<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدیار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdyar11m</link>
        <description>بگویید کاتبان قلم بشکنند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:31:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1899045/avatar/gZFA6p.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدیار</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdyar11m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جان فدای شاهنشاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87-l0gcklthwmfo</link>
                <description>&quot;شاهنشاه سالگرد مرگ ضحاک به دست بزرگان این سرزمین را تبریک میگوید و امیدوار هستند که ما رعایا مانند هرسال مراسمی باشکوه برگزار کنیم&quot;سال ها از زمانی که پدران یا شاید هم پدربزرگان ما ضحاک را شکست دادند میگذرد،سختی های زیادی کشیده ایم،خیلی از دوستانمان در زندان ها به جرم بی دینی کشته شدند و خیلی در جنگ شهید،باید از سیل و زلزله و شورش ها بگذریم که به قول موبد بزرگ همه این ها برای تراز شدن جمعیت است تا ما غربال شدگان زیر سایه علیحضرت باشیم و از نعمات ایشان بهره ببریم،شاید برخی بگویند کدام نعمات؟اما خود شنیده ام که در زمان ضحاک مردم پیاده به این طرف و ان طرف میرفتند و حال همه ما با خر رفت و امد میکنیم،اگرچه تمام خران از شاه است با اینکه پولش را پیش پیش گرفته،هرگاه مردم میگویند:خرمان را بده،فرمانده سیبیل های چرب شده اش را میپیچاند و میگوید:خفه شید رعیت ها،شمارا چه به خر،از این نعمت شاه استفاده کنید و ناشکری نکنید.سرتان را درد نیاورم که از این نعمت ها به وفور هست،ولی روزی شنیدم پسر عمویم میگوید که این خرسواری را ما قبلا بلد نبودیم و تنها چند سالس یادگرفتیم برای همین ان زمان نبود،من که فکر میکنم تمام این ها را از انور ده یاد گرفته،بین خودمان بماند انور دهی ها پول میگیرند که این چرندیات را به خورد مردم بدهند.اخر میدانید ما باید به خودمان و دستاورد هایمان افتخار کنیم و در بازی دیار های روم و یونان نیوفتیم،مثلا خود من ۳ کلاس سواد دارم اما عقلم اندازه ۵ کلاس انور دهی ها میکشد.اقاجان همیشه میگوید:شاهنشاه مارا حفظ کرده،زمان ضحاک انقدر وضع بد بود که ما نان نداشتیم بخوریم ایشان به ما لطف کردند.روزی بهش گفتن که حال نیز نان نداریم بخوریم،اما خشمگین شد و به اقام گفت:&quot;این بچس تربیت کردی؟&quot; اقامم کم نگذاشت و برای این خطایم سیر کتکم زد و پس از ان گفت:شاهنشاه مرد خوبی است و درباریان فاسد هستند،این چیز ها به او مربوط نمیشود،تو بچه هستی نمیفهمی.میخواستم بپرسم که چرا با ان ها مقابله نمیکند یا قصرش را نمیفروشن به ما بدهد که یاد کتک ها افتادم و ساکت شدم.حال جوانی قد کشیده شده‌ام،خوب و بد را میفهمیدم،هنگامی که کودکان از بچگی این سوالات را میپرسند میگویم:ششاهنشاه مرد خوبی است و درباریان فاسد هستند،این چیز ها به او مربوط نمیشود،شما بچه هستید نمیفهمید،بروید پی بازیتان.ما همه شاهنشاه را بسیار دوست داریم اگر ایشان نبودن به قول اقاجانم نان نداشتیم بخوریم،اگرچه چیز هایی مهم تر از نان هست.هرسال شاهنشاه مراسمی برگزار میکند که در ان دور هم جمع میشویم و پس از ان خان هر محله شروع به سخن گفتن میکند:ان ده را خدا مرگ دهد که از شاهنشاه بیزار هستند،انها همه نیرو های اهرمن هستند،من خود از موبد شنیدم که به زودی منجی میاید و گردنشان را میزند،فکر میکنند که ما پشت شاهنشاه را خالی میگذاریم،انها فتنه گر هستند و مردمانشان گول دیار های دیگر خورده اند،وطن فروشان فاسد.اگرچه یکبار یواشکی به ان طرف ده رفتم و دیدم خان انها هم همین حرف هارا میزند و برایش کتک سختی خوردم،بعد که سخنرانی خان تمام میشود مردم شروع میکنند به فحش دادن به دیار های دیگر،از روم تا یونان همه را فحش میدهد،اخرش که عصبانیتشان تمام شد به خانه برمیگردند تا سال بعد که همین کار هارا بکنند.جارچی امسال میگفت:ما نان نداریم،اب نداریم،بدبختیم اما امدیم به این مراسم چون اگر شاهنشاه برود وضعیت بدتر میشود،اصلا بعد ان چه کسی شاه شود؟من؟ریش سفید هم ادامه داد:زمان ضحاک نیمی از این خاک رفت،درست است که امروز منابع دیگر را به غارت بردند اما شاهنشاه هرگز اجازه نداد خاک کم شود،این مرز هارا اهورا از ان محافظت میکندشخص دیگری گفت:تازه مقصر ان بدبختی ها خود ما هستیم،همین الان میبینید چقدر مردم میخورند،من از صبح شمردم ۳ نفر داشتند یک نان میخورند با اینکه میشد ان را ۵ نفره خوردفرمانده ژست روشنفکری گرفت گفت:من شاهد بودم که وزیر به شاه میگفت چند صباحی دیگر قرار است وضعیت تغییر کند،این دوستی ما با همسایگان مارا قدرت برتر میکند.باز همان شخص گفت:هرچه شاهنشاه بگوید همان میشود ما باید کمی انسان باشیم و درست زندگیم کنیم،باید قناعت کنیم من خود دیدم که ۳ نفر یک نان میخوردن با اینکه میشد ان را ۵ نفره خورد.فرمانده باز تاملی کرد و گفت:ای اقا این مردم این چیز هارا نمیفهمند،ما که چیزی نداریم پشت شاهنشاه هستیم و این بی نیاز ها دشمنی ایشان را میکنند.ریش سفید که دید از بحث جا مانده سری به نشانه تایید تکان داد و گفت:من خودم نانی را یک ماه میخورم،ادم که با کم خوردن نمیمیرد،میمیرد؟این ها بنده شکم خود شدند.شخص باز گفت:من خودم از موبد بزرگ شنیدم که میگفت اصلا نشانه یک انسان درست این است که کم میخورد نه مثل این ها که ۳ نفر یک نان را میخورند با اینکه میشود ان نان را.....تا اخر بحث افتخار میکردم که از فرمانده تا یک رعیت همه چقدر با فهم هستند و شرایط را درک میکنند،به قول بی بی،مملکت لباس نیست که عوض کنیم،شاهنشاه همه چیز ماست باید جانمان را برایش بدهیم.داعش همچنان زنده است.پایان</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 21:50:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش دیده میشدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-zq6fhyrfg5gt</link>
                <description>&quot;کاش میتوانستم بگویم که چگونه است هنگامی که بر زمین افتادی و دیگران به جای گرفتن دستت خاکت کنند،هنگامی که اشک در چشمانت است و به جای نوازش کتکت میزنند،کاش میتوانستم بگویم که چه حالی است پشتش خالی شود،که تورا بفروشند،کاش میتوانستم بگویم که چقدر ازتون متنفرم.&quot;زمستان سختی بود،باران بی رحمانه بر سقف میکوبید،ماه پشت ابر ها پنهان شده بود،اسمان مشکی بود و درنهایت دختری بدنیا امد.انگار سرنوشت همه ما مثل هم بود،سیاهی و سیاهی و سیاهی.5 سال از شب بدنیا امدنم میگذشت،مانند دیگر دختر بچه ها به دنبال رنگ بودم-صورتی،قرمز،ابی-شب ها محو تماشای ماه میشدم و روز ها به خورشید مینگرستیم،دوست داشتم مانند برادرم به کوچه بروم و با بچه ها بازی کنم،چندباری به اقام گفته بودم اما همیشه اخمی میکرد و به سیبیلش میکشید و میگفت:مگه جای دختر توی کوچس؟دختر باید توی پستو خونه باشه،پاشو برو کمک مادرت.راستش هیچگاه لبخندش را ندیدم...اما چرا،یکبار برادرم را بغلش نشانده بود و با لبخند نوازشش میکرد.+به خدا هیش طوریم نمیشه،اگه هم زمین بخورم گریه نمیکنم-گفتم نه دختر،میخوای اقات باز بیاد سیاه و کبودت کنه؟+پَ چیطو دادا میتونه بره بازی کنه؟-اون مرده+خا چه فرقی میکنه؟-برو دختر،میخوای داغ به دلمون بذاری؟همیشه بحثمان با مادر همین بود،بچگی که باید پر از رنگ بود با سیاهی مطبخ میگذشت تا اینکه به 10 سال رسیدم.دختر ارامی بودم،داشتم غذا میپختم صدای علی از بیرون امد:هوی حسن وخی-باز چی شده+چندتا لاشخور امدن بیناموسیبیناموسی،ناموس،همیشه وضع همین بود،ده تا دخترارو اذیت میکردن و یکیشان گیر می‌افتاد و بعد دعوا میشد تا خونی ریخته شود،نه اینکه انها که دعوا میکردن خوب ادم هایی باشند ها،انها هم بدتر بودن تنها ناموسشان انگار تفاوت داشت،مثل یک اسب،با اسب دیگری میتازی و از خودت را تیمار میکنی.این حرف هارا خطاب به برادرم میزد،هردو به مانند هر مرد دیگری هستند که دیده‌ام،وحشی و بی فکر که حس میکنند باید بخورند و بزنند،تنها جایی که فکر میکنند در خلاست.نزدیک ظهر در مطبخ مشغول کار بودم که صدای داد خواهرم از داخل امد،بدو بدو به سمت در میرفتم که نزدیک پنجره صدایی شنیدم:صداتو ببر الان یکی میشنفهدم پنجره خشکم زد،میترسیدم نگاه کنم.+چه دختر زیبایی هستی چشات به ننت رفته،دوست که نداری اقات سرتو ببره؟گریه خواهرم بیشتر شد،انگار که کسی گلویش را گرفته باشد با صدایی خفه گفت:نهاز پنجره نگاه میکردم و اشک میریختم.+پس نباید به هیشکی بگیتا شب گریه میکردم،ان چند ساعت برایم چندسال بود،پاهایم جان نداشت و نفرتم سرشار بود.تصمیم گرفته بودم به اقام بگویم،بالاخره او مرد بود و از خانواده‌اش دفاع میکرد.شب سر شام ماجرای خواهرم و عمو را برای اقاجان گفتم،اما انطور که میخواستم نشد،یک ان دیدم بالای جنازه خواهرم ایستادم که زیر مشت و لگد اقاجان دوام نیاورده بود،صدایش هنوز توی گوشمه:دختره روسپی،چیکار کردی که بهت چشم پیدا کردن؟تو ابروی من را بردی،زنده‌ات نمیگذارم.صبح فردا برای خاک کردنش رفتیم،همه بودن حتی عمو،مادرم میگفت:اقاجانت به غیرتش برخوردهاین چه غیرتی است که جان دخترش را برای کار دیگری میگیرد؟مدام سوالی در ذهنم است ان هم اینکه ایا ما واقعا دیده میشویم؟یک هفته گذشت و اقاجان همراه با مردی که از خودش پیرتر بود وارد شد،صدای خنده هایشان کل محل را برداشته بود.+این شوورته،کاتب بزرگ شاه-چی؟+کری دختر؟وخی برو این چایی هارا واسشون ببریک روز بیشتر طول نکشید که دیدم در خانه پیرمردی مشغول پخت غذا هستم،حتی معامله یک خانه هم بیشتر از این طول میکشید.همیشه دوست داشتم نوشتن را یادبگیرم،سعی میکردم زودتر تمام کار های خانه را بکنم که وقتی کاتب امد یواشکی نوشتن را یادبگیرم،هربار میفهمید من را زیر مشت و لگد میگرفت و میگفت:زن گستاخ،مگه نگفتم وارد این اتاق نشو؟تو تنها باید به خانه برسی و برای من پسر رعنایی بیاوریدیگر گریه نمیکردم،نمیدانم چشمانم خشک شده بود یا پوستم کلفت.روزی کاتب با خوشحالی امد و گفت:هوی ضعیفه،بخت بهمان رو کرده،شاه مارا در مجلس بزرگش دعوت کرده،برو لباسی زیبا بپوش که شب باید برویم.خوشحال بودم،لباس زیبایی که از بازار خریده بودم را به تن کردن،چادر به سر کردم و پوشیه زدم.اواخر مجلس بود که نزد شاه رفتیم.+عیال جدیدته پیرمرد؟-بله علیحضرت+بگو پوشیه اش را برداردنگاهی به من کرد و دید که قصد چنین کاری ندارم،خود ان را بالا زد.+از چشمانش معلوم بود زیباست-قابل شمارا نداردبا چشمانی پر از اشک نگاهش کردم،شاه خنده ای کرد و گفت:حال که بخشنده شدی او را به 5 هزار تا میخرم+هرچیزی که ما داریم از شماست،اما خواسته ای دارم که امشب را پیش من باشد.تنها خواسته اش همین بود،امشب.نزدیک خانه که رسیدیم خودم را از گاری به پایین انداختم و به سمت خانه دویدم،در زدم و برادرم در را باز کرد.همه از داخل به حیاط امدن مادرم گفت:دختر اینجا چیکار داری؟کاتب چیزیش شده؟بغضی که گلویم را میفرشد شکست،درحالی که اشک امانم را بریده بود گفتم:کاتب میخواهد مرا به شاه بفروشد.همه ساکت شدن،فریاد زدم:کر شدید بی غیرت ها؟برادرم سیلی محکمی زد که زمین افتادم:دهنت را ببند ضعیفه،برو نزد شوهرت وگرن همینجا چالت میکنم+روی غیرتتان شاشیده‌اند؟شما چه حیواناتی هستید؟تنها رگتان وقتی باد میکند که هوس زد و خورد کرده اید؟البته از کسایی که دخت خود را در خاک میکنند برای گناه دیگری توقعی ندارم،من از همه شما متنفرم،اگر روزی بمیرید جنازه‌تان را نزد سگان میفرستند تا گوشتتان کمی مفید باشد.پدرم مانند همیشه با صورتی اخمو درحال مالیدن سیبیل هایش بود و مادرم از او دفاع میکرد.حال اینجا هستم،در حرم شاه و اخرین جملات زندگی‌ام را مینویسم،خنجری که از سرباز دزدیده ام خونم را جاری کرده و لمس دستانم هر لحظه کم میشوند،نمیدانم کسی این را میخواند یا نه تنها امیدوارم که روزگاری بیاید تا ما دیده شویم.پایان</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 20:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارا سنگ بزنید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D8%AF-bwptr7q6ncgq</link>
                <description>&quot;از فرمانده به دوستداران علیحضرتهمانطور که میدانید سه فرد شورشی از ممالک زیر دست که برعلیه منافعمان برخواستند نزد ما اوردند،فردا این سه تن در میدان شهر محاکمه شده و به دار مجازات اویخته میشوند.&quot;ساعت 5:30میدان پر از ادم شده بود،پیر و جوان،زن و مرد همگی برای دیدن سه تن امده بودند.از دور میدان تا روی پشت بام‌ها انقدر ادم ایستاده بود که احساس تنگی نفس میکردی.دیگر کم کم باید شورشیان می‌امدن،مردم با یکدیگر پچ پچ میکردن:&quot;خدا لعنتشان کند میگویند سنگ در اتشگاه را شکسته اند&quot;+&quot;من نیز شنیده‌ام که اتش روشن کردن و دیوار خانه ها سیاه شده&quot;-&quot;تف به ذاتشون&quot;با امدن سربازان همه سکوت کردند،انگار که هیچکس انجا نبود.دو مرد و یک زن،مرد اول قامتی بلند و هیکلی تنومند داشت،رد تازیانه بر جای جای بدنش دیده میشد و از صورتش خون میچکید.زنی که وسط انها ایستاده بود صورتش پر از خون بود،انقدر که تنها چشمانش را میشد دید،موهایش پریشان و لباسش پاره بود.سومین مرد هیکلی ریزتر داشت،یکی از چشمانش از زخم خنجر کور شده بود و بر بدنش جای سوختگی دیده میشد.مردم شروع کردن به سنگ زدن،کار همیشگیشان بود،هرگاه شورشی برای اعدام میاوردن چنان سنگ به او پرتاب کردند که انگار ابلیس درونشان را دیده‌اند،عده ای نیز در بالا پشت بام‌ها فریاد میزدند:&quot;شورشی را بکشید&quot;موبد که خودرا عادل ترین میدانست به مانند همیشه روی سکوی وسط میدان نشست و به چوبه دار تکیه داد تا پس صحبت‌های طولانی اجازه دهد شورشیان حرف بزنند،اگرچه تغییری در حکم ایجاد نمیکرد و در نهایت جان انها گرفته میشود. ساعت 10بالاخره سخنان موبد پیرامون عدل خودش،مهربانی شاهان،بزرگی فرماندهان و کوته عقلی مردمان تمام شد،مانند قبل ایستاد و شال سفیدی که از کلاه به روش دوشش امده بود نوازشی کرد و فریاد زد:&quot;این سه تن با نانی که شاهنشاه به انان داد گردن کلفت کردن و چون افسار گسیختگان در شهر ایشان شورش کردن،انان از بزرگان و نورچشمیان شاه ما بودند اما چه افسوس که سپاسگزار نبوده و حال باید مجازات شوند&quot;به سمت مردم برگشت و ادامه داد:&quot;این دو مرد از فرماندهان شاه و ان زن از خزینه‌داران ایشان بود،امروز انان را در پیش شما مجازات خواهیم کرد که یاداوری عدل علیحضرت شود،بدانید که ایشان با هر بزه‌کاری به یک شکل برخورد میکند.&quot;دختر با صدایی لرزان فریاد زد:&quot;بزه‌کار شمایید که مردم را رعیت کرده،حقشان را میخورید،فرزندان شان را میکشید و به اسیرانشان تجاوز میکنید&quot;فرمانده از خشم به طرف دختر رفت و با لگد به شکم او زد چنان که از میدان به پایین افتاد،سپس فریاد زد:&quot;دهانت را ببند لکاته،ما همه از ملک شاهنشاه هستیم و او بر ما تصرف دارد،چطور جرعت میکنی چنین گستاخی کنی؟...&quot;مرد هیکلی حرف فرمانده را قطع کرد و گفت:&quot;اری همه ما رعیت و شاه ارباب است،از این رو است که او زنان را به حرمسرا برده،خانه و اموال مارا مصادره کرده و جانمان را به لب رسانیده&quot;مردم همه در سکوت بودند،مردی با جسه ریزتر جلو امد و لبه میدان ایستاد و با خشم گفت:&quot;چرا ایستاده‌اید؟مارا سنگ بزنید،شاید دیگر زنان و دخترانتان را به حرمسرا نبرند،مارا دشنام دهید شاید فرزندنتان دیگر کشته نشوند،مرگ مارا بخواهید شاید امشب خانواده‌تان جای نان جو بره بخورد،ساکت نباشید اخر که ما با مالیات های سنگین زندگیتان را سیاه کردیم،پرخاش کنید چون ما سیاه تنتان کردیم.&quot;دختر جلوی مردم امد و نگاهی به ریش سفید کرد،در چشمانش اتش را میشد دید لب گشود و گفت:&quot;شمارا چه شده؟کی انقدر پست شده‌اید که ازادیتان را هنگام به دار اویختن جوانان بدست می‌اورید؟اگر امروز مارا نمیکشتند شما حال در خانه بودید و حضورتان در این میدان به مرگتان ختم میشد،-تو ریش سفید- شنیده‌ام که در قرق سربازان فرزندت برای خریدن نانی رفت و دیگر بازنگشت،چرا ایستادی و سخنی نمیگویی؟&quot;مرد هیکلی نزدیک دختر امد و گفت:&quot;این جماعت را میتوان سالیان سال فریب داد و هیچگاه لازم نیست حیله‌ات را عوض کنی،این هارا که میبینی امشب نان و ابشان را میخورند و برما دشنام میدهند و روز فردا شاه را ستایش میکنند و یادشان میرود دیروز در این میدان چه شد،این مردم چشمانشان را از ترس بسته و گوش هایشان را جهل گرفته‌اند&quot;ساعت 12فرمانده دیگر خشمش لبریز شده بود:&quot;دیگر از یاوه‌سرایی هایتان خسته شدم&quot;رو به سربازان کرد و دستور داد طناب دار را برگردن سه تن بیندازند،سپس موبد شروع به خواندن نیایش کرد.مرد هیکلی رو به دختر کرد و بوسه‌ای بر پیشانی او زد،در نهایت انها از بالا به مردم مینگریستند و مردم انگار که انهارا نمیبینند به خانه هایشان بازگشتند.پایان</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 20:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه را چه سود</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AF-f7otqgzvpzou</link>
                <description>&quot;به دستور علیحضرت همایونی زین پس هرگونه تجمع و گردهمایی اشوب تلقی میشود و با افرادی که از دستور شاهنشاه سرپیچی کنند به زبان تند سخن گفته میشود،بدانید که هیچگونه مدارایی با شورشیان نخواهد شد.&quot;معابر منتهی به زندان پر از انسان هایی بود که قلب هرکدامشان مملو از غم بود،مادرانِ گریان و پدرانِ کمر خمیده که هرکدام در پی عزیزی میگشتند و خاک مخلوط شده با خونشان را سرمه چشم میکردند.کاتبان به جای نوشتن فریاد میزدند و جارچیان در سکوت بودند.+&quot;دردانه‌ام به دنبال صدا امده بود&quot;مردم به سمت زنی سر تا پا خاکی که اشکانش روی خاک نم خورده از خون میریخت برگشتند و زن ادامه داد:&quot;اخر ان طفل را با تخت شما چکار؟ان حکومت که به مویی بند است پس شاهش را چه سود؟&quot;قبل از اینکه زن کلام دیگری بازگو کند ماموران به مردم هجوم بردند و همه چیز در ان هیاهو خفه شد.شب اولشهر غرق در شعار جوانان بود،کسایی که از زندگیشان تنها زندگی میخواستند و ترس ان داشتند که جوانیشان چون کودکی به هیچ بگذرد.خیابان ها مملو از انها بود که هرکدام فریاد اتحاد سر میدادند،گاه اتشی روشن میکردند که در تاریکی شب یک دیگر را پیدا کنند و گاه شاه را ضحاک صدا میکردند تا خشمشان را نشان دهند،اما در ان طرف خیلی ها با ترس از کنارشان رد میشدند و سعی میکردند به انها توجهی نکنند-انگار که نیستند،انگار که هیچگاه نبودند-.روز اولمردم چنان به زندگیشان مشغول بودند گویی که هیچگاه فرزندی از انان کشته نشده،حقی از ایشان خورده نشده و زندگیشان نابود نشده.هرکدام گذران عمر میکردند و گهگاهی با ترس از نبود پیاز یا گرانی شلغم پچ پچ میکردن،اما مدام مراقب بودند که کسی نشنود چه میگویند مبادا که زندگی سیاهشان را از دست بدهند.جوانان در پی راضی کردن بزرگان بودند تا شب نزدشان بروند،اما انگار که فلوتی برای کر مینوازند.بازار در جنب و جوش بود و درحالی که جوانان مشغول صحبت با بزرگان بودن،ریش سفیدی نزدشان امد:&quot;بزرگان ما ضحاک کش بودند،ظالم هارا به زمین میکشیدند و زیر پا له میکردند،حال شمارا چه شده که چون زنان به پستوی خانه رفتید و از ترس سایه‌‌هایتان را همراز خود کردید؟شمشیر های دیوکش شما کجاست؟&quot;+دورتان بگردم این مردم انقدر داغ دیده‌اند که دیگر توان سیاه دیگری را ندارند،همه به جوانانشان دلبسته‌اند و غمشان به زندگی پایان میدهد&quot;-&quot;جوانی که به ترس بگذرد چه ارزشی دارد؟ببینید که جوانانتان چنان رستم میانه میدان رجز میخوانند و شما در پی یک ثانیه زنده ماندن هستید.جوانانتان یا از فقر چنان کفتار میمیرند یا چو شیر میانه میدان،سرانجام مرگ است.&quot;بزرگان سر به زیر انداختن جوانان گویی اطمینانی در دلشان حاصل شد.شب دومبوی مرگ می امد،خیابان ها بیشتر از قبل شلوغ بود.اینبار پیر و جوان،زن و مرد همه در کنار فریاد میزدند،فریادی از دلهای خونین که اسمان را به گریه انداخت.سگان پارس میکردند و لاشخور ها بر بام ها نشسته بودند انگار که سعی داشتند سخنی بگویند،اما مردم چیزی نمیشنیدند جز فریاد دلشان که حال بر زبان جاری میشد.هرکس با چیزی صورتش را پوشانده بود و تشخیص یکدیگر کار سختی بود،دسته ای گرد اتش بودند و دسته ای با غرور به کاخ مینگریستند و ارزوی نابودی ان را داشتند.شب از نیمه گذشته بود و هیاهو هر لحظه بیشتر میشد که صدای فریادی بلند شد:&quot; ماموران،انها از ما نیستن.....&quot;سربازان شاه با لباس هایی مبدل دربین مردم را کسی شناخته بود.حال شمشیر های کشیده و اغشته به خونشان را چنان چماق در دست داشتند و به هرکس میتوانستند حمله میکردند،جوانان برای مبارزه جلو میرفتند تن و روی تن انباشته میشد.بزرگان خود را سپر کردند تا مردم به سمت خانه ها بروند،پسرکی از دور فریاد زد:&quot;ببینید،تن ریش سفید را به اتش می‌اندازند،کجا میروید بی غیرت ها؟&quot; اما کسی نمیشنید،مانند همیشه.سربازان با مشعل هایی افروخته به سمت بازار رفتند و مردم زبانه زدن اتش از دکان هارا تماشا میکردند.شب سوم&quot;از موبد موبدان خطاب به رعایا و چاکران علیحضرتای دلدادگان،بدانید که خداوند بر ما منت نهاد و شاهنشاه را ارباب ما ساخت تا هدایت شویم،او امین و پدر شماست و باید امرش را اطاعت کنید.جوانان شما چون یاغیان بر بازار ریخته و دکان این بیچارگان را اتش زده‌اند و ریش سفید که جایگاه بزرگی نزد شاه داشت را سوزاندند اما اگر انها را به دستبوسی شاهنشاه فرستید ایشان از سر لطف پوزششان را میپذیرند،فراموش نکنید که خون انسان های شریفی ریخته شد تا این سلطنت باقی بماند&quot;هنوز نطق جارچی تمام نشده بود کسی از جمعیت فریاد زد:&quot;اری خون جوانان ما ریخته شد تا شما و حکومتتان زنده بماند و سیر از ان شوید،این مردم خشمگین را که میبینید نه برای گرفتن تن فرزندشان بلکه برای ویرانی این کاخ امدند،امشب یا ما کشته میشویم و یا شما را به جهنم میفرستیم.&quot;فرمانده شمشیر از غلاف کشید و گفت:&quot;هوی مردک،مطمئن باش که در این شب مبارک خون شماست که هدر میرود،منجمین چنان دیده اند که شاهنشاه سالیان سال بر ما حکومت میکنند و سایه گرانقدرشان روی سر ما خواهند بود و دشمنانشان را زیر پا له خواهند کرد.&quot;موبد نگاهی به جمعیت کرد و گفت:&quot;حیوانیت را کنار بگذارید و اجازه دهید بزرگ بزرگان شاهنشاه همایونی امور را هدایت کنند زیرا که ایشان صلاح ما میدانند و ما تنها نوکرانی در پی خدمت هستیم،به سخن دشمنان گوش نکنید که جز ویرانی این مملکت خواسته ای ندارند.&quot;شاه به بیرون کاخ امد و روی سکویی ایستاد،مامورین به او کرنش کردند و موبد بر دستش بوسه ای زد.سربازان به حالت جنگی درامدن و شاه پس از درست کردن تاجش گفت:&quot;ما دوستدار شما هستیم و به حرفایتان گوش میدهیم تا هنگامی که خلاف خواستمان نباشد،اما در این هنگام باید سکوت کنید که دشمنان انبوه ما از یونان و روم از این تفرقه شاد نشوند، مزدور انها نباشید و به مملکتتان اسیب نزنید،چرا که اگر من نباشم شما نیز نیستید پس چون سایرین به خانه بروید تا خونتان چنان بزرگانتان بر زمین ریخته نشود.&quot;از میان جمعیت جوانی به سمت شاه نیزه‌ای پرت کرد و بر دستش خورد،جوانان مملو از خشم شمشیر هایشان را کشیدند و اماده مبارزه شدند.فرمانده فریادی سرداد و دیگر تنها خون و سیاهی دیده میشد،جوانان یکی یکی بر زمین می‌افتادند،تیر و نیزه ها بر تن خسته جوانان مینشست و تن های به خون غلطان بین مرگ و زندگی اشک از صورتشان جاری میشد.بوی خون و دود،بوی مرگ،بوی استبداد بر شهر حکمفرما بود،مامورین با چماق خانواده هایی که در پی تن فرزندشان بودند را میزدند و فرمانده فریاد میزد:&quot;این مزدوران توسط حکومت به بیابان ریخته میشوند تا خوراک کرکس ها و لاشخوران شوند،اگر از اینجا نروید شمارا نیز به نزد فرزندانتان میفرستیم.&quot;زنان بر زمین می‌افتند و بر خاکی که بوی فرزندانشان را میداد غلط میزدند و مردان با اشک بر چشم و شرمنده از زنانشان سعی میکردند انهارا به عقب ببرند.پایان</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 08:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از طرف یک دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-mgckpghvqffr</link>
                <description>روز های زیادی از زندگی ام گذشته است و هنوز نمیدانم واقعا چه کسی هستم،نمیدانم ایا واقعا جهان برای من خلق شده یا من تکه پازلی بی ارزش در این دنیای بی نهایت هستم.هرچه که هستم تنها میدانم که حتی وقتی درحال نوشتن این متن هستم نیز از عمرم کاسته میشود،راستش چندان از مرگ ترسی ندارم جز انکه گریه عزیزانم را ببینم برای همین دوست دارم روی سنگ قبرم بنویسم:اگر بر گور من ایی زیارتتو را خرپشته‌ام رقصان نمایدمیا بی‌دف به گور من برادرکه در بزم خدا غمگین نشایداما فکر نمیکنم چندان ارزش داشته باشم که کسی برایم ناراحت شود،به هرحال سرتان را درد نیاورم به ماه رمضان نزدیک میشویم و دوست دارم اگر باعث ازارتان شدم حلالم کنید،شاید در این ماه قسمت شد که خالق را زیارت کنم.در اخر اگرچه انسان شادی نیستم اما عید را نیز تبریک میگویم،امیدوارم همیشه با لبخند هایتان دنیا را زیباتر کنید شاید انسان ها قابل تحمل تر شوند.پایان</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 20:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(پایان)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-cdqiunslzz3r</link>
                <description>سلام از شمایی که مطالب بنده را تحمل کردید تشکر میکنم و امیدوارم که خوشتون امده باشد اما نیاز است که کمی درمورد این داستان صحبت کنم.قبل از هرچیزی باید بگویم این داستان واقعی است و من از خاطرات یک نفر که به دوست روانشناسم مراجعه کرده بوده نوشتم،خوشبختانه خودکشی ایشون اثربخش نبوده و علاوه بر این بیماریشون کاملا درمان شده.نکته اول اینکه قصد من از نوشتن این داستان تنها نشان دادن حتی یک درصد از زندگی یک بیمار افسرده روانپریش بود،این افراد کمترین امار درمان را دارند و شدید ترین افسردگی ممکن حساب میشود،از خودتحقیری تا ترس از اجتماع و... کمترین حالت های این بیماری است و مهمتر امیدوارم اگر چنین نشانه هایی را در اطرافیانتون میبینید حتما به روانشناس ارجاع بدید.متاسفانه این افراد حتی پس از درمان نیز این اثار در انها دیده میشود. نکته دوم اینکه دوست داشتم با جزئیات بیشتری این موضوع را شرح بدهم اما بدترین بخش خواندن خاطرات ان دوست عزیز است چه برسد بخواهم بیان کنم پس امیدوارم درک کنید اگرچه که خودرا نویسنده نمیدانم و این اخرین زورم برای این کار بود. در اخر از فعالیت بیشترم مطمئن نیستم و اگر به اینجا ختم شد از شما خوانندگان عزیز تشکر میکنم.اول مراقب خودتان و بعد زندگیتان باشید.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 23:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(15 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA15-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-kkpzfofnddya</link>
                <description>دو هفته ای از مهمانی میگذشت،در این مدت زهرا مدام از من فاصله میگرفت،میدانستم از دستم دلخور است اما با هرروشی سعی میکردم کارم را جبران کنم راه به جایی نمیبرد.فردای مهمانی قرار بود همدیگر را ببینیم اما من در راه تصادف و کردم و نتوانستم برو،حال تنها یک دلتنگی برایم مانده و که هرکاری میکردم برطرفش کنم اما تنها راه چشمان زهرا بود.پنجشنبه اخر شب بود که عکس هایش را نگاه میکردم،دعا میکردم که کاش الان پیشم بود و با نوازش کردنش ارامش میشدم اما یادم نبود که دنیا همیشه خلاف خواسته من رفتار میکرد.نوتیف یکی از دوستانمون که در گروه بود را روی گوشیم دیدم،راستش از وقتی باهم بودیم چندان در گروه نمیرفتیم و خبری از کسی نداشتیم تا انها نیز متوجه رابطه ما نشوند برای همین قدری برایم عجیب بود.+سلام داداش چطوری؟-قربونت عزیزم خودت خوبی؟+ممنون،میگم یه دوست روانشناس داشتی هنوز باهاش در ارتباطی؟-اره چطور؟+امید چندان حال خوبی نداره گفتم ببرمش پیششامید کسی بود که از طریق او با مبینا اشنا شدم،اگر او نبود شاید هیچگاه مبینارا نمیدیم،چندان صمیمی نبودیم اما حالش برایم مهم بود.-عه چرا چیزی شده؟+همین داستان زهرابر دلتنگی خشم اضافه شده بود دوست داشتم بگویم او مال من است احمق ها ازش دورشوید اما زهرا قول گرفته بود که تا عقد کسی چیزی نفهمد.-خب چرا حالش بده؟چیزی که نبوده یه جواب رد شنیده+عه مگه تو نمیدونی؟-چیو؟+خب امید و زهرا باهم بودند تنها او نمیخواسته بقیه چیزی بدونند اما بعد از اتفاقاتی زهرا میره با یکی دیگهمن و شک به زهرا؟امکان نداشت،من او را بیشتر از هرکسی قبول داشتم اما نمیداند چه شد که میخواستم از ماجرا سر دربیاورم،برای همین سعی کردم سوالاتی بپرسم که بیشتر صحبت کند و مدرک بدهد.-مطمئنی؟اخه میگفت که چیزی نبوده+اره بابا اینارو ببینانقدر عکس و فیلم از یکدیگر فرستاد که اگر دادگاه را هم بود باور میکرد،البته انها چیزی از عشق زهرا در من کم نمیکرد بالاخره هرچی بوده در گذشته بود.-خب بعد چیشد؟+هیچی دیگه رفت با یکی دیگه-کی؟ایدی طرف را فرستاد و به پروفایل هایش نگاه میکردم،عجیب بود اما هرکدام را کنار پروفایل های زهرا میگذاشتم تکمیل کننده ان بود،حتی ان پروفایلش در حرم که دقیقا در همان جایی بود که زهرا نیز عکس گرفته بود و معلوم بود ست شده است.شاید بدترین حال برای هرکس وقتی باشد که تمام زندگی اش یکباره نابود میشود و او مجبور است وانمود کند اتفاقی نیفتاده.از ان روز هرچقدر میگذشت بیشتر زهرا را میشناختم حتی یکبار نیز با همان پسر در پارک همیشگی دیدمش.هوا کمی سرد است اما در ارتفاع این سردی چند برابر میشود،چند برگه ای به جلو رفتم و شروع به نوشتن کردم:سلام زهرای عزیزمنمیدانم که پس از من نوشته هایم را میخوانی یا نه،تنها میخواهم از تو عذرخواهی کنم اگر ان کسی که فکر میکردی برایت نبودم،من تمام عمر پست تر از یک تکه زباله بودم و هر نفسم ظلمی به انسان ها بوده اما با این حال به اندازه ای دوستت داشتم که بی تو خودم را لایق این دنیا نمیدانم.میدانم که تو لایق بیشتر از این بودی و امیدوارم پس خواندن نوشته هایم به زندگی ات ادامه میدهی،البته که چندان برایت اهمیتی ندارم و بدون شک پس از خواندن تمام این نوشته ها به سطل زباله میروند تا مانند من این دنیارا اشغال نکنند.راستش من همیشه برای این مردم اضافه بودم،انگار که تمام مشکلاتشان گردن من است و با تحقیر کردنم خوشحال میشوند،من نیز چندان به خودم امید ندارم.زهرا جان دوست دارم همیشه بخندی حتی اگر شده به این پسر ضعیف که مانند سگی از خود دورش کردی،انقدر بخندی که از چشمانت اشک جاری شود و دیگری انهارا پاک کنند.من را ببخش اگر برایت کافی نبودم.چند ورقی زدم و باز شروع به نوشتن کردم:سلام خواهر گلماگر این نوشته هارا میخوانی یعنی من دیگر پیشت نیستم و میتوانی به راحتی اتاق بزرگتر را انتخاب کنی،میدانی که بیشتر از جانت دوستت داشتم پس مراقب باش کسی دلت را نشکند.به مامان و بابا نیز بگو که نمیخوام قبری برایم بکنند تا بعد ها بر سرش گریه کنند،مانند همیشه بخند و اجازه نده دنیا برایت تصمیم بگیرد.من ناخالصی در دنیا بودم که باید پاک میشد،چه بهتر که خودم دل میکندم تا اینکه دیگری دست به چنین کاری بزند.همیشه دوست داشتی که خاطرات من را بخوانی و حال برای تو اینبار نوشتم،ببخش اگر چندان لبخند به لبانت نمیاورد،من انسان شادی نیستم.مدام دعا میکنم که تا پایان سیگارم زهرا بیاید و همه چیز را به من توضیح دهد،اما دنیا هیچگاه باب میل من نیست و سیگار هم مانند من به پایانش رسیده است.حال تنها من هستم و اغوش گرم و مرگ،با اینکه پاهایم از ترس میلرزند و جرعت انجامش را ندارم اما چشمانم را میبندم،این پایان عمر نکبت بار من است.زندگی همیشه تورا شکست میدهد.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 23:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(14 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA14-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-hbqgudtgehka</link>
                <description>تا ظهر در پارک منتظر زهرا بودم اما خبری نبود،کم کم میخواستم برگردم خانه که سر و کله اش پیدا شد دوان دوان پیشم امد و گفت:&quot;ببخشید واقعا کلی کار سرم ریخته بود&quot;-اشکال نداره مهم اینه الان پیشمیراستش کمی از دستش ناراحت بودم اما وقتی دیدمش به کل فراموش کردم و تنها میخواستم از اینکه هست لذت ببرم.زهرا برای رفع ناراحت بوسیدم و نشست،چند دقیقه ای متعجب نگاهش میکردم و معلوم بود متوجه شده اما چندان واکنشی از خودش نشان نداشت-راستش از او توقع چنین کاری را نداشتم-.اما انقدر بوسه بر دلم نشسته بود که دیگر به عقاید فکر نمیکردم،انگار که ان بوسه تمام دل تنگی ام را ازبین برده بود.-خب سفر چطور بود؟+عالی،عه راستی چشماتو ببند-چرا؟+خب ببند دیگه دستم را روی چشمانم گذاشتم و پس از چند دقیقه ای خواست که دستم را بردارم،یک جعبه زیبا با نقش های ظریف که یک گل قرمز روی ان چسبانده شده بود،لبخندی زد و گفت:&quot;تولدت مبارک&quot;،این موضوع را به کل فراموش کرده بودم،البته جای تعجبی نداشت چون هیچ سالی ان را جشن نمیگرفتم.بی اراده بوسه ای به گونه اش زدم و گفتم:&quot;واقعا ممنون فکر نمیکردم یادت باشه،حتی خودمم فراموش کرده بودم&quot;+خب از این به بعد دیگه اینقدر برات جشن میگیرم که فراموش نکنی-میدونی که خیلی دوست دارم؟خنده ای کرد و گفت:&quot;معلومه تو هم یادگرفتیا&quot;-راستی فردا جایی تایم نذار قراره بریم خونمون اگه نیای مامان بابا خیلی ناراحت میشن+وای نمی...وسط حرفش پریدم و گفتم:&quot;نمیشه نداریم دیگه&quot; بعد از گفتن چشمی یکدیگر را ترک کردیم.هنوز کادو اش را دارم،حتی کاغذی پاره شده،او تنها خوبی به من داد و من لایقش نبودم،ماه تقریبا کامل است اما دلم در سیاهی مطلق انگار که چیزی رویم سایه انداخته.دفتر را کنار گذاشتم و با فکر او به خواب رفتم.زنگ گوشی به صدا درامده و حس عجیبی دارم،انگار که همه به من میگویند که وقتت به پایان رسیده و باید شیشه عمرت را بشکنی،یک انسان پست چندان بود و نبودن تفاوتی ندارد اما راستش حتی او نیز از مرگ میترسد،شاید با مرگ من دنیا جای بهتری شود و از لجن پاک بشود منی که تنها رنگ سیاهی بر روشنی روز میزنم.از تختم پاشدم و چون میلی برای صبحانه نداشتم به بیرون رفتم،قصد داشتم با مرد همسایه صحبت کنم و مانند همیشه جلوی در خانه اش با همان تیپ ایستاده بود،جلو رفتم و گفتم:&quot;تو کی هستی؟از من چی میخوای&quot;به چشمانم که نگاه کرد ترس تمام وجودم را گرفت انگار که قاتلی زیر گلوی قربانی تیغ گذاشته است اما در اخر تنها لبخندی زد و به داخل خانه رفت،از ناچار به خانه برگشتم تا مشغول نوشتن شوم اما انگار دستانم تنها روز های خوب با تو را دوست دارند بنویسند،روز هایی ساعت ها نگاهت میکردم و تو از اتفاقاتی که برایت افتاده بود صحبت میکردی،روز هایی که تنها برای من میخندیدی و ارامم میکردی اما حال حتی نمیتوانم حالم را برایت توصیف کنم با انکه دوست دارم از خودت به خودت گلایه کنم و مانند همیشه مسکنی بر قلبم باشی،کاش ادم بهتری بودم و لیاقتت را داشتم،کاش میتوانستم برایت کافی باشم کاش.....</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 21:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(13 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA13-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-ryaok1plczkg</link>
                <description>از خواب پریدم،یادم امد که ان مرد همسایه کیست اما این واقعیت ندارد،چطور میشود همان مرد در خوابم مرد همسایه باشد؟سر میز صبحانه درحال بازی کردن با غذا بودم که ارزو پرسید:&quot;چرا باز غذاتو نمیخوری؟اینقدر فکر نکن نمیبینی چی به حال و روزت امده؟&quot;-میگم...این مرد همسایه رو دیدی؟+کدوم؟-همون خونه ویلایی که چند وقت خالی بود+وا هنوزم خالیه کسی توش نیستاز تعجب داشت چشمانم از حدقه بیرون میزد اما خودم را جمع کردم و به سمت اتاق میروم،با بی تمرکزی شروع به نوشتن میکنم نمیدانم چرا اما تنها مینویسم:فردا روز برگشت زهرا است،قرار بود بعد برگشتنش به خانه دعوتش کنیم با اینکه زیاد همدیگر را میدیدیم اما تا به حال از خانوادم کسی جز ارزو را ندیده بود و این مهمانی فرصتی میشد بر اشنایی بیشتر،البته خودش از این مهمانی خبر نداشت.در این یک هفته تمام تلاشم را میکردم که همه چیز بهترین باشد،حتی اگر پدرم جلویم را نگرفته بود مبل های خانه را عوض میکردم،باز اسرس به سراغم امده بود اما انقدر دلم برای زهرا تنگ شده بود که چندان توجهی به ان نمیکردم.تمام این هفته تنها عکسی در حرم گرفته بود را میدیدم و به خاطر اینکه فرصت پیش نمی امد چندان تماسی باهم نداشتیم،اگرچه میدانستم روز اول نمیتوانم ببینمش اما دل تو دلم نبود برای دیدن ان چشمان زیبایش،چنان دل تنگش بودم که هوش و حواس درستی در کار ها نداشتم و تمام فکرم پیش او بود.ارزو برای پیشواز رفته بود و پس از برگشتنش متوجه شدم که زهرا رسیده است،به سمتش رفتم و گفتم:&quot;چیشد؟&quot;+وا چی چیشد؟-زهرا دیگه+زهرا خانم بی ادب-وای باشه اذیت نکن+خب هیچی دیگه امد-ممنون از اطلاعات مفیدت،چیزی نگفت ای کیو؟+چرا گفت به داداشت بگو خیلی خریمنتظر پاسخ من نماند و به طرف اتاقش رفت،منم پشت سرش راه افتادم و در را پشتم بستم.-تا کی میخوای اذیت کنی؟+تا وقتی که از اینکار لذت ببرمکارتی که مبلغ چندانی در ان نبود به سمتش گرفتم و گفتم:&quot;خب باشه بیا هرچی میخوای بخر&quot;چون چندباری کلاه سرش رفته بود گفت:&quot;زرنگی؟همه کارتاتو بده&quot;دلم بی طاقت تر از ان بود که بحث کنم کیف پولیمو دادم بهش و گفتم:&quot;خب حالا بگو&quot;+بهش گفتم کی میای پیش این داداش ما که داره به امید خدا میمیره گفت که فردا صبح -چیزی که از مهمونی بهش نگفتی؟+وا نه مگه خرم-اون که هستیبعد هم کیف پولی را از دستش کشیدم و رفتم.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2025 22:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(12 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA12-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-yzgpllzpqooy</link>
                <description>یک ماهی از دیدار در کوه میگذشت،در این مدت هرهفته به کوه میرفتیم و رابطۀمان صمیمانه تر شده بود،ارزو نیز که معلوم بود رفیق پایه ای پیدا کرده دست از سر زهرا برنمیداشت و مدام باهم بودند.طبق قرار قبلی در پارک منتظرش بودم،با اینکه زیاد یکدیگر را میبینیم اما همچنان برای دیدنش لحظه شماری میکنم و قلبم به تپش می افتد.وقتی دیدمش از همان ابتدا چشم از او برنمیدانشتم انگار که اخرین باری است که میبینمش،کنارم روی صندلی نشست و با لبخندی گفت:&quot;خب اینطوری نگاه میکنی نمیگی من میمیرم برات؟&quot;-باز از این حرفا زدی؟خنده ای لج درار کرد و گفت:&quot;خب باشه ببخشید&quot;،همچنان به چشمانش خیره شده بودم هیچ چیز برایم از نگاه کردن او لذت بخش تر نبود،دوست داشتم عمری جاودانه داشته باشیم تا همیشه نگاهش کنم.حالتی مظلومانه گرفته بود،ازهمان هایی که دختران هنگام خر کردن کسی به خود میگیرند-البته او تنها لازم بود من را نگاه کند تا اخرین قطره های خونم را نیز بهش بدهم-.-چیشده عزیزم؟+خب...میدونی که من چقدر دوست دارم؟خنده ای کردم و گفتم:&quot;اینو ارزو یادت داده؟&quot;،نتوانست خودش را نگهدارد و زد زیر خنده.+وای اره هی بهش میگم من از این چیزا بلد نیستم خراب میکنم-خب قشنگم تو فقط کافیه بگی چی میخوای نیاز به این کارا نیستلپ هایش سرخ شده بود،در ان شال سفید جلوه ای زیباتر از هرمنظره ای ایجاد کرده بود درحدی که میتوانستم تمام عمر بدون اینکه پلکی بزنم او را نگاه کنم.سرش را روی شانه هایم گذاشت،اولین باری بود که اینکار را میکرد و لذتی وصف نشدنی حس میکردم،مانند بچه ای بودم که وسیله مورد علاقه اش را همان لحظه برایش خریدند و به بعد موکول نکرند.دوست داشتم دستش را بگیرم اما خجالت و احساس گناه مانع اینکار میشد،دوست داشتم که همیشه سرش روی شانه هایم باشد اما چه حیف که زندگی هیچگاه به خواسته های من اهمیت نمیداد و همان لحظه زهرا سرش را برداشت.با صورتی خجالت زده گفت:&quot;ببخشید&quot;،چند دقیقه ای نگاهش کردم و با لبخند گفتم:&quot;اشکال نداره حالا چرا پاشدی&quot;،کمی نگاهم کرد و باز سرش را روی شانه هایم گذاشت.+وقتی پیشت هستم احساس ارامش میکنمسعی کردم خجالت را کنار بگذارم و با احساس گناه دستش را گرفتم،اول کمی جاخورد اما بعد اوهم محکم دستانم را گرفت،لبخندی زدم و گفتم:&quot;من هم دوست دارم همیشه پیشم باشی،حالا چیزی شده؟&quot;+نه اما چیزی جز شانه هایت نمیتوانست ارامم کند،دلشوره های الکی دارم -چرا؟+عه راستی امده بودم همینو بگم بلند شد و بعد از درست کردن چادرش در نزدیکترین حالت کنارم نشست بعد از کمی نگاه کردن گفت:&quot;میدونی که هرچی بگی من گوش میکنم،دوستام میخواند برند مشهد منم گفتم باهاشون برم البته اگه تو مشکلی نداری&quot;-خب چرا مشکل داشته باشم؟هرکاری که تو ازش لذت ببری منم میبرم،برای منم دعا کن+تو نمیای؟-میگی با دوستام میخوام برم خب من کجا بیام؟بعد هم خنده ای کردم و گفتم:&quot;تازه من مامانم دعوام میکنه&quot;،نیم ساعتی حرف میزدیم که با هول گفت:&quot;باید برم مامانم کلی کار سرم ریخته،فردا شبم راه میوفتیم میریم مشهد&quot;-چند وقت میمونید؟+یه هفته-خب حداقل قبل رفتن یه بار دیگه بیا ببینمتکمی نگاهم کرد و بعد با گفتن چشمی رفت،صبح فردا باز یکدیگر را ملاقات کردیم و قرار شد تنها شب ها زنگ بزنیم تا دوستانش چیزی نفهمند.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 21:18:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(11 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA11-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-oqbvbdvv7k7c</link>
                <description>ساعت 6 بود که خواهرم را بیدار کردم و سوار ماشین شدیم،تنها خدا میداند که تا انجا چقدر غر زد و این موضوع زمانی که به کوه رسیدیم بدتر شد اما خداروشکر زهرا رسید و جلوی او ادای دختران سحرخیز را دراورد.تقریبا یک ساعتی بود که کوهنوردی میکردیم و با دیدن جای مناسبی برای استراحت مانند کسانی که کوه را فتح کرده اند ولو شدیم،در راه بینمان صحبت خاصی رد و بدل نشده بود رو به زهرا گفتم:&quot;خسته که نشدی؟&quot;،قبل از اینکه پاسخ بدهد ارزو که معلوم بود صبرش لبریز شده است و دنبال فرصتی برای جبران این لطفم بود وسط پرید و گفت:&quot;بذار حالا ازدواج کنی بعد مارو دور بنداز&quot;،با این حرفش زهرا از خجالت دیگر چیزی نگفت و برای دیدن مناظر به لبه کوه رفت.ارزو با اینکه خیلی وقت بود دیگر ترس از ارتفاع نداشت اما هنوز جرعت نمیکرد به لبه کوه برود برای همین فرصت را غنیمت شمردم و پیش زهرا رفتم،پس از اجازه گرفتن کنارش نشستم-کاش میشد بغلش کنم و فریاد بزنم که دوستت دارم-نامه را از جیبم دراوردم و با حالتی که ارزو نبیند به زهرا دادم.+چیه؟-قرارمون یادت رفت؟&quot;فکر کردم شوخی میکنی&quot;این را به همراه خنده گفت و نامه را ازم گرفت با جدیت بیشتری نگاهش کردم و گفتم:&quot;نه به نظرم جالبه،به نظر تو نیست؟&quot;+نمیدونم،خب خیلی حرف هارو نمیشه گفت به نظر منم راهی میشه برای اشنایی بیشتردیگر چیزی نگفتم،در ان هوای تازه دوست داشتم تا اخر عمر انجا بنشینم و نگاهش کنم اما باز یادم امد که خواهر دارم،به نظرم اگر کل جهان در کوشش برای بیشتر شدن ارامش شما باشند خواهر یک تنه همه ان را بهم میریزد.با اینکه میدانستم الان است که صدای ارزو دربیاید اما همچنان محو او بودم،چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که ارزو داد زد:&quot;دو کفتر عاشق نمیایند بریم؟به خدا منم ادمم گشنمه&quot;زیر لب کوفت بخوری گفتم که از لبخند زهرا معلوم بود شنیده است،چون ملاقات اول ارزو و زهرا بود نمیخواستم بحثی جلوی چشمان او صورت بگیرد برای همین بدون حرفی به سمت پایین راه افتادیم.پس از خوردن صبحانه سوار ماشین شدیم،قرار شد اول زهرا را برسانیم و بعد به سمت خانه برویم البته این را هم بگویم که در کمال تعجب ارزو،زهرا را مجبور کرد جلو بنشیند و خودش عقب رفت-شاید میخواست نشان دهد که خواهرشوهر خوبی است-.در راه زهرا بدون اینکه ارزو متوجه شود برگه ای کنار دنده گذاشت،با تعجب نگاهش کردم اما او تنها در پاسخ لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.با حضور او پیشم تمام جهانم معنا پیدا میکرد انقدر که زبان انسان قادر به بازگویی ان نیست،هرلحظه شادتر از پیش بودم.پس از رساندن زهرا به خانه ارزو جلو امد اما برای اینکه برگه را نبیند سریع ان را زیر صندلی انداختم،در راه نیز حرف خاصی بینمان رد و بدل نشد و تنها با نگاهش سعی داشت بفهماند که چقدر از زهرا خوشش امده.به خانه رسیدیم و ارزو بدون صحبتی داخل شد من نیز که منتظر فرصت بودم برگه را برداشتم و شروع به خواندن کردم:&quot;نمیدانم چگونه صحبتم را اغاز کنم،اول از همه میخواهم بابت امروز تشکر کنم.تا به حال چنین روزی نداشته ام شاید چون کسی مانند تو هرلحظه مراقب نبود که مبادا پایم سر بخورد یا حتی خسته شوم،وقتی که کنارت هستم احساس ارامش میکنم انگار که دیگر نیاز نیست به چیزی فکر کنم.ببخشید اگر شرم و خجالت دست کلمات را بسته اند و نوشته ام کوتاه شده اما میخواهم بگویم که دوستت داردم&quot;نمیدانم چندبار نامه را خواندم اما هربار پس از خواندن دوستت دارم قلبم انرژی میگرفت و چنان میتپید که انگار اخرین لحظات عمرم است کاش کنارم بود و میتوانستم او را در اغوش بگیرم،سرم را روی شانه هایش بگذارم و برای بودنش گریه کنم،اما نه انوقت میگوید چه پسر کرینجی است و بعد هم که پدرم بفهمند مانند همیشه میگوید اگر بز بزرگ کرده بودم سودش بیشتر بود.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 20:39:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(10 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA10-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-txhp1zzstuga</link>
                <description>کاش میتوانستم با همان امیدی که ان روز ها داشتم بنویسم و هنگامی که کسی درمورد او میخواند مانند من عشق را احساس کند،اما حال تنها انسانی بی خاصیت هستم که حتی در سیگار کشیدنش نیز عشقی نیست،شاید خیلی افراد از روی علاقه یا برای ارام شدن سیگار بکشند اما من تنها میکشم که کشیده باشم.مدام به مرد همسایه فکر میکنم،مطمئنم او را جایی دیده ام اما کجا؟نمیدانم.با این حال چندان از زندگی ام باقی نمانده و باید به نوشتن ادامه دهم تا وقتی که ندای درونم به این انسان پست اجازه مرگ دهد و در اخر روحم نیز مانند دیگران از من دل بکند.اخرای سیگار همیشه بوی دیگری میدهد انگار که او هم ته دلش خالی است برای همین زیر پا خاموشش کردم و به نوشتن ادامه دادم:الارمی که برای ساعت 7 گذاشته بودم چندباری به صدا درامده و حال ساعت 7 و نیم بود،چندباری سعی کردم الارم را قطع کنم و بالاخره موفق شدم و با برداشتن گوشی صدایش را خفه کردم؛همانطورکه دراز کشیده بودم انگار چیزی مانع بلند شدنم میشد،در همان حالت به همکاری که باهم صمیمی تر بودیم پیام دادم تا مرخصی برایم رد کند.هرطوری بود از تخت بلند شدم و به سمت سرویس رفتم تا دست و صورتم را بشورم اما وقتی در اتاق را باز کردم ارزو را دیدم که با سینی صبحانه به طرف اتاق می امد،میدانستم که دنبال حرف کشیدن است اما حداقل برای صبحانه هم شده خودم را بی خبری زدم و گفتم:&quot;بهبه افتاب از کدوم طرف درومده که زرنگ شدی،خبریه؟&quot;با چهره تلافی جویانه نگاهم کرد اما سعی کرد خودش را جمع کند تا بتواند به خواسته هایش برسد،سینی را ازش گرفتم و باهم وارد اتاق شدیم.بدون فرصت شروع به خوردن صبحانه کردم و در این حین مدام با خودش کلنجار میرفت که سر صحبت را باز کند،کمی بهش نگاه کردم و گفتم:&quot;چیه چیزی میخوای؟&quot;+میدونی که من چقدر دوست دارم؟-کلی کار دارم باید برم بگو دیگه+با زهرا قرار داری؟از نوع نگاه کردنش فهمیدم منتظره سیر تا پیاز را ماجرا را تعریف کنم اما چیزی نگفتم و به خوردن صبحانه ادامه دادم،گاهی با نگاهی پر امید و گاهی با نگاهی مظلومانه تا ثانیه اخر منتظر بود که شاید چیزی بگویم اما چندان توجهی نکردم.بالاخره خوردنم تمام شد و بعد از تشکری گفتم:&quot;میخوام یه قرار ملاقات بذارم که باهم بریم پیشش،میای؟&quot;،انگار که دنیارا به او داده باشند با ذوق گفت:&quot;اره چرا نیام&quot;،بعد هم بوسی از خوشحالی کرد و از اتاق خارج شد.بلافاصله برای رفتن اماده شدم سعی کردم بهترین لباس هایی که داشتم بپوشم و عطری که با انتخاب خودش خریده بودم بزنم،البته از گذاشتن کلاه چون متن خوبی روی ان نوشته نشده بود پرهیز کردم و دراخر پس از پوشیدن کفش های سفیدم از خانه خارج شدم.اول قصد داشتم با موتور بروم اما بعد از تصمیمم برگشتم و پیاده راه افتادم تا شاید قدری از استرسم کم کند،راستش این دفعه ذوق دیدار دوباره او اجازه نمیداد استرس بهم غالب شود اما همچنان قلبم بی تابی میکرد.تقریبا رسیده بودم،زهرا را دیدم که روی نیمکتی نشسته است و کتاب میخواند،چند دقیقه ای ایستادم و برای اخرین بار خودم را مرتب کردم.از خودم که مطمئن شدم با کشیدن نفسی عمیق جلو رفتم و رو به رویش روی نیمکتی بدون حرف نشستم،بدون توجه همچنان درحال خواندن کتابش بود انگار که امدن من را حس نکرده بود یا شاید فکر میکرد یک نفر دیگر است به هرحال انقدر درحال کتاب خواندن زیبا بود که ترجیح دادم با او همراهی کنم و در سکوت نگاهش کردم.نیم ساعتی گذشته بود و معلوم بود کلافه است سرش را بالا اورد و نفسی عمیق کشید که گفتم:&quot;سلام&quot;انگار که هنگ کرده باشد چشم هایش را گرد کرد و گفت:&quot;سلام،از کی اینجایی؟&quot;-فکر کنم نیم ساعتی شده باشه+خب پس چرا هیچی نمیگی فکر کردم بدقولی کردیبا اینکه دوست داشتم مدام با او صحبت کنم اما انگار کلمات به پایان رسیده بودند برای همین دیگر صحبتی بینمان رد و بدل نشد،نزدیک یک ساعتی او کتاب میخواند و من نگاه میکردم،کتاب را بست و گفت:&quot;خب نمیخوای چیزی بگی؟&quot;-میدونی....چیز...من یکم صحبت کردن بلد نیستم اگه میخوای تو شروع کن+خب چی بگم،میخوای پیام بدی؟لبخندی زدم و گفتم:&quot;نمیدونم،پیام روح کلماتو میگیره میخوای نامه بنویسیم؟&quot;خنده ای از ته دل کرد،خنده اش نیز زیبا بود و انگار انرژی باز برای تپیدن به قلبم داد.برای اینکه از چهره ام چیزی نفهمد جدی تر گفتم:&quot;به نظرم که خیلی جالبه&quot;-اومممم......خب باشه اما همین الان که نمیتونی بنویسی حداقل بریم یه چیزی بگیریم دهنمون خشک شدباشه ای گفتم و به سمت مغازه ای در پارک رفتیم که اب البالو های خشمزه ای داشت،هنگام خرید سر حساب کردن کمی بحث کردیم اما دراخر با گفتن اینکه بعدا شماره کارت میدم راضیش کردم تا خودم حساب کنم.هنگام خوردن کمی درمورد کتابی که میخواند صحبت کرد و من همچنان در سکوت با دقت هرچه تمامتر به او گوش میکردم،از ان دقت هایی که مادرم همیشه میگفت اگر در درس داشتی پروفسور میشدی.-زهرا خانم+بله-شما به کوه علاقه دارید؟+نمیدونم تا حالا نرفتم چطور؟-اگه مشکلی نداره فردا بریم کوه خواهرم خیلی دوست داره شمارو ببینه اونجا قرار بذاریم+خب باشهپس مکالمه به سمت خانه راه افتادم،همچنان قلبم میتپید و هر تپشش محکم تر از تپش قبلی بود اما اینبار خوشحالی خالص بود،نه از استرس خبری بود و نه ترس تنها شادی لذت بخشی از صحبت کردن با معشوق بود.در همان بدو ورود به خانه با خواهرم مواجه شدم برای اینکه سوالی نپرسد گفتم:&quot;فردا ساعت 6 پاشو که به قرار برسیم&quot;،چون فکر میکرد برای اذیت کردنش این تایم را گذاشتم و ماجرا به همینجا ختم میشود باشه ای گفت و رفت-شاید هم چیزی نگفت تا قرار را کنسل نکنم اما نمیدانست که من برای دیدن او لحظه شماری میکنم-.پس از خواندن نماز به اتاقم رفتم و شروع به نوشتن نامه کردم:&quot;سلام زهرا جانم،میخواهم با قلبم برایت بنویسم و به حرف هایی که میزنم توجهی نکنم پس من را برای اینگونه خطاب کردنت سرزنش نکند.میدانی خیلی از چیز هارا نمیتوانم بگویم اما این کاغذ به من جرعت میدهد تا دوست داشتنت را فریاد بزنم و مانند هر عاشق دیگری قربان صدقه ات بروم.وقتی برای اولین بار دیدمت مانند دیوی مقابل فرشته ای زیبا احساس خجالت کردم،تو بین دیگران درون ان چادر مانند دُری میدرخشیدی.ببخشید اگر نامه ام کوتاه است میدانی که چندان با این موضوعات اشنا نیستم.در اخر با اینکه عقایدم اجازه بوسیدنت را نمیدهند از اینجا تورا میبوسم و دعا میکنم تا از من دلگیر نشوی.&quot;</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2025 21:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(9 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA9-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-c45kvhzttej1</link>
                <description>مانند چهارشنبه های قبلی به مطب روانشناس میروم،چندان شلوغ نیست و پس از یک ساعتی وارد اتاق شدم؛چندان تمایلی به حرف زدن ندارم چون صحبت هایمان مانند قبل تماما تکراری است،هرچه زودتر از مطب خارج شدم و به سمت پارک نزدیک مطب رفتم تا به نوشتنم ادامه بدم.در پارک نیمکتی رو به روی مردی با پالتویی بلند و کلاه شاپو برسر که درحال خواندن کتاب بود دیدم و به سمتش رفتم،سرش را که بالا اورد از صورت پر از خط و خشش فهمیدم که همسایه جدیدمان است و همچنان برایم اشنا تر از تنها یک همسایه بود اما ترجیح دادم که به نوشتنم ادامه بدهم و توجهی به او نکنم:دیگر به خانه رسیده بودم میدانستم که تا اکنون خانواده ام موضوع را فهمیده اند و منتظرند که برایشان توضیح بدهم و البته میدانستم که توضیحی ندارم جز انکه یک دختر زیبارا دوست دارم،در نقاشی هایش غرق میشوم،از شعر هایش لذت میبرم و بی صبرانه منتظرم کتابی را بخواند و برایم درموردش بگوید،من حتی ان لحظه که به سبب حرفی نسنجیده ام دلخور میشود و دیگر پاسخی نمیدهد را دوست دارم و میخواهم قلبم را به او بدهم-خود میدانم که کم است،کل وجودم برای او کم است-.اگرچه میدانستم تاثیری ندارد نفس عمیقی کشیدم و وارد خانه شدم،حال من تنها بودم که باید برای دفاع از خود وارد دادگاهی بشوم که شاکی ام پدرم،قاضی مادرم و فکر میکنم خواهرم نقش وکیل داشته باشد؛راستش پدرم شاکی خونسردی نیست و اگرچه اهل دعوا نیست اما در مواقعی میتواند مانند بروسلی دیگران را راهی بیمارستان کند،مادرم نیز چندان قاضی خوبی نیست و یا حق با پدرم باشد یا حکم اعدام طرف مقابل را میدهد تا باز حق با پدرم باشد و اما خواهرم که فکر میکنم وکالتم را قبول کند اما برای تلافی کار های گذشته علیه من صحبت کند.تصمیم درست این بود که روزه سکوت بگیرم،چیزی که در ان استعداد زیادی داشتم.وارد اتاق شدم پدرم که درحال خوردن چایی بود سری بالا اورد و من را نگاه کرد سپس دوباره مشغول چایی اش شد و مادرم هم که در نماز بود با گفتن الله اکبری که نشانه پوستتو میکنم بود به سجده رفت،برای شروع خوب بود و هنوز در مرحله تهدید بودم.بدون هیچ حرفی وضو گرفتم و به نماز ایستادم و چون کار همیشگیم بود کسی شک نکرد اگرچه انقدر طولانیش کردم که خواهرم گفت:&quot;با نماز صبحت یکیش کن دیگه&quot;.نمازم تمام شد و خودم را باز اماده دادگاه کردم اما همچنان صحبتی انجام نشد و این داستان تا بعد از شام ادامه داشت،خواهرم که دیگر طاقت نداشت و دلش برای یک دعوا و تلافی ازار های قبلی تنگ شده بود گفت:&quot;یه بشقاب برای زهرا خانم کنار گذاشتم برو بهش بده&quot; بعد هم پاشد و بشقاب غذارا اورد،معلوم بود از قبل برنامه ریزی کرده اما من همچنان روی تصمیمم ماندم و سکوت اختیار کردم.با اینکار ارزو مادرم نیز که معلوم بود نمیتواند دیگر سکوت کند گفت:&quot;اخه من به تو چی بگم بچه،تو سنت به این حرفا میخوره؟&quot; ارزو که فهمیده بود بود قصد سکوت دارم برای دفاع یا شاید هم خشمگین تر کردن مادرم گفت:&quot;بابا هم این سن یه بچه داشت،تازه داداش خونه هم داره دیگه چی میخواد؟&quot;مادرم نگاه تندی به ارزو کرد و سپس رو به من گفت:&quot;اصلا میدونی چه خانواده ای هستند؟فکر کردی الکیه مجازی با یکی اشنا بشی بعد ازدواج کنی؟&quot; فرصت را مناسب دیدم و قبل از اینکه ارزو صحبتی کند با تمام استرسی که داشتم گفتم:&quot;مم....من هرکار شما بگید میکنم اما اجازه بدید قبلش حداقل باهاش اشنا بشید&quot; پدرم تا کنون ساکت بود گفت:&quot;من مشکلی ندارم تنها مراقب رفتارت با بچه شهید باش&quot; همه تعجب کرده بودیم مادر و خواهرم از این موضوع و من از اینکه چگونه پدرم میدانست به هرحال او بدون توجه به حرف ما پاشد تا برای خواب اماده شود،مادرم نیز بدون هیچ حرفی به دنبالش رفت انگار میخواست بیشتر درمورد زهرا بداند اما حالت پدرم اجازه حرف زدن به او نمیداد.خواهرم منتظر فرصتی بود تا از زیر زبانم حرف بکشد اما در ذوقش زدم و بلافاصله برای خواب به اتاقم رفتم.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 19:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(8 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-lkzuy9cswmpo</link>
                <description>به زهرا خیره شده بودم و دست هایم میلرزید،با هر دل اشوبی بود پیام را فرستادم.با اینکه بی صبرانه منتظر بودم پیام را بخواند و واکنشش را ببینم اما از طرفی چیزی روی دلم سنگینی میکرد و قلبم بی رحمانه میتپید،زمان ایستاده بود و این لحظه را تماشا میکرد انگار که میخواست بگوید:&quot;دیدی باز هم نتوانستی&quot;.10 دقیقه ای که برایم مانند چند روز بود به او خیره بودم تا بالاخره گوشی اش را نگاه کرد،از حالت چهرش معلوم بود که شروع به خواندن پیام کرده.هرچقدر پیش میرفت به او بیشتر خیره میشدم انگار که عاشقی قرار است معشوقش را برای اخرین بار ببیند،مدام نفس های عمیق میکشیدم اما دل عاشق را تنها دستان معشوقش ارام میکند.لبخندی روی لبانش نقش بسته بود که نمیدانستم لبخند رضایت است یا خنده بر دیوانه،هرچه که بود با دیدن لبخندش قلبم ارام شد انگار که او هم از کار های من خسته شده و مانند مادرم یکجا نشسته و میگوید:&quot;من که نمیدونم تو میخوای چیکار کنی&quot;.در راه برگشت به او فکر میکردم هنوز از جوابش خبری نبود،دوست داشتم مثبت فکر کنم شاید داشت به حرف هایم فکر میکرد.از یه جایی تصمیم گرفتم پیاده روی کنم همه بچه ها با تعجب نگاهم میکردند،امین که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم با من پیاده شد تا شاید بتواند چیزی از وضعیتم بفهمد اما به نتیجه ای نرسید چون تا خود خانه کلامی به زبان نیاوردم؛راستش دوست نداشتم با کسی صحبت کنم.جلوی در خانه خداحافظی سریعی کردم که وقت نکند به این بهانه سوالی بپرسد،حال که فکر میکنم میبینم ان زمان تقریبا ادم دقیقی بودم و حداقلش کلید خانه همیشه پیشم بود-تعریف من از دقت در همین خلاصه میشود چون توان دقت های بالاتر را ندارم-.وارد خانه شدم اما فضا برایم گرفته بود انگار که کسی پا روی گلویم گذاشته است و مانع نفس کشیدنم میشود.پس از برداشتن کتابی از خانه خارج شدم و به طرف پل همیشگی رفتم،وقتی بالای ارتفاع بودم ارامش میگرفتم همیشه دوست داشتم خانه ای در بالاترین ارتفاعات داشته باشم و هرصبح از انجا به پایین سقوط کنم اما حیف که بشر بی ارزش تر از ان است که بتواند با یک زمین خوردن ساده زنده بماند.کتاب شب های روشن را برای هزارمین بار باز کردم،هیچگاه از خواندن ان سیر نمیشدم انگار که سرگذشت خیلی از ماها بود اما نمیتوانستم چیزی بخوانم و تنها صفحات را ورق میزدم.نیم ساعتی گذشته بود تا اینکه نوتیف زهرا امد نمیدانم چطور حجم عظیمی از خوشحالی و استرس را توصیف کنم مانند کسی بودم که عزیزترینش از زیر عملی که احتمال مرگش بوده زنده بیرون امده اما حال در کما رفته شاید قلبم باز دلش برایم سوخته بود و به تپش افتاده بود به هرحال پیامش را باز کردم:&quot;سلام بابت تاخیرم عذرخواهی میکنم امیدوارم این موضوع را پای بی ادبی نگذارید نیاز به کمی وقت داشتم تا از حالت شوک خارج شوم،راستش فکر کنم میدانید که من دنبال روابط امروزی نیستم و اشنایی خاصی نیز با شما ندارم.اما اگر قصدتان جدی است با اطلاع خانواده کمی بیشتر یکدیگر را بشناسیم.&quot;از شوق زیاد نزدیک بود پایم از پل سر بخورد و مانند همیشه شادیم در ثانیه ای به غم یا شاید مرگ ختم شود،یک ساعتی همانجا نشسته بودم و باهم صحبت میکردیم،به او اطمینان دادم که خانوادم تا فردا درجریان قرار میگیرند و قرار شد برای فردا همدیگر را ببینیم.خود از خود نمیشناختم برای دیدارش اما از طرفی نمیدانستم چگونه به خانواده ام بگویم،تصمیم گرفتم به امین زنگ بزنم هم نگران بود و هم دهن لق میدانستم الان بهش بگویم دودقیقه بعد کل محل میفهمند-البته دوست نداشتم کسی از این موضوع چیزی بداند اما چاره ای نداشتم-.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 23:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(7 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-jipk4cexweth</link>
                <description>اطراف خانه صدا می امد از پنجره کنار میزم به بیرون نگاه کردم،همسایه جدید درحال نقل مکان به خانه رو به رویی ما بود؛یک مرد قد بلند با پالتویی مشکی که تا زانو هایش میرسد، کلاهی شاپو به سر دارد و چهره ای پر از خط و خش که او را ترسناک میکند؛با اینکه چهره اش برایم اشنا است اما به او توجهی نمیکنم و به نوشتنم ادامه میدهم.سعی میکردم همه کار هارا با دقت انجام بدهم.قبلا در گروه سرود تکخوان بودم اما از جایی به بعد به خاطر ترسم از جامعه ترجیح دادم کار های دیگری در گروه انجام بدهم پس وقت زیادی برای صحبت با او داشتم؛با چه بگویم؟دوست داشتم او را روی نیمکت بنشانم و رو به رویش زانو بزنم و ساعت ها نگاهش کنم،اما مطمئنا خیال میکرد دیوانه هستم.یک درونگرای مردم گریز حال میخواهد به سراغ کسی برود که با نگاه کردن عکس هایش قلبش به تپش می افتد و صورتش از شرم عرق میکند،چطور میتوانم به او بگویم که دوستت دارم؟کسی که همه من را دربر میگرفت و صحبت با او جزوی از عمرم حساب نمیشد.میخواهم وقتی به او جملۀ دوستت دارم را میگویم چهره اش را ببینم اما مطمئن هستم انقدر بد میگویم که با گفتن:&quot;از شما توقع نداشتم&quot; از من دور میشود و دیگر نمیتوانم او را داشته باشم.استرسم مدام بیشتر میشد و میدانستم نمیتوانم این را خودم به او بگویم پس تصمیم گرفتم به او پیام بدهم،-اره همینه-درست لحظه ای که زیر نظرش داشتم پیام را ارسال میکنم و چهره اش را میبینم.&quot;سلام زهرا خانم،چند وقتی است که سعی میکنم چیزی به شما بگویم اما اینکه چگونه بگویم برایم سوال شده بود،میدانم حال برای شماهم سوال شده که چرا رو در رو این حرف را نمیزنم لطفا بگذارید پای شرم و خجالتم،امیدوارم از ادامه صحبت هایم ناراحت نشوید؛از زمانی که شمارا در گروه شناختم به شما علاقمند شدم،نمیتوانم بگویم علاقه من مانند علاقه فرهاد به شیرین است اما هرگاه با شما صحبت میکنم نوری درونم روشن میشود و انرژیم به قدری بالا میرود که انگار یک پارچ قهوه خوردم.لطفا من را ببخشید که مثال های بهتری بلد نیستم،شاعر نیستم که بتوانم مانند الفرد لرد تنیسون بگویم:&#x27;اگر به ازای هر بار که به تو فکر می‌کنم گلی داشتم، می‌توانستم در باغی تا ابد قدم بزنم&#x27; نویسنده هم نیستم تا مانند پائولو کوئلیو بگویم:&#x27;تو را دوست دارم، زیرا تمام جهان همدست شدند تا مرا به تو برسانند&#x27; من تنها میتوانم بگویم دوستت دارم،یک دوستت دارم از از ته دل که حتی اگر جان من را بگیرد باز با اشتیاق فریاد میزنم.با اینکه دوست دارم بازهم به قلبم نور بدهید اما پاسختان هرچه باشد میپذرم.&quot;پیام را در سیو مسیج تلگرامم گذاشتم و پس از دوش گرفتن خوابیدم.ساعت 8 بود که به کتابخانه رسیده بودیم و همه درحال اماده کردن تجهیزات بودند،پس از کمی پرسه زدن در اطراف توجهم به اتاق باید محل برگزاری سرود جلب شد؛جای مناسبی بود چون از انجا میتوانستم همه جای سالن را ببینم و رفتن به انجاهم چندان برایم سخت نبود،تنها موضوع این بود که بدانم زهرا کجا مینشنید برای همین قدری کمک کردم تا مردم بیایند و البته قبل ان پیامی دادم که هرموقع رسید بگوید.حدودا ساعت 10 بود و کم کم مراسم داشت شروع میشد که نوتیف پیامش امد:&quot;سلام وارد سالن شدم و روی صندلی های جلویی نشسته ام&quot;.تصمیم گرفتم با هر سختی بود اول از نزدیک او را ببینم هم برای اینکه دقیق جایش را بدانم و هم اینکه بدور از ادب نباشد.با نگاه هایی سریع به اطراف بالاخره پیدایش کردم،زیبا تر از عکس هایش بود نگاهی سریع به من کرد و سرش را به زیر انداخت،اما من همچنان او را زیرچشمی میپاییدم؛انگار که کسی میخواهد قلبم را از جا بکند-سعی میکردم خودم را ارام کنم اما موفق نشدم- برای اینکه زشت نباشد اب دهانم را قورت دادم و به سمتش رفتم:سلام خوب هستید؟ممنون که امدید خوشحالم که میبینیدم یعنی اینکه میبینمتونبعد در ذهنم فحشی به خودم دادم و منتظر پاسخ او شدم+ممنون از دعوت شما مکالمه به همینجا ختم شد و با عذرخواهی دست و پا شکسته به اتاق بالا رفتم.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2025 17:43:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(6 یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA6-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-gv0yfkoe2lla</link>
                <description>دو هفته ای بود که باهم حرف میزدیم از علایق شخصی تا کنکور-راستش چندباری درمورد رابطه های عاطفی صحبت کردیم که هردو در این امر چیزی برای گفتن نداشتیم- اما چندان از این مسئله خوشحال نبودیم و نمیخواستیم ادامه پیدا کند برای همین تصمیم گرفتم که به او پیشنهاد دیدار بدهم،اما چطور میتوانستم چنین کاری کنم؟من برای نوشتن یک پیام ده ها بار فکر میکردم؛پس گذاشتم مانند همیشه تقدیر برایم تصمیم بگیرد.یک ماهی گذشته بود و من چون با گروه سرودی کار میکردم قرار بود در کتابخانه ای مراسم برگزار کنیم،کتابخانه ای نزدیک خانه انها؛امید بسته بودم که شاید بتوانم انجا او را ببینم با اینکه نمیدانستم اگر دیدمش چه بگویم تنها به یک دیدار شیرین فکر میکردم برای همین هرچه سریع تر پیامی برای دعوت نوشتم:&quot;سلام زهرا خانم شرمنده مسدع اوقاتتون شدم&quot; از انجایی که نمیدانستم درست نوشتم یا نه پس پاک کردم و دوباره نوشتم: &quot;سلام زهرا خانم شرمنده باز مزاحم میشوم:&quot; حس کردم خیلی رسمی شده برای همین پاک کردم و نوشتم: &quot;سلام زهرا خانم امروز خیلی خوشحالم&quot; فکر کردم که پس از خواندن بگوید: &quot;خب چیکار کنم خوشحالی؟&quot; پس این دفعه نوشتم:&quot;سلام زهرا خانم،قراره با گروه فردا بیاییم در کتابخانه نزدیک خانه شما خوشحال میشوم که شمارا انجا ببینم&quot;. مشغول کار کردن بودم که نوتیف پیامش امد میدانستم که زهراست چون تنها نوتیف او روشن بود و همه جز او در خاموشی مطلق بودند،وقتی او بود دیگر به دیگران نیاز نداشتم و کاملترین بودم.پیامش را باز کردم:&quot;سلام واقعا خوشحال شدم حتما میام ساعتش را ارسال کنید و بگویید کجا همدیگر را ملاقات کنیم&quot;.در دلم انگار زنی زیبا درحال شستن رخت ها بود و کنارش یک اهنگ شاد گذاشته بود،نمیدانستم استرس ملاقات را داشته باشم یا از دیدنش خوشحال باشم؛اخر تنها ارتباطم با دختران غریبه در ادرس دادن بود که ان هم چون جاهای زیادی را نمیدانستم با نگاهی خنگولانه از انها عبور میکردم.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 23:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(۵ یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%B5-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-e2jh3xlpdj5p</link>
                <description>+داداش بیدار شوبا صدای ارزو از خواب پریدم درحالی که صورتم عرق کرده بود و دست هایم میلرزید به او نگاه کردم و با صدایی گرفته گفتم:چیشده؟+چرا توی خواب داد میزدی؟خواب بد دیدی؟&quot;نه چیزی نیست&quot; این را گفتم و پس از پاشدن از تخت به سمت سرویس بهداشتی رفتم تا ابی به صورتم بزنم.وارد سرویس شدم و به خودم نگاه کردم،خوابم را ذهنم مرور کردم؛ان لحظه که با دستان لرزانم سعی داشتم جلوی خونریزی اش را بگیرم و نامش را فریاد میزدم &quot;این امکان ندارد&quot;.نگاهی به دستانم انداختم اما این امکان نداشت،مطمئن بودم که تنها خواب دیده ام؛پس اگر خواب بود خون ها روی دستانم چیکار میکرد؟از انجایی که جز فکر کاری نمیتوانستم بکنم ترجیح دادم به تختم بروم و یک ساعت دیگر نیز استراحت کنم تا سرکار خسته به نظر نرسم.هر نفس من را ازار میدهد.(پس از گذشت یک ماه و بیست و شش روز از اخرین جشن زنده ماندنم)سرکار مدام به زهرا فکر میکردم،به وقتی که توسط یک دوست مشترک هردو وارد یک گروه تلگرامی شدیم.افراد زیادی با دیدگاه های مختلف انجا بودند اما درنهایت سوق ان ها به سوی مذهب ستیزی بود،اما در این بین دختری بود که با عشق مذهبش را فریاد میزد؛کسی که انگار از گفتن واقعیتش احساس غرور میکرد،کسی که مانند دیگران نبود.چند وقتی بود که باهم صحبت میکردیم،میدانستم که دوست مشترکمان او را دوست دارد اما او به دنبال رابطه های چند روزه نبود-انگار با تمام امروزی ها فرق داشت-.۶ یا ۷ ماهی میشد که به خاطر کنکور از هم بی خبر بودیم تا اینکه یک روز نوتیف پیامش امد و من که گوشه ای از ذهنم را به او اختصاص داده بودم خوشحال از این ماجرا پیامش را باز کردم:&quot;سلام خوب هستین؟دیدم خبری ازتون نیست پیام دادم امیدوارم مزاحم نباشم&quot;با تردید نوشتم:&quot;سلام ممنون شما خوبی؟مراحمین&quot;نمیدانستم چرا پیام داده چون قبلا هیچگاه داخل شخصی باهم صحبت نکرده بودیم،البته من از این موضوع خوشحال بودم و دیگر چیزی مهم نبود.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 19:16:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(۴ یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%B4-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-pvtvqamejdcd</link>
                <description>نفس نفس میزدم اما چیزی باعث میشد که از سرعتم کم نکنم،نور ماه درحال کم شدن بود انگار او نیز از دنبال کردن من خسته شده.از سرعت خود کم کردم و دویدنم به راه رفتن ملایم تبدیل شد؛درختان پیش روی توجهم را جلب کردند تا چشم کار میکند در اطراف جنگل را در اغوش گرفتند انگار که پشت یک میز ناهارخوری گرد نشسته اند و درمورد روز سختی که داشتند صحبت میکنند.ارام به سمت جای خالی بین دو درخت قدم برداشتم انگار که یکی از انها زودتر از بقیه برای خواب رفته بود یا شاید هم مانند من علاقه ای به صحبت کردن نداشت.به اسمان نگاه کردم ماه بر جای خالی درخت نور میتابد و بقیه اسمان در تاریکی ای سیاهتر از مشکی غرق شده.از درختان عبور کردم و به ساحل رسیدم،دریا مملو از رنگ قرمز عجیبی است انگار که خون تمام انسان ها در ان جاری و بر اب چیره شده؛حضور کسی را پشت سرم حس میکنم که از فرط خستگی نفس نفس میزند،دست هایش را بالا می اورد و من از ترس نمیتوانم سرم را برگردانم؛قبل از اینکه بتواند گردنم را بگیرد لگدی به پایش زدم و به سمت دریا فرار کردم.نفسم بند امده اما همچنان سه سوی دریا برای نجات میدوم بی انکه به پشت سرم نگاهی بیندازم،دیگر نمیتوانم ادامه بدهم می ایستم و دستایم را روی زانوهایم میگذارم تا نفسی تازه کنم-از زیر چشم یه پشت نگاه میکنم-مردی قد بلند با پالتویی مشکی که تا زانو هایش میرسد و کلاهی شاپو که چهره زخمی اش را ترسناک تر میکند.میدانستم راه فراری وجود ندارد من مقابل کسی که نمیشناسمش،حتی نمیدانم که چرا قصد جان من را کرده؛اما حال فرصت این فکر ها نیست باید از خودم دفاع کنم تا حداقل مانند یک سرباز شجاع بمیرم نه کسی که پس از زانو زدن مقابل دشمن گردنش زده شده.کوله پشتی را دراوردم و زمین گذاشتم تا ازادتر باشم اما ناگهان چیزی توجه ام را جلب کرد،یک اسلحه در زیپ بغل کوله.دستان لرزانم را به سمت اسلحه میبرم،چیزی به مغزم نمیرسد و نمیدانم باید چیکار کنم تنها اسلحه را برمیدارم و به سمت مرد میگیرم.با اینکه مرد دورتر ایساده اما میتوانم ترس را در نگاهش ببینم،به بهانه برداشتن کلاه عرق از پیشانی اش پاک میکند-موهای مشکی دارد-فریاد میزند:تو ترسو تر از ان هستی که به من شلیک کنی،همیشه ترسو و دست و پا چلفتی بودی حتی نمیتوانی یک ادم را بکشی بی عرضه،حتی نمیتوانی روی مسائل ابتدایی تمرکز کنی وقتی برای اولین بار وارد کار شدی مدام گند میزدی،حتی الان هم همین کار را میکنی؛پس اگر کودن نیستی دستت را روی ماشه فشار بده و به من شلیک کن.حرف هایش حقیقت داشت اما من از این حقیقت خشمگین شدم،اسلحه را در دستم فشار دادم و چشم هایم را بستم.صدای شلیک باعث شد چشم هایم را باز کنم،تنها چیزی که میبینم مردیست که روی زمین افتاده،دیگر نه دریایی وجود دارد و نه جنگلی تنها ساحلی پر از خون است.به طرف مرد دویدم صدای نفس هایم تمام ساحل را پر کرده،اما نه این امکان نداشت من مطمئن بودم چیزی که شنیدم صدای یک مرد بود.اما حال دخترکی زیبا با موهای کوتاه میدیدم-دختری اشنا در خاطراتم- دختری از او فراری بودم و با این حال دوست داشتم تنها یکبار دیگر ان را ببینم &quot;زهرا&quot;.....</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2025 21:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(۳ یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%B3-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-mvqhtze63mfs</link>
                <description>کف دستانم از عرق خیس شده و نفس نفس میزنم،بدون هیچ فکری به اطراف نگاه میکنم.حال من وسط جنگل هستم درحالی که حتی جلوی پایم را نیز نمیتوانم ببینم.به هرکجا نگاه میکنم درختان سر به فلک کشیده است و ابر های خاکستری مانند چتری بالای سرشان کمک میکنند که جنگل بیشتر در تاریکی غرق شود.به ایینه ای که در دستم بود نگاه کردم،با اینکه سخت میتوانم خودم را ببینم اما مطمئن شدم که هنوز سالم هستم.گیجم اما ندایی در درونم من را به جلو میکشاند،دقیقا جایی که هیچگاه در زندگی ام نتوانستم بروم و همیشه از ان منحرف میشدم.با تردید به طرف شمال یا جنوب یا حتی شرق شاید هم شرق میروم،در ان تاریکی حتی نمیتوانم درختانی که مدام به انها میخورم را تشخیص دهم،مانند بچه ای که تازه راه افتاده با هر پستی و بلندی پاهایم پیچ میخورد و درد شدیدی احساس میکنم.با اینکه چند ساعتی گذشته اما هنوز چشم هایم به ان تاریکی عادت نکرده است،سنگینی بر پشتم احساس میکنم و بدون فکر دست میزنم؛یک کوله است که انگار تا اکنون جزوی از بدنم بوده و ان را حس نمیکردم،دوست دارم بدانم درون کوله چیست اما انقدر سوال در مغزم هست که به ان نمیتوانم فکر کنم؛مهمترین سوال این است که من اینجا چیکار میکنم؟نمیدانم چند ساعت گذشته گذشته است اما هرقدر که جلوتر میروم کوله بر شانه ام بیشتر سنگینی میکند،چند باری خواستم ان را زمین بگذارم اما ندایی از درون مانعم میشد.پس از هر زحمتی بود به جایی رسیدم،کجا؟نمیدانم تعداد درختان کمتر شده و ابر کنار رفته اند،فکر میکنم کنار دریا هستم که این چنین بوی اب زلالی به مشامم میرسد.سرعتم را بیشتر کردم اما هرچقدر جلوتر میروم هنوز همان جا هستم انگار دور خودم میچرخم،تصمیم گرفتم کمی بشینم و استراحت کنم تا در همین حال نیز نگاهی به کوله بیندازم؛اما ناگهان صدایی توجه ام را جلب کرد ظاهرا یک نفر دارد غرق میشود،بی هیچ اراده ای به سمت صدا میدوم.هرچقدر سرعتم را بیشتر میکنم تعداد درختان کمتر و ترکیبی از بوی اب و خون بیشتر میشود،انگار که در ساحل مراسم گردن زنی راه انداخته اند.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 22:43:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل واقعیت(۲ یا اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdyar11m/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%B2-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-yxwn6xtk1yyz</link>
                <description>ما در رویای یکدیگر زندگی میکنیم.(پس از گذشت یک ماه و بست و پنج روز از اخرین جشن زنده ماندنم)امروز چندان روز مناسبی نبود،میتوانم بگویم خشن ترین روزم بود چون از همان صبح با چند ادم زبان نفهم بحثم شد و تا اخر شب نیز به همین منوال گذشت.نزدیک ساعت ۹ بود که به خانه رسیده بودم و مانند رسم دیرینه ام پس از پریدن از بالای در به خانه یکبار در را باز و بسته کردم و به طرف اتاقم رفتم،از شانس بسیار خوبم بخاری خاموش شده بود و اتاق با سردخانه فرقی نداشت از انجایی که چندان حوصله نداشتم ترجیح دادم به جای پیدا کردن کبریت و روشن کردن بخاری با کاپشن بخوابم.ساعت ۶ بود که از خواب بیدار شدم و به مانند جمعه های گذشته برای پیادروی کفش هایی که تازه خریده بودم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم.حوالی ساعت ۸ بود که سوپرمارکت باز کرده بود،یک نخ وینستون لایت خریدم و به پیادرویم ادامه دادم.نمیدانم ساعت چند بود که به خانه رسیدم دوشی گرفتم و برای خواندن کمی درس و ادامه کار هایم اماده شدم،اما حال نمیدانم چه شد که سر دفترم هستم و دارم این متن را مینویسم.دوست دارم از خاطرات خوب زندگی ام بنویسم اما چه حیف که در انتها از انها تنها یک بغض باقی مانده است،بغضی که گلویم را فشار میدهد و با صدایی پدرانه میگوید &quot;مرد که گریه نمیکند&quot;.کمی که فکر میکنم روز هایی بود که من هم خوشحال بودم و مانند کفتران عاشق به عکس های زهرا نگاه میکردم؛اگر هنوز زنده بودم از ان خاطرات مینویسم.زندگی همیشه تورا شکست میدهد.</description>
                <category>مهدیار</category>
                <author>مهدیار</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 16:45:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>