<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهد توسلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahed</link>
        <description>https://mrtavassoli.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:54:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1638714/avatar/OcdC1r.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهد توسلی</title>
            <link>https://virgool.io/@mahed</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنر و طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%88-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-fxaozpszwdbu</link>
                <description>طبیعت و هنرمند و هنرماجرا از یک مباحثه در همین آخر هفته شروع شد. درمورد سینما صحبت می‌کردیم و آن قدر در تعاریف به مشکل برخوردیم که برگشتیم به یک سوال بنیادین که اصلا سینما چیست. بعد از یک ساعتی سر خواراندن برگشتیم یک پله عقب تر که اصلا هنر چیست. همین لحظه صدای زنگ گوشی بلند شد و زمان رفتن رسیده بود.فردای آن روز یک مصاحبه از گرتا گروئیک دیدم که مجری از گرتا پرسید سینما چیست. گرتا بعد از این که متوجه شد راه فراری ندارد یک توضیح کوتاه و مبهم داد که جان کلامش چنین بود: وقتی شما چیزی را ببینی خودت حس می‌کنی که آن سینما هست یا نه و همین. راه دیگری ندارد.تعریف خانم گروئیک با این که بسیار به مذاق من خوش آمد ولی طبیعتاً تعریف چندان مناسبی نخواهد بود. دیروز کتابی از کارل پوپر می‌خواندم که در قسمتی جمله ای با این مضمون نوشته شده بود: باید از بند تعاریف رها شوی. چه نیازی است که بتوانی توضیحی مناسب در راستای تعریف فلان مورد بدهی. البته که جای برداشت اشتباه در این جمله پوپر موجود است اما در همین حد می‌توانیم بپذیریم که اصلا چرا باید تعریفی داشته باشیم.دیروز عصر در کتابخانه قدم می‌زدیم که مجدد موضوع هنر پیش کشیده شد. من هنوز هیچ یک از این مواجهات با موضوع هنر را با خود حل نکرده بودم ولی گویا این بار یک پاسخ داشتم. نگاهی به پرتره از خود شیطان در گوشه کتابخانه انداختم. پاسخم این بار طبیعت بود. هنر یک پاسخ از سوی طبیعت است.در حال حاضر من این طور فکر میکنم که هنر یک تجلی از طبیعت است. نمایش طبیعت به نحوی دیگر. آن مثال معروف را شنیده اید که می‌گویند نمی‌توان خود را دید مگر در یک آب زلال؟ پاسخ من به پرسش هنر چیست و چرا وجود دارد همین است. هنر هست چون ما نمی‌توانیم خودمان را در طبیعت بنگریم. پس یک برداشت از طبیعت را به شکل هنر در می‌آوریم و خود را در آن می‌نگریم. جای سوال این جا نیز موجود است که با توجه به فرض بالا چرا در دامن طبیعت آرامش داریم. پاسخ ساده است: برگشتن به اصل خویش موجب آرامش می‌شود.سوال بعدی این خواهد بود که هنرمند و هنر آیا لازم و ملزوم هستند؟بنظرم پاسخ این سوال خیر است. هنر دائما وجود دارد چرا که طبیعت دائما موجود است. هنرمند آن کسی است که یک برداشت از طبیعت را به صورتی نمایش می‌دهد و به آن صورت می‌گوئیم هنر. حال اگر هنرمند نباشد دسترسی ما به هنر دچار اشکال می‌شود ولی این دلیلی بر عدم وجود هنر نخواهد بود.· هنر در ابتدا از جنس اکتشاف است و سپس ترکیب کشفیات و یا ایجاد یک عصیان گری در آن اکتشاف.· هنر و طبیعت در یک راستا هستند و هنرمند راه ارتباطی آن دو.· انسان به عنوان یک عضو از طبیعت در صورت حضور در طبیعت خودش(غیر مصنوعی) به آرامش دست می‌یابد و هر چه آن محیط بکر تر باشد، آرامش بیشتر خواهد بود.· انسان به عنوان یک عضو از طبیعت در طبیعت نمی‌تواند خود را بیابد فلذا نیاز به یک ابزار دارد برای شناخت خود و آن هنر است. هنر، انسان را که با طبیعتِ خود، بیگانه شده و خود را جدا از طبیعت می‌بیند، روبرو می‌کند.· هنر برای طبیعت به مثابه آن آب زلال برای دیدن چهره خویش است. چهره همان طبیعت است و انعکاس چهره در آب همان هنر است فلذا می‌شود گفت هنر انعکاس طبیعت است و شاید یک انعکاس جادویی!</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 11:23:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی جستن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%86-witvbe4ymn85</link>
                <description>وقتی با او هستم گویی با همه هستم و هنگامی که او نیست گویی تنهاترینم.میخواهم برویم جایی دور، بیگانه با همه و ناشناخته؛ برویم جایی که همه غریبه باشند، جایی که کسی وانمود نکند تو را میشناسد چرا که جز او هیچکس تو را نمیشناسد.میخواهم لبخند غریبه ها را ببینم. میخواهم مورد محبت غریبه ها قرار بگیرم چرا که در پی آن دنبال چیزی نمیگردند. میخواهم برویم جایی که ما، ما باشد و نه فرضیه ای از ما.میخواهم باران باشد و نور آفتاب، صدای پرندگان و بوی نم خاک. میخواهم گل ها منظره راه ها باشد. میخواهم دغدغه ام افتادن یک آجر از دیوار حیاط خانه مان باشد.میخواهم صحبت هایمان ساده باشد، بی تکلف باشد. میخواهم ساده باشد. میخواهم ما باشد و همین چیزها.چیز دیگری نمیخواهم.میخواهم ساده زیست کنیم. این برای ما کافیست.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 23:33:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمکت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-h2jxg5w5n2y7</link>
                <description>ملاقات امروز حوالی ساعت دو واقع در میدان سعدی بود، در کنار ایستگاه مترو.بافت خاکستری رنگی با طرحی مشکی رنگ، بوت سیاه، جوراب بنفش؛ فریاد  تطبیق ناپذیری با اصول.نگاهی که دائما میچرخد که مبادا او از سمتی بیاید که ندیده باشی و اخم های درهم تو را  ببیند. او را می بینی و لبخند روی صورت، غیرارادی.نیاز به تلاش نیست، با حضورش حالت خوب میشود. لبخند، خنده، تماس، آغوش و نگاه چشمی کوتاه.دست در دست وارد مسیر نامشخص.از سعدی به سمت شریعتی؛ توقف روبروی برج آلتون، روی نیمکتی می نشینیم. از شوخی های بی مزه، کنایه های بی هوا  تا حرف های جدی تر ؛ مثل تمام مکالمات مان، چندان مهم نیست چه می گوییم.سکوت و قدم زدن تا چهار راه دکتری.  ورود به کافه و درگیری با کروسان مانده. باز هم همان همیشگی، آمریکانو و  اسپرسو. گپ زدن های طولانی.حوالی ساعت دوازده، قبل از میدان طالقانی، روی نیمکتی دیگر و این بار طولانی تر از دو مرتبه قبلی.امان از این نیمکت های شهر.آیا این نیمکت ها میتواند یادآوری چیزی جز ما باشد؟ </description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 23:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-m5asdbw30ltt</link>
                <description>خب خیلی وقت بود که نظر به تاسیس سایت شخصی داشتم و نزدیک یکسال شاید شده و در نهایت موفق به این کار شدم.قطعا هر کاری در ابتدای خودش سختی های خاص خودش رو داره و این هم مستثنی نخواهد بود، چالش کارها به ارزش گذاری ما برای اون کار برمیگرده و هرچقدر یک کار مطابق با ارزش درونی ما باشه اون کار برای ما چالش و لذت بیشتری داره؛ این توامان بودن لذت و چالش باعث میشه که زندگی جریان داشته باشه و شما بخش کوچکی از زندگی خودتون و بخش بزرگی از دایره اختیارات خودتون رو کنترل کنید و اگه امتحانش کرده باشید دقیقا میدونید منظورم چیه.سایت شخصی من به آدرس صفحه اصلی شخصی - ماهد توسلی (mrtavassoli.com) هست و اگه سر بزنید و نقد کنید باعث خوشحالی من میشه و این چالش رو برام لذت بخش تر میکنه و پیشاپیش از همراهی احتمالی تون ممنونم.قطعا این آخرین نوشته من در ویرگول نخواهد بود ولی این که هرچند وقت یکبار بروزرسانی بکنم مشخص نیست. علاقه ای هم به اشتراک مطالب سایت شخصی در ویرگولم ندارم، و اگه پست جدیدی بذارم قطعا متفاوت خواهد بود؛ حداقل از نظر نوشتار.تو این چهارسال واقعا ویرگول مامن امنی بود و دوستش داشتم و کلی خاطره همراهم هست، همین الان موقع نوشتن این پست در صفحه ویرگول تعداد زیادی از خاطرات تو ذهنم مرور میشه، بعضی هاشون چه شب های سختی بود و بعضی های دیگه هم چه خاطرات دلنشینی. در هر صورت همه شون  تو مغزم دفن شدن  و هیچکس هرگز و دوباره قرار نیست تجربه شون کنه، این خاطرات منحصر بفرد هستند، برای هر کسی این خاطرات بی همتا هستند که فقط قراره خودشون تجربه ش کنند. فکرشو بکنید چقدر زیبا و در عین حال میشه گفت دردناک هست. چیزی که نمیتونی هیچوقت با کس دیگه ای به اشتراک بذاری چون مثل تو حسش نمیکنند.ماهد؛ لبخند یادتون نره.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 12:27:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انحا</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%A7-lvn7qkxjkl8i</link>
                <description>ماه امشب تماشایی بود، نه از آن جهت که کامل باشد و خودنمایی کند و نه از آن جهت که هلالی ناپیدا و باریک داشته باشد.ماهِ امشب، یادآور خاطرات و روزهای گذشته بود، می‌خواست بگوید که می‌گذرد و در این ساعات نیمه‌شب می‌فهمی که بی تو یا با تو زمان می‌گذرد. در این لحظات در می‌یابی که حضورت در این جهان اهمیتی ندارد.مگر زندگی چه چیز است مگر دوست و لحظاتی به‌یاد ماندنی، یک گپ دلنشین در این ساعاتی که انگار هیچ نمی‌ارزد، آن همه شلوغی روز، آن همه دویدن ها همه محو می‌شود، آن همه تلاش و کار و حرف ها و سال ها، همه پوچ می‌شود انگار.بین همه کتاب هایی که دوستشان دارم و زندگی هایی که در آن ها وجود دارد، پیرمرد و دریا برایم از همه دلچسب تر است.آن‌جایی که پیرمرد از صید بزرگ خودش، آن صیدی که عمری انتظارش را کشیده بود در حال برگشت است و حال از ماهی بزرگ هیچ نمانده جز استخوان‌هایش و به ساحل که می‌رسد متوجه می‌شود همه زحماتش از بین رفته است؛ آن‌جا چه بر او گذشت را نمی‌دانم ولی چیزی است که باید تجربه‌ش را داشتی باشی تا درکش کنی، جایی که تمام زندگی محو می‌شود و یک نقطه می‌ماند در انتهای جمله‌ات.تو می‌مانی و آن لحظه، شبیه حسی که هولدن کانفیلد وَضعیت خودش را در دره‌ای تعریف می‌کند که کودکان در آن به سمت پرتگاه می‌دوند و او باید جلوی آن‌ها رو بگیرد ولی هر کدام در گوشه‌ای از این تپه به سمت پرتگاه می‌روند، آن‌جایی که کافکا می‌نویسد روی هنرمند کاه می‌ریزند و کسی نمی‌داند آن‌جا انسانی بوده‌است اصلا و جایی که تونی داستان بارنز به حقیقت پی‌ می‌برد و دقیقا همانجایی که باب دیلن می‌خواند یک مرد باید چند فرسنگ برود تا مرد بشود و پینک فلوید به دیوار خاکستری خیره می‌شود، همان‌چایی که جان لنون درخواست می‌کند کمی رویاپردازی کنید و دنیا را به شکل متفاوتی تصور کنید.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 04:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمریکانو</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88-jqjfh3ak25wj</link>
                <description>می‌خواست بگوید که نه، لطفا این‌بار نه. گلویش را صاف کرد و محکم و با آرامش گفت برایم اهمیتی ندارد که شما چطور فکر می‌کنید. من یک انسان هستم و انسان ها ارزشمند هستند، چه خوشتان بیاید چه نیاید من هم یک انسانم و اجازه نمی‌دهم بیشتر از این مرا با کنایه هایتان به سخره بگیرید آقای محترم. مرد لبخندی زد و کمی از فرانسه‌اش نوشید و گفت تو به من وابسته ای عزیزکم، اگه من نباشم تو نمی‌توانی زنده بمانی، من این را خوب می‌دانم و  چون این را می‌دانم هرجور بخواهم با تو صحبت می‌کنم و تو مبجور به پذیرفتن هستی.زن که برای اولین بار شهامت این را پیدا کرده بود در نه ماه اخیر با مرد چنین سخن بگوید گفت آری، من به تو وابسته هستم تا زمانی که به تو وابسته باشم. &quot;تو برای من مثل یک قفس می‌مانی. می‌دانی، من را در اتاقکی در این خانه، در قفسی زندانی کرده‌ای، هرچه نیاز دارم به من می‌دهی ولی من می‌خواهم هرجای خانه که می‌خواهم بروم و در هر اتاقی سرک بکشم. می‌خواهم بروم سمت کتابخانه و کتاب‌ها را ورق بزنم چه بسا در یکی از صفحات آن‌ها دست‌نوشته‌ای از خواننده قبلی آن پیدا کنم که برای معشوقش نوشته است. می‌خواهم به آشپزخانه بروم و بوی غذاها به مشامم بخورد، من طعم غذاها را دوست دارم، اشتباه نکن ولی می‌خواهم بوی آن ها را استشمام کنم. می‌خواهم بروم سمت پنجره، این پرده سنگین و تیره رنگی که تو و دوستانت برای زیبایی کشیده اید کنار بزنم، پنجره را  باز کنم تا نسیم به صورتم بخورد. می‌خواهم صدای کودکان را در خیابان بشنوم. می‌خواهم شب هنگام ماه را در آسمان ببینم. می‌خواهم سرک بکشم به اتاق ها، آدم ها را ببینم. می‌خواهم تمرین کردن آن پسر بچه را  ببینم و از تلاشش برای اجرای درست تمرینش لذت ببرم بی آنکه مرا ببیند. می‌خواهم وقت خواب به آن اتاقی بروم که مادری برای فرزندش قصه شب میگوید. می‌خواهم در این خانه رها باشم و حس زندگی داشته باشم. مگر زنده بودن غیر از این هست که حس کنی؟&quot;مرد صورتش را خواراند، گفت تو اشتباه نمی‌کنی.زن ادامه داد شیرهای در قفس عمری طولانی تر دارند ولی من ترجیح می‌دهم لذت بدست آوردن را بچشم. من می‌روم و تو جلوی مرا نخواهی گرفت. آری من به تو وابسته هستم. چون این همان چیزی است که تو می‌خواهی.مرد  خدمتکار را صدا زد، برای خانم یک یک فرانسه بیاور.زن گفت فرانسه نمیخواهم، یک آمریکانو برایم بیاورید.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 00:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-jnchcong0nge</link>
                <description>گاهی خلا آنقدر بزرگ می‌شود که دیگر نمی‌دانی اصلا ادامه دادن کار درستی است یا نه. هجوم خاطرات از یک‌سو و غرق شدن در آن ها؛ و  از سوی دیگر حال؛ وقتی همه چیز همانطوری هست که می‌خواستی ولی جای یک چیز خالی به نظر می‌رسد. نمیدانی چه چیزی نیست ولی می‌دانی یک جای خالی وجود دارد.وقتی کتاب هایی که در سال گذشته خواندم را مرتب می‌کردم، لحظات زیادی را به خاطر آوردم. لحظات سخت و شیرین و تلخ و پرحرارت و امید و امید. بعضی کتاب ها را که ورق می‌زدم، نوشته های لابلای آن ها را پیدا می‌کردم. بعضی از آن ها مثل تیری در قلب بودند و بعضی دیگر هم از جنس افسوس. بعضی از آن ها یادآور خاطرت شیرین مصاحبت ها بودند و بعضی دیگر هم نشان گذر زمان.در ماه های اخیر بارها به ویرگول سر زدم ولی هربار که تصمیم گرفتم یکی از نوشته هایم را به اشتراک بگذارم پشیمان شدم. الان هم نمی‌دانم چرا برای این صفحه ویرگول می‌نویسم، اما در سال گذشته مخصوصا سه ماهه اول و دوم،  ویرگول یکی از مکان های امن من بود. جریان زندگی گاهی آنقدر تند می‌شود که مهمترین مسائل هم آن وسط ها گم می‌شوند، اشتباه نکنید، فراموش نمی‌شوند، صرفا گم می‌شوند که مجالی برای نفس کشیدن پیدا کنیم.دوستی برایم نوشته بود که آن کسی که باعث غم می‌شود هرگز ارزش این همه محبت را ندارد. چندان با نظرش موافق نیستم. چرا که غالبا زخم و مرهم از سوی یک نفر است. تلخش نکنم، بقول آن دیگری سرمای زمستون و نفس های گرم شما، جای یک گپ نیمه شب را کم دارد.آری، زندگی در گذر است، چه ایستاده باشیم و چه نشسته و چه در حال دویدن. زندگی در گذر است.دوست داشتم این نوشته را با یکی از اشعار شیمبورسکا به پایان برسانم ولی اخیرا کتاب شعری از غلامرضا بروسان گرفته ام و با شعری از او تمام میکنم:چشم های تو درشت بودند با مژه های زیباو صورت گرد تومثل کاسه ی ماه بودو پاهایت که می آمدند تا مرا در گوشه ای پیدا کنندمرا چون واشری، چون لبه ی ریش ریش فرشیا «پلنگی از کار افتاده»چشم های تو مهربان بودنددهانت مهربان بودو گنجشک ها واقعا می آمدنداز گوشه ی لبت آب می خوردند.عیدتان مبارک!</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 14:47:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشکننده؛ دو پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-r1zktmihc8vt</link>
                <description>کتاب دوم؛ مدرنیته و انکار پادشکنندگیفصل پنج؛ بازار چارسوق و ساختمان اداری· تصادفی بودن نابودساز با نابودی تصادفی بودن شکل می گیرد.· استرس زا ها اطلاعات هستند.· هموار، ثابت اما شکننده.· برای یک شخص خویش فرما، یک اشتباه کوچک و غیرمهلک، اطلاعات است، آن هم اطلاعاتی ارزشمند. اطلاعاتی که او را به رویکرد سازگار پذیر خود هدایت می کند.· طبیعت عاشق خطاهای کوچک است.· اجتناب از اشتباهات کوچک، وخامت اشتباهات بزرگ را بیشتر می کند.· سوئیس به خاطر تنوع ها و نویز در سطح محلی، با ثبات است.· کوچک زیباست. کوچک که بصورت گردهم آمده یعنی مجموعه ای از واحدهای کوچک، پادشکننده تر از بزرگ است.· انرژی هیجانی ما نسبت به احتمال کور است.· رسانه چیزها را بدتر می کند چون از شیفتگی نابخردانه ما نسبت به حکایات و عطشمان برای حکایت های شورانگیز سواستفاده می کند و به این ترتیب باعث تبعیض و بی انصافی زیادی می شود.· در حال حاضر در هر هفت ثانیه یک نفر از دیابت می میرد اما اخبار فقط درباره قربانیان طوفان ها و خانه هایی که ویران می شوند صحبت می کند.· آن چه بقا می یابد، حاصل کنش و واکنش نوعی سازگاری و شرایط محیطی است.· قصاب هزار روز به بوقلمون خوراک می دهد؛ هر روز هم براساس نظر کادر تحلیل کننده و با افزایش ضریب اطمینان آماری تایید می شود که قصاب ها عاشق بوقلمون ها هستند. قصاب همین طور به بوقلمون خوراک می دهد تا چند روز قبل از عید شکرگذاری. سپس آن روزی می آید که حقیقتا بوقلمون بودن اصلا چیز خوبی نیست. حالا که قصاب بوقلمون را غافلگیر می کند، بوقلمون در باورش تجدید نظر خواهد کرد- درست وقتی ضریب اطمینان در بیانیه بوقلمون که قصاب ها عاشق بوقلمون ها هستند، بیشترین میزان را دارد و پیش بینی می شد زندگی بوقلمون بسیار آرام و بی دردسر باشد. این مثال، متکی است بر اقتباسی از استعاره ای توسط برتراند راسل. نکته کلیدی در این جا این است که این غافلگیری، یک رویداد قوی سیاه خواهد بود؛ اما فقط برای بوقلمون و نه برای قصاب.· مادر تمام اشتباهات زیان بار:اشتباه گرفتن نبودن شواهد با شواهد نبودن آن آسیب.· بی سر و سامان، فرح بخش است.· ریسک در آینده است، نه در گذشته.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Nov 2022 23:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشکننده؛ یک چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-lxqhza1oiyx2</link>
                <description>کتاب اول.فصل چهار؛ آن چه مرا می کشد، دیگران را قوی تر می کند.· شکنندگی هر استارتاپی برای پادشکننده بودن اقتصاد ضروری است.· رستوران ها شکننده اند؛ آن ها با یکدیگر رقابت می کنند اما مجموعه رستوران های محلی دقیقا به خاطر همین رقابت پادشکننده اند.· ممکن است لازم باشد بعضی اجزا درون یک سیستم، در نهایت برای اینکه بتوانند سیستم را پادشکننده کنند، خودشان پادشکننده باشند. ممکن است خود ارگانیسم شکننده باشد اما اطلاعاتی که در ژن هایش کدگذاری شده اند و آن ارگانیسم را بازتولید می کنند، پادشکننده باشند.· هورمسیس استعاره است اما پادشکنندگی یک پدیده است.· اولا، میتریداتیزیشن و هورمسیس فقط شکل های بسیار ضعیفی از پادشکنندگی هستند که از نوسان، تصادف یا آسیب و وارونگی به صورت محدود بهره می برند یا وقتی دوز این ها از حد خاصی فرارتر رود، اثر حمایت گرانه یا سودمندشان وارونه می شود. هورمسیس فقط مقدار کمی بی نظمی را دوست دارد یا بهتر است بگوییم به مقدار بسیار کمی از آن نیاز دارد.· ذهن ما نمی تواند به راحتی، پاسخ های غامض را درک کند. ذهن خطی ما از تفاوت های ظریف و جزئی خوشش نمی آید و اطلاعات را به دو گانه مضر یا مفید تقلیل می دهد.· ارگانیسم ها باید بمیرند تا طبیعت پادشکننده باشد- طبیعت فرصت طلب، بی رحم و خودخواه است.· خصوصیات ناخوشایند رویداد تصادفی این است که تصادفی است.· آن ها می توانند برای جنگ بعدی آماده شوند نه برای پیروزی در آن.· تکامل درباره یک گونه نیست بلکه درباره خدمت کل طبیعت است.· به عنوان یکی از طرفداران پادشکنندگی باید درباره توهم دیدن پادشکنندگی وقتی پادشکنندگی ای در کار نیست، هشدار بدهم.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Nov 2022 23:07:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیابان تاتارها؛ هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%81%D8%AA-ojuhbdqi5jeo</link>
                <description>جملات و ترکیبات جذاب از کتاب بیابان تاتارها که به عقیده من خوندن اونها میتونه لحظاتی شما رو به دنیای دیگه ای ببره و تخیلتون رو به بازی بگیره با شما به اشتراک می گذارم.خوندن جملات زیر، داستان رو برای شما روشن نمیکنه و روایت گر داستان کتاب نیست و بعد از خوندن این جملات همچنان داستان برای شما فاش نشده است.بیابان تاتارها کتابی به قلم دینو بوتزاتی می باشد که در سال 1398 شمسی، استاد سروش حبیبی اون رو ترجمه کرده و نشر ماهی اون رو به چاپ رسونده. کتاب رمانی ایتالیایی، مربوط به قرن بیستم می باشد.+ در باغ، مرغی تک افتاده ترانه خود را تکرار می کرد.+زندگی او دیگر این نبود. دیگر در آن جا، جایی نداشت. او به راه دیگری رفته بود و بازگشتش به عقب بیهود بود.+و آسمان کم کم در پیشگاه صبح ، رنگ می باخت، هنوز نغمه های والس ضیافت در گوشش طنین می انداخت.+هیچ کس به او نیازی نداشت.+خورشید دیگر با شتاب گذشته نمی گریخت و در غروب کردن نیز شتابی نداشت، بلکه در میان آسمان اندکی پا سست می کرد و برف های انباشته را می بلعید و ابرهای تیزرو از یخچال های شمال بیهوده به مصاف آن می شتافتند. این ابرها دیگر برفی با خود نمی آوردند و تنها باران در شکم داشتند و شتاب گداختن برف های باقی مانده را دو چندان می کردند. بهار باز آمده بود.+ما همه کم و بیش با سماجت می خواهیم امیدوار باشیم.+نصیب هرکس به قدر همت اوست...ما حاضر به این کار نیستیم. شاید راز معما همین باشد. شاید ما از بخت انتظار زیادی داریم...سهم هرکس به قدر همت اوست.+ابرهای ستبر و بی شکل و پربرف انباشته بریکدیگر، آزادانه گردش می کردند.+آسمان خالی مانده بود و چشم ها هنوز بیهوده در کران افق چیزی می جستند.+عاقبت زمسنان چنان به فرجام می رسد که آدمی حیران می ماند.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Nov 2022 22:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشت یک روز</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-hpsxak94wo67</link>
                <description>عکس از مریم-زاهدانساعت پنج صبح، لپتاپ را بستم، برق ها را خاموش کردم، پنجره ها را  بستم، میزم را مرتب کردم، در اتاق را قفل و راهی خانه شدم.خانه ، لباس خواب پوشیدم، ده صبح بیدار شدم.برادرم را به مطب پزشک بردیم، تا ساعت دو زمان برد، مطب شلوغ بود و جای برای نشستن نبود، صبحانه نخورده بودم؛ حتی قهوه.سه ساعتی در سالن بیرون مطب، قدم می زدم، در یک فضای مدور، خاطرم هست خواب از یک طرف کلافه ام کرده بود و کارهای عقب افتاده روز از طرف دیگر.خانه، به شدت خسته بودم، کمی سرم درد می کرد، به سرعت چیزی خوردم و آماده کلاسم شدم.بعد از کلاس رفیقم-حمید- آمد، باهم قهوه نوشیدیم، قهوه خوبی بود، آرامش در لحظه، یک بازه کوتاه هیجان و بعد تمرکز مطلق.مشغول گپ زدن شدیم، ساعت به هفت رسید، گذر سریع زمان ، در رابطه با کتاب هایی که می خوانیم صحبت کردیم؛ مثل همیشه تبادل اطلاعات و باز شدن گروهی از گره ها.دو روز اخیر هوا به شدت سرد شده، معمولا در اواخر دی ماه هوا به این درجه از سرما می رسید.طبق معمول به سمت نانوایی رفتم، البته معمولا دو ساعت زودتر می رفتم ولی امروز این ساعت رفتم. طبق معمول صف بود و شلوغ و من هم که علاقه خاصی به صف نانوایی دارم، دیدن آدم ها که عجولانه در پی حرکت هستند، به همه چیز گیر می دهند و لحظه ای نمی توانند زیبایی اطرافشان را مشاهده کنند که البته من چندان هم آن ها را زیر سوال نمی برم چون زندگی از چیزی که من می بینیم و می دانم پیچیده تر، سخت تر و غیرقابل پیش بینی تر است.ساعت نه و سی و هشت دقیقه، حال خواندن کتاب نداشتم، حال خواندن درس هایم را هم نداشتم، نه حال دیدن فیلم آموزشی و نه حال خواندن زبان؛ لپتاپ را باز کردم، قطعه های فولک و کانتری را پخش کردم. تیشرت مشکی بوستون و جین آبی نفتی؛ همان همیشگی!پنجره روبرویم باز است، یک درخت پرتقال بزرگ که من فقط پرتقال هایش را از دور می بینم.هوای سردی در اتاق جریان دارد. می روم سراغ خواندن بلاگ ها، سری به سایت شاهین کلانتری می اندازم و چند بلاگ از او می خوانم، در زمان و مکان می مانم؛ غرق در کلمات و سرما و نور لامپ بالای سرم که میزم را کامل روشن می کند و صدای آرام خواننده ای که به گوش هایم می رسد و داستان هایی که در ذهنم از آینده جریان پیدا می کند.لمس آرنجم به میز که از جریان هوای سرد، سرد شده و  چشمان  خسته و خمار و پف کرده ام که تمنای خاموشی می کنند؛ حالتی که برایم تکراری شده، بین هوشیاری و بی هوشی .ظرفیت ذهنم برای نگهداری و توجه به محرک ها، چند لحظه بیشتر نیست،  هر محرکی را  لحظه ای بررسی می کند سپس، سریعا  آن را از خودآگاهم خارج می کند و من از این لحظات به شدت لذت می برم. از این حس درد شاید بی ضرر لذت می برم. درد بی ضرر هم مگر داریم؟خواهرم کمی  بعد به من سری می زند و پنکیک گرمی برایم می آورد، سه پنکیک البته؛ گرم و چرب و نرم و شیرین.دستانم چرب می شود، گرمای آن به هسته درونی بدنم نفوذ کرده، عشق را بدین شکل درک می کنم.به گل های اطرافم می نگرم، اینکه این سرما برای آن ها زیان نداشته باشد.به کیبورد خیره می شوم، اینکه من هم بلاگی بنویسم یا خیر؟ اگر شروع به نوشتن کنم، می توانم تا انتها بنویسم یا نه؟ باید دید به پایان می رسد یا نه، البته دستانم نباید چرب باشند و الا کیبوردم چرب می شود.ماهد توسلی... شب، زمان ادغام ماست. بعضی در شب نیاز به گوش دادن به دیگری دارند، بعضی به گفتن برای دیگری، بعضی هم به شنیدن خود!فربد طیبیعکس از علی- چالوس</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Nov 2022 00:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیابان تاتارها؛ شش</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%B4-i0cyapjk7wag</link>
                <description>جملات و ترکیبات اسمی جذاب به زعم من از کتاب بیابان تاتارها که به عقیده من خوندن اونها میتونه لحظاتی شما رو به دنیای دیگه ای ببره و تخیلتون رو به بازی بگیره.خوندن جملات زیر، داستان رو برای شما روشن نمیکنه و روایت گر داستان کتاب نیست و بعد از خوندن این جملات همچنان داستان برای شما فاش نشده است. پس اگر نگران اسپویل شدن هستید، با خیال راحت میتونید این جملات رو بخونید.بیابان تاتارها کتابی به قلم دینو بوتزاتی می باشد که در سال 1398 شمسی، استاد سروش حبیبی اون رو ترجمه کرده و نشر ماهی اون رو به چاپ رسونده. کتاب  رمانی ایتالیایی، مربوط به قرن بیستم می باشد.· آشکارا بر زمینه سفید بیابان رخ نمودند.· این نگاه در آغاز تنها نشان از امید داشت، بعد به وظیفه ای بدل شده بود و اکنون نوعی عادت به شمار می آمد و توجه کسی را جلب نمی کرد.· خواب همیشه عنصری بی معنی در خود دارد.· خورشید دیگر به کرانه سرخ فام افق رسیده بود.· به غرشی خفه بدل گشت.· مثلث دشت· آونگ وار در رفت و آمد بودند.· به همان شیوه معمول قلم در دوات می زدند.· اما احساسی قدرتمند و با شکوه دل همه را می شوراند.· همه هوای تازه صبح را به ژرفای سینه می کشیدند تا شور جوانی را در دل خود احساس کنند.· پس این انتظار دراز عبث نبود.· نه غمگین بود و نه شادمان، گویی هیچ یک از این ها اصلا ربطی به او ندارد.· آسمان صاف و آفتابی بود و هوا سبک و فرح بخش.· هر روز صبح به خلا تاب سوز این دشت نفرینی خیره شده است.· ساعت آونگ دار پیش رو همچنان در کار ریز ریز کردن رشته زمان و آسیاب کردن زندگی بود.· هیچ نمی فهمید این یقین از کجا به دلش راه یافته است. او که تا اندکی پیش توانسته بود بر وسوسه یقین پیروز شود، حالا احساس می کرد کشاکش روحی و هیجان عمومی چون سیلابی او را از جا می کند و با خود می برد.· امکان ندارد حقیقت به این زیبایی باشد.· غرش خشک سنگ شره ای شنیده شد که فرو می لغزید.· آفتاب دامن گسترده بود.· سینه صخره پر از شکاف و شیار و برآمدگی بود.· کلاغ هایی خردجثه· برای هر یک متر صعود، تلاشی عظیم لازم بود.· مغاک ظلمانی پرتگاه· در سکوت با سرما می جنگیدند.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Nov 2022 14:23:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افق؛ یک</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%A7%D9%81%D9%82-%DB%8C%DA%A9-xfkmwbay2lqt</link>
                <description>افقپاتریک مودیانو، ترجمه حسین سلیمانی نژاد، نشر چشمه-جهان نو*حتی در سال تولد هر دو ما، وقتی این شهر از بالا شبیه تل آوار بود، یاس ها ته باغ ها و بین ویرانه ها گل می دادند.کتاب عجیبی بود. زمانی که از این توصیف استفاده می کنم-عجیب- یعنی نمی دانم چطور آن را توصیف کنم.جست و جو در گذشته، کندوکاو خاطرات، گشتن لابلای اتفاقات دور، پیری، گذر زمان.یاد کتاب درک یک پایان از جولین بارنز، نویسنده بریتانیایی، افتاده ام اما مودیانو فرانسوی است؛ البته هر دو در دهه 40 بدنیا آمده اند، بارنز درک یک پایان را در 2011 نوشت و بوکر برد و مودیانو افق را در 2014 نوشت و نوبل برد.*چیزی که یک بار اتفاق افتاده بود، تا بی نهایت تکرار می شد.در یک چرخه تکراری دائم افتاده و ، در روزمرگی خود، سنکدری خوران، شب را روز و روز را شب می کند.کتاب فرانسوی است و در خیابان ها و کافه های فرانسه-پاریس- می چرخد با اسامی غریب برای یک بیگانه با زبان و فرهنگ فرانسه؛ مودیانو متولد 1945 است و جنگ جهانی دوم در سال 1945 به اتمام رسید، به عقیده من دلیل این همه اشارات ریز و درشت به جنگ و برلین هم، ناشی از این تلاقی است.*چیزی نمی دانست. هیچ وقت چیزی نفهمیده بود. در هر حال، من هم نمی دانستم. از مدت ها پیش، تصمیم قاطع گرفته بود به سوال ها جواب ندهد.شخصیت های اندک. شخصیت های مبهم که بعضی تا پایان مبهم و بعضی روشن می شوند البته نه آن روشن شدن محض، فقط در حدی که قابل شناسایی و تمایز باشند.*آن وقت ها، بدون آن که قدر شانس مان را بدانیم، در یک زمان حال جاودانه به سر می بردیم.این کتاب را در سه روز خواندم؛ روزی پنجاه صفحه تا تمام شد. قبل از این کتاب، در یک بعد از ظهر خواب آلود، آئورا از کارلوس فوئنتس را خواندم. مشتاق هستم درباره آئورا هم بنویسم ولی هنوز نشد، همچنین به گمانم هرچه بنویسم ضعیف از آب در می آید. قبل از آئورا هم، بیابان تاتارها از دینو بوتزاتی را به اتمام رساندم.*خاطراتی شکل ابرهای مواج.داستان دائما در حال گذر بین گذشته تیره و تار و حال مبهم است. در آن خبری از آینده نیست. کدام آینده؟ تنها آینده ای که ما در این رمان می خوانیم، آینده فرضی یک جوان است که حالا، هیچ از آن مشخص نیست مگر یک شکاف بزرگ.*من از این آدم ها تقریبا هیچ چیز نمی دانم. با این حال، یک ذره خاطره ای که از آن ها برایم باقی مانده، به اندازه کافی دقیق است.پیری، گذر عمر، اتفاقات گذشته. اهمیت خاطرات. گذر زمان، زمان. از گذشته به آینده در حال خرج زمان.*چهل سال بعد، محال بود به این ها نظم و ترتیب بدهم. باید خیلی زودتر دست به کار می شدم. حالا چطور امکان داشت قطعات پازل را پیدا کنم؟ باید به همان جزئیاتی که به هیچ وجه کم و زیاد نمی شدند، دل خودش کنم.فرصتش را داریم اما آن قدر پشت گوش می اندازیم که دیگر وارد آن مسیر بی بازگشت می شویم، البته شاید یک اتفاق باعث شود از این کرختی بیرون بیاییم ولی خیلی بعید است. ممکن است ولی بعید.آدم هایی را دیده اید که در دهه های سوم و چهارم زندگی چطور با غرور می گویند ما اگر پیر شویم شبیه فلان پیرمرد و پیرزن نمی شویم؟ دو سه دهه بعد حتما دیده اید که چطور کپی همان پیرمردها و پیرزن ها شده اند؟ آن ها وارد همان مسیر بی بازگشت شده اند.*هیچ. سکوت. عدم.بی تفکر به آینده زندگی کردن، آینده را چگونه می سازد؟بی تفکر به حال زندگی کردن، چه بلایی بر سر ما می آورد؟*...حالت دقیق و بی ریای کسی که به رغم تمام مشکلات، به زندگی اعتماد دارد.یک سوال بی پاسخ در ذهنم است، چند وقتی هست که به سراغم آمده؛ شاید پنج یا شش هفته می شود. از روزی که پخمه( کتابی از عزیز نسین) را تمام کردم این سوال در ذهنم به طور کامل شکل گرفت و برای پاسخش تقلایی نکردم و نمی کنم. فقط برایم عجیب است( بازهم همان توصیف! )چه می شود این آدم ها، آن هایی که به ظاهر دنیا به آن ها پشت کرده است هرگز نا امید نمی شوند؟ادامه می دهند و حتی به خودکشی، اجازه حضور در ذهن شان را نمی دهند. حداقل در کتاب ها و فیلم هایی که اخیرا دیده ام این نکته کاملا مشهود است. در نسخه ضعیف تر حتی به مرز روزمرگی تام هم، کشیده نمی شوند. دائما در جست و جوی معمای جدیدی هستند، یک خبر خوش. در به در به دنبال یک رویداد خوش هستند. نه می خندند و نه اشک می ریزند، انگار انسان نیستند.*این اسم ها اسب های مسابقه ای بودند که چهارنعل می تاختند و به او فرصت نمی دادند آن ها را از هم تشخیص بدهد.اسامی! آدم هایی که با آن ها برخورد می کنیم، گپ می زنیم. گپ های کوتاه در سالن های انتظار، در مطب پزشک، در صف نانوایی، در انتظار حضور استاد در کلاس؛ این لحظات، این گفت و گو های بی معنی برای گذران لحظات. این اسامی در آینده اگر به سراغمان بیایند، چه کنیم؟ چه به یاد می آوریم. یک افسوس و آه یا لبخند شیرین یا پیگیری آن شخص در گوگل یا گشتن در خیابان؟!آدمی که زمانی را با او سپری کردیم چطور؟ کسی که یک سال یا دو سال یا ده سال با او زندگی کردیم و  وقت گذراندیم. او را چطور به خاطر می آوریم. آیا هنوز در زندگی مان هست؟ آیا روز ها در خیابان او را می بینیم و از دور برایش دست بلند می کنیم ؟ آیا میانه یک مهمانی به یاد او میافتیم یا  با دیدن دوستانی که باهم بلند بلند می خندند؟پ ن: جملات بولد شده، مربوط به کتاب هستند.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 16:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشکننده؛ یک سه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%87-dfzcguwgohgw</link>
                <description>کتاب اولفصل سه؛ جبران بیش از حد و واکنش بیش از حد در همه جاهر چیزی که جان دارد تا حدی پادشکننده است اما بر عکس آن درست نیست.انگار راز زندگی پادشکنندگی است.ماده ب جان-یعنی غیر زنده-معمولا وقتی در معرض استرس قرار می گیرد، یا دچار خستگی مواد می شود یا می شکند.انسان ها خود ترمیم هستند اما در نهایت تحلیل می روند و از پا در می آیند.فرتوتی مصنوعی، حاصل سرکوب پادشکنندگی درونی است.ابزار های مکانیکی و مهندسی ساخته دست بشر که پاسخ های ساده دارند، دشواری زیادی دارند اما پیچیده نیستند، چون وابستگی های متقابل ندارند اما وابستگی های متقابل درمورد سیستم های پیچیده شدید هستند.در دنیای چیز های پیچیده، انگار علت به خودی خود مشکوک است؛ هم تقریبا شناسایی اش غیرممکن است هم واقعا تعریف شده نیست-همین موضوع دلیل دیگری است برای اینکه روزنامه ها را نادیده بگیرید، آن ها(به خیال خودشان) منبع دائمی شناسایی علل همه چیز هستند.استرس زا ها اطلاعات هستند.برای بچه های کوچک، درد تنها اطلاعاتی برای مدیریت ریسک است چون که قوای منطقی شان هنوز خیلی پرورش نیافته است.خب موضوع سیستم های پیچیده نیز اطلاعات است و اطلاعات رسان های پیرامون ما بیشتر از آن چیزی چشم ما میبیند وجود دارند. این همان چیزی است که ما به آن می گوییم ابهام علی.ابهام علی: اینکه بتوانی جهت پیکان از سر علت به ته پیامد را ببینی سخت است و همین باعث می شودکه بیشتر روش های متعارف تجزیه و تحلیل، علاوه بر منطق کلاسیک( استاندارد) غیر قابل اجرا باشد.پادشکنندگی های ما، شرایط دارند. تکرار استرس زا ها مقداری اهمیت دارد. معمولا استرس زا های شدید ولی زودگذر بیشتر از استرس زا های مزمن به درد انسان ها می خورند، مخصوصا وقتی که استرس نوع اول زمان کافی برای بهبود داشته باشد. در این حالت، استرس زا ها اجازه میابند کارشان را به عنوان پیام رسان خوب انجام دهند.دانشمندان علوم اجتماعی از عبارت تعادل برای توصیف موازنه بین نیروهای مخالف، مثلا عرضه و تقاضا استفاده می کنند و به این ترتیب برهم خوردگی ها یا انحراف های کوچک به یک جهت، مثل پاندول،با یک میزان سازی در جهت مخالف که همه چیز را به پایداری بر می گرداند خنثی می شود. خلاصه تصور می شود که هدف یک اقتصاد باید این باشد.با نگاه عمیق تر به چیزی که این دانشمندان اجتماعی می خواهند ما را مشتاقش کنند، می بینیم که چنین هدفی می تواند مرگ باشد. برای چیز های ارگانیک، تعادل فقط با مرگ اتفاق می افتد.بدترین نوع توریستی سازی، زندگی ای است که ما امروزی ها مجبوریم در حین ساعات تفریح مان در گرفتاری فکری بگذرانیم: اپرای شب جمعه، مهمانی های برنامه ریزی شده، خنده های برنامه ریزی شده. باز هم زندان طلایی.این نگرش هدف محور، خویشتن وجودی( اگزیستنسیال) مرا عمیقا می آزارد.اگر شما یک جان دار باشید، چیزی عمیق در روحتان از مقدار خاصی تصادفی بودن و بی نظمی خوشش می آید.تصادفی بودن یک جور حس غلغلک می دهد.شما در زمین ناهمواری که به دست انسان ساخته نشده است راه بروید، هیچ دو قدم تان شبیه هم نیستند.بیشتر زندگی مدرن، صدمات اجتناب نا پذیر از استرس مزمن است.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Oct 2022 18:36:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشکننده؛ یک دو(جستار)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-f1oaozfyy13c</link>
                <description>جستاری بر پادشکننده؛ یک دوکتاب اولپادشکننده: یک پیش درآمدفصل دو؛ جبران بیش از حد و واکنش بیش از حد در همه جاپدیده ای به نام رشد پس از سانحه، متضاد سندرم استرس پس از سانحه، وجود دارد که به واسطه آن رشد، افرادی که از رویدادهای گذشته آسیب دیده اند بهتر از خود قبلی شان می شوند.در صورت مواجه با فشاری که توانایی تخریب نداشته باشد، رشد رخ می دهد. نیرو اگر منجر به از هم پاشیدن نشود، منجر به پادشکنندگی می شود. شاید بلافاصله در ذهن تان سیستم های نا پویا (غیرپویا، راکد) آمده باشد و بخواهید جمله مطرح شده را نقض کنید، خوب است بدانیم پادشکنندگی درمورد سیستم های پویا و فعال مورد بحث می باشد چرا که سیستم های ناپویا خودشان شکننده هستند.احتیاج مادر اختراع است.نیاز باعث خلاقیت می شود. هنگامی که ددلاین پروژه نزدیک می شود ما با فشار بیشتر کار می کنیم. در جنگ جهانی دوم، یکی از دلایل شکست آلمان ها در جبهه بریتانیا و فرانسه، شکست نیروی هوایی آن ها بود که با کمک آلن تورینگ رخ داد. یک کامپیوتر(رایانه) پیشرفته که بتواند رمزگذاری های آلمان ها را بخواند و زمان و مکان دقیق حملات هوایی را فاش کند. معمولا در هنگام جنگ ها، اختراعات زیادی اتفاق می افتد.برای ما تحمل کمبود راحت تر از برآمدن از عهده فراوانی است.شما به کدان گروه تعلق دارید؟ با گوشی روشن متصل به اینترنت می توانید کار و مطالعه کنید یا باید آن را از اتاق خارج کنید؟من در دسته اول قرار دارم، با گوشی روشن متصل به اینترنت مطالعه می کنم و وارد گوشی نمی شوم اما وقتی از اطرافیان و فراتر از آن، از دانشجویان زیادی پرسیدم؛ گفته اند نمی توانند در حضور گوشی روشن متصل به اینترنت مطالعه کنند.معمولا به این شکل است که وقتی کنترل در دست خودمان است، تنبلی بیشتر می شود. تعداد افرادی که یادگیری را رها می کنند در مدل های خودآموز بیشتر است.بیشتر آدم ها موفق می شوند وقت آزادشان را هدر بدهندنگاهی به زندگی تان بیاندازید. وقتی زمان در اختیار خودتان هست کارهای بیشتری انجام می دهید یا وقتی مجبور هستید؟ وقت آزاد و بیکاری آن هم در دنیایی که زمان ما به شدت محدود است و سالی 53 هفته را فقط در اختیار داریم یک اشتباه مهلک است. من آخرین دفعاتی که بیکار بودم و به بطالت گذارندم صرف انتظار کشیدن پاسخ آزمون ها بود. همیشه کاری برای انجام وجود دارد، هرچند کوچک.سازوکار جبران بیش از حد باعث می شود که در حضور اندکی نویز بهتر تمرکز کنیم.در محیطی که رقیب وجود دارد، موفق تر عمل می کنیم و آمار بهتری را ثبت می کنیم.بازهم همان مورد هست، وقتی محدودیت وجود دارد ما بهتر عمل می کنیم.حدی از آزادی باعث عملکرد فوق العاده ما می شود و حجم بیشتر آن ، باعث افت ما میشود؛ یک نمودار محدب !اگر انسان ها برای آخرین نبرد می جنگند، طبیعت با نبرد بعدی می جنگد.دلیل پیروزی طبیعت همین است. تا زمانی که نخواهیم این اصل را بپذیریم، همچنان شکست می خوریم.در هر صورت، مردم اول از پا در می آیند و بعدا خبرش را در روزنامه ها می خوانی و نه برعکس.ابتدا باید بقا داشته باشی و بعد از آن بتوانی حرکت کنی. هستند کسانی که در لحظه فاجعه هم گمان می کنند قرار نیست اتفاقی بیافتند.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 10:04:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشکننده؛ یک دو</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88-wrxzvn9mgsdl</link>
                <description>پادشکننده؛ یک دوکتاب اولپادشکننده: یک پیش درآمدفصل دو؛ جبران بیش از حد و واکنش بیش از حد در همه جاپدیده ای به نام رشد پس از سانحه، متضاد سندرم استرس پس از سانحه، وجود دارد که به واسطه آن رشد، افرادی که از رویدادهای گذشته آسیب دیده اند بهتر از خود قبلی شان می شوند.ما در واژگان و اصطلاحات اندیشمندانه و به اصطلاح عالمانه درباره اختلال تکان دهنده پس از سانحه می شنویم نه درباره رشد پس از سانحه. اما فرهنگ عامه از معادل آن خبر دارد و آن را در عبارت &quot;این چیزها شخصیتتون رو می سازه&quot; خودش را نشان می دهد.اندیشمندان معمولا پس روی پاسخ های منفی تصادفی بودن(شکنندگی) تمرکز می کنند تا پاسخ های مثبت(پادشکنندگی) . فقط در روانشناسی اینطور نیست: در همه حوزه ها شایع است.یک ضرب المثل لاتین هست که می گوید: مهارت از دل گرسنگی زاده می شود.در آثار اووید، دشواری آن چیزی است که نبوغ را بیدار می کند.انرژی مازادی که از واکنش بیش از حد به شکست ها و موانع آزاد می شود همان چیزی است که باعث نوآوری می شود.احتیاج مادر اختراع است.برای ما تحمل کمبود راحت تر از برآمدن از عهده فراوانی است.جبران کمتر از حد ناشی از نبود استرس زاها، هورمسیس وارونه و نبود چالش باعث افت بهترین بهترین ها می شود.بودلر می گوید: بال های غول پیکر آلباتروس مانع راه رفتنش می شود.این سازوکار جبران بیش از حد، در بعید ترین جاها پنهان می شود. اگر بعد از یک پرواز بین قاره ای خسته ای، به جای استراحت برو باشگاه و کمی زور بزن و تقلا کن.بیشتر آدم ها موفق می شوند وقت آزادشان را هدر بدهند.سازوکار جبران بیش از حد باعث می شود که در حضور اندکی نویز بهتر تمرکز کنیم، انگار مقابله با چنین سر و صدایی به ما کمک می کند که تمرکز ذهنی مان را تیز کنیم.ایجاد لایه های افزونگی، خصلت اساسی مدیریت ریسک سیستم های طبیعی است.پ ن : در علوم مهندسی، افزونگی عبارت است از قرار دادن زیر بخش های مشابه در یک سامانه به صورت موازی به طوری که عملکرد کلی سامانه در شرایط اضطرار یا خطا تامین شود.افزونگی مبهم و دو پهلو است چون اگر هیچ اتفاق غیرمعمولی رخ ندهد شبیه یک زائده است. مگر اینکه اتفاق نامعمولی رخ دهد، که معمولا رخ می دهد.جبران بیش از حد دقیقا شکلی از افزونگی است. یک سر اضافه برای هیدر با یک کلیه اضافی به ظاهر زائد برای انسان ها فرقی نمی کند.سیستمی که جبران بیش از حد می کند لزوما در حالت جهش بیش از حد است و ترس بدترین پیامد و در واکنش به اطلاعاتی که درباره امکان خطر به دست آورده است ظرفیت و توان مازاد می سازد.بدترین رویداد، وقتی رخ میدهد، در زمان خودش از بدترین حالت مورد انتظار هم بدتر است.لوکرتیوس نوشت: احمق ها معتقدند بلندترین کوه دنیا همان کوه بلندی است که خودشان دیده اند. ما بزرگ ترین چیز از هر نوعی را که در زندگی مان دیده یا شنیده باشیم به عنوان بزرگترین چیزی که امکان دارد در نظر می گیریم.اگر انسان ها برای آخرین نبرد می جنگند، طبیعت با نبرد بعدی می جنگد.در هر صورت، مردم اول از پا در می آیند و بعدا خبرش را در روزنامه ها می خوانی و نه برعکس .... این تمرین فکرم را درگیر وجه طبیعت گرایانه وزنه برداری کرد و وجهی که با پژوهش های مبتنی بر شواهد مطابقت دارد: روی حداکثر کار کن، بقیه وقتت را صرف استراحت کن و با استیک های لذیذ دلی از عزا درآور .سنکا در رساله باب بخشش نوشته است:&quot;تنبیه مکرر، ضمن اینکه کینه و نفرت تعداد کمی را سرکوب می کند، کینه و نفرت همه را بر می انگیزاند...درست مانند درختی که هرس شده است و دوباره شاخه هایی بی شمار در می آورد.&quot;اطلاعات پادشکننده اند، تلاش برای خدشه دار کردن بیشتر از تلاش برای تبلیغ کردنش، آن را تقویت می کند.مارکوس اورلیوس، امپراطور روم: آتش از موانع تغذیه می کند.نقد برای یک کتاب، نشانه صادقانه و غیرجعلی توجه است و این پیام را می رساند که آن کتاب خسته کننده نیست؛ و خسته کننده تنها چیز بسیار بد برای یک کتاب است.اگر شما واقعا دلتان می خواهد که مردم کتابی را بخوانند با حس خشم به آن ها بگویید که : بیش از حد بهش بها داده اند. و اگر می خواهید اثر عکس بگذارید از وصف &quot;دست کم گرفته شده&quot; استفاده کنید.بالزاک شرح می دهد که چطور هنرپیشه های زن به ژورنالیست ها لطف می کردند تا توصیف ها و روایت های خوشایند برایشان بنویسند-اما زیرک ترین بازیگران، آن ها را وا می داشتند تا اظهار نظر های ناخوشایند درباره شان بنویسند چون می دانستند این گونه اظهار نظرها آن ها را جالب توجه تر می کند....وقتی پسر بزرگش یعنی پدربزرگم با امیدواری کار اداری و پیشه سیاسی خود را آغاز می کرد، پدرش او را به بالینش فرا خواند و به پسرش گفت:پسرم، من خیلی از تو ناامیدم، هیچ وقتی چیز بدی درباره تو نشنیده ام. تو ثابت کرده ای که نمی توانی برای خودت دشمن بتراشی....به این ترتیب این بخش را با یک استدلال به پایان می برم. کاملا گیج کننده است که آن هایی که بیشترین نفع را به ما رسانده اند کسانی نیستند که سعی کرده اند به ما کمک کنند( مثلا با توصیه و نصیحت ) بلکه بیشتر کسانی هستند که به طور فعالانه تلاش کرده اند -اما در نهایت نتوانسته اند- به ما صدمه بزنند.جستار و نظرشخصی خودم را درمورد این فصل از کتاب اول را ، در نوشته ای دیگر منتشر خواهم کرد.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Oct 2022 20:49:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه ­ای که هرگز فراموش نمی­کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%C2%AD%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C%C2%AD%DA%A9%D9%86%D9%85-mjh0virqdjgc</link>
                <description>جلسه به اتمام رسیده بود. از همه زودتر بلند شد و به سمت تک صندلی های دور پیشخوان رفت و آنجا، به تنهایی روی صندلی چوبی بلندی نشست. با همکاران خداحافظی کردم، به سمت در خروج می ­رفتم که دلم افتاد به او خسته نباشید بگویم و تشکر کنم بابت این جلسه پربار، شروع به حرف زدن که می ­کند متعجب می­ شوی چطور ممکن است شخصی اینقدر بداند و شفاف بتواند سخت ترین موضوعات را ساده بگوید؛ گویی از جهان دیگری آمده است.به سمت او حرکت کردم، پالتوی خاکستری بزرگش پشت صندلی بود و او کمی خمیده به جلو، روی پیشخوان، در حال استشمام قهوه اش بود. اینطور کارها را قبول ندارم اصلا و به ­نظرم برای جلب نظر دیگران است، فرقی هم نمی­کند چه کسی آن را انجام بدهد.نزدیک که شدم، متوجه حضورم شد:+هنوز نرفتی تو؟-نه راستش، خواستم قبل از رفتن از شما بابت جلسه امروز تشکر کنم.+قهوه نمیخوری؟-نه، مزه خوبی ندارد.+آخرین بار کی امتحانش کردی؟-خیلی وقت پیش، خاطرم نیست.+همینجا بشین، زیاد طول نمی­کشه؛ علی، یه قهوه برای دوست من درست کن که تا ابد، امروز در خاظرش بماند!وقتی مرا دوست خودش خطاب کرد، لبخندی از اعماق وجودم زدم اگرچه سعی کردم ظاهرم را حفظ کنم تا متوجه نشود.کمی گپ زدیم، خیلی کوتاه. سریع متوجه حال و روزم و درجا زدن این روزهایم شد. متوجه شد که بی هدف در حال پرسه زدن هستم و از این شاخه به دیگری می ­پرم، هنوز نمی ­دانم چه­ کار بکنم و چه استعدادی دارم.رو کرد و به من گفت اگر فکر می کنی هیچ کاری را نمی ­توانی انجام دهی، اگر فکر می ­کنی که  هیچ کاری از دستت برنمی ­آید  و در هیچ زمینه ای که برایت راضی کننده باشد، استعداد نداری، بهت یک پیشنهاد می­دم که روش فکر کنی .کوچکترین کاری  که از انجام دادن آن شاد می ­شوی چیست؟دم دادن یک چای؟ درست کردن یک غذای ساده؟ بو کردن یک گل تازه؟ مرتب کردن کتابخانه؟ مهم نیست چقدر کوچک، چقدر ساده، چقدر پیش پا افتاده، چقدر بی اهمیت بنظر بیاید. فقط کافیست که تو از انجام آن لذت ببری و در لحظه غرق شوی و از زمان و مکان فارغ، طوری که اگر کسی تو را آن هنگام ببیند، گمان برد که تو مست شده ای یا در خیال هایت تاب بازی می ­کنی.آن کار را که انتخاب کرده ای، با وسواس بسیار بالای خودت که من به آن آشنایم انجام بده. از اشتباه کردن و تجربه جدید در آن کار، هراسی نداشته باش. تو آن را انجام بده؛ آنقدر آن کار را، هرچه که هست، انجام بده که تبدیل به بخشی از هویت تو شود، به تکه ای از وجود تو تبدیل شود.اگر  فقط سلام کردن را بلد هستی، جوری سلام کن که برای آن حاضر شوند برایت نامه بنویسند، تو را استخدام کنند و فقط برای سلام کردن، به تو پول بدهند.یادت باشد این کار ساده ای نیست، باید آنقدر تمرین کنی و آنقدر تکرار کنی تا آن کلمه تکراری به ظاهر ساده و آن لبخندی که همه سلام کنندگان معمولا بر لب دارند، در جان مخاطب نفوذ کند. با بقیه، متفاوت باشد. آن کلمه تکراری، مثل همیشه به گوش برسد ولی مثل همیشه ساده از گوش گذر نکند، به شکلی که در خاطر مخاطب بماند. لبخندی عمیق، که آن را فراموش نکند.اگر از مشتریان آن رستوران یا فروشگاهی که تو را استخدام کرده است سوالی بپرسند مبنی بر اینکه چرا این رستوران یا فروشگاه را انتخاب کرده اید، یکی از مواردی که  نام می ­برند، اسم تو باشد؛ تو دلیل حضور آن ها باشی.برای رسیدن به این مهم،  به تنها چیزی که نیاز داری فقط تخصیص زمان زیادی برای تکرار و تمرین و استاندارد بالایی است که همه ما از تو سراغ داریم.روزی خواهد رسید که  هرکس سلام تو را  می شنود،  آن را حس میکند.  آنگاه کسانی هستند که  کیلومتر ها را طی می­ کنند تا فقط سلام تو را بشنوند.کاری  که از انجام آن خوشنود می­ شوی و از تکرار آن خسته نمی ­شوی .این نکته ­ای بود که استادم به من آموخت و حال، من به تو؛ ده سال دیگر اگر به آنچه باید، رسیدی، یادت باشد که آن را به دیگری نیز بگویی .ماهد توسلی</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Oct 2022 11:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیابان تاتارها؛ پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D9%86%D8%AC-yb0i8mfiwlvy</link>
                <description>جملات و ترکیبات اسمی جذاب به زعم من از کتاب بیابان تاتارها که به عقیده من خوندن اونها میتونه لحظاتی شما رو به دنیای دیگه ای ببره و تخیلتون رو به بازی بگیره.خوندن جملات زیر، داستان رو برای شما روشن نمیکنه و روایت گر داستان کتاب نیست و بعد از خوندن این جملات همچنان داستان برای شما فاش نشده است. پس اگر نگران اسپویل شدن هستید، با خیال راحت میتونید این جملات رو بخونید.بیابان تاتارها کتابی به قلم دینو بوتزاتی می باشد که در سال 1398 شمسی، استاد سروش حبیبی اون رو ترجمه کرده و نشر ماهی اون رو به چاپ رسونده. کتاب نوعی رمان ایتالیایی مربوط به قرن بیستم می باشد.· انتظار روزی که زندگی در حقش گذشت خاصی نشان دهد.· زندگی او اما به­عکس انگار از سیر خود باز­ایستاده بود.· شط زمان بر دژ می­گذشت.· خوابی عمیق و وسوسه­گر دل­ها و خاص خانۀ نیک­بختان .· بزرگ­زادگانی خفته زیر آسمانه­ی حریز بستر خود که حتی آن­ها را سزاوار نیم­نگاهی هم نمی­دانستند.· لباسی مخملین با یقه­ای از دانتل سفید به تن داشت.· احساس تلخ ظلمی بزرگ در او را خون کرده بود.· دل او ناگهان از هر حسد مصفا شد، زیرا به حقیقت آنچه می­دید پی برده­بود .· آن­ها از اعماق مغاک بیرون جوشیده بودند.· پژواک های سمج این خواب در ذهنش تکرار می­شدند .· در انتظار فرا­رسیدن شب به تماشای شمال ایستاد.· شبی که باد­ها بر فرق سرش می­کوفتند.· فانوس­ها آونگ­وار بر سینه­ی سیاهش خط می­کشیدند.· دهان، به­رغم انجماد ناشی از سردی مرگ، اندکی باز می­شود.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 20:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشکننده؛ یک یک</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-xusw1vofojfy</link>
                <description>کتاب اولپادشکننده: یک پیش درآمدفصل یک؛ چیزی بین داموکلس و هیدرهمانظور که احتمالا آشنا هستید، ابتدا با جملاتی از خود کتاب شروع میکنیم:نیمی از زندگی هیچ اسمی ندارد.شکننده بسته ای است که در بهترین شرایط بدون آسیب می ماند.پادشکننده بسته ای است که برای استرس زاها و بی نظمی التماس می کند.به نظر میرسد این نقطه کور جهان شمول است.ما برای نصف زندگی-نیمه جالب آن-هیچ اسمی نداریم.داموکلس شکننده است؛ مسئله، فقط مدت زمانی است که طول میکشد تا آن شمشیر او را از پا در آورد.در افسانه باستانی دیگر، این بار بازخوانی یونانی از یک افسانه سامی و مصری باستان، ققنوس را می بینیم، پرنده ای با رنگ های باشکوه که هر بار نابود می شود، دوباره از خاکستر خود متولد می شود. همیشه به حالت اولیه اش بر می گردد .هیدر در اساطیر یونانی، موجود موذماری است که در دریاچه لرنا در نزدیکی آرگوس زندگی می کند و سر های بسیار زیادی دارد. هر بار که یکی از آن ها قطع می شود به جایش دو سر دیگر رشد می کند. بنابراین آسیب همان چیزی است که دوست دارد. هیدر مظهر پادشکنندگی است.مفهوم قانع کننده امر سلبی: آن چیزی را که نمی توانیم در فرهنگ واژگان فعلی خودمان به صراحت بگوییم یا مستقیما توصیف کنیم.شما فقط موقع حرف زدن به کلمۀ آبی نیاز پیدا می­کنید نه وقتی که کاری را انجام می­دهید.چهار ویژگی بسیار جذاب: دانش، شخصیت قوی، احترام به ضعفا، سطح بالای انرژیخب جملات بالا مربوط به صفحات 50-42 کتاب پادشکننده بود .برداشت شخصی من از این نه صفحه:نسیم می­گوید که ما و سیستم ها برای زنده ماندن و بقا باید پادشکننده یا استوار باشند. برای پادشکننده بودن و استواری باید حدی از استرس زاها وجود داشته باشند.مثالی میزند که شخصی برای مصون ماندن از مسمویت، با مصرف دوز های پائین سم خودش را نسبت سموم، مصون می­کند. روزی سربازان دنبال او می­گردند ولی او نمی­تواند بوسیله سم خودکشی بکند، در نهایت به دست سربازان به شیوه فیزیکی(درد زیاد) کشته می­شود. تلاش وی برای پادشکنندگی این جا اثر معکوس دارد.پزشک معالج به شما توصیه می­کند که ورزش کنید تا قوی بمانید. در جایی دیگر اما می­گوید که آنتی بیوتیک مصرف کنید تا بیمار نشوید.طبق گفته نسیم، ما اغلب در پیاده سازی یک مفهوم شناخته شده در ذهن مان در مکان های متفاوت ناتوان هستیم.کارمند بانک می­گوید نمی­تواند که چمدانش را بلند کند ولی کمی بعد در باشگاه بدنسازی وزنه های چند برابر سنگین تر را گاها راحت بلند می­کند.خب به نظرم خیلی مطالب درهم شد و شاید رشته بحث از دست­تان خارج شده باشد.دویچر-زبان شناس- می­گوید در دوره ای که هومر می­زیست، خیلی از رنگ ها معنی نداشتند. یعنی آن رنگ را می­دیدند ولی در بیان و کلام وجود نداشت. مثالی که نسیم می­زند: دریایی به تاریکی شراببنظرم به­عنوان نتیجه گیری باید بگویم که برای بقا باید حدی از ریسک ها و شرایط سخت وجود داشته باشد. اگر می­خواهیم رشد کنیم، باید در حد کنترل شده ای در شرایط سخت و تنگنا باشیم. همانطور که تحقیقات نشان می­دهد ما در محدودیت های قابل کنترل، رشد بهتری داریم تا شرایط آزادی کامل.دوست دارم به این نکته هم اشاره کنم که مقاله­ای می­خواندم که میگفت سطح درآمد با رضایت خاطر و درکل شادمانی رابطه ای خطی ندارد، بلکه وجود رفاه تا اندازه­ای باعث شادمانی می­شود ولی اگر از آن بیشتر شود، منجر به افسردگی و غم می­شود.</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 19:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحول!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahed/%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-eztdcsipoowx</link>
                <description>مخاطبان پس از مشاهده‌ی تغییر و تحول ظاهری، سعی می‌کنند ریشه‌های عمیق‌تر آن را جستجو کنند و وقتی به نتیجه برسند که تحول خاصی اتفاق نیفتاده، باور خود را به ریبرندینگ شما از دست خواهند داد.بعداً هم سخت است که به آن‌ها بگویید آن‌چه ماه‌ها قبل یا سال قبل انجام دادیم، مقدمه‌ای بر تغییراتی بود که به تازگی انجام داده‌ایم.جمله بالا را در متمم خوانده ام و در موضوع ریبرندینگ( Rebranding) در گذشته صاحب رستوران بود، تصمیم گرفت آن را به فست فودی تبدیل کند. پس از سه سال مجددا تصمیم گرفت که آن را به کافی شاپ تبدیل کند. ظاهرا همچنان به آن تصویر ذهنی خود نرسیده بود و این بار پس از یکسال نام را به کافه تغییر داد. همه این تغییرات با اسم مشابه رخ داد و فقط لفظ رستوران و فست فود و کافی شاپ جابجا میشد. اواخر  متوجه شدم که این بار دیگر فعالیت خودش را تغییر نداده و اسم را تغییر داد .در همه تغییراتی که انجام شد، طراحی داخلی و معماری و نوع صندلی و میز و پیشخوان  همچنان ثابت بود. حتی رنگ دیوار را هم تغییر نداده بود.در مثالی که زده شد میبینیم که  ظاهر کار-از بیرون- عوض شده است ولی وقتی وارد محیط میشویم میبینیم با همان ساختار شکست خورده قبلی مواجه هستیم. بنظرم در ذهن شما ده ها مثال مشابه شکل گرفته باشد.دوستی را میشناسم که زمانی با هم نزدیک بودیم. آن زمان ها لباس های ساده معمولی می پوشید، همان چیزی که اغلب ما می پوشیم. چند سال بعد که اتفاقا دیگر دوست نزدیک هم نبودیم، بطور اتفاقی او را دیدم. لباس هایش جین بودند و مشابه طرح های فیلم های وسترن آمریکایی.  خواستم که سر صحبت را باز کنم، طبیعتا بنظرم آمد که باید طرفدار فیلم های وسترن باشد یا  اینکه با دلیل دیگری این نوع پوشش را انتخاب کرده است. وقتی کمی حرف زدیم متوجه شدم که حتی اسم وسترن به گوشش نخورده است. گفته است که اصلا علاقه ای به هفت تیر کش ها ندارد. از هیپی ها و جریانات آن ها هم اطلاعی نداشت. در آخر متوجه شدم که بوتیک فروشی کار میکرده است و وقتی صاحبتش ورشکست میشود به جای دستمزد چند ماه عقب افتاده به او چند دست شلوار و پیراهن جین داده است. همان آدم و همان افکار ولی در ظاهری متفاوت. شاید بگوئید که خب چه ربطی دارد؟ بنظر من لااقل لباس هایی که نشانگر جنبش ها و انقلاب ها و علامت های خاص و ارزش ها و هنجار های خاصی هستند باید با دلیل مشخص پوشیده شوند .</description>
                <category>ماهد توسلی</category>
                <author>ماهد توسلی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 13:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>