<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدیس گوشه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdis.gousheh</link>
        <description>در اینجا قراره راجع‌به سبک‌های متفاوت ادبی حرف بزنیم:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 06:45:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مهدیس گوشه</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdis.gousheh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باشگاه محتوا گودو من بود</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis.gousheh/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-edmvnfenkdyu</link>
                <description>یکی از نمایشنامه‌های محبوبم، نمایشنامه‌ی در انتظار گودو است. نمی‌دانم چند بار ولی هر بار که این نمایشنامه را می‌بینم دلم می‌خواهد از نو بخوانمش. در این نمایشنامه ولادیمیر و استراگون، سال‌هاست در انتظار گودو هستند. گودویی که بیاید دست آنها را بگیرد و زندگی آنها را تغییر دهد. در واقع زندگی‌شان در انتظار یک منجی می‌گذرد. به اعتقاد من همه‌ی ما استراگون و ولادیمیر درون داریم. همه‌ی ما در لحظاتی از زندگی در انتظار گودو بوده‌ایم.دو ماه و نیم پیش، در زندگی‌ام به جای رسیدم که احساس کردم به گودو نیاز دارم. اوضاع کاری‌ام آشفته بود. کمی دلسرد شده بودم و به وضوح می‌دیدم نظم سابق را ندارم. توشه‌ی یادگیری‌ام تقریباً خالی شده بود و احساس می‌کردم مردابی شده‌ام که توان حرکت را از او گرفته‌اند.تا اینکه یک روز صبح گودو را در اینستاگرام دیدم. گودو به شکل فراخوان ثبت‌نام در باشگاهی از جنس محتوا ظاهر شده بود. شاید اگر ولادیمیر و استراگون هم در زمان ساموئل بکت اینستاگرام داشتند، زودتر با گودو ملاقات می‌کردند! سر فصل‌های دوره‌ی باشگاه، دقیقاً همان چیزی بودند که من می‌خواستم. کامل و جامع. درنگ جایز نبود. شرایط آزمون را خواندم و دست به کار شدم.خان اول گودو: نوشتن متن و مصاحبه:نوشتن متن برایم سخت نبود. مثل همین حالا که نوشتن این متن برایم سخت نیست. می‌دانستم از پس این مرحله به خوبی برمی‌آیم. و اما مصاحبه.روز مصاحبه با اولین روز کاری کار جدیدم هم‌زمان شد. یادم می‌آید آنقدر شوق مصاحبه داشتم که به کل یادم رفته بود قرار است سر کار جدید هم حاضر شوم! وقتی به مدیر تازه‌ام، ماجرای مصاحبه را گفتم و از او خواستم چند دقیقه‌ای کار را ترک کنم، با نگاه اندر عاقل سفیه‌ای، به من فهماند این اولین و آخرین بار است که این اجازه را به من می‌دهد. در دل حسرت خوردم که اولین بار و آخرین بار هم هست که این مصاحبه را می‌گذرانم.انشالله بورسیه شدن قسمت همه:من آدم رقابتی‌ای هستم. خیلی رقابتی. آنقدر که از بچگی شعله‌ی مسابقه دادن با دیگران در هر عرصه‌ای درونم روشن بوده و هست. طبیعتاً چنین آدمی از اول شدن هم لذت می‌برد. هنوز یادم هست که چقدر بابت نتیجه حس خوبی داشتم. مخصوصاً وقتی می‌دانستم این بار اول شدن و بورسیه شدن به این معناست که قرار نیست هزینه‌ای بابت دوره بدهم.مانند بچه‌ای بودم که در کوچه با هم‌تیمی‌هایش بازی فوتبال را شش بر صفر برده و حالا سربلند به خانه برمی‌گردد تا این قضیه را برای بقیه تعریف کند. هر چند که من وقتی سربلند  به خانواده گفتم بورسیه شدم، برایم دختر فلانی را مثال زدند که بورسیه‌ی فرانسه شده و تأکید کردن بورسیه شدن واقعی این است! با تمام این تفاسیر آن بورسیه شدن طعمی داشت که هیچ‌گاه تا آخر عمر فراموشش نخواهم کرد. به من اعتماد به نفس داد. این اطمینان را داد که می‌توانم تا انتها ادامه دهم.انشالله که به حول قوه‌‌ی الهی قسمت شما هم می‌شود:)گودو از من، ما ساخت:من تنها نه. ما فصل نهمی شده بودیم. اولش من فقط زینب را می‌شناختم. با هم در آزمون شرکت کردیم. بعد اما ما چهل نفر شدیم. گروهی که دیگر من در آن مطرح نبود. با اینکه رتبه‌بندی در کار بود؛ ولی حتی برای من رقابت جو هم رقابت معنایی نداشت. هر کدام از بچه‌های دوره استعداد و توانایی در وجودشان می‌درخشید. از همان اول متوجه حرفه‌ای و با استعداد بودن بچه‌ها شدم و این موضوع شوقم را برای ادامه چندین برابر کرد.که عشق آسون نمود اول ولی آمد مشق عشق‌ها:گودوی ما سخت‌گیر از آب درآمد. سخت‌گیر بر روی نوشتن مشق‌ها. هر مشقی نمره‌ای داشت و زمانی برای فرستادنش تعیین شده بود. هیچ‌گاه در دوره‌ای شرکت نکرده بودم که تا این حد بر روی کار عملی حساس باشند. اولش فکر کردم چیز خاصی نیست. می‌توانم. تا اینکه موضوع اولین مشق عشق تعیین شد. طراحی پرسونا.پشت درهای بسته:ژان پل سارتر نمایشنامه‌ای با عنوان پشت درهای بسته دارد. بعضی از مترجمان آن را با نام دوزخ نیز به چاپ رسانده‌اند. برگه‌هایی که در زیر می‌بیند حاصل ساعت‌ها فکر کردن پشت درهای بسته برای طراحی پرسوناست.خط دوزخیان:)من تنها وقتی خودم را در دوزخ حبس می‌کنم و ساعت‌ها فکر می‌کنم که مسئله‌ای برایم بسیار مهم شده باشد و حالا می‌بینم برای هر مشقی که انجام داده‌ام، ساعاتی پشت درهای بسته بوده‌ام و فکر کرده‌ام. سوات، سفر مشتری، محصول نویسیمقاله‌نویسیپادکست نحس، پاور آموزشیو حتی تجربه نگارینمی‌دانم باشگاه محتوا چه قدرتی داشت که من را وادار به این کار می‌کرد. می‌دانم نمره برایم مطرح نبود. عشق بود. عشق به خلق محتوا که باشگاه محتوا چندین برابرش کرده بود. بودن در جمعی که شیفته‌ی خلق محتوا بودند، من را به وادی عاشقانه‌ای می‌کشاند.دوزخی که تبدیل به بهشت شد:پشت درهای بسته در دوزخی که باشگاه محتوا تبدیل به بهشتش کرد، اتفاقاتی گوناگون افتاد. از تحلیل سوات گرفته تا درست کردن پادکست. شب‌هایی در این یک ماه و نیم ماه اخیر بودند که گودو با آغوشی از عشق می‌آمد و مشق‌ها را بهانه‌ای برای شب بیداری می‌کرد.البته که به این متن لطیفم نگاه نکنید. در حال حاضر چون می‌دانم آن شب‌ها سیر نزولی طی می‌کنند، این‌چنین احساساتی شده‌ام وگرنه آن شب‌ها چنان می‌گذشت که حتی گودو هم جرئت... ولش کنید. این روزهای آخر می‌خواهم گودو را با خاطره‌ای خوش ترک کنم. گاهی بهتر است زبان آدم پشت درهای بسته دهان بماند.خدا واقعاً در جزئیات است:این جمله‌ی مربی دوره در همان جلسات اول بود. من هیچ‌گاه در زندگی‌ام آنقدر جزئی نگر نبودم که شش هفت ساعت درگیر درست کردن یک پاورپوینت شوم؛ اما باشگاه محتوا من را به این نقطه رساند. ناخودآگاه همه‌ی جنبه‌های خلق محتوا چه بصری و چه متنی برایم مهم شد.منی که تا چند ماه قبلش برایم فونت و بهم ریختگی ظاهر محتوایم ارزشی نداشت، حالا به آدمی تبدیل شده بود که ناهماهنگی رنگ‌ها را کامل متوجه می‌شد و در صدد درست کردنش برمی‌آمد. این جزئی نگری آزارم نمی‌داد بلکه برایم خوشایند بود. شاید تماشای قدرت خدا بود که طعم این موضوع را برایم متفاوت می‌کرد.خاطرات فراموش نشدنی:جلسه‌ی اولی که سر کلاس بودم، دوست نداشتم تمام شود. بعد از جلسه فقط یک سؤال را از همه می‌پرسیدم:«تا حالا شده جایی باشید که فکر کنید تمام راهو اومدید که اونجا قرار بگیرید؟» آن جلسه‌ی اول احساس کردم باشگاه محتوا برای من همان جاست. شاید یکی از دلایل گودو شدنش برای من همین بود. من سال‌ها انتظارش را کشیده بودم.از خاطرات دیگر، بودن با بچه‌های باشگاه بود. یک روز قبل از رسیدن زمان طوفان مشق و یک روز بعد از آرام شدن طوفان مشق و نیامدن طوفان بعدی دور هم جمع می‌شدیم و از زمین و زمان حرف می‌زدیم و گلایه می‌کردیم. فقط باید باشگاه محتوایی باشید تا به فهم درستی از این طوفان‌ها برسید. آن لحظه‌ای که به ساعت نگاه می‌کنید می‌بینید تا یک ساعت دیگر باید مشق‌تان را تحویل بدهید... آن لحظه هزاران بار تقدیم شما باد.خاطره‌ی دردناکی از ساخت پادکست دارم. رنجی برای ساختن پادکست کشیدم که مپرس.تمام مشق‌ها یک طرف، ساختن پادکست صد طرف. یک پادکست پنجاه دقیقه‎ای توانست من را به اندازه‌ی پنجاه سال پیر کند. اما حالا می‌بینم ارزشش را داشت. یاد گرفتم. تمام روزهایی که در کنار گودو بودم ارزش شب بیداری و زحمت کشیدن را داشتند. در تمام آن روزها و شب‌ها یاد گرفتم.پاسخ‌گویان همیشگی:یک نفر همین حالا در گروه پیام داد. نوشته بود:«بچه‌ها من تمام سعی‌مو کردم همه‌ی پیام‌ها رو جواب بدم.» این یک نفر همراه با چند نفر دیگر کمک مربیانی بودید که هیچ‌گاه در پاسخ‌گویی کم نگذاشتند. همیشه در کنارمان بودند. به سؤال‌های‌مان پاسخ دادند و سعی کردند عیب کارمان را با ذره‌بینی در دست کشف کنند. از من به شما نصیحت وجود همچین افرادی در زمینه‌ی کاری اوجب الواجبات است!به همین راحتی از باشگاه بیرون نمی‌روم:داشتن تمام آن خاطرات خوش، پر شدن توشه‌ی یادگیری و پیدا کردن اشگالات کار، باعث شد گودو این بار آنقدر برایم عزیز شود که قدرت ترکش را نداشته باشم. باشگاه محتوا برایم متفاوت است. شکل و رنگ دیگری دارد. از همین تریبون اعلام می‌کنم، به این راحتی قصد رفتن از باشگاه را ندارم.شاید باشگاه محتوا گودو شما نیز باشد:به عنوان سخن پایانی پیشنهاد می‌کنم، شما هم سری به باشگاه محتوا بزنید. شاید شما هم در تمام جزئیات باشگاه بتوانید گودو و منجی کاری خودتان را پیدا کنید. خوشحال می‌شویم اگر به ما بپیوندید تا با هم باشگاه محتوا را بترکانیم!شاید گودو شما هم اینجا باشد. فقط کافی‌ست کلیک کنید.</description>
                <category>مهدیس گوشه</category>
                <author>مهدیس گوشه</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 15:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکتبی که حتی خودش را زیر سؤال برد| دو هزار و هفتصد و هفتاد کلمه درباره‌ی تاریخ دادائیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis.gousheh/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B3%D9%85-wpcyvfpbztrm</link>
                <description>در میدان‌های جنگ می‌توانستی چهره‌های مشهوری را ببینی که بر روی خاک افتاده و در حال جان دادن است. در کنارش نویسندگان و شعرای زیادی می‌جنگیدند و در این جنگ نابرابر جان می‌سپردند. بوی خون و رنگ نفرت همه‌ی جهان را پر کرده بود. همه‌جا حرف از جنگ بود و نفرتی پنهان در قلب همگان ریشه دوانده بود. در این میان بود که ادبیات هم تصمیم گرفت در این نفرت سهمی داشته باشد. دادا از دل همین اوضاع زاده شد. دادا هنری ضد هنر بود که همه چیز را حتی خود دادا را زیر سؤال می‌برد و به سخره می‌گرفت.جنبشی که قبل از زاده شدن، وجود داشت:خیلی از افراد معتقدند دادائیسم در دل جنگ و در کاباره‌ی ولتر زاده شد. البته که این حرف اشتباه نیست و نام دادا برای اولین بار در زوریخ و در همان کافه از زبان هنرمندی به نام تریستان تزارا شنیده شد. اما مطالعه‌ی تاریخ قبل از جنگ نشان می‌دهد که دادا را اندک زمانی قبل از متولد شدن، در کارهای هنرمندان می‌توان دید.برای اثبات این حرف باید به سال 1912 و نمایشگاه مستقل‌ها در پاریس برگردیم. جایی که در آن مارسل دوشان با ارائه‌ی اثرش با نام « برهنه‌ای در حال سقوط از پلکان» هیجان و عصبانیت مسئولان نمایشگاه را برانگیخت. او سپس سر و صداهای بسیارِ اثرش را از پاریس به نیویورک برد و مردم نیویورک را برای دیدن اثرش به نمایشگاه ایموری در نیویورک کشاند. او پس از تمام این هیاهویی که ساخته بود، ناگهان نقاشی را به این علت که صرفاً هنری بصری است، رها کرد. بسیاری از افراد این حرکت او را یک حرکت دادائیستی به شمار می‌آورند. سپس شیشه‌ی بزرگ را ساخت. و بعد دست به خلق چند اثر حاضری زد. آثار حاضری اشیای پیش‌پا افتاده‌ای بودند که همین پیش پا افتادگیشان دلیل انتخاب‌شان توسط مارسل دوشان می‌شد.اثر « حاضری» فقط حرکت ضد هنری نبود؛ اعتراضی به یک نظام ارزشی هم بود. ارزش مثبتی که چینی‌ها و ژاپنی‌ها و بعدها سورئالیست‌ها برای شی یافته قائل می‌شدند، از چشم دوشان پنهان نبود.دوشان در سال 1913یک چرخ دوچرخه و در سال 1914 یک بطری دان به عنوان اثر هنری انتخاب کرد. تیر آخر را زمانی زد که اثری به نام چشمه که فقط یک توالت دیواری بود در سال 1917 به نمایشگاه مستقل‌ها به عنوان یک اثر بی‌نظیر ارائه کرد.نیوریورک مرکز دادا متولد نشده، شد:جنگ دوشان را راهی نیویورک کرد. در نیویورک آلفرد استیگلیتس از پیشگامان عکاسی چند نمایشگاه برگزار کرده بود. او مجله‌ای به نام کار دوربین را می‌چرخاند. پبکابیا در این مجله کار می‌کرد. او نیز مثل دوشان استاد به هم زدن نظم و قوانین هنری و خلق آثار نامتعارف بود. او جنبشی به نام آمورفیسم را تأسیس کرد که فقط عکس‌هایی از یک امضای جعلی را نشان می‌دادند.آرتور کراوان از هنرمندان دیگری بود که جنگ پایش را به نیویورک باز کرد. او از سال 1912 تا 1915 مجله‌ای با نام منت‌نان (maintenant) را در پاریس اداره می‌کرد. او در این مجله با خشونت به تمام مکاتب ادبی حمله‌ور می‌شد و به نوعی هنر مدرن را به تصویر می‌گذاشت.پیکابیا، مارسل دوشان، آرتور کراوان، آهنگسازی به نام ادگار وارز و نقاشی سوییسی به نام ژان کروتی سعی کردند نیویورک را مرکز جنبشی کنند که بعدها دادئیسم نام گرفت.اما از آنجایی که هر یک اهداف جداگانه‌ای داشتند، بعد از اینکه دوشان اثر چشمه را به نمایشگاه ارائه کرد و آرتور کراوان نطقی کرد که در آن به حضار در حالت مستی فحش می‌داد و ناراحت بود که نتوانسته است به اندازه‌ای که می‌خواهد عریان شود، نهضت آنها از هم پاشید. هر چند که حرکت دوشان و کراوان تا مدتها بعد، مایه‌ی افتخار دادائیست‌ها به شمار می‌آمد.دادا در کاباره‌ی ولتر متولد شد:در فوریه‌ی 1916 هوگو بال تصمیم گرفت نام میخانه‌ای در زوریخ را به « کاباره‌ی ولتر» تغییر داده و محلی برای جمع شدن هنرمندان بسازد. او مجله‌ای با همین نام پایه‌گذاری کرد که هنرمندان زیادی در جمع شدن آن نقش داشتند. او درباره‌ی هدف مجله می‌گوید:یادآوری این نکته که در ورای جنگ در وطن‌ها انسان‌های مستقلی وجود دارند که با آرمان‌های دیگری زندگی می‌کنند.ژان آرپ درباره‌ی این گروهی که دور هم جمع می‌شدند اینطور می‌گوید:در زوریخ، ما که هیچ علاقه‌ای به کشتارگاه‌های جنگ جهانی نداشتیم، خود را وقف هنرهای زیبا کردیم، در حالی‌که صدای غرش‌های توپ‌ها از دور شنیده می‌شد، ما نقاشی می‌کردیم و شعر می‌خواندیم و شعر می‌گفتیم و با صدای بلند زیر آواز می‌زدیم. ما یک هنر ابتدایی می‌خواستیم، که فکر می‌کردیم انسان را از جنون عجیب آن روزها نجات می‌دهد. ما آرزوی نظم تازه‌ای را داشتیم.یکی از این روزهایی که هنرمندان در کاباره‌ی ولتر جمع شده بودند، تریستان تزارا برای اولین بار نامه دادا را از میان یک فرهنگ لغت درآورد. (داستان‌های دیگری درباره‌ی تولد دادا وجود دارد و انتخاب نام را به افراد دیگری نیز نسبت می‌دهند)در اضطراب و فضای متلاطم جنگ، آشفتگی ذهنی و حس انتقام از بشریت در درون همه‌ی افراد زاده شده بود. همه‌ی مردم به‌خصوص هنرمندان می‌توانستند شاهد ویرانی انسانیت و طرز فکر بشریت باشند. در چنین شرایط آنها به دنبال تشکیل نهضتی بودند که به‌جای رقم زدن هنر، به ویرانگری هنری بپردازد. به همین دلیل وقتی دادا زاده شد، او را نهضتی خواندند که ضد هنر است و فقط به دنبال ویرانگری است.تریستان تزارا درباره‌ی دادائیسم توضیح می‌دهد:وقتی که می‌گوییم «ما» منظورم نسلی است که در اثنای جنگ جهانی اول تازه به سن رشد رسیده بود و در کمال معصومیت آماده‌ی قدم گذاشتن در راه زندگی بود. اما ناگهان بر گرد خود، مسخره شدن همه‌ی حقایق و برداشتن شدن نقاب از چهره‌ی آنها و ظاهر شدن خودخواهی و پستی و منافع طبقاتی را مشاهده کرد. این جنگ جنگ ما نبود. آن را با ابراز احساسات ساختگی و بهانه‌ها بی‌ارزش به ما تحمیل کردند. وقتی دادا تولد یافت، وضع روحی جوانان به این شکل بود. دادا از یک ضرورت معنوی، از یک احتیاج درمان ناپذیر به نوعی مطلق اخلاقی زاده شد. هدف ما زیر سؤال بردن همه چیز بود. این است که ما جمله‌ی معروف دکارت را با تغییر به شکل خودمان شعار گروه قرار دادیم :«حتی نمی‌خواهم بدانم پیش از من کسانی در این دنیا بوده‌اند.» هدف از آن این بود که ما می‌خواستیم دنیا را با چشم تازه‌ای نگاه کنیم ولی خواستیم در عین حال سرچشمه‌ی مفاهیمی که پیشینیان به ما تحمل کردند از نو ملاحظه کنیم و از صجت‌شان مطمئن شویم. ما بیزاری‌مان را با صدای بلند فریاد زدیم.در جای دیگری نیز تأکید می‌کند که:به دادا اعتماد نکنید. دادا همه چیز است. دادا به همه چیز شک می‌کند. ولی داداهای واقعی با دادا مخالف‌اند.مارکس ارنست درباره‌ی دادا می‌گوید:دادا یک بمب بود...دادا آمد که همه چیز را مثل یک بمب تکه تکه کند و از بین ببرد.دادا جنبشی بود که ظاهراً هم هنر را انکار می‌کرد و هم اهتمام جنبش‌های متعارف را مردود می‌شمرد.مانیفست‌های دادائیسم:مانیفست نوشتن دادائیست‌ها هم جریان جالبی داشت. نهضتی که همه چیز را به سخره می‌گرفت، مانیفست نوشتن هم برایش شوخی‌ای بیش نبود. آنها هر چند وقت یکبار مانیفستی منتشر می‌کردند که مانیفست قبلی و حتی حرف‌های خودشان را نقض می‌کرد. مانیفست‌ها ضد و نقیض دادا خبر از دوری آنها از نظام می‌داد. بیانیه‌های دادا صریح و جدل برانگیز بود. تریستان تزارا در یکی از آنها می‌نویسد:کسی که با این مانیفست مخالف باشد، دادائیست است. من در اصل با هر مانیفستی مخالفم. همان‌طور که با هر اصلی مخالفم. این مانیفست را برای این می‌نویسم که نشان دهم مردم ضمن اینکه با هم یک نفس عمیق در هوای تازه می‌کشند، می‌توانند دست به هر کار مخالفی هم بزنند.در یکی از بخش‌های یکی از بیانیه‌های دادا، تریستان ترازا 275 بار کلمه‌ی « زوزه بکش»(hurle)را تکرار کرده و در خط آخر می‌نویسد: « که هنوز هم بسیار جذاب است.» (qui se trouve encore très sympathique)در بخش دیگری از بیانیه اینطور نوشته‌اند که:برای ساختن یک شعر دادائیستی:روزنامه‌ای بردارید.یک قیچی هم بردارید.در آن روزنامه مقاله‌ای را انتخاب کنید که طول آن به اندازه‌ی شعری باشد که می‌خواهید، بنویسید.مقاله را از روزنامه جدا کنید.بعد هر یک از کلمات آن مقاله را با دقت ببرید و در کیسه‌ای بگذارید.کیسه را آهسته تکان دهید.آنوقت هر یک از کلمات بریده را تک تک بیرون بیاورید.با دقت رونویسی کنیدبه همان ترتیبی که از کیسه بیرون آورده‌اید.شعر شبیه شما خواهد بود.اینک شما نویسنده‌ای هستید بسیار تازه و بی سابقه و با حساسیتی جذاب هر چند که مردم چیزی از اثرتان نخواهند فهمید.آندره برتون درباره‌ی یکی از مانیفست‌های دادا اینطور توضیح می‌دهد:چیزی که بشکه‌ی باروت را منفجر کرد شماره‌ی سوم دادا بود که در اوایل سال 1918 به پاریس رسید. بیانه‌ی داد نوشته‌ تزارا که در صفحات اول چاپ شده بود آکنده از خشم و خروش بود. این بیانیه بریدن هنر از منطق و ضرورت تلاش عظیم منفی را اعلام می‌کرد. چیزی که حتی بیشتر از مطالب بیانیه بر من تأثیر گذاشت، روحیه‌ی حاکم بر آن بود، خشمگین و عصبی، تحریک کننده اما سرد و در عین حال شاعرانه.فعالیت‌های دادائیست‌ها:دادا یک جنبش و نهضت جهانی بود. همزمان که در زوریخ خودش را پیدا کرد، در برلین و کلن هم به کار خود ادامه می‌داد و مدتی در آمستردام فعالیت کرد. در ژانویه‌ی 1920 به واسطه‌ی تریستان تزارا، آندره برتون، لویی آراگون، فلیپ سوپو و پل الوار در پاریس به کار خود ادامه داد.گروه مجله‌ی ادبیات که به واسطه‌ی لویی آراگون، اندره برتون و فلیپ سوپو اداره می‌شد، تصمیم گرفتند به‌جای چاپ آثار نویسندگان مشهور مثل آندره ژید دست به انتشار نامه‌های ژاک واشه بزنند. ژاک واشه را می‌توان مثل مارسل دوشان از افرادی دانست که زمینه‌ساز به وجود آمدن دادا شده بودند. او در بیست و چهار سالگی خودکشی کرد. در نامه‌هایی که در جنگ به دوستانش می‌نوشت از پوچی و « بیهودگی همه چیز» می‌گفت.در یکی از این نامه‌ها نوشته بود:نه سیاست‌مداران را، نه پرولتاریا را، نه دموکرات‌ها را، نه ارتش را، نه وطن‌ها را، دیگر از این همه حماقت به تنگ آمده‌ایم، دیگر هیچ، هیچ، هیچ، هیچ.آندره برتون در مصاحبه‌اش با آندره پارینو درباره‌ی انتشار مجله‌ی ادبیات و نقش ژاک واشه می‌گوید:در حدود ده ژانویه‌ی 1919 بود که از مرگ ژاک واشه باخبر شدیم که ظاهراٌ در اثر تصادف پیش آمده بود، بعد از اینکه تریاک فراوانی در هتلی در نانت مصرف کرده بود. واشه که فقط من شخصاً می‌شناختمش و البته آراگون هم با او مکاتبه داشت برای ما سخت اغوا کننده بود. رفتار و گفتارهای او همیشه مورد استناد ما بود. نامه‌هایش برای ما پیام غیبی بود که هیچ‌وقت از اعتبار نمی‌افتاد. امروز عقیده‌ی من این است که واشه راز بزرگی با خود داشت، که عبارت بود از پرده‌دری و پرده‌پوشی در آن واحد. واقعیت این است که او برای ما بیشترین تجسم رهایی بود. حداکثر رهایی از هر چیزی که ریاکارانه ترویج می‌شد، رهایی از هنر:« هنر یعنی حماقت»، به خصوص رهایی او «قوانین اخلاقی» حاکم که همان سال‌ها ارزش واقعی‌اش را دیده بودیم.دادائیست‌ها نمایش‌ها و اعتراضات گسترده‌ای از سال 1920 برپا کردند. در یکی از این نمایش‌ها برتون شعر بی‌ربطی می‌خواند و تزارا با خواندن تکه‌ای از مقاله‌ی یک روزنامه و صدای زنگوله و جغجغه او را همراهی می‌کرد. مردم در چنین شرایطی نمی‌توانستند ساکت باشند و سر و صدایی راه می‌انداختند. هر چقدر که اعتراض مردم مبنی بر بی‌محتوایی نمایش آنها بیشتر می‌‌شد، دادائیست‌ها بیش از پیش احساس موفق شدن می‌کردند! در سال 1921 آنها نمایشی در سالن گاوو برپا کردند. نمایش آنها به این شکل بود که دو نفر روبروی هم ایستاده بودند و یکی از آنها می‌پرسید:« دفتر پست کجاست؟» و دیگری جواب می‌داد:« از من چکاری ساخته است؟» و سپس پرده‌ها می‌افتاد!در یکی از نمایش‌ها به نام S&#x27;il vous plait (لطفاً) از آندره برتون و فلیپ سوپو فقط پرده‌ی اول به اجرا درآمد و برای پرده‌ی دوم دادائیست‌ها به مردم قول داده بودند که نویسندگان بر روی پرده می‌آیند و خودکشی می‌کنند! در نمایشی دیگر به مردم گفته شده بود که دادائیست می‌خواهند مقابل مردم موهای خود را بتراشند!دادائیست‌ها از این نمی‌ترسیدند که مردم آنها را به سخره بگیرند؛ اتفاقاً برعکس از اینکه مایه‌ی استهزا مردم شوند بدشان نمی‌آمد. شعرهای همزمان با هم می‌خوانند. با لباس‌هایی مسخره مثل کلاه‌های بلند کاغذی بر روی صحنه می‌آمدند و از تمام این کارها لذت می‌بردند.دادائیست تنها مکتبی بود که نویسندگانش در میان مردم می‌آمدند و با مردم در ارتباط بودند. تنها نهضتی ادبی بود که ادعا کرد مدیریتش بر عهده‌ی همین مردم است و می‌خواهد با همین مردم برای ویرانی هنر بکوشد!محاکمه‌ی موریس بارس و نقطه‌ی جدا شدن دادائیست‌ها از یکدیگر:ایده‌ی محاکمه‌ی موریس بارس اولین بار از زبان آندره برتون بیرون آمد. او اعتقاد داشت که دادائیست باید حرکتی جدی انجام دهد و یکی از حرکات او می‌تواند بازپرسی از موریس بارس باشد. موریس بارس نویسنده‌ و سیاستمدار ناسیونالیست و طرفدار ارتش بود. این حرکت دادائیست‌ها را مردم فقط از سر کنجکاوی دنبال می‌کردند. کسی به چشم یک محاکمه‌ی جدی به این قضیه نگاه نمی‌کرد. تا به طور کاملاً اتفاقی سفری برای بارس پیش آمد و او مجبور شد از شهر خارج شود. دادائیست‌ها سر و صدایی به راه انداخته که بارس فرار کرده است. فضای دادگاه هم مثل دیگر نمایش‌ها و اعتراضات دادائیست‌ها فضایی مسخره و غیر جدی‌ای بود. قاضی، داداستان و شاهد از خود دادائیست‌ها بود و هیئت منصفه از مردم انتخاب می‌شدند.آندره برتون در یکی از مصاحبه‌ها از دلیل محاکمه و اتفاقی که در حین و بعد از محاکمه افتاد، حرف می‌زند:تظاهرات عمومی دیگر ما، یعنی محاکمه‌ی موریس بارس که بعد یک ماه برگزار شد، اگر بخواهیم دقیق بررسی‌اش کنیم، به دیدگاهی کاملاً متفاوت نیاز دارد. هر چند در طراحی پوسترها و چند و چون برنامه باز هم دادا سر نخ را به دست داشت، و هر چند در اجرای محاکمه امتیازهای کوچکی به دادا داده شده بود ( به جای بارس آدمکی گذاشته بودیم و دادستان و وکیل مدافع لباس عجیب و غریبی پوشیده بودند) اما در واقع انگیزه‌ی اصلی این محاکمه ربطی به دادا نداشت. انگیزه‌ی این کار را من و آرگون به جمع داده بودیم. مسئله این بود که اگر فردی به هوای قدرت، ارزش‌های سازشکارانه‌ای را انتخاب کند که صد در صد با آرمان‌های جوانی‌اش تضاد دارد، این فرد را تا چه حد باید مسئول این رفتار بدانیم. مسائل فرعی هم از این قرار بود: چه شد که نویسنده‌ی انسان آزاد ( Un homme libre) تبلیغاتچی دست راستی اکو پاری شد؟ اگر این کار خیانت بود، چه چیزی وادار به خیانتش کرد؟ و این آدم در مقابل این عامل چه راه گریزی داشت؟تنها نغمه‌ی ناجور از تزارا بود که در مقام شاهد فقط مشتی حرف‌های مضحک تحویل داد و از آن بدتر یکباره ترانه‌ای سر داد که واقعاً نا به جا بود.بعد از این ماجراها کم کم اختلافات دادا شروع شد. خصومت تزارا و برتون آشکار و پیکابیا از گروه کنار کشید. کم کم سوپو و آراگون از مجله‌ی ادبیات دوری جستند و برتون به تنهایی اداره‌ی مجله را به دست گرفت.آندره برتون سعی کرد با تشکیل کنگره‌ای که به کنگره‌ی پاریس معروف است، ارزش‌هایی برای دادا تعیین کند تا اختلافات نیروهای داخلی کمتر شود. اما این کار اختلاف‌ها که کمتر نکرد هیچ، اختلافات تازه‌ای هم رقم زد. تزارا سعی کرد کارشکنی کند و آندره برتون با انتشار بیانه‌ای از طرف کنگره جواب سخت و دندان‌شکنی به او داد و همین قضیه اوضاع را بدتر از پیش کرد. مارسل دوشان از کنگره خارج شد و خارج شدن او تقریباً تیر خلاص را به بدن نیمه‌ جان دادا در سال 1923 وارد کرد.دادا، بمبی که برای از هم پاشیدن سر هم شده بود، خودش به دست تأسیس کنندگانش از هم پاشید.نکته‌ی قابل توجه درباره‌ی دادا این است که دادا مکتبی پوچ‌گرا نبود. دادائیست به‌جای پوچی به دنبال راهی برای خلاقیت بیشتر بودند. آنها هنر را به سبب اینکه پوچ است، نابود نمی‌کردند بلکه هنر آن زمان را مناسب جامعه نمی‌دیدند و طرح دیگری را برای هنر طلب می‌کردند. آنها نه به امید نابودی کامل بلکه به امید خلق چیزی بهتر از دل نفرت و کینه‌ای جامعه، دست به اقدام می‌زدند.به‌ هر حال دادا مکتبی بود که نه آن زمان و نه در زمان حال جدی گرفته نشد در حالیکه همین مکتب زمینه‌ساز مکاتب ادبی زیادی شد و آثار هنری ماندگاری رقم زد.هر جا از تاریخ دادا را که نگاه کنیم شور و هیجان و تلاشی برای رهایی می‌بینم. تلاشی که حتی شاید ویرانگر بدانیمش اما قابل تقدیر و ستایش است.به زعم من، دادا مثل بچه‌ای است که وقتی خانه‌‌ی ساحلی‌اش را در حال خرابی دید، خود دست به کار شد تا از طریق ویران کردنش با خلاقیتی جدید، خانه را بسازد. آن بچه هیچگاه بدون تلاش به خانه‌ی در حال ویرانی ننگریست تا شاهد ویرانی‌اش باشد. او سعی کرد با تغییر اصول، همه چیز را بهتر کند. دادا هم همین را می‌خواست تلاش کرد تا با ویرانی ارزش‌هایی که حاصلی جز جنگ و خون ریزی نداشت و با بنای ارزش‌ها و خلاقیت‌های تازه از نو بیافریند.پی‌نوشت:منابع من برای نوشتن این پست:مکتب‌های ادبی نوشته‌ی سید رضا حسینی، نشر نگاهدادا و سورئالیسم نوشته‌ی سی.و.ای.بیگزبی ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکزسرگذشت سوررئالیسم، گفت‌وگو با آندره برتون ترجمه‌ی عبدالله کوثری، نشر نی</description>
                <category>مهدیس گوشه</category>
                <author>مهدیس گوشه</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 21:43:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رمانتیسم تا پارناس</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis.gousheh/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B3-m8doplzfpfeh</link>
                <description>داستان این متن به زمانی برمی‌گردد که در زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ای به نام آناتول فرانس (Anatole France) به اصطلاح شعر پارنسین برخوردم. از آنجایی که چیزی از این نوع شعر نمی‌دانستم، دست به کار شدم تا اطلاعاتی در این باره به دست بیاورم. شعر پارنسین من را به کتب پارناس رساند و از آنجایی که این مکتب را جدا از رمانتیسم نمی‌دانم، تصمیم گرفتم ابتدا درباره‌ی رمانتیسم و سپس درباره‌ی پارناس بنویسم.تصور کنید وقتی متنی می‌نویسید، باید حتماً از معیار مشخص و اصولی ثابت پیروی کنید. کسانی‌که متن شما را نقد می‌کنند نیز بر اساس همین معیارها درباره‌ی اثر شما نظر می‌دهند. این وضعیت در حالی است که وقتی به جامعه‌ی خود می‌نگرید، جز تحولات گوناگون چیزی نمی‌بینید. انقلابات بسیاری در جامعه شما رخ داده اما شما مجبورید هنوز هم طبق اصول قبل از این انقلابات رفتار کنید.از آنجایی که ادبیات جدا از جامعه نیست؛ به نظر می‌رسد چنین شرایطی بستر خوبی برای به‌وجود آمدن یک مکتب و جریان تازه است.در همین شرایط بود که نویسندگانِ فرانسویِ فراری از مکتب کلاسیسم به رمانتیسم روی آورند.مادام دو استال بنیان‌گذار تحول در فرانسه می‌شودهیچ چیز در زندگی نباید متوقف کننده باشد و هنر اگر تغییر نکند محکوم به فناست.این جمله‌ را مادام دو استال (Germaine de Staël-Holstein) نویسنده‌ی فرانسوی اوایل قرن نوزدهم زمانی‌که هنوز مکتب رمانتیسم به شکل جدی راه خودش را به سمت فرانسه باز نکرده بود، گفت.بر خلاف تصور عموم که گمان می‌کنند جنبش رمانتیسم از فرانسه شروع شده است؛ باید گفت که رمانتیسم ابتدا در آلمان و انگلستان شروع به جوانه زدن کرد. رمانتیسم از کلمه‌ لاتین روماتیکوس(romaticus) گرفته شده. در اواخر قرن هفدهم این کلمه به رمان‌هایی اطلاق می‌شد که به زبان‌های عامیانه‌ی کشورهای گوناگون و به دور از قوانین کلاسیک نوشته شده بودند.قرن هجدهم بود که اروپاییان با دیدن زندگی‌شان به این فکر افتادند که دیگر خواستار شنیدن و پیروی از چند اصول خشک و ثابت کلاسیسم نیستند. نویسندگان انگلیسی و آلمانی، یگانه هدف نویسنده را معقول و مفهوم بودن پیام اعلام کردند و از دیگر اصول معمول برای نوشتن فاصله گرفتند.در همان سال‌ها استاندال واژه‌ی رمانتیسم را وارد فرانسه کرد ؛ اما هنوز این واژه به عنوان یک جریان و مکتب در میان نویسندگان شناخته نشده بود.تا اینکه مادام دو استال در کتاب‌هایش از نویسندگان فرانسوی خواست حصارهای کلاسیسم را که هر گونه راه فراری را بر آنها بسته است، بشکنند و به آزادی در نوشتن بیندیشند. با نوشتن کتاب «درباره‌ی آلمان» بیشتر به بیان ایده‌های خود درباره‌ی مکتب رمانتیسم پرداخت و مسیر تازه‌ای برای نویسندگان فرانسوی باز کرد. در سال 1830 رمانتیسمی که از اواخر قرن هجدهم به انگلستان و سپس به آلمان رفته بود، مسیر خود را برای رفتن به اسپانیا و فرانسه عوض کرد. مادام دو استال با ترجمه‌ی آثار آلمانی و شاتوبریان (Chateaubriand) با ترجمه‌ی آثار انگلیسی، رمانتیسم را به فرانسه معرفی کردند.رمانتیسم با استقبال بی نظیر نویسندگان در فرانسه مواجه شد. انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب صنعتی که در آن سال‌ها در فرانسه رخ داده بود، سبب شد نویسندگان بیش از پیش یک تحول تازه را پذیرا باشند. نویسندگانی همچون لارمارتین (Lamartine)، الکساندر دوما (Alexandre Dumas)، ویکتور هوگو (Victor Marie Hugo) و آلفرد دو موسه (Alfred de Musset) رمانتیسم را مثل راه نجاتی از اصول و مکاتب فرسوده دیدند. در نیمه‌ی قرن نوزدهم بود که کم کم به جای انتقاد کلاسیک، انتقاد احساسی رواج یافت.اصول کلاسیک جای خود را به احساسات دادندحال زمان آن رسیده بود که احساس جای عقل را بگیرد. نویسندگان مکتب تازه، خواستار آن بودند که آثاری با حاکمیت احساس خلق کنند. قرن نوزدهم با تمایلات عاطفی و مکتب رمانتیسم گره خورد و نویسندگان این قرن در جستجوی منبع تازه‌ای برای خلق اثرشان برآمدند.در این دوران اشعار هر چه آزادتر و صمیمانه‌تر بودند، بیشتر تحسین می‌شدند و هر چه تمایل عاطفی در نثر بیشتر بود، اثر بهتری خوانده می‌شد.اشگل(Schlegel) از پیشوایان رمانتیسم در آلمان این مکتب را «جمع اضداد» می‌پندارد و می‌گوید:ذوق رمانتیک پایبند نزدیکی مداوم امور بسیار متضاد است. در سبک رومانتیک طبیعت و هنر، شعر و نثر، جد و هزل، خاطره و پیشگویی، عقاید مبهم و احساسات زنده، انچه آسمانی و زمینی است و بلاخره زندگی و مرگ با هم در هم می‌آمیزد.احساسات مکتب رمانتیسم محدود به تصویر کشیدن زیبایی‌ها نمی‌شد. این دسته از نویسندگان سعی داشتند تمام احساسات آدمی را چه زشت و چه زیبا روی صحنه بیاورند. صحنه‌ی رمانتسم پر از شخصیت‌هایی بود که تمام احساسات خود را به خواننده نشان می‌دادند. شاید آنچه رمان‌های ویکتور هوگو را متمایز می‌کند، همین نکته باشد که او سعی دارد همه‌ی ویژگی‌های آدمی را نمایش دهد.آنچه به نویسنده در این دوره الهام می‌بخشید، «عشق و علاقه» و هیجان و شوق و ذوقی بود که او در زندگی داشت. احساس نویسنده به او آزادی اعطا می‌کرد تا آن‌طور که می‌خواهد و بر اساس اصول خودش بنویسد.منِ درونی در جستجوی طبیعت و سوار بر بال خیالبه موقعیتی که در ابتدا با هم تصور کردیم، برمی‌گردیم. ما آدم‌هایی در مقابل تحولات بسیار هستیم. هر چه این تحولات زیادتر می‌شود، احساس می‌کنیم چیزی را گم کرده‌ایم.نویسندگان رمانتیسم همین احساس را داشتند. آنها گمان می‌گردند « خود انسان» در میان تحولات و البته در اصول خشک کلاسیسم گم شده است؛ پس بر آن شدند که « من» (le moi) را در آثارشان پر رنگ کنند. به وسیله‌ی هنر خودشان و رنج‌های درونی‌شان را بیان کردند. رنج دورنی بسیاری از آثار این دوره واقعی و از دل زندگی نویسنده بود. دیگر شخصیت اصلی از میان اسطوره‌ها و رمان‌ها انتخاب نمی‌شد؛ بلکه شخصیت‌ها همان‌هایی بودند که در جهان واقعی و کنار نویسندگان زندگی می‌کردند.البته که بیان «من» در آثار رمانتیسم به معنای خودستایی نیست. دلیل فرمانروایی «من» در آثار نویسندگان این دوره خودشیفته بودن، نبود. آن‌ها فقط به دنبال راهی برای بیان خویشتن بودند.در این میان، نویسندگان رمانتیسم احساس کردند طبیعت نیز گم شده است. آنها خواستار برگشت دوباره‌ی طبیعت و نقش آن در آثار شدند. در دوره‌ای که انقلاب صنعتی با قدرت پیش می‌رفت، نویسندگان تصمیم گرفتند در آثار خود به طبیعت درونی برگشته و نقش آن را پر رنگ‌تر کنند.خیال نیز در آثار نویسندگان رمانتیسم نقش ویژه‌ای داشت. آنها به واسطه‌ی خیال، به سرزمین‌های دور سفر کرده یا حتی سرزمینی برای خود در آثارشان می‌ساختند. وقتی از جامعه‌ی خود و اطراف‌شان آزرده بودند، با خیال به سرزمین دیگری سفر می‌کردند. شاتوبریان در آتالا و رنه به سرزمین زیبایی در آمریکا می‌رود و مقصد ویکتور هوگو در نمایشنامه‌هایش، دوران رنسانس می‌شود.رمانتیسم در اوج خداحافظی می‌کندرمانتیسم همان‌طور که در سال1830 به اوج خود رسید، در همان سال افول خود را به چشم دید. اغتشاشات سیاسی و اختلافاتی که بین نویسندگان  این مکتب رخ داد، سبب بر هم پاشیدن این مکتب در فرانسه شد.رومانتیسم مکتبی بود که در آن رمان به شکل ویژه‌ای دیده شد و صحنه‌های تئاتر به‌جای قهرمانان افسانه‌ای، انسان‌هایی با احساسات واقعی به خود دید. این عصر نویسندگانی همچون ویکتور هوگو با آثار بزرگی مثل مردی که می‌خندد و شاعرانی همچون لامارتین به خود دید.«هنر برای هنر» شعاری برای شکل گیری یک مکتبنویسنده‌ای همچون ویکتور هوگو که در نیمه‌های قرن نوزدهم مسئله‌ی وظیفه‌ی اجتماعی برای نویسنده را بیان می‌کند، در اوایل همین قرن شعار «هنر برای هنر»(L&#x27;Art pour l&#x27;art) سر می‌دهد. او بعد از نوشتن شرقیات (Les Orientales) تأکید می‌کند که شاعر همیشه حق دارد اثر بیهوده‌ای بسازد که شعر محض باشد.« هنر برای هنر» بیان می‌کند که گاهی اثر به دور از انتقال یک پیام و مفهوم فقط باید زیبا باشد.تئوفیل گوتیه از طرفداران این شعار می‌گوید:یگانه چیزی که می‌تواند ما را تسلی بخشد زیبایی است و هنر وقتی به کمال زیبایی می‌تواند برسد که از افکار اخلاقی و فلسفی و از تحولات پی در پی و تمایلات پیچیده و آشفته به دور باشد.فقط باید به فرم توجه کرددر حوالی سال 1860 عده‌ای از شاعران دور هم جمع شدند و مکتبی به نام پارناس را پایه‌گذاری کردند. این افراد دو ویژگی داشتند: از طرفداران شعار «هنر برای هنر» بودند و عقیده‌ا‌ی مخالف نویسندگان رمانتیک داشتند. در رأس این شاعران لوکنت دولیل (Leconte de Lisle) قرار داشت.از نظر این عده اثر نباید عرصه‌ای برای خواهش و احساسات هنرمند باشد و همین که شکل و قالب زیبایی داشته باشد، می‌تواند یک اثر فوق‌العاده به شمار بیاید. به زعم این مکتب، هنر در تکنیک و فرمی است که شاعر به کار می‌برد.شعر پارنسین، شعری عاری از آرماناشعار مکتب پارناس، اشعاری بودند که از لحاظ فرم و زیبایی کلمات به کمال رسیده بودند.همچنین این اشعار برخلاف اشعار رمانتیسم هدف و آرمان والایی را دنبال نمی‌کردند. آنها برای این زاده نشده بودند که احساسات شاعر را نشان دهند بلکه فقط هنری برای خود هنر بودند!شاعر شعر پارنسین باید توجه خاصی به قافیه و زیبایی آن داشته باشد. او باید شعرش را به نحوی بنویسد که اولین و آخرین چیزی که توجه خواننده را به خود جلب می‌کند، زیبایی شعر باشد.خواننده‌ی چنین شعری نه می‌تواند هدف و آرمانی در شعر بجوید، نه احساسات خاصی را به واسطه‌ی شعر تجربه کند. او تنها می‌تواند از خواندن چنین شعری و زیبایی که در شعر وجود دارد، لذت ببرد. می‌توان گفت چنین شعری بر خلاف اشعار مکتب رمانتیسم بدون حضور نویسنده در شعر نوشته می‌شود.چه مکتب رمانتیسم را در نظر بگیریم و چه به مطالعه‌ی پارناس یا هر مکتب دیگری بپردازیم، به این نتیجه می‌رسیم که خلق این مکاتب، پاسخ نویسندگان یک دوره به اطرافشان و تحولات بیرونی بوده. حتی مکتب پارناس که مدعی دنبال نکردن هدف است، غایتی به نام «نداشتن هدف» را دنبال می‌کند تا در برابر مکتب رمانتیسم واکنشی نشان دهد. نویسنده‌ نمی‌تواند بدون اطلاع از اتفاقاتی که در گذشته یا در زمان حال جامعه‌اش می‌افتد، اثری خلق کند؛ زیرا پاسخ او به جهان بیرونی است که سبب شکل گیری یک اثر یا حتی یک سبک و مکتب خاص می‌شود.پی‌نوشت: منبع من برای نوشتن این مقاله کتاب مکتب‌های ادبی اثر رضا سید حسینی و ادبیات فرانسه به قلم جان د.لاینز یود.</description>
                <category>مهدیس گوشه</category>
                <author>مهدیس گوشه</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 21:38:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>