<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمود اسپندار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahmood.espandar</link>
        <description>نویسنده، عکاس، پادکستر، مهندس آی تی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 16:07:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/325386/avatar/4Hs9T5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمود اسپندار</title>
            <link>https://virgool.io/@mahmood.espandar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کبودی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmood.espandar/%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-jlsp1tvpplrf</link>
                <description>داستان کوتاه کبودی به قلم علی مریمی (جلال)زنگ در خورد. آیفون تصویری با کلاسمان را که عکس‌ هم می‌گیرد و عکس‌ها را هم ذخیره می‌کند، برداشتم.- الو؟!(مگه تلفنه که میگی الو خاک توسرت!)- الو سلام-(مگه تلفنه که میگی الو اخه اسکل!) بفرمایید؟- برای نوشتن کنتور برق اومدم._ خقرررررررررر(صدای باز شدن در)با پیژامه گشادی که سر زانوی آن بر اثر عشق بازی با زمین پاره شده، هول هولکی رفتم بیرون. یک روز خانه را خالی می‌کنند، ببین مردم می‌گذارند دو دقیقه مشغول پذیرایی از خودمان و نهایت استفاده از خانه خالی را ببریم یا نه! اَه!چهره مامور اداره برق را که دیدم گرخیدم. سیبیل‌هایش تفنگ دولولی بود که زهره من را می‌ریزاند. آدامسش را به شیوه نامناسبی در دهان می‌چرخاند(ملچ و ملوچ کنان، اینجوری ملچ ملوچ ملچ ملوچ) گردن زرافه‌مانندم را از دیوار بالا کشیدم و اوضاع را چک کردم که مبادا در این شرایط هی فلک تا کی کلکِ روزگار، به من و خانه‌مان دستبرد بزنند! من بیشتر نگران خانه‌ بودم تا خودم چون قطعا بعد از برگشت والدین گرامی، باید کلیه‌هایی که دزدها از شکم نحیفم در نیاورده‌اند در بیاورم و دو دستی تقدیم پدر کنم تا خودش من را به عنوان گاوشیرده در دیوار نگذاشته است. دستگاهی کوچک و استوانه‌ای شکل در دستش بود و آن را شق کوباند روی کنتور برق. من هم از دور محو تماشای سیبیل‌هایش شدم.- همسایه بغلی خونهن؟ سگ ندارن؟- چرا یهو سگ؟- آخه الان از تو کوچه اومدم، یه سگ سیاه پارس کرد، یقین کردم پشت سرمه. نگو از پشت دروازه انقدر نزدیک حسش کردم.- اون خیلی درنده‌س. شانس اوردی بیرون نبوده وگرنه قطعا از گوشتت تغذیه می‌کرده برای توله‌هاش!(زرس به یقین او هم تو را شناخته، مامور اداره برق‌نما!)- آره قلبم اومد تو دهنم. این پدر فلان فلان شده‌ها نمی‌دونم برای چی سگ نگه می‌دارن تو خونه آخه اونم خطرناک- اون پدر فلان فلان شده عمومه.- البته که سگ حیوان نجیبیه و صاحبانش نجیب‌تر اینو سهراب میگه.- تو تا دیروز از سگ بدت می‌آمد الان که برات مشکل پیش آمده طرفدار حقوق حیوانات شدی؟ مشکل برات پیش آمده کسگم(این توی ذهنم چرخید)- آره واقعا خیلی نجیبه مثل شما.دلم برایش سوخت. آب شد رفت توی زمین. درست مثل شترمرغی که گونی سرش کرده باشند. دستگاه خوانداری کنتور برقش را با خرپ دیگری جدا کرد و برد. در این حین تلفن همراه هوشمند مالشی‌اش زنگ خورد. سرش را که پایین انداخت جواب بدهد، یقه پیراهنش خود را عقب داد و کبودی‌ای بسیار مختلف الاضلاعی خود را نشان داد‌. تلفن همراه هوشمند مالشی‌اش قطع شد.- ببخشید کنار گردنتون چیزی شده؟- کجا دقیقا؟- پایین شاهرگ گردنتون؟- آها اونو میگی؟ زنبور زده!- به نظرم زنبورش وحشی بوده حتما به دکتر نشون بدین(اره جان عمه محترمت! توی زمستون و زنبور)(خدایا یه زنبورم به ما بده، خونه خالیه!)سرخ شد و جواب: اره باید نشون بدم.داشت هیکل متوسط خیاری و سیبیل دولولش را بیرون می‌برد که ناگهان صدای ترمز ماشینی گوشم را پر کرد. دو نفر گولاخ از دروازه آبی رنگ ما خودشان را پرت کردند تو. و آنچه شد که نباید می‌شد! در این موقعیت بسیار هراس‌انگیزناک، فقط فرصت کردم بیژامه‌ام را عوض کنم جلو دزدها ببخشید مهمان‌های گولاخ اسبی شکل، یک وقتی زشت نباشد. من را به یک صندلی بستند. از آن جایی که مادرم اعتقادی به مبل ندارد و فکر می‌کند مبل خانه را شلوغ می‌کند، حالا بماند که با این کارش پدر و مادر زانو‌ها و مفاصل بدنی‌ ما را در می‌آورد، یک صندلی داریم که من برای بهره بردن از رایانه سیم‌دار غیرمالشی‌ام به کار می‌گیرم. منتها به علت فرسایش بر اثر زمان، بالشتک صندلی به میخ‌های تهش رسیده و هر بار که روی آن می‌نشینم ماتحت خود را علاوه بر این حس نمی‌کنم، شاید نزدیک به چند سی‌سی از خون غلیظ گرانبهای اُمثبتم از دست بدهم. اکنون که از آن حادثه می‌گذرد، واقعا جایش درد می‌کند. آن دو نفر گولاخ و ماموراداره‌برق‌نمای متظاهر سیبیل لوله‌ای برای دزدیدن محصولی شگرف از ایران زمین آمده‌ بودند، شامپو تریاک پرژک! شاید باورش سخت باشد ولی بله ما اینجا در مزرعه خانوادگی چندین و چند ساله‌یمان گل خشخاش کشت می‌کنیم. حتی شاعرانی هم درباره شغل خانوادگی ما شعرها سروده‌اند:گل خشخاش گل خشخاش بیرون بیا بیرون بیا از دل خاک...آن دو گولاخ اسبی‌شکل در پی شامپوتریاک، ساخته خانوادگی ما بودند و این ماموراداره‌برق‌نمای متظاهرسبیل‌لوله‌ای در پی شکنجه‌ من و مرا به حرف آوردن. البته من که دهانم قرص قرص است. تا پای جان و آخرین قطره خون اُمثبتی‌ام پای آرمان‌های پدر و جد و آبادم می‌ایستم ولی یک کلمه حرف به آن روباه‌صفت‌های گولاخ و سبیل لوله‌ای نخواهم گفت:- خب خب راستی اسمت چیه؟- من هیچی به شما یاوه‌گویان هرزاندیش نمیگممممممم حتی اسم خوشگلمو!-صدای چک- اسمم اکسیره.- اکسیر؟! حتما فامیلتم جوانیه؟_ عه تو از کجا فهمیدی؟ نکنه برادریم راجووووووو- نه احمق! من با توئه چلقوز چرا باید برادر باشم! حالا چرا اسمتو اکسیر گذاشتن؟- خیلیم دلت بخواد. پسر به این گلی جذابی تودل برویییی! والا چی بگم داداش...- به من نگو داداش!- باشه بابا لوله سبیل! من بابام خیلی به کلش آف کلنز علاقه داره تا این حد که تو خونه به مامانم میگه: کینگ بربر فدای اون چشمای آرچرکویینیت! بعدشم منو اکسیر گذاشته که سربازخونشو تامین کنم.- عجب بابایی داری دایی جان!- حرف دهنتو بفهم مرتیکه گابلین صفت جن‌زده!- صدای سیلی!- ای صدای بووووقققققق- صدای چک- شکر خوردم دیگه نزن(با حالت التماس). میگم گفتی کبودی گردنت چی بود؟- گفتم که زنبور زده.- آها راست میگی زنبورا جدیدا چه وحشی شدن! خب اینا به کنار اسم خودت چیه؟- صدای سیلی- خب چرا می‌زنی نامرد(لحن شاکی)- اینجا فقط منم که سوال می‌پرسم.- ای تو روحت برا سوال پرسیدنت.- صدای سیلی- چته وحشی!- ادب دار باش!- ای بدبختی همینم مونده بود یه سبیل کرمی برای ما بشه لقمان حکیم!- حرف نباشه. زود بگو شامپوتریاکارو کجا قایم کردین؟- بهت که گفتم اگه فکر کردی من همه چی رو بهت میگم کاملا در اشتباهی سبیل کرمی.- صدای سیلی!- غلط خوردم توی زیرزمین پشت نقاشی مونالیزا اثر لئوناردو دی سر پیرو دا وینچیه. ولی وجدانن این همه چک زدی اسمتو بگو لااقل.- حالا چون پسر خوبی بودی بهت میگم. اسمم رامبده.- نگو که فامیلیت جوانیه؟ دیدی گفتم ما دوتا داداشیم مثل مداد تراشیم رو هم دیگه می‌شاشیم! داااادااااش!- ای داداش و زهر مار افعی اجاق کور! من داداش تو نیستم یالقوز تربچه‌مانند. فامیلیم مدیریه؛ رامبد مدیری!- آها یعنی صدات می‌کنن رامبد(ر غلیظ تلفظ شود در همه رامبدها) تو جواب میدی بله؟- آره جواب میدم بله- یعنی حتی مادرتم صدات می‌کنه جواب میدی بله؟- آره اره آره (با حرص)- راستی گفتی کبودی روی گردنت مال چیه؟(حرص بیشتر)- گفتم که زنبور زده.- آها راست میگی یادم اومد من حافظه کوتاه مدتم کار نمی‌کنه زیاد ببخشید. ولی زنبورا چه وحشی شدن! یه چیزی یعنی زنبورا هم صدات می‌کنن رامبد جواب میدی بله؟(با حرص و عصبانیت)- شاه حسینیییی، دانیال بیاید اینو خفه کنید تا خودم نکشتمش باید بریم زیرزمین.مامور اداره‌برق‌نمای متظاهر سبیل کرمی شکل همراه هئیت همراه گولاخ و هیکل‌اسبی رهسپار زیرزمین شدند. (صدای پا و دویدن و چسب زدن به دهن اکسیر)زیر زمین:- رئیس الان اینجا باید دنبال چی بگردیم؟- نقاشی.- خب چه نقاشی‌ای؟- دقیق یادم نیست ولی نقاشی یه زن که به طور ناملموسانه‌ای داره لبخند می‌زنه و اسمس موناست.- رئیس اجازه میدی بهش شماره بدم؟- نه احمق نقاشیه واقعی که نیست!- خب واقعی نیست پس برای چیمونه بگیریمش؟ مگه دور از جون شما اوسکلیم؟- خاک تو سر هر جفتتون کنن که فقط هیکل گنده کردین. دریغ از یه ذره مغز! شما فقط پیداش کنین باقیش با من.- عه رئیس رو گردنتون چی شده؟- با عصبانیت: به توووو ربطی ندارهههه- عه رئیس مونا خانم!- ورش دار ببینم.(صدای برداشتن تابلو و هن و هون کردن دانیال)- این که گاو صندوقه رمز داره! برو پسره رو بیار!گولاخ اول آمد و من را به سمت قتلگاه خودم برد. خدایا خودت کمک کن زنبور وحشی نخواستیم، خونه خالی نخواستیم جونمو بده خداااا.- چیه باز چی‌ می‌خواین از من آخه؟ گورخرای دریای کارائیب!- صدای سیلی احمق ادب دار باش. اینکه رمز داره رمزش چنده؟- تو فکر کردی من بادیم که با این بیدا بلرزم؟- صدای سیلی اول اینکه قطعا اگه باد باشی باد معده‌ای خاک تو سر بی سوادت کنن صرب المثلو خراب نکن. دوما یا میگی یا انقدر می‌زنمت صدای خر قبرسی بدیااا- چرا هی می‌زنین مظلوم گیر اوردین نامردا(با گریه) حیف دستام باز نیست وگرنه می‌دونستم چی‌کارتون کنم نامردا.- دانیال دستاشو باز کن.- نه جان عمه‌هات دیگه چک نزن. رمزشو خوب یادم نیست ولی دو رقم اولش تعداد دندونای یه کره اسب نابالغه. دو رقم دومش تعداد چشمای یه خرمگس بازنشسته‌ست.- میشه بگی اینارو کدوم احمق خانواده مشکوکی گذاشته روش؟- با افتخار خودم?- ای تو روح عمه‌هات از عمه‌های نخستینت دوران مزوزوییک تا عمه‌های اکنونت دوران پساکرونا!دانیال تو نت بزن اینا رو ببینم رمزش چنده زوود!- قربان زده اکسیر شما را اوسکل نموده است لطفا بعدا تلاش کنید.- چل سی چل سی چل سی(با عجله و غلط کردن)- آفرین که گفتی وگرنه داشتم میومدم برا چک بعدی!- آره فهمیدم. راستی من همش یادم میره گفتی کبودی گردنت چیه؟- صدای سیلی- آها زنبور زده! نچ نچ زنبورا چه وحشی شدن!رمز را که زد. چیز عجیبی دید. گاوصندوق دیگری داخل گاو صندوق بود. شاید هم گوساله‌صندوق بود خوب نمی‌دانم. ولی هر چی بود یه گاوصندوق بود که توش یه گاوصندوق دیگه بود. یا شایدم یه گاوصندوق بود که توی یه گاوصندوق دیگه بود. این همه بود و نبود خدایا یه زنبور وحشی برای ما نبود؟- هوی رمز این یکی چنده؟- خداشاهده اینو نمی‌دونم دیگه.- پس رمز این وا مونده رو از کجا بیاریم؟مامور اداره‌برق‌نمای سبیل‌کرمی سخت عصبانی بود و در خودش می‌لولید. نوچه‌های گولاخ کرگدن‌نمادش هم مثل جاروبرقی بی‌کیسه زیرزمین را بالا پایین می‌کردند. من هم فهمیدم که از سرجوب پیدایم کرده‌اند و فرزند ناتنی هستم چون کاسه اعتمادشان ته‌کشیده و کفگیر محبتشان به ته دیگ خورده که رمز یک گاوصندوق را به من داده‌اند و من که جانم که الان در خطر است باید با این وحوشات المتکلمین( منظورم وحشی‌هایی که حرف می‌زنند است از خودم در وَکردم) همکاری کنم تا گاوصندوق باز شود. یاد کارتون کوچکی افتادم که در میان لباس‌های زیر همیشه قایم می‌کردند و من بنا بر بی‌حوصلگی کاری با آن نداشتم. به دزد‌های زیبارو آدرسش را دادم. وقتی برگشتند، از خنده روده‌‌هایشان داشت ترک بر‌می‌داشت و از حدقه چشمانشان بیرون می‌زد.- چی شد چی پیدا کردین؟- باخنده رامبد که می‌گفت: ههه ههه هیچی ولش کن جای دیگه‌ای شکت نمیره؟- اممممم وایسا فکر کنم..... حالا تو بگو چرا می‌خندین چی بود اونجا مگه؟- چیز خاصی نبود، چندتا بادکنک!- بادکنک(با تعجب)! عجب! هی عجب!- یه تیکه کاغذه لول شده‌ هم من دیدم پشت پشتی‌ها یه میله آهنی هم کنارشه؛ احتمالا اون باشه؟- دو گرم خاک سیاه سریلانکایی تو سرت! اونو باهاش میرن فضا، گاوصندوق که باهاش باز نمی‌کنن.- اصلا شما دزدین به من چه! خودتون یه گلی بگیرین سرتون!- صدای سیلی) ادب دار باش ما فقط اومدیم ازتون شامپو قرض بگیریم!- آها یافتم یافتم! یه شب تو خواب منو بردن یه جایی، یه چیزی روپشتم خالکوبی کردن. لامصب خیلی درد داشت. چشمامم بسته بودن. ببین چی نوشته من که خودم نمی‌تونم بخونمش.- شاحسینییبیی! لختش کن این بزمچه رو ببینیم به چی می‌رسیم.یورش بردند برای لخت کردن من! البته فقط نیم‌تنه رو اجازه دادم لخت کنند باقی به دردشان نمی‌خورد. دکمه اول را که باز کرد یاد یک چیزهایی افتادم که نگو. خاطراتی زنده شد که کاش مرده می‌ماند. 6+- قربان روی پشتش خیلی ریز نوشته:&quot;مالس رسپ مگنملچ. یتقو یناوتب نیا تالمج ار ییاشگزمر ینک یا‌هدیمهف هک وت ار زا رانک بوج ادیپ میدرک و یارب نیا هک لثم رخ زا وت راک میشکب وت ار رانک دوخ گرزب میا‌هدرک و هرهچ رایسب تشز وت ار لمحت میا‌هدرک. میتفگ لقادح راذگب دعب زا گرم ام زا ثاریم ام هک نامه وپماش کایرت ،تسا دوس ینک و کاروخ یاه‌گرگ هدنرد راگزور یدرگن. یارب زاب ندرک واگ قودنص دیاب کی تیب رعش زا خیش دّمحموبا نیدلا‌فرشُم حِلصُم نب هللادبع نب فّرشم یور نآ کح دینک و اب یادص نات‌هرکن دیناوخب. تنابرق زا فرط یردام نابرهم و زوسلد!&quot; از وسط خواندنش سبیل‌کرمی داد زد:- هوی گوساله داری چه چرت و پرتی برای خودت تفت میدی؟- قربان هر چی اینجا نوشته رو دارم می‌خونم. من میگم این پسره داره وقت تلف می‌کنه بذار شلوارشم بکنم!- نه به خدا وقت چی تلف چی هر چی بود بهتون گفتم.- بذار خودم بیام بخونم ببینم چیه.من همچنان روی صندلی میخ‌دار نشسته بودم و ازفرو رفتن میخ‌ها نهایت لذت را می‌بردم آخخخ. سبیل‌کرمی آمد و خواند:&quot;مالس رسپ مگنملچ. یتقو یناوتب نیا تالمج ار ییاشگزمر ینک یا‌هدیمهف هک وت ار زا رانک بوج ادیپ میدرک و یارب نیا هک لثم رخ زا وت راک میشکب وت ار رانک دوخ گرزب میا‌هدرک و هرهچ رایسب تشز وت ار لمحت میا‌هدرک. میتفگ لقادح راذگب دعب زا گرم ام زا ثاریم ام هک نامه وپماش کایرت ،تسا دوس ینک و کاروخ یاه‌گرگ هدنرد راگزور یدرگن. یارب زاب ندرک واگ قودنص دیاب کی تیب رعش زا خیش دّمحموبا نیدلا‌فرشُم حِلصُم نب هللادبع نب فّرشم یور نآ کح دینک و اب یادص نات‌هرکن دیناوخب. تنابرق زا فرط یردام نابرهم و زوسلد!&quot; باز هم از نصفش داد زد:- فهمییییییییییییدم!من هم سرم که بلند کردم چشمم به گردنش افتاد.- وای از این زاویه کبودیه چه قدر زیاده؛ گفتی زنبور زده دیگه؟- همراه با چند چک : آره آره آره(همچنین حرص)- نچ نچ زنبورا چه وحشی شدن!- قربان واقعا زنبور زده؟( با پوزخند)- به تو ربطی نداره با چاقو کبودت می‌کنماااا(با عصبانیت) خوب گوش کنید این احتمالا رمزی و برعکس نوشته شده یه آینه برای من بیارید. زووود!دانیال فوری یک آینه کوچک مخصوص آرایش از جیبش درآورد.- قربان بفرماا- این چیه؟ خاک تو سرت کنن که آبروی آدمو همه جا می‌بری!و آینه را گرفت و به قصد کشت به سمت دانیال پرت کرد. حقم داشت لامصب زیر کلاه دزدی‌اش که چشم‌ها و ابروهایش مشخص بود به طور باورنکردنی خط چشم داشت و ابروهایش را به طور منظم برداشته بود طوری که آدم به طمع می‌افتاد.(خاک تو سر منحرفتان کنن طمع مال دنیا را عرض کردم) آینه پس از جاخالی دادن دانیال شکست. من هم بلافاصله گفتم:- از قضا آیینه چینی شکست/خوب شد اسباب خودبینی شکست!- این چی بود گفتی مارمولک؟- یکی از فانتزیام این بود که یه آینه بشکنه و من این شعر رو بخونم.- عن توی خودتو- عن توی خودتو فانتزیات؛ باش- باش.- یه آینه دیگه به من بدین زووود.که این بار شاحسینی با ترس از جیبش آینه درآورد.- ای خاک تو سر من به خاطر دوتا گولاخی که دنبال خودم راه انداختم آوردم دزدی. یکم مررررد باشید بابا. توی جیبتون باید فندک باشه نه آینه!به چشم‌های شاحسینی هم که نگاه کردم مثل دانیال تمیز نبود! ناشیانه ابروهایش را برداشته بود انگار بار اولش بود.- حیف آینه رو می‌خوام وگرنه این یکی رو می‌کردم تو حلقومت کرگدن!آینه را کنار نوشته‌ها گذاشت و خواند:&quot;سلام پسر چلمنگم. وقتی بتوانی این جملات را رمزگشایی کنی فهمیده‌ای که تو را از کنار جوب پیدا کردیم و برای این که مثل خر از تو کار بکشیم تو را کنار خود بزرگ کرده‌ایم و چهره بسیار زشت تو را تحمل کرده‌ایم. گفتیم حداقل بگذار بعد از مرگ ما از میراث ما که همان شامپو تریاک است، سود کنی و خوراک گرگ‌های درنده روزگار نگردی. برای باز کردن گاو صندوق باید یک بیت شعر از شیخ ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف روی آن حک کنید و با صدای نکره‌‌ات بخوانی. قربانت از طرف مادری مهربان و دلسوز!&quot;این را که خواند همه متوجه شدیم که چه کار باید بکنیم. فقط نمی‌دانستیم شیخ ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف کیه. کدوم شاعره که چنین اسم طویلی داره. این بار من دستور دادم:- دانیال بزن تو نت ببین کدوم شاعره.- باشه قربان- دانیال چرا حرف اونو گوش می‌کنی بهش میگی قربان؟! بی‌معرفت شدی؟ این بود جواب اون همه دوست داشتنای من؟- معرفت در گرانیست به هرکس ندهندش/ پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش!- قربان ببخشید قاطی کردم.- شانس اوردی نیازت دارم. زود بزن تو نت سریع باش.- قربان زدم نوشته شیخ ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف متخلص به سعدی.بعد از این که فهمیدیم گفتم: من بلدم من بلدم این شعر از استاد سخن سعدی‌ست:(صدای جیر جیر نوشتن رو گاوصندوق):خر به سعی آدمی نخواهد شدگرچه در پای منبری باشدو آدمی را که تربیت نکنندتا به صد سالگی خری باشد(و با صدای نکره‌ام این شعر را خواندم) هنگام خواندن شعر کلمه خر را درشت ادا کردم و به طور نامحسوس به سه قالتاقی که من را احاطه کرده بودند، اشاره می‌کردم.گاوصندوق باز شد و چیز محیرالعقولانه‌ای نمایان شد.راه رویی تنگ و باریک ولی قابل عبور برای کرگدن‌های اسب‌رفتاری همچون شاحسینی و دانیال. این راهرو را تاکنون در این عمر محدودم در این شیره‌کش‌خانه نه دیده بودم و نه چیزی درباره آن شنیده بودم. پشت سرهم از دریچه عبور کردیم که یهو دریچه آه بلندی کشید و خیال دیدنت چه دلپذیر بود، نیامدی و دیر شد. ببخشید یک لحظه قاطی کردم. بوی تریاک سرتاسر راهروی تاریک را گرفته و مشام ما را اذیت می‌کرد. سبیل‌کرمی من را پیش قراول کرده و خود و دو کرگدنش پشت من حرکت می‌کردند. داشتیم کم‌کم نشئه می‌شدیم که با لغزش مورمورکننده‌ای به خود آمدیم. راهرو پر از سوسک‌های یتیمی شد که تا آن لحظه فقط اسمشان را از زبان ننه‌ام شنیده بودم به عنوان تهدیدی برای خارج نشدن از خانه. سرعتمان را سریع‌تر کردیم. نوری از انتهای راهرو راه را نشان می‌داد. سوسک‌های یتیم از راه پاچه شلوار خط مقدم را باز کردند. این بار به جای دریچه ما آه کشیدیم. سوسک‌ها به منطقه ممنوعه وارد شده بودند و چاره‌ای جز پیش‌روی نداشتیم.- تا کاری کن اکسیر... وگرنه این سوسک‌های یتیم .... بچه‌های نیامده ما را ...سقط می‌کنند.بریده بریده و نفس زنان حرف می‌زد. آن دو گولاخ را نگو که داد و هواری راه انداخته بودند و انگار نه انگار صدوبیست کیلو وزن داشتند و یک کیلو پشم به صورت.(داد و هوار گولاخ‌ها بیاید: ماماااانننننن) همگی آخر راهرو به روشنایی رسیدیم ولی روشنایی از سوراخ دری بیرون می‌آمد که الان سوسک‌های یتیم همه‌جایش را پوشانده بودند.- تا وردی، سحری، شعری چیزی بخوان شاید سوسک‌های سگ‌مصب رام شدن.- چه بخوانم. الان پر از هیجان و استرسم چیزی یادم نمیاد. گوشیم پیشم نیست وگرنه آهنگی پخش می‌کردم.- دانیاللللل یه آهنگی چیزی پلی کن دارم یکی از اعضای مهم و کاربردی بدنم را از دست می‌دهم زوودباش.همگی به صورت چهاردست‌وپا و قطاری پشت سر هم داخل راهرو گیرافتاده و چشممان به دستان لطیف دانیال:توی قرص قمر زده امشب به سرم که دلت رو ببرم...(اهنگ ادامه داشته باشد و زمینه بیاید)این بود شاهکار دانیال که سوسک‌های یتیم را به رقص وا داشت. همگی از شلوارهای ما خارج شدند و خوشبختانه نسل ما را قطع نکردند. در ردیف‌های مشخصی شروع به رقص شدند. ما هم از فرصت استفاده کرده و فوری از در عبور کردیم. (صدای افتادن و آخ و اوخ) البته مثل این که در، در ارتفاع ۲ متری قرار داشت و افتادن ما همانا و پیچ خوردن پای گولاخ اول شاحسینی همان.- راه بیفتید بریم.(با حالت جان کندن حرف زدن)- قربان من نمی‌تونم.(با آخ و اوخ گفتن)- چیشده کرگدن وحشی من؟- پام درد می‌کنه... نمی‌تونم تکونش بدم..(همچنان همراه آخ)- صدای تیر تفنگ- چرا کشتیش دیوانه؟- سرعتمون رو کم می‌کرد و بعدا هم لومون می‌داد!(خونسردی)بعد خودش انداخت روی شاه‌حسینی و گفت:- کرگدن گولاخ زیبای من(با گریه) ببخش که باهات خداحافظی می‌کنم باور کن چاره‌ای نداشتم(همچنان که اهنگ قرص قمر پلی می‌شود) اون آهنگ لعنتی رو ببیند الاغ یبس! (با آواز غمناک) آی گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را به هر گل می‌رسم می‌بویم او را (گریه مصنوعی اِهه اِهه) از تمام سروران گرامی تشکر می‌کنم که خودشون رو در غم ما شریک دونستند. ان شاءالله که بهشت جنت مکانتون باشه در آخرت. خب دیگه عزاداریمونم کردیم بسته بریم که وقت کم داریم.من و دانیال از تعجب شاخ در آوردیم و مثل دوعدد توله‌بز ریش‌بنفش که به پستان مادر خود نگاه می‌کنند به سبیل‌کرمی نگاه می‌کردیم. صدای ضعیفی از شاحسینی که هنوز مثل بچه‌غولی در بغل سبیل‌کرمی نقش می‌بست آمد. سبیل‌کرمی گوشش را نزدیک کرد:- قربان از این زاویه کبودی گردنتون خیلی بزرگ نشون میده جای چیه؟(با صدای ضعیفی)- صدای شلیک چند تا گلوله.الان توی سالن بزرگی بودیم. همه‌جایش را تار عنکبوت دربرداشت. طوریکه فقط تار عنکبوت دیده‌ می‌شد. پشت تار عنکبوت‌ها آینه‌های بزرگی نمایان شد. تالار آینه‌ها را رد کردیم. رسیدیم به تالار دیگری پر از نقاشی؛ از همه سبکی نقاشی داشت. همه آثار مشهور دنیا آنجا بودند.&quot; شب پر ستاره‌ی وینسنت ویلم فان خوخ، شام آخر لئوناردو دی سر پیرو دا وینچی، گاری علوفه‌ی جان کنستابل، گرنیکای پابلو پیکاسو و چندده‌تای دیگر&quot;. بوی تریاک هم قوی‌تر شده بود. دانیال داشت از خود بی‌خود می‌شد. مثل این که به این بو حساسیت داشت و الان عود کرده بود. به زمین افتاد و تشنج کرد.- صدای شلیک.) این یکی حقشه. براش عزاداری نمی‌کنم. چلمنگ سوسول بچه‌کوووچه‌ای.من او را وارسی کردم. یک عنکبوت روی گردنش دست تکان می‌داد. مثل اینکه عنکبوت نیشش زده و دارفانی را داشته وداع می‌گفته که با تیر، دار فانی را با عجله وداع گفت. راه را ادامه دادیم. الان فقط من مانده بودم و رامبد، مامور اداره‌برق‌نمای متظاهر سبیل‌کرمی. محفظه‌ای شیشه‌ای چند قدم دورتر از ما خودش را نمایان کرد. اما خرچنگ‌های زهردار افلیجی دورتادورش را می‌پوشاندند. حتما می‌پرسید از کجا فهمیدم که خرچنگ‌ها زهردارند؟ خب خیلی ساده؛ رویشان نوشته بود: خطر! دارای سم مهلک! در یک حرکت مغرضانه می‌خواستم رامبد را به سمت آن‌ها هول بدهم که کارش را تمام کنم، ولی او دستم را خواند و مرا هول داد. درحالی که خرچنگ‌ها داشتند از گوشت من تغذیه می‌کردند و من یام یام می‌شدم، شامپوهای تریاک را برداشت و می‌خواست برود که دلش برای من سوخت. من را از زیر خرچنگ‌های افلیج زهردار که نمی‌توانستند حرکت بکنند بیرون کشید و چشمش به چیزی افتاد:- ببینم این چیه به موهات بستی؟- نمی‌دونم؛ ننم می‌گفت از اول به دنیا اومدی رو موهات بوده. حالا که از کنار جوب اومدم انگار بهم بستنش.(با حالت جان دادن)- این چقدر آشناست! آها یادم اومد ۱۸ سال پیش تو یه روستا وقتی داشتم با موتورم، رخش سیاه، تک‌چرخ می‌زدم، مخ یه دختری رو زدم.تک دختر کدخدا بود. باهم فرار کردیم و اومدیم شهر. وقتی عروسی کردیم؛ داشتیم بچه‌دار می‌شدیم که کدخدا ما رو پیدا کرد. من مجبور شدم فرار کنم. به خاطر همین یه مهره به بازوم داشتم. به دختر کدخدا گفتم برای اینکه بچمون رو بشناسم در آینده اگه پسر بود این رو ببند به بازوش، اگه دختر بود ببند به گیسوش. پسرممممممممم اکسیررررر (با گریه) مثل اینکه اون ظالما تو رو ول کردن کنار جوببببب. اون دختر خنگ کدخدام مهره رو بسته به موهات نه بازوت خاک تو سرش کنن. مرده شور خودشو باباشو ببرن!- آقاجووووون (با گریه و جان دادن)- بذار برم برات نوش‌دارو بیارم ....خیلی داره خون ازت میره....- نه من دیگه نفسای آخرمهههه آقاجون من رو ول کن و برو فرمول شامپوتریاک ها رو مهندسی معکوس کن و اسم محصولت رو به خاطر من بذار اکسیر جوانییی باشه بابا؟- نه عزیزم بدون تو من از این جا نمیرمم به هیچ وجه!- اقاجون؟- جانم عزیزم؟- کبودی گردنت تار شده برام دیگه خوب نمی‌بینمش چرا اینجوری شده؟- صدای گلوله) پسره‌ی نفهم بی‌شعور خنگ! صدبار گفتم زنبور زده دیگه اَه اَه اَه اَه اَه اَه....- با صدای ضعیفی: زنبورا ... چه وحشی شدن جدیدا!- صدای گلوله‌های پشت سر هم) بمیر بمیر بمیررررررررمن مردم و اکنون روح بزرگوار و بزرگ منشم دارد با شما صحبت می‌کند. امید است هرگز کسی در این راه پرخطر مواد مخدر به دام اعتیاد نیفتد و به دست پدرخویش به دیار باقی نشتابد. و امید که زنبورکان وحشی روزگار مدوام در کنارتان پایدار بمانند و کبودی‌های پی در پی بر گلوی گلگونتان نقش ببندد که این چیزی جز عشق نیست. ولی وجدانا پیراهن یقه بلند بپوشید که مشخص نباشد ما هم دلمان می‌خواهد اخر حتی در عالم مردگان و ارواح!برای شنیدن نسخه‌ ی صوتی این داستان هم می تونید به این قسمت از پادکست رادیو مَتَل سر بزنید و این داستان را با صدای جذاب علی مهمون ما باشید. </description>
                <category>محمود اسپندار</category>
                <author>محمود اسپندار</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 18:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوارِ تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmood.espandar/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-biuaar2pki4j</link>
                <description>دیوارِ تنهایی+&quot;به نظرت بیرون چه خبره انقدر صدا میاد؟&quot;-&quot;من نمی تونم حرف بزنم، من دیوارم!&quot;+&quot;ولی همین الآن هم داری جوابم رو میدی!&quot;-&quot;نمی دونم که چه خبره. خودت پاشو ببین.&quot;دست راستش را از زیر پتو بیرون آورد و بین موهای سرش فرو کرد. کف سرش را خاراند.شوره های سرش روی بالشت، کنار شوره های قبلی ریخت. انگشتانش چرب تر از دیروز از سمت موهای مشکی اش به روی سینه اش برگشت.به پهلوی راستش چرخید، کمی سر سینه و گردنش را به سمت پایین خم کرد تا محتویات یخچال پنج فوتی که در  اتاقش، کنار میز قرار داشت را ببیند.چشمانش مات و مبهوت شد. انگار که خشکش زده باشد.تنها یک عدد دانه ی انگور داخل یخچال باقی مانده بود.دیگر هیچ چیزی برای خوردن نداشت و این موضوع به شدت باعث نگرانی او می شد.دوباره به حالت قبل خود، بر پشت روی تخت خوابید. چشمانش را متعجب به دیوار روبرو دوخت و گفت:&quot; حالا چی کار کنم؟ چیزی ندارم بخورم!&quot;-&quot; من نمی تونم حرف بزنم، من دیوارم!&quot;+&quot; ولی همین الآن هم داری باهام حرف میزنی!&quot;-&quot; باید بری بیرون و خرید کنی.&quot;+&quot; دو روز دیگه می شه دو ماه که به جز برای خالی کردن مثانه ام از تختم بیرون نرفتم! اونوقت میگی برم بیرون خرید کنم؟ &quot;-&quot; خب از گشنگی بمیر! &quot;+&quot; من بمیرم تو تنها می مونی! &quot;-&quot; ما دیوارا یه خوبی داریم که شما آدما ندارید. ما هیچ وقت تنها نمی مونیم. &quot;+&quot; جنازم انقدر می مونه اینجا تا بگنده. از بوش خفه میشی. &quot;-&quot; من حس بویایی ندارم. من دیوارم! &quot;+&quot; فقط می تونی حرف بزنی پس. &quot;-&quot; من نمی تونم حرف بزنم، من دیوارم! &quot;+&quot; دیوونه شدی! جوابم رو میدی. بعد میگی نمی تونی حرف بزنی؟! &quot;-&quot; کاش من دیوونه بودم! &quot;سرش را به سمت چپ چرخاند و ساعت بالای کشوهای آهنی اتاقش را که درست سمت چپ پنجره بود نگاه کرد.عقربه های ساعت دو ربع کم را نشان می دادند.پنجاه و هشت روز بود که هر بار سرش را به سمت چپ می چرخاند تا ساعت بالای کشوهای آهنی اتاقش را که درست در سمت چپ پنجره بود نگاه کند، عقربه های ساعت دو ربع کم را نشان می دادند.کلافه شده بود. پتو را از روی خودش کنار زد. به سختی بلند شد و روی پاهایش ایستاد. چند قدم اول را تلو تلو می خورد.به دیوار روبروی تختش نزذیک شد. با ابروهایی در هم کشیده و چهره ای جدی، صدایش را در گلویش انداخت و تقریبا فریاد زد:&quot; تو نمی تونی بری خرید کنی؟&quot;-&quot; من دیوارم!&quot;+&quot; رویش را به سمت تخت برگرداند، چند قدم برداشت و گفت:&quot; اوه! راست میگی تو حتی نمی تونی حرف بزنی! &quot;-&quot; ولی همین الآن هم دارم جوابت رو میدم! &quot;رویش  را دوباره به سمت دیوار برگرداند و با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت:&quot;  کاش می تونستی راه بری و خودت رو به یه روانپزشک نشون بدی.&quot;صدایش را کمی پایین آورد و ادامه داد:&quot; اونوقت سر راهت یه خرده خریدم می کردی! &quot;رویش را به سمت پنجره برگرداند و به سمت آن شروع به حرکت کرد.صدای خش خشِ کشیده شدن دمپایی هایش روی موزائیک های اتاق سکوت را به هم زده بود.با دست لرزانش چهارپایه کوچکی که روی زمین افتاده بود را صاف کرد و کناری گذاشت.پرده ی پنجره که یک طرف آن از چوب پرده کنده شده بود را با دست چپش کنار نگه داشت و با دست راستش پنجره را باز کزد.-&quot;پنجره رو ببند. سرده!&quot;+&quot; تو دیواری!&quot;-&quot; یعنی دیواری که می تونه باهات حرف بزنه، نمی تونه سردش بشه؟&quot;نگاهی به مردمی که در خیابان بودند انداخت، رو به دیوار کرد و سری تکان داد و پنجره را بست.+&quot; بعد پنجاه و هشت روز می خواستم یه هوایی بخورم. تو نذاشتی.&quot;به سمت تختش برگشت. لبه ی تخت نشست. پاهای بی جانش را از دمپایی هایش که یک لنگه اش به قدری پاره بود که با وزیدن یک نسیم دیگر قابل استفاده نبود، خارج کرد.پای راستش را روی تخت گذاشت و شروع به کندن لخته های خون خشک شده ی روی ساقش کرد.دوباره خون از زخمش جاری شد.به پشت روی تخت دراز کشید.دستانش که جای زخم روی مچ هایش به وضوح دیده می شد، کنار بدنش دراز کرد.با انگشتانش روی میله های آهنی کنار تختش ضرب گرفته بود و نُت های آهنگ محبوبش را شبیه سازی می کرد.میانه های آهنگ یکی از انگشتانش به جسمی جز آهن برخورد کرد.سراسیمه سرش را بلند کرد. نگاهی به کناره ی تختش انداخت.+&quot; این طنابا چی میگن کنار تخت من؟ کی بستشون؟ کی پارشون کرده؟&quot;-&quot; من نمی تونم حرف بزنم. من دیوارم!&quot;دیگر از این جواب خسته شده بود. لیوان فلزی اش که کنار تخت، روی میز بود را بلند کرد و محکم به سمت دیوار پرتاب کرد.با فریادی بلند گفت:&quot; خودت خسته نشدی از این جواب تکراری و بی خودت؟! فقط بگو جریان این طنابا چیه؟ &quot;-&quot; این طنابا رو روز اولی که اومدی اینجا بستن به دستت.&quot;+&quot; چرا؟&quot; -&quot; من شنیدم که پرستارا می گفتن که شب قبلش زنت رو با چاقو کشتی! می گفتن خطرناکی! با اینکه دست و پاهات بسته بود، ولی بازم دنبال اتاق خالی بودن که  اونی که تخت بغلت بود رو ببرن یه اتاق دیگه! &quot;+&quot; من زن نداشتم. هم اتاقی هم نداشتم. اینجا هم اتاق منه.&quot; -&quot; باشه.&quot;+&quot; حتما می خوای بگی اون طناب که از سقف کنار پنجره آویزونه هم منو باهاش بسته بودن؟! &quot;-&quot; نه! &quot;+&quot; پس چرا اونجاست؟ &quot;-&quot; اتاق خالی برای هم اتاقیت پیدا نکردن! اون هم فکر می کرد اگه دستاتو باز کنه، خطری براش نداری! &quot;پایان.اگه دوست داشتید می تونید از اینجا نسخه صوتی این داستان کوتاه رو از پادکست رادیم مَتَل بشنوید.</description>
                <category>محمود اسپندار</category>
                <author>محمود اسپندار</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 16:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران 1510</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-1510-plm2lcnv8ofs</link>
                <description>الآن دیگه مادر بزرگ ها هم تبلت و گوشی رو گذاشتن کنار.همشون یاد گرفتن که با دستیار صوتی خونه چجوری کار کنن برای همین مادربزرگ منم دیگه به سارا کاراشو میگفت.مامان هم همیشه خریدای خونه رو میندازه گردن سارا، دستیار صوتی خونه ی هوشمند ما، که اتفاقا از مدلای مشابهش خیلی بهتر و باهوش تره.منم دیگه ده سالم شده و یک سالی میشه که میتونم تو تکالیفم ازش کمک بگیرم.یه روز که مامان داشت سر سارا غر غر می کرد که چرا به جای سبزی آش، سبزی قرمه از فروشگاه برامون سفارش داده،سارا بدون هیچ حرفی صدای ضبط شده ی مامان رو پخش کرد:&quot; سارا لطفا از فروشگاه برامون سبزی قرمه، کشک، رشته، چند تا دونه موز سفارش بده، پولش هم با حساب خودم پرداخت کن.&quot;مامان دیگه چیزی نداشت بگه خودش اشتباه کرده بود نه سارا.مادر بزرگ هم که حسابی متعجب شده بود یاد حرفای مادریزرگ خودش افتاد که آخرای عمرش تعریف میکرده زمان اونا خریدا حضوری بوده نه با تبلت و گوشی.بعد گفت که اگه هنوزم حضوری بود میتونستیم بریم فروشگاه و سبزی قرمه رو با سبزی آش عوض کنیم.برای من که از وقتی چشم باز کردم همه چیز هوشمند بوده، حتی نمیتونم تصور کنم این چیزایی که مادربزرگ تعریف میکنه.یه روز که داشتم با کمک سارا تکالیفم رو انجام میدادم یهو ازش پرسیدم خرید حضوری از فروشگاه چجوریه؟ چند دقیقه سکوت کرد انگار که داشت فکر میکرد بعدش گفت متاسفم نمیدونم.دیگه وقتی سارا نمیدونست از من چه توقعی بود!ولی دوست داشتم تجربش کنم ببینم قدیما چجوری بوده برای همین به مادربزرگ اصرار کردم تجربش کنیم.اول مخالفت کرد و گفت فروشگاه ها کسی رو راه نمیدن و باید همه چیز آنلاین باشه، ولی وقتی دید زیاد اصرار میکنم قبول کرد که بریم بیرون و امتحانش کنیم.فردای اون روز از مامان اجازه گرفتیم و به فروشگاه محل رفتیم.ولی تا نزدیک در شدیم یه صدایی خوشامد گفت و ازمون خواست که به خونه برگردیم و آنلاین خرید کنیم.مادر بزرگ که یکی از کارمندای اونجا رو از دور دید صداش کرد و ماجرا رو بهش گفت. اون هم بهمون گفت فقط یک فروشگاه توی شهر وجود داره که میشه حضوری خرید کرد اونم حدودا دو ساعت باهامون فاصله داره.مادربزگ گفت که با تاکسی هوایی میریم که زود برسیم.بعد شروع کرد با دستبندش صحبت کردن: &quot; سارا لطفا یه تاکسی پرنده برای ما بگیر به آدرس خیابون سیزده فروشگاه مرکزی.&quot;چند ثانیه بعد یه تاکسی هوایی درست جلوی پای ما فرود اومد سوار شدیم و ما رو به مقصد رسوند. مادربزرگ می گفت تا چند سال پیش تاکسی ها راننده داشت.برای من غریب بود چون تا حالا هر ماشینی سوار شدم خودش میرفته حتی ماشین مامان!حقیقتش تا الآن نمیدونستم راننده یعنی چی!وارد فروشگاه که شدیم حتی یه نفرم نبود فقط ربات بود و ربات که وسایل رو جابه جا می کردن، همه چیزیم پیدا میشد.همینجوری برای خودم داشتم میرفتم یهو برگشتم دیدم مادربزرگ پشت سرم نیست! گم شده بود! یا بهتره بگم من گم شده بودم، مادربزرگا که گم نمیشن.دستبندم رو گرفتم جلوی دهنم و گفتم:&quot; سارا لطفا موقعیت من رو برای مادربزرگ بفرست تا من رو پیدا کنه، من گم شدم!&quot;جوابی از سارا نشنیدم، داشتم میترسیدم دیگه، دوباره تکرار کردم بازم جوابی نشنیدم!داد زدم سارا لطفا.یهو چشمم به گوشه ی صفحه ی دستبند افتاد علامت اینترنت قرمز شده بود و چشمک میزد. یادم اومد مامان گفته بود اون هیچ وقت نباید قرمز باشه اگه قرمز شد سریع باید به سارا بگم که اینترنت برام بخره.ولی الآن که سارا نبود، من هم تا حالا اینترنت نخریده بودم، خریده بودما ولی فقط به سارا گفته بودم. در این حد بلد بودم.از یه طرف ترسیده بودم که چجوری مادربزرگ رو پیدا کنم، یا بهتره بگم چجوری مادربزرگ من رو پیدا کنه من گم شده بودم، مادر بزرگ ها که گم نمیشن! از یه طرف برام عجیب بود با این همه تکنولوژی چرا باید گم شم و خندم گرفته بود.پایانبرای بیشتر کنار هم بودنمون، خوشحال میشم کانال تلگرام من رو هم دنبال کنید. </description>
                <category>محمود اسپندار</category>
                <author>محمود اسپندار</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 20:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی درد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmood.espandar/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-yvrkwavp3s8v</link>
                <description>در خانه مادربزرگ بودم گرمای هوا به قدری طاقت فرسا بود که برای یک لحظه هم نمی شد از خانه بیرون رفت هر چند اگر خورشید و گرمایش هم اجازه می‌دادند دولت اجازه نمی‌داد بیماری همه گیر به اوج خود در سه سال اخیر رسیده بود قرنطینه جدی‌تر از همیشه در حال اجرا بود تنها کارکنان بیمارستانها و مراکز نظامی با کارتی که به آنها داده شده بود اجازه خروج از خانه را داشتند روی کارت مبدا به آدرس منزل و مقصد که محل کارشان بود درج شده بود و بعد از خروج از خانه با سرویس به محل کار می رفتند و اجازه رفت و آمد به نقاط دیگر شهر را نداشتند حتی فروشگاهها و نانوایی ها هم بسته بودند دولت مواد غذایی مورد نیاز را یک روز در میان به در خانه ها می آورد اگر کسی نیاز به دکتر داشت با مرکزدرمان تماس می‌گرفت و یک پزشک به منزل آن فرد مراجعه می‌کرد سختگیری به قدری شدید شده بود که من دقیقا ۴ ماه و ۲۲ روز بود که از خانه بیرون نرفته بودم تنها کسی که اجازه خروج از در خانه ما را داشت آرش برادر بزرگم بود آن هم به خاطر داشتن کارت تردد مخصوص افراد نظامی تلفنی با دوستان و آشنایان در ارتباط بودیم با هر کسی که صحبت می کردم خسته کلافه عصبی و افسرده بودحق هم  داشتند چند ماه در خانه ماندن افسردگی هم دارد من هم آنقدر از گل هایم قلمه گرفته بودم تراس خانه مادربزرگ دیگر جایی برای نشستن نداشت چاره ای نداشتم باید خودم را با چیزی مشغول میکردم تا سگ سیاه افسردگی پاچه مرا هم نگیرد در تراس مثل همیشه با گل و گلدان ها مشغول بودم صدای در حیاط آمد هیچ کس جز آرش نمی توانست باشد ۴ ماه و ۲۲ روز است که فقط او از در رفت و آمد می‌کند. رابطه خوبی با هم نداشتیم یا بهتر بگویم مانند دو برادر رابطه نداشتیم صحبت هایمان در تمام شبانه روز فقط سلام و احوالپرسی بود از در که وارد شد مستقیم به خانه مادر بزرگ در طبقه سوم بود آمد بر خلاف همیشه که به خانه خودمان که یک طبقه پایین‌تر بود میرفت چهره اش مضطرب بود کتابی هم در دست داشت که با صفحه آگهی روزنامه همشهری جلد شده بود من همانطور که کنجکاو بودم بدانم چه کتابی است که باعث اضطرابش شده در نزدیکی آشپزخانه نشستم آرش پایین سرسرا نشسته بود و کتابش را مطالعه می‌کرد چند دقیقه یکبار هم زیر چشم من نگاه می کرد دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم چشمانم را که باز کردم ساعت ۸ شب شده بود خانه تاریک و ساکت بود مادربزرگ و آرش برای شام به خانه ما رفته بودند و از آنجا که همه می‌دانند نباید من را از خواب بیدار کنند تا خودم بیدار شوم بدون حضور من شام شان را شروع کرده بودندتنها غذا خوردن را بیشتر دوست دارم پس صبر می کنم کامل غذایشان تمام شود بعد می‌روم معمولاً هم این کار را می کنم کتاب آرش روی تلویزیون قرمز رنگ پایین سرسرا بود می دانستم اگر ببیند کتاب را برداشتم ناراحت می‌شود اخلاقش همین بود نباید کسی به وسایلش دست بزند اما من هم کنجکاو بودم میدانستم اگر یک کتاب معمولی بود روزنامه پیچش نمی کرد و به خانه مادربزرگ نمی آمد تا کسی کتاب را نبیند کسی که بپرسد چه کتابی است نه من که کاری به کارش ندارم با تمام حس کنجکاوی که داشتنم کتاب را نگاه نکردم به خانه خودمان رفتم تا از در خانه وارد شدم آرش به طبقه بالا رفت کنجکاوی ام بیشتر شد تمام شب را دعا می کردم که صبح کتاب را با خود نبرد شب را در اتاقم به تماشای فیلم نشستم صدای اذان صبح از رادیوی کوچک مادر بزرگ می آمد که به خواب رفتم همیشه هنگام اذان صدای رادیو را زیاد می کرد همیشه میگفت صدای اذان را باید انقدر زیاد کنی که سه تا خونه اینورتر و سه تا خونه اونورتر بشنو فنش ما که دیگر عادت کرده بودیم بعید می دانم همسایه ها عادت نکرده باشند از خواب که بیدار شدم آفتاب از نیمه آسمان هم گذشته بود سراسیمه به خانه مادربزرگ رفتم بدون سلام و احوالپرسی به سمت تلویزیون قرمز رنگ رفتم تا کتاب را بردارم اما کتابی آنجا نبود کل خانه را زیر و رو کردم اما کتاب نبود مادربزرگ که از رفتار من متعجب بود گفت ننه جان دنبال چی میگردی اونم با این همه هول و ولا هیچ نگفتم ناامید از یافتن کتاب داشتم از اتاق بیرون می آمدم تا به خانه خودمان برگردم و غذایی بخورم که پرده انباری کوچک بالای سقف حمام اتاق مادربزرگ نظرم را جلب کرد آخرین بار خودم دیروز پرده را صاف کرده بودم اما معلوم بود که کسی دوباره پرده را کشیده و درست صافش نکرده از حیاط خانه چهارپایه کوچک چوبی را آوردم مادربزرگ دوباره پرسید نمیخوای بگی تو خونه من دنبال چی میگردی اول تا آخر که می‌فهمید پس بهتر بود که بگویم دنبال چه چیزی هستم ننه جون  چیز خاصی نیست یک کتاب فکر کنم ارش گذاشته این بالا فقط جون من اگه پیداش کردم بهش نگی برداشتما میشناسیش که باز میره تو قیافه مادربزرگ گفت نه میدونی که من کاری به کار هیچ کدومتون ندارم خیالم راحت بود می دانستم که به هیچ کس چیزی نمی گوید آرش هم چون مادربزرگ را می شناخت کتاب را با خیال راحت در خانه او گذاشته بود بالای چهارپایه رفتم کتاب درست لبه انباری بود دستم را که به سمت کتاب بردم با خود گفتم شاید بهتر باشه به آرش بگویم خودش کتاب را به من بدهد اما اگر یک درصد مخالفت می‌کرد کتاب را هم دیگر از خودش جدا نمی کرد کار خودم را کردم کتاب را برداشتم و به تراس رفتم تا صدای در را که شنیدم کتاب را به همان جا برگردانم صفحات اول کتاب که نام نویسنده و فهرست آن بود همراه با جلد روزنامه پیچ شده بود شروع به خواندن کردم در مقدمه آن نوشته شده بود داستان برای سال هزار و سیصد و چهارده است حدس زدم که یک کتاب تاریخی در دستانم هست علاقه ای به تاریخ نداشتم ولی حس کنجکاوی که نسبت به این کتاب داشتم آن را از باقی کتب تاریخی جدا میکرد تنها یک جمله دیگر در مقدمه کتاب بود تقدیم به روح تمام کسانی که در این همه گیری از میان ما رفتند و تقدیم به روح خودم پس از انتشار این کتاب عجیب ترین مقدمه بود که تا حالا دیده بودمدر صفحه بعد با فونت درشت نوشته شده بود فصل اول پیدایش کنجکاوی من با مقدمه عجیب و تیتر درشت و نامفهوم اش بیشتر شد همین لحظه صدای در حیاط آمد آرش برگشت به سرعت کتاب را به انباری برگرداندم تا به بالا برسد لپ تاپ را هم روشن کردم و مشغول کار شدم تا متوجه چیزی نشود یادم نمی آید تا به حال برای تمام شدن روز انقدر مشتاق بوده باشم برای صبح فردا لحظه شماری میکردم از خواب عصر هم دست کشیدم تا شب زودتر به خواب بروم که صبح بعد از رفتن برادرم بیدار شوم و به سراغ کتاب بروم صبح زودتر از آرش از خواب بیدار شدم در اتاق من می‌خوابید تخت خود را به او داده بودم و خودم روی زمین می خوابیدم از ماه گذشته که از همسرش جدا شده بود یک شب هم به خانه خودشان نرفته بود اجاره هم نمی داد فقط می گفت که دنبال مشتری خوب می گردد که با وسایل یکجابفروشد که پیدا نمی‌شود اما هیچ تلاشی برای پیدا کردن مشتری نمیکرد ده دقیقه بعد از من بیدار شد خودم را به خواب زدم تا متوجه من نشود صبحانه اش را که خورد راهی شد من نمی دانم با چه سرعتی ولی در کسری از ثانیه خودم را در تراس خانه مادربزرگ دیدم و کتابی که حالا اسمش را کتاب مرموز گذاشته بودم در دستانم بود مشتاقانه شروع به خواندن کردم (( زمستان تازه شروع شده بود هنوز برج بهمن نرسیده بود قانون کشف حجاب که چند روز پیش توسط رضاشاه تصویب شده بود در حال اجرا بود گروهی از مردم در مخالفت به این قانون دست به اعتراض زده و عده ای دیگر مقابل اینها به حمایت از آن به پا خواسته بودند خیابانها شلوغ بودند آژان ها و وکیل باشی های شهربانی باتوم به دست در حال اجرای قانون جدید بودند شایعه شده بود که اگر اوضاع همینطور بماند ژاندارمری هم به کمک شهربانی خواهد آمد تا نظم در شهر برقرار شود به دستور شاه به نحو احسن اجرا شود میان این همه بلبشو خبری که یکی از دوستان نزدیکم که در اداره کل بهداری مشغول به کار بود به من داد بیشتر از همه چیز نگران کرده بود خبر یک بیماری سخت که از کشورهای همسایه شرقی وارد کشور شده و قدرت سرایت بالایی دارد و مبتلایان با تب سرفه شدید بعد از چند روز جان خود را از دست می‌دهند کتاب را بستم مات و مبهوت بودم بیماری که از شرق آمده و علائمش تب و سرفه است باعث مرگ میشود دقیقاً همین بیماری که ما با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم مگر می شود که هر چند سال این اتفاق تکرار شودباید ادامه کتاب را می‌خواندم تا متوجه داستان شوم چند روز گذشت و بیماری خودش را نشان داد و روز به روز به شمار مبتلایان اضافه می شد هیچ دارویی تواناییمقابله با بیماری را نداشت مخالفان کشف حجاب شایعه کرده بودند که رضاشاه این مریضی را به وجود آورده تا با شیوع آن حواسشان از این قانون پرت شود ولی بیماری به قدری هولناک و با سرعت بالا در حال پیشروی بود که رضا شاه دستور داده بود تمام قوای پزشکی و نظامی برای مقابله و پیدا کردن راه حل این بحران دست به کار شود دیگر کسی به قانون کشف حجاب کاری نداشت به مردم دستور داده بودند که از خانه هایشان بیرون نیایند تا عامل انتقال مریضی و راه درمانش مشخص شود عده ای که همیشه ساز مخالف با دولت می زدند دستور آن را نقض می‌کردند و مثل قبل به رفت و آمد خود ادامه می‌دادند دو ماه از شیوع بیماری گذشته بود که بهداری اعلام کرد این مریضی از راه تنفس منتقل می‌شود و مردم موظفند که جلوی بینی و دهان خود پارچه ببندند تا جلوی ورود بیماری به بدن را بگیرند ولی هنوز درمانی برایش پیدا نمی‌کردند مردم که از آمار زیاد کشته‌ها و وحشت کرده بودند مجبور به رعایت بودند در کل شهر یک نفر هم بدون پارچه ای که صورت را بپوشاند نبود اخباری که می‌رسید وضعیت دیگر شهرها را هم همینطور نشان می‌داد)) نمی توانستم باور کنم که چیزهایی که خواندم در کتابی است که داستانش برای هشتاد و چند سال پیش است دوست داشتم روزنامه روی جلد کتاب را پاره کننم و سال چاپ کتاب را ببینم ولی افسوس که حوصله قهر کردن برادرم را نداشتم وقت زیادی تا آمدنش نداشتم و باید زودتر قسمت‌های بیشتری از کتاب را می‌خواندم(( با هر کسی که صحبت می‌کردم نظری راجع به منشاء مریضی می‌داد یکی می گفت که کار خود رضاشاه هست یکی دیگر می گفت که کار کشورهای شرقی است که جلوی پیشرفت ایران را بگیرند دیگری می گفت که حتماً کار انگلیس است که کشورهای منطقه را اجازه هم بیندازد از فضایی که به وجود می‌آید به نفع خود استفاده کند و کشورها را غارت کند تقریباً به ازای هر فرد یک نظریه پیدایش ویروس وجود داشت اما واقعا هیچ کس نمی توانست ویروس از کجا آمده تنها خبری که دربار شاه به طور رسمی اعلام کرده بود این بود که از کشورهای همسایه شرقی کشور وارد کشور شده و کاملا جدید و ناشناس است)) فصل اول تمام شد من با هر خطی که می‌خواندم کنجکاو تر میشدم با تیتر فصل دوم مو به تنم سیخ شد حدس میزنم داستان زندگی خودمان را می‌خواهم بخوانم قرنطینه از شدت گرسنگی ضعف کرده بودم باید چیزی میخوردم به طبقه پایین رفتم مادرم مثل هر روز که منتظر می ماند تا آخرین نفر که معمولاًمن بودم صبحانه اش را بخورد بعد سفره را جمع کند منتظر بود صبحانه ام را در بشقابی گذاشتم و یک لیوان چای هم برای خودم ریختم و به تراس خانه مادربزرگ برگشتم در یک دست کتاب را گرفتم و با یک دست هم به سختی لقمه درست می‌کردم هم کنجکاو بودم هم اینکه هر لحظه ممکن بود ارش به خانه برگردد این چند روز ساعت کاری مشخصی نداشت دوباره شروع به خواندن کردم چند ماهی از شروع بیماری گذشته بود مرگ و میر روز به روز بیشتر می شد و هیچ درمانی هم برای بیماری پیدا نشده بود بین مردم حرف افتاده بود که رضاخان قصد برقراری حکومت نظامی را دارد تا از رفت و آمد مردم جلوگیری کند شاید بتوانند بیماری را کنترل کنند چند روز بعد مامور ها در کوچه و خیابان های شهر راه افتادند فرمان همایون رضاشاه را می‌خواندند متن فرمان به این صورت بود ملت بزرگ ایران بنابر فرمان همایون اعلیحضرت از مورخه بیست و هشتم بهمن سال یکهزار و سیصد و چهارده خورشیدی تا فرمان بعدی که توسط اعلاحضرت صادر شود رفت و آمد در تمام خیابان‌های شهر ممنوع است تنها کارمندان نظمیه و بهداری حق رفت و آمد دارند تمام دکان ها بسته و ادارات تعطیل می شوند ملت بزرگ ایران این ممنوعیت ها برای کمک به جلوگیری از پیشرفت بیماری و ریشه‌کن شدن زودتر آن وضع شده است برای رفاه حال شما و جلوگیری از رفت و آمد تمام مایحتاج منزل شما هر روز توسط دولت همایونی جلوی در خانه شما آماده است و تحویل حضورتان می گردد مردم که با شنیدن فرمان ترس قطع شدن درآمدشان به خاطر تعطیلی اعلام شده به ترس از بیماری شان اضافه شده بود حالا درمانده تر از قبل بودند ۲ روز اول مردم مقاومت می‌کردند و به خیابانها و مغازه هایشان می آمدند با زور و چماق و نیروهای شهربانی به خانه بر می گشتند ولی از روز سوم که خیالشان راحت شد که همان‌طور که شاه گفته بود مایحتاج آنها را به در خانه‌ها می‌آوردند حتی بیشتر از آنچه که در یک روز نیازشان می‌شد دیگر در خانه ماندن چند ماهی در خانه‌ها ماندیم و تنها ارتباط ما با همسایه های اطراف آن هم از بالکن و پنجره‌های خانه‌ها بود هیچ کس حق بیرون رفتن نداشت نمونه‌های شهربانی و تمام مدت شبانه روز آماده و هوشیار بودند تا کسی قانون رادور نزند طی این چند ماه بیماری کمتر شده بود اما هنوز دارویی برای آن پیدا نشده بود که کتاب را بستم دیگر نمی توانستم باور کنم که اینها را در کتاب می خوانم مگر میشود کتابی زندگی ما را پیش بینی کند یا دقیقاً همین اتفاقات چند سال پیش افتاده باشد و کسی از آن چیزی نگوید این سوال‌ها را مدام در ذهن خودم تکرار می کردم تصمیم گرفتم دوباره به خواندن ادامه دهم که جوابم را پیدا کنم کتاب را باز کردم هنوز شروع نکرده بودم که صدای پدرام شنیدم سلام پسرم خسته نباشی خوبی باباجان ضربان قلبم شدید شد دست و پایم به لرزش افتاد آرش آمده بود و من متوجه صدای در حیاط نشده بودم چند ثانیه بیشتر زمان نداشتم سراسیمه به اتاق مادربزرگ رفتم و کتاب را سرجایش گذاشتم صدای مادربزرگ شنیدم که به آرش سلام میکند نفس راحتی کشیدم و با صدای بلند گفتم مامان بزرگ پیدا نکردم اون ساکی که گفتی رو مطمئنی اونجاست مادربزرگم که میدانست برای طبیعی کردن اوضاع اینها را گفتم  گفت دستت درد نکنه ننه جان بیا کمد دیواری هم یه نگاه بنداز از اتاق بیرون آمدم آرش هم چند لحظه بعد با کتاب از اتاق خارج شد هنوز لباسهایش را عوض نکرده بود که مشغول خواندن کتاب شد معلوم بود که او هم مثل من کنجکاو است به طبقه پایین رفتم مادرم سفره ناهار را آماده کرده بود گفت که مادربزرگ و آرش هم صدا کنم تا غذا سرد نشده است آرش دست و صورتش را شست و پشت مادربزرگ آرام آرام از پله ها پایین آمد غذا را که خوردیم آرش به طبقه بالا برگشت من هم به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم میخواستم بخوابم تا زودتر روز تمام شود و دوباره بتوانم به ادامه کتاب بپردازم اما مطالب کتاب ذهنم را درگیر کرده بود و نمی‌توانستم بخوابم نیم ساعتی نگذشته بود که در اتاق به صدا در آمد در باز شد آرش بود فقط آرش در میزد و پشت بندش در را باز می‌کرد بدون مقدمه گفت از این شمعدونی هات یکیشو میدی من ببرم  فردا اداره خیلی وقت می شد شنیدن حرفی به جز سلام از آرش برایم آرزو شده بود گفتم حتماً هر کدوم رو که دوست داری ببر گفت نه خودت انتخاب کن بذار تو حیاط که صبح یادم باشه ببرم برای رئیسم می خوام مرسی این را گفت و به بیرون از اتاق رفت و در را پشت سرش بست بلند شدم به خانه مادربزرگ رفتم قشنگترین گلدان شمعدانی را انتخاب کردم شاید اگر نمی‌گفت برای رئیسش میخواهد گلدان دیگری را انتخاب می‌کردم اما دوست داشتم جلوی رئیسش به قول معروف روسفید باشد فردا صبح مامور دولت باید مایحتاج را می‌آورد مادرم گفته بود که زودتر بیدار شوم تا آنها را تحویل بگیرم نمی دانست اگر نمی گفت هم من از ذوق ادامه ی کتاب کله صبح بیدار میشوم مثل روز قبل زودتر از آرش بیدار بودم اما تا رفتنش تکان نخوردم چند دقیقه بعد از رفتنش وسایل را که آوردند تحویلشان گرفتم مثل همیشه در لگن قرمز رنگ بزرگی که در حیاط برای این کار گذاشته بودیم با آب و مایع ضدعفونی کننده یک به یک آنها را شستم نان ها را هم که بسته بندی کردم و در فریزر گذاشتم تمام این کارها را سریع تر از همیشه انجام دادم و به خانه مادربزرگ رفتم کتاب و برداشتم و شروع کردم به خواندن تعطیلی ها دیگر به مردم فشار آورده بود دولت تنها از نظر اقتصادی و خورد و خوراک مردم را تامین می‌کرد اما از نظر روانی همه بیمار شده بودند چهره‌هاهمه افسرده بودند حق هم داشتند چندین ماه در خانه ماندن و به در و دیوار نگاه کردن افسردگی هم می آوردچند ماه بود کار همه شده بود خوردن و خوابیدن بچه ها هم که از بزرگترهاوضعشان بدتر بود هیچ همبازی نداشتند کودکان که در اوج کودکیشان خانه نشین بودند دولت هم که هر چند روز یکبار اعلام می‌کرد به لطف همراهی مردم آمار مریضی پایین تر آمده است یک ماه دیگر هم با همین موضوع سپری کردیم تا اینکه یک روز مامور های شهربانی در کوچه و خیابان اعلام کردند که فردا فرمان همایونی که به تازگی صادر شده است را قرائت می کنند عجیب بود که وعده فردا می دادند همیشه فرمان رضاخان همان لحظه قرائت می شد مردم به کنار پنجره ها و به بالکن ها آمده بودند وخوشحال بودند که شاه می‌خواهد پایان تعطیلی و ممنوعیت رفت و آمد را اعلام کند همسایه روبرویی ما فریادزنان با خنده به همسرش می گفت که لباس هایش را بشوید که فردا می خواهد به دکان برود و به قول خودش کرکره را بالا بدهد زمان اعلام فرمان همایونی رسید مامورها در کوچه ها و خیابانهای شهر شروع به خواندن کردند ملت بزرگ ایران ضمن تشکر از صبر شما و همراهی شما اعلام می دارم که آمار شیوع بیماری در کشور عزیزمان به  کمترین حد خود رسیده و ما امیدواریم که با ادامه تعطیلی ها ... سر صدای مردم که به نشانه اعتراض فریاد می کشیدند مانع از شنیدن ادامه فرمان شد مردمی که امیدوار به تمام شدن تعطیلی بودند حالا با شنیدن ادامه دار بودن آن کاسه صبرشان لبریز شد مامور ها با صدای سوت شان مردم را به سکوت دعوت می‌کردند اما صدای همهمه از همه جا می آمد حدوداً یک ساعتی گذشت تا صداها کم شد و مامورها ادامه دادند ما امیدواریم با ادامه تعطیلی ها این بیماری زودتر ریشه کن شود و خبرهایی هم از کشف یک نوع دارو برای مقابله با آن در فرنگ به ما رسیده است که در صورت صحت به سرعت دارو وارد کشور شده و ممنوعیت ها برداشته می شود مردم با شنیدن خبر کشف دارو باز خوشحال شدند اما من بعید می دانستم حداقل تا چهار و یا پنج ماه دیگر دارویی وارد کشور شود مردم به سختی یک ماه دیگر را هم در خانه سپری کردند اما نه خبری از دارو بود و نه دیگر آمار بیماری چند روز یکبار اعلام می شد تعداد زیادی از مردم تصمیم گرفته بودند به خیابان ها و محل کارشان برگردند حق هم داشتند دولت که فکری برای برداشتن ممنوعیت نمی کرد پنج شنبه بعد از ظهر بود که همسایه ها یکدیگر را باخبر کردند که شنبه خانه را ترک کنند و همه به خیابان بیایند جمعه صبح ماموران دوباره به خیابان آمدند و شروع به خواندن پیامی مهم به گفته خودشان کردندملت عزیز ایران داروهایی که در فرنگ تولید شده برای جلوگیری از ابتلا به بیماری است و هم اکنون محموله های خریداری شده توسط دولت همایونی برای استفاده ی شما مردم بزرگ وارد کشور شده و از فردا به صورت همگانی تزریق آن شروع می شودممنوعیت ها همچنان پابرجاست تا کار تزریق تمام شود.مردم که خوشحال شده بودند که ممنوعیت ها و بیماری و شرشان باهم کنده می شود تصمیم گرفتند چند روز دیگر هم در خانه هایشان سپری کنند.))حواسم کامل به در حیاط بود تا مثل دیروز نشود ،ساعت نزدیک های ظهر بود.از یک طرف دوست داشتم زودتر کتاب را تمام کنم از طرفی هم دوست داشتم از صحت نوشته های نویسنده مطمئن شوم.صدای در حیاط آمد،امروز زودتر از همیشه به خانه برگشت،کتاب را به جای خودش برگرداندم.به فکر این بودم که چگونه می توانم از اتفاقات آن سال باخبر باشم.اگر این ها واقعی است و اتفاق افتاده چرا هیچ کس،هیچ چیزنمی گوید؟یادم اافتاد که مادربزرگ و پدربزرگم که در شیراز،زادگاه مادرم زندگی می کنند چند باری از قانون کشف حجاب در زمان رضاشاه گفته اند ولی از بیماری هیچ چیز نگفته بودند.باید تماس می گرفتم و می پرسیدم.امکان داشت پدربزرگ به مادرم بگوید و آرش هم از موضوع باخبر شود و متوجه شود کتابش را برداشته ام.به اتاق مادربزرگ رفتم بعد از احوال پرسی گفتم: ننه جون!زمان رضا شاه و قانون کشف حجابش و یادته؟مادربزرگ که هر وقت از زمان قدیم صحبت می شد بحث را عوض می کرد گفت:یادم که هست ننه،ولی سنم درست قد نمیده همه چیزش و بهت بگم،چی میخوای بدونی؟از او پرسیدم که در آن زمان بیماری که شبیه به چیزی که ما گرفتارش شدیم وجود داشت؟راجع به قرنطینه ی سراسری هم پرسیدم که در جواب گفت:ننه جان!این چیزی که اومده هیچوقت نبوده!این وضع این اوضاع من که تو عمرم اولین باره دارم می بینم.با حرف های مادربزرگ به صحت داستان کتاب شک کردم،حدس زدم که به تازگی چاپ شده باشد باید سال چاپ کتاب را می دیدم و این شدنی نبود مگر با پاره کردن روزنامه ی روی جلد که با چسب مایع چسبیده شده بود،برای همین اگر چسب را جدا می کردم و دوباره می چسباندم اثرش باقی می ماند.داشتم دیوانه می شدم تصمیم گرفتم به آرش بگویم کتاب را خوانده ام .بعد از شام بلا فاصله پشت سرش به طبقه ی بالا رفتم؛کتاب را برداشت و کنار در بالکن نشست و شروع کرد.کنارش نشستم و خواستم که بعد از شنیدن حرف هایم ناراحت نشود.آرش!من بدون اجازه ت یه کاری کردم،می خوام...وسط حرف من پرید و گفت :می دونم کتاب رو خوندی اگر برای این که بدون اجازه برداشتی ناراحتی،اشکالی نداره.من که هر رفتاری را پیشبینی کرده بودم بجز این رفتار،گفتم:مرسی ولی یه چیزیش برام سواله،من پرسیدم میگن اون سال ها بیماری اصلا نبوده که قرنطینه کنن شهرها رو!!!آرش گفت که برای او هم سوال شده و تصمیم گرفتیم سال چاپ را نگاه کنیم.به آرامی روزنامه ی روی جلد را کندیم و بعد از دیدن سال چاپ برای لحظاتی متعجب به یکدیگر نگریستیم.زمستان یکهزار و سیصد و پنجاه و چهار!چطور امکان داشت که بیماری در آن زمان شیوع پیدا کند و هیچ کس راجع به آن نداند،یا حتی اینکه نویسنده چطور می توانست بیماری زمان ما را در آن سال ها پیش بینی کند؟باید به پدربزرگ زنگ میزدم او قطعا همه چیز را در مورد بیماری می داند.خاطرات زیادی از زمان کشف حجاب تعریف می کند.حالا دیگر با خیال راحت تلفن را برداشتم و شماره اش را گرفتم!بعد از احوال پرسی سوالاتم را پرسیدم.در جواب فقط چند جمله ی کوتاه شنیدم.بابا جان خل شدی ؟مگه میشه همچین چیزی ؟من مو به موی اون سال ها رو یادمه بابا!هیچ همچین چیزایی که میگی نبود،زیاد خونه موندی عقلت و از دست دادی.حالا که دیگر آرش می دانست کتابش را می خوانم لازم نبود که تا رفتنش صبر کنم.برای خواب که به طبقه ی پایین می رفت کتاب را از او گرفتم و شروع به ادامه ی خواندن کردم.فصل سوم.واکسن!با دیدن تیتر فصل سوم بی اختیار یاد اخبار تلویزیون و شبکه های اجتماعی افتادم که مسئولین وعده ی آغاز واکسیناسیون را می دادند ولی در واقعیت حتی یک نفر هم واکسینه نشده بود.مشتاق بودم تا نحوه ی واکسیناسیون در زمان رضا شاه را بدانم،انگار باور کرده بودم که داستان کتاب واقعی است!((کار تزریق واکسن از جوانان بالای بیست سال و زیر چهل سال شروع شد چرا که رضا خان جوانان را سرمایه مملکت می دانستواکسن طوری بود که باید دوبار به هر فرد تزریق می شد فاصله هر بار تزریق بیشتر از یک ماه و کمتر از سه ماه بود بعد از تقریبا یک ماه از فرآیند تزریق واکسیناسیون به طور کامل متوقف شد دولت دلیل آن را عدم تأمین دارو توسط اروپا بود بعد از دوهفته مجدداً کار تزریق شروع شد و به افراد بالای چهل سال هم تزریق صورت می گرفت با بیشتر شدن تزریق داروها آمار مبتلایان و در گرو آن آمار کشته‌شدگان کاهش پیدا کرد تزریق واکسن کاملا اجباری بود و هرکس که از دستور سرپیچی می کرد مجازاتش شلاق و زندان بود اما من اعتقاد و اعتمادی به این دولت نداشتم هر کاری که توانستم انجام دادم که تزریق نکنم نشد در آخر به فردی که برای تزریق واکسن به من آمد مقداری پول دادم تا نام من را بدون این که واکسن بزنم در لیست ثبت کند یک سال از شروع واکسیناسیون گذشت تمام مردم پیر و جوان زن و مرد واکسن را دریافت کرده بودند نمی دانم چند نفر مثل من از دریافت آن امتناع کرده‌اند ولی تعداد مان نباید از تعداد انگشتان دست بیشتر باشد قرنطینه تا آخرین روز انجام واکسیناسیون اجرا شد بعد از چند سال قرنطینه پایان یافت و مردم به زندگی عادی خودشان بازگشتند از بیماری هم دیگر نشانه ای نبودنه تنها کسی مبتلا نمی شد کسی حتی یادش هم نمی‌آمد که چه بیماری وجود داشت و چرا در خانه هایشان حبس بودند من به طور کامل تمام قضایا را در خاطر داشتم و با هر دوستی همصحبت شدم کمک می کردم تا او هم یادش بیاید ولی به هیچ وجه فایده‌ای نداشت و بعد ها از دوستم که در اداره کل بهداری مشغول به کار بود و اخیراً پست مهمی هم گرفته بود شنیدم که واکسن ها طوری طراحی شده اند که بعد از تزریق نوبت دوم آن باعث فراموشی درد و رنج های گذشته در فرد شوندو من مطمئنم که تنها هدف این کار این بوده است که هیچ کس چه در حال که در آینده متوجه ظلمی که در این دوره به بشریت شد نگردد کتاب تمام شد اما ابهامات ذهنم بیشتر هم شده بود از آرش نظرش را در مورد کتاب خواستم چند ساعت زودتر از من تمام کرده بود و قطعاً چند ساعت بیشتر راجع به آن فکر کرده بود تنها با یک جمله گفت که داستانی است که زاده تخیل نویسنده بوده و خیلی اتفاقی در این سالها به واقعیت تبدیل شده است اما به نظر من تمام این اتفاقات در آن سال‌ها افتاده است و الان ما تکرار تاریخ را زندگی میکنیم کنجکاو بودم که در مورد نویسنده اطلاعاتی به دست بیاورم روزنامه روی جلد را دوباره کنار زدم نام نویسنده را در اینترنت جستجو کردم هیچ نویسنده‌ای به این نام وجود نداشت برایم عجیب تر شد که هیچ نام و نشانی از فردی که همچین کتاب عجیبی نوشته است در هیچ جا نیست نام کتاب را جستجو کردم باز هم چیزی دستگیرم نشد جستجو هایم را با فیلتر هایی که در کلاس های دانشگاه برای جستجو در اینترنت فرا گرفته بودم دقیق تر کردم بعد از ساعت ها به صفحه ای رسیدم که فردی هم نام نویسنده کتاب بود ولی به عنوان مهندس نفت از او یاد شده بود ناامید از پیدا کردن اطلاعاتی از او ناگهان سال فوت مهندس نفت معرفی شده نظرم را جلب کرد زمستان یکهزار و سیصد و پنجاه و چهار درست همان فصل و همان سال انتشار کتاب در همین لحظه صدای تلویزیون را که تازه روشن شده بود شنیدم گوینده خبر با خوشحالی خبری را اعلام کرد با توجه به اتمام واکسیناسیون کادر درمان از فردا واکسیناسیون عمومی با واکسن هایی که از چند کشور اروپایی و چین وارد شده است شروع می شود بنا بر اعلام وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی در فاز اول واکسیناسیون افراد بالای ۲۰ سال و کمتر از ۴۰ سال واکسینه می شوند.پایان21/3/1400برای شنیدن نسخه صوتی این داستان اپیزود دوم پادکست رادیو مَتَل رو بشنوید.</description>
                <category>محمود اسپندار</category>
                <author>محمود اسپندار</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 23:46:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>