<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahdisaii</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdisaii</link>
        <description>What is Wrong with me?!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:01:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/70286/avatar/h7ebff.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahdisaii</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdisaii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید رندوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%85-vxqm0szabihl</link>
                <description>نمی‌دانم چند ده سال بعد، کجای زندگی‌ام و با کدامین احساس‌ها دست و پنجه نرم می‌کنم ولی به شدت مشتاقم آنقدر عمیق جوانی و شادابی‌ام را زیسته‌باشم که با تماشای شادی و تفریح جوان‌ترها عمیقا لبخند بزنم و با ذوق فریاد برآورم که: «من هم این شادی را زیسته‌ام، تمام این خوشی‌ها را، تمام این لبخندها و دوست داشتن‌ها و به آغوش کشیدن‌ها را من هم پیش از این تجربه کرده‌ام.» می‌خواهم پیری‌ام را بعد از یک جوانیِ پربار و عزیز، به رسمیت بشناسم. باید همه چیز را تجربه کنم، باید تا می‌توانم ببینم و بشنوم و سفر کنم و دوست بدارم و به آغوش بکشم و برقصم و آزاد باشم. باید حواسم باشد هیچ حسرتی برای روزهای پیری‌ام کنار نگذارم.که پیری مطلوب‌ترین دوران زندگی‌ست، اگر جوانیِ خوشایندی از سر گذرانده‌باشی...#نرگس_صرافیان_طوفانخاطرم ماند که در نیمه شبی طوفانی رفتی از این قصه!من ولی راوی این قصه پر یاس شدم، بی پایان! هر سکوت سردی، روی دیوار اتاقم پیداست..! رنگ دیوانگی چشمانش، تلخی یک دریاست! من گلویم شده یک کلبه غم در حسرت،که به هر بغض پناهی داده! بودن تو نفسی بود که جانم میداد چون تو رفتی از رمق افتاده... _متاسفانه شاعرش رو نمی‌شناسم‌                                                 ‌ ‌‌‌    ‌به قول فروغ: &quot;من همیشه دوست دارِ یک زندگیِ عجیب و پر حادثه بوده‌ام، شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می‌ خواهد پیاده دور دنیا بگردم! من دلم می‌ خواهد توی خیابان‌ها مثل بچه‌ها برقصم، بخندم، فریاد بزنم! من دلم می‌ خواهد کاری کنم که نقضِ قانون باشد!شاید بگویی  دیوانه ام! ولی اینطور نیست. من از اینکه، کاری عجیب بکنم لذت می‌برم! &quot;_فروغ فرخزاداین اینجا بمونه به یادگار که من از زندگی همچین ایوونی میخوام.</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 21:55:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز جمعه شد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D8%AF-ercpuxocedau</link>
                <description>چیه این غروب جمعه آخه. عین بمب ساعتی می‌مونه، زمان توش کش میاد انگار کنار سیاهچاله ایستادی؛ انقدر روح و روان آدمو به هم می‌ریزه که هرلحظه ممکنه کاری کنی که شنبه صبح با یاد‌آوریش دو دستی بزنی تو سر خودت. حالا من که امسال کنکوریم و کلا هر روز خدا تو سر خودم میزنم و جمعه‌هام هم به قول این مشاور ها روز جمع بندی و تحلیل ازمون و مشتقات این کوفت و زهرمار هاست ولی داشتم فکر میکردم آدم باید یه فکری به حال این غروب‌جمعه‌های خطرناک بکنه. باید یه کاری پیدا کنی که با شوق و ذوق بری سمتش و این زمان کش‌دار رو باهاش بگذرونی. یه کاری که افکار وحشی و روح آزرده جمعه‌هارو مهار کنه. خلاصه که این روز، افسارتو بدی دست یه چیز دیگه.شاید بگید میشه یکیو پیدا کرد که این زمان رو باهاش سپری کنی ولی من میگم خب اگه بهش عادت کنید و اون از یه جا به بعد نباشه رسما میوفتید تو سیاهچاله که! بنظرم رمز کارتتونو بدید دست ملت ولی غروب جمعه‌اتون رو ندید. اصلا غروب جمعه نباید خیلی هم خوش بگذره چون جمعه های آینده هوایی میشن و وسط خوش گذرونی از خودت می‌پرسی من جمعه قبلی‌هارو چجوری می‌گذروندم پس؟ و جواب دقیقی نداری و یادت نمیاد انگار جمع روز هفته نبوده اصلا.  خیلیا از شنبه ها دل خوشی ندارن ولی من واقعا شنبه هارو دوست دارم. شنبه ها مثل ساعتای اول روز ان، مثل بهار، مثل سال‌های اول زندگی آدم، مثل یه فرصت دوباره. حالا بگذریم که کار خاصی هم نمیکنم با این فرصت‌های دوباره‌ام به شخصه ولی بازم حس خوبی داره. وقتی هفته کش میاد همه کلافه میشن. انگار منتظریم زودتر تموم شه بره رد کارش و بریم مرحله بعد. چهارشنبه مثل پاییزه. مثل اواخر دهه چهل زندگی آدما. مثل ساعت ۶_۷ غروب، یه سری کار نکرده داری که میدونی نمی‌رسی تو زمان باقی مونده انجام بدی و برای یه سری گار دیگه هم  انرژی و حوصله کافی نداری، و بار کارهای کرده و نکرده قبلی رو ذهنت سنگینی میکنه؛ میخوای یه استراحت کوتاه کنی و حالا بقیه زمانی که داری رو به یه نحوی بگذرونی. جمعه ها حس و حال پیری دارن. اگه ازم بپرسن فکر میکنی پیری چه شکلیه میگم شبیه جمعه‌هاست.پ.ن آخرش آب بندی شد میدونم. چرا؟ چون جمعه‌ست و حوصله ندارم</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 21:47:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاتکیلفی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%81%DB%8C-mrpj5hikrk9b</link>
                <description>در دنیایی زندگی میکنیم که به هیچ چیز نمیتوان اعتماد کرد. دیده‌ها و شنیده‌ها بی‌اعتبار تر از هر زمان دیگری هستند و سایه ترس از ندانسته‌ها همیشه دنبالمان میکند. نمیدانم این دستاورد و خصوصیت این دورانی‌ست که ما در آن گیر افتاده‌ایم یا همیشه همین بوده. همیشه همه چیز انقدر مجهول و فریبنده بوده ؟احساس میکنم هیچ شناختی از خودم ندارم. هر احساس و افکاری که دارم با پس‌زمینه کلافگی به سرعت جا به جا میشن ومن مثل یه گربه خیس و ترسیده هر روز بین این امواج دست به دست میشم. هیچ شناختی از خودم ندارم. هیچ شناختی از ادم‌های اطرافم، حرف‌ها و لبخند‌هاشون ندارم. همه چیز بعدی داره که من نمیشناسم و حتی شاید هیچ وقت هم نفهمم. در برابر همه چیز یه گربه خیس و ترسیده و کنجکاوم.  همه چیز خیلی فریبنده و چند وجهیه و من ساده‌تر از این حرف‌هام. برای بودن بین این همه پیچیدگی بیش از حد ساده پسند و بسیار خسته‌ام. رویای دنیا ساده من هر روز تنفس هوای پاک و دیدن آسمون هزار رنگ صبحگاهه. خوردن چیزهایی که هر ذره‌اشون پذیرش مرگ زودهنگام و انواع بیماری‌ها نیست. بودن زیر سقفی که نمیدونم کدوم بی‌وجدانی ساخته ( به یاد ابادان ) و امکان داره هر لحظه روی سرم خراب شه، بودن تو این خونه‌های چوب‌کبریتی لعنتی با پنجره‌ها و مناظر به درد نخور و کل این شهر مسخره که توصیف دقیق یک زندانه، نیست. خیلی بی‌قرارم این روزا. از دیدن دیوارها و جزئیات اضافه خونه بیزار شدم و وقتی بیرون میرم از خودم میپرسم مردم چجوری متوجه شباهت این شهر به زندان نمیشن؟ زندانی که روز به روز کثیف تر و ناامن‌تر میشه. همش به این فکر میکنم من احتمالا بخاطر یک اشتباه فنی محاسباتیِ ریز حدودا دو سه هزار سالی دیرتر به دنیا اومدم. با یکی از دوستام حرف میزدم. رویاش زندگی تو پنت‌هاوس یکی از برج‌های شهری مثل لندن یا نیویورک بود. با خودم میگفتم برای کسی که تو قبر دفن شده فرقی میکنه طبقه چندم باشه دقیقا؟ چهره کدر و نازیبای فلاکت و بدبختی بشر از بالا قراره فرقی بکنه؟ شایدم اسمون لندن با اسمون تهران فرق میکنه! ( البته که به لطف خیلی مسائل خارجه با وطن زمین تا اسمون فرق داره ولی منظورم این نیست.) نمیدونم. درهرحال که به بزرگی ساختمون‌ها و انبوه کثافتی که تولید میکنیم روزهایی رو داریم تحت عنوان &quot; امروز اسمون ابی بود و میشد فلان برج رو رویت کرد &quot; من دوست ندارم هر روز این همه ادم هزار رنگ ببینم. دوست ندارم تو کوچه و خیابون و فضای مجازی ( که ازش فراری شدم ) همه این ادم‌هایی رو ببینم که هیچ ایده‌ای راجع بهشون ندارم، فقط میتونم تایید یا رد کنم. فقط میتونم حسودی یا دلسوزی کنم. فقط میتونم تاسف بخورم یا عصبانی شم. همه این ها فقط با یه نگاه گذرا به این افراد. یه نگاه گذار به چیزی که از خودشون به نمایش میذارن. حتی حوصله این‌همه احمق دور و برم رو هم ندارم. ( به یاد جشنی که روز عزای ابادن در تهران گرفته شد. حماقت و زیر پا گذاشتن وجدان و انسانیت به وسعت استادیوم ازادی). انگار پشت همه چیز دروغه. پشت قیافه هایی که میبینیم هزار مدل دستکاری، پشت حرف ها هزارتا منظور، پشت نگاه‌ها هزار حرف نزده که نمیدونی باید ناگفته بمونن یا نه. حتی پشت خود من، دیگه نمیدونم علاقه‌ام به فلان چیز واقعا علاقه خودمه؟ یا ترند جدیده. وسواسم رو سلامتی و ورزش واقعا یه موضوع ارزشمند برای خودم بوده همیشه یا یه ترند دیگه. سلیقه موسیقیم، لباسی که میپوشم، کفشی که خریدم، ادمایی که باهاشون اشنا میشم، حرف‌هایی که میزنم، حتی چیزایی که بهشون میخندم. من دارم زندگی میکنم؟ من دارم اینکارور میکنم؟ &quot; من &quot; انبوه چیزایی که به خوردم دادن شدم؟ انگار دیگه هویتی از خودم ندارم. فقط شدم مجموعه‌ای از واکنش‌ها به دنیای بیرون و گورستان هر زباله‌ای که اجازه میدم به خوردم داده بشه.من این دنیایی که ساختیم رو دوست ندارم و نمیدونم به کجا پناه ببرم که نیش هیچ پشه ای ازین دنیا بهم نخوره. پ.ن پرانتز هایی که گذاشتم شاید بنظر بی ربط بیان ولی این چند وقت انقدر پر از غم بودم که نمیتونستم اشاره‌ای نکنم و این باشه سندی برای بعد ها که به خودم نشون بده ادم بی تفاوتی نبودم و ذره‌ای همدردی در من بوده.</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Mon, 30 May 2022 00:58:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترک خوردن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-qcdkidolv4wg</link>
                <description>من دارم زیر فشار ترک برمیدارم. میدونم اکثر اطرافیانم هم همین وضعیت رو دارن ولی این چیزی از درد من کم نمیکنه واقعا. داستان ناراحتی و رنج مثل شادی نیست که با خوشحالی دیگران خوشحال بشم. با دیدن رنج دیگران از رنج من کم نمیشه،آسیبی که میزنه کمتر نمیشه و تحملش هم راحت تر نمیشه.همیشه چیزای خراب و شکسته رو دوست داشتم. نه اینکه برم اموال خودم و ملتو ناقص کنم ها! نه. فقط وقتی یه چیزی آسیب میدید برام عزیز تر میشد. انگار به لطف این صدمه حالا یه داستانی داشت که فقط من ازش خبر داشتم. من میشدم اون قهرمانی که حتی با وجود سالم و بی‌نقص نبودنش هم دوستش داشتم. انگار حالا که یه فرقی میکرد بیشتر مال من میشد.وقتی میدیدم برخلاف اطرافیانم، مثلا پدرم، وقتی یه چیزی خراب میشه اون رو طرد نمیکنم و با دیدنش اعصابم به هم نمی ریزه، بلکه اون تیکه ترک خورده یا رنگ عوض شده یا شکسته برام میشه عضوی از اون جسم، مثل یه یادگار از یه خاطره یا یه نشونه از یه ماجرا،  &quot; چرایی&quot; این مسئله برام سوال میشد.چرا &quot; من &quot; چیزای آسیب دیده رو به بی نقص ها ترجیح میدم؟درک ناراحتی دیگران سر اینجور مسائل برام راحت بود. خودمم قبل خراب شدن چیزی به شدت وسواس دارم رو نگه داریش میتونم تصور کنم این وسواس قبل حادثه میتونه بعدا به تاسف و حرص بعد حادثه منجر بشه.خلاصه که جواب اون سوال نزدیک شد به بند اول این نوشته.من ترک خورده بودم.من بارها شکسته بودم و ترک خورده بودم و طعم رنج چشیده بودم. تا به حال یادم نمیاد احساس بی‌نقص کردن داشته باشم. این چیزای خراب دور و برم من رو یاد خودم میندازن. یاد این واقعیت که هیشکی بی نقص نیست و با این حال میشه افرادو دوست داشت. یادم میندازه که من با تمام خرابی ها و نقص ها و ترک هام بازم میتونم خودمو دوست داشته باشم.یاداوری اینکه همه این ترک ها و زخم ها با خودشون داستان و عبرتی به همراه دارن. یاداوری اینکه بیشتر کوله بار من حاصل شکست ها و شکستن‌هام‌ه نه بی نقصی هام.زندگی زیبایی های بسیاری داره و زندگی من هم پر از جنبه های مثبت هست که احتمالا از خیلی هاشون غافلم و همچنان سعی میکنم شکرگذار باشم. ولی ...نمیشه از ترک ها و زخم ها چشم پوشی کرد. از طرفی نمیشه با هربار دیدنشون کاممون رو تلخ کنیم یا سعی کنیم ازشون فرار کنیم یا یه جایی دفنشون کنیم که به چشم نیان.الان که اینو مینویسم انگشتر مورد علاقه ام دستمه که کج شده. تسبیح مورد علاقه ام جلو چشممه که نوکش شکسته. و تنها اینه‌ای که سالهاست دارم و برام به یادگار مونده که اون بیچاره هم به طریقی به فنا رفته.نتیجه گیری: من از همون بچگی دست به گم کردن و خراب کردنم خوب بوده حالا که بزرگ تر شدم نشستم براش فلسفه و منطق چیدم وگرنه هنوز همونم :)هنر کینتسوگی ژاپنی که بسیار دوست دارم و بی‌ارتباط با این نوشته نیست. </description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 00:22:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برای چشم‌هایمان می‌سوزد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%AF-qrbz3zbsbqrx</link>
                <description>این پلی لیست هم زیباست و میتونید حین خوندن گوش کنید :)  https://youtu.be/dodFeg09-d0بهم نگاه نمیکرد. مدلش جوری نبود که وقتی قهریم یا عصبانیه داد و بیداد کنه یا پاشه بره درو محکم ببنه یا حتی سعی کنه منطقی حرف بزنه. هیچکاری نمیکرد. فقط دیگه بهم نگاه نمیکرد. دیگه دستمو نمیگرفت و یکی دوثانیه فشار نمیداد. دیگه سر موضوعات پراکنده باهم گفت و گو نمیکردیم. دیگه نقشه آینده فرضی رو نمیکشیدیم. دیگه یهو از ناکجا اباد پیداش نمیشد سرشو بیاره جلو خیره بشه به صورتم. دیگه نمیومد کنارم که بغلش کنم. دیگه وقتی برای خودش یه چیزی میگرفت یا پیدا میکرد برای من نمی‌اورد. دیگه وقتی از اون سر نگاهش میکردم باهام نظر بازی نمیکرد. دیگه سعی نمیکرد چیزی رو از چشمام بخونه. منم نمیتونستم بخونم. انگار یه سد درست میکرد پشت چشماش. دیگه نمیتونستم بفهمم داره چشماش دارن چی میگن. شاید برای همین قهرامون طولانی میشد. نه خودمون حرف میزدیم نه چشمامون. نمیدونستم از کجا یاد گرفته انقد نامردانه نامهربون بودنو. من نمیتونستم حرفای محبت آمیز بزنم. ولی همینکه کنارش با سکوت کردن مشکلی نداشتم، همینکه با نگاهم باهاش حرف میزدم همینکه دلم برای آغوشش تنگ میشد یعنی دوستش داشتم. آدم که همینجوری دلتنگ آغوش این و اون نمیشه که. اخرین باری که دیدم همو خداحافظی هم نکردیم. خداحافظی خیلی برای من مهم بود. میدونست خودش. میدونم حسرت اون خداحافظی هنوز هم باهاشه. گاهی دلم براش می‌سوزه. انقدری که دوست دارم یک بار دیگه همدیگه رو ببینیم و جوری باهاش خداحافظی کنم که حسرت خداحافظی های بعدی که دیگه قرار نیست باهم داشت باشیم به دلش نمونه.  اگه سد چشماش می‌شکست شاید الان اینجا نبودیم. تو آینه به چشمام نگاه میکنم. هرچی دقت کردم چشمای من سدی نداشت. من حرفامو داد میزدم پشت چشمام. شاید برای همین انقدر بی‌تابی میکنم همیشه. نکنه اونم داد میزد؟ یه جایی ته چشماش. رو بر گردوندم از آینه. دیگه دیر شده بود. نه خیلی. اگه خیلی دیر میشد باز دوباره انقدر درگیر نمیشدم. ولی دیر شده بود و همینقدر هم کافی بود. چشمام خسته تر از قبل بودن. تصور این عاشقانه قشنگ بود. میخواستم عاشقانه نوشتن رو هم تجربه کنم. </description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 12:29:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای روز سمپاد</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%AF-hsdbexq3khxe</link>
                <description>https://youtu.be/oyHyPLpYnVgپلی لیست زیبایی هست میتونید گوش کنید :)مدرسه عزیزم. مدتی میشه که بهت سر نزدم. دلم برات تنگ شده. میدونم هر روز هم بیام پیشت باز هم دلتنگت خواهم بود. گاهی میگم کاش یه نسخه جیبی ازت داشتم و میتونستم همه جا با خودم ببرم. وقتی دلتنگ میشم، وقتی دلم میگیره، وقتی حس میکنم سرم خیلی خالی یا خیلی پره بازش کنم و برم توش. برم تو اون کلاسی که اولین سال تحصیلی توش درس میخوندم. برم اون کلاسی که دوستانی رو بهم داد که هرکاری میکنم انگار از زندگیم و دلم بیرون نمیرن ( کنایه بود :)) برم اون کلاسی که هنوز بچه بودم و تو اون کلاس تو شاهد بچگی ها و شیطنت هام بودی. تو اتاق فرهنگی و پژوهش که وقتی دور هم جمع میشدیم ایده‌هامون فواره میزد و فکر میکردیم هر کاری میتونیم بکنیم. تو حیاطی که که وقتای دلتنگی قشنگ ترین حیاط دنیاست. بهترین افتاب بهش میخوره و سایه بیدمجنونی که دیگه نیست همیشه رو سرمونه. نیمکت زیر بیدای مجنون... چشمامو تار میکنه. مرسی بابت تمام روازی فوق العاده‌ای که برام رقم زدی. مرسی برای تمام ادمای فوق العاده‌ای که فرصت آشنایی باهاشون رو برام فراهم کردی. مرسی واسه تیکه های پازل شخصیتم که برام پر کردی. مرسی واسه چراغ راهی که بهم دادی و خیلی وقتا قلبمو گرم میکنه. مرسی واسه اجتماعی که برای همه‌مون درست کردی تا گاهی هم که شده احساس تعلق کنیم به یه جا. مرسی برای همه چیز و متاسفم که اونجوری باید قدرتو ندونستم و متوجه زمان ارزشمندی که داشتم نبودم. کاش میتونستی بغلم کنی. بهم بگی منو به یاد میاری و دلت توهم برای من تنگ شده. کاش وقتی بغلم میکردی همه خاطراتمون رو به یاد بیارم. </description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 11:45:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی بهشون بگم که راضی بشن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%86-zfpim0ud7ikl</link>
                <description>برنامه زندگی پس از زندگی رو می‌دیدم. اگه نمی‌دونید، تو این برنامه افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشتند میان داستانشون رو تعریف می‌کنند و مجری برنامه که پژوهشگر هم هستن در این زمینه ازشون سوالاتی می‌پرسن. بگذریم از همه شک و شبهه‌ها و نظرات و عقاید... برنامه زندگی پس از زندگی رو می‌دیدم و مهمان اون قسمت خانمی بود که تقریبا دوبار حالاتی نزدیک به مرگ براشون اتفاق افتاده بود. داستانشون یک جا به نقطه‌ای می‌رسه که درحال ترک این دنیا بودن. مثل اینکه نمیخواستن بمیرن و مقاومت میکردن. التماس می‌کردن به فردی که ایشونو به اون دنیا همراهی می‌کرده. خواهش و تمناها جواب نمیده تا اینکه میگن &quot; اگه من بمیرم کی دست مادرم یه لیوان آب میده&quot; و این میشه که در ادامه برمیگردن به زندگی. از اونموقع ذهنم درگیر این سوال شده &quot; من چی بگم که بذارن برگردم ؟&quot;   انگار که دارم جوابای یه امتحانی که نمیدونم کی از راه میرسه رو از قبل آماده میکنم. فرقی نمیکنه کی و چجوری بمیرم یا حتی اصلا مثل اون خانم بتونم مقاومت کنم یا نه. فقط میخوام بفهمم چی باعث میشه ارزش یه فرصت دیگه رو داشته باشم. چی میتونه لبه مرگ دستم رو بگیره و برم گردونه. به هرچیز فکر میکنم قانع نمیشم. به بی عدالتی زندگی فکر میکنم. به اینکه اعتراض کنم و بگم این زندگی حق من نبود. بگم از ابتدا پایه بر بی عدالتی و بود و من زمان و امکانات بیشتری میخواستم. یا نه!فکر میکنم این بیشتر شبیه تلاش ناامیدانه و بدبختانه‌ست که حتی خودمو راضی نمیکنه چه برسه مرگ. به افرادی که دوستم دارن اشاره کنم؟ به پدر و مادرم؟ که بعد من نیمی از زندگیشون از بین میره و نیم دیگه از هم می‌پاشه. به برادرم که تنها میشه و زمین زیر پاش سست میشه. یا به معشوق نداشته‌ام که بعد من دنیا تا آخر عمر به کامش زهر می‌شه یا فرزند نداشته‌ام که  گرمی آغوش ها و محبت خالصانه مادر رو برای همیشه از دست میده؟ یا دوستانم که مرگ من اول داغ و بعد سوزشی تو قلبشون میشه؟اینا ارزشش رو داره؟ یا از افرادی بگم که من دوستشون دارم. بگم اگه الان من رو ببرید انگار تا ابدیت طولانی مدتی ازم دریغ میشن. بگم میخوام مدت زمان بیشتری در کنارشون سپری کنم و قول میدم به بهترین شکل ممکن از این زمان استفاده کنم. بازم نه. بازم خودم رو جای مرگ میذارم و قبول نمیکنم. از کارای نکرده‌ام بگم؟ خب چرا انجام ندادی چرا لفتش دادی هی؟ از لذت هایی که نبردم؟ چرا لذت نبردی؟ مگه این تنها فرصت زندگیت نبود؟ مگه نمیدونستی یه روز قراره از دستش بدی؟ از کارا و اهداف نیمه تموم بگم؟ وقتت تا همین قدر بود و اون کارا قسمتشون نیمه تمام موندنه.  اصلا التماس میکنم برای برگشت؟ ناراحت کننده میشه اگه وقتی زمانش برسه من دلیلی برای دلبستن به این دنیا نداشته باشم. شایدم اونقدر ناراحت کننده نباشه البته. شاید عمر پرباری رو پشت سر گذاشتم و دیگه چیزی از این دنیا نمیخوام. شایدم فقط خسته‌ام.  بنظرم منطقیه وقتی داریم ارزوهامونو مرور میکنیم یه پی‌نوشت اضافه کنیم.پ.ن خدایا هرچی شد فقط لحظه مرگ سراسر ترس و پشیمونی نباشم.Those we love don&#x27;t go away, the walk beside us every day. Unseen, unheard, but always near. Still loved, still missed and very dear. خوشحال میشم شما بگید چه جوابی برای مرگ تو آستین دارید.</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 10:56:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ناخوشایند #1</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-1-xuoxqwgdka32</link>
                <description>وقتی میخواستم عنوان رو بنویسم نمیدونستم از بین واژه های غم، رنج، درد یا ناراحتی کدوم رو انتخاب کنم. نمیدونستم کدومشون توصیف حسی بود که یک روز تمام داشتم و در اخر من رو مجبور کرد به نوشتن. شاید هم نوشتن برام راهی برای خلاص شدن از شر مارپیچ افکار ناراحت کننده و گفت و گوهای ذهنی نکبت بارم و یا نشخوار ( یا به قولی هزار بار بررسی و تحلیل موقعیت ) اون لحظات بنظر میرسید. هرچه بود انگار با نوشتن پته این حس لعنتی را روی آب میریزی. انگار میگویی &quot; ببین، این همه‌ی داستانه با جزئیاتش، منم به اندازه کافی رنج کشیدم پس تمومش کن; خواهش میکنم. &quot; نمیدونم مخاطب این جمله کیه. منی که فکر میکنه مقصره و همش لحظاتو مرور میکنه ببینه کجا اشتباه کرده و بار تقصیراتو به دوش بکشه یا منی که خشمگینه و هزار بار لحظاتو مرور میکنه تا یه آتوی دیگه از شخص مقابل دربیاره یا منی که رنجوره و فقط محض خودخوری و بدبختی بیشتر دردآورترین لحظاتو هی مرور میکنه.عکس هم تقریبا نامربوطه. شایدم نیست.جزئیات این تجربه ناخوشایند احمقانه بنظر میرسه برای همین از گفتنش صرف نظر میکنم. ( حقیقتا دلم میخواد فراموشش کنم چه برسه به ثبتش) و به جز مورد بالا یک دلیل دیگه هم برای کند و کاو این تجربه ناخوشایند حین نوشتن دارم. اون هم مطالعه خودمه. یه پنجره باز میکنم اینجا که یه توضیحی بدم. خیلی از ماها کتاب های خودیاری زیادی میخونیم یا از تدتاک‌های خودیاری یا پادکست‌های مثلا سازنده و امثال اینا استفاده میکنیم. تو این دوره زمونه تقریبا همه افرادی که میشناسیم سعی دارن راهی برای کمک به خودشون پیدا کنند. حالا یکی میره پیش روانشناس یکی تو چنل‌های انرژی مثبت اینستاگرام عضو میشه. متوجه شدم مردم راه‌های متنوعی رو انتخاب میکنن برای رسیدن به هدفی تقریببا مشترک. &quot;بیرون رفتن از منجلابی که توش گیر افتادن.&quot; این جمله تو بهترین حالتشه. توضیح نمیده منجلاب دقیقا چه موقعیت آزاردهنده‌ایه یا اینکه شخص فقط یه پاش تو این منجلاب گیر کرده یا مدت‌هاست که بدبختانه داره توش دست و پا میزنه. من همه این راه‌هایی که گفتم رو امتحان کردم. نمیگم موثر و مفید نبودن، به هیچ‌وجه ( حتی همین امروز یه تدتاک جالب در رابطه با همین موضوع دیدم) ولی درحدی که باید، کارآمد نیستن. احتمال اینکه دو-سه روز دیگه یادم بره مطالب این تدتاک مفید رو خیلیه. احتمال اینکه شماهم یه هفته بعد از خوندن فلان کتاب خودیاری نشر میلکان ( خیلی از کتابای ترند شده تو این زمینه رو میلکان منتشر میکنه ) حتی با اینکه زیرش خط کشیدین یا ازش خلاصه‌ای نوشتین یا تمریناتشو انجام دادین از یاد ببرین خیلیه و خلاصه اینکه صحنه زندگی امتحانای مدرسه نیست که با دیدن صورت سوال، جواب‌های احتمالی که قبلا به خودتون دیکته کردین به ذهنتون بیاد و اون‌هارو عملی کنید. اینجا بود که من فهمیدم مطالعه خودم بهترین راه ممکن برای بهبود و تغییر وضعیت هست. اشتباه واژه مطالعه رو برداشت نکنید. ما آدم‌ها کتاب نیستیم که مطالعه شیم، ما به معنای واقعی کلمه نیاز به کشف شدن داریم. و این کارو باید خودمون انجام بدیم. نویسنده‌های کتاب‌های موفقیت و خودیاری نتونستن به من دلیل ناراحتی ها و آزردگی‌هامو بگن ولی حداقل بهم یاد دادن باید دنبالشون بگردم. به این نتیجه رسیدم که اگر واقعا میخوام بفهمم در درونم چه خبره باید دست به کار بشم و رفتارها و افکار و احساساتم رو تو موقعیت‌هایی که تجربه میکنم بررسی کنم. من متخصص نیستم حتی هنوز از این راه حلی که برای خودم درآوردم هم مطمئن نیستم ولی حس میکنم این کار مثل وارد شدن تو میدونه، و صرفا خوندن اون کتابا و دیدن ویدیو ها و... انبار کردن یک سری محتواست که همیشه ازشون استفاده نمکینم.پنجره زیادی باز موند مثل اینکه...  بگذریم.تجربه ناخوشایند دیروز احساسات منفی قدیمی رو دوباره برام زنده کرد. انگار که رنجی که فکر میکردم دیگه قرار نیست بیاد سراغم اومده بود. من قضیه اون رنج رو کاملا حل و فصل نکرده بودم. حتی قبلا هم یا با روش‌های اشتباه بدترش میکردم یا ازش فرار میکردم و بعد مدت‌ها دوری، فکر میکردم زمان کاملا دفنش میکنه و خب دیدم که بله، زمان دفنش کرده بود، ولی زیر یه مشت خاکستر که به راحتیِ یه فوت دوباره سر باز کرد. من بعد دو سه سال همون آدم قبلی تو همون موقعیت قبلی بودم. یجورایی برام پسرفت محسوب میشد. با شرایط بیرونی و شخصی که منو باز هم تو این موقعیت گذاشت کاری ندارم، چرا من باز هم همونجوری واکنش دادم؟ چرا همه اون احساسات منفی در لحظه دوباره منو به همون سمت قدیمی هدایت کردن؟ چرا مثل یه الگوریتم همو دنبال کردن تا به همون نقطه پایانی قبلی برسن؟ همونجا که من ناراحت و عصبی خارج میشم و تا مدت ها بعد ماجرا خودخوری میکنم از ادما بیزار میشم؟!اون لحظات کوتاه نبودن. حدود 5-6 ساعتی بود. تصور کنید 5-6 ساعت به اعصاب و احساساتتون سمباده بکشن. با این حال... در توصیف اولین جرقه های احساسات منفیم اونجا بگم که حس میکردم یه سری بمب تو دلم منفجر میشن پشت سرهم. چشمام به شدت باز شده بود و به طرف مقابل با دقت نگاه میکردم. انگار که مخیواستم چیزی رو از رفتارش پیدا کنم که خلاف وضعیتی که داشتیم حرف بزنه.وقتی چیزی نمیدیدم هزاربرابر ناامید تر میشدم. به رفتارهای آدم،های بی،ربط اطرافم دقت میکردم. نه اونقدر که الان ذره‌ای یادم بمونه، مثل اینکه یه حالت دفاعی بود. فقط دقت میکردم و بیشتر احساس ناامنی میکردم. تو لحظات اول احساس بی‌قراری داشتم و بعد تبدیل شد به کلافگی و بعد از اون همزمان بی‌قرار کلافه و بی‌حوصله بودم. نکات مثبت زندگیم و دور و برم کمرنگ تر میشدن و درون من خشم و ناامیدی و رنجش و غم انگار باهم صندلی بازی میکردن. به شدت میخواستم فرار کنم از محیط و متاسفانه نمیشد. الان که فکر میکنم اتفاقا به راحتی میشد رفت و گزینه های خوبی برای رفتن هم داشتم ولی انگار نمخواستم برم. موندم تمام مدت تا خودمو عذاب بدم. نزدیک منبع عذاب. چرا همیشه اینکارو میکنم؟فعلا اینجا تمومش میکنم.</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 00:41:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سد نویسندگی #قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D8%B3%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-lv3njo4porr1</link>
                <description>یه جا خونده بودم که میگفت اگه خیلی گیر سد نویسندگی افتادید میتونید از خود سد نوینسدگی بنویسید. بلاخره انقدر بنویسید که گرم بشید و هرجوری شده روی این سد لعنتی رو کم کنید.من دقیقا تو همون نقطه‌ام. به شدت دلم میخواد بنویسم ولی هیچی قابل قبولم نیست. دارم سخت میگیرم و نوشتن رو برای خودم سخت میکنم. حتی بخوام صادق باشم باهاتون این سومین باری هست که دارم راجع به سد نویسندگی می‌نویسم و هنوز پاک نکردم.وقت هایی که سخت میگیرم برای نوشتن، وقت هایی که موضوعی تو ذهنمه و نمیدونم چجوری خوب منتقلش کنم یا وقتایی که چیزی به ذهنم نمیرسه برای نوشتن گیر سد نوینسدگی میوفتم. باور کنید مورد اخر بهترین حالت هست. به معنای واقعی عبارت همیشه واقعا چیزی هست برای گفتن یا نوشتن. نمیدونم این پارادوکس &quot; همیشه یه موضوعی هست&quot; و اون وضعیت &quot; چرا هیچی به ذهنم نمیرسه! &quot; دقیقا چجوری بوجود میاد ولی هر چی که هست از باقی حالات حل کردنش راحت تره. خیلی خیلی راحت تر!دو مورد اول میتونن یه مورد باشن. سر و ته‌شون راجع‌به سخت گرفتنه. یه جا سخت گرفتن تو ساختار یه جا سخت گرفتن رو قالب کلی نوشته. در هرحل که اول و اخرش خودت اذیت میشی و تجربه بهم ثابت کرده نتیجه‌ای که ازین موقعیت خارج میشه هم خیلی دلخواه نیست. تنها راه حلم دل به دریا زدنه. .دقیقا کاری که الان دارم میکنم. الان که گیر کرده بودم رو اینکه چی بنویسم. کدومو بنویسم . با چه لحنی بنویسم جمله هام چجوری باشه. فقط دل رو به دریا زدم و برای بار دهم شروع کردم نوشتن. حتی شاید بار دهم باش که دارم به خودم میگم دل رو زدم به دریاشاید عین دفعات قبلی پشیمون بشم از اینکه تو این حال و هوا پاشدم اومدم دریا و دارم خودو زور میکنم یه چیزی بنویسم. کاش یه روز بفهمم این اصرار درونیم برای نوشتن چیه.دلم برای دریا تنگ شده. دلم برای با شلوار لی رفتن تو دریا و بعدش پشیمون شدن تنگ شده. دلم برای دنبال کردن دمپاییم رو موج های کوتاه نزدیک ساحل، اب پاشیدن و حس اون لحظه که بیخیال لباسات میشی و تا نوک مو خودتو خیس میکنی تنگ شده. دلم برای مزه مزخرف اب دریا تو دهنم و بعدش فکر کردن به اینکه این اب چقدر میتونه الوده باشه تنگ شده. دلم برای فرار کردن از همراهام و پیدا کردن یه جای خالی تو ساحل تنگ شده. دلم تنگ شد برای ترسی که از پا برهنه راه رفتن رو شن های ساحل دارم.  دلم برای افق بی‌پایان ساحل تنگ شده.دارم تک‌تک لحظات ساحل رفتن رو مرور میکنم تا شاید این حس دلتنگی یذره کوتاه بیاد و دست از سر دلم برداره. مثل نون کشیدن به ظرف پنیر میمونه. وقتی به دریا فکر میکنم دلم برای آسمون هم تنگ میشه. به آبی زیبایی که آسمون به دریا هدیه داده فکر میکنم.  بعد از اون یاد رخ قشنگی که خورشید هر شب به ماه میده میوفتم. به اون شب هایی فکر میکنم که درد گردن رو به جون میخرم تا فقط به آسمون نگاه کنم. از پشت پنجره ماشین واقعا سخته! ولی چه کنم که زیباست و نمیتونم دل بکنم. از اون زیباها که از عظمتش اشکم درمیاد. نمیدنم بقیه هم وقتی آسمون رو میبینن اینجوی میشن یا نه ولی من واقعا گریه میکنم. انگار اینجوری به خودم کمک میکنم برای درکش. اینجوری برام هزاربار زیباتر میشه.از سد نویسندگی به کجا رسیدم...</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jul 2021 19:04:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی همدیگه رو تنها می‌کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ythiushw4frd</link>
                <description>گاهی درست همان آدم‌هایی تنهایمان می‌کنند که هیچ‌گاه حدس هم نمی‌زدیم می‌توانند این‌قدر بی‌تفاوت و سرد برخورد کنند. برانگیختن احساس تنهایی در دیگران، کار سختی نیست. همین که بدون دلیل محو شویم، همین که بی‌دلیل خبر نگیریم، گرم سلام نکنیم، و احساس خاص بودن را از آدم‌ها بگیریم، آنها را در رابطه‌مان تنها کرده‌ایم. به همین راحتی. همینکه توضیح ندهیم و برویم. همین که آنها را نگاه نکنیم درست در زمانی که احتیاج به دیده شدنِ ما دارند یعنی &quot;تنها&quot; کردن آنها. وقتی آدم ها در رابطه‌ها &quot;تنها&quot; شوند، &quot;درد&quot; شروع می‌شود. و هر شخص به درد، با روش شخصی خود پاسخ می‌دهد. یکی سرد می‌شود و او هم بدون توضیح محو می‌شود. دیگری حمله می‌کند و با خشم رابطه را تمام می‌کند. یکی سوال می‌پرسد پیگیری می‌کند و شاید با فرد دیگری وارد رابطه شود. راه‌های کم کردن &quot;درد&quot; متفاوت است.در نهایت اگر رابطه‌ای به هر دلیلی جلو نمی‌رود و شخصی در رابطه راضی نیست، بهتر است به‌جای به‌وجود آوردن احساس تنهایی در فرد مقابل از احساساتش صحبت کند و توضیح دهد که نظرش درمورد رابطه چیست. دردِ واضح تمام شدنِ رابطه بسیار کمتر از سرد شدن و آرام‌آرام محو شدن است. وقتی طرف مقابلمان در رابطه با ما احساس بی‌پناهی و &quot;تنهایی&quot; کند یعنی بسیار گیج و غمگین شده است. ما در مقابل رابطه و احساس‌های فرد مقابلمان مسئول هستیم. بیاید آدم‌ها را بیشتر از آنچه هستند، تنها نکنیم. ما همه از درون شبیه به یکدیگر درد می‌کشیم. ما همه برای دیده شدن و حس شدن وارد رابطه‌ها می‌شویم. می‌خواهیم خاص دیده شویم و دوست‌داشتنی باشیم. می‌خواهین مورد پذیرش قرار بگیریم و تنهایی‌مان را کمتر کنیم. اگر بدانیم همه ما در نهایت با تمام تفاوت‌ها بسیار شبیه به یکدیگر درد می‌کشیم، دیگر درد دیگری اضافه نخواهیم کرد. مخصوصا دردِ &quot;تنهایی&quot; را. ما همه به اندازه کافی آدم‌هایی را داشته‌ایم که ما را ندیده‌اند و با ما سرد بوده‌اند. که ما در کنارشان حتی &quot;تنهاتر&quot; هم شده‌ایم. پس بیاید در رابطه‌هایمان شفاف‌تر و همدل‌تر باشیم. اگر نظرمان نسبت به رابطه تغییر کرده است و احساس‌های ناخوشایندی داریم، در موردش با احترام و صمیمت صحبت کنیم و اندوهِ طرف مقابلمان را بپذیریم و با او همدل شویم. حتی اگر بخواهیم رابطه را تمام کنیم، این نوع تمام شدن دردش کمتر است. بسیار کمتر از مبهم شدن رابطه._ از کتاب &quot; تکه‌هایی از یک کل منسجم&quot; اثر پونه مقیمی. انتشارات بینش نومعرفی که قبلا از کتاب گذاشتم    https://vrgl.ir/nLeol</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jun 2021 17:00:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز خوب چجوریه ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-amqphdpfaevd</link>
                <description>عادت دارم ( درواقع خودم رو عادت دادم ) که هرشب مروری از روزی که سپری کردم شامل اتفاقات، احساسات و افکار و ایده‌هایی که داشتم توی سر رسیدم بنویسم. امشب که سر رسیدم رو باز کردم تا بنویسم، قبل از نوشتن اولین جمله سوالی برام ایجاد شد.امروز روز خوبی بود؟جوابی نداشتم یا میشه گفت جواب‌های متعدد و متناقضی داشتم که باعث میشدن نشه یه جواب قطعی برای این سوال پیدا کرد. همینطور که داشتم اتفاقات روز رو سبک سنگین میکردم تا بفهمم امروز میره تو دسته روزای خوب یا روزای نکبت اون سوال اولیه تو ذهنم تجزیه شد.روز خوب روزیه که هیچ اتفاق بدی توش نیوفتاده؟یا روز خوب روزیه که تونستی اتفاقات بد رو، خوب پشت سر بذاری؟شایدم فقط روزیه که خیلی بهت خوش گذشته به هر دلیلی!اوایل روز حالم خیلی خوب بود چون روی برنامه مشخصی بودم و کارهای مورد علاقه‌مو انجام میدادم. بعد از اون برادر عزیز تر از جانم [ شما باور کن ] از اون کارایی کرد که میتونه منو از فرشته مهربون به دیو سه‌سر تبدیل کنه. از اون عصبانیت‌هایی که همیشه یادت می‌مونه آخرین بار کی بودن. در ادامه روز تو موقعیت هایی قرار گرفتم که امکان داشت بخاطر اشتباهات و یه سری قضایای گذشته تو دردسر بیوفتم ولی خوشبختانه خیلی نرم تونستم از اون ها گذر کنم. امروز کارایی خوبی کرده بودم بنظرم! طبق برنامه بودم، ورزش کردم، بیرون رفتم، کتاب خوندم، غذا درست کردم و... ( خلاصه که خیلی شیک داشتم به خودم اهمیت می‌دادم )  و اون سمت ترازو هم برای یک ساعت در عصبی‌ترین حالت ممکن ( بدون تعارف حالت سگی ) بودم. دوتا اتفاق بد بیخ گوشم بودن و یه اعصاب خوردی ریز هم که اغلب روزها اتفاق میوفته رو داشتم. حتی اگه بخوام جزئی تر بگم چیزای ریز متناقض دیگری هم تو این روز بود ولی بگذریم.خلاصه که آخر سر هم نفهمیدم امروز برام روز خوبی بود یا نه. ترجیح دادم به حسم اعتماد کنم. فقط اول برگه سر رسید، تاریخ 30 تیر 1400 نوشتم &quot; به صورت کلی روز خوبی بود.&quot;.احساس میکنم تعریفم از روز خوب اندکی تغییر کرده . بنظرم تغییر خوبیه. میخوام از این به بعد نه تنها اتفاقات خوب، بلکه اتفاقات بد و شیوه مواجه  شدنم با اون هارو هم برای مشخص کردن کیفیت روزهام در نظر بگیرم. البته این چیزی که گفتم خیلی منطقی به‌نظر میرسه . بعضی روزا انگار تاس رو دور شش آوردنه. برعکسشم به قول خودمون از اسمون و زمین می‌باره. دیگه بیشتر از این بازش نمیکنم فقط امیدوارم شما هم به روزهایی که سپری می‌کنید دقت کنید.این اهنگ هم بی‌ربطه هم در راستای این مطلبه. در هرحال که قشنگه. با فیلتر شکن هم باز میشه :))))))https://soundcloud.com/nettwerkmusicgroup/passenger-let-her-goحتی عکس هم یجورایی باربط و بی‌ربطه ولی دوستش داشتم :)</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 21:45:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بهار برایم کاموا بیاور</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-tjpd4ghbsf6j</link>
                <description>نمیدونم چرا وقتی جلدش رو میبینم دلم برای بهار تنگ میشهاینم از اولین ریویو من برای چالش کتابخوانی طاقچه. توضیحات لازم رو اینجا میتونید ببینید و هر کسی که این پست رو میخونه رو دعوت میکنم به این چالش. خودم خیلی ازش خوشم اومده امیدوارم شما هم انجام بدید و به این بهونه در سال حداقل بالای ده تا کتاب با پیشنهادات طاقچه عزیز بخونیم.خب اول اینکه کتاب بهار برایم کاموا بیاور نوشته خانم مریم حسینیان هست من نسخه چاپی رو از نشر چشمه خریدم ( واقعا دلم برای کتاب غیردرسی چاپی خوندن تنگ شده بود )، ولی شما میتونید نسخه الکترونیکش رو از طاقچه دریافت کنید. در رابطه با ژانرش میتونم بگم معمایی رازآلوده ولی تم عاشقانه هم توی داستان میبیند.  روزی که کتاب رو سفارش داد قرار بود دو الی پنج روز بعدش به دستم برسه. از شانس من دقیقا اون روزی رسید که من خونه نبودم، برق رفته بود و آیفون کار نمیکرد منم گوشیم شارژ نداشت که زنگ بزنم به تلفن اهالی خونه که برن کتاب‌هامو تحویل بگیرن. خلاصه که مرجوع شد. فردا صبحش به دستم رسید خوشبختانه و اصلا الان که دارم فکر میکنم چه بهتر که اومدن کتابام نیوفتاد تو اون روز مزخرف. بگذریم و بریم سراغ خود کتاب...امروز کتاب بهار برایم کاموا بیاور رو خوندم. کتابی که یک ماه برای خوندنش فرصت داشتم ولی جوری من رو وادار به خوندن کرد که یک‌روزه تمامش کردم. از آن کتاب هایی که دووم نمیاری و نمیتونی صبور باشی برایشان. نمی‌تونستم ادامه خوندنش رو بذارم یک روز دیگه. فقط گاهی کتاب رو می‌بستم و به دیوار سفید زل میزدم. انگار دووم نمی‌اوردم بیشتر از یک‌حدی تو سردرگمی و معمای داستان معلق باشم. سوالات و ابهامات جوری بود که تشنه میشدم برای کشف گنج داستان؛ برای اینکه بفهمم واقعا تو برهوت این ماجرا چه اتفاقی داره میوفته. راوی داستان زنی‌ست که همراه با شوهر و دو فرزند خردسالش، تو برف و سرما میاد وسط برهوتی که تا چشم کار میکنه سفیده و در انتهای این سفیدیِ برف درخت‌هایی از دور تیره‌ دیده میشن. دو خانه وسط این برهوت و یکی از دیگری مشکوک‌تر. چرا اومدن این‌جا؟ که آقای نویسنده داستانش رو تموم کنه. چون اینجا شبیه همان‌جایی است که شب‌ها می‌نویسد. فقط این‌جاست که درخت‌هایش از دور تیره‌اند. صدای کبک می‌شنوی وسط زمستان.ما را آورده بودی وسط برهوت. حتا نمی‌توانستیم آدرس خانه‌امان را به کسی بدهیم؛ بگویم کوچه چندم؟ خیابان چی؟ پلاک چند؟بعد مدت‌ها اولین رمان ایرانی بود که خوندم. زیبا بود و ارزشش رو داشت و باعث شد بخوام بیشتر برم سمت این رمان‌ها. داستان پر از رمز و رازه، فضایی سرشار از ندونستن‌ها و سردرگمی؛ هم برای شما و هم شخصیت اصلی قصه. فضای داستان همیشه بین واقعیت و اوهام در رفت‌وآمده جوری که گاهی نمیشه تشخیص داد چی‌به‌چیه دقیقا.  یا زمان و اشخاص واقعی هستند یا تصور ذهنی. همچنین حس ترس و تنهایی رو القا می‌کنه.  درکل دوستش داشتم و خیلی من‌رو به فکر برد. هم لحظاتی که داشتم میخوندمش و هی سناریو میچیدم براش و هم الان که تمومش کردم و هنوز درگیرشم. ولی با همه این همه یه سری انتقاداتم دارم بهش. مثلا اینکه واقعا لازم بود تو کل کتاب خواننده اینقدر معلق و سردرگم باشه؟ یا آخرش یک‌سری از شخصیت‌ها مثل مهتاب و نیما فقط سر و تهشون هم بیاد؟ یا شخصیت های مهمی مثل نسترن خانوم و سلام جوری باهاشون رفتار بشه که آخرش حس کردم خیلی جاها بودن که فقط سهمشون رو از دلهره و رمز و راز به فضا بپردازن. این اتفاق برای بعضی از اتفاقای ریز داستان هم افتاده بود و نظر شخصی من اینه که میتونستن سرنخ‌های بهتری بشن به‌جای اینکه فقط بیان تا حضور داشته باشن. خواننده 150 صفحه تقریبا در بی‌خبری و سردرگمی تمام به‌سر می‌بره و بعد تو کمتر از ده صفحه‌ی انتها کلیت داستان رو میشه. و با این حال شما می‌مونید و کلی علامت سوال. وقتی به آخر داستان رسیدم و فهمیدم که چی بوده قضیه واقعا از ایده داستان خوشم اومد ولی هنوز نمیدونستم با علامت سوال‌های تو ذهنم چیکار کنم. شایدم این خاصیت داستان بوده ... ولی آخر داستان به صورت کلی جوری هست که نظرتون راجع‌به شخصیت‌ها از این‌رو به اون‌رو میشه. بخش های عاشقانه عنصر اصلی داستان نیستند و میشه گفت عاشقانه هاش تیپیکال یک عاشقانه ساده بودن ولی خیلی جاها رابطه بین شخصیت اصلی و همسرش طوری بود که با خودم میگفتم &quot; الان این رفتار به شخصیت این مرد میاد اصلا؟&quot; درواقع جوری بود که حس میکردم این عاشقانه‌ها با شخصیت مشکوک و حتی رومخ آقای شوهر همخوانی نداره. ولی خیلی به این نکته انتقاد سفت و سختی نمیکنم این داستان انقدر همه‌چیزش مشکوک بود که این رابطه اگر عادی بود جای سوال داشت.با این‌حال این کتاب رو دوست داشتم شاید سلیقه‌ای باشه ولی از فضای پر رمز و رازش و حسی که بهم میداد در طول داستان لذت بردم. پیشنهاد میکنم شماهم بخونید چون تجربه جالبی بود. شاید نشه بهش گفت تجربه جدید چون احساس میکنم تازگی‌ها نویسنده‌های ایرانی علاقه خاصی به وارد کردن فضای وهم و معما به داستان، معلق کردن خواننده تو ترشی، شوک وارد کردن به شما در چند صفحه اخر کتاب و درنهایت گذاشتن ملت در جای خالی و علامت سوال پیدا کردن. ولی راجع‌به این کتاب باید بگم که خب سبکش این بود و این اشاره‌م هم بیشتر بخاطر اعتراضم به این قضیه بود صرفا.و در آخر هم اینکه امیدوارم بخونید. لذت ببرید. تو چالش طاقچه شرکت کنید ضمن‌اینکه نسخه الکترونیکش رو میتونید از اینجا دریافت کنید :)پ.ن مطمئنم که حالا حالا ذهنم مشغول گنجشک‌ها، کامواهای صورتی، نگار و بهاری که قرار بود از راه برسه خواهد بود... شاید یکبار دیگه خوندمش.!!!!!!! از اینجا به بعد اسپویل خالصه و توصیه میکنم حتی اگر خیلی حساس نیستین روی این موضوع باز هم نخونید چون واقعا حیف میشه ایده داستان، و حالا باز من تموم سعیمو میکنم حتی تو این بخش هم یه چیز اسپویل نشده باقی بگذارم خدارو چه دیدی شاید یکی نگاهش افتاد بهش فقط جدا باید یکبار دیگه کتاب رو بخونم به دلایل زیادی!اول اینکه بعد از اینکه فهمیدین قضیه چیه کاملا میشه تجدید نظر کرد توی روابط بین شخصیت ها. مثلا فکر میکنم این بار رابطه نویسنده و همسرش منطقی‌تر شه برام یا ببینم الان دیدگاهم نسبت به رابطه مادرانش چجوریه. خصوصا اخرای داستان سر گنجِ زیر خاک و گنجشک شدن یه سری از شخصیتا مثل سلام و نسترن خیلی جایگاه متزلزلی داشتن. یه جا فکر میکردی که قراره کار خاصی بکنن و شخصیت تاثیر گذارین یه جا ...سرنوشت شخصیت‌های نیما و مهتاب و پدرش رو به خوبی متوجه نشدم. مثلا نفهمیدم نیما تا کجا و چقدر واقعی بود. چرا اخر داستان یهو سر باز کرد همه چیو گفت. یا عاشقانه نیما و مهتاب چی بود؟ اون هم بخشی از داستان نگار بود؟ میخوام یه بار دیگه بخونم تا قاعده بازی نگار تو داستانش دستم بیاد. خصوصا آخرهای داستان این قاعده خیلی پررنگ‌تر میشه. اونجاها که هی سوال نپرسیدنن و لو ندادن و صبر کردن و فقط دیدن هی گوشزد میشه بهش.دلم میخواد یک‌بار دیگه ناپدید شدن شخصت هارو بخونم. اینکه چی میشه که نگار به اینجا میرسه و داستان نگار به انتها میرسهو اینکه هنوز نفهمیدم اون بخش های ترسناک و وهم‌آلود وسط داستان که با یک فونت و سایز دیگه نوشته میشدن چی بودن. شاید دقت نکردم شاید باید مدل خاصی میخوندمشون...میدونستین مریم که پای هر نوشته را امضا میکرد همون مریم حسینیان موقع نوشتن پارت‌های داستانه؟!</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 11:10:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هی افتادن و افتادن...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-qaaovc1kprzr</link>
                <description>از وقتی یادم میاد همیشه حواسم نبود. یجوری همیشه خدا حواسم نبوده و نیست که انگار از اول تو گِل ما این عنصر حواسو نذاشتن. وقتایی هم که حواسم هست وسواس میگیرم، که خیلی دیگه حواسم باشه و خیلی شیک از اونور بوم میوفتم. دورانی رو پشت سر گذاشتم که توش خیلی کارا میتونستم بکنم. ولی حواسم نبود. حواسم گرم جایی بود که اون‌جا هم حواس درست حسابی نداشتم. در نتیجه من موندم و دورانی که حس میکنم از دست دادم و بوم‌هایی که ازشون افتادم و کوله بارهایی که فکر می‌کنم دیگه نمی تونم ببندم. و باید یه جوری با خودم کنار بیام، رها کنم یا به هر صورتی یجوری فقط پرونده‌شون رو ببندم. مشکل اینه که مواجه شدن با همه پرونده‌ها کار راحتی نیست. دیگه به پشت گوشم هم داره فشار میاد.یا مثلا تو همین دوران، هیچ‌وقت حواسم به زمان نبود. که بنظرم این فقط مشکل من نیست. اکثرمون همینیم. اصلا حواسمون نیست که داریم زمان رو از دست میدیم و این زمان لعنتی دیگه برنمی‌گرده! این لحظه که داری تجربه میکنی فقط همین لحظه‌ست. این شرایط رو، خوب یا بد فقط تو این دوران داری و حتی آدما. هیچ تضمینی نیست که بعد از این لحظه بتونی دوباره با این آدما این حس و حال و این شرایط رو داشته باشی. زمان همیشه با ما نامرد بوده و با همه هست! حداقل خوبیش اینه که برای کسی استثناء قائل نمیشه. هممون به یه شکل باهاش درگیری داریم. و همه هم بسیار حواس پرتیم... بگذریم. یه روز متوجه شدم چقدر حواسم به زمان نیست و دقیقا همون روز از اونور بوم افتادم. وسواس گرفتم رو زمان. همیشه عجله داشتم... نه. نباید بگم داشتم چون هنوزم همینجوریماز اون روز به بعد همیشه عجله دارم، همیشه بی قرارم همیشه میخوام یه اتفاق تو این لحظه بیوفته یا همیشه دارم تمام انرژیمو میذارم که حس نکنم این لحظه از دست رفته. و دقیقا دوباره همین‌جا هست که از یه بوم دیگه میوفتم ( کلا همیشه زخم و زیلی میشم ). و دقیقا همینجاست که دیگه حواسمم از دست میدم. من مشغول بحث و جدل با زمانم درحالی که حواسم نیست تنها راه پیروزی تو این جنگِ بیهوده رها کردن  و حضور تو لحظه هست.ولی میرهبازم اون لحظه میگذره و اون جوری که من میخوام نیستبازم همه رفتن، این لحظه تموم شده و منی که دوباره حس میکنم تو یه ناتمام ناقص دیگه‌م. حس میکنم مقصر این لحظه هم من بودم و بعد درکنارش یادم میاد من نمی‌تونم همه‌چیز رو کنترل کنم.و فقط رها میکنم.نمیدونم با رها کردن واقعا دارم به خودم لطف میکنم یا ؟...و خب حالا نه اینکه بعد تمام این از دست دادن‌ها و افتادن‌ها چیزی عایدم نشده باشه. نه!بخش بزرگی از شخصیت من همینجاها شکل گرفت. تو همون دورانی که فکر میکنم از دست دادم و بعد از اون. بلاخره زندگی آدما همینه دیگه. هی میوفتن تا یاد بگیرن راه برن، هی از دست میدن تا از دست دادن رو هم یاد بگیرن.</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 11:45:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-tqrbdae78tup</link>
                <description>درمیان طوفان، سرود ملی فرزانگانبرای شنیدن سرود وارد لینک های بالا شوید.نمایشگاه دستآورد های پژوهشی-فرهنگی دانش‌آموزان فرزانگان 5 سال 98[&quot;00:20] در میان طوفان / چون تیره شد نور امیدیاد آریم سرود دیــروزچون گرمای نور خورشید[&quot;00:37] دیروز ، امید پریدنبالا رفتن و رسیدنراهی که با هم پیمودیمدیروزی که با هم بودیم[&quot;1:04] در کوران پاییزدستمان به دست هم بودمی‌بستیم پیمان یاریقلبمان گواهمان بود[&quot;1:20] که تا خورشید فروزاناز آسمان‌ها برآیدبا هم دنیا را بسازیمسبز و آزاد ، گرم و زیبا[&quot;1:47] لاله‌ها سرودندآسمان در انتظار استبر زمین امید رویشدر آرزوی بهار است[&quot;2:04] فردا صد ستاره رویداز آسمان‌ها بریزدفردا از قلب ظلمت‌هانور گرمی برمی‌خیزد[&quot;2:21] چون رود لحظه‌ها گذشتنددستمان از هم جدا شدرفتیم در دلْ نور ِپیمانابر و دریا گریه کردند[&quot;3:31] امروز هر گوشه ی دنیاگر با همیم و گر تنهابا هم ، همراه و هم‌پیمانره پیماییم سوی فردا[&quot;3:48] فردا صد ستاره رویداز آسمان‌ها بریزدفردا از قلب ظلمت‌هانور گرمی برمی‌خیزد ..سرود درمیان طوفان یکی از قدیمی ترین سرود های مدارس فرزانگان است که در سال تحصیلی 79-80 توسط دانش آموزان فرزانگان 1 نگارش و ضبط شد. و شنیدنش خالی از لطف نیست.از آن سال این سرود و باقی سرود های فرزانگان بارها و بارها برای دانش‌آموزان فرزانگان خاطره‌آفرینی کرده‌اند و تا سال ها در یاد آن‌ها خواهد ماند.پ.ن شاید یه روزی که خیلی دلتنگ‌تر شدم بیام و کامل در وصف این سرود ها بگم. بگم که چقدر برامون ارزش دارن و تو ذهن همه‌مون حک شدن و هر بار با شنیدنشون چه حس‌هایی برامون زنده میشه.</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 14:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجلس عوام</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%85-oguqicxy4k1v</link>
                <description>گرچه مسجد را گروهی با تجمل ساختنداهل دل میخانه را هم با توکل ساختندعشق جانکاه است یا جانبخش؟ حالا هرچه هستعشق‌بازان بین مرگ و زندگی پل ساختندسقف آگاهی ستونی جز فراموشی نداشتاین بنا را خشت بر خشت از تغافل ساختندبی‌سبب مهمان‌نواز مجلس ماتم نبوداین گلاب تلخ را از گریه گل ساختندروز خلقت در گل ما شوق دیدار تو بوداز همان اغار ما را کم‌تحمل ساختند_ &quot;اکنون&quot; فاضل نظری</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 12:41:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی نامهربان می‌شویم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-v9ay1jusjbtk</link>
                <description>ما به همان شکلی که با ما نامهربانی کرده‌اند، اکنون با خود و حتی با دیگران نامهربانی می‌کنیم. ما همه زخم هایی داریم که درد پشت این زخم ها می‌تواند رفتارهای ما را با آدمها تغییر دهد. در همه‌ما قدرتی وجود دارد برای تخریب، برای نادیده گرفتن و برای قضاوت و حمله. در همه ما. تفاوت ما در انتخاب ها و تصمیم‌هایمان است. تفاوت در انتخاب رفتار و تصمیم برای شبیه نشدن به یک زخم زننده دیگر [ برای خود و دیگری ]. در نهایت ما همه در موقعیت‌هایی قرار می‌گیریم که زخم ها تحریک می‌شوند و دردها بیدار. و گاهی هیچ کس مقصر آن درد درونی که ما در آن لحظه حس می‌کنیم نیست. بلکه آن فرد فقط یک بیدار کننده است: بیدار کننده دردهای ما، بیدار کننده حسرت‌ها و نداشته‌های ما. در هر لحظه‌ای که زخمی قدیمی تحریک می‌شود، در درون ما قدرتی از خشم و غم به وجود می‌آید و درست در همین لحظه، در ما رفتاری در حال شکل گرفتن است و تفاوت در این است که آیا این رفتار را در جهت خالی کردن سریع قدرت بر روی دیگران به کار بگیریم و یا آن را همچون انرژی مهم و ارزشمندی بدانیم و اجازه دهیم در درونمان بماند و به رشد ما کمک کند؟آدم هایی که از درون آرام تر و در رفتار متین تر هستند، افرادی هستند که قدرت درد ها و زخم ها را سریع بر دیگران آوار نمی‌کنند. اجازه می‌دهند قدرت به‌جای تبدیل شدن به تخریب، به سکوتی عمیق اما آگاه‌کننده تبدیل شود. کار سختی است زمانی که می‌توانیم سریع‌ترین راه را برای تخلیه انتخاب کنیم، به درونمان برگردیم و شاهد حضور زخم های گذشته‌هایمان و درد های اکنونمان باشیم و شبیه به دیگران سریع ترین راه را انتخاب نکنیم. کار سختی است. اما تفاوت ما در همین است. تفاوت ما در تحمل و درک است، در تصمیم ها و انتخاب ها. اگر میدانستیم چقدر دردهایمان شبیه به یکدیگر است بیشتر همدیگر را درک میکردیم و کمتر حمله میکردیم. اگر میدانستیم در بیشتر مواقع آدم ها نمیخواند به ما اسیب بزنند بلکه فقط بدون اینکه متوجه باشند دردهای قدیمی ما را بیدار میکنند، بیشتر صبوری می کردیم و کمتر خشم‌هایی را که متعلق به گذشته‌هایمان است، بر سرشان خالی میگردیم._ بخشی از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم اثر خانم پونه مقیمیتو یکی از پست های قبلی گفتم این کتاب رو میشه به ترتیب نخوند و من هر با برای خوندنش انگار همه چیو می‌سپرم دست شانس. این صفحه از کتاب برای من تو یک موقعیت بد از یک دوران بد باز شد. و خیلی برام تامل برانگیز بود. انگار میتونستم دلیل خیلی از رفتار هامو ببینم انگار حالا با نگاه دلسوزانه‌تری به اطرافیانم نگاه میکردم و انقدر برام جالب بود که برای یکی دو تا از دوستانم هم فرستادم. الان با خودم گفتم چه اشکالی داره که حداقل یک نفر دیگه بتونه با خوندن این چند خط همون حس هارو تجربه کنه و همین چند خط بهش کمک کنه ادم بهتر برای خودش یا بقیه بشه :)پ.ن  پست هایی که درشون بخشی از این کتاب رو گذاشتم اولشون همون عکس بالایی رو دارن. </description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 22:06:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوسفند گیر کرده پشت پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-brku9leeilxx</link>
                <description>روایت کوتاهی از زندگی یک هفته اخیر یک گوسفندِ عروسکی ( شایدم عروسکِ گوسفندی ) اولین روزی که دیدمش همین 7-8 روز پیش بود. روی میزم پای درس و مشق ( شما باور کن ) بودم. سرمو آورم بالا و از پنجره کنار میزم نگاهی به  منظره‌ی تکراری نه چندان چشم نواز رو به روم انداختم که دیدمش.در نگاه اول نظرمو جلب کرد. شاید بگید یه گوسفند عروسکی چرا باید نظر یکیو جلب کنه؟ باید بگم که کی گوسفند عروسکی نرمشو میذاره لای پنجره؟ به شخصه جاعینکی و تیوپِ خالی کرم و شیشه و بطری و غیره رو میذارم برای باز موندن پنجره نه عروسکامو!دلیل دوم هم این بود که منظره پشت پنجره اتاق من سه تا ساختمون هست. دو تا ساخمون بی‌روح سنگی و یه ساختمون نما آجری تو خیابون رو به رو که تو حیاطش دو تا درخت سبز داره و اتفاقا همین چند وقت پیش درختاش بهاری شده بودن :) تو همچین منظره‌ای که بنده با این روحیه لطیفم هر روز نظاره‌گر هستم کوچک ترین چیز جدیدی نظر جلب کن هست برام.بگذریم...الان حدود یک هفته‌ای میشه اون عروسک گوسفندی اونجاست و تکون نخورده! صبح و شب اونجاست و هر وقت که سرمو بلند میکنم میبینمش که داره با چشمای ورقلمبیده‌اش پنجره کناریو دید میزنه :)  صبح ها که میشینم پای میزم و چشمم بهش میخوره پوزخندی میزنم و میگم عه! تو که هنوز اینجایی یا دو سه بار وقتی خسته و کلافه بودم بهش گفتم میبینی چه گیری کردن اینجا ؟! و میبینم اونم مثل من گیر کرده جایی که بهش متعلق نیست.من پای میزم وقتی خسته و کلافه‌م:گاهی نگرانش میشم چون تو این یه هفته هر شب و غروب باد بسیار شدید و اندکی بارون داشتیم. و این دوستِ دور من حتی اونموقع هم لای پنجره بود. امروز خیلی فکرم درگیرش شد. کلی سناریو با خودم ساختم که چرا یه نفر باید عروسک بذاره لای پنجره‌اش؟ چرا یکی یک هفته‌ست که پنجره اتاقشو نبسته؟ اونم تو این هوا!  و برای جواب هر کدم ازین سوالا داستانایی میسازم و جوری نگران میشم که ...بدترین سناریو هارو دارم میسازم درواقعنکنه یکی اونجا بلایی سرش اومده. آسیب دیده، مرده، تنهاست و نیاز به کمک داره یا نکنه میخواد نظر کسیو جلب کنه!یا حتی شاید فقط دارن اتاقو رنگ میکنن ( خوش‌بینانه ترین ایده‌م بود تا اینجا ولی بازم تو کتم نمیره تو این هوای بد هم به پنجره دست هم نزنن)دلم میخواد بدونم چه اتفاقی تو اون اتفاق افتادهو گوسفند عروسکی ساختمون رو به رویی چه حرفی برای گفتن داره...  پ.ن همین الان که دارم این متن رو مینویسم گوسفند عروسکی اونجاست. نمیدونم چه حسی بهش دست میده اگه بفهمه یکی واقعا داره بهش توجه میکنهپ.ن اگه اتفاق جدیدی افتاد براش میگم.</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 18:56:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه‌هایی از همه ما ( از یک کل منسجم )</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AC%D9%85-r1zddrbzsuft</link>
                <description>کتاب تکه هایی از یک کل منسجم اثر خانم پونه مقیمیشاید زندگی پیدا کردن بخش‌هایی از خودمان در تکه‌تکه‌هایی از یک کل منجسم است.در ابتدا بگم که شما با یک معرفی و نقد کتاب مواجه نیستید. این نظرات شخصی و داستان هایی هست که من با این کتاب داشتم ( ولی با امید اینکه شما روهم تشویق به خوندنش بکنم ).حدود یک هفته قبل عید نوروز بود که برای خریدهای عید همراه خانواده یک‌‎سر رفتیم فلکه دوم صادقیه. در شلوغی ماشین های چسبیده به هم و دستفروش های کنار پیاده روی تنگ و مردمی که دور تا دور جمع شده بودند و هوای گرفته و نیمه تاریک غروب، حس میکردم کلافگی هزاران بار به اعصابم حمله میکند. هوای نفس کشیدنم سنگین بود و میخواستم کاش برای دقایقی هیچ صدایی را نشنونم. بگذریم که در این گیر و دار مادرم هم مصرانه میخواست با چک و چونه لباسی را با تخفیف خریداری کند.خلاصه در این موقعیت ناراحت، چشم می‌چرخاندم که شاید چیزی در این شلوغی لطفی به حالم بکند و مرا به خود جذب کند که همان موقع چشمم خورد به شهر کتاب رو به روی خیابان. در آن لحظه آن شهر کتاب مانند ایستگاه خلوتی بود و من مسافر خسته و کلافه زیر باران بی‌امان. مسافر هرجوری بود خود را به ایستگاه کوچک رساند. بارهایش را زمین گذاشت و نفسی تازه کرد. حالا انگار هوا راحت تر از گلویش پایین میرفت و دیگر باران بی‌امان و جمعیت بیرون دیده نمی‌شد و اهمیتی هم نداشت. ( خدایی نکرده به باران دوست داشتنی‌مان بر نخورد:) )خلاصه که رفتم تو دنیای کتابا و همین که می‌گشتم اونجا چشمم خورد به کتابی که مدت ها قبل خیلی تعریفش را شنیده بودم. کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم از خانم پونه مقیمی.از اینجا به بعد دیگه ماجرای خرید و حساب کردن و ترافیک راه خانه و غیره هست که بگذریم.این کتاب رمان داستانی نیست در واقع دقیقا تکه هایی از یک کل شامل راهنمایی های خلاصه مفتخر مفید و صریح برای راحت تر پایین رفتن زندگی از گلوی ماست.همانطور که خود نویسنده هم در ابتدای کتاب اشاره کرده میتونید فصل ها یا تکه هارو به ترتیب نخونین و سبک من برای خوندن این کتاب چیزی مانند استخاره گرفتن است. که انصافا هم همیشه جواب داده.هروقت هوس تکه‌ای دیگر کردم یا در شرایطی بودم که میدانستم ( یا شایدم میخواستم ) راهنمایی و یا تلنگر جایی در این کتاب هست،توانستم پیدایش کنم. کتاب، کتاب روانشناسی ( به گفته نویسنده آمیخته‌ای از پیدا شدن نویسنده و علم روانکاوی ) هست ولی هرگز حوصله شما را مانند باقی کتاب های روانشناسی یا آن دسته کتاب های تکراری موفقیت سر نمی‌برد و همیشه حرفی ( نصیحت، راهنمایی ) برای شما دارد. من سعی میکنم گه‌گاهی تکه هایی از این کتاب را که خودم حسابی فیض بردم را اینجا برای شما بگذارم. و شاید هم نظراتم راجبه آن تکه ها.این کتاب رو انتشارات بینش نو منتشر کرده. چاپ اولش در دی ماه 97 بوده و تا سال 99، صد بار تجدید چاپ شده. زمان بی کرانه راتو با شمار عمر ما مسنجبه پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنجبه سان رودکه در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باشامید هیچ معجزی نیست ز مردهزنده باش_ هوشنگ ابتهاج</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 18:04:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت سبز درون من</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-zufj8xaxp7ms</link>
                <description>در درون من یکی هی سقوط میکنددر درون من مجلسی‌ست، همگان میرقصنددر درون من کسی در انتظار است در انتظار هیچ کسی که نمی‌داند کی از راه میرسد.در درون من، من زندانیستدر درون من یکی مرده.در درون من هر روز یکی متولد میشوددر درون من قبرستانیستاز من‌های پیشین قبرهایی از زندگی‌های پیشین که با من‎هایشان دفن شدند.در قبرستان درون منگاهی خشکیستگاهی اندک باران اشکی میاید، سیلی سرازیر میکند.در قبرستان درون من درختی‌ استکه هر روز میوه میدهدبرای قبر های توخالی.گاهی فکر میکنم ریشه هایش به بهشت میرسدنمی‌دانم.در درونم فقط همین یک درخت سبز را دارمگاهی برای هم لیلی و مجنونیمگاهی برایش شازده کوچولویِ سیاره‌ای دیگر میشومگاهی برایش قبری دیگر گاهی هم تهدید تبر.</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 16:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آدم پیچیده‌ای نیستم. شاید شماهم نباشید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisaii/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-yu1prtrufger</link>
                <description>همیشه پررنگ ترین سوالی که موقع حرف زدن آدم‌ها ذهنمو به خودش مشغول میکرد این بود:واقعا نظرش اینه؟ یا فکر میکنه نظرش اینه یا میخواد نظرش این باشه یا میخواد من فکر کنم این چیزیه که هست؟ یا واقعا تا کی قراره همچین دیدگاهی داشته باشه؟!بعدشم با خودم میگفتم بابا ملت اونقدرام پیچیده نیستن! و بعد خودمو میدیم...که برای مکالمات و جملات ساده و روزمره‌ام هم همه اون سوالات صدق میکرد.بعدها متوجه شدم این پیچیدگی نیست؛ گمگشتگیهفهمیدم تا حس نکنم که دیگه گمشده نیستم، تا حس نکنم که الان دیگه واقعا یک شخص هستم یا حتی قبل تر از اون تا نفهمم میخوام چه شخصی باشم هیج کدوم از حرفام اعتبار نداره؛ نه برای بقیه برای خودم. من تو هر لحظه یه نفر بودم. نفری که نمی‌دونستم کیه و لحظه بعد شخصی دیگه جایگزین اون میشد.فرقی نمیکرد تو تنهایی، با افراد نزدیکم یا جماعتی غریبه. من هربار شخصی متفاوت بودم که نمی‌شناختمش و با این حال همیشه میترسیدم که کسی متوجه شود چه بی‌شخصیت بیچاره‌ای هستم :) همیشه دلتنگ گمشده و سرگردان دنبال چیزی که برایم هویت بسازه یا هویتی که بیاد مسئولیتمو به عهده بگیره :))همه این ها فقط حال یک لحظه یک آدم بی‌شخصیت هست.آینده؟!جمله‌ای هست که میگه: شما یا آینده خودت رو میسازی یا به سرنوشت و تقدیر معتقد میشی.پ.ن حالا باز هم میگم بی‌شخصیت بودن چه حالی دارهپ.ن حس میکنم تیتر مناسبی نبود برای متن.</description>
                <category>mahdisaii</category>
                <author>mahdisaii</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 15:39:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>