<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی صالح پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdisalehpour</link>
        <description>فعال در تلاقی فرهنگ، هنر و رسانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:55:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8142/avatar/gzoUAU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی صالح پور</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاهی متفاوت به برنامه وزارت ارشاد دولت سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-tm7tndrcdglf</link>
                <description>برنامه محمدمهدی اسماعیلی، وزیر پیشنهادی فرهنگ و ارشاد دولت ابراهیم رییسی منتشر شد؛ اینجا توجه شما رو به چند مورد از تحلیل‌های ایشون از وضعیت موجود در چهار حوزه تجسمی، تئاتر، سینما و موسیقی جلب می‌کنم.تحلیل برنامه وزارت فرهنگ و ارشاد دولت سیزدهمتحلیل وضع موجود در حوزه تجسمی:ایجاد محیط مساعد برای توسعه و تعمیق حیازدایی و کشف حجاب و هجو ارزش‌هاتبدیل گالری‌ها به پاتوق ضدانقلابکمک به هنرمندان ناهمسو با انقلابعدم استفاده از ظرفیت مساجد و مدارس برای دیده شدن آثار هنرمندان انقلابیبرگزاری رویدادهای همسو با حراجی‌های خارجی بی‌نسبت با هنرمندان انقلابیچهره‌سازی از هنرمندان متعلق به جبهه فرهنگی معارض انقلاببرگزاری رویدادهای منجر به چهره‌سازی از عناصر غیرانقلابیبی توجهی به هنرمندان انقلابی تحلیل وضع موجود در حوزه تئاتر:تقلید هنرمندان به آثار غربی در مقایسه با آثار شرقیعدم توجه هنرمندان حرفه‌ای به موضوعات دینیاعطای فرصت بالندگی به هنرمندان مشهور معارض انقلابترویج دیالوگ‌های رکیک و وقیحانه / تلاش برای قبح‌زدایی و حیازداییقبح‌زدایی از کشف حجاب با استفاده از موی مصنوعی!حیازدایی از همجنسگرایی در قالب اعطای مجوز به آثاراحیای نمادهای ابتذال در قالب بازخوانی ترانه‌های مبتذل و رقصترویج سکولاریسم، سبک زندگی غربی، سیاه‌نمایی و تمجید زنان بی حیارصد و تحلیل مجوزهای 70 تئاتر: 29 عنوان تخریب انقلاب و ترویج سکولاریسم داشتن، 51 عنوان القای ناامیدی کردن، 25 عنوان مروج قانون‌گریزی و ناکارآمدی نهادها بودن و 39 عنوان هم ترویج کننده سبک زندگی غیراسلامی ایرانی بودنتحلیل وضع موجود در حوزه سینما:تولید فیلم‌های ضدارزش و غیرانقلابی و غیراخلاقی با مجوز ارشادبدسلیقگی شورای پروانه ساخت و نمایشعدم برخورد با فعالیت محکومین امنیتی همسو با اهداف دشمناعطای کمک‌های مالی به تولیدات سینمایی ناهمسو با انقلابرهاسازی ارائه دهندگان فیلم‌وسریال‌های خارجی در vodها رصد و تحلیل مجوزهای 77 اثر سینمایی: 61 فیلم تصویر مثبت از زن بی‌حیا ارائه کردن، 59 فیلم انقلاب اسلامی رو تخریب کردن، 50 فیلم سیاه‌نما و ناامیدکننده بودن، 60 فیلم مروج وادادگی بودن و 55 فیلم القاکننده واگرایی دینی بودن تحلیل وضع موجود در حوزه موسیقی:اعطای مجوز به موسیقی‌های غربی راک و متالافزایش هولناک ورود گروه‌های خارجی و ایجاد فضای غالب برای گونه‌های وارداتی با حمایت سفارت‌خانه‌های بیگانهعدم حمایت از موسیقی شریف اقوام ایرانیاعطای مجوز به هنرمندان ضدارزش ساکن خارج کشوربرگزاری رویدادهایی منجر به احیای هنر و هنرمندان پیش از انقلاباعطای مجوز به گروه‌های موسیقی و خوانندگان ترکیه‌ای که توسط جریان فاسد تهیه‌کنندگان موسیقی کشور در حال پیگیری است حالا برنامه‌شون چیه؟ اتخاذ سیاست‌های حمایت محور و یارانه محور برای تحقق سیاست محصول محوری. که با توجه به نوع نگاه‌شون میشه حمایت از هنرمندان و فعالان فرهنگی که از نگاهِ وزارت ارشاد دولت سیزدهم، برچسب انقلابی خورده باشند.</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 18:51:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی رسانه‌ها از جامعه عقب می‌مانند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-ue6az2k5hdgq</link>
                <description>چهارده پونزده سال قبل که من وارد فضای رسانه شدم، چند تا خبرگزاری و روزنامه‌ی پرمخاطب و فعال، جریان اطلاع‌رسانی رو توی کشور مدیریت می‌کردند و واحد مرکزی خبر هم با توجه به انحصارهایی که به لطفِ صداوسیما داشت، برای خودش مرجع معتبری بود.حالا اما اغلب رویدادهای مملکت، حتی سخنرانی‌های رییس جمهور، از تلویزیون پوشش داده نمی‌شن و قبل از اینکه اطلاعاتِ دستِ اول به دست خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها برسه، تلویزیون‌های اینترنتی که مثل قارچ رشد کردن، در کنار صفحات اینستاگرامی و کانال‌های تلگرامی و اکانت‌های توییتری و لایوهای آپارات و یوتیوب، جزییات اتفاقات خبری رو به دست مخاطب می‌رسونن.الان فرمونِ جریان اصلی اطلاع‌رسانی و «خبر» دستِ شبکه‌های اجتماعی‌ه؛ از خودِ مسوولان که به جای مصاحبه توییت می‌کنن یا توی صفحه اینستاگرام‌شون محتوایی رو منتشر می‌کنن تا خبرنگارانی که به جای ارسال خبر به رسانه‌شون، توی رسانه‌ی شخصی‌شون یعنی سوشال‌مدیا منتشر می‌کنن و مخاطب رو هم به این اتفاق عادت دادن.چه باید کرد؟ روزنامه‌ها و مجلات رو تعطیل کنیم؟ نه. رسانه‌های سنتی‌تر مثل روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها و صداوسیما (اگر هنوز می‌خوان زنده بمونن) باید برن سراغ محتوای تحلیلی و عمیق. منِ مخاطب، خبرِ شهردار شدنِ زاکانی رو که یک خط بیشتر نیست، توی توییتر و تلگرام و اینستاگرام (بعد از طرح صیانت توی روبینو و بله و سروش پلاس) می‌خونم. حالا انتظار دارم سردبیرِ رسانه‌ای که رفتم سراغش، چه روزنامه و چه خبرگزاری و چه صداوسیما، بهم تبعاتِ مثبت(!) و منفیِ شهردار شدنِ زاکانی رو بگه. که قراره توی چهار سال آینده چه بلایی سرِ شهرم بیاد.الان چه اتفاقی افتاده؟ شبکه‌های خبریِ ماهواره‌ای و رسانه‌های فارسی‌زبانِ خارج از ایران به این سمت حرکت کردند اما رسانه‌های ما از قافله جاموندن. هم مدیران رسانه‌ها و هم خبرنگارانِ عزیزی که به نظرم دارن توان و انرژی‌شون رو توی روزنامه‌های بی‌خاصیت و خبرگزاری‌های خسته هدر میدن، باید عمیق بشن و برن دنبال محتوای تحلیلی و به مخاطب محتوایی بسیار فراتر از خبر تحویل بدن. و لازمه‌ش اینه خودشون هم نگاه تحلیلی پیدا کنن.با احترام به جامعه خبری مملکت که به نوعی همکاران خودم هستن، معتقدم الان خیلی از بلاگرها و اینفلوئنسرها و فعالان اینستاگرام و توییتر، خبرنگارتر از بخشِ بزرگی از خبرنگارانِ رسمیِ ما هستند و هم هر روز در حال پیدا کردن مرجعیت بیشتر در نگاه توده‌ هستند و فرمونِ جریانِ رسانه‌ای رو هم دست گرفتن و اتفاقاً کارشون خیلی بهتر از به اصطلاح خبرنگارهای رسمی‌ه.چه باید کرد؟!کاش رسانه‌های رسمی‌تر و باسابقه، متفاوت از رفتارِ فعلی‌شون که بازنشرِ خبرهاشون در شبکه‌های اجتماعی‌ه و الان داره تا حد زیادی اتفاق میفته، تحلیل و بررسی ویژه رو هم به این فضا اضافه کنند و انتظار نداشته باشند مخاطب چندهزار کلمه یادداشت و مصاحبه و گزارش رو توی روزنامه یا خبرگزاری‌شون بخونه.و کاش خبرنگارهامون برن سمت محتوای تحقیقی و عمیق. ماهی یه گزارش منتشر کنن اما گزارش‌شون خودش یک ماه سرخط خبرها باشه. برن از دل صدها اتفاق و هزاران خبری که هر روز اتفاق میفته، یکی رو انتخاب کنن و به نتیجه برسونن. مستند و پرمحتوا. که گره‌ای رو باز کنن...</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 12:22:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آماری جالب از گردش مالی مجموعه اسنپ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-r1o5ryrm5nk1</link>
                <description>ایرانسل به مناسبت سیزدهمین سالگرد راه‌اندازی شبکه تلفن همراه خود، رویدادی را در ساختمان مرکزی‌اش برگزار کرد و آمار جالبی از عملکرد مجموعه خود و شرکت‌های وابسته‌ از جمله اسنپ اعلام کرد. در این بلاگ‌پست می‌خواهم کمی در اعدادِ اعلام شده  در این رویداد دقیق شوم!جذاب‌ترین عدد مربوط به اسنپ بود. این سرویس درخواست آنلاین خودرو، روزانه 2 میلیون سفر را پشتیبانی می‌کند. با میانگین هر سفر 10 هزار تومان، اسنپ روزانه 20 میلیارد تومان و سالانه 7,300 میلیارد تومان گردش مالی دارد. دریافتی خالص اسنپ از رانندگان سالانه 1000 میلیارد تومان است.اولین آمار از اسنپ تریپ هم ارائه شد. این سرویس روزانه 2500 رزرو هتل و 4 هزار فروش بلیت هواپیما دارد. که با میانگین هر رزرو هتل 500 هزار تومان، گردش روزانه 1,2 میلیارد تومانی و سالانه 450 میلیارد تومانی را تجربه می‌کند.همچنین در فروش بلیط هواپیما هم با میانگین هر بلیط 300 هزار تومان، روزانه 1,2 میلیارد تومان و سالانه 450 میلیارد تومان گردش مالی در اسنپ تریپ وجود دارد. در مجموع اسنپ تریپ سالانه 1000 میلیارد تومان گردش مالی و احتمالا حدود 100 میلیارد تومان دریافتی خالص دارد.آمار فروش روزانه اسنپ فود هم جالب بود. این سرویس روزانه 90 هزار سفارش تجربه می‌کند، که گر هر سفارش میانگین 30 هزار تومان باشد، گردش روزانه 2,7 میلیارد تومانی و گردش سالانه 1000 میلیارد تومانی را برای اسنپ فود به همراه دارد.همچنین اعلام شد اسنپ باکس روزانه 85 هزار در خواست دارد. که با میانگین هر درخواست 11 هزار تومان، تقریباً روزانه یک میلیارد تومان گردش این سرویس خواهد بود، با دریافتی خالص سالانه 55 میلیارد تومانی که احتمالاً در حساب‌وکتاب‌های مجموعه اسنپ، خیلی به چشم نمی‌آید!یا اینکه اعلام شد اسنپ مارکت روزانه 3 هزار سبد از هایپراستار فروش دارد. از آنجا که هر سبد حداقل 80 هزار تومان باید باشد، با فرض اینکه میانگین هر سبد 120 هزار تومان باشد، اسنپ مارکت روزانه 400 میلیون تومان فروش دارد. یعنی در سال: 146 میلیارد تومان.بخش دیگر آمار مربوط به آپ بود. که گویا وابستگی زیادی به مجموعه ایرانسل و اسنپ پیدا کرده است. آپ روزانه سه میلیون تراکنش دارد، که به ازای هر تراکنش میانگین 250 تومان دریافت می‌کند؛ یعنی 750 میلیون تومان دریافتی خالص روزانه و هر سال 273 میلیارد تومان درآمد!اگر هر تراکنش (شارژ و قبض) هم میانگین 25 هزار تومان باشد، روزانه 80 میلیارد تومان و سالانه 28 هزار میلیارد تومان گردش مالی تراکنش‌های آپ خواهد بود که بررسی سودِ آپ از این گردش در این مقال نمی‌گنجد.تصویر منبع این آمار (که در گزارش بیژن عباسی آرند، مدیرعامل جدید ایرانسل) را مشاهده می‌کنید:گردش مالی عجیب مجموعه اسنپ به علاوه آپ / زیر مجموعه ایرانسل</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2019 12:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب هیولای درون‌مان باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-umxfevbkirei</link>
                <description>همه‌ی ما یک هیولای بزرگ پنهان توی خودمون داریم؛ که فقط سرِ بزنگاه خودشو نشون میده.هیولا، سریال پرسروصدای مهران مدیری، با طرح و متن پیمان قاسم‌خانی، فقط گوشه‌ی کوچیکی از این هیولای درون ما ایرانیان دهه نود شمسی رو بهمون نشون داد؛ که ما آدم‌های به اصطلاح معمولی، دزدها و مختلس‌های خوبی هستیم اما اصولاً موقعیتش پیش نمیاد که دزدی کنیم.از نظر فنی و کیفی، انتقادات زیادی به سریال وارده، جزییات دیالوگ‌ها و متن‌ها می‌تونست خیلی بهتر باشه، پرداخت شخصیت‌های فرعی از جمله کاراکتر محمد بحرانی می‌تونست خیلی بهتر باشه... اما الان بحثم فنی و تکنیکال نیست.سریال هیولا؛ ساخته مهران مدیری، طرح: پیمان قاسم خانیدر مقابل؛ فحوای سریال، جانِ کلام نویسنده، قابل ستایش‌ه. که چطور به سادگی سقوط شرافت ما آدم‌های معمولیِ مال‌باخته و مثلا اهل فرهنگ و هنر رو تصویر کرد. که چطور با طنز، اوج اختلاس‌ها و فسادهای داخل هولدینگ‌های متصل به قدرت رو به سریال تبدیل کرد. که چطور کاریکاتوری از همه‌ی ما مردم ایران رو طراحی کرد که به جای خنده باهاش گریه می‌کردیم.امیدوارم همکاری پیمان قاسم‌خانی و مهران مدیری با هم ادامه داشته باشه و شاهد آثار سینمایی مشابه (البته با کیفیت فنی بالاتر) از این زوج کاری خلاق و باهوش باشیم.</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2019 13:45:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر چهارده سال وبلاگ‌نویسی؛ خانه امن مجازی من کجاست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%9B-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rbudtel93m34</link>
                <description>سال ۱۳۸۲ تازه وارد دبیرستان شده بودم؛ دبیرستانی که با ابتکار مدیرش، نفرات ۱۰۱ تا ۲۰۰ آزمون مدارس نمونه دولتی دور هم جمع شده بودن تا فضایی شبیه به اون مدارس ایجاد کنن. همه‌مون نه خیلی درس‌خون بودیم و نه شاگرد تنبل؛ آدم‌های مستعدی بودیم که پشت در یه آزمونِ دولتی جامونده بودیم.سال دوم دبیرستان، توی همون مدرسه و از طریق امیر و محمد بود که با مفهوم وبلاگ آشنا شدم. اونجا هیچکس اهل فرندفید نبود؛ کسی چت‌روم نمی‌دونست چیه! یادم نمیاد کسی جز وبلاگ، تجربه‌ی فعالیت اجتماعی دیگه‌ای از اینترنت داشته باشه.وبلاگ امیر، آموزش ترفندهای ویندوز بود و وبلاگ محمد، به اسم «متهم» نوشته‌های روزانه سیاسی! (توی ۱۵ سالگی توی شاخه جوانان یکی از احزاب اصلاح‌طلب فعال بود) منم اولین وبلاگم رو با اسم «مجله اینترنتی پارس» توی میهن‌بلاگ زدم. دوستش نداشتم. فهمیدم میشه توی بلاگفا هم وبلاگ زد. رفتم توی سرویس محبوب وبلاگ‌نویسیِ اون روزها: بلاگفا.اون موقع براثر جوگیریِ مطالعه‌ی ضمیمه «نسل سه» روزنامه جام‌جم (که زیرنظر سیامک رحمانی بود) جوّ طنزنویسی پیدا کرده بودم و گلچین چیزهایی که می‌خوندم و می‌دیدم رو توی وبلاگ منتشر می‌کردم. اسم وبلاگم «از همه جا از همه چیز» بود. بعدها عنوان وبلاگم تغییر کرد به «توهمات فانتزی یک طنزنویس جوان»وبلاگ دوربرگردون اولین تجربه نوشتن برای من بودسال ۱۳۸۶ سال کنکورم بود؛ خواننده پروپاقرص همشهری جوان بودم. وبلاگ همه‌شون رو دنبال می‌کردم. تصمیم گرفتم وبلاگ جدی‌تری بزنم. شبِ کنکور، تاثیرگرفته از ستون محمود فرجامی توی یکی از خبرگزاری‌ها، «دوربرگردون» رو برای اسم وبلاگم انتخاب کردم. وارد حلقه وبلاگی همشهری‌جوانی‌ها شدم، با کمک فرجامی یکی از ادمین‌های سایت آی‌طنز شدم. (اون موقع مجاز و رسمی فعالیت می‌کرد) ...روزهای خوبی بود.روزی چندصد بازدید داشتم (یادِ سرویس وبگذر گرامی؛ هنوز بعد از ۱۲ سال داره با همون طراحی گرافیکی ادامه میده) و هر پستم چند ده کامنت داشت. (اون موقع کامنت‌ها چت‌روم شده بود و سر ساعت مشخصی می‌رفتیم توی کامنت‌های یک مطلب خاص، با هم حرف می‌زدیم)نمی‌دونم چه علاقه‌ای داشتم هی اسم وبلاگم رو عوض کنم...همون روزها به واسطه نوشته‌های تندی که درباره احمدی‌نژاد و دوستانش داشتم، یه بار هک شدم و تصاویر مستهجن توی صفحه اولم بارگزاری شد. یاد گرفتم امنیت وبلاگ رو جدی‌تر بگیرم. (دم مهدی خانعلی‌زاده گرم که اون موقع کمکم کرد)یادداشتِ تحلیلم از نمایشگاه مطبوعات سال ۱۳۸۷ یهو رفت توی سایت بالاترین داغ شد. اون موقع نمی‌دونستم «بالاترین» چیه؛ ولی برام جالب بود که چقدر به بازدیدم اضافه می‌کنه. خواستم ثبت‌نام کنم دیدم فقط با دعوتنامه امکان‌پذیره. بی‌خیالش شدم.چون فضای ذهنی‌م سیاسی بود، هشتاد و هشتِ جهنمی به واسطه احتیاطِ ذاتی، فعالیت وبلاگی نداشتم. اون موقع‌ها توی یه وبلاگِ دیگه، با اسم مستعار عاشقانه می‌نوشتم! اردیبهشت ۸۹ به شکل عجیبی، وبلاگ اصلیم (دوربرگردون) به خاطر یه نوشته‌ی معمولی و روزانه با عنوان «لعنت به تهران» توسط بلاگفا مسدود شد.نوشته‌هام پرید و واقعا عصبانی و البته غمگین شدم. علیرضا شیرازی جواب ایمیل و کامنت‌هام رو نداد. هیچ بک‌آپی از نوشته‌ها نداشتم به کمک گودر (بله... اون روزها من در گودر خیلی فعال بودم!) از طریق مطالبی که اونجا بازنشر کرده بودم و از طریق آرشیو RSS تونستم بعضی مطالب رو کپی بردارم. صفحه‌ای آشنا برای خیلی از کاربران بلاگفااز رو نرفتم... باز هم توی همون بلاگفا وبلاگ ساختم.اوج فعالیت وبلاگی من بعد از اون ماجرا بود؛ قرارهای وبلاگی ماهانه با اکیپ خوانندگان همشهری جوان یکی از تجربه‌های جذاب و متفاوت زندگیم بود که پاییز و زمستون ۸۹ اتفاق افتاد و دیگه هم تکرار نشد. همزمان وبلاگم توی جشنواره‌های پرشین‌بلاگ و چهره‌بلاگ و... جایزه می‌گرفت و حالم خیلی خوب بود.بعد از اون دوره، محدودیت‌های اینترنتی زیاد شد. مثل خیلی از بلاگرهای دیگه آوارگی وبلاگیم شروع شد. بلاگر، وردپرس، بلاگ‌اسکای، بلاگها (سرویس شبیه ساز وردپرس، اما بدون فیلتر) رو امتحان کردم. چند ماه با اسمِ مستعار توی بلاگفا نوشتم... اما آقای فیلترکننده دست‌بردار نبود. پشت‌سر هم یا وبلاگ من یا کل اون سرویس‌دهنده رو فیلتر می‌کرد.سال ۹۰ وارد مطبوعات و بعد محیط کاری تلویزیون شدم؛ نوشته‌های قدیمی‌م رو پاک کردم. زندگی جدید مجازی رو شروع کردم. بالاخره تصمیم گرفتم هاست و دامین شخصی بگیرم. دامنه dorbargardoon.ir رو ثبت کردم و برپایه وردپرس، اولین وبلاگ/وب‌سایت شخصی خودم رو با یه قالب آماده، طراحی کردم.پیشنهاد من برای وبلاگ نویسی در روزگارِ فعلی، استفاده از هاست و دامین شخصی استشش سال با همین دامین نوشتم و بعد از سال ۹۶ هم، ری‌برندینگ کردم و با نام mimsad.ir فعالیتم رو ادامه دادم. این‌بار دیگه خبری از اون شور و هیجان وبلاگیِ سال‌های میانی دهه هشتاد نبود. فقط همه بهم می‌گفتن «عه، هنوز وبلاگ می‌نویسی؟ دمت گرم بابا!»دامنه شخصی هیچ‌وقت حس وبلاگ رو بهم نداد. به همین خاطر همیشه همزمان یه وبلاگ توی یه سرویس بلاگ وطنی هم داشتم. این‌بار بلاگ‌.آی‌آر رو انتخاب کردم.تابستون سال ۹۳، همراه با محیا، نوشته‌های ۱۰۰ روز منتهی به ازدواج‌مون رو نوشتیم؛ که شد آیتم برنامه تلویزیونی «محرمانه خانوادگی» (با موضوع نامزدی و ازدواج) که سال ۹۷ شبکه سه پخشش کرد. از تابستان ۹۴ هم روزنوشته‌هام رو در mimsadonline.blog.ir می‌نویسم؛ که میانگین روزانه ۳۰۰ بازدیدکننده داره.سایت خانه امن مجازی مهدی صالح پورالان اینجام؛ یه سایت شخصی شبه‌وبلاگی دارم که شده محلی برای معرفی مسابقات داستان‌نویسی. بعضی نوشته‌هام رو توی توییتر توییت می‌کنم؛ سه ماه تجربه ثبت روزنوشت‌های شبه‌وبلاگی توی اینستاگرام رو داشتم. یه کانال هزار و خرده‌ای نفره هم توی تلگرام زدم که توش بنویسم و آهنگ به اشتراک بذارم و اینها؛ حتی توی همین ویرگول هم یک‌ساله که بعضی مطالبم رو بازنشر می‌کنم، ولی هیچ‌کدوم اون وبلاگ‌نویسی دهه هشتاد نمیشن....کاش برگردیم به دهه هشتاد؛ به قول جادی، به جای نوشته‌های تلگرامی و اینستاگرامی و توییتری؛ نوشته‌های قابل سرچ در گوگل بنویسیم. یه جایی هم مثل گودر باشه که همه اونجا نوشته‌های وبلاگ‌مون رو با هم به اشتراک بذاریم. میشه یعنی؟!</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 14:12:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بلد نیستیم درست بنویسیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-nfdjmwluq5h8</link>
                <description>تمام غلط‌های املایی و تمامی غلط‌های هکسره یک طرف و این که «راجع به» را «راجب» می‌نویسند هم یک طرف. برادر من، خواهر من، آقا، سرور، سرکار قرار نیست هر جور می‌خوانی همان‌طور هم بنویسی. هیچ جای دنیا این‌طور نیست.مگر خواهر را هم می‌نویسی خاهر؟ یا مجتبی را مشتبا؟ یا انگلیسی‌ها school را مثل skull می‌نویسند؟وقتی در مورد غلط نویسی صحبت می‌کنم، مورد سخنم فقط اشتباه و بی‌دقتی یک وبلاگ‌نویس نیست، یا یک پیامی در تلگرام که شوهر عمه‌ام دارد برای همه‌ی گروه‌هایی که عضو شده می‌فرستد. متاسفانه قبلا هر چه می‌گندید نمکش می‌زدند، اما وای به حالا ما در این دوره‌ و زمانه‌ای که خود نمک گندیده.پیش از هر کاری «راجب» را در واژه یاب جستجو کنید تا مطمئن شوید هیچ اثری از آثارش در هیچ لغت نامه‌ای یافت نمی‌شود و بعد در خبرگزاری‌ها و سایت‌های رسمی این کشور که به مدیر مسئول، سردبیر و ویراستارش از بیت‌المال حقوق می‌دهند، جستجو کنید.ایرنا ۳۷ نتیجه، ایسنا ۸۶ نتیجه، تابناک ۳۶، شبکه‌ی خبر ۸ نتیجه، خبرگزاری صدا و سیما ۶ نتیجه، جستجوی ایلنا نتایج را مشخص نمی‌کند ولی صفحه‌ی اول جستجو ۴۰ مورد را نشان می‌داد، صفحات بعدی هم داشت. آن هم به نقل از رئیس و وکیل و وزیر...پی‌نوشت: بی‌بی‌سی و رادیو فردا را هم جستجو کردم، هیچ گاه این واژه‌ی غلط در این دو سایت به کار نرفته بود.برگرفته شده از shaahed.blog.ir</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 14:03:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای روز خبرنگار؛ با تاخیر...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%9B-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-xbqjnkulafa7</link>
                <description>پیش نوشت: دلم نیومد برای روز خبرنگار امسال چیزی ننویسم. این نوشته‌ی هول‌هولکی رو بهونه می‌کنم که دوباره بنویسم...یک - حس فوتبالیستی رو دارم که توی بیست و چند سالگی، جوری مصدوم میشه که دیگه نمی‌تونه فوتبال رو ادامه بده. یا میره مربی فوتبال میشه یا میره سراغ یه کارِ دیگه؛ اما همیشه دلش با فوتباله.خبرنگاری برای من فوتبالی‌ه که همیشه توی زندگیم بوده و نبوده. شاید الان شغل تمام‌وقت‌م خبرنگاری نباشه (که البته با این وضع کاغذ و رسانه‌ها، تعداد کسانی که شغل تمام‌وقت‌شون خبرنگاری‌ه اونقدر زیاد نیست) اما همیشه دلم با خبرنگاری بوده... و گه‌گاه با نوشتن یا تنظیم بعضی خبرها، خودم رو محک می‌زنم و به قول فوتبالیا، آماده نگه می‌دارم.دو - من با افتخار سرم رو بالا می‌گیرم و خودم رو خبرنگار می‌دونم. توی دوره و زمونه‌ای که بدون سواد ادبی و بدون سواد رسانه‌ای و حتی بدون شعور کافی برای زندگیِ عادی، خبرنگارانی رشد کردن و خودشون رو نماینده خبرنگاری می‌دونن، باید جلوی خراب شدن وجهه خبرنگاری رو گرفت. من به عنوان کسی که پای حرف‌ها و کارگاه‌های اساتید روزنامه‌نگاریِ واقعی نشستم؛ همه تلاشم رو می‌کنم که به مردم نشون بدم خبرنگاریِ واقعی این چیزی نیست که الان می‌بینید. خبرنگاری فقط گرفتن کارت هدیه روز خبرنگار نیست.سه - تلخش نکنیم.به قولِ نوید محمدزاده‌ی فیلم متری شیش‌ونیم، من دلم پر می‌کشه برای اینکه یه‌بارِ دیگه خبرنگاری/روزنامه‌نگاریِ واقعی (که توی سال‌های طلایی زندگیم تجربه‌ش کردم) رو تجربه کنم.چهار - روز خبرنگار مبارک. ;)</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 00:42:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تولید محتوا برای مخاطب یا کسب درآمد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-qmgsh3uve5yj</link>
                <description> ما خیلی از اوقات مخاطب رو نادیده می‌گیریم. شاید ذهنتون بره به سمت تلویزیون و به طور کلی صداوسیما؛ که از نگاه قشر خاصی، تبدیل شده به نماد جایی که مخاطب رو نادیده گرفته و هر کاری دلش می‌خواد، می‌کنه.اما اگر دقت کنیم می‌بینیم که تقریباً بیشتر رسانه‌ها، بیشتر تولیدکنندگان محتوا، توی این مملکت به مخاطب خودشون احترام نمی‌ذارن. از رادیو و تلویزیون تا روزنامه‌ها، از شبکه نمایش خانگی تا تلویزیون‌های اینترنتی، از سایت‌ها تا کتاب‌ها و... و این اتفاق یه دلیل داره، اون هم اینکه تولید محتوا به جای مخاطب محور، رانت‌محور شده. یعنی چی؟ یعنی اینکه منِ صاحب رسانه، به جای اینکه دنبال تولید محتوای جذاب باشم، برای محتوام بازاریابی کنم و مخاطب پیدا کنم و در انتها قانعش کنم که منو بخره؛ کار خودم رو راحت کردم، میرم یه رانتی پیدا می‌کنم و سراغ نهادهای فرهنگی هنری با بودجه‌های کلان میرم، خودم و رسانه‌م و محتوام رو یک‌جا می‌فروشم به اونجا، خیالم که از مسائل مالی راحت شد؛ دیگه فارغ از مخاطب هر چی خواستم تولید می‌کنم.
تلویزیون و رادیو با پول نفت؛ روزنامه‌ها با حمایت جناح‌های سیاسی، سینماگرها با پول سرمایه‌گذارانی که بازگشت سرمایه براشون اولویت نیست، سایت‌ها که برای کلیک و اسپانسر و رپورتاژ تولید محتوا می‌کنن، کتاب‌ها که منتظر خریداری شدن توسط دولت و نهادهای فرهنگی هستن... و حتی همین اینستاگرام و تلگرام و فضاهای جدید، که به قصد گرفتن لایک و فالو و تبلیغ تولید محتوا می‌کنن و مخاطب، نیازش، دغدغه‌هاش در اولویت دوم قرار می‌گیره... نمی‌دونم چاره چیه ولی می‌دونم داریم سرمایه‌ای رو از دست می‌دیم که به همین راحتی‌ها بازگشت‌پذیر نیست. داریم پل‌هایی رو خراب می‌کنیم که تا چند نسل به سختی بتونن ترمیمش کنن. طوری مردم رو نسبت به تمام رسانه‌ها بی‌اعتماد کردیم که برگردوندن اونها به جامعه کارِ ساده‌ای نیست. </description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2019 15:49:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا برنامه عصر جدید رو نمی‌پسندم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/asrejadid-vjfeclifrdqx</link>
                <description>  آخرین قسمت ماقبل فینال عصرجدید یکشنبه شب پخش شد. خدا رو شکر این دو سه هفته سرمون شلوغ بود ندیدیمش! محیا به زور توی عید من رو می‌نشوند پای این برنامه و من هر شب، چند تار موی جدید سپید می‌کردم!چرا این برنامه رو نمی‌پسندم؟اول اینکه توی دوره و زمونه‌ای که فریادِ نفوذ و تهاجم فرهنگی و غربگرایی و غرب‌زدگی و به طور کلی ترویج سبک زندگی غربی توسط مسئولان فرهنگی مملکت به وضوح شنیده میشه، چطور و با چه متر و معیاری این برنامه مصداق تهاجم فرهنگی نیست و چطور و با چه متر و معیاری هزارویک اتفاق فرهنگیِ دیگه که توسط غیرخودی‌ها انجام میشه، تهاجم فرهنگیه؟(توضیح: اجرای سندهای جهانی و پذیرش بقیه مواردی که جهان پذیرفته، دلدادگی به غرب‌ه اما وقتی احسان علیخانی گات تلنتِ آمریکایی رو مو به مو کپی می‌کنه، ذوب شدن در غرب نیست؟)نقد برنامه عصر جدیددوم اینکه با فرضِ پذیرش اینکه این برنامه ترویج سبک زندگی غربی نیست، کجای این برنامه ایرانیزه شده؟ چه مولفه‌ی ایرانی به این برنامه اضافه شده؟ شما هم مثل من بعد از اجرای قریب به اتفاقِ شرکت کنندگان، به خودتون نمیگین «خب که چی؟» این به اصطلاح استعدادها چه وجه متمایزی دارن و چه تناسبی با فرهنگِ ایرانیِ ما دارن که این برنامه رو از ورژن صرفاً سرگرمی و بدون محتوای جهانیش، به یه اتفاق فرهنگیِ بومی تبدیل می‌کنه؟ سوم اینکه با توجه به تجربه تلخ واسپاری برنامه‌سازی به اسپانسرهای ظاهراً  خصوصی در دو سال گذشته و تصدیق این عبارت که «هیچ گربه‌ای محض رضای خدا موش نمی‌گیره»، چطور استعدادیابی جوانان ایرانی به شرکت پرحاشیه به‌پرداخت ملت سپرده میشه؟ چرا صداوسیما خودش بدون اینکه منت‌دارِ به‌پرداخت‌ملت باشه، پشتیبان مالیِ این برنامه نیست؟ چهارم اینکه برنامه از لحاظ تکنیک‌های برنامه‌سازی اشتباهات فاحشی داره. از دکورِ اشتباه و شلوغ و غیرمتمرکزش گرفته تا نقش بلاتکلیف مجری و سوییچ‌های اغلب اشتباه کارگردان، موقع اجرای گروه‌هایی که تحرک بالا دارن. ایرادات نور و صدا و... هم به قدر کفایت روزهای اول گفته شده و قصد تکرارشون رو ندارم.و پنجم اینکه داوران نه تنها هیچ جذابیتی به کار اضافه نکردن که از فرطِ اشتباه بودن و نچسب بودن در فضای مجازی چهره شدن! با سه نفر (آریا عظیمی‌نژاد رو حساب نمی‌کنم) که هیچ‌کدوم محبوبیت ویژه‌ای در بین مردم ندارن، نیمچه پتانسیلِ اتفاقِ فرهنگی بودنِ برنامه هم از بین میره. کاش اگه فصل بعدی در کار ه، داوران بهتری انتخاب بشه.نظر شما چیه؟ این برنامه رو می‌پسندید؟</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2019 13:06:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-rb4iktzbm49y</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۱۰ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۷۰ مرتبه لایک شدند و ۲۷ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۲۱ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۴,۳۶۴ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۱۳۵,۹۳۸ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۱۶۹۹ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/qvqfmbhrmurd-zDOP.mp4 </description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 16:23:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ماه رمضون و کلیه‌های خسته!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D9%88%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-kdogmiom4xzk</link>
                <description>از وقتی که یادم‌ میاد از دکتر رفتن می‌ترسیدم. فکر کنم از اون شب کذایی شروع شد. شبی که توی اوج‌ شیطنت‌های یه پسربچه‌ی دوازده ساله، فهمیدم سنگ‌کلیه دارم. از همون‌جا بود که نفرت یا به عبارتِ بهتر ترسم از دکترها بیشتر شد. البته قبل‌تر، هم از خودِ دکترها می‌ترسیدم، هم مثل اکثر بچه‌ها از آمپول؛ و همیشه پیش دکتر داوودی (اسمش داود آزرم بود اما همه به دکتر داوودی می‌شناسنش) می‌رفتیم و اون به جای آمپول، مشت‌مشت قرص و شیشه‌شیشه شربت بهم می‌داد که مثلا جبرانِ آمپول ندادن باشه.داشتم از اون شبِ لعنتی می‌گفتم. اون شبِ پر از استرس که مشکوک به صدتا بیماری عجیب غریب بودم. طی روز، بی‌توجه به آسانسورِ خرابِ خونه‌ی عمه، پله‌های هفت طبقه رو با بچه‌ها چندین بار بالا پایین کردیم و خوش بودیم. داشتیم بازی می‌کردیم مثلا. مراسم که تموم شد، برگشتیم خونه و من دل‌درد داشتم. اولش با کته-ماست (چیزی که مامانم برای تمام دل‌دردهای عالم تجویز می‌کرد) سعی کردیم درمانش کنیم. فایده نداشت. قدمِ بعدی چای-نبات بود. اون هم دردی دوا نکرد. درد داشت بیشتر می‌شد و من احساس می‌کردم دل و روده و کلیه و کبد و تمام اجزای نیمه‌ی میانیِ بدنم زخم شدن. دیگه ساعت دهِ شب بود که حتی شام هم نتونستم بخورم... رفتیم بیمارستان. دکتر نگاه کرد، اول گفت آپاندیس، بعد گفت مسمومیت، بعد گفت عفونت کلیه، بعد گفت پیچیدگیِ روده، بعد گفت التهاب مثانه. همینجوری داشت حدس می‌زد و در نهایت قرار شد به جای اتلافِ وقتِ خودش و ما، آزمایش خون و ادرار تشخیص بده چه بلایی سرم اومده.جواب آزمایش سه ساعت بعد میومد. ساعت نزدیک 12 شده بود و خیلی گرسنه بودیم. توی اون سه ساعت من از دو تا چیز متنفر شدم. اول، «ویفر موزی» که وقتی ضعف کردم، با طعمِ اون زیرِ زبونم به هوش اومدم. و بعد «سس خردل» که وقتی ساندویچیِ روبروی بیمارستان رفتیم، آقای ساندویچ‌ساز کلی ازش ریخت توی بندریِ محبوبم و کاری کرد هنوز بعد از 17 سال، وقتی بوی این سس بهم می‌خوره، حالت تهوع بگیرم. (البته بعدها نفرتم از ویفر موزی وقتی بیشتر شد که مجبور بودم هر شب روغن کرچک بخورم، اون هم با اسانس موز!)ساعت دوِ نصفه‌شب بود. جواب آزمایش اومد، چیزی که اصلا فکرشو نمی‌کردیم. «سنگ کلیه». باورمون نمی‌شد. من فکر می‌کردم کلیه‌م شبیه سنگ شده و باید چیزهایی بخورم که نرم شه و از این حالت دربیاد! (اون موقع ویکی‌پدیا نبود که سرچ کنی بفهمی چه‌خبره! من هی دست می‌زدم به پهلوم و تعجب می‌کردم. می‌گفتم این که اینقدر نرم‌ه که!) صبح که رفتیم آزمایشگاهِ ولیعصر برای سونوگرافی، تصویرِ سنگِ توی کلیه‌هام رو که دیدم، تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده. توی مسیر، مامانم فقط گریه می‌کرد، انگار که مصیبتِ بزرگی اتفاق افتاده باشه. من دیگه درد نداشتم و فقط با خودم فکروخیال می‌کردم که این کلیه‌ی پر از سنگ، چطور قراره منو بکشه؟ سرتون رو درد نیارم؛ یک ماه، پیشِ تمام اورولوژیست‌های تهران چرخیدیم و آخرِ سر به دکتر نوروزی (تقریباً معروف‌ترین اورولوژیستِ ایران که خیلی هم تلویزیون میومد و الان توی زمینه‌ی نازایی خُبره شده و کمتر به سنگ کلیه می‌پردازه) رسیدیم. گفت باید سنگ‌شکن کنی! خیلی هم قاطع. کِی؟ هفته‌ی بعد! کجا؟ سنگ‌شکنِ مرکزِ بهداشتِ صداوسیما، بالاتر از پارکِ ساعی. تلاش می‌کنم از اون‌روزها تصویری توی ذهنم نداشته باشم. فقط یادمه من بی‌حال روی تخت بودم، بهم یه آمپول می‌زدن، چشم‌هام سیاهی می‌رفت، کلیه‌هام از درون می‌سوخت، به هوش میومدم، می‌گفتن آب بخور، آب می‌خوردم، می‌رفتم خون ادرار می‌کردم، دوباره بی‌حال برمی‌گشتم توی اتاقِ سنک‌شکن. نگاهِ گریانِ مامان و بابام رو می‌دیدم، آمپول، سوزش، آب، ادرار... و این پروسه چندین ساعت ادامه داشت. لابلای حرف‌ها می‌شنیدم که چه سنگِ بزرگی. راهِ ادرار بسته‌ست. آب بیشتر بخوره. براش دلستر بگیرین. باید بی‌حسی هم بزنیم...9 تیرِ 80 برای من اینطور گذشت. شبش برگشتیم خونه؛ من درد نداشتم اما خوب هم نبودم. باید تا سنگ‌ها شکننده بودن، هی آب و هندونه و عرق خارشتر و دلستر می‌خوردم و روزی سه ساعت پیاده روی می‌کردم. به عشقِ خریدنِ روزنامه‌های جام‌جم و همشهری، هر روز صبح ساعت 10 می‌رفتم چندخیابون بالاتر، روزنامه‌ها رو می‌خریدم، تا عصر می‌خوندمشون. شب هم ساعت 6 تا 8 توی پارکِ جدیدالتاسیس قائم پیاده‌روی می‌کردم. بعد از چند هفته، راهِ ادرارم مسدود شد، اشک‌ریزون ادرار کردم، سنگ‌ها افتادن و من باید حواسم می‌بود که از دستم در نرن! چون باید می‌بردیمشون آزمایش که بفهمیم از چی بودن؟ مسخره بود همه چیز.بعدها فهمیدیم از کلسیم بوده؛ دکترها گفتن کمتر لبنیات بخور. ولی من هنوز شیرکاکائو دوست دارم! گفتن کلیه‌ت به عمو و دایی‌ت رفته، سنگ‌سازه. من هر چندوقت‌درمیون سنگ‌های زشت و بدترکیبِ توی کلیه‌هام رو دفع می‌کنم و این‌بار اما دغدغه‌ی گرفتن‌شون و تحویلِ آزمایشگاه دادن‌شون ندارم. نمی‌دونم... شاید به خاطر ترسم از دکترهاست. از اینکه بخوام دوباره آزمایش بدم، ضعف کنم، سرم گیج بره، با ویفر به هوش بیام. پی‌نوشت: چندسالی هست که روزه نمی‌گیرم اما دلم هم نمیاد طی روز غذا بخورم. فقط آب می‌خورم. اون‌هم به قدری که کلیه‌ها دوباره درد نگیرن. که سنگِ جدیدی به وجود نیاد. که مجبور نباشم برم دکتر!</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Sat, 19 May 2018 12:50:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالِ پررونقِ تئاتری / با تشکر از تیوال پلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/tiwallplus-n0te9hubj82w</link>
                <description>آخرین روزهای پارسال بود که توی شیرتوشیری‌ها مخارج‌مون (که به واسطه خریدهای شبِ عیدی، معلوم نبود چقدر داریم خرج می‌کنیم!) علاوه بر تمدیدِ اکانتِ فیدیلیو (تخفیف همیشگی روی رستوران‌های منتخب)، اکانتِ تیوال‌پلاس هم گرفتیم. این اکانت که امکان دیدن نمایش‌های منتخب رو با حدود پنجاه درصد تخفیف میده، ما رو مجبور کرد بعد از عید چندتا نمایشِ مختلف ببینیم...«دیابولیک؛ رومئو ژولیت» رو روزهای اولِ بعد از تعطیلات نوروزی دیدیم. نمایشی تقریباً طنز با بازی نوید محمدزاده، بهرام افشاری و ستاره پسیانی که نظر من رو جلب نکرد. بازتولیدِ معمولی از داستان معروفی که سعی شده بود با اضافه شدن مونوپاد و ماشینِ بازی و سیگار و چند اِلِمان دیگه متفاوت از اجراهای دیگه باشه اما هیچکدام از این متریال‌های اضافه، اررش افزوده‌ای به اصلِ داستان اضافه نکرده بودن. در نهایت، موقعِ خروج از سالن، مردم اینکه نوید محمدزاده رو از نزدیک دیده بودن، بیشتر از محتوای نمایش براشون جذاب بود و این یعنی، «دیابولیک؛ رومئو ژولیت» یا روایتِ آتیلا پسیانی از این داستانِ معروف، مخاطب‌ها رو به سالن نکشیده بود و بیشتر، حضور ستاره‌های سینما و تلویزیون باعث پرفروش شدنِ این نمایش شده بود.«دیور» نمایش دیگه‌ای بود که من نرفتم و محیا با یکی از دوستان رفت و دید. ازش می‌خوایم که نقدشو بنویسه!«زهرماری» رو اولین روزهای اردیبهشت رفتیم و دیدیم. سالن پالیز اجرا می‌شد. علی احمدی (پسرِ خسرو احمدی) بعد از «پپرونی برای دیکتاتور» نشون داد که واقعا توی کارش داره استاد میشه. بازیِ تینو صالحی و نادر فلاح به مراتب از بازی سلبریتی‌های تلویزیون و سینما یعنی هستی مهدوی و علی شادمان بهتر بود. داستان هم متفاوت از نمایش‌های همیشگیِ روی صحنه بود. من روایتِ رئال‌تایم از وسطِ مراسمِ ختمِ مادرِ چهار خواهر/برادرِ داستان رو دوست داشتم. نقدهای اجتماعی خوبی داشت و طراحی کاراکترها هم خوب بودن. (این نمایش تا سوم خرداد روی صحنه ست / خرید بلیط)«آن‌سوی آینه» هم کارِ علی سرابیِ نازنین بود. من «برنارد مرده است»ش رو دوست نداشتم اما این کار واقعا خوب بود. جدا از متنِ خانم فلوریان زلر که بسیار قوی نوشته شده بود، هم کارگردانی علی سرابی، هم بازیِ هر چهار بازیگر درخشان بود. فقط به محیا گفتم اگه مردم میدونستن مارال بنی‌آدم همسرِ علی سرابی‌ه، احتمالا شوخی‌های جنسی و اروتیکِ ماجرا رو راحت‌تر هضم می‌کردن. از خوبی‌های این نمایش همین بس که من و محیا تا آخرِ شب درباره محتواش حرف زدیم و واقعاً ما رو به فکر فرو برد. بُعدِ سرگرم کننده‌ی ماجرا و بارِ کمیک‌ش هم که هیچ. (این نمایش تا جمعه روی صحنه ست / خرید بلیط)جمعه هم قراره «کلاه آهنی‌ها» (خرید بلیط) رو ببینیم. کاری که به نظر جذاب میاد، نظراتِ کاربرانِ تیوال مثبت بوده و جدا از این، من اصولاً نمایش‌های کمدی/طنز رو بسیار می‌پسندم. همه‌ی اینها رو گفتم که بگم اگه دوست دارید تئاتر زیاد ببینید و به خاطر هزینه‌ها کمتر سراغش میرین، اکانت تیوال‌پلاس بهانه‌ی خوبیه که به خاطرِ تخفیف‌ها هم که شده آدم ماهی یه بار تئاتر ببینه و حالش خوب شه. (خرید)پی‌نوشت: ایده‌آلم اینه که نقدِ تخصصی‌تری از آنچه می‌بینم، می‌شنوم و می‌خونم توی اینجا یا سایتم بنویسم اما عطف به بحثِ بنیادینِ مفهومِ وبلاگ نویسی در عصرِ معاصر(!)، هی نشده و نمیشه. کلاً بد نیست آدم یه جا لیست کنه که کی و کجا و چطور چه تئاتر/فیلم‌هایی دیده و چه کتاب‌هایی رو چه زمانی خونده. (ایده‌ی استارت‌آپ!)</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Thu, 17 May 2018 12:46:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز خوب میاد...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/ye-rooz-khoob-kmxw02mygru1</link>
                <description>یک - توی تعطیلات عید بود که داشتیم در مورد سال جدید حرف می‌زدیم. من گفتم خیلی به آینده امیدوارم؛ می‌گفتم مشکلات حل میشه، ما درگیر جوّ منفی اخبار تلگرامیِ مخالفان نظام شدیم! گفتم اوضاع مملکت اونقدرها هم که توی تلگرام و اخبار رسانه‌های خارجی می‌بینیم، بد نیست. همه خندیدن؛ همه گفتن چی شده تو از اوج ناامیدی و منفی‌بافی رسیدی به این نگاهِ عرفانی؟تلگرام که فیلتر شد، دلار که کشید بالا، برجام که به آتیش کشیده شد و اوضاع منطقه‌ای‌مون به ویژه توی سوریه که ریخت به هم؛ دوباره بهم گفتن هنوز هم روی حرفِ عیدت هستی؟ یه روز خوب میاد و مشکلات حل میشه؟ اینا هم توطئه‌ی استکبار جهانی و شانتاژهای رسانه‌ای و جوسازی بیگانگان‌ه؟ راستش به قوّتِ قبل نه، اما هنوز امیدوار بودم که بزودی وضعیت مملکت ثبات پیدا می‌کنه و آسونیِ وعده‌داده‌شده‌ی بعد از سختی‌ها می‌رسه از راه. دو - امروز رفته بودیم جایی جلسه؛ دیدم خیلی‌ها به دور از اخبار سیاسی و حواشیِ کشورهای همسایه و قیمت دلار و وضعیت سوریه و... دارن زندگی‌شون رو می‌کنن، تمرکز کردن روی کارشون و فارغ‌ از جوّ ناامیدیِ جامعه، امیدوارن و برنامه‌های بلندمدت می‌ریزن و اصلا هم نگران نیستن. به خودم گفتم چی می‌شد حرفِ خودم توی ایامِ عید رو جدی بگیرم و از اخبار منفی رسانه‌ها دور بشم و امید رو به افکار و نگاهم برگردونم. اصلا زندگی جالبی نیست صبح‌ت با چک کردن تلگرام و توییتر، با گزارش‌های تلخ اجتماعیِ روزنامه‌ها و با خبرهای منفی سایت‌ها شروع کنی. نمی‌گم آدم بره توی فضای بی‌خیالی و زردِ اینستاگرام، اما می‌تونه شاداب‌تر شروع بشه. سه - نمی‌دونم چرا، خیلی سختمه از کانال‌های خبریِ رنگارنگِ تلگرامی دل بکَنم، از توی بوکمارک‌های صفحه اصلی مرورگرم خبرگزاری‌ها رو حذف کنم و توی مطبوعات دنبال اخبار سیاسی نباشم. انگار معتاد شدم. اتفاقاً امروز یه مقاله هم توی ترجمان خوندم که وضعیتِ ما توی اینترنت از اعتیاد هم بدتره. (منبع) ولی تصمیم گرفتم تخصصی‌تر بزنم توی کار فرهنگ و هنر و ادبیات و رسانه... مجلات تخصصی رو دیدین که موقع خوندن‌شون اصلا اهمیت نداره که قیمت دلار چنده یا آخرین سخنرانی روحانی چی بوده یا وضعیت سوریه به کجا رسیده؟ شاید اینجوری حالم خوب شه. می‌خوام قورباغه‌م رو قورت بدم، کانال‌های خبری تلگرام رو ترک کنم، چک کردن روزنامه‌های صرفا سیاسی رو از لیست کارهام خارج کنم و به جای خبرگزاری‌ها که تیتر اصلی‌شون اغلب سیاسی‌ه، سایت‌های تخصصی و مفید مثل متمم، چطور، ترجمان و... رو دنبال کنم. نتیجه‌ش رو هم تا آخرِ ماه رمضون بهتون اطلاع میدم! (حدود چهل روز مونده و میگن تاثیر تغییر رفتارها و ترک عادات بعد از این مدت بهتر نمودِ بیرونی پیدا می‌کنه) باشد که مقبول افتد!چهار – سایت‌های تخصصی مفید در حوزه توسعه فردی، کسب‌وکار، رسانه، فرهنگ و ادبیات می‌شناسید؟ معرفی کنید. علی‌الحساب متمم و چطور و ترجمان پیشنهاد من. پیشنهاد شما چیه؟</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Sun, 13 May 2018 11:15:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اما «عصبانی هستم»</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/asabani-nistam-w8onats9tlo9</link>
                <description>یک - هفته گذشته، ساعت یک دقیقه‌ی بامدادِ چهارشنبه، اولین سانسِ فیلم‌سینمایی «عصبانی نیستم» را روی پرده‌ی سینما دیدیم. حدود دو سال بعد از دیدنِ نسخه‌ی اصلی و بدون سانسور و البته با کیفیت پرده‌ای، که در جشنواره‌های خارجی، با یک پایان‌بندی متفاوت پخش شده بود. این‌بار اما دیدنِ فیلم طعم دیگری داشت.دو - نسلِ سوخته در این مملکت کم نداریم، از نسلی که ورودش به 18 سالگی همزمان با انقلاب و بعد جنگ بوده تا نسلی که همزمان با وقایع 18 تیر 78 وارد 18 سالگی شده. نسلی که ورودش به 18 سالگی همزمان با انتخاب محمود احمدی‌نژاد به عنوان رییس جمهور بوده و نسلی که با 88 وارد 18 سالگی شده... و حتی نسلی که ورودش به 18 سالگی با دلار هفت هزار تومانی و برجامِ آتش زده همزمان شده! همه به نوعی نسل سوخته به حساب می‌آییم. همه از ورودمان به دانشگاه، از ورودمان به دنیای بزرگترها، از ورودمان به سنِ قانونی، تصویرِ رویایی ساخته بودیم و هر کدام به شکلی آن را از دست رفته دیدیم. سه - نویدِ کردِ مهاجرِ فیلم‌سینمایی «عصبانی نیستم»، اوجِ جوانی‌اش را در دلِ وقایع دهه هشتاد از دست داده. جوانی نکرده. بدون اجازه‌ی تحصیل، کارگریِ خیاطی کرده و به خاطر چندصدهزار تومان، منتِ کس و ناکس را کشیده. به جای درس خواندن، روبروی دانشگاه، چشم‌انتظارِ معشوقه‌اش نشسته و از پدرِ معشوقه‌اش به خاطر پول نداشتن، سرکوفت خورده. توی ذهنش آدم‌های متعفن و مزخرفِ شهر را کتک زده، با چشم حسرت به پولدارهای کاسبِ تحریم و آقازاده‌ها نگاه کرده و آخر هم به جایی نرسیده. جوانی‌اش از دست رفته و دیگر برنگشته... مثل رضا درمیشیان.چهار – درمیشیان جوانِ یک نسل قبل‌ازما است. در سی‌سالگی «بغض» ساخته که نگذاشتند در جشنواره فیلم فجر شرکت کند. دو سال صبر کرده، در روزهایی که جامعه‌ی بنفش‌شده‌ی ما با کلید و تدبیر و امید خوشحال بود، بازخوانیِ چهار سالِ منتهی به روزهای بنفشِ تابستان 92 را با عنوان «عصبانی نیستم» ساخته. بهترین فیلمِ آن سالِ جشنواره که به ناحق، سیمرغ‌هایش را فدا کردند و حالا بعد از 5 سال توقیف و بعد از چندین دقیقه ممیزی اجازه اکران پیدا کرده. پنج – ما (منِ نوعی، نویدِ فیلم، درمیشیان و خیلی دیگر از هم‌نسلانمان) اما برخلاف نامِ فیلم، عصبانی هستیم. ما از اینکه هنوز در دهه چهارم زندگی‌مان رنگِ آرامش ندیدیم، عصبانی هستیم. ما از اینکه جوانی نکردیم، جوانی‌مان سوخته عصبانی هستیم. ما وقتی فیلمِ «عصبانی نیستم» را می‌بینیم، از بغض، گلودرد می‌گیریم. «عصبانی هستیم» و این غمگین‌ترین اتفاق برای ما چند میلیون نفر است.شش – اگر می‌خواهید عصبانی شوید، «عصبانی نیستم» را در سینماها ببینید.</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Thu, 10 May 2018 14:56:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهری؟ حرف که می‌زنی...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/talking-pqupm7hyupu5</link>
                <description>من عاشق جلسه‌م. عاشق جلسات سیاستگذاری، اتاق فکر، شورای عالی، اندیشه‌ورزی، نقد و بررسی، هم‌اندیشی، تبادل اندیشه و... . که دور هم بشینیم و با هم حرف بزنیم. حرف بزنیم که مشکلات‌مون حل بشه. به نظر من حجم عظیمی از مشکلات زناشوهری، حجم زیادی از مشکلات بین مدیران و کارکنان، مشکلات بین خدمات‌رسانان با گیرندگان خدمات و مشکلات همه با همه، حرف نزدن با هم‌ه. ما با هم حرف نمی‌زنیم. نمی‌دونم هم چرا. سخت‌مونه که با هم حرف بزنیم.تجربه شخصی خودم رو میگم. اصولاً سفارش‌های کاری که من دریافت می‌کنم، خلاصه‌ای دو جمله‌ای از کاری‌ه که باید تشریح بشه تا کمترین سوتفاهم رو به همراه داشته باشه. یعنی آقا/خانمِ کارفرما، به جای اینکه بنشینه با من، با ما، با هر کسی که قرار رو کار رو باهاش پیش ببریم مفصل حرف بزنه و ماجرا رو تفهیم کنه، ترجیح میده دو جمله‌ی خلاصه، دو جمله‌ی مختصر و مفید بگه که فلان‌چیز رو با فلان رویکرد می‌خوایم. فرصت زیادی هم تا موعدِ تحویل نداریم. و من باید با همین دو جمله تمام سیاستگذاری‌های پشت‌پرده و تمام اقتضائات و چراییِ سفارش و انجام اون کار رو با همین دو جمله دریافت کنم. و اینگونه میشه که ما توی کارها پُر یم از سوتفاهم و اختلاف دیدگاه و تفاوتِ نگاه به ماجرا.و این اتفاق نه در امور روزمره و شخصی، که در امور کلان سازمانی / منطقه‌ای / استانی / محلی / ملی / بین‌المللی و... به وضوح دیده میشه و جا داره شعارِ گفتگوی تمدن‌ها رو به گفتگوی عمومیِ همه با همه تغییر بدیم و با هم حرف بزنیم.تیتر،دیالوگِ خسرو شکیباییِ سریال خانه‌سبز است خطاب به مهرانه مهین‌ترابی.</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Wed, 09 May 2018 10:55:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آخرین سالِ دهه سوم زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/tavalod-t83tqijqytfq</link>
                <description> یک - اصلا باورم نمیشه که دهه سوم زندگی‌م هم داره تموم میشه... مگه میشه؟ مگه داریم؟ بابا هنوز خیلی کار مونده که من در حسرت‌شونم. من که هنوز کتاب ننوشتم، انتشارات خودم رو راه ننداختم، برنامه دلخواهم رو نساختم، توی فرهنگ مملکت یه قدم درست و حسابی برنداشتم. برم توی دسته‌ی سی‌ساله‌ها که چی بشه؟ که بیفتم توی سراشیبیِ سقوط و فرسودگی و خستگی؟ که فقط حسرت بخورم از جوونی، از بیست سالگی، از دانشجویی؟ انصاف نیست به خدا. من خیلی آرزو دارم... من... من خیلی آرزو داشتم.دو - همیشه وقتی ازم می‌پرسیدن «چه آرزویی داری؟» جوابی نداشتم. خودم رو یه پسربچه بیست و چند ساله می‌دونستم که هنوز خیلی راه داره برای رسیدن به آرزوها. می‌گفتم اصلا هنوز آرزوهام شکل نگرفته... می‌خوام برم جلو ببینم چه خبره؟! می‌خوام ببینم توی مطبوعات موفق‌ترم یا تلویزیون. میخوام ببینم اصلا به درد کار فرهنگی می‌خورم؟ شاید مدیر شم مفیدتر باشم. چطوره که برم سراغ ادبیات؟ من خیلی دغدغه نوشتن دارم. نه... به نظرم فضای استارت‌آپی خیلی مناسب‌تره. یه اپ جدید بنویسیم گره از کار مردم بگشاییم. ها؟ اصلا برم اسنپ، چند ماه اونجا کار کنم، از نزدیک با مردم برخوردم کنم، یه ایده سینمایی رو اونجا شکل بدم، برم سراغ سینما. نوشتن و ساختن....سه – چند ماهِ منتهی به این روز، (اولین روز از سی‌امین سال زندگی) افسرده بودم. افسردگیِ حاد. از اون بیماری‌ها که خودت بهتر از همه می‌دونی چه‌مرگته! از اون فضاها که هیچکس نمی‌تونه هیچ کمکی بهت بکنه. یه غمِ سنگین روی دوشم بود، یه بغض اساسی توی گلوم، که راه رو برای منطق، برای فکر کردن، برای تصمیم‌گیری بسته بود. خودم و زندگی‌م رو گذاشته بودم توی دنده خلاص و داشتم سرازیری آخرین روزهای بیست‌ونه‌سالگی رو پایین میومدم. دیشب که شمع بیست‌ونه رو فوت کردم، تازه فهمیدم علت اون غم و بغض و حال چی بود. تازه فهمیدم چقدر حسرت دارم از گذشته.از کارهای نکرده. فهمیدم جوونی چه نعمتی بوده که از دستش دادم. که دیگه موهام داره سفید میشه، جلوشون کم‌پشت شده، دندون‌ها یکی‌یکی خراب میشن، چای داغ که می‌خوری معده‌درد هم همراهش میاد، کلیه‌ها خسته‌تر شدن، پاها دیگه کشش پیاده‌روی طولانی ندارن و چشم‌ها دیگه به وضوحِ قبل، نوشته‌ها رو نمی‌بینن. اگه سی‌سالگی اینه، خدا به خیر بگذرونه چهل سالگی رو. نیاره اصلا اون روز رو. چهار – ولی می‌خوام توی سال آخرِ دهه سوم زندگی، همه‌ی پرانتزهای باز احمقانه زندگی رو ببندم. می‌خوام تکلیفم رو با آینده‌م، علایق‌م، آرزوهام، رویاهام روشن کنم. که حتی اگر کاری می‌کنم که دوست ندارم، ازش لذت ببرم. سعی کنم لذت‌بخش‌ترش کنم حداقل! تلاش کنم به خودم نزدیک‌ترش کنم. می‌خوام بیشتر خودم رو دوست داشته باشم، به چشم‌هام بیشتر دل‌بسوزونم، هوای کلیه‌هام رو بیشتر داشته باشم. به دلم... به دلم بیشتر برسم. من چند ساله که همش پام روی دلم بوده! می‌خوام خودم رو دوست داشته باشم. مثل بقیه. همه کاری کنم که خودم، که دلم شاد باشه. که نذارم این کودکِ مظلومِ درون، هر شب با بغض بخوابه. بابا اونم دل داره، چه گناهی کرده که خدا توی وجودِ من قرارش داده؟ اونم حق داره شاد باشه، بخنده، شیطنت کنه، خراب کنه، بریزه و بپاشه. اصلا باید امسال رو سالِ «حمایت از کودکِ درون» نامگذاری کرد.پنج – شاید توضیح مسخره‌ای باشه اما این نوشته، حالِ دلم‌ه. حال خودم خوبه. بهترم از این متن. امیدوارترم. دروغ چرا، خوشحال نیستم اما به این شدت هم غمگین نیستم. اینقدرها هم غرغرو نیستم، می‌سوزم و می‌سازم با اتفاقات. توی دنیای واقعی نیمه‌های پر لیوان‌ها رو می‌بینم. شاید از بغض گلودرد بگیرم اما سعی می‌کنم کاری کنم بخندم. خنده‌های الکی. سی‌سالگی رو غرقِ این پارادوکسِ دوست‌نداشتنی آغاز می‌کنیم... علی برکت الله!</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Sun, 06 May 2018 12:22:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از یک دورهمی وبلاگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/weblog-oooniu1ewuyv</link>
                <description>آشنایی من با مفهوم وبلاگ به دوران دبیرستان (اوایل دهه هشتاد) برمی‌گرده. جایی که یکی دو تا از بچه‌های کلاس، توی پرشین‌بلاگ «وبلاگ» داشتن و من فکر می‌کردم «وبلاگ داشتن» صرفاً یعنی عضو شدن توی «سایت پرشین‌بلاگ»! یه وبلاگ الکی ساختم که البته نه آدرسش، نه یوزر و پسوردش و نه محتواش یادم نیست. بعدها فهمیدم سرویس‌های دیگه‌ای هم هستن که میشه از طریق اونها «وبلاگ» ساخت؛ یادم نیست توی میهن‌بلاگ بود یا بلاگ‌اسکای، یه وبلاگ جدید هم اونجا ساختم اما بازم فضای مدنظرم شکل نگرفت. مثل این اسپمرها، محتوای موجود توی سایت‌های محبوبم رو کپی-پیست می‌کردم و تقریباً هیچ تولید محتوای جدی‌ای نداشتم.سال هشتاد و پنج اولین وبلاگم که همراه با تولید محتوای اختصاصی بود رو ایجاد کردم؛ کجا؟ بلاگفا! تازه ایرانسل اومده بود و من تازه ایرانسلی شده بودم و اولین مطلبم هم شوخی با طرح‌های عجیب و غریبِ ایرانسل توی کمپین عیدانه‌ش بود. بعد از نوشتنِ چند تا مطلب و گرم شدنِ دستم، ظهر روزی که کنکورم رو دادم، وبلاگِ جدیدی ساختم و با کمک بچه‌های همشهری جوان (هم نویسنده‌ها و هم اعضای باشگاه هواداران) رسماً وارد فضای وبلاگستان فارسی شدم. یکی از اولین دورهمی‌های وبلاگی رو هم اون موقع تجربه کردم، روزی که از طریق جادوی وبلاگ، بیست و چند نفر از دوازده استان مختلف جمع شدیم و توی چمن‌های محوطه نمایشگاه کتاب در مورد وبلاگ‌هامون حرف زدیم. (رفاقتِ بین بچه‌های اون جمع هنوز ادامه داره و خدا حفظ کنه تلگرام رو که ما رو دورهم نگه داشته) خیلی فضای خاص و متفاوتی بود و این اتفاق، اولین مواجهه من با دوستانی غیر از هم‌کلاسی‌های مدرسه یا بچه‌های فرهنگسرا و خانه‌شهریاران جوان بود. اتفاقی که من رو از نسل قبلم جدا می‌کرد.سرتون رو درد نیارم. بعد از اون ماجرا، من غرقِ وبلاگ‌نویسی و تلفیقِ عجیبِ دنیای مجازی و واقعی شدم. همیشه منتظر بودم تا موعد دو تا دورهمیِ ثابتِ سالانه‌مون برسه؛ یکی دورهمی نمایشگاه مطبوعات و یکی هم دورهمی نمایشگاه کتاب. دامنه دوستانِ مجازیِ وبلاگی که به برکت این دورهمی‌ها به دوستان واقعی و حضوری تبدیل می‌شدن هم هی زیادتر می‌شد و من عمیقاً از حالِ خودم خوشحال بودم. این فضای خوب حدود پنج سال برقرار بود. اما بعد از درگیر شدن من با برنامه‌های تلویزیونی و جدی‌تر شدن کارم، حضورم توی این اتفاقات مجازی هم کمتر شد و بیشتر درگیرِ دنیای واقعی و آدم‌های واقعی اطرافم شدم تا دنیای مجازی و دوست‌های دوست‌داشتنی وبلاگی.بعد از چندین سال دوری از این دنیای جادویی، امروز توی جمع سی‌وچند نفره وبلاگیِ نمایشگاه کتاب بودم. به یاد دورانِ قدیم... به یاد دوران اوج وبلاگ نویسی. </description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Sat, 05 May 2018 00:41:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلگرام با فیلترشکن هم بازنخواهد شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/telegram-ztupcidhpzpg</link>
                <description>ارتباط میان کاربران از طریق سرور تلگرام برقرار می‌شود. یعنی هر پیغامی که از یک طرف به طرف دیگر می‌رود، اول به سرور تلگرام می‌رود و از آنجا به دست طرف دوم می‌رسد. تنها راه فیلترینگ تلگرام قطع مسیر ارتباطی میان کاربران با سرور تلگرام است. دولت ایران در واقع با مسدود کردن ترافیک منتهی به سرور تلگرام، آن را فیلتر می‌کند. سرورهای اصلی تلگرام، در داخل ایران نیستند و دولت ایران امکان از کار انداختن آن‌ها را ندارد. مدیران تلگرام بارها گفته‌اند با درخواست‌ دولت ایران برای انتقال سرور به داخل کشور مخالفت کرده‌اند.روش مسدود کردن فیلترشکن مانند روش فیلتر کردن تلگرام یا هر سایت و سرویس دیگری است. در واقع دولت پس از شناسایی آدرس‌های کمکی، ارتباط کاربران را با آنها قطع می‌کند. مسدود کردن ترافیک منتهی به آدرس‌های فیلترشکن غیرممکن نیست، اما نیازمند شناسایی آدرس‌های دقیق یا اختلال گسترده در اینترنت است. که هم فرایند شناسایی و هم اختلال، کاری سخت و پرهزینه است. این در حالی است که هر لحظه آدرس‌های جدیدی ایجاد می‌شوند تا امکان دسترسی به هر سایت یا سرویس مسدود شده را در ایران فراهم کنند.حوزه عمل دولت ایران، داخل مرزهای ایران است. در صورت برقراری ارتباط اینترنتی با خارج از ایران، امکان دسترسی سایت‌های فیلتر شده از طریق فیلترشکن فراهم خواهد بود. در صورت فیلتر شدنِ تلگرام، وضعیت آن با سایر سرویس‌های فیلتر شده تفاوتی ندارد، چراکه در خارج از کشور دولت ایران توانایی دخالت در مسیر رفت‌وآمد داده‌ها را ندارد و نمی‌تواند بگوید ترافیک به کدام سرور برود یا نرود. محدودیت کلی پورت‌ها، کاهش شدید سرعت و اخلال گسترده در ارتباطات حیاتی اینترنت، چه از نظر کارکرد و چه هزینه، تفاوت چندانی با قطعی کامل اینترنت ندارد. / منبع: فکت‌نامه</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Mon, 30 Apr 2018 22:54:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ما هستیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/this-is-us-zkg4lf1omb1t</link>
                <description>دیشب همراه با محیا، اولین قسمت‌های سریال آمریکایی «این ما هستیم / Tis Is Us» رو دیدیم. خیلی وقت بود که می‌خواستیم ببینیم و نمی‌شد. (البته با یک سال تاخیر، ما تازه فصل اول رو شروع کردیم. چندماهی هست که فصل دوم این سریال هم پخش شده) بعد از تجربه‌ی موفقِ «دروغ‌های کوچکِ بزرگ / Big Little Lies» و ارتباط خوبی که باهاش برقرار کرده بودیم، دیدنِ یه سریال خانوادگیِ دیگه، با الگوهای ایرانی-اسلامی(!) جذاب به نظر می‌رسید.داستان سریال چیه؟سریال از شبِ تولدِ شخصیت‌های اصلی که همه در یک روز به دنیا اومدن شروع میشه. روایتی موازی از زندگی این آدم‌ها که در ادامه به شکل جالبی با هم ارتباط پیدا می‌کنند و داستانِ اصلی سریال رو تشکیل میدن. (سعی کردم اسپویل نکنم!) سریال این ما هستیم  This Is Usچرا باید ببینیم؟درست برخلاف سریال‌های ایرانی (چه تلویزیونی و چه نمایش خانگی) که هیچ‌کدوم بر اساس دغدغه‌های عموم مردم ساخته نمیشن، (از سریال‌های طنز که کلاً زدن توی خط تباهی تا سریال‌های خانوادگی مختلفی که مخاطب باهاشون اصلا همذات‌پنداری نمی‌کنه) سریال «این ما هستیم» دست روی دغدغه‌های عمومی (انسانی) گذاشته تا از مخاطبِ آمریکایی با سبک زندگی غربی تا مخاطبِ ایرانیِ با سبک زندگی شرقی بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. هم شخصیت‌پردازیِ خاصِ کاراکترهای سریال مخاطب رو به خودش جذب می‌کنه و هم خرده‌داستان‌های مرتبط با این شخصیت‌ها، بسیار هوشمندانه و درست کنار هم قرار گرفتن تا منِ جوانِ ایرانیِ با سبکِ زندگیِ معلق میان شرق و غرب، بتونم با سریال و آدم‌های متفاوت و مختلفِ توی سریال ارتباط برقرار کنم.کجا ببینیم؟اگر نسخه سانسور شده رو می‌تونید تحمل کنید یا همراه خانواده یا بچه‌ی کوچیک می‌خواین ببینید، تلویزیون‌های اینترنتی مثل فیلیمو سریال رو برای پخش آنلاین گذاشتن. اما اگر مثل من ترجیح میدین نسخه اصلی رو ببینید، اینجا برای دانلود سایت مناسبی‌ه. لازم به ذکر است اشتراک فیلیمو ماهی پونزده هزار تومن و اشتراک سایت سی‌نما ماهی چهار هزار تومانه!ته‌ش که چی؟من به عنوان کسی که دغدغه نوشتن، ساختن و تولید محتوای فرهنگی/هنری داره، برام جالبه که چطور اون آمریکایی که توی قلبِ غرب نشسته می‌تونه اینقدر دغدغه‌های انسانی/متعالی/اخلاقی داشته باشه و با سرمایه خصوصی چنین سریالی خلق کنه اما ما که از لحظه‌ی تولد اذان توی گوش‌مون خوندن و با صدای اذانِ صبحِ مسجد بیدار شدیم و هر روز توی تلویزیون و مدرسه و دانشگاه از قرآن و اخلاق و انسانیت برامون گفتن، با پولِ بیت‌المال سریال‌هایی ‌می‌سازیم که به درد خودمون، مدیران، دنیا و آخرت‌مون نمی‌خوره؟ (اصلا اشاره خاصی به سریال‌های چندده‌میلیاردی الف‌ویژه‌ی معمای شاه و ستارخان و ایراندخت و... نمی‌کنم!)</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Mon, 30 Apr 2018 11:41:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور، صدا، حرکت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdisalehpour/1-gea8sore4rx5</link>
                <description> یادم نیست چند سال قبل بود، (من هنوز در سال ۹۶ زندگی می‌کنم. یعنی هنوز این فاصله‌ی بین دو سال، برای نو شدن، برای ریکاوری و برای برنامه‌ریزیِ سالِ پیش‌رو رو تجربه نکردم. حکایتم، حکایتِ تیمی‌ه که توی تعطیلات بین دو فصل فوتبال، به جای ریکاوری و تجدید قوا، توی یه تورنمنت سخت‌تر مسابقه داده و با جنازه بازیکن‌هاش فصل جدید رو شروع می‌کنه. من الان از چهار تا موتورم، دو تاش توی مسیر سوخته، اون دوتای باقیمونده هم تا هفته پیش جوش آورده بودن، به زورِ آبِ سردی که روشون می‌ریختم دووم آوردن. اتفاقا همین هفته گذشته، یکی‌شون رو یادم رفت آب بریزم، جوش آورد، سوخت؛ من الان دارم با یه موتورِ نصفه ادامه میدم!) داشتم می‌گفتم... یادم نیست چند سال قبل بود که اسمِ سال یا همون شعارِ سال که بعد از تحویل سال اعلام میشه، اقدام‌وعمل بود. با شوخی‌هایی که با این شعار/اسم شد کار ندارم. اما خواستم این شعار رو نه برای کلِ امور زندگی، که فعلاً علی‌الحساب برای بخش نوشتن و واحد انتشار کلماتِ ذهنم درنظر گرفته و بدان عمل کنم! هر چند لحن و محتوای این پست و شیوه اینگونه نویسی (ببخشید که سطح شوخی‌هام به سطح شوخی‌های دورانِ پارینه‌سنگیِ وبلاگی، یعنی حدود ۸۶ و ۸۷ شبیهه!) رو دوست نداشته باشم. اما همین اجبارِ به نوشتن، همین خرده‌نویسی‌هاست که موتورِ واحدِ مربوطه رو روشن می‌کنن! (آخ که چقدر محمود خانِ فرجامی با این علامت تعجب‌های اضافه مشکل داشتو آآآخ که من هنوز رعایت نمی‌کنم و نه تنها هی الکی از علامت تعجب استفاده می‌کنم که حتی اولِ این جمله، برای آخ، سه تا آ گذاشتم) و من در پیشگاه تمام وبلاگ‌نویسان ایرانی به همین «قلم» قسم، سوگند یاد می‌کنم که هر روز، پیش از چک کردن ایمیل و تلگرام و توییتر و دیگر شبکه‌های فجازی (یادِ قالیباف گرامی) یک پست وبلاگی بنویسم. تبصره‌‌اش هم اینکه حق ندارم با یک بیت شعر یا یک توییتِ کپی سروتهش را هم بیاورم. (یکی از ایراداتی که من همیشه به نویسندگان جوان داشتم این بود که پسرجان/دخترجان؛ تکلیفت رو با خودت مشخص کن، یا محاوره بنویس یا رسمی. چرا یه جا از رو استفاده می‌کنی و یه جا از را؟)پی‌نوشت: و این‌گونه بود که دوران جدیدی در بلاگستانِ پارسی آغاز شد و روزنوشت‌های منِ میم‌صادِ خسته، در میانی‌ترین روزهای اردیبهشت، چند روز مانده به تولد ۲۹ سالگی، روحی تازه پیدا کرده و اینا! علی برکت الله...پی‌نوشت۲: عه، الکی الکی دهه سوم زندگی هم داره تموم میشه و من هنوز اندر خم یک کوچه‌ام.پی‌نوشت۳: قرار بود با یه آهنگ غمگین این پست رو بنویسم، هدفون رو گذاشتم اما چیزی گوش نکردم. یعنی یادم رفت که چیزی پلی کنم. به نظرم اینکه به غُرناله تبدیل نشد، دلیلش همین بوده باشه.</description>
                <category>مهدی صالح پور</category>
                <author>مهدی صالح پور</author>
                <pubDate>Sun, 29 Apr 2018 12:50:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>