<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های [مهدیس]</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdis_k</link>
        <description>همه هیچ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:59:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/94677/avatar/n4sRtK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>[مهدیس]</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdis_k</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مواجهه با تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-mnyo2trb2vmj</link>
                <description>دید و بازدید عید از آن مناسبت‌هایی است که می‌شود تغییرات ظاهری آدمها را به خوبی دید؛بدن نحیف و نازکی که حالا کمی ترقی کرده،هیبتی را که مثل ساختمان ریخته و چند ستون ضعیف از آن باقیمانده است.صورتی که شبیه دشتی ترک خورده و یا موهای سفیدی که یکدست شده‌‌اند.آدمها متوجه تغییرات بیرونی‌شان می‌شوند.اما تغییرات درونی را نمی‌شود به این سادگی دید.حتی گاهی نزدیک‌ترین‌ها هم این تغییرات را تشخیص نمی‌دهند.تغییر،مثل ویروسی نهفته‌ است که کسی از حضورش خبر ندارد؛ پنهان و بی هیچ نشانی زیر پوست آدمی به حیاتش ادامه می‌دهد و روزی که انتظارش را نداری شبیه تبخالی ظاهر می‌شود و می‌نشیند گوشه‌ی لبت.تو هر روز با آن ویروس بودی و دیدی که خرد خرد تغییر می‌کنی ولی بازهم غافلگیر می‌شوی.می‌بینی مسئله‌ای که دیروز خودت را وقفش کرده بودی حالا به اندازه بال مگسی هم اهمیت ندارد.دیگر حتی شکستی که عزایش را گرفته بودی فرق چندانی با زخم روی دستت نمی کند؛درد و رد دارد ولی دوام نه.خلاصه اینکه نسبت تو با خیلی چیز‌ها تغییر می‌کند؛از آدمها و عادتها گرفته تا غذایی که قبلا به آن دلبسته بودی و حالا دلزده.کم کم مثل هر چیز دیگر به این تغییر و تبدیل عادت می‌کنی و شاید یادت نیاید قبل‌تر چطور بودی. فقط وقتی بعد از چند سال با آشنای دوری مواجه می‌شوی که این تغییر در اعتقادات و فکرها را تشخیص می‌دهد،دوباره به یاد می‌آوری.این ویروس دیگر نهفته و بی شکل،زیر پوست تو نیست.حالا تمام یا بخش زیادی از وجودت را پوشانده و حتما دیده می‌شود.بعد از این یادآوری،حال کسی را داری که جلوی آینه نشسته و شکم بیرون زده و عضله آب رفته‌اش را واضح می‌بیند.مواجهه اصلی همینجاست؛ در دیدار شفاف و زیر پوستی تو با تو.خودت و ویترینی را که به آدم‌های دیگر نشان می‌دهی می‌بینی و تمام آن صورت‌بندی‌ها را مرور می‌کنی.متوجه می‌شوی که خیلی از قالبهای قدیمی را نداری،قالب «موجه» بودن را مثلا.برای همین حتی به جوکهای بی‌مزه هم بلند بلند می‌خندی، یا وقتی خسته‌ای و روحت درد می‌کند،به دوستت اصرار نمی‌کنی یک روز دیگر بماند.از آن مهم‌تر دیگر قرار نیست بعضی تعارفات مرسوم ولی نامطلوب را رعایت کنی.می‌توانی سوالات کهنه و آزاردهنده را مودبانه رد کنی یا طوری جواب بدهی که می‌خواهی نه آنطور که «موجه» می‌دانند.دید و بازدید عید از آن مناسبت‌هایی است که تغییرات ظاهری آدمها را به خوبی می‌بینیم و اگر کمی تیزبین باشیم شاید تغییرات درونی را هم تشخیص دهیم.ما کم و بیش یاد گرفته‌ایم تغییرات بیرونی را محکم توی صورت آدمها نزنیم.خوب است که تغییرات درونی‌ را هم به صورت یکدیگر نزنیم و مثلا به کسی که تا دیروز بله قربان گو بود و در جواب توهین و تحقیر سکوت می‌کرد و حالا دارد از حق خودش دفاع می‌کند و صدایش کمی بالا رفته،نگوییم :«تو که تا دیروز این‌طور نبودی.»بپذیریم که همه‌ی ما نسبت به قبل، کمی تاب آورده‌تر شده‌ایم.( شما بخوانید پوست کلفت‌تر)همین.</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 21:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَق!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-hylhqqpmkcr1</link>
                <description>نویسنده: آورده‌اند که ...  قلم: صبر کن! من این را نمی‌نویسم.  نویسنده: یعنی چه؟  قلم: خوب نیست، هم‌ تکراری است،هم آدم را مجبور می‌کند بی جهت سر به سرش بگذارد: «آورده‌اند که...» خب از کجا آورده‌اند؟/بهر چه آورده‌اند؟/به کجا می‌برند؟/ آخر نمی‌خواهند بِنُمایند وطنم؟  نویسنده:اشتباه نکنید!آن شعریست منسوب به مولانا و درباره حیات بشری می‌پرسد.کاربرد این عبارت اما در اول جمله و برای شروع حکایت است.  قلم: کاربرد آن دیگری چیست؟  نویسنده: نمی‌دانم،من نه شاعرم نه فیلسوف.  قلم: بگذریم.وقت تنگ است و قدِ من کوتاه،تا نوبت تراشم نشده،بنویس.  نویسنده: بسیار خب.می‌نویسم: انگار همین چند روز پیش بود که تولد مینا-خواهر زاده‌ام- را در خانه عزیز جان جشن گرفتیم و بساطی برپا کردیم.آن وقتها دلار پنج تومان بود؛همسن مینا.هنوز بچه بود و با اینکه مثل مینا شیطنت‌ می‌کرد ولی دادمان را در نمی‌آورد. اما هیچ معلوم نیست از چه منبعی تغذیه می‌شد که روز به روز قد کشید و یک دفعه این همه رشد کرد.تا به امروز فقط پنج سال از عزیز جان کوچک‌تر است و با سرعتی که پیش گرفته حتم ندارم چند سال دیگر نه تنها به سن او می‌رسد بلکه می‌ترسم یک روز از توان دوم سن عزیز هم جلوتر بزند.  قلم: هرچند نقد زیادی دارم ولی ذره ذره حالت را نمی‌گیرم،تکلیفت را آخرش یکسره می‌کنم.فعلا ادامه بده.  نویسنده:آورده‌اند که روزی،جایی،یک نفر وعده داده بود که فقر را ریشه کن می‌کند. ولی امروز و تا این لحظه که من این نوشته را می‌نویسم،قیمت دلار شصت و یک هزار تومان است و نه تنها فقر ریشه کن نشده بلکه کنار ریشه‌هایش کلی فقره دیگر ثبت شده که پیش‌تر در هیچ یا کمتر خاکی دیده می‌شد.یکی‌اش مثلا همین ...  قلم(وسط حرف نویسنده می‌ایستد): هیس! کافی است. ادامه نده وگرنه می‌شکنم.  نویسنده: خیلی خب! «آورده‌اند که» را پاک می‌کنم.  قلم: از خیر آن گذشتم.مسئله چیز دیگریست.  نویسنده: چیست؟  -من را تراش کن تا برایت بنویسم.( نویسنده مداد را تراش می‌کند)نویسنده: بنویس.  قلم می‌نویسد:   بسمه تعالی! این جانب! قلم نگارنده این نوشته،خانم فلانی! ضمن عرض ادب و احترام و همچنین تبریک و تسلیت همزمان بابت اعیاد و عزاداریهای گذشته،حال و آینده،بر خود لازم می‌بینم تا اعلام کنم که بنده در نگارش هیچ یک از کلمات دخالتی نداشته و صرفا نقش واسطه را بازی کرده‌ام.چه کنم که سرنوشت من اینطور رقم خورده که هر چه را نگارنده قصد می‌کند،بنویسم.وگرنه من را چه به قیمت دلار و سن عزیز جان و خواهرزاده‌ی ایشان مینا،که معلوم نیست طفل بیچاره چه عیبی داشته که رشد نکرده و نویسنده بی‌جهت کاسه کوزه ها را سر دلار بینوا می‌شکند.روال کار این است که راقم سطور به نوشتن اراده می‌کند و قلم‌( یعنی جماعتی که ما باشیم) چاره‌ای جز اطاعت امر نداریم.اما چون من قلمی نازک و آزاد و فارغ ازهر حزب و نهاد و گزاره‌ای هستم،هرجا که لازم ببینم،مخالفت خود را اعلام می‌کنم.جنابعالی مشاهده فرمودید که در شروع این نوشته چگونه در کمال شعور و ادب (که از دولت مرد است و ما همگی مدیون دولتیم)از نگارنده خواستم تا آن عبارت نخ نما و پوسیده را که قصد داشت به مولانا نسبت دهد حذف کند و گرچه نویسنده سرتق بازی در آورد و آن را دوباره به کار برد ولی من در انجام وظیفه‌ام کوتاهی نکرده ام.به این قسمت از متن هم که رسیدیم،حس کردم نویسنده دارد به جاهای باریک و تاریک می‌رود که اصلا در شأن او نیست،صلاحش پیشکش.این بود که قوی‌ترین سلاح خود را رو کردم و مجبور شدم نویسنده را تهدید به شکستن کنم تا مبادا خاطر کسی مکدر و عقایدش قلم مال شود. بیش از این وقت عزیز شما را نمی‌گیرم.امیدوارم این اعترافات را که از قلم سالخورده‌ای برآمده قبول کنید و جایی بنویسید تا یادتان نرود که این قلم با نگارنده سطور،خانم فلانی،بیگانه است و با افتخار بعد از آخرین حرف می‌شکند تا جلوی نفوذ نویسنده و خدشه به حیثیت مردم را بگیرد.والسلام.(تق! قلم می‌شکند)نویسنده: باشد! حالا که اینطور شد خودکار می‌آورم و از اول می‌نویسم:  آورده‌اند که ...</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 14:17:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاه لبه دار</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-c4ueadg6tvtr</link>
                <description>پیرمرد دیروز مُرد.عادت داشت هرروز صبح کنار پنجره بایستد،دستی به سر و رویش بکشد،گل‌‌ها را  آب بدهد، کلاهی لبه دار  بگذارد و بعد بی هدف در کوچه‌ها قدم بزند. ولی آن روز،مرگ بی‌خبر سر زد و  او نتوانست مرحله آخر روتینش را کامل کند.چند قدمی از خانه دور نشده بود که قلبش ایستاد و تمام کرد.وسط کوچه،با کلاهی لبه دار بر سرش.  پیرمرد،قبل از مرگ حساب همه کارها را کرده بود.اموالش را بین بچه‌ها تقسیم کرد و برای مراسم ختم پولی داد تا بعد از مرگش بحثی باقی نماند و «همه چیز  با حضور او تمام شود.» به لطف این دورنگری،ارث با برابری به بچه‌ها رسید.قرار شد خانه‌اش را که قدیمی و کلنگی بود بازسازی کنند و بعد بفروشند.وسایل خانه که  اکثر آن‌ها متعلق به مادر بود،با نسبت بیشتری به دخترش رسید.وسایل پدر  هم  به پسرها و بخش کمی از آن به دختر رسید.از تمام باقیمانده‌های پدر یک چیز مانده بود: کلاهی لبه دار.  تکلیف این کلاه که تا پیش از این موضوعیت نیافته بود،معلوم نبود.هرکس بهانه‌ای می‌آورد تا حق بیشتری برای خودش قائل شود.پسر اول،انتظار داشت که  برادرش به احترام او کنار بکشد و پسر کوچکتر معتقد بود که چون نسبت به برادرش وقت بیشتری را با پدر گذرانده،پس کلاه حق اوست.دختر هم از قبل خودش  را حذف کرده بود.  هیچ کدام کوتاه نمی‌آمدند و هرکس بر دفاعیاتش اصرار می‌کرد تا اینکه دختر  پیشنهاد داد که کلاه را نوبتی کنند؛هر سال دست یکی‌شان.این پیشنهاد، ناگهان  کلاه را بی اهمیت کرد.یک آن همه چیز مسخره به نظر رسید.مگر آن کلاه لبه  دار چه چیزی داشت که اینقدر مهم شده بود؟ پُل استر در جُستاری می‌نویسد:« وسایل زمانی معنا دارند که استفاده شوند.» پدر مُرده بود و کلاهش مانده بود. کلاهی بی‌جان که در خدمت پدر،معنا پیدا کرده بود.حالا که آن حیات پایان یافته،پس باید این کلاه هم از معنا تهی شده باشد.پدر کلاه را خیلی دوست داشت و آن را  در اولین سفر دونفره  با مادرشان  گرفته بود. کم پیش می‌آمد که سرش بی کلاه بماند؛غیر از  وقتی که خواب بود  یا مثلاً وقتی توت های چیده شده را در کلاهش می‌ریخت.یا وقتی با کلاهش  بچه‌ها را سرگرم می‌کرد.یا یک بار که به کمک همین کلاه لبه دار، گربه‌ای را  از پشت بام نجات داد.پدر حاضر بود و «وجودش به کلاه حضوری معنادار داده بود.»این چیزها که در حالت معمول از دید بچه‌ها دور مانده بود،ناگهان آشکار شده و  غمگین‌شان می‌کرد.کلاهی که به خودی خود معنایی نداشت،حالا  پر از حرف بود و  بر حضور پیرمرد دلالت می‌کرد.«روحی عینی در نبود کالبد پدر.»  کلاه لبه  دار مهم شده بود چون پسرها با این کلاه،پدرشان را بازیافته بودند،یا بنای  یادبود او را. و حالا هر کس می‌خواست تا این بنا را مال خود کند. پیرمرد حساب هر چیز را کرده بود،جز  کلاه لبه دار را .پی نوشت: عبارت بنای یادبود الهام گرفته از جناب اخوت عزیز می باشد در کتاب نقش هایی به یاد.</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 18:56:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محصول و مامور انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-m2wery61ahbp</link>
                <description>باد که می‌آید خاک را از جا بر می‌کَند،آتش سوزان را آب خاموش  می‌کند.نمی‌شود هم آب را داشت و هم آتش.وجود یکی علتِ عدم دیگری است؛اگر  آب می‌خواهیم باید قید آتش را بزنیم،اگر آتش می‌خواهیم،قید آب را.دروغ گفته‌اند که در زندگی می‌توان به همه چیز رسید اگر «اراده» کنیم،دروغ  گفته‌اند که می‌توان هم «این» را داشت و هم «آن» را.  زندگی صحنه‌ی دائمی انتخاب است و ما باید هر لحظه دست به گزینش بزنیم.زندگی آنطور ساخته نشده که به همه‌ی خواسته‌هایمان برسیم،چاره‌ای جز «انتخاب»نداریم.ما محصولِ یک انتخابیم و حالا مجبور به تکلیف آن. اگر می‌خواهیم به چیزی برسیم،باید هزینه کنیم و هزینه‌ی آن گذشتن از یک یا  چند چیز دیگر است.اضطراب ما از این است که خیال می‌کنیم می‌توان همه چیز را  در زندگی داشت؛این،ما را از خودمان «طلبکار» می‌کند،از زندگی «طلبکار» می‌کند.نه جانم،این زندگی چیزی به من و تو بدهکار نیست،به ولله نیست.دل به قانون طبیعت بسپاریم که آب و باد و خاک و آتش-این عناصر چهارگانه‌ی حیات- یک جا  جمع نمی‌شود. پس بیا خوب فکر کنیم که کدام را می‌خواهیم؟ و خیلی خوب‌تر فکر کنیم که برای رسیدن به یکی،حاضریم از کدام یا کدام‌ها بگذریم؟ چرا که گذشتن،سخت‌تر از  انتخاب کردن است و همین منشأ تمایز آدم‌هاست؛یک اجتناب محترمانه از چیزی که می‌توانستیم داشته باشیم (یا تصور می‌کردیم اراده‌مان بر آن حاکم است)،اما از آن چشم پوشیدیم. و ما فقط چیزهایی نیستیم که داریم، بلکه مجموعه‌ای از چیزهایی هم هستیم که  از آن‌ها دل کندیم.</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 16:28:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد من باشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-qpfv9qmwadtn</link>
                <description>هوای پاییز و بهار،هوای «یادآوری»است.در زمستان سرما را پذیرفته‌ای و نیاز به یادآوری آن نیست اما در میانه‌ی پاییز که سرما را حس کرده‌ای و شاید چندباری زیر باران خیس شده باشی باز ممکن است هنگام بیرون رفتن از خانه در پوشیدن لباس گرم تردید کنی یا حتی شاید درخشش آفتاب تو را فریب بدهد،نیاز داری به خود بگویی یاد من باشد هوا سرد شده است.سهراب سپهری در شعر «غربت» از دفتر «حجم سبز»،یک یادآوری از این  جنس دارد که یادآوری عجیبی است.شعری که شاعر در ابتدای آن از آبادی و مردمانش که در خوابند می‌گوید،از کوهی نزدیک  و گلچه‌هایی که پیدا نیست.و بعد یادآوری های شاعر شروع می‌شود :یاد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.یاد من باشد هر چه پروانه می‌افتد در آب،زود از آب درآرم.یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد،و .....دو خط پایین تر :«یاد من باشد تنها هستم»این همان یادآوری‌ای است که سوز میانه‌ی پاییز را دارد.مثل وقتی که در یک عصر پاییزی قبل از بیرون رفتن،مادر می‌گوید:«یادت باشد لباس گرم بپوشی.»سهراب با لطافتی شاعرانه به خود نهیب می‌زند که تنهایی‌اش را فراموش نکند.از همین عبارت می‌توان به برداشت‌های متفاوتی رسید ولی مجال این نوشته کوتاه است و دانش من کم.غرض از نوشته،جاری بودن این عبارت در روزهای  اخیرم بوده است،در اعماق روز و درخلال تجربه‌های متفاوت این عبارت در سرم پرسه می‌زند،گویی احضار شده تا من را از فراموشی تنهایی آگاه سازد.( و شاید از خطر آن)نمی‌دانم سهراب هم بارها این عبارت را با خویش بازگفته یا  همان یک بار به خود یادآور شده و از آن گذشته،خوش دارم چنین بپندارم که چنین نبوده و  پژواک این عبارت در سر سهراب غوغایی به پا کرده و می‌دانم که تنهایی،شکل‌های مختلفی دارد و این یادآوری سهراب برای یکی از اَشکال تنهایی است نه همه‌ی آن،پس برای این شکل از تنهایی؛«یاد من باشد که تنها هستم».پی‌نوشت: در تشبیه این نوشته از نظر جناب پگاه مصلح کمک گرفتم.پی‌نوشت دوم: شما چه یادآوری‌ای از این جنس سراغ دارید؟</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 12:03:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی یک رنج سی ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-q7vnggrm4u2f</link>
                <description>.از میان عکس‌هایی که بابا می‌گیرد؛که تعدادشان زیاد نیست،این عکس برایم از همه عزیزتر است.یادم نیست چه روزی بود فقط می‌دانم چندسال از ثبت این عکس گذشته،بابا این کتاب را دیده بود و یاد من در خاطرش افتاد،یاد اینکه گفته بودم: &quot;من با اولین حقوقم یک جلد شاهنامه می‌خرم&quot; .نه نه این را نگفتم!به من حق بدهید، از ثبت این عکس حداقل چهار سال می‌گذرد،تقصیر زمان است که خاطره را تحریف می‌کند نه من..اصلش این بود:از پدر و مادرم قول گرفته بودم به شرط قبولی در امتحان ورودی دانشگاه و به یُمْن این اتفاق مبارک و خجسته برایم یک جلد شاهنامه بخرند.قول دادند که به عهدشان وفا می‌کنند و آن‌چنان دلم را قُرص کردند که ترسیدم نکند این دل محکمی از ایمان به شکست من در آزمون باشد تا شوق قبولی!تصورش هم غم‌انگیز بود.خیلی به این خیال فرصت دامن زدن ندادم،مهم این بود که من زنبیلم را گذاشته بودم. یک روز مامان گوشی به دست سراغم آمد،عکس را نشانم داد و گفت که بابا پرسیده:&quot; همین را می‌خواهی؟&quot; .هنوز به امتحان خیلی مانده بود،هنوز خیلی تا موفق شدن فاصله بود،هنوز خیلی مانده بود که زیبایی آن لحظه و آن عکس را درک کنم،که زبانِ عشق بابا را بلد باشم،که غصه‌ام نگیرد اگر کلام زیادی بین ما جاری نیست،که بعضی محبت‌ها چقدر ساده‌اند،که گاهی &quot;کلام&quot; پرده‌ای می‌شود میان دونفر تا از پشت نقاب همدیگر را دوست داشته باشند،که من( و شاید گونه‌ی انسان) چه قدر نیازمند توجه،توجه و توجه است.آن لحظه را دوست داشتم و دلم می‌خواست تا ابد در قلب و ذهنم ثبتش کنم( همانطور هم شد) فقط نمی دانستم و نمی توانستم چطور بگویم&quot; نه این نیست&quot;. بعد از کمی کلنجار بالاخره گفتم و کتاب را نگرفتیم..تا چند وقت هوای شاهنامه خریدن از سر بابا افتاد،بعد هم که نتیجه‌ی آزمون مقبول واقع نشد،این هوا از سر من هم افتاد و شکست،تا امروز که اتفاقی این عکس را دیدم و یاد آن لحظه افتادم..فکر کردم مهم نیست اگر جای خالی یک رنج سی ساله میان کتاب‌هایم خالی است،به هرحال من هم یک طرف این قول بودم(طرف مهم آن)،باید در شأن این قول عمل می‌کردم یا به اندازه‌ی عمل‌م قول می‌گرفتم(یک جورایی معادلِ برداشتن همان لقمه‌ی بزرگ).به هرحال من زنیبل‌م را نگه داشتم،زندگی از آزمون خالی نیست و دل از آرزوی شاهنامه :)).پی‌نوشت: و چون انسان موجودی است حسرت‌زی:کاش می‌توانستم حرفم را پس بگیرم،البته &quot;این&quot; را الان می‌خواهم،آن موقع &quot;شاهنامه با تصحیح جلال خالقی مطلق&quot; را می‌خواستم‌..#روزنگاری</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 20:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کوتاهی عمر رنگین کمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-r45nvejcdfz4</link>
                <description>هنوز هم به یاد خنکای  لطیف و آرام آن روزها هستم؛وقتی قلبم در دستان بی‌رحم روزگار گیر می‌افتد،وقتی زندگی انتخاب بین یک ضرورت و ضرورتی دیگر می‌شود،وقتی صدای حبس شده در گلویم بال هایش را برای رهایی از دست می‌دهد،وقتی برای ادامه دادن به قطره‌ای امید متوسل می‌شوم،وقتی که تنها خیالی خوش از یک خاطره  برای سال‌های باقیمانده از عمرم کفایت می‌کند،یادت آرامم می‌کند #دوست من!.پلی می‌زنم به آنچه میان من و تو گذشت؛به روزهایی که برای هم و در گوش هم #شعر و دکلمه می‌خواندیم،تو همیشه بهتر از من بودی،طوری می‌خواندی که انگار خودِ کلمه‌ای.رنگین کمان بودی و می‌خواندی:&quot;رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطرات زیر باران باشند.&quot;.پاداشی موقت برای من که تا واپسین قطرات باران صبر کردم و فراموش کردم که نباید  به آنچه رفتنی است دل بست،که رنگین کمان حیات مختصری دارد،که وجودش وابسته  به وجود دیگری است..خاموش و بی خبر رفتی.#شعرهایمان بی پناه شده اند،کاش بودی تا دوباره شعر می‌خواندیم و کلمه‌ها را آواره رها نمی‌کردیم..نمی دانم کجای این وسعت بی انتهایی؟ اما من برایت می نویسم،بی چشم‌داشت پاسخی...این حرف‌ها که به زمین نمی‌افتند دوست من :)).</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 23:48:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ربع گذشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-zyunvgsqkhoj</link>
                <description>کمتر از یک ساعت دیگر عدد روی تقویم عوض می‌شود،عدد عمر من هم.در  آستانه‌ی بیست و پنج سالگی و در حالی که بی قرارتر از همیشه عقربه‌های  ساعت را تعقیب می‌کنم،به این درک رسیده‌ام که هیچ چیز در این دنیا ابدی  نیست و همه چیز طول عمر دارد،از غم‌هایمان گرفته که فکر می‌کردیم تمام  نمی‌شوند تا شادی‌هایمان که نفهمیدیم کی آمدند و رفتند؟.هر چیز  این دنیا اندازه دارد،اندازه‌ که پُر شد بانگ رفتن سر می‌دهد،وقتی کتری غل  می‌زند می‌فهمی اندازه آب تمام شده و به نقطه‌ی جوش خود رسیده،یا مثلا  استکان چایی را بیش از اندازه‌اش پُر کنی،سرریز می‌شود،وقتی در جواب حالت  چطور است به گفتن &quot;مرسی&quot;بسنده می‌کند می فهمی اندازه‌ی این رابطه پُر شده.رگه  هایی از تمام شدن‌ را می شود در بعضی نشانه ها یافت اما برخی چیزها بی هیچ  اثری خاموش می‌شوند،تمام می‌شوند،بعضی هایشان آرام،بعضی ها به یکباره! ---/آه از تمام شدن‌های آنی!/---. کسی می‌داند اندازه‌ی عمر ما چقدر است؟ بی گمان هیچ کساما همه می دانند که این اندازه بالاخره روزی،جایی،دمی تمام می‌شود.ولی آیا علامتی هم برای تمام شدن عمر‌مان هست؟.به نظر شما عدد سن‌مان سنگ محک خوبی برای یافتن رگه های خاموشی است؟ به دید من نه! ملاک های قوی‌تری از سن هست که در این مجال کوتاه نمی‌گنجد اما بگذارید در پایان اعترافی بکنم و پاسخ خود را پس بگیرم..امروز وقتی فهمیدم یک ربع قرن زیسته ‌ام و هنوز نمی‌دانم چه اندازه زندگی را پاس داشته‌‌ام،رگه هایی از تمام شدن را احساس کردم..یک  ربع گذشت و خدا می‌داند چه اندازه مانده که ظرف وجودی‌ام پر شود و قبل از  اینکه سرریز شوم،تمام خواهم شد.می‌پرسید چرا باید در روز تولدت از مرگ حرف  بزنی؟بگذارید اقرار کنم که هیچ چیز به اندازه‌ی تصور مرگ مرا به زندگی  علاقه‌مند نکرده است،به قول آن نویسنده‌ی صادق:&quot;مرگ،مادر مهربانی است که  بچه‌ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده،نوازش می کند و  می‌خواباند.&quot;گمان نمی کنم کسی از آغوش مادرانه بترسد :).خبر خوب اینکه می‌دانم اندازه‌ی حیات من به همین قرن بسنده می‌کند و من در یک چهار رقمی مجهول تمام می‌شوم!دو رقم اول آن لو رفته، مانده دو رقم بعدی :)).پ‌ن۱: خودم و یاور همیشه مومن،خواهر دوقلوم?پ‌ن۲: غرض از نوشته این بود تا اندازه‌ی حیات را بدانم،قدرش بشناسم و از ذره ذره‌ی آن مواظبت کنم??پ‌ن۳:پندهای شکرین خود را برایم بنویسید تا از اندوخته‌های زیستی شما هم قرض بگیریم :))</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 23:23:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در فضیلت مهربانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%DB%8C%D9%84%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-b9ujulhkqtil</link>
                <description>ماشین  رو تو ایستگاه پارک کرده و بی خیال از همه جا دور و اطراف رو دید می‌زنه.حسین آقا؛راننده ی خط نمی تونه از پارک بیرون بیاد، چندبار صداش  می‌زنه،بوق میزنه،صبر می‌کنه اما پسرک با بی توجهی سرش رو تکون میده و  می‌گه هیچ جا نمیرم!دست آخر از ماشین پیاده میشه و رو به پسرک میگه:باباجون! اینجا نباید پارک کنی ایستگاه تاکسیه.پسر جوون بی اعتنا به حرفای پیرمرد ابروهاش رو بالا میندازه و میگه: کولر روشن بود نشنیدم چی گفتی!بعد هم با سرعتی برابر با سرعت نور گاز میده و میره!.تو  ماشین نشستم،خورشید درست وسط پیشونی‎ام رو نشونه گرفته،کلافه ام،به این  فکر می کنم که چی شد ما اینقدر بی تفاوت شدیم؟چی شد که از ثروت فقط پولش رو  فهمیدیم و بقیه رو یادمون رفت؟ که از کنار اولویت های همدیگه به سادگی  عبور می کنیم و اولویت های خودمون رو قاب کردیم گوشه ی چشم‌هامون!؟همون  موقع خانمی که کنارم نشسته با افسوس میگه پولش رو گم کرده،در تقلایی بی  حاصل دنبال گمشده اش می‌گرده تا بالاخره یادش میاد که صبح امروز پسرش پول‎ها رو اشتباهی برداشته،پسرک سربازی که جلو نشسته بدون اینکه خانم بفهمه پولش رو حساب می کنه و میره!دلگرم میشم :).حسین آقا میگه انسانیت هنوز هست،خوبی هست! برو جوون روزت خوش!. قشنگه نه؟ این روزها به چی بیشتر از رعایت کردن همدیگه احتیاج داریم!؟.پ‌ن: دم همه ی آدم قشنگ‌ها گرم? پ‌ن۲:  در و دیوار ماشین حسین آقا از اینجور نوشته ها پُره،پیرمرد باصفا و  خوش‌دلی که هربار تو خط منتظر تاکسی هستی میگی کاش نوبت حسین آقا باشه :))پ‌ن۳: هرکه هستی هرچه هستی/خاک نرمی سنگ سختی #مهربان باشا ن س ا ن</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 15:32:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه  سال 1900 به دنیا میومدیم...!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1900-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%85-yzhmd0gonnuw</link>
                <description> فرض کنیم 120 سال پیش به دنیا میومدیم (مهم نیست کجا)تو 14 سالگیمون، جنگ جهانی اول شروع میشد!تو 18 سالگی،جنگ با 22 میلیون کشته تموم میشد..بعد از یه مدت کوتاه ،ویروس اسپانیایی شروع میشد که 50 میلیون نفر رو از پا درآورد!اون موقع تازه ما 20 ساله شده بودیم!تو 29 سالگی ،ورشکستگی مالی جهانی دنیا رو مختل میکنه.وقتی 39 سالمون شد، تازه جنگ جهانی دوم شروع میشهتو 45 سالگی جنگ تموم میشه !البته با حداقل 60 میلیون نفر تلفات...برای این روزهای خسته کننده،یادآوری اینکه در گذشته ای نه چندان دور انسان چه حوادثی را پشت سر گذاشته (که در اینجا فقط به بخشی از آن اشاره شد)شاید باعث بشه که کمتر نگران باشیم و کمتر حرص بخوریم!هر چند به قول کنفوسیوس ((زندگی درد و رنج بی پایانه))پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز(مراقب خودمون و اطرافیانمان باشیم)پینوشت: مطالب برگرفته از صفحه (علمی فکت)در مورد دقت آمار و ارقام مطمئن نیستم :))</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 14:20:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام دونات،به کام کباب!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8-ndjpziuvma5b</link>
                <description>قیژ!قاژ!قوژ!این صدای معده من است! درساعتی از روز درکلاس درس و دانشگاه که مرتبا آلارم میدهد: بچه جان یه چیزی بخور! خیلی بده آدم بدغذا باشه! از اون بدتر اینکه غذای بد به آدم بدن!مثل غذایی که دانشگاه به ما میده،حتی یکبار هم امتحانش نکردم!در واقع جرئت نکردم که امتحان کنم!!یه روز که دوباره آلارم به صدا دراومده بود و دست بردار نبود باخودم گفتم دل رو به دریا بزنم و با این وسواس غذایی کنار بیام! شنیده ها حاکی از این بود که غذا کبابه!به لب ساحل نرسیده بودم که با دیدن ظاهر قشنگش دوباره به خشکی برگشتم و ترجیح دادم تو بیابانی بی آب و علف کباب بشم و از گرسنگی تلف بشم ولی کباب دانشگاه رو نخورم! شما یه همچین چیزی تصور کن!بفرمایید کباب! (بی تعارف)قیژ!قاژ!قوژ!دوباره شروع شد!دیدم نمیتونم طاقت بیارم گفتم:کباب نمیشه خورد،دونات که میشه خورد! این شد که رفتم مغازه دونات فروشی(یا نون فانتزی یا؟).اونقدر تنوع دونات ها و کیک وکولوچه ها زیاد بود که مغز مبارک قفل کرد! خانم فروشنده که چند ساعتی (!) منتظر انتخاب بنده بودن،با حالتی درمانده گفتن میتونم کمکتون کنم؟با خوشحالی بله ای گفتم و بهشون توضیح دادم که : از یه کلاس خسته کننده برگشتم!کتاب اشتباهی از کتابخونه امانت گرفتم(قطعاگرسنگی هوش وحواسم رو از کار انداخته بود!!)،ترافیک و آلودگی هوا هم که دیگه شکایت به حساب نمیاد،بدتر از اینها باخبرشدم مادرم کار داشتن و فرصت نکردن غذا درست کنن! خب حالا چی پیشنهاد میدید که همه ی اینها رو یکجا با گرسنگی رفع کنه!؟خانم فروشنده هرچی فکر کرد نتونست دوناتی پیشنهاد بده که بار همه ی اینها رو یکجا به دوش بکشه!که یکدفعه گفت : آهان!پیشنهاد بهتری دارم!من همین حالا غذا سفارش دادم ولی میل ندارم بخورم!بیا و غذای من رو بگیر ! از تعجب دهنم خشک شد!پیشنهاد جالبی به نظر میرسید نگاهی به کیف پولم انداختم تا ببینم پول کافی دارم یا نه که خانم فروشنده گفت:مهمون من ! اصرار من برای پول دادن فایده ای نداشت ،از طرفی  صدای آلارم بلندتر و گوش خراش تر شده بود! پس به تشکری (با غلظت زیاد) اکتفا کردم . از در مغازه بیرون نرفته بودم که خانم فروشنده گفت : راستی امیدوارم غذا رو دوست داشته باشی، کبابه! :)لبخندی زدم ! سعی کردم هرچی تصویر و خاطره از کباب دانشگاه دارم به سرعت از ذهنم پاک کنم ! با خنده گفتم : اوه! عاشقشم :)))جهت جبران عکس قبلی!پینوشت اول : امروز به بهانه سالروز این ماجرا با شاخه گلی به دیدن اون خانم رفتم و از دیدار دوباره شون  خوشحال شدم!پینوشت دوم: اینجور مهربونیا زیاد بشه ایشالا! پینوشت سوم : راستی کباب خوشمزه ای بود :) جاتون خالی ...</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 20:49:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقر یا عطر ؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D9%81%D9%82%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-bv1v4r4iklme</link>
                <description>یک روز از سر بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟”  قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”. از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که”فقر” خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود: “عطر حس هایی در آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است”  رویای تبت فریبا وفی</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 11:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دانشجوی شریف نیستم! دانشجوی شریفی هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-od6kfursr2ud</link>
                <description>از روزی که وارد دانشگاه شدم این سوال تو ذهنم میگذره! من اینجا چیکار میکنم؟مثل سکانس  آشنایی از فیلم ها و سریال هایی که دیدیم ! روایتی از لحظه ای که چشمان تاریک شخصی باز میشود و خود را در بیمارستان می بیند! در این سکانس ها معمولا افرادی کنار این شخص هستن که به او یادآوری میکنن که هِی آروم باش! نترس! تو تو بیمارستانی و به این دلیل و این دلیل،دکترت هم گفته فلان و بمان ....!اما وقتی من این سوالو میپرسم! کسی نیست که بگه : هی فُلانی! اینجا دانشگاهه!تو اومدی اینجا که درس بخونی (مثلا) کار پیدا کنی (!!!) ،مایه افتخار خانواده و کشورت(!) بشی....هول برت نداره!من نمیدونم این پرسشِ شاید بی جواب تا کی میخواد تو ذهن من بگذره و بگذره تا به مُرادش برسه!شاید هم اصلا نرسه ،کی میدونه!اون روزی که سعی کردیم به شریف برسیم و نرسیدیم! فعل رسیدن لااقل برای من  معنای دیگه ای گرفت!همه یا اکثر ما در ایران آرزوی قبولی تو یکی از این دانشگاه های به اصطلاح تاپ کشور  را داریم یا داشته ایم!اما فقط آرزوی بعضی ها برآورده شد و آرزوی بیشتر از بعضی های دیگه نه!روزیکه نتایج انتخاب رشته اومد و مشخص شد که چی باید بخونم و کجا باید بخونم هول برم داشت!مدت ها بود سعی میکردم به شریف برسم و نرسیدم ،من برای به شریف رسیدن و حتی بعد از به شریف رسیدن برنامه ها داشتم!ولی تو رسیدن اول متوقف شدم و به دومی نرسیدم !حالا که به این رشته و این دانشگاه رسیدم !خب برنامه چیه؟ انگار مغز قفل شده من فقط برای شریف برنامه داشت نه برای شریف بودن! منظورم از این جمله چیه؟ کاش زودتر میفهمیدم شریف بودن ادم ها مهم تر از شریفی بودن اونهاست! کاش میفهمیدم مهم نیست چی میخونی؟کجا میخونی؟یا اصلا نمیخونی؟ مهم این است که شریف باشی :) حالا شاید به جواب سوالم رسیده باشم :من اینجا آدم شریفی هستم!پس با شرافت رفتار کنم :)پینوشت اول: این اولین نوشته به اصطلاح محتوایی من در ویرگول بود ، پس تقریبا میتونم حال شما رو موقع خوندن این نوشته حدس بزنم :))) پیشاپیش عذر بنده را بپذیرید :*)پینوشت دوم: دانشگاه شریف رو فقط به خاطر اسمش انتخاب کردم و اینکه به موضوع نوشته بیاد! و اون رو به عنوان نماد در نظر گرفتم ،امیدوارم برداشت اشتباهی نشه :) جدا از اینکه دانشگاه هدف من شریف نبوده اصلا! :)پینوشت سوم : امروز روز دانشجوئه، روز همه دانشجو ها  خصوصا ترم اولی ها (مثل خودم) مبارک! و در آخر بیصبرانه منتظر نظرات و انتقاداتتون هستم ( استفاده از الفاظ رکیک برای  اون دسته از دوستانی که موقع خوندن نوشته اذیت شدن یا حس میکنن وقتشون رو هدر دادن جایزه !) و اگر توصیه ای  در مورد موضوع نوشته دارید مشتاقانه میخونم :)[شانزدهم آذر ماه 98]</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 18:54:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چی دوست داری بنویس :)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdis_k/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-ymyc668tymrt</link>
                <description>با کلیک روی نوشتن پست جدید اولین چیزی که نظرمو جلب کرد همین نوشته بود!این شد که رفت تو قسمت عنوانِ اولین نوشته رسمی و غیر رسمیِ من در ویرگول!من نه نویسنده ام،نه نوشتن بلدم!  آمده ام که بنویسم هرچی که دوست دارم را...شاید که نوشتن آموختم![پانزدهم آذر ماه 98]</description>
                <category>[مهدیس]</category>
                <author>[مهدیس]</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 19:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>