<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahla_Ramezan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahla_ramezan</link>
        <description>کاربر ماه‌زده ، در بندِ هنر و نویسندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:38:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1181102/avatar/s6Nv8Q.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahla_Ramezan</title>
            <link>https://virgool.io/@mahla_ramezan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در بطن زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahla_ramezan/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pipeqlht07zn</link>
                <description>گام‌شمار گوشیم عدد یازده‌هزار و چهارصد رو نشون می‌ده. برای یه داروی مهم، بیشتر از بیست تا داروخانه رو گشتم و جواب همه‌شون &quot;نه، نداریم&quot; بود. ترکیب آفتاب گرم، شال سورمه‌ای و تشنگی، سردردم رو بیشتر و عصبانی‌ترم می‌کردن.ناامید شده بودم از پیدا کردنش که زن دست‌فروشی گفت:&quot; خانوم خوشگله، بیا فالت بگیرُم.&quot; زیر لب &quot;دلت خوشه&quot;‌‌ای گفتم و رد شدم. چند خیابون جلوتر و توی یه کوچه‌ی بزرگ، پیرمردی که کفش‌ها رو واکس می‌زد به دیوار تکیه داده بود و غم عجیبی توی چشم‌هاش بود؛ حس کردم ابی برای اون خونده:&quot;اونقدر بزرگه تنهایی این مردکه حتی تو دریا نمی‌شه غرقش کرد&quot;به مغازه‌ی علی آقا رسیدم که چند هفته پیش با تمام جنس‌هاش سوخته بود و حالا داشت جون دوباره‌ای می‌گرفت و سفیدی رنگ، سیاهی‌ آتیش رو می‌پوشوند. از کنار دو نفر رد شدم که یکیشون داشت اون یکی رو آروم می‌کرد و می‌گفت: &quot;غصه نخور، زندگی فقط صد سال اولش سخته.&quot;به تصویر آینده‌ای که هر روز مبهم‌تر از قبل می‌شد فکر می‌کردم که یکی توی ذهنم گفت: &quot;شاید شد بری یه جای جهان که لمس آرامش انقدر سخت و پیچیده نباشه.&quot;همون لحظه خاطره توی گوشم خوند: &quot;گیرم جهان یک وطنه با مرزهای الکیرفیق و خونواده رو چه‌جور می‌شه ول کنم؟گیرم که تنهاییِ من از هرچی مرزه رد بشهجمع گلوله‌خورده رو چه‌جور می‌شه ول کنم؟&quot;خوب شد تونستم از آخرین داروخانه، یه ورق قرص بخرم وگرنه داستان خیلی‌ تلخ‌تر می‌شد.-کاربر ماه‌زدهپ.ن: آخرین بار - ابی ، سفرناک - گروه دوباره </description>
                <category>Mahla_Ramezan</category>
                <author>Mahla_Ramezan</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 11:06:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ديدار با ده سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahla_ramezan/%D8%AF%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-yqqezxbglpmz</link>
                <description>چند روز پیش یه سفر کوتاه رو تجربه کردم که حالم رو بهتر کرد. یکی از روزها که رفته بودیم طبیعت گردی و کنارش کمی کوهنوردی، سعی می‌کردم از هر چیز قشنگی که می‌بینم عکس بگیرم؛ از گل‌ها، آسمون و ابر‌های تپلِ گاز‌ زدنی، گیاهان عجیبِ باطراوت، درختان خودرو،  تک درختان میون کوه‌‌ها، سنگ‌هایی مثل دفتر نقاشی و آدم‌ها. این عکس گرفتن از جهان زیبا، برام تبدیل به عادت شده و جز وقت‌هایی که حوصله ندارم، انجامش می‌دم. در حالی که داشتم به درخت انجیر بالای کوه نزدیک می‌شدم، خودم رو سرزنش کردم که چرا کفش‌ نامناسب پوشیدم که باعث شده انگشت‌هام رو احساس نکنم؛ به بچه‌هایی که همراهم بودن‌ و مسئول مراقبت ازشون بودم، گفتم: &quot;من دیگه نمی‌تونم، دکمه‌ی غلط کردمش کجاست؟&quot;دخترک ده‌ساله‌ی ملیحی که همنامم بود، گفت: &quot;خاله‌م همیشه می‌گه آدم نباید بگه نمی‌تونم، باید همیشه تمام تلاشش رو بکنه که بتونه؛ قدرت آدم‌ها خیلی زیاده ولی خودشون نمی‌دونن!&quot;به چشم‌های آبیِ قشنگش که به روشنی یخ بود با تحسین نگاه کردم و حس کردم منِ ده‌ساله‌ست که داره بهم می‌گه: &quot;من رو یادت میاد؟ آرزوهامون رو چی؟ پس چرا الان اونطوری نیست که باید؟ من و تو همون آدم‌هاییم فقط کمی بزرگتر شدیم، من و آرزوهامون رو فراموش نکن و بیا باهم برای ساختن همه چی تلاش کنیم.&quot;رسیدم بالای کوه و نفس عمیقی کشیدم و به ریشه‌های درختی که با آب بارون بزرگ و باشکوه شده بود؛ نگاه کردم.یاد پری زنگنه افتادم که می‌خوند:یه پرنده که نگاش پر شه از آرزوهاشاگه بال داشته باشه می‌تونه وایسه رو پاش#کاربر_ماه‌زده</description>
                <category>Mahla_Ramezan</category>
                <author>Mahla_Ramezan</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 20:29:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای روزهای سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahla_ramezan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-dfeig5rsetxd</link>
                <description>همین که این هفته زنده موندی و با غصه‌هات در صلح زندگی کردی، خودش خیلیه. همین که صبح‌ها بدون توجه به حالِ بد شب قبل بیدار می‌شی و باز هم حال آدم‌های مهم زندگیت رو می‌پرسی و باحوصله باهاشون وقت می‌گذرونی و از روزمرگی‌هات می‌گی، قشنگه. همین که توی مترو، به بچه‌های ناشناسِ بامزه با لبخند نگاه می‌کنی و با صدایی آروم و نازک باهاشون صحبت می‌کنی، بهم انرژی می‌ده. همین که می‌دونی زندگی خیلی مزخرفه و باز هم براش تلاش می‌کنی، ارزشمنده. همه‌ی این‌ها امید رو توی وجودم زنده نگه می‌داره. یادت نره توی یکی از روزهای زمستون نود و هشت بهت گفته بودم: &quot;با وجود همه‌ی نقص‌ها، کمبود‌ها، بداخلاقی‌ها و غصه‌هات دوستت دارم.&quot; قوی بمون، چون این تنها راهیه که برامون باقی مونده عزیزِ من:)#کاربر_ماه‌زده #نامه‌های‌_خیلی‌_کوتاه</description>
                <category>Mahla_Ramezan</category>
                <author>Mahla_Ramezan</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 20:26:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌های بی‌مقصد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahla_ramezan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-tadpcaovtxpi</link>
                <description>یادمه گفته بودی دوست داری برات نامه نوشته بشه، می‌دونی از خیلی قبلش برات هفته‌ای چند بار نامه نوشتم که قرار نیست هیچوقت برات بفرستمشون؟-یه شب که خیلی غمگین بودم، نوشته بودم:دلم می‌خواد مرهمی باشم برای زخم‌هات، حتی اگه بال‌های خودم شکسته باشه.-اولین روز سال میلادی از ترسم گفته بودم، ترس مرگ قبل از اعتراف.-شبی که عاشق‌تر بودم آرزو کردم که بتونم مثل یه روح بیام توی اتاقت و فقط نگاهت کنم وقتی که داری آهنگی از &quot;فرهاد&quot; رو توی ذهنت می‌خونی.-بارها از شاعرها وام گرفتم و احساسات مختلفم رو با نوشتن کلمات اون‌ها بهت گفتم مثل این جمله از سایه‌ی زیبا:&quot;گر بگويم كه تو در خون منی، بُهتان نيست.&quot;-شبی که شنیدنِ &quot;حباب&quot; از &quot;نلی&quot;، مستم کرده بود و اون آهنگ برام زیباترین چیزی بود که وجود داره؛ گفته بودم: تو از &quot;حباب&quot; هم زیباتری.-چند باری که خوشحال‌ترین بودم و اشتیاق سر تا پام رو گرفته بود، برات از جزئیات وجودم گفته بودم؛ از خط دور مردمک چشم‌هام، علاقه‌ی زیادم به خوردن سیب‌زمینیِ سرخ‌کرده‌ی داغ، علاقه‌ی عجیبم به فوتبال و جوراب‌های راه راه، مشکیِ موهام، خیال‌های شبانه‌م درباره‌ی متن سخنرانیم هنگام گرفتن نوبل ادبیات، رد زخم کنار ابروی سمت چپم، دوستی‌هام در جها‌ن موازی و خیلی چیزها که شنیدنشون از حوصله‌ی تو خارجه.-در ساعت چهار و سی و یک دقیقه روز چهارم دی ماه زمستون تلخ دوصفر، از میل به کشف تو گفته بودم: کشف آهنگ‌هایی که وقتی غمگینی گوش می‌کنی، شکل برق‌ِ توی چشم‌های مشتاقت وقتی درباره‌ی آرزوهات صحبت می‌کنی، لحن صدات وقتی خوشحالی، رنگ ژاکتی که دوست داری توی پاییز وقت قدم‌ زدن‌های بی‌هدف بپوشی، فیلم‌هایی که حاضری چندبار ببینی، دست خطت وقتی که از احساست می‌نویسی و خیلی چیزهایی که به زیباییشون آگاه نیستی ولی زیبان چون به تو مربوطن.-امشب درحالی‌که چشم‌هام رد خواب رو گم کردن، برای بار سوم در تاریخ نامه‌های بی‌مقصدم می‌نویسم: این واژه‌ها تمام آن چیزی‌ست که از تو دارم.#کاربر_ماه‌زده #نامه‌های‌_خیلی‌_کوتاه </description>
                <category>Mahla_Ramezan</category>
                <author>Mahla_Ramezan</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 20:24:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لمس تلخیِ دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahla_ramezan/%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-n8xd4eyl3seq</link>
                <description>شب‌ها به تو فکر می‌کنم، خیلی زیاد. انقدر که چشم‌هام از سوزش اشک بسوزه و قلبم درد بگیره.گاهی با آدم‌ها از تو حرف می‌زنم ولی نمی‌تونم با کلمات قشنگی‌هات رو براشون بگم. چطور می‌تونم بگم که بامزه‌ترین چیزی که دیدم، لبخند مهربون تو بوده؟ یا چطور می‌تونم قشنگیِ برق توی چشم‌هات وقتی می‌خندیدی رو توصیف کنم؟دلتنگم برای نرمیِ دست‌هات، ذوق توی چشم‌هات، صدات که اسمم رو قشنگ می‌گفت، بوسه‌هات، آغوش گرمت و خودت. گیاه غمت هر روز بیشتر از قبل رشد می‌کنه و داره تبدیل می‌شه به یه درخت ریشه‌دار. نیاز دارم به دوباره بودنت، به دوباره بوسیدنت و دوباره در آغوش گرفتنت؛ شاید دوباره عشق توی چشم‌هام رو ببینی و شاید این دفعه بتونم بهت بگم یه جای خوش آب و هوا توی قلبم برای خودِ خودته. عزیزِ من، نوشتن از تو سخته. تو یه شعر آرومِ قشنگ بودی که من بلد نیستم بنویسمت.بهت گفته بودم از وقتی رفتی این بیت سایه با صدای خودش توی ذهنم روی تکراره؟ &quot;ای خاک این همان تنِ پاک است؟انسان همین خلاصه‌ی خاک است؟&quot;توی قلب من زنده‌ای. تلاش می‌کنم زنده بمونم توی دنیایی که تو یکی از دلایل زیباییش بودی و حالا خیلی کمتر از قبل زیباست. باید زنده بمونم و امیدوار، چون بهم یاد داده بودی قوی و سرسخت باشم.حالا یه آدم شکسته‌ی سرسختم که نسخه‌ی انسانیِ دلتنگیه.#نامه‌های‌_خیلی‌_کوتاه #کاربر_ماه‌زدهپ.ن: دیشب یه قسمت کوتاهی از سریال After life رو دیدم که کاراکتر این شعر زیبا رو خوند و من نیاز زیادی داشتم به شنیدنش.بر گور من نایستگریه نکنمن در آن نیستممن نخوابیده‌اممن در هزاران باد وزاندر نرمیِ ریزش برفدر زیبایی بارش باران در رویش دانه‌های سبزدر سپیده دم صبحگاهاندر پرواز سریع دسته‌ای از پرندگانهنوز هم هستممن درخشش ستارگان در شبممن در گل‌های شکوفادر آرامش اتاقدر نغمه‌ی پرندگانو در هر چیز دوست داشتنیهنوز هم هستمبا غم فقدان منبر گور من نایستمن در آن نیستممن ترکت نکرده‌ام#ماری_الیزابت_فرای</description>
                <category>Mahla_Ramezan</category>
                <author>Mahla_Ramezan</author>
                <pubDate>Thu, 17 Mar 2022 19:56:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمگین و ناتوان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahla_ramezan/%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-ulao9vr2hat9</link>
                <description>+چرا این کت رو پوشیدی؟-&quot;سردمه&quot;این دیالوگ مدام توی ذهنم پخش می‌شه و به غم آدم‌های جنگ‌زده توی هر نقطه از جهان فکر می‌کنم، به سربازهای بی‌گناه که تبدیل می‌شن به ماشین‌های آدم‌کشی، به آواره‌ها، به کودکانی که تا همیشه جنگ قسمت مهمی از زندگی‌شون باقی می‌مونه، به عاشق‌هایی که از هم جدا می‌شن و به مادر و پدرها:)به این عکس که نگاه می‌کنم، ناخودآگاه گریه‌م می‌گیره که هیچ کاری نمی‌تونم بکنم، عمیقن و از ته دلم غمگین می‌شم که سیاست‌مدارها این فیلم‌ها رو نمی‌بینن و هیچ‌ کاری نمی‌کنن برای صلح و آرامش که حق تمام مردمه.گاهی دلم می‌خواد فکر کنم یه روز میاد که چشم آبی و موی بلوند توی ذهن آدم‌ها برتری نداشته باشه و هیچ خبری نباشه از فقر، نژادپرستی، جنگ، تعصب، تبعیض جنسیتی و ... :)کاش تلاش کنیم برای اومدن اون روز:)))کاش آدم‌ها رو با ویژگی‌های اکتسابیِ خودشون بشناسیم.کاش ...غمگین و ناتوانم.سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی:)کاربر ماه‌زده</description>
                <category>Mahla_Ramezan</category>
                <author>Mahla_Ramezan</author>
                <pubDate>Thu, 03 Mar 2022 20:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-lmpnzehn4lzz</link>
                <description>دیروز از صبح تا شب بارون بارید، از اون بارون‌هایی که می‌شه زیرشون قدم زد و با عطر ترکیب‌شده‌شون با خاک، مست شد.یادت میاد اون شبی رو که غمگین‌ترین بودم؟ یادت میاد چی گفتی؟گفتی تو یه شب بارونی، با فولکسی که دوستش داری؛ میای دنبالم و تا صبح برام شعر می‌خونی و یه کاری می‌کنی همه‌ی این غم‌ها بره.شاید این‌ها رو هیچوقت نخونی ولی می‌خوام بگم امشب هوا بارونیه، کلی ابر هست تو آسمون. گفته بودی به نظرت ابر قشنگ‌ترین چیزیه که خلق شده. از همون موقع، بیشتر عاشق آسمون و ابر‌هام.امشب هوا بارونیه، لازم نیست با فولکست بیای، فقط بیا. لازم نیست حرف بزنی، فقط بیا. من عاشق سکوتم کنار تو. تو حتی وقتی ساکتی هم برام معناداری، چون تو معنای عشقی و به من معنا می‌دی.بیا بدوییم و نترسیم از سرما خوردن. نترسیم از متفاوت بودن، نترسیم از آدم‌هایی که نمی‌تونن عشق رو ببینن و با نفرت بهش نگاه می‌کنن. نترسیم از لمس شدن صورت و موهامون توسط قطر‌ه‌های سرکش بارون. بیا شعر بخونیم و از سعدی شروع کنیم و برات بخونم:بیا که در غم عشقت مشوشم بی توبیا ببین که در این غم‌ چه ناخوشم بی تو و بخونیم تا برسیم به فروغ و نیما و سهراب. بیا تا برات آواز پری‌ها بخونم و بگم: آه با تو من چه رعنا می‌شوم، آه از تو من چه زیبا می‌شوم. بیا تا وسط میدون شهر &quot;دلم می‌خواد&quot; ابی رو فریاد بزنیم بدون اینکه به آدم‌‌ها توجه کنیم، و من آروم زیر لب بخونم: دلم می‌خواد باهات باشم، مثل یه شعر تو سینه‌ت.بیا تا بهت بگم که یه چیزهایی هست که نمی‌دونی.بیا تا تو باشم و من باشی و یکی باشیم.بیا باهم پیتزا بخوریم و من آخرین تیکه‌ش رو بدم بهت تا فقط لبخندت رو ببینم چون وقتی می‌خندی، گلدون‌ها گل می‌کنن و آسمون آبی می‌شه.بیا تا صبح قدم بزنیم، غرق بشیم تو زیبایی شب و بذاریم قمیشی جزیره رو بخونه و تو سکوت به حرف‌هاش گوش کنیم.و در آخر بیا باهم روراست باشیم، اگه حالت اونجا خوبه؛ نیا.همین که حالت خوب باشه، کافیه.راستی تو برای زنده‌ بودن، دلیل آخرینمی.می‌دونی؟ ته دلم آرزو می‌کنم، این‌ها رو بخونی. چون این تویی که تو همه‌ی نوشته‌هام ساکنی و این کلمات تنها چیزهایی هستن که از تو دارم..#کاربر_ماه‌زده</description>
                <category>Mahla_Ramezan</category>
                <author>Mahla_Ramezan</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 17:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی در زندگی یک جوان معمولیِ ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahla_ramezan/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-cadm1odw9wnp</link>
                <description>دیروز اینطوری بود که درسته من کلی کتاب نخونده دارم اما نباید لذت کتابخونه رفتن رو از خودم بگیرم که. یکی از ساده‌ترین و محبوب‌ترین تفریحاتم قدم زدن تا کتابخونه و گوش کردن به پلی لیست قشنگمه درحالی‌ که دست‌هام رو تو جیب‌های کاپشن عزیزم فرو بردم و به علت داشتن ماسک می‌تونم با آهنگ هم‌خونی کنم و روحم شاد بشه و به درخت‌‌ها و آسمون آبی نگاه می‌کنم و به خودم می‌گم: &quot;بیا به خودمون دروغ بگیم، این اگه خوشبختی نیست پس چیه؟&quot;در وصف زیبایی آسمون بگم که آبی‌ بود و پر از ابرهای پنبه‌ای که دلم می‌خواست بغلشون کنم. باد آرومی ‌می‌وزید و دسته‌ی جلویی موهام رو به پرواز در آورده بود و جزیره پخش می‌شد که رسیدم به مدرسه‌ی ابتداییم. مدرسه‌ی دو شیفته‌ی دخترانه پسرانه‌ای که حیاط بزرگی داشت و پر بود از حس زندگی، یهو خود هشت ساله‌م رو دیدم که عاشق فوتبال بود و زنگ ورزش همیشه دروازه‌بان بود، یا خود هفت‌ساله‌م که اشتیاق از چشم‌‌هاش می‌بارید و با یونی‌فرم سبزآبی و مقنعه‌ی سفید بامزه‌تر از همیشه شده بود و خوشحال بود که کلاس اوله. به زمان حال برگشتم و صدای داریوش توجهم رو جلب کرد که می‌گفت &quot;تو روزنه‌ی نوری در خانه‌ی ظلمت پوش&quot;. رسیدم به پارک کنار کتابخونه که حجم عظیمی از خاطرات خوبم رو توی خودش جا داده بود، به شاخه‌های قشنگ درخت‌ها نگاه کردم که شبیه صورت‌های فلکی شده بودند که روی زمین بودند. رسیدم به طبقه چهارم و کتابخونه‌ی زیبام و خوشحال شدم که شلوغ بود و آدم‌های بزرگ و کوچک دنبال کتاب بودند. &quot;آتش سوران&quot; و &quot;غزلیات سعدی&quot; رو برداشتم و بر طبل شادانه بکوب‌ توی مغزم پخش شد. درباب آتش سوران باید بگم که این قراره بشه پنجمین باری که می‌خونمش، تنها رمان ۸۵۰ صفحه‌‌ایه که خوندنش برای من مثل دیدن فرندز و هری پاتر لذت بخش و مثل گوش کردن به جان مریم خاطره‌انگیزه. شاید کار درستی نبود اما صفحه‌ی اولش نوشته بودم &quot;این رمان، زیباترین و جذاب‌ترین چیزی‌ست که تا به امروز خوندم&quot; (سیزدهم شهریور سال هزار و سیصد و نود و پنج، ساعت هفت و نیم عصر روز شنبه). این کلمات رو با ذوق زیاد و پس از سه روز مداوم خوندنش نوشته بودم، حالا دوباره می‌خوام اون حس عجیب رو تجربه کنم؛ خندیدن، گریه کردن، نگران شدن و همذات‌پنداری با &quot;روناک&quot;.#کاربر_ماه‌زده</description>
                <category>Mahla_Ramezan</category>
                <author>Mahla_Ramezan</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 17:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@mahla_ramezan/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-wbskzg0gkpib</link>
                <description>یک روزی، یکی بهم گفت که همیشه برای چیزهای کوچک زندگی کنم. برای طلوع آفتاب و غروبش وقتی که خورشید خانم مثل دخترکی خجالتی سرخ می‌شه و آسمون مثل پاییز رنگارنگه. برای قدم زدن یا دوچرخه سواری درحالی‌ که موسیقی گوش‌هات و باد موهات رو نوازش می‌کنه. برای روزهایی که با آدم‌هایی که دوست‌شون داری، وقت می‌گذرونی و باور می‌کنی که دنیا فقط جایی سرد و خشن که پر از جنگ و فقره؛ نیست و می‌تونه گاهی قشنگ و لذت‌بخش باشه.برای شب‌هایی که می‌شه تا صبح زیر نور مهتاب کتاب خوند و بوی کاغذ رو حس کرد، یا سریال موردعلاقه رو تماشا کرد و آهنگ تیتراژش رو زیر لب زمزمه کرد.برای روزهایی که با حس کردن سرما از خواب بیدار می‌شی و پرده اتاقت‌ رو کنار می‌زنی و می‌بینی برف اومده یا حتی روزهایی که نور تنت رو لمس می‌کنه.می‌دونی به نظر من، زندگی مثل آهنگ شما از ابیه که دلت می‌خواد تو چشم‌های کسی که دوستش داری؛ نگاه کنی و بیت‌های ترانه رو براش بخونی، مثل حس گرفتن پنالتی رونالدو توسط بیرانوند، مثل وقتی که عطر بارون با خاک ترکیب می‌شه و دلت می‌خواد نفس عمیق بکشی، وقتی که می‌ری اکران مردمی و با بازیگر مورد‌علاقه‌‌‌ت عکس می‌گیری، وقتی که سیب زمینی سرخ می‌کنی و می‌تونی همونجا داغِ داغ بخوری، مثل بوی سنگک کنجدی با لایه‌ای از پنیر و گردو، مثل دیدن خوشحالی تو چشم‌های آدم‌ها وقتی بهشون کمک کردی، مثل دیدن آدم‌های عاشق، عاشقِ زندگی، کار و عشق.زندگی همین چیزهای جزئیه، نه چیزی بیشتر. چیزهای جزئی‌ای که باعث می‌شن باور کنی که زندگی درباره‌ی چیه و زنده‌ بودن چه معنایی داره.#کاربر_ماه‌زده#چیزهای_کوچک</description>
                <category>Mahla_Ramezan</category>
                <author>Mahla_Ramezan</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 14:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>