<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی تیموری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahditn2000</link>
        <description>علاقه مند به داستان و نوشتن.اینجا راجع به کتابها و فیلمها بحث میکنیم: https://t.me/books_films_talk. دانشجوی ارشد هوش مصنوعی در شریف</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:27:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/73089/avatar/TANu4c.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی تیموری</title>
            <link>https://virgool.io/@mahditn2000</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌رویم و با افتخار کشته می‌شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-ibxkgjskifsi</link>
                <description>۳ ماه پیش جنگ بود. شب آخر جایی با ۱ کیلومتر فاصله از محل زندگی ما در تهران منفجر شد. دود سیاه آن ساختمان را آن شب می‌دیدم. شب قبلش با هواپیمای B2 آمریکا تاسیسات هسته‌ای را بمباران کرد. دایی‌ام خانه ما مهمان بود. گفت با B2 چه کار کنیم؟ انگار که توان مقابله با آن را نداریم. البته این انگاره دور از واقعیت نیست. اما به این فکر کردم که اگر بدانیم شکست می‌خوریم، آیا به مبارزه‌مان ادامه می‌دهیم؟ آیا ترجیح می‌دهیم بمیریم با افتخار به جای اینکه باشیم با ننگ شکست و نجنگیدن؟ مردن با افتخار و بدون پذیرش تسلیم حرکتی بسیار سینمایی و سامورایی‌وار است. طوری که همه سامورایی‌هایی که در سینما دیدیم برایمان تازه می‌شوند. چه گوست‌داگ چه هفت سامورایی کوروساوا. البته اصلی‌ترین منشا این موضوع (شهادت علی رغم علم به شکست) را همه می‌دانیم چیست و شاید آن منشا، موجب شود این روش را روشی بر مدار حق بدانیم و کمی از حالت سینمایی خارج شویم. اگر چه کربلا از همه آن فیلم‌ها سینمایی‌تر است، حماسی‌تر است و برخلاف آن فیلم‌ها عقلانی.می‌رویم و با افتخار کشته می‌شویم؟گاهی برایم سوال می‌شود که آیا در چنین شرایطی مردن با افتخار عاقلانه است؟ اصلا چه فایده‌ای دارد مردن ما؟ آیا ممکن است باطل بمیریم؟ آیا مردن‌ ما خاصیتی داشته؟ چه زمانی باید پای یک حقیقتی بایستیم آن طور که جانمان را هم بدهیم در راهش؟ آیا اصلا این ۲ گانه درست است که یا مرگ با عزت یا زندگی با خفت؟ یا در موارد خاصی این دوگانه پیش می‌آید؟ نمی‌شود حالا اسم خفت را نگذاریم رویش؟ آیا گاهی آدم‌ها خودشان را به این شکل قانع می‌کنند؟ شما چطور فکر می‌کنید؟ آیا دوست دارید با افتخار بمیرید؟ آیا به نظرتان مفهومی این قدر محکم وجود دارد که جان‌تان را برایش بدهید؟ من چطور؟ آیا به نظرتان اصلا فکر کردن به این دغدغه احمقانه است؟ شما چطور فکر می‌کنید؟</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 14:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت به خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-cma4on7kob1d</link>
                <description>رفتند افغانستان. چه قدر خوب است که جایی وطنت باشد. جایی باشد که بدانی خانه است. جایی که هروقت خسته بشوی آنجا می‌روی. حالا فکر می‌کنم به آن خانواده افغانِ طبقه بالا. دوسالی بودند و دیگر نیستند و می‌روند افغانستان و بالاخره می‌روند خانه. هرچند به نظر بعید است با وجود طالبان زندگی راحتی را تجربه کنند اما به هر حال به خانه می‌روند. امروز برای اولین بار حس کردم خانه کوچک ما چه قدر بزرگ است. حس کردم ۲۰۰ متر است. حس کردم چه قدر امن است و چه قدر همه چیز خوب است و چه قدر خوب است که جایی خانه آدم باشد. هرچند شاید آدم بدش بیاید از شهر شلوغ و آپارتمان و تهران. اما حس کردم که خیلی وسیع است خانه. حس کردم که جایی است که می‌شود در آن آرام گرفت و تسکین یافت. می‌شود آن را بهتر کرد. می‌شود آن را در تابستان خنک و در زمستان گرم کرد. خانه جای خیلی خوبی است. محل آرامش. جایی که حال می‌کنی با داشتنش. به ایرانیان خارج از کشور فکر می‌کنم که آیا تجربه‌شان از زندگی مشابه همسایه بالایی سابق ماست؟ آیا آن‌جایی که هستند واقعاً خانه می‌شود برایشان؟ جایی که هرچند کوچک به نظرشان بزرگ برسد؟آیا کسی در خیابان هست که زبانشان را بفهمد؟ آیا می‌توانند با سعدی ذوقشان را کوک کنند و با حافظ فال بگیرند ؟ خانه جای عجیبی است. خوش به حال کسانی که خانه دارند. خوش به حال همسایه بالایی که به خانه‌اش برمی‌گردد و مردم نژادپرست ایران را تحمل نمی‌کند (که البته همین مردم برای هموطنانشان نعمتند).خوش به حال من که خانه دارم و کسانی هستند که با فرهنگ من و وطنم حال کنند.خانه ما که همیشه کوچک و قدیمی بودنش آزارمان می‌داد، الان برای من خیلی بزرگ است. خیلی کافی است و خیلی خوش می‌گذرد. چون خانه است و جایی است که به آن برمی‌گردم. خوش به حال کسانی که احساس در خانه بودن می‌کنند. ساعت چند دقیقه دیگر ۲ می‌شود. بی‌خیال فاخر بودن و پرطمطراق بودن نوشته‌ها. من خیلی حال می‌کنم از اینکه در وطنم هستم. جایی که می‌شود کسانی را پیدا کرد که باهاشان حرف بزنی و بگویی آخیش.پی‌نوشت: این نوشته کمتر برای انتشار نوشته شده بود و در انتشارش مردد (؟) بودم اما به هر حال اینجا گذاشتم. با تشکر از شمایی که می‌خوانی.</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 07:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-feb1bit6nsc0</link>
                <description> همه شهر دریاست و ساختمان‌ها جزایر شهرند. از بالای ساختمان شیرجه می‌زنی به دریا. آفتاب می‌تابد و آب گرم است و زلال و رنگی کم‌رنگ و پرانرژی دارد. می‌روی تا طبقه بالا و آب را می‌بینی. شلوارت را کمی بالا زده‌ای و پایت را از لبه بالای ساختمان آویزان می‌کنی. موج‌های آب پایت را قلقلک می‌دهند. آفتاب از بالا و آب گرم از پایین قلقلکت می‌دهند. کمی در این حال می‌مانی و شیرجه می‌زنی به دریا. خودت را رها می‌کنی در دریای مواج و در زیر آب ساختمان‌های شهر را می‌بینی. برخی از ساختمان‌ها کاملا زیر‌ آب هستند و برخی‌شان جزایر دریای تهران هستند. از سیدخندان شیرجه زدی و شنا می‌کنی. به جای اتوبان صیاد که کاملا زیر آب رفته،‌ می‌توانی از هرجا که دوست داری بروی. می‌توانی در جزایر استراحت کنی یا بروی حتی زیر آب و وارد یک واحد شوی. آدم‌ها در این دنیا زیر آب هم می‌توانند زندگی کنند. بعضی شرکت‌های تکنولوژیک در زیر آب فضایی ایجاد کردند که خشک است و آب درونش نیست. خانه‌ها هم به همین شکل هستند. ورزش رایج اینجا به جای فوتبال، واتربال است با توپ سنگین که چگالی‌اش بیشتر از آب است. البته واترپلو هم محبوب است و واتربال در عمق آب و واترپلو در سطح برگزار می‌شود. واتربال با پا و واترپلو با دست بازی می‌شود. اخیرا توپ‌های واترپلویی آمده که یک دکمه رویشان دارد و با زدن دکمه وزن و چگالی توپ تغییر می‌کند. در مسیرت یک زمین واترپلو می‌بینی پس از زیر آن رد می‌شوی تا مزاحم بازی‌شان نشوی. جلوتر شنا می‌کنی و جت اسکی‌ها و قایق‌ها جلوی پایت ترمز می‌کنند و می‌گویند که ۱ مسافر می‌خواهند. اما تو می‌خواهی آرام آرام شناکنان بروی تا مقصد. هرچند ۲ ساعتی طول بکشد. شنا شنا شنا می‌کنی. گاهی هم می‌روی زیر آب تا آب‌شش‌ت حال بیاید. در میانه‌ راه شارژ گوشی‌ات کم می‌شود اما جای نگرانی نیست. چون می‌روی زیر آب و با فشار آب گوشی شروع به شارژ شدن می‌کند. هرجا که می‌خواهی می‌روی به پایین‌ترین نقاط تهران تا بالای یک برج مرتفع. غوطه می‌خوری و می‌گذاری تا آب با امواج لطیفش صورتت را پر کند. دوباره می‌روی روی بلندی یک جزیره دیگر و شیرجه می‌زنی از بالا پشت بام به درون آب. بعد می‌روی پایین و مسابقه‌ای را تماشا می‌کنی. مسابقه دوی زیر آب. ورزشکاران در این مسابقه مجازند شنا کنند، یک وزنه به پایشان بزنند که بهتر به زمین بچسبند و بهتر بدوند یا اینکه زیرآبی بروند. مسابقه ۱۰۰۰ متر دوی آبی را می‌بینی و آرام آرام بالا می‌روی. تشنه شدی و کمی از آب دریا را داخل آب‌تصفیه‌کن‌ت می‌ریزی تا چنددقیقه دیگر آب تمیز بنوشی. می‌روی بالا و روی بام یک ساختمان، شن می‌بینی. بام را به صورت ساحلی درست کرده‌اند. می‌روی و دراز می‌کشی. آخیش! احساس شن‌های داغ زیر بدنت. بعد روی شن‌ها می‌غلتی و بالاخره آرام می‌گیری. کمی بیشتر می‌غلتی تا دوباره به آب بیف.... شلپ! یک مغازه را در بالای آب به صورت شناور می‌بینی. مغازه فروش تجهیزات ورزشی آبی. یک تخته موج سواری می‌خری تا از موج‌هایی که از شمال به جنوب تهران می‌روند سواری بگیری. تخته را می‌خری و به آب می‌اندازی. به سختی روی تخته قرار می‌گیری. بعد از چندبار سر خوردن و افتادن. وقتی روی تخته می‌ایستی احساس می‌کنی تمام عمرت هدر رفته از اینکه موج‌سواری نکرده‌ای و از بزرگترین نعمت این خطه آبی از کره زمین خودت را محروم کرده‌ای. اما این بار هیچ ترسی نداری و زانوانت را کمی خم می‌کنی تا تعادلت بهتر شود و ارابه‌ران موج‌ها باشی. سرعتش از شناکردن بیشتر است و لذتش فراوانتر. بعد از سوار شدن به چندین موج و طی کردن یک کیلومتر مسافت، بالای خیابان شریعتی هستی. دیگر خسته شده‌ای و روی تخته دراز می‌کشی. موج‌ها بدنت را لمس می‌کنند و تخته تو را پیش می‌برد. آرام آرام چشمان‌ت سنگین می‌شود و به خواب می‌روی. تخته تو را می‌برد و به مقصد می‌رساند. تو حالا بالای خیابان انقلاب هستی. بالای پل چوبی که به سختی و با میخ و چسب روی زمین بند شده. می‌روی از بالای بام خانه کلید می‌اندازی و وارد راه‌پله می‌شوی و به خانه‌تان در طبقه همکف می‌روی.</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 01:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام متن‌تان را خیلی دوست دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-ipak8zpbaivo</link>
                <description>نشسته ام. قرار بود مراسم از ۲۳:۳۰ شروع بشود. منتهی فعلا خبری نیست. برای همین ویرگول را باز کردم. ایده‌ای به سرم زد. خیلی از نویسندگان ویرگولی‌ متن‌های خوبی دارند که دیده نشده یا کمتر لایک خورده اما دلی‌ترین متن‌شان بوده یا متن مورد علاقه خودشان است. برای همین اگر متنی دارید که در انبوه متن‌های ویرگولیان گم شده، اینجا معرفی کنید تا بخوانیم و از قلم زیبایتان بهره‌مند شویم. اگر بخواهم خودم بگویم متن «نامه‌ای به گتسبی بزرگ» متنی است که خیلی دلی بوده و البته متن «فرصتی برای مردن» هم اینطور بوده. البته بهترین متنی که اینجا نوشتم، با متن دارای بیشترین لایک منطبق است و متن درباره فیلم باشگاه مشت‌زنی است. متن «من آزادی را از دست دادم. از دست دادن تمام امید آزادی است».شما چه متنی دارید که دلی نوشتید؟ یا خیلی دوستش دارید؟ ممنون می‌شوم معرفی کنید تا بخوانیم.خب ساعت ۰۰:۰۰ است و مراسم دارد شروع می‌شود. دیگر بروم.https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%AA%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-lcl5v7xfpwy3https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-wlqwhr4eing4https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k8m1cvgimyon</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 00:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگل پرتقال، فیلم خوب ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-ebysfsqdqapt</link>
                <description>جنگل پرتقالیک فیلم ایرانی خوب و جدیفیلم خیلی خوبی بود. چرا؟ چون شخصیت اصلی را تا حد خوبی شناختیم. شناختیم سهراب چگونه آدمی است. حتی با او همدل شدیم. اگر چه آدم ناقصی است. شناختیم که بعضی از شناخت‌هایمان از او، باطل بوده و اشتباه به ما نشان داده شده. بازی هر دو بازیگر واقعاً عالی بود. فیلم جریان خوبی دارد و ما را همراه می‌کند. سکانس اولش، سکانس مدرسه، واقعاً ما را به فیلم و به شخصیت وصل می‌کند. بعد می‌رویم پی سهراب و گذشته‌اش و یک دوست تخیلی جدید پیدا می‌کنیم. دیالوگ‌های سهراب و مریم، خیلی خوب نوشته شده‌اند و بسیار حساب شده و اثرگذار هستند.خیلی‌ خوشحالم که یک فیلم خوب ایرانی دیدم. سینمای ایران حتی در جهان همیشه مطرح بوده و سینماگران با استعداد کم نداشتیم. اثر جنگل پرتقال، ساخته ۱۴۰۱ ما را به سینمای ایران امیدوار می‌کند. امیدوار به اینکه هنوز هستند کسانی که سینمای اجتماعی درست و حسابی بسازند. جنبه مثبت این فیلم برای من امیدواری است. به اینکه جوانانی در این مملکت هستند که می‌توانند کارشان را درست انجام بدهند. مثل همین فیلم امیدوارکننده. هم فیلمنامه خوب بود، هم جای دوربین ادا و اطوار بی‌خود نداشت و ساده و تر و تمیز و به جا بود. حتی حضور دوربین کمتر حس می‌شد. هم نور و رنگ جذاب بود و نشاط‌آور و هم پیوستگی و انسجام در این اثر حس می‌شد. کاش آدم‌ها به جای فکر کردن به جایزه و گرفتن تایید دیگران، بیایند فیلم خودشان را بسازند. آن‌چیز که می‌فهمند را بسازند و کاری نداشته باشند که منتقدین داخلی یا جشنواره‌های خارجی چه می‌گویند. (حالا که این را گفتم، باید گفت که اصغر فرهادی چنین آدمی نیست. کارگردان خبره‌ای است و آن چند فیلمی از او که من دیدم قربة الی جایزه نبوده. هرچند شاید به تکرار افتاده باشد)نویسنده و کارگردان: آرمان خوانساریان</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 20:48:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا چراغی روشن است..</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lytohewb2zzs</link>
                <description>نمی‌دانم چرا یادم رفته این فیلم خیلی خوب را معرفی کنم. چندماهی هم از دیدنش گذشته.رضا میرکریمی فیلمسازی است که آثارش معنوی است. نه تنها فیلم‌هایش صرف ظاهر مذهبی دارند، بلکه واقعا یک حس معنوی را منتقل می‌کنند. یکی از فیلم‌های او، فیلم «اینجا چراغی روشن است» است. در مورد یک امامزاده در یک روستا. متولی امامزاده اتفاقاً از آن آدم‌های ناتو و نادرست است. یک روز متولی قصد رفتن می‌کند و هیچ‌کس امورات امامزاده را گردن نمی‌گیرد. تنها کسی که می‌ماند فرد عقب‌مانده‌ای است که در همان امامزاده کنار دست متولی زندگی می‌کند. مردم بعضاً این اواخر می‌گویند امامزاده حاجات‌شان را نمی‌دهد اما این رویه تا آخر فیلم تغییر می‌کند. قهرمان کم‌ذهن فیلم آدم‌ها را به خدا نزدیک می‌کند هرچند که عقلش اندک باشد و البته که همان عقل اندک بهتر، وقتی می‌شود جای متولیِ عاقلِ کلاه‌بردار، عقب‌مانده‌ای خیرخواه بود.اینطور است که اینجا چراغی روشن است..
پ.ن. ۱ : «خیلی دور ،خیلی نزدیک» فیلم دیگری از میرکریمی است که آن هم فضای خاص خودش را دارد. 
پ.ن. ۲: بازیگر نقش اول بابت ایفای نقشش در این فیلم، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد را از جشنواره گرفته. </description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 22:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت داستان‌های روسی و داستان‌های سایر کشورها</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-ef1wwmkfeagh</link>
                <description>داستان‌های روسی متفاوتند. در داستان‌های تولستوی یا داستایوفسکی، بسیاری از وقایع در دنیای واقعی رخ نمی‌دهند، بلکه بیشتر در ذهن و خیال شخصیت‌ها پیش می‌روند. همین نمایش افکارشان باعث می‌شود شخصیت‌ها عمق بیشتری پیدا کنند. شاید به همین دلیل باشد که آثار نویسندگان روس این‌قدر تأثیرگذار و ماندگار شده‌اند. این رمان‌ها معمولاً طولانی هستند و به موضوعاتی مثل وسوسه، مرگ، اعتراف و ایمان می‌پردازند. در این داستان‌ها، روند خطی داستان کمتر اهمیت دارد و تصمیم شخصیت اصلی در لحظات حساس اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. برای ما نیز مهم‌ترین بخش داستان، تصمیم کاراکتر است؛ با ابهامات، افکار، لغزش‌ها، وسوسه‌ها و در نهایت تصمیم نهایی‌اش.حتی مشکلات روانی هم در داستان‌های روسی به‌خوبی توصیف شده‌اند. جالب اینکه نوشته‌های داستایوفسکی تأثیر زیادی بر فروید، بنیان‌گذار روان‌شناسی، گذاشته است. من فکر می‌کنم تجربیات عمیق نویسندگان روس، مثل قماربازی داستایوفسکی و نوشتن رمان «قمارباز» در ۲۶ روز، دلیل خلق چنین آثار برجسته‌ای است.فئودور داستایوفسکی در نهایت، رمان‌های روسی فلسفی‌تر، عمیق‌تر و روان‌کاوانه‌تر از رمان‌های دیگر کشورها هستند. شاید دلیلش زمستان‌های سخت و شرایط آب‌وهوایی نه‌چندان مساعد و بسیار سرد آن منطقه باشد که انسان‌ها را وادار کرده با نگاهی عمیق‌تر و فلسفی‌تر به جهان بنگرند.اگر خواستید نمونه‌ای کوتاه از نویسندگان روسی بخوانید، احتمالاً داستان «شیطان» از تولستوی، به‌ویژه با محوریت وسوسه، انتخاب خوبی است.شیطان از تولستوی</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 00:45:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط برای تفریح!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AD-kckerkry4ai2</link>
                <description>در فرهنگ ما، انجام‌دادن یک سری کارهای روتین برای رسیدن به سعادت توصیه می‌شود. به طور مثال بیمه بودن، شغل کارمندی داشتن، تحصیلات دانشگاهی، مدرک دانشگاه دولتی، به موقع ازدواج کردن و سایر کارهایی که می‌شود به این لیست اضافه‌شان کرد. در این روش‌های ثابتِ کسب سعادت، ملاک‌های ثابتی برای پیشرفت هر فرد در نظر گرفته می‌شود. یعنی چندان توجهی به استعداد یا علاقه فرد نمی‌شود. مثلا سبکی که آموزش و پرورش پی گرفته تقریبا چنین سبکی است و عملا یک رویه ثابت برای همه دانش‌آموزان در نظر گرفته می‌شود. این رویه ثابت چه در آموزش و پرورش و چه در سازمان‌های دیگر، باعث تباه شدن افرادی می‌شود که با آن رویه مشخص تحصیلی، شغلی یا … نمی‌توانند همراه باشند. چه به علت علاقه و چه به علت استعدادهای متفاوت. البته بنده بیشتر علاقه را مؤثر می‌دانم. چرا که بدون استعداد و با صرف علاقه می‌شود در یک زمینه رشد کرد اما با داشتن استعداد و نداشتن علاقه، از مراحل ابتدایی یک حرفه جلوتر نمی‌شود رفت. در واقع استعداد تا یک مرحله‌ای پاسخگوی نیازهاست.با این مقدمه می‌خواهم به این اشاره کنم که به جای پیشرفت‌محور بودن،‌ بهتر است علاقه‌محور جلو برویم. اگر بخواهم در ابتدای بحث، نتیجه اصلی را بگویم؛ علاقه محور بودن، در دل خودش پیشرفت‌ را به وجود می‌آورد. به این معنی که اگر دنبال رشد و پیشرفت فردی یا اجتماعی در زمینه‌ای هستیم به جای اینکه دنبال پیشرفت باشیم بهتر است اجازه بدهیم تا افراد علاقه‌شان را بشناسند و فعالیت‌شان را بر حسب علاقه‌شان انجام بدهند. اگر فردی صرفا به جهت رشد و بالارفتن منزلت اجتماعی یا سایر اهداف، دنبال انجام فعالیتی باشد و آن فعالیت را بدون علاقه یا به صرف رسیدن به هدف انجام بدهد،‌ نهایتا به آن هدف خواهد رسید اما قلبش از انجام آن کار راضی نخواهد بود. نکته دیگری که این سبک به آن دچار می‌شود این است که به محض رسیدن به هدف، فرد از انجام فعالیت دست می‌کشد. بعد از رسیدن به هدف در آن فضا ماجراجویی نخواهد داشت. چرا که اساسا اینکه فرد خودش را در فعالیت گم کند، در آن غرق شود، زمان را از دست بدهد و از کاینات غافل شود،‌ نیازمند این است که فعالیت کاملا مورد علاقه فرد باشد و توجه او را کاملا به خود جلب کند. حال در چنین حالتی می‌توان انتظار اکتشاف، اختراع و خلاقیت داشت. در این فضا می‌شود دنبال نوآوری و یافته‌های جدید بود.برای فرد علاقمند،‌ هدف اختراع، اکتشاف یا نوآوری نیست. او به خودِ کار علاقمند است. او به مسیر پیموده شده علاقمند است و در این مسیر هدف برایش کمرنگ است. در صورتی که فرد هدف‌محور دنبال یک هدف خاص است. بعید است بدون آن هدف خاص اصلا این فعالیت را انجام بدهد. بنابراین پس از رسیدن به آن هدف،‌ ماجرا تمام می‌شود و فعالیت را رها می‌کند. چرا که اصلا مسیر برایش مهم نبوده و صرف رسیدن به مقصد را می‌خواسته.اگر بخواهم در این راستا مثال بزنم،‌به نظرم مثال لینوس توروالدز که برای تفریح هسته لینوکس را توسعه داده،‌ مثال خوبی باشد. او در کتاب «فقط برای تفریح» این موضوع را بیان می‌کند که جوان بوده و شروع کرده به این کار بزرگ. کارش را اپن‌سورس کرده تا برنامه‌نویسان دیگر هم به توسعه محصول کمک کنند. مثال دیگر اینشتین است که بازرس اداره ثبت اختراعات بود و در همان حین مقالاتی را نوشت که توجه جهان علم را به خود جلب کرد. انگار او هم فقط برای تفریح و بازی آن ۴ مقاله معروف را در ۲۶ سالگی و زمان کارمندی‌اش منتشر کرد.در این نوشتار سعی کردم روش انجام کارهای بزرگ را توضیح دهم. اگر دنبال این هستید که فعالیت مفید و بزرگی را انجام بدهید، توجه کنید که خواست انجام یک کار بزرگ لزوما به یک نتیجه درخشان منجر نمی‌شود. بهتر است دنبال چیزی که دوست داریم برویم تا به آن کار و هدف بزرگی که دوست داریم هم بتوانیم برسیم. همچنین بر اساس این نوشته،‌ آرزوهای بزرگی که مسیر رسیدن به آن‌ها برایمان لذت‌بخش نیست، احتمالا آرزوهای مناسبی برای ما نیستند. پس امیدوارم مشغول تفریح باشید و خیلی انسان هدف‌داری در زندگی نباشید! https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k8m1cvgimyon </description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 00:57:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخواست راهنمایی از ویرگولیان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86-dxt9zkxvijbr</link>
                <description>سلام دوستان عزیز اولین پست من در ویرگول سال ۹۹ منتشر شده. اون پست یه پست فنی راجع به ابزار‌های لودتست برنامه‌نویسی هست. طبیعتاً هم باید چنین پستی مخاطبین کمتری داشته باشد. اما آن پست غیرجذاب فنی در سال ۹۹ حدود ۵۳۰ تا بازدید داشته. اما پست‌های اخیری که نوشتم و حتی بعضاً تو پست‌های منتخب ویرگول هم قرار گرفتند، حدود ۴۰تا بازدید دارن.سوالم از دوستان ویرگولی اینه که چه باید کرد؟ این موضوع رو در یکی از پست‌های اکانت دست‌انداز که فکر کنم یکی از مهم‌ترین اکانت‌های ویرگول هست هم دیدم. آیا ویرگول جایگزین بهتری داره تا بریم اونجا فعالیت کنیم؟ آیا اصلاً می‌صرفه اینجا مطلب منتشر کنیم ؟ کلا به نظرتون چه باید کرد برای تعامل بیشتر با مخاطب؟</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 18:48:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به گتسبی بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%AA%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-lcl5v7xfpwy3</link>
                <description>سلام جناب گتسبی عزیزالان که این نامه را برای تو می‌نویسم ، تو دیزی را از دست داده‌ای. تو نمی‌دانی که چه کار می‌توانستی بکنی تا دیزی را از دست ندهی. تو هر کاری توانستی کردی. حالا مرده ای. حالا دیزی با شوهر خیانتکارش هست و عمارت تو معلوم نیست به چه کسی به ارث می‌رسد. پشت این ظاهر خندان چه غمی پنهان است؟ (دی‌کاپریو در فیلم گتسبی)گتسبی عزیز، در تمام مدتی که تو را شناختم ، حس کردم که متوجه تو هستم. حس کردم که درکت می‌کنم. حس کردم که چه قدر انسان با عرضه ای هستی. چرا که تامین آن عمارت و کسب آن ثروت، کار بسیار سختی است. برگزاری آن مهمانی‌ها و کارهای بزرگ هم. آن هم تنها برای اینکه توجه دیزی را جلب کنی و او را به زندگی با خودت متقاعد کنی. تو آدم ثروتمندی نبودی. در میان آدم‌های دیگر خودت را ضعیف می‌دیدی. متاسفانه این را خوب درک نکردم که آیا صرفاً کمبود منابع مالی باعث شد تا چنین حسی را داشته باشی و برای جبرانش کسب مال کنی یا مسأله دیگری در میان بوده است. به هر حال تو خیلی توقعات بالایی از خودت داشتی. شاید به همین دلیل بود که شاد نبودی. توقعات بالای تو از خودت، شاید منجر به کسب ثروت و مکنت و حتی جلب توجه دیزی شد اما هیچ‌گاه به رضایت قلبی تو منجر نشد. به هر حال بین تو و دیزی فاصله‌ای ایجاد شد به اندازه مرگ و زندگی. تو جان دادی تا دیزی جان داشته باشد. تو خیلی به خودت سخت گرفتی. خیلی سخت. نمی‌دانم به خاطر این بود که از گذشته‌ات شرم داشتی یا شرمی به خاطر گذشته در دلت کاشته شده بود و برای فرار از آن و پوشش آن این‌قدر قوی شدی. گتسبی عزیز، تو هرچند از راه قاچاق مشروب پول در می‌آوردی اما واقعاً زحمت‌کش بودی. سور می‌دادی در حالی که دلت جای دیگر بود. گتسبی بود اسمت، اسم قشنگی است و واقعاً برازنده یک انسان بزرگ.گتسبی عزیز تو از آن افرادی هستی که دوست داشتم بیشتر بشناسم. دوست داشتم رفیق تو باشم و واقعا کمکت کنم. به هر حال نشد و تو در قصه‌ها مردی و در واقعیت یافت نمی‌شوی.گتسبی عزیز خداحافظ. امیدوارم در آرامش بخوابی. آرامشی که نه با فقر و نه با ثروت کسبش نکردی. کاش حداقل مرگ زمانی برای زندگی تو باشد چرا که در دوران زندگانی همیشه منتظر وصال بودی تا واقعا زنده شوی و البته که نشد.امیدوارم موفق باشید جناب خداحافظ گتسبی.خداحافظ گتسبی بزرگ!پی‌نوشت: فیلم گتسبی را چند هفته پیش دیدم. اما شخصیت گتسبی انگار شده است یک رفیقی که مدت طولانی با او بودم. از طرف دیگر حس می‌کنم حضور صرفاً در یک رمان، برای چنین شخصیتی بسیار کم است. حتی در فیلمی که دی‌کاپریو بازی کرده، با اینکه به خود شخصیت زیاد پرداخته شده اما بازهم به نظرم کافی نیست. نکته داستان گتسبی فقط آشنایی با گتسبی است و نه خود قصه. به هر حال این نامه را برای رفیق خیالی و قدیمی خودم، GG نوشتم. امیدوارم بالاخره در آرامش باشد. </description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 00:41:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگی بر گوری، کتابی از جلال آل احمد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-fipt3unidrb8</link>
                <description>این کتاب راجع به ناکامی جلال و همسرش در داشتن بچه است. توصیف جلال از چنین واقعه‌ای همان چیزی است که از او انتظار داریم. جلال دردش را به ما نشان می‌دهد. درد فراوانش وقتی بچه‌های دیگر را می‌بیند که می‌چرخند و می‌دوند و بازی می‌کنند. بعد می‌گوید که بچه انگار سنگی بر گور فرد است. نشانی برای ادامه حیات یا نشانی از اینکه کسی در این دنیا بوده که نامش زنده باشد اگرچه جسمش خیر. این کتاب خیلی لحن دارد. خیلی حس دارد. اینکه چطور این موضوع تلخ را توصیف می‌کند و این مهارت در توصیف کردن این مورد بسیار اثرگذار و فاخر است. جلال از بزرگی خانه ۴۰۰ متری‌اش می‌گوید که جان می‌دهد ۴ تا بچه در آن بدوند و روی سر و کول بابایشان بپرند اما هربار نگاه به خانه برای او حسرت ناباروری‌اش را دارد. جلال صداقت بالایی دارد. صریح و صادقانه و بدون سانسور حرف را می‌گوید. نقاب ندارد. شاید برای همین است که برخی نوشته‌هایش تند هستند. در همین کتاب راجع به قضیه منع تدریسش در مدرسه و دانشگاه صحبت می‌کند و این موضوع هم برایش بسیار سخت است. در واقع او را از کاری که می‌تواند بکند و ارتباطی که می‌تواند با نسل جوان داشته باشد محروم کرده‌اند. مرگ او در واقع انگار همین لحظه بود که تدریس را از او جدا کردند. زندگی او انگار توام با سختی است و قرار نیست روی خوش ببیند. البته که در آخر هم روی خوش ندید و رفت. در چهل و شش سالگی خداحافظی کرد از دنیا و آدم‌هایش. رفت تا غم‌های دنیایش تمام بشوند و سنگ بر گورش به جای فرزند و تدریس و هرچیز دیگر،‌کتاب‌هایش شدند طوری که کتاب‌خوانان و روشنفکران هیچ‌گاه نام او را فراموش نخواهند کرد. این کتاب از جنسی است که احتمالا از نویسنده ایرانی توقعش را ندارید. این قدر صراحت و این قدر بی‌نقاب بودن را شاید در برخی کتابهای تولستوی یا روسو دیده باشید اما اینکه کسی کنار دستتان و به زبان مادری‌تان اینطور باشد،‌نه. در هر صورت این کتاب برای دیدن یک آدم بی‌نقاب تجربه بسیار خوبی است. شاید بتواند به ما هم کمک کند تا بی‌نقاب باشیم. آزاد از نقاب‌ها بتوانیم بنویسیم یا  خود را بروز بدهیم.</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 17:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«من آزادی را یافتم. از دست دادن تمام امید،‌آزادی است.»</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k8m1cvgimyon</link>
                <description>چرا باشگاه مشت‌زنی یک فیلم منحصر به فرد است؟ابتدا چند سوال را مطرح می‌کنم.در جامعه مدرن،‌ انسان مدرن درکی از «مرد بودن» ندارد. چرا این اتفاق افتاده؟ در این ساختار اجتماعی‌، آدم‌ها حل مشکلات‌شان را در داشتن کالاهای بیشتر جست و جو می‌کنند. برای کفایت خلاهای درونی‌شان به دنبال تکنولوژی‌های جدیدتر می‌روند. به جای اینکه در برابر ساختاری بایستند که سرکوب‌شان کرده و آن‌ها را به کارمندانی تکراری،‌ در روزگاری تکراری تبدیل کرده، همراه با آن ساختار شدند و به عنوان چرخ‌دنده‌ای از آن سیستم بزرگ جلو می‌روند. آدم‌ها در چنین شرایطی درکی از معنا ندارند. درکی از اینکه دقیقا به چه علتی و به چه نیازی باید یک کالای مصرفی را بخرند ندارند. برای همین علت نداشته اما وقت خود را می‌گذارند و ساعت‌های بیشتری کار می‌کنند و برده سازمان بالای سرشان هستند. برای چه؟‌ برای اینکه کالایی را بخرند که نمی‌دانند به چه کارشان می‌آید و برای خرید این کالا، هزینه‌ای که می‌پردازند عمرشان است و این هزینه را می‌پردازند تا با آن کالا کسی را خوشحال کنند که دوستش ندارند. حتی اگر آن کارمندیِ مسخره‌شان را ازشان بگیری،‌احتمالا فردایش نمی‌دانند چه کنند و از گرسنگی خواهند مرد. اصلا بلد نیستند کار دیگری بکنند. پس مجبورند به خواسته‌های محدود کننده و جبرمحور جامعه و سیاست‌های روسایشان تن دهند. مجبورند آزادگی‌شان را سرکوب کنند و احساسات لطیف‌ به هوس‌های پلید تبدیل می‌شود. نمونه‌اش را می‌خواهید؟ برخورد گوگل با کارمندان طرفدار فلسطین یا قطع فاند دانشگاه‌های حامی فلسطین را به یاد آورید. فیلم، تبدیل یک آدم با وضعیتی که توصیف شد را به یک فردی دقیقا خلاف همه این شرایط نشان می‌دهد. شخصیت اصلی به سمتی می‌رود که همه‌چیزش را از دست بدهد. «فقط بعد از این که همه چیزت را از دست بدهی،‌می‌توانی هرکاری دلت خواست بکنی. تازه آن موقع است که آزاد می‌شوی.» یا جای دیگری یک دیالوگ دیگر هست:‌ «کالاهایی که تو مالک آن‌ها هستی روزی مالک تو خواهند شد». یک دیالوگ دیگر که خیلی جذاب‌تر است: «من آزادی را پیدا کردم. از دست دادن تمام امید،‌آزادی است». پس شخصیت اصلی با این اوصاف به همه‌ی امید بستن‌های پوچ و واهیِ بی‌فایده، نه می‌گوید. یک مثال دیگرش جایی است که شخصیت اصلی و تایلر با هم در حال صحبت هستند و تایلر می‌گوید: «وقتی ۱۸ سالم شد به پدرم گفتم چه کنم و گفت برو دانشگاه. بعدِ دانشگاه دوباره از او پرسیدم و گفت کار پیدا کن. بعد ۳۰ سالم شد و گفتم حالا چه؟ گفت ازدواج کن». این دیالوگ خودش مثالی از امید واهی است. آد‌م‌ها به صرف تبلیغات یا گفته دیگران می‌روند دانشگاه یا می‌روند سرکار یا ازدواج می‌کنند. بدون خودآگاهی لازم این کارها را انجام می‌دهند. بدون اینکه خودشان بفهمند که این کار را می‌خواهند یا نه. بدون اینکه بفهمند چرا می‌خواهند این کار را انجام بدهند. صرفا امید دارند که با‌ انجام آن ‌کار اوضاعشان بهتر می‌شود. مثلا وضع مالی‌شان خوب می‌شود یا هر چیز دیگری. تایلر تلاش می‌کند تا ما را به انتهای خط ببرد. به انتهای مسیر. آنجاست که می‌گوید: «ما تو دامن مادرامون بزرگ شدیم. فکر نکنم یه زن دیگه بتونه کمکمون کنه» اینجاست که به جمله اول متن برمی‌گردم. تایلر انگار می‌گوید که مرد نشده و این را به این خاطر می‌داند که پدرش او را رها کرده. این را به این خاطر می‌گوید که جامعه مدرن،‌ به جای شلوغ کاری و دعوا و جنب و جوش از پسربچه‌ها توقع دارد که حرف گوش کن باشند و سر کلاس مدرسه‌شان خانم معلم لطیف‌شان را اذیت نکنند. بنشینند پشت میزها و آرام صحبت کنند به جای اینکه یک بار سر حقوق‌شان با یک دیگر درگیر شوند و فریاد بزنند. به جای اینکه مرد شوند. بعد هم بروند دانشگاه و وقت‌شان را تلف کنند. بعد هم پله‌های اتلاف بعدی. دنبال بیمه‌شان باشند و پیر شوند و ‌آخرش هم بروند به درک و هیچ‌جا به چنین فرآیند منحوسی که جامعه برایشان چیده اعتراض نکنند و پرخاش نکنند تا یاغی و طاغی و عاصی نباشند و دیگران به معنی هرچیزی غیر از خود آن‌ها ازشان راضی باشد و نه خودشان(اگر اصلا خودی باشد). حتی اگر آن دیگری خدا باشد. این شکلی است که انسان مدرن سرکوب شده با معلومات مزخرف کسب شده در مسیرهای تحصیلی، شغلی یا ..، توانمندی‌هایش را از دست می‌دهد. این را در کشور خودمان هم مشاهده می‌کنیم، نه؟ در مدارسی که حتی برندگان کنکور (که من هم جزوشان هستم) واقعا برنده نیستند. آن‌ها چیزهای زیادی را از دست داده‌اند. حالا تصور کنید حال بازنده‌ها چطور است؟ چطور استعداد‌های حتی کودکی‌شان از بین رفته. حیف. حداقل مایه خوشحالی است که در برخی کشورها شرایط تحصیلی جور دیگری است. جامعه، مردبودن مردان را از‌ آن‌ها گرفته.باز برگردیم به دیالوگ‌های فیلم که قطعا کامل‌تر از توضیحات من هستند. «تبلیغات به ما میگن که همه‌مون وقتی بزرگ بشیم میلیونر میشیم یا ستاره موسیقی یا بازیگر مشهور سینما. اما هیچ وقت نمیشیم. ما کم کم داریم این رو متوجه میشیم و از این موضوع خیلی عصبانی هستیم.»یک جای دیگر هم می‌گوید «تا حالا دعوا کردی؟ چطور می‌خوای خودت رو بشناسی در حالی که تا حالا دعوا نکردی؟»در اواسط فیلم دیگر باشگاه مشت‌زنی راه افتاده. باشگاهی که در آن آدم‌ها تغییر می‌کنند. آدم‌ها با دردهایشان وارد باشگاه مشت‌زنی می‌شوند اما وقتی از آن خارج می‌شوند دیگر مشکلی ندارند. چون اصلا دردشان را حس نمی‌کنند. در یکی از مبارزات کسی را می‌بینیم که راوی در مورد او می‌گوید که یادش نیست که چند لحظه پیش خودکار آبی می‌خواستید یا مشکی. اما وقتی وارد میدان مبارزه می‌شود،‌ برای ۱۰ دقیقه تبدیل به یک هیولا می‌شود. اینطور است که یک آدمی که او را بی‌عرضه می‌بینند، در باشگاه آدم بی‌عرضه‌ای نیست و اتفاقا خیلی هم قدرتمند است. در ادامه فیلم اتفاقات گوناگونی ‌می‌افتد که دیگر داستان را لو نمی‌دهم. گرچه نیمه اول فیلم بسیار بسیار قوی‌تر از نیمه دوم است و حتی نیمه دوم فیلم این وجهه ضد سرمایه‌داری فیلم را تا حدی خراب می‌کند. فیلم Fight Club یک فیلم مردانه است. یک فیلم برای سنجیدن دوباره خواسته‌ها و نیازها. یک فیلم برای بازنگری در سبک زندگی. برای اندیشیدن بیشتر درباره خود. برای قانع نبودن به وضعیتی که از بیرون برای انسان تعیین می‌شود و نه از درون. ضد مصرف‌گرایی، ضد کارمندی و برای از دست دادن تمام امید. از دست دادن تمام امیدهای بیهوده. چنین است که با رفتن و دورشدن امیدهای بیهوده، تازه می‌شود آزاد شد و امیدهای واقعی را یافت. اگر فیلم را ندیدید،‌حیف است. امیدوارم ببینید. کاش البته فیلم کامل‌تر بود. کاش نیمه‌ دومش به نیمه اولش ضربه نمی‌زد. این فیلم جزو معدود فیلم‌هایی است که از کتاب اقتباسی‌ش بهتر است. در این نوشته سعی شد تا توضیح مفیدی راجع به این فیلم اصطلاحا «کالت» که در اوایل اکران تحویل گرفته نشد داده شود. امیدوارم مطالعه این نوشته برایتان مفید بوده باشد. «من آزادی را یافتم. از دست دادن تمام امید،‌آزادی است.»</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 22:34:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصتی برای مردن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-wlqwhr4eing4</link>
                <description>فرصتی برای مردن... مردن چه شکلی است؟ هرچه هست نمی‌دانم. تنها چیزی که می‌دانم این است که خیلی مهم است چطور بمیرم. برایم مهم است. امیدوارم اگر فرصتی برای خوب مردن پیش آمد از دستش ندهم. خیلی حیف است. خیلی حیف است که اگر بشود خوب مرد،‌‌ نمیری. امیدوارم یک فرصت خوب پیش بیاید؛ فرصتی که از ترس‌هایم قوی‌تر باشد و از شوق‌هایم مشوق‌تر. مرگ خوب، از پدر و مادر خوب بهتر است. مرگ خوب از زندگی خوب بهتر است. من کی می‌میرم؟ نمی‌دانم. کی برزخم جسمم را رها می‌کند و می‌دود به یک سوی دیگر؟ نمی‌دانم. امیدوارم هرشکلی که هست خوب باشد؛ خوشگل و شرافتمندانه. امیدوارم در دفاع از مظلوم بمیرم. امیدوارم در مقابل یک لشکر، تنها بمیرم. امیدوارم با شرافت بمیرم. شرافت خیلی مهم است. امیدوارم مردنی باشد که خدا فرصتش را فراهم کند. جوری که خودش راضی باشد و من هم. امیدوارم در لحظه‌ای که می‌شود خوب مرد، درنگ نکنم و فرار نکنم تا مرگ را به تاخیر بیندازم و حقیر بمیرم. امیدوارم در نفس آخر زندگی، تنها و بی‌یاور باشم و بعد از آن نه. کاش بشود آدم‌هایی از دوستانم که در این دنیا نیستند را ببینم و تکه کلام‌هایشان را بشنوم. امیدوارم ببینم که آن جسمی که موقع رفتنشان در خاک لمس کردم،‌ فقط جسمشان بوده و هیچ اهمیتی نداشته که الان در خاک است. شاید ببینم که همه چیز خوب است و چه قدر خوش می‌گذرد. صلح است و جنگ نیست. اما من تا حالا خودم را در حالتی غیر از جنگ ندیده‌ام. امیدوارم وقت مرگ، خدا این فرصت خوب را نصیبم کند. حیف است آدم مرگش بی‌ثمر باشد. حیف است که شکوه و جذبه نداشته باشد. حیف است که در صلح بمیرم... حیف است. خدایی حیف است. الان امیدوارم که خیلی طولانی نباشد زندگی. گرچه شاید چندوقت پیش ممکن بود هر روز به این فکر کنم که اگر امروز بمیرم چه؟ الان هم فکر میکنم و میترسم. اما یک چیز است که از خدا می‌خواهم. خدایا من را خوب بمیران. همین. این بهترین آرزویی است که بلدم. نمی‌دانم مردن خوب چه شکلی است و سر من چه می‌آید. منتهی در یک زمینه هم که شده توکل بر خدا میکنم. خدایا توکل بر خودت. مردنم با خودت. مرا خوب بمیران. وقتی هم که فرصتش پیش آمد کمک کن تا خوب به سمت مرگ بروم. مشتاق و دلیر. جنگجو و بدون ترس. و البته مفید. https://vrgl.ir/1TrMa </description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2025 23:59:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یک فرد وسواسی را قانع کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/EssayWorld/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-hqsw2llkfash</link>
                <description>اگر با یک فرد وسواسی سر و کار دارید یا زیاد با او برخورد می‌کنید، باید خیلی دقت کنید! فرد وسواسی دچار تردید و ترس است؛ ترس از وقوع اتفاقی ناخوشایند. از نظر او، حتی یک درصد احتمال وقوع آن اتفاق ناخوشایند هم می‌تواند ترسناک و خطرناک باشد. پس اول از همه باید بفهمیم که چه اتفاقی او را می‌ترساند.آنچه فرد وسواسی را می‌ترساند، معمولاً برایش یک ارزش محسوب می‌شود. چیز ترسناک، با خطر از دست رفتن آن ارزش همراه است. به عنوان مثال، کسی که وسواس تمیزی دارد، بهداشت برایش ارزش بسیار مهمی است و کثیفی برایش بسیار بد و منفی است. گاهی ارزش‌های فرد با واقعیت تناسب ندارند، اما در بیشتر موارد اینطور نیست و دیگران هم آن ارزش‌ها را دارند.پس مشکل کجاست؟‌ مشکل این است که فرد وسواسی در اجرای درست آن ارزش، دقت بسیار بالایی دارد و از اجرا نشدن آن هم بسیار می‌ترسد. این ترس، معمولاً ترس معقولی نیست که فقط او را دچار وسواس کرده باشد. هر چقدر هم به او اطمینان بدهیم که این ترس بی‌مورد است، باز هم پابرجا می‌ماند. پس تنها راه باقی‌مانده این است که با ترسش روبرو شود. می‌توانیم او را مستقیماً در موقعیت ترسناک قرار دهیم. اما آیا این کار فایده‌ای دارد؟ قضاوت با شما.در واقع، کار اصلی ما این است که طرز فکر فرد وسواسی را درک کنیم. مثلاً چه ارزشی باعث وسواسش شده؟ چه چیزی برایش ترسناک است و آزارش می‌دهد؟ با شناخت بیشتر، متوجه می‌شویم که قانع کردن او به این سادگی‌ها نیست و فقط خودش می‌تواند کاری بکند. فقط خودش می‌تواند از وسواس دست بردارد. البته این کار حتی برای خودش هم آسان نیست.حال می‌خواهم به جنبه دیگری اشاره کنم. جدای از وسواس‌هایی که افراد در زندگی دارند، ببینیم اگر قرار باشد با یک فرد وسواسی معامله کنیم یا کاری انجام دهیم، چه باید کرد. این رویکرد احتمالاً برای افراد دقیق، منطقی و ریزبین هم کاربرد دارد.نکته بسیار مهم این است که بفهمیم طرف مقابل چطور فکر می‌کند. اگر دنبال استدلال‌های جزئی است، استدلال‌های کلی ما را به هیچ وجه نمی‌پذیرد. باید جزئیاتی که در ذهنش می‌گذرد را بفهمیم، وگرنه انگار اصلاً او را درک نکرده‌ایم و حتی اگر استدلالمان درست باشد، آن را قبول نمی‌کند. نکته مهم دیگر اینکه یک گزاره کلی به راحتی می‌تواند مثال نقض داشته باشد. فرد وسواسی هم می‌تواند با یک مثال نقض، بحث شما را رد کند.از بین علوم مختلف، ریاضی احتمالاً بیشترین ارتباط را با وسواس دارد. یک ریاضیدان حتی به مسئله‌ای که حل شده هم فکر می‌کند. سعی می‌کند جزئیات مسئله را بفهمد و درک کند که چرا راه‌حل ارائه شده درست کار می‌کند. یک شهود کلی برای قانع شدن ریاضیدان کافی نیست، بلکه باید اثبات شود. حتی محاسبه عددی هم کافی نیست، در حالی که برای مهندس‌ها معمولاً کافی است. مهندس بدترین حالت را بررسی می‌کند، اما ریاضیدان مسئله را موشکافی می‌کند و برای هر چیزی که به نظر بقیه بدیهی است، دنبال اثبات می‌گردد. شاید به همین دلیل باشد که افرادی که ریاضی خوانده‌اند، جور دیگری فکر می‌کنند. این دقت زیاد گاهی (خودم شاهد بوده‌ام!) باعث وسواس در حرکات روزمره هم می‌شود.جالب است که هم دقت زیاد و هم ترس از اتفاق ناخوشایند می‌تواند باعث وسواس شود. البته شاید این دقت زیاد هم ریشه در همان ترس داشته باشد و وسواس، نوعی آیین برای رهایی از ترس باشد. برای قانع کردن افراد اهل ریاضی، باید هنگام استدلال، برای ورود به هر جزئیاتی آماده باشیم. اگر هم در بخشی از استدلال نمی‌توانیم مسئله را حل کنیم، احتمالاً دلیلی برای نپرداختن به آن داریم.نکته جالب دیگر اینکه اگر یک فرد وسواسی برای شما استدلال کند، رد کردن استدلالش می‌تواند برای شما ساده باشد. چون با تمرکز روی بخشی که به آن توجه نکرده، می‌توانید زنجیره دلایل او را، حتی در ذهنش، زیر سوال ببرید. البته باید توجه داشت که هر چقدر شما بخواهید مسئله را جزئی‌تر بررسی کنید، او از قبل به آن فکر کرده است!😊در هر صورت، درک فضای ذهنی فرد وسواسی، مهم‌ترین قدم برای صحبت کردن با اوست. اینکه چه می‌خواهد و نگرانی‌اش چیست، بسیار مهم است. گاهی می‌توان این نگرانی‌ها را برطرف کرد. مثلاً می‌توان توجه او را به اولویت مهم‌تری جلب کرد و از او خواست بعداً به آن جزء بپردازد. یا اگر وسواس دارد که در خانه را بسته یا نه، هنگام بستن در از او بخواهید همان لحظه در بسته را ببیند.چیزی که به نظرم نباید در برخورد با فرد وسواسی روی آن مانور داد، این است که به راحتی از او بخواهیم وسواسش را کنار بگذارد. این کار بسیار اشتباه است، باور کنید! شاید آگاهی بتواند کمک کند، اما گفتن اینکه &quot;کارت اشتباه است&quot;، همه چیز را بدتر می‌کند و فشار بی‌موردی به او وارد می‌کند. همانطور که در ابتدای این متن گفتم، وسواس به دلیل وجود یک ارزش و اصرار بر اجرای آن به وجود می‌آید. شاید اگر به او بگویید &quot;وسواس نداشته باش&quot;، اینطور برداشت کند که شما به آن ارزش احترام نمی‌گذارید یا به اندازه کافی مسئولیت‌پذیر نیستید. پس ترس پشت وسواس، احتمالاً به آن ارزش مربوط است. اینکه چرا آن ارزش اینقدر مهم است و رعایت نکردنش ترسناک است، می‌تواند ما را به سمت ترس اصلی هدایت کند.ممنون که این متن را خواندید. نوشته قبلی در لینک زیر در دسترس است. https://virgool.io/@mahditn2000/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-p6eqftlhce66 </description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2025 18:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا آدم‌های دردکشیده جذاب هستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-p6eqftlhce66</link>
                <description>نوشته‌ای برای قداست رنجارزش آدم‌ها به چه چیزی است؟ به چیزهایی که دوست دارند؟ به چیزهایی که عاشقشان هستند؟ به میزان دردی که کشیده‌اند؟ برای شما ارزش چطور تعریف می‌شود؟ چه آدم‌هایی را بیشتر دوست دارید؟ آیا آدمی با صفات خاصی را دوست دارید؟ چه آدمی به نظرتان ارزشمندتر است؟راستش این نوشته دارد برعکس آن چیزی که حس شده روایت می‌شود. آن‌وقتی که از آدم‌های دردکشیده خوشم آمد، به همه این‌ها فکر کردم. از قضا بخش‌هایی از سریال westworld را هم بعد از این احساسم دیدم. حالا طبق همان روند آخر به اول، کمی از سریال برایتان می‌گویم.هشدار اسپویل ***در سریال ربات‌هایی را می‌بینیم که برای تفریح انسان‌های پولدار ساخته شده‌اند. این ربات‌ها هر دفعه حافظه‌شان ریست می‌شود و یادشان نیست که مثلا روز قبل کشته شده‌اند یا مورد سواستفاده قرار گرفته‌اند. برخی ربات‌ها اما طی یک فرآیندی خاطراتشان را به یاد می‌آورند. رنج‌هایشان را به یاد می‌آورند. به هیچ وجه دوست ندارند رنج‌شان را از یاد ببرند. چراکه از یاد رفتن رنج، موجب می‌شود تابع سیستم باشند و طغیان نکنند. حالا رنج ارزشمند است و هیچ‌کس دوست ندارد رنج‌هایش را از یاد ببرد. بلکه آن‌هایی که رنج بیشتری کشیده‌اند جلوتر از بقیه هستند و بقیه را آگاه می‌کنند. پس درد بیشتر موجب رشد ربات‌های انسان‌نماست.پایان اسپویل ***شاید هم بشود این عشق و رنج را با هم در نظر گرفت. کسی که عاشق هیچ‌چیز نباشد، عملا هیچ‌چیزی را در دنیا ارزشمند نمی‌بیند. از منظر او دنیا پوچ است، بی‌فایده و تهی از معنا. حالا اگر کسی چیزی را دوست داشته باشد، دیگر دنیا برایش پوچ نیست. چون چیزی دارد تا آن را دوست بدارد. چون در دنیا یک چیزی وجود دارد که حداقل برای او ارزش دارد. حالا که چیزی دوست داشتنی وجود دارد پس برای مراقبت از آن و در راه آن، آدم عاشق قصه ما حاضر است مسیری را برود که درد دارد. به این شکل هم به خاطر عشقش به یک چیز و هم به خاطر دردهایش ارزش پیدا می‌کند.البته جور دیگری هم هست. شاید مشابه همان سریال. بدون دوست‌داشتن و جوری که رنج باشد و رنج. شاید به خاطر دردها بتوان فهمید که چه چیزی واقعا برایمان عزیز است و می‌خواهیم چه بکنیم. شاید مسیر از عاشق شدن شروع نشود. شاید شروع مسیر درد باشد و رنج.این جملات را نوشتم به خاطر اینکه آدم‌های دردکشیده‌، پایین‌شهری و ناموفق، آدم‌هایی که تلاش کردند و نرسیدند و نشده برایشان را دوست دارم. صرفا همین.نظر شما چیست؟ https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%85%D8%A7-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D8%B1-jmzsg5qrtotm </description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 16:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما نژادپرست‌های خودتحقیر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%85%D8%A7-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D8%B1-jmzsg5qrtotm</link>
                <description>سلام. احتمالا دیدید بحث‌هایی رو که راجع به مهاجرین افغان در کشورمون صورت می‌گیره. واقعا بعضی مواقع سخت است هضم برخی خبرهای فیک یا کم‌اهمیت. از آن سخت‌تر این است که فحاشی و خودبرتربینی آدم‌ها را نسبت به مهاجرین ببینی و بخوانی. ما ایرانی‌ها خودمان را نسبت به افغان‌ها و ... برتر می‌دانیم. در حالی‌که قربان یک کره‌ای یا اروپایی می‌رویم. غیر از این است که در خودمان حقارتی احساس می‌کنیم نسبت به آن کسی که از کشوری با شرایط بهتر می‌آید؟ چه بسا همین که مهاجرین به کشور خودمان را از خود پایین‌تر می‌دانیم هم نوعی حقارت باشد. حقارتی که در ما ایرانی‌ها نهادینه شده. حقارتی که در آن برای تایید خودمان هم به نیاز به گفته یک شرق‌شناس داریم. نیاز داریم تا آن چشم‌آبی بی‌روح تاییدمان کند. حقارتی که یک سویه آن برتر دانستن خودمان از مهاجرین است. من رفقای افغانستانی داشتم و در محل کار و مکان‌های دیگر با ایشان برخورد داشتم. حتی همسایه طبقه بالایی ما مهاجر است. قاطبه افغان‌هایی که دیدم واقعا اهل کارکردن و ایجاد ارزش بودند. حضور خیلی از کارگران غیرقانونی برای کشور ایجاد ارزش می‌کند. خیلی ساده‌اش این است که با حقوق کمتر، با شدت بیشتر و ساعات طولانی‌تر کار می‌کنند. خود این برای کسب و کارها ارزش ایجاد می‌کند.بگذریم. آن‌چیزی که این وسط عیان است، نژادپرستی ما است. گاهی نژاد اروپایی‌ها را می‌پرستیم و گاهی نژاد خودمان را.بعضی از مهاجرین در کشورهای توسعه‌یافته می‌گویند همین نگاه نژادی که ما داریم را آن‌ها به ما دارند. شاید بعضی افراد با مهاجرت بفهمند. شاید بتوان متوجه شد که یک نژادپرست چه حسی را به یک مهاجر منتقل می‌کند. گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.ممنون که متن را مطالعه کردید.متن قبلی من در ویرگول: https://virgool.io/EssayWorld/%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-ejl9emo05z9o پی‌نوشت: متن در تایید مهاجرت غیرقانونی نیست! همچنین در صورت کمبود شغل، بعضی سیاست‌ها برای ترجیح نیروی داخلی منطقی است. </description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 09:51:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپلای یا ماندن؟ انتخاب بین بد و بدتر</title>
                <link>https://virgool.io/EssayWorld/%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-ejl9emo05z9o</link>
                <description>اگر وارد عرصه تحصیلات تکمیلی در کشور عزیزمان شده باشید و تلاش کرده باشید در این درخت بی‌بنیاد و بی‌ریشه(مقاطع ارشد و دکتری) سلوک کنید و به شاخه‌های بالای درخت برسید و در آن‌جا که به سبب بی‌ریشه‌گی، لرزان‌ترین مکان درخت است، ساکن شوید، احتمالا میوه‌های خشک و نامرغوب درخت آکادمی ایران را دیده‌اید. در واقع خودتان هم میوه‌ای هستید رو به خشکیدن. بعد از خشک‌شدنتان البته قرار است تبدیل بشوید به شاخه‌ی دیگری بر این درخت بی‌پایه که قرار است میوه‌های خشک جدیدی را تولید بکند.ممکن است حس کرده باشید که چه‌قدر همه‌چی بالای درخت پوچ است. چه‌قدر همه‌چی دور است و البته چه‌قدر بی‌خاصیت. ممکن است حس کرده باشید که دنیای بالای درخت دانشگاه، به حدی انتزاعی است که حل کردن مسائل آن‌جا، کم خاصیت‌تر از حل مساله در جهان ارباب حلقه‌ها در دنیای تالکین است. ممکن است حس کرده باشید که این پروسه ایراد دارد. احتمالا مزه‌اش را چشیدید که به زور و به تلاشی واهی دارند درخت بی‌ریشه را سرپا نگه می‌دارند. چشیدید و دیدید آدم‌هایی را که هرروز سیب‌زمینی‌تر از دیروز شده‌اند. آدم‌هایی که سرهایشان پایین است و رویا در سرشان برای زنده‌ماندن به مهاجرت نیاز دارد. دیده‌اید دانشجویان دکتری را. دیده‌اید سال‌بالایی‌های یخ‌زده‌تر از خودتان را. دیدید مرده‌ها را. انگار که رفتن به دانشگاه، رفتن به دنیای مردگان متحرک(سریال Walking Dead) است. احتمالا پرسیدید از بعضی که خاصیت تزشان چیست. شاید دیده‌اید که ذوقی برای تعریف موضوع تزشان ندارند. شاید شنیده‌اید صدای بی‌رونقشان را موقع صحبت کردن با آدم‌ها. صدایی که دیگر انگیزه، تلاش و عزمی برای موضوع صحبت ندارد. شاید پرسیده‌اید که ثمرات تزهای قبلی چه شد؟ شاید توقع ندارید از کارهای آکادمیک که 100درصد موفق باشند. اما 10 درصد چطور؟ این درصد را توقع دارید؟ احتمالا توقع ندارید که موضوعات عام و نیازهای عمده را رها کنیم و به نیازهای جزئی و بی‌ربط بپردازیم. شاید هم توقع داشته باشید که وقتی می‌خواهیم درختی ایجاد شود، ابتدا ریشه‌اش را در خاک بکاریم و صبر و تقلا کنیم تا آن ریشه توسعه یابد و از پس آن تنه‌ی درخت محکم شود. شاید توقع نداشته باشید که برای ایجاد درخت، از یک سری تنه و شاخه قرضی بدون ریشه استفاده کنیم و زورکی آن را سرپا نگه داریم. احتمالا به این‌ها فکر کرده باشیم. احتمالا فهمیده باشیم که این سیستم از اساس بی‌توجه به نیازهای ریشه است. حالا و با این حال، تکلیف دانشجوی تحصیلات تکمیلی چه می‌شود؟ دانشجویی که دیگر حوصله همورک نوشتن ندارد و از او چنین توقعی دارند. دانشجویی که دیگر حوصله هیچ‌چیز را ندارد. دانشجویی که دارد به مرده متحرک شبیه می‌شود. کسی که تا چندی پیش البته که این شکلی نبود.این مردگان متحرک ادامه می‌دهند به 2 مسیر احتمالی. مسیر ادامه دکتری در ایران و ادامه دادن کابوس مردن تدریجی، به این امید که با کسب کرسی هیئت علمی، سِرُم زندگی به آن‌ها تزریق شود و از میوه خشک‌شده‌ا‌ی بر شاخه‌ی خشک درخت به شاخه خشک دیگری در درخت تبدیل بشوند یا ادامه تحصیل در خارج از کشور برای کسب حداقل معاش زندگی و حل‌کردن مسائلی که یک‌جایی در دنیا به درد می‌خورد و ریشه دارد. کابوس مسیر اول توصیف شد اما چرا ادعا می‌کنم مسیر دوم نیز مسیر چندان مناسبی نیست؟ غیر از مسائلی مانند سختی مهاجرت، غربت مهاجر بودن و دوری از خانواده و فرهنگی که در آن رشد کردی و بخشی از هویت تو شده، می‌خواهم به مساله دیگری اشاره کنم.این 2 مسیر، مسیرهایی شدند برای همه آدم‌ها. مشکل اساسی این جستار دقیقا با همین محدودیت است. برای نخبگان ما الزام شده که تحصیل در مقطع دکتری، یک واجب موکد است. فرض کن یک آدمی که رتبه خوبی در کنکور داشته و تحصیلات خوبی داشته، بخواهد تحصیلاتش را در مقطع کارشناسی یا ارشد متوقف کند. خب این واقعا از او توقع نمی‌رود. چه معنی دارد اصلا؟ چرا باید کسی که پتانسیل اطلاق واژه منحوس «نخبه» را دارد با رها کردن تحصیلات سر از جای دیگری دربیاورد؟ اصلا دقت کرده‌اید که همین واژه نحس در واقع یک معنی دیگر هم می‌دهد؟ این که «طرف دکتری نخواند رفتاری ناهنجار است» یک معنی دیگر می‌دهد؟ ما به آن کسی که در تحصیلات موفق است و خرده‌توانی در حل معادلات و تئوری‌جات و پروژه‌های پژوهشی دارد می‌گوییم «نخبه»؛ چون قبول نداریم که او بتواند کار درست و درمانی پیدا کند یا گاهی حتی از عهده خودش بربیاید یا مثل بقیه آدم‌‌ها بتواند یک کار «معمولی» جفت و جور کند. در واقع شاید فکر می‌کنیم که واقعا جز «دکتر» شدن طرف کار دیگری بلد نیست. البته مساله اصلی، این هم نیست.مساله اینجا ایجاد می‌شود که آدم دانشگاهی باورش می‌شود که راه دیگری ندارد. باورش می‌شود که بین بد و بدتر باید انتخاب کند. باورش می‌شود که جز آن انتخاب «بد» که مهاجرت باشد، انتخاب دیگری ندارد. خب بعدش چه می‌شود؟ بعدش طرف قصه ما، می‌رود و تحصیلش را تمام می‌کند. که چه؟ بعدش می‌فهمد. «دکتر» می‌شود اما تا زمانی که بتواند کرسی هیئت علمی را به دست بیاورد، فرصتی دارد برای فکر کردن. فرصتی برای شکست خوردن. تازه بعد از دکتری متوجه می‌شود که بحرانی که قبلا بقیه با پایان دیپلم یا کارشناسی در 18 یا 22 سالگی با آن مواجه می‌شوند، حالا در 30 یا 32 سالگی با او مواجه می‌شود. بحرانی که او نمی‌داند باید با آن چه کند. بحرانی که به غالب آدم‌هایی که از سر ناچاری رو به «دکتر شدن» آوردند رو می‌آورد. فرد قصه ما، حالا 10 سال کمتر از هم‌سن‌هایش عمر دارد. چراکه در مسیر باطلی که جامعه پیش رویش گذاشته قدم گذاشته و ادامه داده و ادامه داده چون چاره دیگری نداشته. حالا با این مواجه می‌شود که همه این‌ها که چه؟ او دیرتر با بحران مواجه می‌شود و عقب است از دیگران. یک مسیر شخصی را برای خود انتخاب نکرده. یک دغدغه شخصی نداشته و دیر با این ماجرا مواجه می‌شود. او در الگو‌مسیر جامعه حرکت کرده و پیش رفته و حالا به این نتیجه می‌رسد که چه.نه! آدم‌ها به این 2 انتخاب محدود نیستند. آدم‌ها می‌توانند مسیر را خودشان انتخاب کنند. بروند و کشف کنند که چه دغدغه‌ای آن‌ها را از حالت پایدار به حالت برانگیخته می‌رساند. می‌شود دغدغه شخصی داشت؛ نه اینکه در اثر تحمیل و تزریق مسیری، آن را پی گرفت. «دکتری» که از سر ناچاری باشد، غلط است. می‌فهمم که غلطی است که شاید برای خیلی‌ها «بهترین بدِ ممکن» باشد اما تمام امیدم این است که تحصیل دغدغه آدمی‌زاد باشد نه پیروی از یک الگومسیر کهنه.در این جستار سعی نداشتم که این مسیرها را کاملا باطل بدانم. امیدوارم حتی اگر قرار است بین «بد و بدتر» انتخاب کنیم، آگاهانه باشد و امیدوارم که روزی انتخابمان بین «خوب و خوب‌تر» باشد و ساختار دانشگاهی‌مان درختی مستحکم و ریشه‌دار شود و تحصیلات به آزادانه فکرکردن‌مان بیفزاید.ممنون که تا اینجای این متن را خواندید.از کامنت‌ها، انتقادات کوبنده، سازنده و ... بسیار استقبال می‌شود!این هم متن قبلی بنده در ویرگول: https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xki68kks6hqe با تشکر از توجه شما</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 21:51:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفاقت چه شکلی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xki68kks6hqe</link>
                <description>تا به حال فکر کرده‌اید رفاقت چه شکلی است؟ تا به حال فکر کرده‌اید رفیقتان چجور رفاقت می‌کند؟ واقعا رفاقت چیست؟ چه شکلی است؟ چجور یک رفاقت عمیق را خواهید داشت؟بابک افرا در پی باقی آهنگ‌های سمّ‌ش آهنگی دارد به نام «رفیق» که اینطور شروع می‌شود: «رفیق‌!... می‌دونم که هستی کنارم همیشه اگه جنگ شه اگه پاندمی شه تو تنها رفیقی...»جواب بدی نیست. بعضی‌ها می‌گویند آدم میانگین رفقایش است. بعضی می‌گویند رفیق‌های خوبی پیدا کنید که آدم خوبی بشوید. این حرف‌ها درست است. اما احتمالا تعریفشان از رفیق فرق دارد. رفاقت چیزی نیست که به کار ربط داشته باشد. به موفقیت ربط داشته باشد. به سطح تحصیلات ربط داشته باشد. به رشته تحصیلی هم بی‌ارتباط است. رفاقت چیزی نیست که به دین ربط داشته باشد یا به نگرش سیاسی. رفاقت حتی چیزی نیست که خودت تعیینش کنی. یک موقعی با کسی رفیق هستی، کسی که آن میانگین کوفتی را برایت پایین می‌آورد. آیا می‌شود رفیقت را به خاطر بهتر شدن میانگین اطرافیانت رها کنی؟ آیا رفاقت این است؟ یعنی بهت بگویند مثلا از فردا با این رفیق نباش و بگویی چشم؟ آیا می‌شود رفقایت را به خاطر موقعیت لعنتی خودت فراموش کنی؟ از این خودخواه‌تر می‌شود بود؟ رفاقت یک چیز عجیبی است. اینطور نیست که با یک نفر جدید اشتراکات زیادی داشته باشید و به رفقای واقعی تبدیل شوید. آدم می‌تواند هم‌نشینانش را عوض کند اما رفیق را نمی‌توان تعویض کرد. رفیق همان است که روزی که بچه بودی پیدایش کردی و هرچه می‌گذرد شراب رفاقت کهنه‌تر می‌شود و دلچسب‌تر. رفیق چیزی نیست که با مومن‌شدن و کافرشدن‌ش رهایش کنی. چیزی نیست که با موقعیت بهتر و بدتر رهایش کنی. رفیق، اهل رفاقت است و نه دوستی ساده. دوست‌ها زیادند و هم‌نشین‌ها بسیار. قابل تغییر هم هستند. رفیق اما چنین چیزی نیست. احتمالا رهاکردنی هم نیست. طبعا خنجرش هم تلخ است. رفیق چیز عجیبی است… می‌خواستم بگویم «رفیق داشته باشید!» اما دیدم چه‌قدر این جمله احمقانه است. به اندازه آن جمله «رفقایت را خوب انتخاب کن تا موقعیت کوفتی‌ات بهتر شود» حماقت دارد. احتمالا تنها چیزی که بشود گفت این است که قدر رفقایتان را بدانید. رفقا تکراری نمی‌شوند و هرچه تکراری‌تر بهتر. در آخر پایان آهنگ بابک افرا را می‌گذارم:«از این جور رفیقا رفیقای لوطی؛ رفیقای با عشق و مشتی!مث کوه پشتت اگه سیل نوحم بیاد پیشتن مثل کشتی…» </description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 21:00:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان مرده/ ما قاتل هستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-pow1vpmpmo2n</link>
                <description>انسان مرده.مرگ در راه است...چگونه قضاوت انسانیت و رفتارهای انسانی را می‌کشد؟یک قاتل چه شکلی است؟ آیا با دیدن چهره این قاتل می‌توانید قاتل‌های دور و برتان را شناسایی کنید؟بعد از چندسال سری به ایکس زدم. پر از قضاوت. این‌وری و آن‌وری در حال قضاوت هم بودند. در حال زدن هم‌دیگر. در مورد چند آدم مشهور که بعضی‌شان برایم قابل احترام هستند توییت‌هایی دیدم. در مورد کسی که قاتل بود هم. یکی می‌گفت از قیافه‌اش معلوم است که پتانسیل قاتل بودن داشت. از قیافه‌اش قتل می‌بارید. یکی دیگر به حالت چشم‌ها اشاره می‌کرد و همین را می‌گفت. بعد به آدم‌های خوب زندگی نگاه کردم. به آدم‌هایی که می‌شناختم. به آدم‌هایی که دوست داشتم‌شان. دیدم همان چشم‌های توصیف‌شده در توییت‌های کذایی را دارند. بعد به خودم نگاه کردم. دیدم خودم هم چشم‌های قاتل دارم. دیدم انگار همه ما قاتل هستیم. انگار نه انگار که وقتی کسی مرتکب عمل سوئی می‌شود ما به عنوان انسان هم باخته‌ایم. این‌طور نیست که خداراشکر کنیم که از آن آدم دور بوده‌ایم. این بسیار خودخواهانه است. «ایول که من دوست قاتل نبودم. خدا رو شکر که من در جبهه فکری او نبودم. از اول هم می‌گفتم آخر این حزب فکری به همچنین جایی ختم می‌شود. همه‌شان همینطور هستند. از چشم‌هایش معلوم بود. از فعالیت‌هایش معلوم بود. او طرفدار زن‌زندگی‌آزادی/جمهوری اسلامی بود. پس خاک‌برسرش. پس آدم نیست. او فامیلش عضو مجاهدین بود یا فامیلش آخوند بود پس آدم نیست.» من احساس می‌کنم ما دیگر انسان نیستیم. شاید تبدیل شدیم به حیواناتی برای بقا. به آدم‌هایی وحشی که هم‌نوعشان برایشان مثل مرغ‌هاست که گوشت مرغ کشته‌شده را می‌خورند. بعد می‌خواهیم از فلسطین حمایت کنیم یا از مردم در تظاهرات، به خاطر همین آدم‌ها را تحت فشار می‌گذاریم که اگر از فلسطین حمایت نکنند یا اگر از تظاهرات ززز حمایت نکنند کثافت هستند و از انسانیت خارج. ما کی دایره لعنتی انسانیت را تعریف کردیم؟ فرقی ندارد از کدام دسته هستیم. آن چیزی که آدم را نگران می‌کند این است که به سختی می‌شود گفت دسته‌ای واقعا از دیگری بهتر است. چون همه تبدیل شده‌ایم به ماشین اتوماتیک قضاوت. ما مرغ شده‌ایم. «قد قد قدا». ما کثافت شده‌ایم. انسان‌ها دارند از بین می‌روند. «قضاوت نکنیم» تبدیل شده به یک شعار مسخره. یک شعار برای اینکه هر موقع دیگران ما را قضاوت کردند به کار ببریم و هر موقع خودمان خواستیم ضدش عمل کنیم و آن موقع بگوییم «نظر هرکس محترم است» لعنت به نظر محترم و لعنت به من و شما.انسان مرده. کاش می‌شد زنده شود. آیا انسان‌ها می‌توانند زنده شوند؟در مورد شبکه اجتماعی ایکس گفتم. این شبکه واقعا محل قضاوت‌پراکنی است. جایی برای اینکه که در یکی دو جمله و با تعداد کم کاراکتر، یک حرفی را بزنیم. حرفی که معلوم نیست از کجا می‌آید و سلسله استدلالی/حسی پشتش چه بوده. ایکس یکی از جاهایی است که به این موضوع کمک می‌کند. به قضاوت‌پراکنی.اینستاگرام هم همین بوده وقتی که کسی در تیم مقابل بوده و شرافتمندانه علیه ما بوده و گل زده، آن‌گاه مستحق فحش‌های ناموسی است.لعنت به ما. ما انسان نیستیم. ما همان آدم‌هایی هستیم که چشم‌های قاتل دارند. همان آدم‌هایی که قیافه‌شان شبیه قاتل‌هاست. «از همان چشم‌هایمان معلوم بود. از جبهه فکری‌مان از اعتقاداتمان معلوم بود. از اول معلوم بود که عوضی هستیم. معلوم بود قاتل می‌شود.»لعنت به ما. انگار واقعا با آن‌چه قضاوت می‌شویم فرق چندانی نداریم.</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 16:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلومات با ما چه می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahditn2000/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-bhvswtylvjzk</link>
                <description>نگاهی متفاوت به حدیث «مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَیَّرَنی عَبداً؛ هر کس حرفی برای من بیاموزد، مرا بنده خود کرده است.»جایی دیدم که این حدیث را جوری دیگری تعبیر کرده بود. مانع خلاقیت را دانسته می‌پنداشت. گفته بود بهایی که در مقابل دانستن می‌پردازیم محدودیت خودمان است. حرف جالبی بود.وقتی چیزی یاد می‌گیریم، آن چیز ما را بنده خود می‌کند. ما بنده معلوماتمان هستیم. بنده چیزهایی که می‌دانیم. معلومات ما را جهت‌دهی می‌کنند. زندگی ما را تغییر می‌دهند و باعث می‌شوند ورودی‌های مختلف دیداری، شنیداری و فکری را با فیلتر آن دانش بررسی کنیم. در واقع معلومات به فیلترهای ما اضافه می‌کنند. گاهی محدودیت‌های فکری را هم بیشتر می‌کنند. پس چه کنیم؟ چیزی یاد نگیریم؟ آیا می‌شود چیزی یاد نگرفت؟ به نظرم نه. آیا چیزی که یاد می‌گیریم همه حقیقت است؟ بهتر است اینطور فکر نکنیم. راستش یاد یک موضوعی می‌افتم که در هر حوزه‌ای احتمالا مثالی داشته باشد. یک بازیکن فوتبال را تصور کنید که تازه «یه پا دو پا» یاد گرفته. این بازیکن در بازی چه می‌کند؟ در حین بازی و در حین تصمیم‌گیری دارد فکر می‌کند. به این فکر می‌کند که الان می‌تواند آن حرکت را انجام بدهد یا نه. به این فکر می‌کند که چطور آن را انجام بدهد. در نهایت خیلی مواقع نابه‌جا اقدام می‌کند و نابه‌جا سعی به «یه پا دو پا» دارد. چندین بار توپ را لو می‌دهد. چرا؟ چون حرکت را تازه یاد گرفته. چون چیز جدیدی از معلومات به او اضافه شده. چون فوتبال برایش شده «یه پا دو پا» انگار نه انگار که این فقط یک مدل از دریبل زدن است و دریبل هم بخش کوچکی از فوتبال است. او اسیر «یه پا دو پا» شده. اسیر مفهومی که تازه یاد گرفته. اما از طرف دیگر، آن چیز که کنترل فوتبالیست تازه‌کار ما را در دست گرفته، در دست بازیکنی مثل اینیستا یک ابزار است. ارباب فوتبالیست جوان، خدمتکار اینیستا است. چرا اینطور است؟ انگار دانش برای یکی آن وضعیت را ندارد. برای یکی دانش، تبدیل به فیلتر فکری نشده و او را کنترل نمی‌کند. جوابی که برای همچنین مساله‌ای به ذهن می‌رسد این است که انگار اینیستا معلوماتش را فراموش کرده. انگار به جایی رسیده که معلوماتش را کنار گذاشته. در چنین وضعیتی اینیستا فکر نمی‌کند که چه زمانی باید «یه پا دو پا» بزند. اصلا فکر نمی‌کند ولی وقتی که لازم شد، به بهترین شکل و تمیزترین شکل، این کار را انجام می‌دهد. مثالش در حوزه‌های دیگر، نویسنده‌ای است که می‌خواهد طبق آموزش‌هایی که دیده یک داستان بنویسد. در صورتی که با مهندسی کردن، داستان نمی‌شود نوشت. گرچه به آن مهارت‌ها نیاز خواهد داشت اما ضمن اینکه آن مهارت‌ها را در جعبه ابزار مهارتش دارد، آن مهارت‌ها محدودش نکردند و کار خودش را می‌کند. همانطور که نویسنده ما با شهود و حسش می‌نویسد، اینیستا با شهودش «یه پا دو پا» می‌زند.می‌خواهم بگویم شاید جواب در فراموش کردن معلومات است. در ناخود‌آگاه کردن‌شان. بعد از مدتی پیش رفتن در یک دانش یا یک مهارت، شاید بهتر باشد آن را کنار بگذاریم. وقتی که یادش گرفتیم و نشست توی جان‌مان، آن را کنار بگذاریم تا فیلتر ما نشود. تا ابزار ما خدمتکار بماند.نظر شما چیست؟</description>
                <category>مهدی تیموری</category>
                <author>مهدی تیموری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 21:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>