<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدیس کیوان‌فر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdiskeivanfar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 08:00:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مهدیس کیوان‌فر</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdiskeivanfar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ساکن پلاک «مادر»</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdiskeivanfar/%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-%D9%BE%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-yvcxfvvqylai</link>
                <description>همه چیز از آسمان آغاز شد. خبر پایان همسایگی فرشته ها و آغاز سفرنامه مصاحبت با سنگ های سخت. گذشت از سودای پاک برای سیمای خاک... نمی شود؛نمیتوان؛ مگر بوسیله بارش محکم تمنا در باغچه قلب به هنگام روییدن عشق. دلیلش کسی است؛ دلیل زیر پا گذاردن جاده خواهش برای رسیدن به کلبه آرامش. آری، دلیلش کسی در انتهای خیابان شگفتی است؛ بالاتر از میدان خلقت؛ ساکن پلاک مادر...مادرم، تو در غبار کهکشان سرنوشت به ستاره ی بی نظیری می مانستی که جاذبه اش تا آسمان را در بر گرفت. از آن هنگام که بهار نوازش دستانت در دشت چشمانم روشنایی می ریخت، پی بردم که تو نیز فرشته ی بی بالی هستی که در آغوش گرمت، بهشت را جای داده ای و در نقاشی ماهرانه لبخندت، ترانه عشق را نهان نموده ای. آری تو اولین کسی هستی که در نخستین هنگامه دیدار و پرهیز، نگاه تشنه ام در جستویش بود...اما مادر، تو چگونه می توانی قله های محبت را فتح کنی در حالیکه تنها سلاحت، یعنی دلسوزی را در قاب نگاه پنهان کرده ای؟ چگونه می توانی در بلورهای گرانمایه خستگی، دریای وسیع ایثار را به تصویر کشی؟ به راستی که خداوند در جامه رگ های تو، معجزه ی مهر را به تپیدن در آورده است.معجزه ی تو سبب شد تا چهارده فصل زندگی من به قلم گوارای آفتاب خاطره شود. اما من فراموش نخواهم کرد؛ تیک تاک لحظه هایی را که بر دیوار نبضم می کوفت وقتی که با حریر آغوشت پذیرایم بودی. فراموش نخواهم کرد؛ زمان هایی که من از سختی هایم می گفتم و تو چایم را بینهایت بار عوض میکردی؛ آری، من داستان خویش می گفتم و چایم اندک اندک سرد می شد اما دلم گرم به گرمای چای تو. من تا آخرین پرتو خورشید، فراموش نخواهم کرد..هرگز... هرگز...لیکن در عجبم که تو با این چهر نورانی، چگونه می توانی داشمندان را به علم کافر کنی؟ اصلا می دانی چه بر سر قانون توارث می آید وقتی چروک صورتت را از بالیدن من به ارث می بری؟ راستی، پایستگی کجا بود آن روزهایی که با شهد بوسه های تو در تار و پود جانم، انرژی می تراوید و جرم اندوه نابود می گشت؟در برابر تو، شاعران نیز خموشی پیشه کرده اند؛ از آن روز که در شب شعر چشمانت، صد غزل حافظ می سود و در پرنیان گرم گفتارت یک سعدی سخن یافت می شد. بی شک تمام ادیبان میدانند که اگر آهنگ لالایی تو در واژه ها می گنجید، جز خاکستر از دفتر چیزی نمی ماند. حتی واژه ها نیز اعتراف میکنند که تو شاعره ی بی همتایی هستی که شعرت خدای شعرهاست و چه شعری زیباتر از مهر مادر؟آه ای مادر، ای پرواز مهر در آبی بلند آسمان ها؛ مادر ای آشیان گرم آرامش در کرانه ی آفتاب ها؛ بیا و بشنو که کودکت از عجز خود در سرودن شعر تو به ستوه آمده است... بیا و با من بگو که چگونه می توان تو را توصیف کرد در حالیکه نامت هم نشین نام خداوند است و روح بلندت شب هنگام در کوچه ی بی نهایت عشق بر روی رهگذارن خسته پتو می اندازد؟ مادر، بیا و مثل همیشه در پرده های مبهم خیالم، آرامش بریز که از بهاری که تو به وجودم آوردی، به جنون آمده است.بگو مادر، اینبار تو از رنج مراقبت من بگو... اینبار تو از آرزوهای گمشده ات نغمه بخوان... از بهترین روزهایت بخوان که نثار بالیدن من شد... از اشک هایت یاد کن که صرف خندیدن من شد... بگو مادر، بگو تا اینبار غنچه های مهر تو در سنگسار دلم شکوفا شوند که این دل سالهاست که جز عطر بهشتی تو به مشامش نرسیده است.آری، این بهتر است؛ بگذار این بار من همای بوسه را رهسپار دستانت کنم که این بهتر است... بازهم نسیم لطیف دعایت را پشتیبانم کن که از هوای بهشت هم ملایم تر است... دستم را بگیر و باز پیامبر معجزه باش که نوازش دستان تو از انگشتر سلیمان نیز شگفت تر است... مادر، لحظه ای دست از فداکاری بردار و بنشین و بگذار که تصویر تو را بر بوم چشمانم نقش کنم؛ اینبار را ریا کن و بگذار نقاشان، طراحی عشق را از چهر تو بیاموزند که مهر رخ تو بخدا زیبا ترین تصویر دنیاست...تاج از فرق فلک برداشتنجاودان آن تاج بر سرداشتندر بهشت آرزو ره یافتنهر نفس شهدی به ساغر داشتنروز در انواع نعمت ها و نازشب بتی چون ماه در بر داشتنصبح از بام جهان چون آفتابروی گیتی را منور داشتنشامگه چون ماه رویا آفرینناز بر افلاک اختر داشتنچون صبا در مزرع سبز فلکبال در بال کبوتر داشتنحشمت و جاه سلیمانی یافتنشوکت و فر سکندر داشتنتا ابد در اوج قدرت زیستنملک هستی را مسخر داشتنبرتو ارزانی که ما را خوش تر استلذت یک لحظه &quot;مادر&quot; داشتن ! (فریدون مشیری)انتشار این مطلب با ذکر منبع بلامانع است.</description>
                <category>مهدیس کیوان‌فر</category>
                <author>مهدیس کیوان‌فر</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jan 2023 14:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdiskeivanfar/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-hokmc0zscr6c</link>
                <description>زندگی همچون کافه‌ای در دل شهری غریب است؛ البته بهتر است بگویم زندگی من در این شهر ناگزیر و تنهاست و غریبانگی‌اش در آبگینه شهر گرفتار شده است.من روی صندلی چوبی، کنج این کافه‌ی محو و تاریک نشسته‌ام و از میان کوشش باطل باران بر زورق پنجره‌ها، به خیابان بی‌انتهای سرنوشت می‌نگرم. خیابانی که زیر آوارهای جنگ خزان با درخت گمشده و بیشتر از هر زمان، تیره، تار، خالی و دلتنگ قدم‌هاست؛ آنچنان که زوزه گرگ مانند باد، در غار ماتم زده کوچه‌ها، منعکس می‌شود. پرستوی نگاهم در مقصد این خیابان، در پی چیزی یا شاید کسی، از درخت آتش گرفته‌ی پاییز به بام‌های سپید زمستان پر می‌کشد؛ اما افسوس که سکوت مبهم انتظار، مرا در افسون این کافه رها کرده است.هر شب ساقی این میدان سرد، با کاغذی خشک‌تر از کویر لب‌هایم، سراغم می‌آید. گویا او نیز مثل من در این حلقه‌ی زمانیِ تباه، گیر افتاده است. هرشب سوالش تکراری‌تر از شب گذشته می‌شود:«چه میل دارید؟» و پاسخ من نیز همیشگی‌تر از همیشه است. نمی‌دانم در ذهن بی‌حواسِ این مجری روزگار چه می‌گذرد که قهوه‌ی روزهایم را گاهی به شیرینی عشق و گاه به تلخی تنهایی، طعم می‌دهد. لیکن تشنگی حیات، مرا وادار به نوشیدن می‌کند. هرچه می‌خواهد باشد؛ همچو زهر، پایان دهنده یا چون نوشدارویی مست کننده؛ من به هرحال محکوم به این جبرم... حتی اگر لازم باشد، چشم‌هایم را می‌بندم و به احساسات پاک قلبم، این چینی ترک خورده، فرمان سکوت می‌دهم و سپس جام روزگار را تا آخرین جرعه‌ی نفس، می‌نوشم. چه می‌شود کرد؟ من دیگر به نوشیدن قهوه‌های تلخِ انتظار معتادم.با هر طلوع، آفتاب امید، قلبم را نوازش می‌کند و هنگام غروب متوجه می‌شوم که هنوز هم روی همان صندلی چوبی، کنار همان میز گرد نشسته‌ام و رو به رویم همان فنجان قهوه همیشگی‌ست. تصویرهایی که می‌خواهند بگویند: من هنوز هم در کافه زندگی نشسته‌ام.انتشار این مطلب با ذکر منبع بلامانع است.</description>
                <category>مهدیس کیوان‌فر</category>
                <author>مهدیس کیوان‌فر</author>
                <pubDate>Thu, 08 Dec 2022 17:17:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر شانه‌ی امواج</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdiskeivanfar/%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC-hgeknyjp3c4x</link>
                <description>همه می‌گفتند زندگی، مانند دریایی متلاطم است که امواجش گاه سعی دارند انسان را درون خود ببلعند. به نظر تصویر وحشتناکی است؛ اما شدت کنجکاوی، لحظه‌ای امانم نمی‌دهد. شگفتا که این قدرت، حال، مرا به این دریا رسانده است.دریا، همچون کاغذی آبی بر دفتر ماسه‌ای زندگی، خوابیده است؛ ولیکن خطوط خروشانش از هر بند، زبانه‌ای به سوی صدف‌های بی دفاع ساحل می‌کشند و آن ها را در سکوتِ تسلیم فرو می‌برد. ندای کنجکاوی، در گوشم زمزمه‌ای می‌اندازد: «خشم دریا از بهر چیست؟»به نگاهی، مردی قوی را ایستاده بر ماسه‌ها می‌بینم. گویا از ربایش ماسه‌های زیر پایش توسط آن آبیِ خشمگین، هراسی ندارد! لباس سبز رنگش که خاطره‌ی چمن‌ها را زنده می‌کند، همانند لباس شناست. اما تخته موج سواری که در دستان محکم مرد، کودکانه بازی می‌کند، اندیشه او را در قالب تک‌نوازی کوشش، آواز می‌دهد. مرد نیز با چهره‌ای جدی که از ترکیب ابروهای مشکی در هم رفته و لب‌های بر هم فشرده‌اش به وجود آمده، به دریا چون طفلی گستاخ می‌نگرد. موهای پریشانش اما، در میان هجوم امواج، سخت گریسته‌اند.ماجرا تا زمانی که به سرزمین سرسبز آن سوی دریا نگاه نکنی، مبهم است. فریاد جذابیت باغ‌های آن بهشت دور دست، موضوع دعوا را مشخص می‌کند. مردی دیگر در آن مقصد رویایی، به انتظار کسی نشسته است.  آه! رقص باد و باران، اجازه نمی‌دهد تا مرد را بشناسم. ولی انگار لباسی سفید بافته شده از تار و پود رستگاری و شلواری آبی از جنس آرامش بر تن دارد و رنگ آشنای موهایش، همان مشکی نگران، مرا به فکر فرو می‌برد...حیف! خورشیدِ عجول وقت را تنگ کرده و کم‌کم خوابگاه وسیعش را به سمت تاریکی هل می‌دهد. مرد موج سوار باید هرچه زودتر این بازی اراده و تلاش یا تسلیم و شکست را به انجام برساند. کاش این انسان خاکی به سعی و مقاومت ادامه دهد و در میان این هوای نارنجی رنگِ غروب، موج سواری به سمت سرزمینِ موفقیت را برگزیند.آری، راست می‌گفتند زندگی، نبرد کوشش و تسلیم است. انتخاب با ماست؛ می‌توانیم چون صدف‌ها و سنگ‌های مظلوم تسلیم شویم، یا موج سواری بیاموزیم و با اراده و امید، این دریای متلاطم را طی کنیم.شاید انسانِ آن سوی موانع، نسخه بهتری از ماست که آرزوهایش را بدست حقیقت سپرده است. کاش تا فرصت به اتمام نرسیده راه برتر را انتخاب کنیم.انتشار این مطلب با ذکر منبع بلامانع است.</description>
                <category>مهدیس کیوان‌فر</category>
                <author>مهدیس کیوان‌فر</author>
                <pubDate>Mon, 14 Nov 2022 17:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>