آدُر را نمی شناخت، اصلا باور نمی کرد که او خیاط باشد. جثه اش بیشتر می خورد که محافظ شاه یا سرباز بالارده سپاه ویژه باشد. البته سابقه پدرش هم باعث ایجاد این طرز فکر می شد.با شانه های پهن و بازوان قوی که هر کسی را شیفته خود می کند می توانست هزار کار کند که هم پول راحت و هنگفتی بدست بیاورد هم عشق و حالش را بکند. اما برای داشتن آرامش و آبرو برایش از هر چیزی مهم تر بود. مخصوصا بعد از .... . حتی از سر اجبار برای امرار معاش باید شغلی شریف دست و پا می کرد. مادرش که نمی گذاشت وارد سپاه جاوید یا ارتش شود و از مزایا بازنشستگی آن بهره ببرد. پس مجبور شد بجای پاره کردن شکم دشمن با نیزه، پارچه البسه مردم را بِبُرد و به جای پینه کف دست بخاطر شمشیر، نوک انگشتانش زخم و زیل شود. شغلی آرام دارد. حداقل برای ثبات زندگی مجدد کافی است.محل برش و دوخت دکمه ها را با صابون مخصوصش مشخص کرد. هوا رو به تاریکی می رفت. پارچه را روی میز گذاشت و از پشت آن بلند شد و کم کم پارچه پاره ها و نخ ها را با دست از بدنش جدا کرد. رو به آینه دستی بر موهایش کشید. فانوس و کیف بقچه اش را گرفت و راهی خانه شد.درکوب دراز را کوبید. صدای زنی آمد که آوازش را تغییر داده و می پرسد کیستی؟*منم لیو. در باز کن.صدا کنار رفتن کلون چوبی در آمد. آدُر بقچه را بدست خواهرش لیو داد و گفت:« ظرف غذای ظهر هم است یادت نرود که خوب بشویی.»لیو بقچخ را گرفت اما چند برابر بقچه صبح وزن داشت. محکم بغلش کرد و به لب حوض برد. تا بفهمد چرا انقدر سنگین؟• سلام مادر.• سلام عزیزم. خسه نباشی مرد خانه.• سلامت باشی آژند بانو.• امروز که انگشتت را زخمی نکرده ای؟ چون پارچه و دوا ندارم.• خیالت راحت. امروز فقط اندازه گرفتم و لباس تحویل دادم. دوخت جدید را برای فردا گذاشتم.مشغول صحبت بود که لیو جیغی کشید و از پشت او را بغل کرد.• اگر می دانستم انقدر بخاطر هندوانه و خربزه خوشحال می شوی زودتر می خریدم.لیو او را ماچ باران کرده بود. آنقدر که آدُر دیگر اذیت شد و با صدا بلند او را کنار راند. لیو ناراحت شد و به سمت حوض رفت.• واقعا شما پسر ها ارزش و جنبه محبت و مهر را ندارید. ظرفت را هم خودت بشور.• تا لحظه پیش که ماچ و بوسه، حالا قهر و رفتار عجوزه!• آدر بس کن پسرم.• آخر یک ماه است که می گوید هوس هندوانه کرده ام. هوس زردآلو شما طبیعی است اما لیو را نمی دانم. خوب است که در جریان رفت و آمدش هستم. وگرنه واوِیلا!• بعد از چند ماه یک هندوانه خریدی. شانس آوردیم که مسئولیت مرد خانواده را به سال نرساندی. اگر پدر بود...• اگر را کاشتند و هیچ نرویید. دفعه بعد که نگذاشتم مقابل خیاط خانه ساز بزنی و عیاشی کنی آن وقت..• آن وقت لابد مرا با گیس بریده راهی خانه می کردی و به زنان مه روی اهل دِژدِه درود می فرستادی.• چرا یاوه می گویی؟!کدام زن؟• خودم دیدم که سه زن با نیش های تا بناگوش از خیاط خانه جنابعالی خارج شدند. فقط مانده بود آن ها را تا انتهای خیابان بدرقه کنی.• لیو گیست ر...• با هر دوی شما هستم. بس کنید. لیو برو و شربت خاکشیر درست کن. سریع! آبلیمو هم نریز. آدر! لباسهایت را عوض کن. آب حوض سرد است؛ بدنت را بشوی. من هنوز نمردم که به پاچه هم افتادید. پدرتان نیست. من که هستم.این ها را با صدای فریاد گونه گفت. دستی بر شکمش کشید و به آسمان پر ستاره نگاه می کرد و با نسیمی که در بین موهایش جاری بود آرام می گرفت.لیو بساط شام را پهن کرد. مادرش را صدا زد و آژند بانو آرام آرام دست به کمر وارد نشیمن شد. آدُر را صدا کرد. آدر و لیو مانند دو بچه پنج ساله با هم قهر کردند و با کنایه و اشاره سخن می گویند. به هم توجه نمی کنند. آژند سری تکان داد و ناگهان غذای هر دو را از دستشان کشید.• تا این مسخره بازی ها را تمام نکنید از غذا خبری نیست. زود باشید.آدُر که غرور خفه اش کرده بود برای عذر خواهی نکردن، راهی اتاقش شد. لیو با دودستش به خود اشاره کرد و شانه بالا انداخت و بعد کف دستانش را رو به سقف گرفت و به برادرش اشاره کرد. آژند آهی کشید و با اشاره به لیو او را نزدیک خود کرد. کمی سرش را نوازش کرد. موهایش را می بافت.• آخ! مامان یواش تر موهایم را کندی. من نمی خواهم کچل شوم.• خیلی خب دو تار مو که کَل نمی کند. بلند شو برو شیرِ در کوزه را بپز. بعد بده به من و برو بخواب.• شیر از کجا؟• پونه خانم، همساده روبرویی آورده. موقع برگشت کمی کره هم بیاور.لیو قابلمه مسی را گرفت و راهی مطبخ شد. آژند دستش را بر کمرش زد و آهسته وارد اتاق آدر شد ظرف کره راروی میز گذاشت و تار مو لیو را هم دور ظرف پیچید. بالشتش خیس بود.• گریه کرده یا آب دهانش ریخته؟! با غرولند امشبش فک نکنم اشکی مانده باشد.آژند به اتاقش رفت و روی تختش که حالا برای یک نفر بزرگ بود، نشست و ظرف زردآلو را روی شکم بزرگش گذاشت. لیو را صدا کرد تا پنجره را باز کند. سه هفته ی هست که باران نباریده. فقط رطوبت و گرما زیاد می شود. لیو پنجره را باز کرد و زیر نسیم نیمه شب چنگ می نواخت.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Tue, 25 Aug 2020 14:50:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز هزار رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%86%DA%AF-d87nfc8y8yck</link>
                <description>تا باشد از این مناظر برای همه:)در تاکسی بودم و به سمت خانه حرکت می کردم. تو حال و هوای خودم بودم،یکهو با بوق راننده به خودم آمدم. اطراف خیابان را نگاه کردم. واقعا پاییز پادشاه فصل هاست. انبوه برگ های درختان کنار خیابان روی زمین بود. موجی از رنگ های زرد و نارنجی  و قهوه ای. به یاد پادکستی افتادم که می گفت:« پاییز یهو میاد؛ تو یه شب، مثل بقیه  فصل ها. جمشید رفیقم همیشه تو پاییز خوشحاله. بایدم باشه. آخه آبانیه. پرسیدم ازش:« جمشید چرا پاییز دلگیره؟ چرا همه پاییز میرن؟ چرا کسی نمیاد آسایشگاه؟» گفت:«زبونتو گاز بگیر دیوونه. نگا نارنجی ها رو. نیگا نارنگی ها رو. خرمالو رو ببین. به زبان حال با آدم صحبت میکنه...»» راست   می گفت.خانه ما در روستاست. طبعاً باغ هم دارد. وقتی ازکنار باغ پرتقال رد می شدم، عجیب درختانش زیبا بود. هر میوه اش مثل خورشیدی وسط کیهان سبز رنگ می درخشید. خش خش برگ های پاییزی که به نظرم اصلا آزار دهنده نیست. اتفاقا گوش را هم می نوازد. امان از گنجشکانی که میان شاخه تیغی های انار لانه دارند و برای جوجه هایش قصه و لالایی می خوانند. وقتی انار سرخ را نصف می کنی، صدای قرچ و قروچش آب دهانت را جاری می کند. آب انار دستانت را نوچ کرده و دلت می خواهد که تک تک انگشتانت را لیس بزنی در حالی که تلخی بعدش را از یاد برده ای.پاییز وقتی باد وزد، برگ باران می شویم، باران که می بارد،  عاشق می شویم، برف هم اگر بیاید مگر جز  مهمان نوازی بلدیم؟ واقعا پاییز پادشاه فصل هاست.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 17:23:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه باهوش من</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%86-xz2ty9udpdrf</link>
                <description>به نظرتون قبولم می کنند؟- ممد داداش یک کاغذ و قلم بده.- دستم بنده.- حاجی بده؛ مهمه.- اینم یه داستانه دیگه. این دفعه حالا تو گوشی بنویس.- نمیشه. هک میشم و بعد متنم رو می دزدند. کپی رایت هم که هیچ...- اووو! بابا شکسپیر، کافکا. هدایت. بنویس بره.- گوشیت رو بنداز کنار. جدی میخوام صحبت کنم.- ای بابا! بیا. بفرما.- ممد بهترین رفیقم تویی و جیک و پوکم رو میدونی. از تخیلاتمون تا آینده هایی که قرار بود جبران گذشته مون باشه. می خوام نامه بنویسم برای بچم. و این باید روی کاغذ باشه تا ..- داداش تو هنوز یبار رفتی سر قرار با یه دختر. احساس می کنم یک سی سالی رو این وسط جا انداختی.تازه اینا رو گفتی که کاغذ و قلم بیارم؟ تا حالا می رفتی و میاوردیش.- منها بحث کاغذ فاقد شعور. این یه ایده نابه. فقط باید قول بدی که بعد از مرگم اینو پخش کنی. قول؟- یکبار دیگه همچین حرفی رو بزنی من میدونم و تو!- قول؟!- خیله خب. قول میدم. فقط تو هم قول بده تا عروسی من نمیری.- ای تو اون دلداری دادنت. باشه نمی میرم.و با هم ریسه رفتیم از خنده و من از اتاق یک برگ کاغذ و خودکار آبی کیان را روی میز سفید گرد جلوی کاناپه انداختم.سلام&quot;بچه باهوش من&quot;می دانم الان بخشی از تو درون من نهفته و هستی تو از آسمان نمی دانم چندم من رو تماشا می کنی. فقط خواستم چند پند بهت بکنم. امیدوارم از پدر 16 ساله ات بپذیری.می دانم آنقدر باهوش هستی که در مسیر برگشت از مدرسه دلخور نمره پایین یا مسخره شدن بابت دینت و علاقه ات نیستی. لازم نیس همه را راضی نگه داری. این که از روز قبلت رشد کنی کافیه. شاید زیادی شعاری است این جمله،ولی حقیقت همین است. همیشه قبل از خواب و بعد از شاشیدن به دشمنانت در توالت، با خودت ببین چند چندی.می دانم به این درجه از هوش هم خواهی رسید که همیشه عاقلانه فکر کنی و عاشقانه رفتار کنی. شاید الان با خودت بگویی«منطق من می گوید منتظر باشم تا پدرم کرمش را در نزدیکی سلول انفرادی چند لایه رشد مادر آینده ام بریزد. و وقتی کرم شایسته به رشدگاه رسید، آنگاه باید چند وقتی تنها بماند تا شایستگی دریافت روح را داشته باشد.» اما فرزندم، این تنها یک بعد قضیه است. اصل ریشه توست. یعنی فکرت.منطق یعنی سفید را در کنار سیاه بپذیری و احترام هر دو را داشته باشی. یعنی دارو تلخ مشقّت را با همت و کمک خدا قورت بدهی و بعد با شُکر خدا شیرین کام شوی. یعنی اگر یک وقتی خواستی معشوقت را از آتش نجات دهی، بجای اینکه عریان به داخل خانه بدوی، آن شماره کوفتی آتش نشانی را بگیری و اگر دلبرت صدمه دید، مرهم درد های او باشی. این کار تو از هزار دوستت دارم بالاتر است. و این یعنی عاقلانه فکر کن و عاشقانه رفتار کن.قطعا آنقدر فهیم می شوی که که کمک به همنوعت را کار خیری بدانی. اما..اما هراسانم از وقتی قلبت کدر شود. از اینکه غبار گناه تا دنج ترین نقطه قلبت که راه خداست، نفوذ کند و در و دیوار تالار محبت را کثیف کند. مراقب باش که این غبار ها کم کم دلت را سنگ می کند و آن وقت خدا بهت رحم کند. گناه هم تنها به گناهان کبیره ات مذهب و دینت بر نمی گردد. اگر دلی را بشکنی یا تهمت بزنی، یا اگر دستت به دهانت یا بالاتر می رسد و کمک نکنی، اینها هم گناه کبیره تر است!آگاه کن خود را با کتاب! شاید الان چسفیل به دست می خواهی نامه را پاره کنی و بجای خواندن شعار های کهنه من، سریال ببینی. ولی به خالق تمام هستی قسم که مغزت تنها با کتاب خوب تکان می خورد. با الهام از بهرام نورایی بهت میگم که &quot;اعتراض من به غوغای نادان ها نیست! به سکوت آگاهان است.&quot;هر وقت هم خواستی قلبو ذهنت را تازه کنی، سری به پدید آورنده ات بزن. در این باب همین دو بیت شهریار بس:راهی به خدا دارد خلوتگه تنهایی// هر جا که از خود آنجا که به خودآییگر طوطی غیبی است در بیشه خاموشی// ور توشه پنهانی در گوشه تنهاییبعد از این گوشه نشینی، فارغ التحصیل دانشگاه خدا می شویاگر هم فکر میکنی عقاید کسی نادرست است. مستقیما در صورتش بالا نیاور. آرام آرام و با منطق و درست برایش هضم کن. اگر دیدی نتیجه عکس می دهد، بی خیالش و برو پی کار خودت.بچه باهوش من؛ ارزش خودت را بدان و برای خودت احترام قائل شو. نگو متولد دوازده بهمن هزار و چهرصد و خوردی ام . نگو تف تو این جوش بد موقع که حالم را خراب کرد. عوضش بگو چهل و دو روز از آمدن زمستان می گذشت که از با بند نافم خداحافظی تلخی داشتم.( شاید زیادی ادبی است ولی منظور را بگیر:)). بگو این جوش زشت درون من را نمی تواند زشت کند چون من نقاشی خدا هستم.امیدوارم برای بچه های باهوشی که این را می خوانند مفید باشد.پدر 16 ساله اتم.ناصر</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 20:40:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ امید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-z8j226dwidb3</link>
                <description>ما انسان ها عادت کردیم که زود قضاوت کنیم. عادت کردیم که فکر کنیم از بقیه آدم ها، بهتریم. حتی گاهی برعکس این قضیه هم فکر می‌کنیم. آیا واقعا نباید این عادات را از صفحه ذهنمان پاک کنیم؟مسعود، شعر و شعر خوانی را خیلی دوست داشت. به اشعار حافظ خیلی اهمیت می داد. چون واقعا با حافظ آرام می گرفت. از همین رو به شعر فروشی روی آورد. او آرزو داشت که همه مردم شعر بخوانند و به زندگی شان روح ببخشند. او هر روز کیفی پر از پاکت های شعر حافظ را به صورت سیار می فروخت. خیلی ها پست رد به پاکت هایش میزند و با کمال غرور او را با نگاهشان تحقیر می کردند و می رفتند. آنها با خود فکر می کردند که با یک کارتن خواب بی سواد مواجهند. اما آنها نمی دانستند که او علاوه بگیر فروش شعر، شاعر هم هست. صد حیف که ظاهر بینی، عادت شده و قضاوت ها عجولانه.مسعود طبق معمول از حرف ها و واکنش های منفی مردم، ناراحت نبود. چون این تفکر در ذهنش پرورانده بود که اگر مردم من را‌ به چشم یک زباله می‌بینند، چون افکار کوچکی دارند نباید بپذیرمشان. باید نشانشان دهم که همین زباله، طلای کثیفی است که مردم بخاطر بازیافت های طلایی آن حاضرند ساعت ها تو صف بایستند.برای شام، به فلافلی گوشه غربی چهار راه رفت.مشغول خوردن بود که صاحب فلافلی سر رسید. با عصبانیت کامل به سمت شاگردش رفت و او را بخاطر فروش فلافل به مسعود، چند چک افسری مهمان کرد بعد مسعود را از روی صندلی بلند کرد و به سمت جدول پرتاب کرد. مسعود به سطل زباله خورد و با آشغال ها یکی شد. بلند شد و نگاه معناداری به صاحب فلافلی انداخت و رفت.مسعود به یکی از خوابگاه رفت. خوابگاهی برای بی خانمان ها. بعد از آنکه دوشی گرفت، دفترش را باز کرد و شروع کرد به شعر نوشتن. بعد از چند ساعت، خسته روی تختش ولو شد. با خود می گفت:«مگر خدا عادل نیست؟ پس چرا من عدالتش را نمی بینم؟ چرا همه من را یک آشغال متحرک می بینند. چرا؟ چرا؟...»آنقدر از خدا گله کرد که دیگر گله ای نداشت و خوابید.فردا صبح، کیفش را گرفت و راهی چهار راه شد. تا ظهر اصلا فروشی نداشت. بعد از نهار، حوالی یک، چراغ قرمز بود و مسعود فرصت را غنیمت شمرد و رفت تا اولین دشتش را بعد از ظهر کند. با امید زیاد به شیشه ماشین پیرمردی ضربه زد. پیر با اشاره به او فهماند که بیا گوشه خیابان. مسعود هم خوشحال بود و هم متعجب. پیرمرد دفتری زیر بغل مسعود دید و وقتی آن را باز کرد بسیار تعجب کرد.· شاعر هم که هستی. عالیه!مسعود سرش را خاراند و با حیا خاصی سرش را تکان داد. مرد دو صندلی از صندوقش درآورد. نشست و سیر تا پیاز زندگی مسعود زا با جان و دل گوش کرد. میان گپ و گفتشان تلفن مرد زنگ خورد. روی بلندگو گذاشته بود. سمعکش را گذاشت و گفت:«سلام علیکم»صدای مرد جوانی آمد که می گفت:« حاج آقا، این کولر ها رو کجا ببریم؟ مسجد محلتون زنونش دوتا کم داره. شما پنج تا سفارش دادی الباقی مال کجاست؟»حاجی فورا گفت:«بعدا تماس میگیرم احمد جان. الان مشغولم.»· «حاج آقا بازم تنها تنها توشه آخرت جمع میکنی؟»· «خداحافظ برادر من»مسعود فهمید و فقط میخواست سر به سجده بگذارد. بعد از کلی حرف، پیر رو به او گفت:« همه شعر هایت را می خرم. شعر های خودت نه حافظ. اما قبل از آن بگو ببینم، چایی بلدی دم کنی؟»· بله بلدم.· خب بسیار عالی شد. جایی را می شناسم که آبدارچی لازم است. چه بهتر که شاعر هم باشد. جان تازه ای به شرکت می توانی بدهی.به سمت حمام عمومی رفتند تا دلاکی شوند....مسعود در را با پشت پا بست . چایی ها را غزل خوان میان کارمندان تقسیم کرد. دفتر شعرش را هم در کیفش گذاشت و با مرخصی ساعتی اش راهیی چاپخانه شد. در راه نگاهش به آگهی فوتی دوخته شد. عکس حاج پیرمرد خیّر را دید. نشست بر زمین. مات و مبهوت. فاتحه ای خواند و رفت. به ویراستار گفت:« برای چاپ سوم این بیت نیم بیت را اضافه کن به صفحه اول. الحق و الانصاف که او هم حق است و هم انصاف. قبل از شروع اولین بیت غزل ها هم بنویس تقدیم به پیرمردی که پدرم شد و مرا به اینجا رساند. حاج پیرمرد خاکی.»</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 19:50:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای باد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-q2vaknzff4qw</link>
                <description>نیمه شب با صدایی که از درون لوله بخاری می آمدند، بیدار شدم. اول بسیار ترسیدم چون صدای درون لوله، بسیار خوفناک بود.  بعد از آنکه با صدای زوزه باد بلند شدم، در حالت گیج و سردرگمی، بدنبال سطل آب می گشتم؛ چون این سطل اشک آسمان را که از سقف چکه می کرد را جمع میکرد. می شد از این سطل پر می توان خیلی استفاده کرد. هم میتوان بابا را قانع کرد یه ایزوگام کند سقف را و هم به مردم بفهماند که طبیعت از دست ما عاصی است و زار می زند. اما در آن وضع با صدایش فقط اعصاب ما را خردتر می کرد. درختان به ساز باد می رقصیدند. شاید هم تلاش می کردند تا فرارکنند. اما ریشه دوانده بودند در خاکی که آدمیزاد از اوست و همین یک مشت خاک زمین را دارد نابود می کند. به گمانم باد با خشم و غضب، می خواست به ما هشداری بدهد و ما را مطلع کند که طبیعت مامور خدا در زمین است. چرا با او نامهربانید. آنوقت توقع دارید که همچنان اشرف مخلوقات باشید.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 17:17:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو انشا</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%AF%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-ojf8qqwmqcy8</link>
                <description>&quot;قلم&quot; به زبان عادی و ادبیعادی:قدرت تنها در زور و بازو یک کشتی گیر نیست؛ در میزان اسب بخار یک خودرو هم وجود ندارد. حتی بولدوزر هم از نظر من قوت و نیروی واقعی ندارد. شاید با خود بگویید که هذیان می گویم؛ اما از نظر من قدرت در قلم است. بله قلم! این قلم است که نکات مهم، رژیم غذایی و تمرین ها را در برنامه روزانه کشتی گیر ثبت می کند. این قلم، مهندسان را با سواد می کند تا آنها ماشین هایی بسازند که صد ها اسب بخار نیرو داشته باشد. همین جسم کوچک آنقدر نیرو دارد که ملت کشوری را با توافقنامه ای خوشبخت کند؛ حتی می تواند با امضا قرارداد تحریم و آغاز جنگ ملتی را بدبخت کند. قلم کوچک است اما کار های بزرگی می کند.ادبی:نویسندگان و شاعران سلاح مخصوصی دارند که قلم نام دارد. گاه داستانی یا متنی روی کاغذ حک می شود که جهان باقی و فانی را به تعجب و تأمل و لذت وا می دارد. حال می خواهد نوشته بلند باشد یا کوتاه. صاحب آن قلم با کلماتش روی مغز های کوچک زنگ زده ما اسید می ریزد تا آن را جلا دهد و رسوب شیار های مغزمان را حل کند.شاعران هم خوب بلدند سلاحشان را از نیام درآوردند و دور موضوع خط بکشند و آن را متهم کنند و درباره اش بنویسند. آنها تک تک کلمات و ورق را به گلوله می بندند تا اثری مسکن وار خلق کنند. اما این قلم آنقدر خشک و خشن نیست. به قول شاعری &quot; قلم می رقصه رو کاغذ های خط خطی&quot; رقص قلم زیباترین و عشوه گرایانه ترین رقص است.                                              ***یک زنگ از کلاسمعلم طبق معمول رأس ساعت هشت وارد کلاس نشد. بچه تعجب کردند.چون معلم بیست دقیقه زودتر در کلاس حاضر بود. یک پلاستیک نسبتا بزرگ هم زیر میزش بود. معلم گفت:«بچه ها، امروز از درس خبری نیست.» بچه ها آماده عربده خوشحالی بودند که معلم گفت:« درس زندگی بر شما واجب تر است. شاید با کمی خاطره امروز را به اتمام برسانیم.»یکی از ته کلاس داد زد:« بزن کف قشنگه رو.»همه کف و هورا کشیدند. معلم با دست آرامشان کرد. بعد از سکوت گفت:« بگذارید از اول اول زندگی ام بگویم.» دوباره همان خوشمزه گفت:«یعنی از وقتی که تو شکم مادرتون، با بند ناف کام میگرفتین؟» کلاس ترکید. رو کرد به سمت شاگرد گفت:«آره یادمه بابات هم حلقه میداد بیرون.» خوشمزه، تلخ ترین سکوت عمرش را کرد. عذر خواهی کرد و روی میزش نشست و ادامه داد.من در هفده اسفند هزار و سیصد و پنجاه و شش تو پامنار به دنیا اومدم. بابام نقاش و بنا بود. مادرم هم خیاط. مثل خیلی از فیلم های تلخی که فاز اجتماعی دارند. خانواده کوچک با درآمد متوسط. بچگی ام آنقدر شیطون بودم که ریش پدرم را با فندک سوزاندم. او هم حسابی کمربند نوازش بر باسنم کشید. خدابیامرز گاهی اوقات انقدر از جهات مختلف بهش فشار می آمد که اعصابش دو مرحله از خط خطی بالاتر می بود و فقط به این و آن فحش میداد. از صدام تا بنی صدر و بازرگان. اما به عکس، مادرم بسیار صبور و آینده نگر بود. ته خانواده را او جمع می کرد. همیشه خدا در ذهنش پول را بودجه بندی می کرد. جالب این بود که همان چندرغاز اضافه هم می آمد. دست مادرم برکت داشت. به ما و بچه های فامیل همیشه می گفت هدف های بزرگ داشته باشد و براش تلاش کنید. من هم در برهه ای اهداف خاصی داشتم.مثلا در ده دوازده سالگی، آرزو داشتم پرواز کنم.آنقدر که عکس بقیه بچه ها در و دیوارشان پر بود از پوستر های قیصر و فوتبالیست ها و عکس خانوادگی، اتاق من پر بود از جت و هواپیما و مشتقاتش. حتی یک شب خواب دیدم بدون بال پرواز می کنم و برای هواپیما ها بوق میزنم و چاکرم، نوکرم گویان، می روم.دوباره خوشمزه گفت:«آقا ساقیتون خوب بوده ها.» تا معلم آمد که جوابش را بدهد، هم میزی اش یک پس گردنی محکم زد. بعد معلم بهش گفت:« خودت گمشو بیرون یا خفه شو بشین سر جات یا روی زمین باید دراز بکشی و به داستان گوش کنی. اونموقع اندقدر جزییات اضافه می کنم تا آدم بشی.» پسر با خوشحالی رفت بیرون. موقعی که در را بست، صدایش زندند. وقتی در را باز کرد با اخم گفت:«ها؟ چیه؟ من که بیرونم.»معلم یک ساندویچ از پلاستیک درآورد و گفت:« این سهم تو بود. اینا» بعد برای هم میزی خوشمزه پرتاب کرد. در را بست و القصه.دوران بلوغ که واقع بهترین دوران زندگی ام بود.در مسابقات مختلف شرکت می کردم. مدال آور هم بودم. در مسابقات فوتبال بین مدارس، دو بار آقای گل شدم. درسم هم خوب بود. در حد هجده نوزده. همیشه هم حسرت آن دو نمره را می خوردم که مانع جایزه گرفتنم می شد.کلاس ما بخاری نداشت. مدیر هم وعده و وعید می داد که تا آخر آبان برایتان بخاری نو می خرم. اما خبری نشد و یک روز من جوگیر شدم و عین نمایندگان مجلس واقعی، نه مثل این مترسک ها، درکلاس سخنرانی می کردم:« چرا کلاس ما نباید بخاری داشته باشد؟ چرا باید عین مردم شریف آلاسکا و نورژهفت لایه ژاکت و لباس بپوشیم؟...» همهمه ای در کلاس ایجاد شد. من با کوبیدن گچ بر تخته گفتم:« من نامه ای نوشتم که می خواهم به مدیر بدهم. گوش کنید:بسم الله الرحمان الرحیمنامه درخواست وسایل گرمایشی  تاریخ: 7/9/1369پیوست: جان مادرتان گوش کنید.مدیریت محترم مدرسه راهنمایی شهید خاکپورسلام علیکمما دانش آموزان کلاس دوم(ج) از شما خواهشمندیم که برای خرید بخاری زودتر اقدام کنید. هوا رو به سردی می رود و واقعا شرایط سخت خواهد شد. خواهشا پشت گوش نندازید.با تشکربچه های کلاس دوم (ج)همه پایین نامه را امضا کردند.امتحانات ثلث سوم رو به پایان بود. موضع امتحان زبان خارجه، من سوال صحیح و غلط را ناقص نوشتم. منتظر بودم مراقب بچرخد و من عین جغد با سرعت نور سرم را بچرخانم و از پشت سریم کمک بگیرم. فکر نمی کردم بشود. خدا رو شکر بخیر گذشت. بعدش هم یواشکی از مدرسه زدیم بیرون و راهی سینما شدیم. خرداد، من و پدرم کارنامه را گرفتیمو دیدم انظباطم هفده شدم. تعجب کردم. معاون گفت:« بعله آقا فرید. وقتی بعد امتحان فلنگ را بستی و به عشق جمشید آریا میری سینما، همین هم می شود.» پدرم هم یک پس گردنی زد و تا خانه نصیحتم می کرد......بعد از به صدا درآمدن زنگ، نفری یک ساندویچ گرفتند و رفتند. به جز خوشمزه و رفیقش.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 17:33:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر شاعر بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-b0359dtnl8hv</link>
                <description>برای رساندن یک مفهوم یا یک پیام خاص، از شیوه های مانند: فیلم، مجلات و جراید، داستان و حتی از شعر استفاده کرد.اگر من اختیار داشتم، شعر را انتخاب می کردم؛ زیرا با ریتم و آوا، یک مطلب بهتر در ذهن ها نقش  می بندد. اگر شاعر بودم, شعر نو یا بحرطویل می نوشتم. چون به نظرم با این شیوه مقصودم را راحت تر می رسانم.با خودم در آینده سیر می کنم؛ شاید روزی بیاید که من شاعری نامدارشوم. آن موقع در یک پاکت بسیار شیک و شاهپسند، با قاب نباتی رنگ که متن آن به نستعلیق دستنویس شده است، حتی بوی مرکب و خرده چوب های قلم کاتب آن به مشام می رسد، از من برای سرودن اشعاری در باب&quot; مسائل امروز، عاشقانه های جگر سوز و انتقاد دهان سوز&quot; دعوت می کنند. آن وقت دست به خودکار می شوم.عاشقانه ام شاید اینگونه بود:چند روزی است که حیران و افسرده امچون راه رهایی نیافته ام، مرده امتا که رسید آن روز موعودمن بدیدم زلف پر موج تو رامن بگشتم تا بیابم نام تو رافکر و عقلم از برایت دود شداین دو چشمانم ز اشکم کم نور شدروح من ز جسمم دور شدتو کجا و من کجا و خالق یارم کجانقد جامعه هم موضوع خوبی است برای شعر؛ احتمالا این گونه است شعر من:ای حضرت مسئولگران است این اجناس جگرخونوضع جیب و کارتمان گشته دگرگونشما قول بدادید که زنید تیشهبه این فقر ضمخت ریشهاما نشد. علت آن چیست؟آیا کلفت است آن گردن ابن مسئولیا که درشت است آن پاکت رشوه چرب و پر از پولخدواند تبارک و تعالیبنماید ما و شما راحالا یا هدایت، یا هلاکت یا قضاوتپس سعی کنیم دگرگونه بیاندیشیم تا بتوانیم مانند افراد بزرگ حرفمان را بیان کنیم.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 18:59:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-neixis9nh6wt</link>
                <description>از زندگی و حوادث آن، حتی اتفاقات پیرامونمان، می توان درس هایی گرفت که در هیچ کلاسی گفته نمیشود؛ به طور مثال،سرمای زمستان، باعث می شود که آدمی خود را مجبور به گرم نگه داشتن وجود خودش کند تا مبادا مشکلات زندگی او را سرد و سست کند.در صبحی سرد، با صدای جوش آمدن سماور بیدار می شوی. نان داغ،چای شیرین ولرم، پنیر محلی سرد، آب دهانت را سرازیر می کند. وقتی بیرون می روی و روی پله پایینی می نشینی و با صدای جیر جیر در چوبی قدیمی، یادت می آید که در را باز گذاشته ای و بخار دهانت با آهت نمایان می شود.درختان خشک و بی برگ و یخ زده، کادر چشمانت را پر می کند. آتشی که مادربزرگ برای تنور آماده کرده است، بوی دودش تمام دِه را پر کرده. وقتی به چند قدمی آن میرسی، سرمای هوا را دیگر احساس نمی کنی و فقط عرق از صورتت می چکد و رخسارت را می شوید. اشک هوا بر روی گل می نشیند و هنگام صبح، از شدت خمیازه باد که بسیار سرد است یخ می زند و تا آفتاب سرد زمستان نتابد به بازدم هوا تبدیل نمی شود.شامگاه بغض ابر شکست و اشک هایش ریخت. اما هوا، آنقدر سرد بود که حسادت نمی گذاشت اشک ابر چون آبی روان ببارد. پس او را در آغوش گرفت. تا اینکه زمین مثل عروسی، لباس سپیدش رابه تن کرد. اندک اندک بهار می آید و حرارات زندگی افزایش می یابد.باید آموخت پس از هر سختی ، راحتی است و بالاخره، زندگی به ما نیز لبخند می زند.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 23:03:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه نقطه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-omgdlwmvsjye</link>
                <description>همه با دست به او اشاره می کردند.با نگاهشان مثل چکش بر سرش می کوبیدند. در خود فرو می رفت و سرش هی خم می شد. زمین را نگاهم کرد. مجری حکم به محکوم نزدیکتر می شد. محکوم تقلا می کرد تا حکم اجرا نشود. مثل ماهی، از دست شاگرد صیاد سر می خورد. نمی دانست با تنبیه او چیز دیگر محکم می شود. نمی خواست هم که بداند. خودش را مستحق اسفل و سافلین نمی دانست. همه همنوعانش همین فکر غلط را داشتند. نمی دانستند در پس کاری که با آنها می کنند و آنها، آنرا تنبیه می دانند، نیتی وجود دارد و چون از ابتدای تولد، به آنها وظیفه شان را نیاموختند، برایشان زجر آور است.هر رنج و سختی حتما ثمره ای دارد. مثلاً میخ زیربار ضربات چکش می رود تا تخته ها را بدوزد و تخته ها درد میخ را تحمل می کنند تا جایی برای نشستن یه نام نیمکت بسازند. و همین نیمکت نشیمن من و تو را تحمل می کند تا زانویمان دم بزند. مشت های مربی چربی شاگرد را خجالت می دهد و چربی از خجالت آب می شود. بیل بعد از تحمل آن همه حرارت کوره ی تبدار، باید کتک پتک آهنگر را تحمل کند تا وقتی موقع کِشت، بر زمین او را می زنند، نشکند.به قول آنتونی رابینز:« زندگی پدیده ای دگرگون شونده است. از این رو، قوانین ما باید به گونه ای باشد که به ما اجازه ی سازگاری، رشد و لذت را بدهد.»باید نگاهمان را نسبت به چیزی که هستیم و اتفاقاتی که برایمان می افتد، عوض کنیم. نگاهی نو و در راستا تکامل. هیچگاه نباید مشکلات را شهاب سنگی ببینیم که مثل بختک بر زندگی مان افتاده. اگر سنگ را بشکافیم، حتما چیز با ارزشی درون آن می یابیم. نباید وظیفه مان و چیزی که هستیم یادمان برود. چگونگی انجام وظیفه، ارزش ما را تعیین می کند و ارزش ما چیزی نیست جز ...</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 16:18:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرکت ماشین در روز بارانی از خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-ibkaylzbcxmr</link>
                <description>به سمت ماشین رفت. دست خیسش را با پشت شلوارش خشک کرد. پارچه را برداشت و آینه ها و شیشه های ماشین را پاک کرد. نشست تا راننده بیاید. داخل ماشین سرد بود. سوییچ را تا نصف دور چرخاند؛ بعد بخاری را روشن کرد. همه دریچه ها را بست تا بخار شیشه جلویی از بین برود. همدمش آمد و ماشین را روشن کرد. ده دقیقه ای گذشت تا نفس بخاری ها گرم شود. توی دو تا لیوان آبجوش ریخت و پودر قهوه را هم زد. بوی قهوه مستت می کرد.آسمان فریاد کشید و صدای شیون ابر آمد. رعد ریش سفیدی کرد اما نشد. اشک بود که میبارید. آفتاب هم محزون پشت ابر نشسته بود. اما آدمیان از نزاع ابر و باد و فلک و حزن دل انگیز آفتاب خبر نداشتند؛ همان بهتر.قهوه شان تمام شد. برف پاک کن بیکار نبود. جیر جیرش کم کم داشت در می آمد تا غر بزند. فقط موسیقی کلاسیک لازم بود تا فضا به اوج زیبایی برساند. رادیو هم اخبار می گفت. پیاده شدند تا تکانی به بندشان بدهند و کمی کش بیایند و چند عکس بگیرند. عاشقانه خوبی برایشان رقم خورد. همه چی از داخل ماشین زیبا به نظر می آمد. آن بیرون سر چهارراه دخترکی بدون لباس گرم فال بدست، شیشه ماشین را میزد تا شاید فرجی شود. زوج ناراحت شدند و او را سوار کردند تا به جایی که مرتبط با آن بچه است برسانند. دخترک می گفت:« همه ماشین ها مرا می دیدند اما انگار نه انگار من اون بیرون دارم میلرزم از سوز سرما. بعضی هم از روی چاله آب می رفتند تا مرا خیس کنند. الهی که بمیرند.».....این خاطره جالبی بود از دخترک و دخترک کسی نیست جز من ده سال پیش.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 12:10:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%AE-dsd2pc5mpymd</link>
                <description>صدای تَک،تَک باز شدن درِ خودکار ها و شاسی خودکار فشاری بود که در یک لحظه تمام سالن را پر کرده بود. پاکت های بزرگ با دست مراقب دریده می شد؛ ناخن ها حکم میخ کن را داشتند و منگنه های بین ورقه ها را باز می کردند. صدای آیت الکرسی و دعاها و اذکار خفه ای بر لب حضار جاری شده بود. دست ها ی بچه ها گود شدند و بهم چسبیدند تا خدا روح کلمات را در ذهنشان بدمد که ورقه ها سفید نمانند.آرش آیت الکرسی را توی دلش خواند و امتحان را آغاز کرد.«اَه، خیلی از ریاضی بدم میاد؛ آخه این انتگرال کوفتی چه کاربردی داره کلا با مشتق هم که آبشون تو یه جوب نمیره»سوالات همینطور با نق زدن های رگباری آرش یکی پس از دیگری رژه می رفتند.صدای مشمّای بیسکویت ها می آمد که آن هم از صدقه سری معاون آموزش و پروش منطقه چند سالی است که در امتحانات نهایی مثل حلوا نذری بین بچه دبیرستانی ها ولو می کردند.آرش روی کاناپه ای یله داد که پدرش با زحمت خریده بود. با خودش فکر می کرد:« سال بعد که کنکور دارم، قطعا یه مقدار پول نیاز دارم که بتونم کتاب تست بخرم و حداقل دو، سه جلسه کلاس برم؛ همینطوری کشکی که آدم تو کنکور رتبه دلخواهشو نمیاره که» !آرش تو سالن خانه در هوای کنکور پرسه می زد که با جمله:« بیا چایت رو بخور» مادر به خودش آمد.سر میز، آرش پرسید:«مامان امروز جمعه است. دیروز رفتی پیش بابا؟»«آره، با تن و روی شسته، دراز کشیده بود. بوی ادکلن مخصوصش هم میومد؛ همونی که بوی گلاب اصل کاشان می داد. یک شاخه گل روی سینه ش گذاشته بود. فکر کنم یکی براش آورده بود که منو خوشحال کنه.»آرش آه بلندی کشید و به فکر فرو رفت.صبح شده بود. .سماور با سوت شیپوری و هود آشپزخانه با خرو پف مردانه اش آرش را بیدار کرد. بلور های شکر در اقیانوس چای به رقص درآمدند و میل آرش را به صبحانه بیش تر کردند.آرش با چشم های پف کرده و با هزار بدبختی خودش را به میز رساند تا جواب شکم خالی اش را بدهد.«علیک سلام مادر» !آرش خمیازه کشان گفت: «سلام ننه»«ننه اون مادر شوهرم بود که مُرد. من مامی تو هستم؛ برنامه ت چیه بچه؟»«امروز می رم بگردم ببینم می تونم یه کاری دست و پا کنم که هم تو یک مدت از زیر فشار در بیای و هم خودم بتونم پولی جمع کنم تا برای سال بعد که کنکور دارم، دس خالی نباشم» !«مادر مراقب باش، هر کاری دیدی پول خوب می دن، زرتی نرو یقه صاحب کارو نگیر و به زور نگو که منو استخدام کنین؛ اول همه جوانب رو بسنج ، مطمئن شو یه وقت به هچل نیفتی ...»آرش حرف مادرش را قطع کرد و با بی حوصلگی و از سر لج گفت: «باشه، باشه، حواسم هست . حتما باهات مشورت می کنم.»ساعت ده صبح بود. هوا کم کم گرم شد. آرش هم توی خیابان قدم می زد. خیابان ها از نمِ دیروز هنوز خیس بود. مغازه دارهای جوان محله، خمیازه کشان، کرکره برقی سوپر مارکتشان را بالا می دادند.آرش به این فکر می کرد که کدام کار بهتر است؟«اگر بخوام شاگرد سوپرمارکت بشم، زور بزنم ماهی سیصد هزار تومن گیرم میاد. فکر نونوایی و کار سخت رو از کلم باید بریزم بیرون»همینطور با خودش کلنجار می رفت که چشمش به دوست دوران راهنمایی اش افتاد. بعد از سوم راهنمایی،سعید و خانوادش از محل اثاث کشی کردند و رفتند.«سعید اون موقع خیلی چاق بود. عین پاندا راه می رفت. چجوری تو سه سال این هیکلو بهم زده؟ مثل مدل های تبلیغات لباس شده. شکم شیش تیکه و هیکل عضلانیش از زیر لباسش معلوم بود. یه مدلِ جذاب دلبر شده واسه خودش...»سوالات آرش عین زنگ ساعت 6 صبح روز جمعه، توی مغزش می دوید که با حرف سعید به خودش آمد: «آرش نقوی ؟ خودتی ؟!»-سلام سعید چطوری پسر ، چقد عوض شدی؟!- چاکریم دادا ، چی کار کنیم دیگه بابا هه فرستادمون باشگاه الکی الکی شدیم این !-هه. . . تا باشه از این باباها باشه!-می خوای باهم بریم؟  دارم می رم باشگاه ، بیای بد نمی گذره. . .  جلسه اول رایگانه !-نیکی و پرسش؟  بیکار تر از من مگه هست؟  تازه می دونی که من همیشه پایتم رفیق!به باشگاه بدنسازی رسیدند. سعید لباس ورزشی اش را پوشید و روی تردمیل رفت. دویدو دوید و دوید. در حین دویدن با آرش صحبت هایی درباره کسب درآمدکرد.«خب آقا آرش، می خوای یه کم پول در بیاری؟»«پوول که آره ولی... کو کار؟»«من یک کار توپ و عالی دارم؛ مربی و مدیر باشگاه، حسام آقا بیدل با همکاری یک دکتر تغذیه، داروهای لاغری، پودر و مکمل می فروشه؛ معمولا پودر و اینا رو هر کی بخواد میاد باشگاه ولی اکثر مواقع دارو های لاغری رو، با پیک تحویل می دن. پیک موتوری قبلی اخراج شد. چون موقع تحویل در نشانی، پول اضافی از ملت می گرفت و به حسام آقا نمی گفت. بقیه شو هم تا ته بخون. ببینم بلدی موتور برونی؟»«نه»«دوچرخه که داری؟»«آره یه مشکی، خوش رکاب دارم»«خیلی هم عالی، تو که قدت بلنده ماشاالله،چشمات هم رنگیه؛ آبی دریا، چاقم که نیستی شکر خدا، وسیله رفت و آمد هم که جوره روزای تعطیل بیا باشگاه تمرین کن تا هیکلت عین من بشه. تو کاملا ساخته شدی برای این کار پسر»!«حقوقش چنده؟»«ماهی یک و دویست»« خلاف ملاف که نیست؟!»« نه بابا،خیالت راحت. الان به حسام آقا معرفی ات می کنم. »آرش ذوق مرگ شده و کیفور و سرحال با یک جعبه شیرینی نارنجکی به خانه برگشت. تو راه برای خودش همه آهنگ هایی که شنیده بود را با ریتم بلند بلند می خواند تا به خانه رسید.«چی شد مادر؟ کار گیر آوردی؟»«آره، یه مربی بدنسازی داروهای مکمل و چربی سوزی می فروشه؛ منم فقط داروها رو می رسونم دست مشتریا. حقوقشم عالیه؛ ماهی یک میلیون و دویست! »«ننه قانونیه؟کلاهبرداری نباشه بدبخت شیم؟ این همه سال من و بابات آبرو جمع کردیم. . . قلابی نباشه داروهاش مردمو بدبخت کنی،  آه ملت یقه من و تو جد و آبادمونو بگیره؟ اگه دروغ تو کارِت باشه من شیرمو حلالت نمی کنم آرش. بهت از الان دارم می گم.»-نه مادرِمن!  به کی قسم ، به چی قسم رفیق دوران راهنماییم بهم معرفی کرد خاطر جمع !فردا ساعت هشت صبح آرش با دوچرخه مشکی اش ، به سمت باشگاه راه افتاد. آقای بیدل، یک کوله زرد و نارنجی پر از کارتن که از قرص و کپسول و کِرِم و پودر تا خرخره پر بود، به او داد. یک ورقه هم به آرش داد که نام بسته، محتویاتش، تعداد بسته و آدرس تحویل نوشته شده بود. بیدل گفت:« امروز برای تست، امروز داروهای شوش،کوثر،قیام رو تحویل بده. کارت اگر خوب باشه،میفرستمت مناطق بهتر و حتی بالاشهر، اونجا مشتریاش بیشتره و انعامش چرب تره . چون خودت خوشتیپی و هیکلت میزونه، قرص ها بهتر فروش میره؛اگر هم ازت پرسیدن که از همین محصولات استفاده می کنی،بگو آره.»آرش با انرژی زیاد و امیدوار ، سوار بر دوچرخه،  هندزفری در گوش، برای رساندن اولین محموله راه افتاد. با لبخند دلبرانه هالیوودی به سمت خیابان ارج حرکت کرد. سر کوچه کهن زاده ، فرمان دوچرخه را پیچاند داخل کوچه. پلاک بیست و هفت را پیدا کرد و زنگ آیفون را فشار داد.گلویش را صاف کرد با صدای لرزش دار گفت:« خانمِ ...؟»«بله بفرماید. امرتون؟»«شما داروی لاغری سفارش دادین؟  لطفا بیاین پایین و بستتون رو تحویل بگیرین.»« آره، خیلی ممنون. الان میام »صداق تق تق کفش مشتری آمد.«بیا اینم دوازده تومن پول پیک، پول دارو رو هم واریز کردم. اینم 5 تومن انعامت پسر.»آرش خیلی خوشحال شد. فکرش را هم نمی کرد که در اولین تحویل، انعام بگیرد.«خ..خیلی ممنون خا..خانم، با..با...با اجازه»آرش از دَشت اول بسیار راضی بود. فردای آن روز آرش با خوشحالی وصف ناپذیری پیش بیدل رفت و جزییات فروش امروز را توضیح داد. بیدل با خنده گفت:«آفرین بچه. اگه کارت همینطورخوب باشه، حقوقت رو اضافه می کنم .حالا بیا باشگاه یه کم تمرین کن بعد برو خونه»بیدل برای آرش یک حساب باز کرد تا حقوقش را در بانک پس انداز کند و خیالش از بابت امنیت پول ها راحت باشد.*هر روز که می گذشت، سفارشات بیشتر می شد. هیکل آرش بهتر،لباس ها شیک تر می شد. برای مشتری ها باورپذیرتر بود که قرص ها و مکمل ها تاثیر دارند. هر چه به سمت بالا شهر می رفت، انعام ها هم بالاتر می رفت. طوری که هر روز تقریبا هفتاد تا هشتاد تومان فقط از انعام در می آورد. وقتی برای اولین بار که به شمال شهررفت، درخت های سرو و کاج در دو طرف خیابان، ماشین های بالا صد میلیون در تمام مسیر پر بود. کمتر آپارتمانی پیدا می شد. اگر هم بود هر کدام دست کم دویست متر بود. ویلا ها که جای خود داشتند. از قصر شاه هم قشنگ تر و شاهانه تر بودند.اواخر مرداد بود. آرش چهار،پنج بسته از پکیج های چربی سوز را باید به شمیرانات، لواسان و قیطریه می برد. به یکی از باغات و ویلا های بزرگ در لواسان رفت.خانه موردنظر را پیدا کرد. زنگ آیفون تصویری به شدت لاکچری، با قاب طلایی را فشار داد. صدای یک زن جوان آمد و گفت:« بله بفرمایین»«مکمل هاتونو آوردم.»«بیا تو بسته رو الان میاد می گیره.»آرش هم با خوشحالی و تحیر و غربت خاصی وارد کاخَک لواسان شد. سه برابر خانه آرش، فقط حیاط ویلا بود؛ یک استخر رو باز و یکی سربسته از دور معلوم بود. چشمان گرد شده آرش، چند متر آن طرف تر استخر، بر روی چند پیرمرد با کت و شلوار فوق العاده مجلسی و رسمی، با دستمال گردن های طلایی و خال خالی و کراوات های دیپلماتیک،با چند پیپ بر دهان که در حال خوش و بش بودند، زوم شد.آرش که به جوانان دیروز خیره شده بود که ناگهان یک پسر چشم سبز و خوش تیپ که انگار طبیعت او را تراشیده برای نماد زیبایی، صدایش زد.«داش گلم بیا این ششصد تومن پول مکمل، این انعامت؛ بخاطر این که از الان به فکر آیندت هستی، ازت خوشم اومد. برو برا خودت صفا کن.»آرش سرش را پایین آورد و یک پاکت پر دید. بیرون از ویلا که آمد، پاکت را باز کرد و چهار تراول صد هزار تومانی دید و از شدت خوشحالی حاضر بود تا خود خانه پیاده بدود. به خانه که رسید، گفت:« ننه کم کم داریم می افتیم روی غلتک خوشبختی.»« چند بار بگم که من ننت نیستم بچه. مثل عمه ت یه کرم های کوچیکی داریا! ایش! بابات که مارو تا زیر غلتک برد ولی باز نگهمون داشت.تو مارو زیر غلتک نبری شانس آوردیم !»*فردا که آخرین بسته رو به آدرس روز اول برد، تا زنگ را فشارداد، ناگهان یک زن با چشمان قرمز و صورت خشک عین کویر لوت و مو های پریشان مانند زامبی جلویش سبز شد. آرش از ترس سه،چهار متری عقب پرید.با صدای لرزدار و با لکنت گفت:« خا..خا..خانمِ ...؟!»«آره خودمم مرتیکه دروغ گو، داروی تقلبی می دی دست ملت کثافت.... الان زنگ می زنم پلیس پدر خودتو، پدر اون بیدل بی پدر و در بیاره !»آرش هم که شدیدا ترسیده بود پرید روی دوچرخه و الفرار. کوچه فرعی ها را عین قرقی می رفت.نرسیده به باشگاه از دور صدای همهمه و آژیر پلیس می آمد. نزدیک تر که شد، به عمق فاجعه پی برد؛ حسام بیدل را گرفتند و دستبند به دست سوار ماشین کردند. آرش قالب تهی کرد و دست هایش سرد شدند.از معرکه به سمت خانه رفت. با دست و صورتی خاکی و پر از عرق و سراسیمه وارد خانه شد.مادر تا او را دید، یکّه ای خورد و گفت:« چی شده؟ چته؟ چرا با این سرو وضع اومدی؟...» نصف کلمات به بعد را با گریه و ناله ادا می کرد.آرش به اتاق رفت و در را بست و قفل کرد. به در پشت داد و با گریه روی زمین افتاد. مادرش هم درآن طرف به در فقط می کوبید و با گریه و شیون و جیغ، فقط آرش را سین جیم می کرد و به هر چی و هر کی لعنت می فرستاد. بعد گفت:«آرش اگه بهم نگی چی شده، به خدا، به جان بابات قسم زنگ می زنم داییت بیاد تکلیفت رو روشن کنه ولی قبلش خودم چادر کمرم می بندم و می رم در اون باشگاه کوفتی.»آرش با گریه و اشک و فریاد پرلرزش و صدای دورگه ماجرا را از سیر تا پیاز تعریف کرد.مادرش گفت:« پیش بابات برو خودتو خالی کن. باهاش درد دل کن.»*خورشید به وسط آسمان رسیده بود که آرش شیشه ی گلاب را روی سنگ قبر گذاشت و چندک زد نشست و آنجا بود که صدای گریه اش کلاغ های قبرستان را برآشفت.وقتی حسابی سبک شد، با بغض گفت:«بابا،زود رفتی؛یه کم دقت می کردی پدر من که اونطوری ماشین پرتت نکنه اونور خیابون.الان باید می بودی و راهنماییم می کردی. می دونی که چقد من و مامان بخاطر تو شش سال رو تحمل کردیم....»</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 11:08:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه ای هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده اید..........</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-p7bgzqjpkibk</link>
                <description>خسته شدم. چند ساعت است که زیر باران پرواز کرده بودم. هوا سرد بودو تاریک. دیگر بال هایم طاقت پرواز نداشت.دیروز زنبور ها گفتند که باران و طوفان خواهد آمد. خوشبحالشان که خانواده، نظم،اتحاد و خیلی چیزهای دیگر دارند که ما پروانه ها نداریم. شاید من فقط ندارم.دوستانم مرا ول کردند؛ یا به تابلو ها میخ شده اند و یا به کلکسیون دانشمندان رفتند. مادرم در تور دختر بچه ای افتاد که احتمالا می خواست لای دفترش آنرا بخشکاند. هیچ وقت هم به پارک بازنگشت. آن موقع در پیله بودم. شش ماه از آن قضیه می گذرد. وقتی از حشرات پارک شنیدم و پارک را ترک کردم. خدایا آن نور دیگر چیست؟ چرا خاموش نمی شود تو این باران؟ حتما زیر سقف است.شمع! خدایا شکرت، چند وقت بود که از سرما و تنهایی و بی مهری بدنم یخ زده بود. بعد از آنکه یخم باز شد، خاطرات تلخم را برای شمع زمزمه کردم. گویی اشک های شمع جاری شد. وقتی که نورش زیادتر می شد فهمیدم که با من همدردی می کند. بعد از چند دقیقه اشک روی اشک بند شده بود. با او احساس امنیت می کردم. خواستم او را در آغوش بگیرم. ایمانم متزلزل شده بود. چشم بر روی عقل و ایمان بستم و فقط به ندای قلبم گوش دادم. با این این آغوش مرا سوزاند ولی دیگر هیچوقت سرد نمیشوم، چون دیگر زنده نمی شوم.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 12:10:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخته کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-zervwgmiys2i</link>
                <description>به شاگردش اشاره کرد پیشش برود. تا آمدن شاگرد پوست تخمه ها و ته مانده سیب را گوشه ای پرت کرد و با دستمال پارچه ای ، دهانش راپاک کرد و آدرس محل تحویل بار را گفت. ماشین شاگرد هم با چند سرفه سیاه بیدار شد و حرکت کرد.مستخدم بار را تحویل گرفت. میخ ها را کوبید. با زدن دکمه کنتور، لامپ ها را خواباند و رفت.تخته با پاک کن و ماژیک ها تا صبح گپ زد؛ از خوشحالیش بابت شروع سال نو می گفت. از محل تولدشان می گفتند. از الوار ها تا جسد پدران سیاه بختشان که غبار گچ دلشان در هوا می رقصید. از گالن های رنگ و کارتن های پر اسفنج.هفته ها طول کشید تا تخته به کلاس عادت کند. چند ماه اول که فقط از سر و صدای بچه ها و صدای غژ غژ ماژیک ها کلافه بود. اما پیه همه ی این ها را بخاطر رسالتش به تنش مالید.دلش می خواست خیلی چیز ها بگوید اما کسی لایق نبود که بشنود. دلش می خواست تمام جواب هایی را که دانش آموزان بلد نیستند، بگوید. تشنه آن بود که نوشته هایی را که معلم ها روی او می نویسند، بخواند اما...دوست داشت جواب ها ریز ریز به بچه ها برساند تا لااقل مردود نشوند، ولی نمی شد. ناراحت بود از آنکه نمی تواند تمام شیطنت های شاگردان مظلوم نما را لو بدهد و ریشه دروغ هایشان را بخشکاند. می خواست بخاطر تک تک ماژیک های تمام شده گریه کند. بخاطر همه دعوا های شاگردان، بر سر خیلی چیز ها، آرزو می کرد کور و کر بود. برای همه درد های مختلفی که در جزء جزء بدنش داشت، که ناشی از ضربه های معلم و چه و چه و چه ناله کند. مشتاق بود دیواری را که سال ها پشتش به او بود و به او تکیه کرده ببیند و عذرخواهی کند.همه این خاطرات و رنجش روان ها، کاسه صبرش را پر می کرد. او می ماند و افق سنگی پشت پنجره.بچه ها باهم همدست شدند تا آتشی دیگر به پا کنند. آنها ماژیک مخصوص تخته را قایم کردند و ماژیکی دیگر جایگزینش کردند که در نوک آن سوزنی قرار داشت. تخته از کارشان خیلی تعجب کرد؛ سکوت کرد تا حاصل نقشه بچه ها را ببیند.زنگ فارسی معلم، موسیقی آرامش بخشی را پخش کرد و صدای آن را بلند کرد تا همه از آن لذت ببرند. شعر «صدای پای آب» را روی تخته با خط خوش نوشت. تقریبا تمام تخته پر شد. گوشه پایینی سمت چپ تخته سه نقطه گذاشت. بچه ها از حجم زیاد شعر دهانشان باز ماند؛ با یک خنده کوچک، بچه ها به یادشان آمد که چه دست گلی به آب دادند.معلم بعد از اینکه فهمید ماژیک هیچ جوره پاک نمی شود و خراش ها را نمی توان کاری کرد، به تمام بچه های کلاس یک صفر داد و باعث و بانی اصلی آنرا از کلاس اخراج کرد.تخته را به کارخانه اش بردند تا او هم مثل اجدادش دفن شود. وقتی پشت ماشین بود، چشمانش را بست، تمام لحظات زندگی اش جلوی چشمش آمد؛ به ترافیک بدی خوردند. متوجه تصویر خودش روی شیشه ماشین کناری شد. با خودش زمزمه کرد:و نترسیم از مرگ//مرگ پایان کبوتر نیست.//مرگ وارونه یک زنجره نیست.//مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان//مرگ در حنجره سرخ - گلو می‌خواند.//مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.//مرگ گاهی ریحان می‌چیند.//گاه در سایه است به ما می‌نگرد</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 17:46:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه &quot;تشییع زباله&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdimhn/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B4%DB%8C%DB%8C%D8%B9-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-i2ryxnqqcc3g</link>
                <description>پسرک بعد از شام در رستوران، موقع رفتن به خانه قوطی نوشابه را روی زمین انداخت و به گوشه ای از خیابان شوت کرد. قوطی به جدول خورد و دردش گرفت. با خود گفت:« آدم که آدم نباشه همین میشه دیگه.»حوالی ساعت نه شب بود. قوطی که حسابی از رفتار پسرک ناراحت بود،تصمیم گرفت چشم هایش را روی هم بگذارد و بخوابد. هنوز نخوابیده بود که جارو او را به سمت سطل هل داد و در سطل بسته و بعد همه چیز سیاه شد. قوطی با خود فکر می کرد:« چی شده؟ من کجام؟ چه اتفاقی افتاده ؟...» مرد سطل را درون اتاقی رو باز خالی کرد. قوطی سرش را که چرخاند، چند نفر عین بزی که مار دیده، به او زل زدند. قوطی ترسید و خودش را غلتاند به سمت دیگر اما با برخورد به شیشه گلاب شکسته ایستاد. شیشه  گفت:« نترس؛ ما هم مثل تو هستیم.یک فراموش شده پس از مصرف.» قوطی به کمک مداد رنگی های قد و نیم قد بلند شد شیشه گلاب از بقیه افراد اتاق خواست که دور هم جمع شوند و خوش آمد بگویند.اتاق هر چند ثانیه با نور چراغ جاده روشن می شد. هوا سرد بود. پیراهنی مثل پرچم، به میله ای گیر کرده بود و تکان می خورد. شیشه، قوطی را کنار خودش نشاند. قوطی احساس امنیت کرد. انگار شیشه پدرش بود. قوطی هنوز بدنش از شوت پسرک درد می کرد. از گودی پهلویش هم میشد فهمید. شیشه و بقیه دور هم جمع شدند و شروع به صحبت کردند. تک تک افراد خودشان را معرفی کردند و گفتند که چگونه اینجا آمدند.بطری با لحن لاتی و گیج و منگ گفت.:« از ریختم که معلوم چی.. چیم. من بطری ام. یک مست گمشده»بطری ادامه داد:«والا شیشه خان گفتن نداره وضع ما. یه جوون جاهل و کله خر موقع عروسی بعد از شام منو گرفت و رفت به زیرزمین تالار. بعد خاک تو سر بجای اینکه شربت خاکشیری چیزی بریزه تومن اون زهرماری رو ریخت و دیگه ما هم سرمون گیج رفت. نفهمیدم چی شد. یهو به خودم اومدم دیدم بیخ ریش شمام.»کفش چرمی مشکی پاره ای از راه رسید و مشغول صحبت شد. همه تعجب کردند که او چه می گوید. معلوم نبود چه بلغور میکرد. لنگه دیگر از زیر خاک و خل بیرون آمد و با لهجه گفت:«برادرم فارسی بلد نیست. آخه ما تو تبریز بدنیا اومدیم و تُرکیم. من فارسی بلدم. صاحب ما بعد از دو بار پوشیدن ما به بهانه دموده شدن ما رو انداخت تو زیبیل لیک.»قوطی ساکت نشسته بود و تعجب کرده بود و به صحبت بقیه گوش می داد. رو به شیشه گلاب گفت:« من گشنمه. غذا دارین؟»قبل از اینکه شیشه حرف بزند از بالای سرشان چند دانه پفک افتاد و جلویشان سبز شد. بعد هم چند بسته چیپس و پفک باز شده  ویکم خاک و قوطی کرم و چندتا آت و آشغال آرایشی با هم افتادند.شیشه گفت:« پیرهن بی خاصیت تو مثلا اونجا نقش دیده بان رو داری نه پرچم کرنر. چرا نگفتی مهمون داریم؟» تا پیراهن آمد حرف بزند ، بسته چیپس گفت:«اون بی تقصیره. مجلس سنگین بود و متوجه ما نبودید.اون بیچاره یخ زده.راستی شنیدیم که گفتید گرسنه اید. بیاین جلو. منو دوستام یه چیزایی ته دلمون مونده.»بسته تخمه از گوشه جمع شروع به خاطره گفتن کرد.-«وقتی که چشمامو باز کردم دیدم منو چند تا از همنوع هام مثل یک نوار بلند  به هم وصل بودیم. بعد برای جداکردنمون تهمون رو داغ کردن و بعدش یه مشت تخمه تو شکم ما ریختن.سرمون رو هم داغ کردن که مبادا تخمه ها بریزه.کارتن مون رو وقتی باز کردند، صدای بوق و شیپور میومد. فهمیدم کجاییم. مرد میانسالی منو خرید. تو جایگاه به تیم حرف بد و بیراه می گفت و این تو هر ورزشگاهی هست و طبیعیه و از روی نفرت با شدت کلمو باز کرد. بعد عین سنجاب تخمه ها رو بلعید و پوستش رو تف می کرد روی سر نفر جلویی می ریخت. اون مردک بی شعور منو انداخت و رفت. خلاصه ما هم رسیدیم وَر دل شما.»همه گرم صحبت و بگو بخند بودند. صدای جک اتاق کامیون آمد و زباله ها را خالی کرد.آنقدر زیاد بودند که یک تپه ساختند. قوطی و دوستانش که لبه اتاق کامیون نشسته بودند، زیر تپه آشغال دفن شدند. کامیون صحنه را ترک کرد و پیراهن به گور های تپه ای نگاه می کرد. وقتی کامیون دور شده بود. چشم اندازی باعث شد تا پیراهن چشمانش را ببندد. قبرستانی از زباله چشم پیراهن را کور کرد.-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------پ.ن: زیبیل لیک لغتی ترکی به معنی سطل زباله است.پ.ن2:این داستان رو وقتی پایه نهم بودم نوشتم.</description>
                <category>م.ناصر</category>
                <author>م.ناصر</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 19:13:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>