<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahboobeh khademi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahkhademi</link>
        <description>معلم، طراح گرافیک، به طور کلی یک شوالیه ی تنها!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:03:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2293/avatar/PbdMLF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahboobeh khademi</title>
            <link>https://virgool.io/@mahkhademi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صبح بخیر هیولا...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-r3saprv4ictn</link>
                <description>صبح بخیر هیولانوشتن از کتاب‌هایی با تم روانشناسی همیشه یه چالش به حساب میاد چرا که خیلی از افراد نسبت به اون حوزه گاردهای ذهنی دارن. و متاسفانه با رشد روانشناسی زرد و همه‌گیر شدنش، برخی‌ها فکر می‌کنن که با خوندن چند تا کتاب می‌تونن شروع به نسخه پیچیدن برای دیگران کنن و مشکلاتشون رو درمان کنن.از کتاب‌های روانشناسی با عناوین تخصصی که بگذریم بعضی از کتاب‌ها هم هستند که در دسته داستانی-روانشناسی قرار می‌گیرن و بیشتر به شرح تجربیات روانکاو در اتاق درمان می‌پردازن. صبح بخیر هیولا یکی از همین دست کتاب‌هاست که به شرح رابطه درمانگر و بیماران می‌پردازه که مشکلات زیادی دارن و برای حل این مشکلات حاضر شدن که پیش درمانگر بیان. چرا میگم حاضر شدن؟ چون برعکس پیشرفت‌های تکنولوژی و دانش، هنوز هم خیلی‌ها معتقدن که رفتن پیش روانشناس و روانکاو فقط مختص افراد دیوانه و روانیست. شرح مختصر کتاب:این کتاب به قلم دکتر کاترین گیلدینر نوشته شده و در اون شرح ماجرای 5 بیماری هست که در طی 25 سال کار درمانگریِ دکتر گیلدینر بهش مراجعه کردن و تونستن درمانشون رو کامل و به مشکلاتشون غلبه کنن. خوندن تجربیات و چالش‌های این افراد برای من به شخصه خیلی جذاب بود. چرا که با توجه به پس‌زمینه کارهای اجتماعی که قبلا انجام می‌دادم خوندن راجع به افرادی که چنین چالش‌هایی رو تجربه کرده بودن و تونسته بودن درمان بشن و به زندگی نسبتا عادی برگردن امیدبخش بود. میگم زندگی نسبتا عادی چرا که به قول معروف وقتی از طوفان بیرون بیای دیگه اون آدم سابق قبل از طوفان نیستی و تجربیات ارزنده‌ای بدست آوردی. این کتاب شرح ماجرای بیمارانیست که اغلب دچار تروماهای کودکی بودن و ریشه این تروماها به رفتارهای سوءاستفاده گرانه والدین و یا حتی اجتماع برمی‌گشت. البته تاثیری که والدین و سطح مسئولیت‌پذیریشون در قبال بچه‌هاشون داشتن خیلی بیشتر به چشم میومد. چرا که برخی رفتارها صرفا مختص جوامع غربی نیست و به شخصه با موارد زیادی از این دست نادیده گرفته شدن‌ها در زندگی کودکان برخورد داشتم.  این کتاب برای چه کسانی مفیده؟بنظر من خوندن این کتاب برای همه می‌تونه مفید باشه ولی افرادی هستند که می‌تونن بیشترین نفع رو از خوندن این کتاب ببرن:پدر و مادرهاکسانی که دچار ترومای کودکی هستنمعلم‌ها و کسانی که با کودکان سر و کار دارنروانشناس‌ها و درمانگران (سوای بحث یونگی یا فرویدی بودن)مددکاران اجتماعی و کسانی که در حوزه سیاست‌گذاری در زمینه قوانین مربوط به سلامت و کودکان و خانواده فعالیت می‌کننو به طور کلی هر کسی که دغدغه سلامت روان داره جلد کتاباز قدیم گفتن هیچ کتابی رو از روی جلدش قضاوت نکنید، حالا شاید براتون جالب باشه که چرا چنین تصویری رو برای معرفی این کتاب طراحی کردم. چون بنظرم جلدی که برای کتاب کار شده سوای عنوان جذابش، اصلا نتونسته مخاطب رو برای خوندن ترغیب کنه و این یک ضعف محسوب میشه. البته اگر تجربه طراحی در حوزه نشر رو داشته باشید می‌دونید که این روند خیلی به سلیقه نویسنده و ناشر بستگی داره و عموما طراح فقط طبق سلیقه اونها طراحی رو انجام میده. این کتاب رو می‌تونید از فیدیبو و اپلیکیشن‌های دیگه کتابخوان و همچنین کتابفروشی‌ها تهیه کنید. اگر این کتاب رو خوندید ممنون میشم تجربه‌تون رو اینجا بنویسید تا بتونیم راجع بهش گفتگو کنیم :) </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 09:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوهستان تویی...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-oderk8mjy5xg</link>
                <description>هفته پیش و با نظر یکی از دوستان تصمیم گرفتم کاری که چند سال پیش قصد داشتم انجام بدم و به دلایلی رها شده بود رو شروع کنم. می‌خوام راجع به کتاب‌هایی که می‌خونم براتون بنویسم. کتاب کوهستان توییکتابی که الان دو روزه دارم بهش گوش می‌دم( چون نسخه صوتیش رو گرفتم) اسمش هست: کوهستان تویی.مدتی بود که این کتاب در قفسه کتابراه من خاک می‌خورد و من بهش توجهی نمی‌کردم. چیزی که باعث شد این کتاب رو بگیرم همون زیرعنوان کتاب بود. از خودویرانگی تا تسلط بر خود.چند روز پیش تصمیم گرفتم که موقع بازی کردن با گوشی یه سری از کتابهای صوتی‌ای که دارم رو گوش بدم و اینجوری از وقتم به بهترین شکل استفاده کنم. چند تا کتاب رو گوش داد و بعد رسیدم به این کتاب. به شخصه هیچوقت فکر نمی‌کردم که بتونم صدای امیرحسین رستمی رو به مدت طولانی گوش بدم، ولی وقتی فصل‌های کتاب یکی پس از دیگری پلی شد دیگه اصلا به صدا توجه نکردم بلکه بیشترین توجه‌ام معطوف به محتوایی بود که داشت خونده می‌شد.مفهوم مرکزی این کتاب حول محور خودویرانگری است. اما خودویرانگری یعنی چی؟در ابتدای کتاب گفته شده که :هیچ مانعی بیشتر از خودت، تو را از زندگی باز نمی‌دارد. وقتی این جمله رو می‌خوندم ناخودآگاه به یاد بیتی از حافظ افتادم.میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست                                                   تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیزاگر عاشق و معشوق رو استعاره‌ای خود و هدف بدونیم دقیقا همین مفهوم رو می‎رسونه. مانع اصلی برای رسیدن به اهداف ما هیچکس نیست جز خودمون!شاید بتونیم خودویرانگری رو با سندرم ایمپاستر هم‌عرض بدونیم. اینکه موفقیت‌ها و تلاش‌های خودمون رو بی‌ارزش می‌دونیم. اما بنظر من خودویرانگری یعنی زمانیکه به رسیدن به هدفت نزدیک هستی، خودت شروع می‌کنی به خراب کردن پل‌هایی که تو رو به هدفت می‌رسونن. در مقدمه کتاب مثال‌هایی آورده شده که بد نیست اینجا هم بهش اشاره کنم. آتش‌سوزی‌های جنگلی برای ادامه حیات جنگل و باز شدن دانه‌ها لازم هستند. از برخورد صفحات زمین به یکدیگر کوهستان‌ها بوجود می‌آیند.انسان‌ها برای تغییر اساسی به فروپاشی بزرگ نیازمندند.و مثال‌های دیگه‌ای که باعث میشه هر چه بیشتر به فکر فرو برید و در محتوای کتاب کندوکاو کنید. من کتاب‌های زیادی در حوزه رشد فردی خوندم و می‌خونم، ولی دلیلی که به خوندن (گوش دادن) چندباره این کتاب ترغیب شدم مثال‌هایی هست که برای من خیلی ملموس هستند و بعضی‌هاشون رو بارها خودم مرتکب شدم. این کتاب توسط برایانا ویست نوشته و توسط انتشارات دیوار و با ترجمه غزاله شکرآبی روانه بازار شده. می‌تونید نسخه صوتی و متنیش رو از کتابراه و یا فیدیبو و طاقچه دریافت کنید. اگر کتاب رو خوندید ممنون می‌شم نظراتتون رو با من به اشتراک بگذارید :) </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 09:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندازه باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-qr7fui6ublto</link>
                <description>وقتی صحبت از اندازه میشه ناخودآگاه به یاد متر و معیارهای پیش‌فرض جامعه می‌افتیم ولی مقصود من از بیان این اندازه سایز لباس یا کفشتون نیست! مقصود من از اندازه بودن ناشی از تجربه خودم در این مدت هست.بذارید براتون تعریف کنم:من چندسالی رو به عنوان کارمند و صرفا جهت کسب تجربه فعالیت کردم. در مدت زمان کارمندی تمام تلاشم رو کردم که نیروی مفیدی باشم و به عبارتی قرون به قرون پولی که قرار بود سر ماه به من پرداخت بشه حلال باشه.اندازه باشیدآغاز مسیر: تجربه در استارت‌آپمحل کار اولم یه استارت‌آپ بود که یکی از دوستان راه‌اندازی کرده بود. اونجا متر و مقیاسی نبود و هر کسی هر کاری بلد بود انجام می‌داد. چالش‌ها و هیجانات خودش رو داشت ولی این فضا با تصور من از کار سازمانی فاصله داشت و تصمیم گرفتم کار دیگه‌ای رو امتحان کنم. برای همین با آگهی یکی از نزدیکان دعوت به مصاحبه شدم و برای اولین بار توی یه سازمان کوچیک شروع به کار کردم. گام بعدی: سازمان کوچکاوایل قرار بود که از ساعت 8 صبح تا 2 بعدازظهر برم که بتونم به کارهای دیگه خودم هم برسم ولی کم‌کم عقربه‌های ساعت جلوتر رفتن و گاهی تا ساعت 8 شب هم توی دفتر به تنهایی می‌موندم که بتونم کارها رو برسونم و به پروژه‌ها سر و سامون بدم. این درحالی بود که وظیفه من فقط طراحی بود و غیر از انجام تسک‌هایی که به عهده من گذاشته بودن نباید درگیر کار دیگه‌ای می‌شدم. اونجا سازمان کوچیکی بود و خب طبیعتا کارها بین همه تقسیم می‌شد ولی من همیشه سعی می‌کردم به دیگران کمک کنم و باری رو از روی دوششون بردارم. در نهایت هم بخاطر عدم تطابق دریافتیم با وظایفی که انجام می‌دادم تصمیم گرفتم که دیگه اونجا نرم و با معرفی یکی از همکاران قدیمی وارد سازمان دیگه‌ای شدم.نقطه عطف: مدیریت در سازمان متوسطاینبار سازمان به نسبت بزرگتر بود و تعداد پرسنل بیشتری داشت. من شده بودم مدیر واحد طراحی و 3 نفر زیردست من کار می‌کردن. باز هم همون رویه همیشگی خودم رو پیش گرفتم. چون تصور رزق حلال از بچگی در من نهادینه شده بود. حتی زمان‌هایی که پروژه ای برای انجام نداشتیم و تسک‌های اون روز رو انجام داده بودیم شروع می‌کردم به تمیز کردن فضای دفتر و فکر می‌کردم که اینجوری از کل ساعت کاریم استفاده کردم و دیگه مدیون کسی نیستم. می‌دونید اشتباه من کجا بود؟من اندازه نبودم. نه به عنوان یک طراح گرافیک ساده در یک سازمان کوچیک و نه به عنوان یک مدیر واحد طراحی در یک سازمان متوسط!زمانیکه به عنوان طراح فعالیت می‌کردم ناخودآگاه وظایف یک مدیر واحد رو انجام می‌دادم و زمانی هم که مدیر یه واحد بودم کارهایی که انجام می‌دادم کم از مجموع کارهای مدیرهای 3 واحد همکار من نبود. من همیشه سعی می‌کردم که بهترین خودم رو ارائه بدم ولی هیچوقت به متر و معیار اون سازمان نگاه نکردم. اشتباه من اینجا بود که خودم رو اندازه جایی که بودم و کاری که انجام می‌دادم نکردم. در نهایت هم یا من خیلی کوتاه بودم یا خیلی بلند و توی چارت و فرهنگ سازمانیشون جایی نداشتم.  پس رشد چی؟شاید بپرسید پس تکلیف رشد و ارتقا چی میشه؟برای همین میگم قبل از هر چیزی خودتون رو اندازه کنید. اول اون سازمان یا محل کار رو بررسی کنید.فرهنگ سازمانی: آیا این سازمان به کارکنان احترام می‌گذاره و ارزش کارشون رو می‌دونه؟امکان ارتقا: آیا فرصت رشد در این محیط وجود داره؟مزایا و معایب: آیا ارزش وقت و انرژی شما رو داره؟با بررسی این موارد کم‌کم قد بکشید و خودتون رو نشون بدید. در نهایت هم این شما هستید که به اون شغل معنا می‌دید.خوب که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که اگر خطر نمی‌کردم و این جایگاه‌ها رو تجربه نمی‌کردم نمی‌تونستم به بینش الانم برسم. الان یکسالی هست که به عنوان فریلنسر دوباره فعالیتم رو شروع کردم و دارم برای رشد خودم وقت می‌گذارم. البته اینجا هم استثنا نیست و همین معیارها رو در مواجهه با کارفرماهای مختلف می‌تونید درنظر بگیرید. پس بازم میگم، قبل از انجام هر کاری، خودتون رو اندازه کنید.تجربه شما چیه؟ خوشحال می‌شم از تجربیات شما هم یاد بگیرم. </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 21:27:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیت دوم: برای پول درآوردن کار کنید نه برای پول.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-jcrlkd7zkig0</link>
                <description>وصیت اول رو هفته پیش گفتم. اینکه تکلیفتون رو با خودتون و نوع کاری که می‌خواید انجام بدید مشخص کنید. اگر هنوز نخوندینش می‌تونید از لینک پایین مطالعه کنید.بریم سراغ وصیت دوم! https://virgool.io/@mahkhademi/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-pnrdyspfy9pp پولبرای پول درآوردن کار کنید نه برای پول.شاید با خودتون بگید که منظورت چیه؟ بالاخره برای پول کار کنیم یا نه؟ خب منظور من کاملا مشخصه. هدف شما از کار کردن چیه؟ خب خیلی از ما می‌گیم پول درآوردن ولی آیا برای پول درآوردن حاضرید هر کاری بکنید؟این سوالی هست که هر کسی باید به خودش جواب بده. به عنوان یک فریلنسر طی این سال‌ها پروژه‌های زیادی بهم پیشنهاد شده که بعضی‌هاش رو انجام دادم و بعضی‌ها رو هم رد کردم. این رد کردن‌ها در حالی بود که شاید واقعا به پولش نیاز داشتم ولی خب یا پروژه‌ها برای من جذاب نبودن یا چیزی که می‌خواستن با ارزش‌های من نمی‌خوند. البته اوایل کارم چند تا پروژه قبول کردم چون تجربه‌ای نداشتم و تازه‌کار بودم؛ ولی به مرور فهمیدم که من آدمی هستم که باید با کاری که انجام می‌دم حالم خوب باشه. اگر حتی از سر ناچاری هم پروژه‌ای رو انجام دادم هیچوقت به عاقبت خوبی ختم نشد. به طور کلی منظورم اینه که اولویت اولتون پول درآوردن نباشه. به شخصه هدف من از کار کردن خلق ارزش و حس خوب در آدم‌هاست. شاید خیلی شعاری باشه ولی این رویه این سال‌های کاری من بوده. تا جاییکه در توانم بوده تلاش کردم به اندازه‌ای که می‌تونم ارزشی رو برای خودم، کارفرما و مخاطب‌هام خلق کنم. برای خودتون و کارتون ارزش قائل باشید. یه استادی داشتیم که همیشه می‌گفت: هیچوقت قلمتون رو برای پول نفروشید!این قلم می‌تونه قلم نویسندگی باشه یا طراحی، فرقی نمی‌کنه. شاید هم بجای قلم ابزار دیگه‌ای دستتون باشه، مهم نیست. مهم اینه که یاد بگیریم بنده پول نباشیم و بخاطرش هر کاری رو انجام ندیم.خوشحال میشم نظرتون رو راجع به نوشته‌هام بدونم.  </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 19:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیت اول: تکلیفتون رو با خودتون مشخص کنید.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-pnrdyspfy9pp</link>
                <description>قرار شد که از این به بعد روزهای چهارشنبه یک پست درباره وصیت‌های یک گرافیست بنویسم. این میشه اولین پست!نیازهای اساسییکی از سوالاتی که همه طراح‌ها و کلا هرکسی که قصد شاغل شدن داره می‌پرسه که :کارمندی یا فریلنسری؟ (حداقل توی حوزه طراحی یکی از سوال‌های بنیادیه!)من تجربه خودم رو میگم:«من از سال 88 وارد عرصه کار شدم. اولین تجربه من طراحی پوسترهای همایش و نمایش‌های حوزه هنری کاشان بود. به این صورت که هر موقع برنامه‌ای داشتن از من می‌خواستن که طرحی براشون بزنم و با ایمیل ارسال کنم. (یادش بخیر. یه دوره‌ای ایمیل خیلی ارج و قرب داشت) در همین حین هم توی یک عکاسی مشغول بودم و دو شیفت کار می‌کردم. (تجربه خوبی نبود ولی از حق نگذریم کلی نکته یاد گرفتم.)وقتی دانشگاه قبول شدم طبیعتا دیگه نمی‌تونستم سر کار برم. چون شهر دیگه‌ای قبول شدم و باید می‌رفتم اونجا ولی همچنان اگر برنامه‌ای بود طراحی‌های حوزه هنری رو انجام می‌دادم. میشه اینجوری گفت که آغاز کار فریلنسری من از همونجا بود. در مدتی که دانشجو بودم هم کم و بیش سفارش می‌گرفتم و انجام می‌دادم. اینکه می‌تونستم اینجوری پول دربیارم برای من خیلی خوشایند بود.»«3 سال پیش با خودم گفتم که سال‌ها فریلنسر بودی و دیدی ثمرش را، کارمندی چی کم داشت که یکبار نکردی؟همین موقع بود که تصمیم گرفتم به عنوان کارمند وارد یک سازمان بشم. کارمندی رو طی دو سال و با دو سازمان مختلف امتحان کردم؛ ولی بعد از دو سال در حالیکه رده سازمانی بالایی هم داشتم استعفا دادم و مجدد به صورت فریلنسر مشغول به کار شدم.»حالا شاید بپرسید فریلنسری چی داشت که عطای کارمندی رو به لغاش بخشیدی؟برای جواب دادن به این سوال باید کمی وارد مباحث روانشناسی بشم. سال‌ها پیش با تئوری انتخاب و دکتر گلاسر آشنا شدم. گلاسر یک تست داره به اسم نیازهای اساسی و توی این تست، 5 نیاز اصلی زندگی شما رو مشخص می‌کنه. این نیازها شامل:نیاز به بقاعشق و تعلق خاطرقدرت و خودشکوفایی آزادی  تفریحخب من آزمون رو دادم و نتیجه به این شرح هست:نتیجه تست نیازهای اساسی دکتر گلاسر بر اساس تئوری انتخابهمونطور که می‌بینید نیاز به آزادی برای من در اولویت قراره داره و از طرفی نیاز به قدرت هم در من بالاست و به صورت ناخودآگاه در محیط‌هایی که قرار باشه آزادی عمل نداشته باشم و از کسی دستور بگیرم به شدت افت کارآیی پیدا می‌کنم.  وقتی نتیجه رو دیدم خیلی با خودم فکر کردم و بیشتر راجع به تجربه‌های گذشته‌ام تعمق کردم. هرچی بیشتر بررسی کردم بیشتر متوجه شدم که این مدل برای من درسته و من نمی‌تونم توی محیط‌های کارمندی دوام بیارم. من توی زندگی آزمون و خطاهای زیادی داشتم. زمان‌های زیادی رو صرف کردم تا چیزهای مختلف رو یاد بگیرم. هدف من از به اشتراک گذاشتن این تجربه، این بود که در زمان خودتون صرفه‌جویی کنید و شاخص‌های بهتری برای تصمیم‌گیری آینده شغلی خودتون داشته باشید. شاید اولین قدم هم این باشه که تصمیم بگیرید می‌خواید به چه صورت فعالیت کنید. پس اولین وصیت من به شما اینه که تکلیفتون رو باخودتون روشن کنید :) امیدوارم این مطلب براتون مفید باشه. راستی اگر دوست داشتید تست نیازهای اساسی رو بزنید می‌تونید از این لینک اقدام کنید.  https://www.betterchoice.ir/fa/qdetail/38/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%B1 </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 22:44:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیت‌های یک همیشه فریلنسر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1-wx9frb2jax1g</link>
                <description>امروز داشتم برای خودم کارنامه کاریم رو دوره می‌کردم. از سال‌ها پیش که فریلنسری رو شروع کردم همیشه دنبال کسب تجربه‌های جدید بودم و سعی می‌کردم از تجربه دیگران هم استفاده کنم. به مدت 2 سال و از سر فضولی رفتم و کارمندی رو تجربه کردم. راستش رو بخواید یه سری تجربه‌هایی کسب کردم ولی خب هرچی بیشتر فکر کردم کمتر به این نتیجه رسیدم که می‌تونم کارمند خوبی باشم. این بین هم خیلی اتفاق‌ها افتاد و یه چیزهایی رو از سر گذروندم که شاید گفتن همه‌اش جایز نباشه. نمی‌دونم!برای همین هم تصمیم گرفتم که شروع کنم به نوشتن. نوشتن داستان‌ها و ماجراهایی که به عنوان یک طراح فریلنسر تجربه کردم. اسمش هم میذارم &quot;وصیت‌های یک همیشه فریلنسر&quot; (البته 2 سال کارمندی رو باید فاکتور گرفت ولی شما لطفا قبول کنید D: ). سعی می‌کنم که هر چهارشنبه این پست رو منتشر کنم و حتما هم از هشتگ برای شاخص کردنش استفاده کنم. اگر شما هم تجربه‌ای داشتید حتما بنظرم بنویسید. ما نباید دوباره چرخ رو اختراع کنیم. گاهی خوندن تجربیات دیگران به شما بینشی میده که می‌تونه جلوی خیلی از ضررها و آسیب‌ها رو به زندگیتون بگیره. #وصیت‌های_یک_همیشه_فریلنسر #فریلنسر #کارمندی #تجربه_کاری </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 19:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابهایی که خوانده ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-dimqdob2kvof</link>
                <description>کتاب‌هامدتهاست که کتاب می خونم. کتابهای مختلف در حوزه های مختلف. امشب که داشتم توی ویرگول چرخ می زدم با خودم گفتم شاید بد نباشه که برای ایجاد حس دوباره نوشتن، کمی از کتابهایی که می خونم بنویسم. بنظر خودم ایده خوبی اومد. برای همین سعی می کنم از این به بعد کتابهای بیشتری بخونم که بتونم اینجا برای شما بنویسم. البته، بیشتر برای خودم می نویسم. برای اینکه یادم باشه از هر کتاب چه چیزی آموختم. از این هشتگ هم استفاده خواهم کرد:#کتابهایی_که_خوانده_ام </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 23:18:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ی من از 40 روز گیاه خواری</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-40-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-flki7ulrtelj</link>
                <description> درست بعد از تعطیلات عید بود که به توصیه ی یکی از عزیزترین استادهام که اتفاقا طب سنتی هم خونده، تصمیم گرفتم که گیاهخواری رو امتحان کنم. برنامه ی گیاه خواری من به این صوررت بود که نباید گوشت می خوردم و از روغن زیتون برای پخت و پز استفاده می کردم. همچنین خوردن شکر، چای، قهوه، شکلات و بستنی هم ممنوع بود ولی خوردن لبنیات مشکلی نداشت. هر روز هم باید 120 بار نفس عمیق می کشیدم. روزهای اول خودم آشپزی می کردم. چون فقط من این برنامه رو رعایت می کردم و بقیه ی اعضای خانواده به رسم قبل غذا می خوردن. یکی از بزرگترین مشکلات هم همین همراه نبودن خانواده بود. چون خیلی وقت ها همکاری نمی کردن و چیزهایی که می گفتم رو تهیه نمی کردن. یا منو مجبور می کردن که گوشت بخورم.  من یا کاری رو شروع نمی کنم، یا اگر شروع کردم تا آخرش میرم. بنابراین علیرغم همه ی اصرارهای خانواده به کار خودم ادامه دادم و حتی موقعی که مهمونی داشتیم و همه در حال جوجه کباب خوردن بودن، من داشتم خورشت کدو می خوردم. یکی دیگه از مواردی که یه کم قضیه رو سخت می کرد، در پیش بودن ماه رمضان بود. حدود 2 هفته از برنامه ی من توی ماه رمضان بود و من باید برای افطار و سحر هم غذای گیاهی می خوردم و اینکه نمی تونستم بامیه بخورم. (بنظرم یکی از عذاب آورترین کارها بود!)در مدتی که از غذاهای گیاهی استفاده می کردم احساس سبکی می کردم. فرآیند گوارشم بهتر شده بود و می تونستم غذاها رو هضم کنم. پوستم روشن تر شده بود و لک هاش کم شده بود و کمتر جوش می زدم. و در ضمن دردهای مرسوم دوره ی قاعدگی هم از بین رفته بود. و اینکه در این برنامه کبد من پاک سازی شد.  یه موردی که این چالش رو برام لذت بخش می کرد، خوردن غذاهای جدید بود. البته به جز چند مورد خیلی محدود، من غذای جدیدی رو امتحان نکردم. ولی گوشت نخوردن باعث شد که یه سری ابداعات انجام بدم. مثلا خورشت قیمه رو بدون گوشت بپزم که واقعا خوشمزه بود. شاید شما قبلا هم این کار رو کرده باشید، ولی من برای بار اول بود که امتحان می کردم و فکر می کردم که بدون گوشت نمیشه خورشت درست کرد. ولی وقتی درست کردم دیدم که چقدر خوشمزه تر و سبک تر هست و خیلی راحت هم هضم میشه. و یا مثلا درست کردن کتلت با سویا. مامانم نمک زیاد بهش زده بود، ولی انصافا یکی از خوشمزه ترین کتلت هایی بود که خورده بودم.  یه غذایی هم که توی خوابگاه همیشه درست می کردم ترکیب بادمجان، گوجه، فلفل دلمه ای، سیب زمینی و پیاز بود که اینبار سویا هم اضافه کردم و چیز جالبی شد. یه کم هم آبلیمو بهش اضافه کردم که واقعا مزه اش محشر شد و همه خوششون اومده بود. دوره ی گیاه خواری با همه ی فوایدش، چالش های عظیمی داشت، خصوصا برای منی که توی اون برهه از زمان، همه اش توی جلسه و این ور و اون ور بودم. عملا توی جلسات نمی تونستم چیزی بخورم، چون پذیرایی ها شامل، شکلات، قهوه، چای،بیسکوییت وبستنی بود و قاعدتا من نمی تونستم بجز آب چیز دیگه ای بخورم. یا مثلا اگر کافی شاپ می رفتیم، باز هم انتخاب های من محدود بود و نمی تونستم چیزهایی که همیشه سفارش می دادم رو بخورم.  مورد دیگه که باز هم به جلسات مربوط میشه، غذاست. گاهی که کارم طول می کشید و تا 10-11 شب بیرون بودم، نمی تونستم با دیگران غذا بخورم. چون رستوران ها و فست فودهایی که غذاهای مناسب برنامه ی من رو داشته باشن خیلی کم بودن و یا اینکه خیلی دور بودن و عملا بهشون دسترسی نداشتم و مجبور بودم تحمل کنم تا بیام خونه و بتونم یه چیزی بخورم.  این وسط یه چند باری هم برنامه ام جوری شد که باید سفر می رفتم و خونه ی فامیل می موندم که بازم بخاطر برنامه ی غذاییم و اینکه به زحمت نیفتن مجبور شدم ازشون چشم پوشی کنم و صبر کنم تا 40 روز تموم بشه.  امیدوارم اگر می خواید این برنامه رو شروع کنید، تولد اعضای خانواده تون در پیش نباشه. تولد خواهر من اردیبهشت بود و خواهر بزرگترم یه کیک خیلی خوشمزه و خوشگل براش درست کرده بود که من نتونستم بخورم. و این وسط شوهر خواهرم هم من رو با نشون دادن شکلات هایی که از روی کیک شره می کرد شکنجه می داد. آخه من عاشق شکلات و کیک هستم ولی بخاطر تعهدی که به برنامه ام داشتم نمی خوردم.  همونطور که گفتم من عاشق شکلات، قهوه و مشتقاتش هستم و یکی از عذاب های این برنامه نخوردن شکلات و قهوه بود. انصافا در فراغ شکلات خیلی زجر کشیدم، ولی بنظرم تجربه ی خوبی شد، چون مصرف شکلات و قهوه ام متعادل شده و الان دیگه زیاد سر به سر شیرینی و شکلات نمی ذارم.  درکل بنظرم بد نیست که گاهی این برنامه رو عملی کنید و از فوایدش بهره مند بشید. برای من که خیلی تجربه ی خوبی بود. </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2019 01:09:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ای از یکماه نوشتن!</title>
                <link>https://virgool.io/Contentclub/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ko05m0cplutw</link>
                <description> امشب 30 امین پست وبلاگی رو می نویسم و در عمل، چالش 30 روز وبلاگنویسی من به پایان می رسه. تا به حال چنین تجربه ای در نوشتن نداشتم و خوشحالم که این کار رو انجام دادم. 30 روز و یا به عبارت بهتر 30 شب نوشتن، تجربیات خوبی برای من داشت که قصد دارم چند تا از اونها رو اینجا بنویسم. همیشه موضوعی برای نوشتن هستروزهای اول خیلی سعی می کردم که موضوع پیدا کنم. گاهی هم مجبور می شدم یه موضوع بسازم و یا یه مطلبی رو عیناً بنویسم، چون موضوع مناسبی پیدا نکرده بودم. اما کم کم موضوعات خودشون رو به من نشون می دادن و من می تونستم با استفاده از کتابهایی که قبلا خونده بودم و یا حرف هایی که از دیگران و اساتید خودم شنیده بودم ، اونها رو بسط بدم و یا بهتر توضیح بدم.کم گوی و گزیده گوی چون دُر!همیشه سعی می کردم مطالبی که می نویسم بار معنایی و مفهومی زیادی داشته باشه، و خب به کمیت بیشتر از کیفیت اهمیت می دادم. و گاهی هم دنبال این بودم که هرچه بیشتر نوشته ام رو طولانی کنم. اما در طول این یکماه، به این نتیجه رسیدم که مطلبی که مغز داشته باشه، تاثیر خودش رو می گذاره و مهم نیست که کوتاه باشه یا بلند.عکس خوبمورد دیگه، پیدا کردن عکس خوب بود. گاهی موضوعاتی که می نوشتم خیلی مفهومی بودن و باید سعی می کردم عکس های مناسب هم پیدا کنم. کمی تا قسمتی کار سختی بود. خصوصا اینکه عکس ها رو به انگلیسی جستجو می کردم و سعی می کردم نزدیک ترین عکس به مفهوم نوشته رو پیدا کنم و استفاده کنم. عکس خوب، همیشه خواننده های بیشتری رو جذب می کنه.عنوان مناسبعنوان ها هم دسته ای از مواردی هستند که خیلی باید بهشون توجه کرد. چه بسا بهترین مطلب رو نوشته باشی، ولی بخاطر عنوان نامناسب و غیرجذاب، خواننده ها رغبطی به خوندنش ندارن و اینجوری نه نوشته ات دیده میشه و نه ذوقی که برای نوشتنش داشتی! کلمات کلیدیگاهی مطلبی که می نویسید به موضوعات مختلفی ربط داره و خب، بعضی ها همه ی اون کلمات رو برای کلمات کلیدی پستشون می نویسند. اما با توجه به محدودیت 5 کلمه ای ویرگول، باید سعی می کردم نزدیکترین و مهمترین کلمات رو برای توضیح و دسته بندی مطالبت انتخاب کنم که این خودش خیلی به دیده شدن نوشته ها و دسته بندی مخاطبین کمک می کرد. فاصله های دوست داشتنیفاصله گذاری های مناسب و به اصلاح ما، سفید خوانی به مخاطب کمک می کنه که از خوندن نوشته ی ما خسته نشه و این امر به دیده شدن مطالب خیلی کمک می کنه. سعی کنید از فاصله ها به بهترین شکل استفاده کنید. دوستان خوبخواننده های ما، بهترین دوستِ ما هستند و همیشه ما رو برای بهتر کردن خودمون و نوشته هامون کمک می کنن. خوشحالم که در طی این یک ماه دوستان خوبی پیدا کردم و تونستم از مطالبی که اونها هم می نویسند استفاده کنم.  نظرات جالبی داشتند و به من لطف می کردن و با خوندن نظراتشون ترغیب می شدم که بیشتر و بهتر بنویسم. حتی گاهی، برای جواب دادن به سوالاتشون مطالعه ام رو در یک مورد خاص بیشتر می کردم تا بتونم بهتر پاسخ بدم. این چالش برای من فوق العاده جذاب بود. آخه من به زور یه کاری رو تا 21 روز انجام می دم و بعدش کلا یادم میره و یا ذوقش تموم میشه. این مدل کار کردن هم باعث شده که خروارها کار نکرده روی دستم و توی دفترها و فهرست های سال به سالم بمونن و من هم نتونم کاری انجام بدم.  اما این بار، به خودم ثابت کردم که می تونم. و این کار رو هم ادامه خواهم داد. ممکنه مدتی ننویسم، چون ایده های جدیدتری دارم که سعی دارم هر چه زودتر اونها رو بنویسم و در اینجا به اشتراک بگذارم. خوشحال میشم اگر مطالبی که تا اینجا نوشتم براتون مفید بوده، نظراتتون رو بنویسید و من رو در هر چه بهتر نوشتن راهنمایی کنید. بی نهایت سپاسگزارم که خواننده نوشته های من بودید! :) </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Wed, 21 Feb 2018 23:11:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستخط</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B7-uhybmbp610sg</link>
                <description>امشب دخترخاله ام که کلاس سوم هست خونه مون بود. وقتی داشت تمرین های ریاضیش رو حل می کرد متوجه شدم که دستخط خیلی ریزی داره. اغلب بچه هایی که دستخط ریزی دارند یه سری مشکلات در خانواده شون وجود داره و این یه جور نمود کوچکی اون بچه است. کوچکی نه از لحاظ ظاهر، بلکه ارزش.کودکی که مورد انتقاد خانواده اش قرار بگیره حس خوبی نسبت به خودش نداره. چون همیشه از طرف خانواده تحقیر میشه و این عمل به صورت یک سری رفتارها در کودک نمود پیدا می کنه. مثل همین دستخط ریز داشتن. لطفا به بچه ها و رفتارهاشون بیشتر دقت کنید. صدمات روحی که بچه ها در کودکی می بینن، در بزرگسالی به صورت رفتارهای پرخطر و یا افسردگی و پرخاشگری نمود پیدا می کنه. لطفا مراقب رفتارتون نسبت به بچه هاتون باشید. </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2018 23:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرفتار در تله!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D9%87-szp8arwxqibf</link>
                <description> تا به حال شده با فردی آشنا بشید که دچار مشکل بوده و نیاز به کمک داشته؟ قطعا برای بسیاری از شماها این اتفاق افتاده. هر کسی هم به نسبت توانش کمک می کنه تا اون مشکل رفع بشه و دوستش یا فامیلش و یا حتی در ابعاد گسترده تر، هم وطن، هم کیش و یا هم نوعش به اون مشکل غلبه کنه و موفق بشه.  از حل و فصل مشکلات مالی بگیر، تا رفع و رجوع اختلافات و یا حتی کمک های امدادی. ولی تا حالا شده با کسی برخورد کنید که در عین بدبختی و بدحالی، کمک شما رو رد می کنه؟ کمکی که میگم، منظورم کمک هایی از جنس کمک های بالا نیست، منظورم کمک کردن به بهبود شخصیت و عملکرد طرف هست.  یادمه یک بار با یکی از دوستانم صحبت می کردم. ویژگی های مشترک زیادی داریم و همین باعث شد که باهم دوست بشیم. هر دو به کلاس برنامه سازی رادیو می رفتیم و آرزو داشتیم که در صدا و سیما به عنوان یک مجری و یا برنامه ساز، مطرح شیم. جالبه که هم اسم هم بودیم و در یک رشته تحصیل می کردیم. اما بعد، من برای مقطع کارشناسی، همون ارتباط تصویری رو ادامه دادم و دوستم هم در دانشکده خبر و رشته گویندگی قبول شد. هر دو به فاصله یک ترم، درسمون رو شروع کردیم و در تهران، گهگاه همدیگه رو می دیدیم.  یک روز که باهم قرار گذاشته بودیم تا بیرون بریم، بردمش به کافه ی همیشگی ای که خودم می رم و شروع کردیم باهم صحبت کردن و از زمین و زمان حرف زدن. هر جمله ای که می گفت، بوی نا امیدی می داد. از اتفاقاتی که براش افتاده بود می گفت. از بی محلی های اطرافیانش، از دیده نشدن هاش، از تلاش های شبانه روزیش، از کارهایی که انجام داده و ظلم هایی که در حقش کردن و حقش رو خوردن.  به همه شون گوش دادم. جالب اینجاست که در عین حال، دست و پا می زد و از خدا می خواست که اتفاقی بیفته و همه چیز تغییر کنه. کسی بیاد و دستش رو بگیره. کاری کنه که بتونه از زمین بلند شه و به قول معروف تحول شگرفی در زندگیش رخ بده. در حین همین صحبت ها بودیم که گفتم: &quot;چرا خودت کاری نمی کنی؟&quot; یه کم مکث کرد و گفت: &quot;دیگه باید چی کار کنم؟ من همه کار کردم. ولی می بینی که نشد. مردم اصلا من رو نمی بینن. نمی خوان که ببینن. یادته برای همین گروه رادیویی که داشتی چه اتفاقی افتاد؟ (قبلا سعی کرده بودم از همون بچه های کلاس برنامه سازی، یه گروه تشکیل بدم و باهم برنامه بسازیم.) الان همه شون دارن تو صدا و سیما اجرا می کنن، با ایده تو، با تلاش تو، ولی تو اینجا نشستی و هیچ کاری هم نمی کنی. همه همیشه حق ما رو خوردن!&quot; من گفتم: &quot;خب، من خودم گروه رو بهم زدم و دیگه ادامه ندادم. ولی تو که الان داری توی دانشکده خبر درس می خونی. استادهایی که داری همه توی صدا و سیما فعال هستن. چرا کاری نمی کنی که تو هم بتونی راه پیدا کنی و بری برنامه اجرا کنی و یا حتی توی پشت صحنه یه کاری انجام بدی؟ &quot; دوست من اضافه وزن خیلی شدیدی داره. جوری که همیشه جلب توجه می کنه و دیگران مسخره اش می کنن. (البته منم باربی نیستم!) تو چشم هام نگاه کرد و گفت: &quot;با این هیکل؟ می خوای برم اجرا هم بکنم؟&quot; گفتم: &quot;چه اشکالی داره؟ همه که یک سایز نیستن. حالا اجرا نتونی انجام بدی، ولی می تونی قاطی دست و پاشون باشی و کار یاد بگیری. کم کم خودت بلد میشی و شاید تونستی یه برنامه بسازی. حتما که نباید مجری بود. &quot; ولی هر چی که گفتم توجیه کرد و یه چیز دیگه گفت. بهانه آورد. از اون بهانه های بنی اسرائیلی. نمی گم که خودم خیلی آدم اهل عملی هستم و هیچوقت بهانه نمی یارم. حتی واسه کار خودم هم خیلی بهانه ها آوردم. ولی وقتی بستری که برای اون باز بود رو می دیدم، نمی فهمیدم که چرا حرکتی نمی کنه. چرا نمی خواد از این رخوت بیاد بیرون؟ همه ی عمرش می خواد غصه بخوره که در گذشته نادیده گرفتنش و حقش رو خوردن؟انسان های گرفتار در تله قربانی در زندان افکار منفی خود هستند. در طی دوره دانشجویی با روان شناسی مثبت نگر و بعد هم با روان شناسی یونگ آشنا شدم. کتابهای زیادی خوندم و حتی فایل های صوتی هم گوش دادم. چیزی که در مورد دوستم توجهم رو جلب کرد این بود که، اون در تله قربانی گیر افتاده! تله قربانی، به روندی میگن که فرد همه ی نا امیدی ها و شکست هاش رو به اون نسبت می ده و همیشه دیگران رو مسبب همه ی اتفاقاتی می دونه که در زندگیش افتاده. به عبارتی، همه گرگن و اون مظلوم و قربانی! چیزی که بسیاری از آدم ها در اون گیر کردن و حتی حاضر نیستن مسئولیت زندگیشون رو بپذیرن.  بارها به بهانه های مختلف سعی کردم باهاش صحبت کنم و بهش حالی کنم که بیشتر اتفاقاتی که براش افتاده، ناشی از طرز فکر و دیدگاهش هست. اینکه همه کار می کنه و دیگران حقش رو می خورن و نتیجه رو به نام خودشون ثبت می کنن، تقصیر هیچکس نیست جز خودش. وقتی به خودش می گم، همه چیز رو حواله می کنه به خدا و میگه خدا حق من رو می گیره.  ولی با توجه به آیه ی صریح قرآن که می فرماید: خداوند سرنوشت هیچ ملتی رو تغییر نمیده، مگر اینکه خودشون بخوان!   این اتفاق نمی افته مگر خودش بخواد و متاسفانه دوست من نمی خواد. چرا؟ شاید بگید ممکن نیست که انسان نخواد نتیجه تلاش هاش رو بگیره و آدم شاد و سالمی باشه. ولی من با توجه به اطرافیانم و حتی مواردی که به عنوان شنونده فقط به حرفهاشون گوش دادم به صراحت میگم که:  بله، میشه.  انسانی که در تله قربانی گیر می کنه، با نشون دادن خودش به عنوان یک انسان مظلوم باعث میشه که دیگران بهش توجه کنن. بهش محبت کنن و درصدد باشن که نیازهاش رو رفع کنن. شاید شما هم افراد زیادی رو بشناسید که علی رغم تلاش هایی که انجام میدن به نتیجه ای نمی رسن و دیگران نسبت به اونها با ترحم رفتار می کنن. شاید در بین فامیلتون افرادی رو بشناسید که به بدشانس معروفن و همیشه کل فامیل دست و پا می زنن تا کارهای اشتباه اونها رو رفع و رجوع کنن! انسان در هیچ موقعیتی باقی نمی مونه مگر اینکه براش فایده ای داشته باشه. انسانی که در نقش قربانی ظاهر میشه، توجه، محبت، پول و یا امثال اینها رو از دیگران دریافت می کنه و طبیعتا کسی که با شکست هاش به این هدایا می رسه، هیچوقت تلاش نمی کنه که زندگیش رو تغییر بده.  این افراد نیاز شدیدی به مشاوره دارن و باید خودشون به این دیدگاه برسن که مسئولیت زندگی تماما بر دوش خودشون هست و باید  سکان زندگیشون رو در دست بگیرن و به هر سمتی که می خوان هدایتش کنن. </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2018 22:57:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-eptpn843a5cs</link>
                <description>  امروز 29 بهمن ماه بود. همان اول صبح کاممان را با خبر از جاده منحرف شدن یک اتوبوس مسافربری تلخ کردند. اما بعد وقتی به شبکه های مجازی سرک کشیدم، همه روز عشق ایرانی را پاس می داشتند و از می و معشوق سخن می راندند. چند ساعت گذشت و ناگهان در بهت همه و شادی های عاشقانه، خبر رسید که یک هواپیمای مسافربری با کوه دنا برخورد کرده و تمام 66 مسافر آن جان باخته اند.  و دنیا چقدر می تواند بی رحم باشد. نه به پیر رحم می کند و نه به جوانی که قلبش مالامال آرزوهای قشنگ است. و مردم ما که خسته هستند، باز هم شکوه می کنند که چرا؟ چرا؟ و چرا؟ برای جانباختگان این حادثه، طلب مغفرت و برای بازماندگانشان طلب صبر دارم. اما زندگی به من یاد داده است که هر چه خدا بخواهد همان می شود. و من بنده ام و جز اطاعت امرش هیچ نکنم. یاد گرفته ام که صبر کنم. یاد گرفته ام که اعتراض به مشیت او ظلم در حق من است. اما سکوت در برابر خطای بندگان که این چنین گلهای کشور را پر پر می کنند ظلمی بدتر از هزار بار کفر است. اگر خطایی کردیم، مسئولیتش را بپذیریم و با تلاش مضاعف راه را بر تکرار این خطاها ببندیم.امید که همه ی ما، از کوچک و بزرگ، مسئولیت پذیری را یاد بگیریم و سعی کنیم تا انسان بهتری باشیم و دنیا را جای بهتری برای دیگران کنیم. </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2018 21:46:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی عاشق کارت باشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-sh2l1xdcktoq</link>
                <description> امشب تصمیم گرفتم که برای پسرخاله ام که درباره ی بسته بندی محصولاتش باهام صحبت کرده بود، چند تا طرح بزنم. البته که فرم بسته بندی رو با جستجو در سایت های دیگه پیدا کردم. و امشب هم مشغول ساخت ماکت هاش شدم که بتونم بهش نشون بدم و تویجهش کنم که اگر این فرمی طراحی بشه، چه مزیت هایی داره و بعدا که انتخاب کرد، سر قیمت ها بحث کنیم.  طرح هایی که انتخاب کرده بودم رو روی صفحه مانیتور آوردم. یکی یکی با دقت تماشا کردم و الگویی که می خواستم رو روی کاغذ کشیدم. بعد با قیچی شروع کردن به بریدن طرح ها و بعد هم یکی یکی چسب زدم و هر کدوم که کامل شد، گذاشتم کنار و رفتم سراغ طرح بعدی.  دوباره طرح رو با دقت روی کاغذ کشیدم و بعد با دقت برش زدم. و بعد هم یکی یکی چسب زدم و وقتی آماده شد، گذاشتم کنار طرحی که قبلا آماده شده بود. و به همین صورت، طرح بعدی و بعدی و بعدی...! وقتی عاشق کارت باشی!  مدتها بود که چنین تجربه ای نداشتم. انگار یادم رفته بود که ساختن یک چیز جدید با دست، چقدر فرق داره. چه حس عجیبی داره. چقدر می تونه آدم رو به خودش مشغول کنه و وادارش کنه که ساعتها یه گوشه بشینه و بدون فکر کردن به گذشته و آینده، فقط به حال و به کاری که داره انجام میده توجه کنه.  خوشحالم که بعد از مدتها تونستم این حس رو تجربه کنم. حسی که دوره هنرستان داشتم. عاشقانه کار می کردم، چون برای رفتن به هنرستان با خیلی ها مبارزه کردم. با خانواده ام، با دوست و آشنا. حتی وقتی برای ثبت نام رفتم گفتن که ظرفیت تکمیل شده و دیگه ثبت نام نمی کنن. ولی خداروشکر که با اصرارهام، ازم آزمون گرفتن و وقتی کارم رو دیدن، من رو ثبت نام کردن.  این روزها و حالا که بزرگتر شدم و مسئولیت های بیشتری برای خودم متصور هستم، اکثرا کارهایی رو انجام می دم که بتونم درآمد داشته باشم. بتونم مستقل باشم و کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم. و برای رسیدن به اینها، خیلی وقت ها یه سری کارها رو بخاطر پول انجام دادم و یا حتی انجام ندادم. خودم رو از حس عاشقانه خلق کردن محروم کردم.  و امشب به یاد آوردم که چرا دارم کار می کنم. چون من عاشق کارم هستم. عاشق خلق کردن، زندگی بخشیدن و تجربه ی کارهای جدید! برید دنبال کاری که عاشقش هستید. اینجوری نه دیگه گذشته براتون مهمه و نه آینده. فقط از لحظه حال لذت می برید و برای کاری که عاشقانه انجام می دید، خدا رو شکر می کنید.</description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2018 21:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دیوانه نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-mzndcncaktri</link>
                <description> دیروز با یکی از دوستانم حرف می زدم. این روزها حال خوبی نداره و فشار مغزش هم بالاست. به طوری که تحت نظر پزشک هست و باید کنترل کنه تا خطری براش نداشته باشه. بهش پیشنهاد کردم که پیش یک روان شناس بره و باهاش صحبت کنه. با توجه به شناختی که ازش دارم، می دونم که عامل بیماریش یک عامل عصبی-روحی هست که داره اذیتش می کنه. ولی حرفی که زد برام جالب بود. گفت :&quot; از روان شناس ها خوشم نمیاد!&quot; کمی از حرفش جا خوردم. چون برام مفهوم نبود که منظورش چی هست. مگه روان شناس ها چی کار کردن که خوشش نمیاد؟ مگه چند بار بهشون مراجعه کرده؟  اما بعد با خودم فکر کردم که ممکنه حرفی که زده نسخه جدید اون جمله معروف باشه، که وقتی به کسی میگی برو پیش مشاور یا روان شناس، بهت میگه: &quot;من که دیوونه نیستم. واسه چی باید برم پیش روان شناس؟&quot;  متاسفانه با تمام پیشرفت هایی که بشر در زمینه های تحصیلی و همچنین رفاهی داشته، بعضی چیزها هنوز درست نشده.  مثل همین عقیده ی پوسیده، که فقط دیوانه ها به روان شناس احتیاج دارند. در جامعه ی ما پذیرش اینکه کسی از لحاظ روحی نیاز به کمک داره هنوز هم جا نیفتاده. تا همین چند سال پیش که حتی مشاوره ی ازدواج رفتن هم مُد نبود. اما با زیاد شدن آمار طلاق و همچنین ناهنجاری های کودکان متولد شده، مشاوره به یک امر اجباری تبدیل شد و هر کسی که قصد ازدواج داره باید هم مشاوره ژنتیک و هم مشاوره خانواده رو بگذرونه و با توجه به مواردی که گفته میشه کلاهش رو قاضی کنه و برای زندگیش تصمیم بگیره.  بنظر من اصلی ترین دلیلی که باعث میشه یک نفر از رفتن پیش روان شناس سر باز بزنه همون تفکری است که میگه: &quot;مردم چی میگن؟ اگه بفهمن که رفتم پیش مشاور، پیش خودشون فکر می کنن که من دیوونه شدم یا مشکلی دارم. &quot; خب واقعیت اینه که اگر مشکلی نداشتید هیچوقت کسی توصیه نمی کرد برید پیش مشاور و از تخصصش استفاده کنید. هرچند که پیشنهاد من اینه که اگر فکر می کنید آدم سالمی هم هستید حتما چند جلسه مشاوره برید. چون اینجوری می فهمید اونطور ها هم که فکر می کردید سالم نبودید و همیشه سایه ها و عقده هایی در درونتون هستند که نیاز به توجه و حل شدن دارند. البته کتمان نمی کنم که بحث مالی هم تاثیر داره و خیلی ها بخاطر اینکه فکر می کنن مشاور کاری جز حرف زدن و یا گوش دادن نمی کنه، براشون سخته که هزینه کنند. و خب طبیعی هم هست که بخاطر اوضاع اقتصادی اکثر خانواده های ایرانی، مراجعه به روان شناس اصلا ضروری محسوب نمیشه.  و مورد دیگه این تفکر هست که خودم بهتر می دونم! خیلی از ما تصور می کنیم که صلاح خودمون رو بهتر می دونیم و برای زندگی کردن به کمک کسی نیاز نداریم. گاهی هم حس می کنیم که هیچکس جز خودمون نمی تونه بهمون کمک کنه. البته با این تفکر مخالف نیستم، اما به شرطی که دانش لازم رو داشته باشیم.  مثل موردی که برای مشاوره ی خانواده های بچه های مدرسه باهاش مواجه میشم. خیلی از خانواده ها حرف هایی که می زنیم رو قبول نمی کنند و فکر می کنند که روش تربیت بچه شون رو خودشون بهتر می دونن و سعی می کنن با مقایسه و حتی برخوردهای فیزیکی بچه شون رو تربیت کنند. و صد البته که این روش ها دیگه جواب نمیده و تنها با تعامل درست بین والدین و فرزندان هست که میشه خانواده و بچه های سالم و موفق داشت.  خب، بریم سراغ ماجرای من و دوستم. باهاش صحبت کردم. گفت که به کسی اعتماد نداره، منم با یکی از دوستان روان شناس مشورت کردم تا یک روان شناس خبره معرفی کنه. ایشون هم لطف کرد و یکی از همکارانشون رو معرفی کرد که در این زمینه تبحر لازم رو دارند. حالا قرار شده که فردا باهاشون تماس بگیرم و پیگیر بشم که کی می تونیم مراجعه کنیم. خوشبختانه به خاطر پیش فرض بودن دیوانگی من بین اهل فامیل، نیازی نیست که نگران حرف مردم باشم و می دونم که همه ی ما نیاز به کسی داریم که بدون قضاوت کردن ما، به حرفها و مشکلاتمون گوش بده و حتی الامکان بهمون راهکار بده.  </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2018 23:37:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه روز عشق!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-pmoyuiakxe9q</link>
                <description>ولنتاین  گویا یک روز از روز عشق گذشته، ولی من اصولا اهل این چیزها نیستم و همون عید نوروز رو هم به زور پاس می دارم چه برسه به مناسبت هایی اینچنین. اما این روز بهانه ای شد که بخوام از کسانی که به من خیلی لطف داشتن تشکر کنم.  مسلما اولین کسانی که مدنظر شما هستند خانواده ام هست. اما من ترجیح میدم که اول از خدای خودم سپاسگزاری کنم. وجودی که من رو آفرید و به من قدرت زندگی کردن و جنگیدن با مسائل و مشکلات رو بخشید. بهم ذوق خلق کردن داد و کمکم کرد تا آدم بهتری برای خودش و همه ی آفریده هاش باشم. هرچند که تا بهترین بودن هنوز فاصله زیادی دارم، اما از همینجا مراتب قدردانی خودم رو خدمتش اعلام می کنم.  بعد از خدای من، خانواده ام هستند. از پدر و مادرم که توی اون اوضاع به سختی من و خواهرم رو بزرگ کردند وهمینطور از خواهر بزرگترم که شاید اگر سخت گیری های اولیه اش نبود، من الان اینجا نبودم. یه کوچولو هم از خواهر کوچیکه ام که وقتی بود و نقاشی می کرد، یه کم واسه من بازارگرمی می کرد. در نهایت از همه انسانهایی که همیشه و یا در برهه ای از زندگی همراهم بودند. از جمله پدربزرگ و مادربزرگ عزیزم که در دنیا نمونه ای ندارند، دوستانم در مدرسه، دبیرستان، هنرستان و دانشگاه. و همچنین از معلمین خوبم و استادهایی که سالها افتخار شاگردیشون رو داشتم و همینطور از همکارانم که همیشه ازشون چیزهای جدید یاد گرفتم.   و در نهایت از چیزهایی که دوستشون دارم! رفیق همیشگی من، کسی که از اولین روزهای خط خطی کردن همیشه همراهم بود. مداد سیاه عزیزم که به من قدرت عجیبی می داد. قدرت خلق کردن! کافی بود به هر چیزی فکر کنم تا شروع کنه روی کاغذ رقصیدن و شمایلی رو خلق کنه که توسط نورون های ذهن من ساخته شده بود. از کاغذهای کتاب های داییم که اولین بوم نقاشی من بودند. از همه ی خورده کاغذهایی که این ور و اونور خونه پیدا می کردم و در نهایت دفتر نقاشی های 40 برگ 10 تومنی که اون روزها مد بود و نقش استاد و شاگرد پرسشگرش رو روش نقش زده بودن.  بعد از اون، از دیوار اتاقم که خنج های سوزن پرگار رو تحمل کرد تا بتونم نقشی رو به یادگار بگذارم. از بوم نقاشی که اولین تاش های آغشته به رنگ روغن رو روش زدم و همینطور کاغذهای قطع رایج که تا همین الان هم در کنارم هستند و هیچوقت من رو تنها نگذاشتند.  چی بگم از راپیدهای قدیم و ماژیک های کمر باریک امروز که بودنشون برای من نهایت ثروته! از رنگهای قرصی و تیوپی آبرنگ، از دونه دونه مدادرنگی های آبرنگی و ساده. از گواش های رنگ و وارنگ و اکولین های لطیف! از زحمات کامی، سیستم خانگیمون که سالها من و کارهام رو تحمل کرد و به هر ضرب و زوری که بود گرافیک کارهام رو تحمل کرد و سعی نکرد CPU داغ کنه هم سپاسگزارم.  و بالاخره، از حمید!  لپ تاپ خوش دست و مشکی نازک من که با اومدنش به زندگیم تحولی عظیم ایجاد کرد. با اومدنش می تونستم کارهای سه بعدی انجام بدم، می تونستم نسخه های پیشرفته تر برنامه های گرافیکی رو نصب کنم و خوبیش این بود که هر جا می خواستم می تونستم ببرمش. درسته که از کت و کول می افتادم، ولی بالاخره بودنش برام کلی منفعت داشت.  من عاشق تمام چیزها و کسانی هستم که در بالا ذکر کردم. هر کدومشون برای من عزیز هستند و امیدوارم انسان هایی که یادشون ذکر شد، همیشه در سلامت، شادی، ثروت، آرامش و امنیت باشند. امیدوارم همه وسایلی که یاد کردم همیشه کنارم بمونن و من رو در فرآیند خلق کردن رویاهای جدید همراهی کنند. </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2018 22:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه 2 روز زندگی بدون اینترنت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-2-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-psgovkkjzltu</link>
                <description> شاید واسه ی بعضی ها، تصور کردن زندگی بدون اینترنت سخت باشه و یا حتی غیرقابل باور. اما این کاری هست که من به اجبار انجام دادم و خب، امشب بعد از 2 روز می خوام پست بگذارم. 2 روزی که بخاطر عوض کردن اپراتور اینترنت، اتصال ما قطع بود و من ترجیح دادم که حتی بسته های اینترنت همراه هم نگیرم تا ببینم چه طور می تونم این مدت رو تحمل کنم. این کار باعث شد که چند تا چیز رو بفهمم و مهمترینشون این بود که من واقعا کار زیادی با اینترنت ندارم.  چک کردن تلگرام، اینستاگرام، ایمیل (که صدسال یکبار برام یه ایمیل کاری میاد!) و همینطور توییت کردن و دیدن پست های دیگران در فیس بوک جزء وقت های پِرت من محسوب میشه و من می تونم از این زمان استفاده بهتری کنم.  یکی از بهترین و شاید مهمترین فایده هاش این بود که از همه جا بی خبر بودم. چون من اخبار تلویزیون رو هم دنبال نمی کنم و اگر گهگداری توییت های دیگران رو نمی خوندم، کلا از همه جا بی خبر بودم.  از خوبی های اینترنت نداشتن (حداقل برای من) این بود که می تونستم مدت زمان بیشتری بخوابم و اصلا نگران این نباشم که الان ممکنه کی براش مشکل پیش اومده باشه و سوال پرسیده باشه و من باید جواب بدم.  مورد دیگه دیدن همسایه های بغلی بود. پدربزرگ و مادربزرگم در همسایگی ما زندگی می کنن. بخاطر یه سری مسائل سعی می کنیم کمتر خونشون بریم که مزاحمت ایجاد نکنیم، ولی خب گاهی هم بخاطر کارهایی که سرم ریخته بود نمی تونستم برم خونشون. توی این مدت با خیال راحت رفتم پیششون و به قول بعضی داستان ها، تا پاسی از شب کنارشون بودم. خاله ها و دایی هام رو دیدم و کلی باهم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم.  اتفاقا تونستم کتابی که چند هفته پیش شروع کرده بودم به خوندن رو تموم کنم. از جمله کتابهایی که خیلی الهام بخش بود و بنظرم باید هر چه زودتر می خوندمش.  البته یه سری بدی هایی هم داشت. مثلا، من کل اطلاعاتم رو از وبلاگ ها، وبسایتها و همینطور فیلم های آموزشی بدست میارم، این 2 روزی که اینترنت نداشتم، نمی تونستم چیز جدیدی از ویدیوهای آموزشی یاد بگیرم و خب مسلما بخشی از کارهام هم به موقع تموم نشد.  و یا اینکه برای پیدا کردن جواب بعضی سوالهایی که نیاز به اطلاعات بروز داشت، با مشکل مواجه بودم.  اما به طور کلی، پیشنهادی که دارم اینه که چند وقت یکبار سعی کنید این کار رو انجام بدید. مودمتون رو خاموش کنید. و سعی کنید از زندگی تون و از لحظه به لحظه تون استفاده کنید. :)</description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2018 22:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرینی برای بودن در زمان حال</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84-pmkru9rluqw3</link>
                <description>  در پست های قبلی درباره زمان حال گفتم و الان در این پست می خوام راهی رو معرفی کنم تا بتونید کمی بیشتر در زمان حال زندگی کنید. راه بسیار ساده ای هست که حتما می تونید هر زمانی انجام بدید.  زمانی که احساس کردید بیش از اندازه در غم و افسردگی و فکر و خیالات بیهوده هستید لازمه که به زمان حال برگردید و ذهن خودتون رو متمرکز کنید. برای این کار کافیه که فقط چونه خودتون رو لمس کنید. این راه رو آقای نقدی پیام در صفحه اینستاگرامشون برای رهایی از افکار بیهوده معرفی کردن.  من خودم این کار رو انجام دادم و واقعا جواب گرفتم. زمانیکه زیادی غرق میشم و نمی تونم تمرکز کنم، شروع می کنم به لمس کردن چونه ام. این کار باعث میشه که فکرتون تنها به کاری که انجام می دید مشغول بشه و ذهنتون از افکار بیهوده خالی بشه. این بار شما هم امتحان کنید و نتیجه رو به من هم بگید. :)</description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2018 23:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هنوز امید دارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-lgidkfbi4i0s</link>
                <description>  همیشه این روزها که می رسید، سر از پا نمی شناختم. با کلی ذوق کودکانه آویزهای کاغذی رنگ و وارنگ  و کلی بادکنک می خریدم و با خودم می بردم مدرسه، تا برای تزئین کلاس استفاده کنیم و پیروزی انقلاب رو جشن بگیریم. شب 22 بهمن با اینکه هیچ یک از همسایه ها این کار رو نمی کرد، من و خواهرم می رفتیم روی پشتبام و الله اکبر می گفتیم. و چه غروری سر تا پای ما رو می گرفت و چه شادی غیرقابل وصفی!  امسال این پیروزی 40 ساله میشه. و من در 25 سال از او سهیم بودم.  اما امسال با سالهای گذشته تفاوتی داره و اون هم تفاوت در شادی است. چند سالی هست که دیگه از بودن چنین روزی در تقویم شاد نمیشم. از تعطیلات زیادی بیزار شدم. ترجیح میدم که در شلوغی روزهای عادی گم بشم تا بلکه خاطرات این سالها برام تداعی نشه. واقعیتش اینه که مدتهاست برای هیچی ذوق نمی کنم. نه وقت برجام، نه وقت انتخابات، نه وقت جام جهانی و نه هیچ وقت دیگه و برای هیچ مناسبت دیگه ای.  این روزها که از راه میرسه به گذشته ام فکر می کنم. به راهی که اومدم. به کارهایی که کردم. به اعتقاداتی که داشتم و الان برام هیچ رنگ و بویی نداره و باهام غریبه شده. به ذوق های کودکانه ای که داشتم. به همه ی چیزهایی که داشتم والان دیگه جز خاطره، چیز دیگه ای برام نمونده.  در طی این مدت، تلخی ها و سختی های زیادی رو متحمل شدیم. از تحریم گرفته، تا بی کاری، فقر و اعتیاد. روزهای کودکی من در کشاکش این مشکلات سپری شد. روزهای نوجوانی من با تحریم های گسترده ایران که موجب از کار افتادن خیلی از کارخانه ها و تولیدات داخلی بود همراه شد. و روزهای جوانی من درگیر آشوب هایی شد که ناشی از بغض و کینه های داخلی بود.  بغض جوانانی که سهم خودشون رو مطالبه می کردن. سهم سالهایی که برای بودن در چنین کشوری شادی کردند و بارها و بارها ازش حمایت کردن. امید داشتن و برای به ثمر رسیدن این امید، همه کار کردن.  اما الان امید خیلی کمرنگ شده. بی اعتمادی موج می زنه و همه درگیر خودشون شدن. اونقدر غم نان همه گیر شده که کسی به دیگری فکر هم نمی کنه، چه برسه که بخواد کمکی کنه.  خسته ام. از دیدن، شنیدن و نوشتن همه ی این کاستی ها خسته ام. ترجیح میدم دنیای خودم رو بسازم و این ملت رو به حال خودش رها کنم. اما من هنوز امید دارم. امید به تغییر چیزی که دیگه نمی خوامش و برای ساختن چیزی که می خوام همه ی تلاشم رو می کنم.  می خوام که دانه های کوچیکی رو بکارم که به مرور زمان جوانه بزنن. به وقت خودش درختان تنومندی بشن که هیچ تبری اونها رو قطع نکنه. جنگل سرسبزی بشن که از بودن و دیدنش لذت ببرم. من هنوز هم امید دارم...</description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2018 23:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو حالشو ببر!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%88-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-mfxmuglzul4a</link>
                <description>    لذت بردن از زمان حال برو حالشو ببر!حتما شما هم با این اصطلاح آشنا هستید و در زمان هایی که می خواهید دیگری را به شادی و لذت بردن تشویق کنید از آن استفاده می کنید. اما آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا می گویند: &quot;برو حالشو ببر!&quot; ؟ و اینکه چرا از واژه ی دیگری استفاده نمی کنند؟ چرا از زمان های گذشته و یا آینده استفاده نمی کنند و فقط روی زمان حال تمرکز دارند؟ چه چیزی باعث می شود که زمان حال در این اصطلاح اینقدر کلیدی باشد؟ در پست های قبل درباره زمان گذشته و آینده صحبت کردیم و گفتیم که فکر کردن بیش از اندازه به هر کدام از آنها باعث ایجاد افسردگی و یا اضطراب در فرد می گردد. اما برای در امان ماندن از افسردگی و اضطراب چه باید کرد؟ جواب این سوال زندگی کردن در زمان حال است. اما زمان حال چیست؟ مگر ما در زمان حال زندگی نمی کنیم؟ حقیقت اینست که خیر! شاید بنظر شما همین الان در زمان حال هستید، اما آیا تمام فکر شما در زمان حال است؟ آیا شما به کارهای عقب افتاده، پرداخت قبض ها، ایده های جدید، قرار ملاقات های فردا و روزهای آینده و از این دست موارد فکر نمی کنید؟ آیا از مکان و زمان و اتفاقاتی که هم اکنون برای شما رخ داده است در حال لذت بردن هستید؟ اگر واقعا در این زمان زندگی می کنید و از اتفاقاتی که برایتان رخ می دهد لذت می برید و به فکر آینده و گذشته خود نیستید، تبریک می گویم، شما در حال زندگی می کنید. اما به دلیل مکانیزم ذهنی ما، بسیاری از افراد در عین حال که در کنار شما هستند و با شما مصاحبت می کنند، اما در ذهن خود مشغول رفع و رجوع، خیال پردازی و خیلی کارهای دیگر هستند.  زمانیکه بفهمیم گذشته با تمام تجربیاتش به پایان رسیده وآینده و اتفاقاتش هنوز از راه نرسیده و از زمان و مکانی که در آن حاضر هستیم لذت ببریم می توانیم بگوییم که در زمان حال زندگی می کنیم و کسی که در حال زندگی می کند نه غم گذشته را می خورد و نه اضطراب آینده را دارد.  برای زندگی کردن در حال و استفاده از مزایایش بهترین پرسشی که هر زمان از خود می توانید بپرسید این است: &quot; هم اکنون به چه فکر می کنم؟&quot; با پرسیدن این سوال از خود، متوجه می شوید که ناگهان ذهن شما خالی می شود. انگار که هیچ فکری در ذهنتان جریان نداشته و هیچ نگرانی ای ندارید. هر زمان که احساس غم و یا نگرانی کردید این سوال را از خود بپرسید. به احساسی که هم اکنون دارید آگاه شوید و از امکان حال برای شادی و لذت زندگی خود استفاده کنید.  آینده از همین حال شروع می شود. کارهایی که شاید به چشم نیاید، اما پشتکار در انجام همان کارهای کوچک می تواند آینده ای درخشان را برای هر کس رقم زند. خشت های خانه ی رویایی آینده تان را همین حالا و در زمان حال بگذارید.  در ادیان بزرگ جهانی، زندگی کردن در حال اهمیت ویژه ای دارد. می توان این موضوع را به خصوص در آیین بودایی و ذن به وضوح مشاهده کرد. راهبانی که بیشتر اوقات خود را در مراقبه به سر می برند و تمام سعی خود را می کنند که از هر آنچه در حال اتفاق می افتد درس بگیرند. حتی در تورات، انجیل و قرآن هم این موضوع مطرح شده و نمود عینی آن در نماز و حضور قلب داشتن است. به ما گفته شده است که در حین نماز، فقط به خدا توجه کنیم و از فکر کردن به چیزهای دیگر منع شده ایم. حضور قلب داشتن یعنی جریان زمان حال در روح و روان ما، یعنی تمرکز بر آنچه که در حال قرائت آن هستیم و غرق شدن در هیچ! </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2018 23:17:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز در مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahkhademi/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-ztkvpctpygin</link>
                <description> امروز برای یک جلسه که در یک مدرسه متعلق به اتباع کشور افغانستان برگزار می شد به عنوان مشاور شرکت کردم. البته این دومین بار بود که به عنوان مشاور در جلسه ی اولیاء و مربیان شرکت می کردم. بار اول خیلی به من لطف داشتند و من رو خانم دکتر صدا می زدند. البته بعد از جلسه با معاون مدرسه صحبت کردم و توضیح دادم که دکتر نیستم و صرفا بخاطر تجربه ای که در کار با کودک دارم، کمی هم دیگران رو راهنمایی می کنم.  امروز که رفتم، جلسه خیلی کوتاه تر برگزار شد و فقط 45 دقیقه درباره ی عدم تنبیه بچه ها و تاثیراتی که تنبیه و مقایسه ی بچه ها با بچه های دیگه می تونه داشته باشه صحبت کردم. سعی کردم مادرها رو توجیه کنم که با داد و فریاد کردن و تهدید کردن بچه ها نمی تونن اونها رو تربیت کنن.  بعد از جلسه، وقتی وارد دفتر شدم با معاون مدرسه در حال صحبت بودم که خانمی وارد شد و گفت: ببخشید می خواستم بپرسم دفتر مشاوره تون کجاست؟ آخه من مشکل اعصاب دارم و در برخورد با بچه و شوهرم دچار مشکل هستم.  وقتی این رو شنیدم جا خوردم، البته این اولین بار نبود که بهم مراجعه می کردن و آدرس مطب از من می خواستن، واقعیت اینه که ته دلم خیلی ذوق کردم که حرف هام برای دیگران اونقدر اثربخش هست که فکر می کنن من دکتر روان شناس هستم و می خوان برای مشاوره بیان پیشم.  توضیح دادم که من مطب ندارم و اگر نیاز هست می تونم برای مشاوره به مطب یکی از دوستانی که در این زمینه مشاوره میده ارجاع بدم. بردمش کنار دفتر و روی صندلی نشستیم. سفره دلش رو باز کرد و شروع کرد به گریه کردن. زنی که از فشار تنهایی و بار مسئولیت زندگی دچار استیصال شده بود و حتی در چند روز گذشته اعتصاب غذا کرده بود و می خواست خودکشی کنه! سعی کردم که فقط گوش بدم و اون هر چی که روی دلش سنگینی می کرد رو برام بگه. و همینطور هم شد. چیزی که متوجه شدم این بود که این زن خیلی مردوار زندگی کرده بود. اونقدر که شوهر و بچه هاش اصلا اون رو به عنوان یک زن و مادر در خانه حساب نمی کردن. انگار که 4 تا مرد زیر یک سقف در حال زندگی بودند.  با توجه به چیزهایی که در رابطه با نیمه زنانه و مردانه هر فرد خونده بودم، به این نتیجه رسیدم که نیمه مردانه این زن باعث شده که نتونه زن باشه و مثل یک زن عادی رفتار کنه. حتی این قضیه در ابعاد جسمانی هم کم کم براش مشکل ایجاد می کرد و صداش کلفت تر شده بود. خودش خیلی آزار می دید و نمی دونست باید چی کار کنه.  براش توضیح دادم که چرا این اتفاق براش می افته و چرا شوهرش بجای وقت گذرونی کنار اون و بچه هاش مشغول رفیق بازی و ناجی بازی برای دیگران هست. حتی اوضاع به قدری وخیم بود که شوهرش جلوی این زن از یک زن دیگه خواستگاری کرده بود.  قرار شد که از این به بعد این زن ، زن بودن رو تمرین کنه. اگر شوهرش بهش پول میده که بره آرایشگاه و به خودش برسه، واقعا این کار رو بکنه و نگه این پول رو ذخیره می کنم. برای خودش لباس های قشنگ و گرون بخره. نه اینکه در به در کل بازار رو بالا و پایین کنه و بره دنبال لباس 5-10 هزار تومن! شاید به نظر بعضی از مردها این زن نمونه باشه، چون خرج نمی کنه، کارهای بیرون خونه رو خودش انجام میده، گلیمش رو توی زندگی و در مواجهه با مردهای دیگه می تونه بکشه بیرون، ولی از نظر روان شناسی این زن دچار خودبیگانگی و عذاب روزافزونه.  امیدوارم که بتونم بعد از تموم کردن بحث زمان ها، بحث آنیما و آنیموس رو هم بنویسم و مواردی که بهم مراجعه کردن و یا باهاشون برخورد کردم رو براتون بازگو کنم. </description>
                <category>mahboobeh khademi</category>
                <author>mahboobeh khademi</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2018 23:15:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>