<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahmoud1468</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahmoud1468</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 06:07:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>mahmoud1468</title>
            <link>https://virgool.io/@mahmoud1468</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من، سلامتی، و مهندسی نرم‌افزار</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud1468/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-duxdwqvxk0sa</link>
                <description>پس از مدتی کار با لپتاپ ۱۳ اینچی مک، نه خیلی زیاد، شاید چند هفته کار روی یک پروژه نرم‌افزاری، گردن درد‌هایم شروع می‌شوند. می‌دانم که مشکل از پایین بودن زاویه دید و خم شدن گردن است. همواره در زمان کار با گوشی حواسم هست که گوشی را بالا بیاورم و تا حد امکان گردنم را خم نکنم. یکبار پزشک گفته بود که اگر سر در حالت عمود باشد، وزن سر روی شانه‌ها و دیگر عضلات پخش می‌شود. اما با اندکی خم شدن، تمام وزن آن می‌افتد روی عضلات گردن. و متاسفانه عضلات گردن آنقدر قوی نیستند که بتوانند وزن سر را تحمل کنند. خیلی زود به آن‌ها فشار می‌آید و دردشان شروع می‌شود. مثل دیگر دردها!و این تازه ابتدای ماجراستسر کار مانتیور خوبی نداشتم. بسیار تارتر از صفحه نمایش مک بود. روشنایی‌ خوبی نداشت و دوست نداشتم از آن استفاده کنم. اما چاره‌ای نبود، گردنم درد می‌گرفت. یک پورت mini display port به vga خریدم و از آن طریق لپتاپ را به آن وصل می‌کردم. از لحاظ گردن‌درد خوب شدم. اما مشکل از گردن به چشمانم انتقال یافت! به دلیل تار بودن، وضوح پایین و روشنایی کم مانتیور، احساس می‌کردم به چشمانم فشار می‌آید و خسته می‌شوند. و به ناچار خودم باید می‌رفتم سراغ خرید یک مانیتور خوب. اما قیمت‌ها به شکلی فضایی بالا رفته بود و همین‌طور هم بالا می‌رفت.تعویض مانیتور و سوختن چشم‌هاپس از بررسی‌های زیاد، بهترین مانیتوری را که با توجه به بودجه‌ام می‌توانستم، خریدم؛ مانیتور دست دوم DELL U2412m. وضوح و شفافیت خوبی داشت. از طرفی پایه‌ی آن امکان تنظیم ارتفاع داشت و خب، این برای گردنم خیلی خوب بود. در هر ارتفاعی که می‌خواستم تنظیمش می‌کردم.اما پس از یکی دو روز متوجه شدم چشمانم کمی می‌سوزد و نمی‌توانم به صورت عادی باز نگهشان دارم. مدام پلک می‌زنم و آب می‌آمد. تنها راه درمانش استراحت بود. شب‌ها بدون کار با گوشی و یا نگاه به تلویزیون، می‌رفتم در اتاق تاریک و چشمانم را می‌بستم و استراحت می‌کردم.چندین بار با تنظیمات مانیتور ور رتفم تا شاید درست شود. روشنایی‌ و تضاد (contrast) را کم و زیاد کردم. چیزی که به آن می‌گویند «دما» (Temprature) را نیز تغییر دادم. حالت گرم، سرد، عادی، و غیره. حتی زدم تا به صورت خودکار تنظیم شود (Auto mode). پس‌زمینه intellij IDEA را نیز «دراکولا» کردم (همان dark mode یا حالت تاریک). اندازه فونت‌ها را تغییر دادم. خلاصه هر کاری که می‌توانستم کردم. اما با همه اینها احساس می‌کردم چشمانم هنوز پس از چند ساعت کار خسته می‌شوند و می‌سوزند.نمی‌دانم آیا موارد فوق تاثیری داشتند یا نه. اما دو کار کردم که پس از آن‌ها به نظر مشکل حل شد (و واقعاً خدا رو شکر از این بابت):اول اینکه از تنظیمات داخلی مک، بخش displays، در نوار color، دکمه calibrate را زدم تا رنگ‌های مانتیور را تنظیم یا به اصطلاح کالیبره کند. زمانی که این کار را کردم، رنگ‌های مانیتور کمی تغییر کردند و به نظرم طبیعی‌تر شدند.دومین کار این بود که جایم را در شرکت تغییر دادم و به پنجره و نور طبیعی نزدیک‌تر شدم. در حالت قبلی، در فضایی کمی تاریک‌تر نشسته بودم، البته نه خیلی تاریک، اما نوری که پس از جابجایی داشتم بیشتر شد.پس از این ماجراها، پس‌زمینه intellij را به حالت سفید و عادی برگرداندم. از شرایط موجود راضی هستم. خدا رو شکر.ارتفاع صندلی و زانو دردبعید می‌دانم فکر کنید مشکلات سلامتی مهندسان نرم‌افزار و برنامه‌سازان (و البته شاید دیگر اقشار پشت میز و کامپیوتر نشین) همینجا تمام شود. همزمان با گردن‌درد و پس از آن چشم‌درد، با مشکل درد زانو هم روبرو شدم.متاسفانه صندلی شرکت آنقدرها برایم راحت نبود. ارتفاع آن نیز به نسبت قد من (۱۸۴ سانتی‌متر) چندان بالا نمی‌آمد. زمانی که ارتفاع صندلی به نسبت قد فرد کم است، مشکلی پیش می‌آید. با اینکه فرد پاهایش را روی زمین جا می‌دهد، به زانو فشار می‌آید. اگر بخواهم علمی‌تر توضیح دهم، پای هر انسان‌ طول ثابتی ندارد! در واقع هم کمی (شاید در حد میلی‌متر) کش می‌آید و هم کمی جمع می‌شود. احتمالاً به دلیل وجود غضروف‌ها لابه‌لای مفصل‌هاست. اما چنانچه شنیده‌ایم، هرچه سن بالاتر می‌رود، این غضروف‌ها کمتر می‌شوند. و بدیهی است هرچه غضروف‌ها کمتر شوند، کش آمدن و جمع‌شدن پاها سخت‌تر می‌شود.و به نظر می‌آید به این دلیل که من در ۳۰-سالگی هستم، غضروف‌هایم کمی کم شده‌اند. به همین خاطر ارتفاع پایین صندلی و در نتیجه جمع شدن پاها بویژه برای طولانی مدت و سر کار، باعث درد زانوها می‌شود. البته شاید چند سال پیش می‌توانستم به راحتی روی هر صندلی با ارتفاع‌های گوناگون بشینم. اما الان به راحتی زانو‌هایم درد می‌گیرند.در این شرایط، یکی از راه‌هایی که داشتم، دراز کردن پاهایم به سمت جلو بود. اما آن نیز مشکل داشت. نمی‌دانم چرا، اما در آن حالت نیز زانوهایم درد می‌گرفت (الان حس و حال ندارم فکر کنم چرا. ولی باید یک توجیه علمی داشته باشد).زیرپایی و کاهش درد زانوقدیم‌ترها شنیده بودم که زیرپایی خیلی خوب است. با خود گفتم امتحانش کنم. یک بار به صورت اتفاقی زیرپایی یکی از بچه‌های شرکت را که نبود برداشتم. فوق‌العاده بود. اصلاً زانوهایم درد نمی‌گرفت. اصلا. زانوهایم احساس راحتی داشتند. آن زیرپایی انگار بهترین حالت را برای پاهای من در حالت نشسته روی صندلی شرکت ایجاد می‌کرد.اما زیرپایی داریم تا زیرپاییپس از چند بار آزمودن زیرپایی دوستم، از مسئولین شرکت خواستم تا یک زیرپایی برایم تهیه کنند. به نظر هزینه‌ی زیادی نداشت. فکر می‌کردم از همان مدل می‌خرند. حتی آنقدر شاد بودم که به منشی شرکت گفتم یکی هم برای خانه با هزینه‌ی خودم بخرد.زیرپایی را خریدند، اما ... زیرپایی قبلی چوبی بود و خاص طراحی شده بود. اما زیرپایی که برایم خریدند از این پلاستیکی‌-فلزی‌های کارخانه‌ای بود. صفحه‌ی زیرپایی روی دو محور قوس‌دار فلزی قرار می‌گرفت و متاسفانه به دلیل پایین بودن کیفیت آن، با فشار و حرکت پا صفحه‌ی زیرپایی مدام جلو عقب می‌شد و سر می‌خورد. پای آدم رویش ثابت نمی‌ماند و مدام استرس وارد می‌کرد.به یک روز که چه عرض کنم، به چند ساعت نکشیده، زیرپایی را گذاشتم کنار. غیر قابل تحمل بود. درد زانویم را بیشتر می‌کرد. حاضر شدم زانویم را خم کنم و به حالت نشسته روی صندلی بشینم. اما با آن زیرپایی، هرگز!البته مشکل دیگر زیرپایی این بود که ارتفاع آن کمی بالاتر از زیرپایی دوستم بود و با توجه به ارتفاع کم صندلی‌ام، دوباره به پاهایم فشار می‌آمد، با اینکه پاهایم را رو به جلو دراز می‌کردم.یکی از مسئولین شرکت یک زیرپایی چوبی (کمی متفاوت با زیرپایی دوستم) داشت. پیشنهاد داد آن را تست کنم. آن را هم تست کردم. اما ارتفاع آن زیرپایی نیز کمی بالا بود. و باز دچار زانو درد می‌شدم.پس از آزمودن این چند زیرپایی متوجه شدم، هم ارتفاع زیرپایی مهم است، و هم شیبی که دارد. شیب اگر زیاد تند باشد، مچ پا اذیت می‌شود، و اگر هم خیلی کم باشد، باز خیلی خوب نیست. باید ملایم باشد و البته شاید شیب ایده‌آل برای هر فرد کمی متفاوت باشد.آقا زیرپایی چند؟به این فکر افتادم که ابعاد زیرپایی دوستم را اندازه بگیرم و به یک نجاری بدهم برایم بسازند. بالاخره سلامتی مهم است و ارزشش را دارد! و فکر نمی‌کردم خیلی هم گران شود. اندازه‌ها را گرفتم و دادم به نجاری نزدیک خانه. گفت حساب می‌کند و زنگ می‌زند. زنگ زد. و بالاخره گفت می‌شود ۲۸۰ هزار تومان! بله؟! ۲۸۰ هزار تومن یک زیرپایی؟! دهانم باز ماند! ضمن تشکر و قدردانی فراوان، قطع کردم و به خودم گفتم «یعنی چهار تکه چوب ساده را بریدن و به هم چسباندن می‌شود ۲۸۰ هزار تومن؟! نخواستیم». زیرپایی که شرکت خریده بود ۳۰ هزار تومن بود و من گفتم حداکثر با ۷۰ ۸۰ هزار تومن تمام می‌شود. زهی خیال باطل!راستش در شرایط بد اقتصادی، ارزان‌ترین چیز فکر کردن است! تمرکز و کمی فکر کردم. مساله سختی به نظر نمی‌رسید. گفتم اگر یک تکه چوب مربعی شکل ساده پیدا کنم و چیزی پشت آن بگذارم که بالا بیاید (مثل یک سطح شیب‌دار)، قضیه به راحتی حل می‌شود. خیلی ارزان و ساده. نه؟ در خانه چوب نداشتیم. اما یک مقوای مربعی شکل نسبتاً محکم پیدا کردم. در شرکت چیزی کوچک (یک پایه کابینت خراب) پیدا کردم که از پشت بگذارم زیرش تا ارتفاع بگیرد و مانند یک سطح شیب‌دار شود.از نظر ابعادی واقعاً خوب بود. باورنکردنی است. اما مدت‌ها با همان مقوای ساده سر کردم و زانوهایم آنچنان درد نگرفتند. و واقعاً حیف که از این اثر هنری عکسی ندارم. حیف! البته مقوا کم کم تو رفت و کمرش شکسته شد. یک تکه چوب (در اصل MDF) در انباری خانه پیدا کردم. ابعادش خیلی خوب نبود. اما باز بد نبود. و مدت‌هاست که با همان سر کردم و فعلا هم می‌کنم. هرچند، اندکی فشار و درد را همچنان احساس می‌کنم. بالاخره این متن باید به نحوی ادامه پیدا می‌کرد و حیف بود همینجا تمام شود. نه؟!تو را ای کهن صندلی، دوست دارمدر شرکت از یک برند مشخص، چندین مدل صندلی بود که البته همه شبیه هم بودند و با هم مو نمی‌زدند. اما ارتفاع برخی از آن‌ها کمی بالاتر می‌آمد. برخی کمی پهن‌تر بودند. شاید مثل دوقلو‌های افسانه‌ای که ما بعدا فهمیدیم داستانشان چه بوده.وقتی مشکل صندلی را با مسئولین شرکت در میان گذاشتم، گفتند این صندلی‌های شرکت کمی با هم فرق دارند. و به پیشنهاد ایشان صندلی‌های گوناگون شرکت را نیز امتحان کردم. اما متاسفانه همانی که الان مدت‌هاست رویش می‌نشینم و ارتفاعش هم زیاد بالا نمی‌آید، به نظرم بهترین صندلی با توجه به فیزیک بدنی من بوده است (البته به شرطی که زیرپایی گران‌بهایم زیر پایم باشد!)البته خودم یک روز وقت گذاشتم و برای دیدن چند مدل صندلی به حسن‌آباد رفتم. بهترین صندلی که پیدا کردم مدل l72 لیو بود. هم راحت بود و هم پشت گردنی داشت. این مدل و چند مدل دیگر صندلی (از نیلپر) را به مسئولین شرکت پیشنهاد دادم که برایم تهیه کنند. اما خب، متاسفانه قیمتشان بالا بود، و البته همخوان با صندلی‌های شرکت نداشت. و احتمالاً شرکت اگر این را برای من می‌خرید، دیگران می‌گفتند «چرا برای ما نمی‌خری؟»و براستی چه کسی می‌گوید تحریم خوب است؟ تحریم یعنی همین. وقتی اوضاع اقتصادی بد است، خریدن یک صندلی خوب با کیفیت هم غیرممکن می‌شود. و صندلی خوب نداشتن ممکن است به قیمت سلامتی تمام شود. به همین سادگی.و البته شرکت به دلیل گسترش افقی، مجبور شد یکسری صندلی جدید بخرد. اما به نظرم آن‌ها نیز کیفیت مناسب را نداشتند. چرایش را نمی‌دانم. به نظرم راست می‌گویند، جنس ارزان گران است.فعلاً مدت‌هاست که با همان صندلی کم‌ارتفاع نازنین می‌سازم. خیلی بد نیست. ولی خب ...همه چیز که امکانات نیست!می‌دانستم و می‌دانم که تنها راه حل مشکلات فوق خرید تجهیزات خوب و یا حتی درست نشستن نیست. تجهیزات خوب لازم است. درست نشستن لازم است. اما کافی نیست.راه جانبی که گاهی به آن بها داده‌ام، ورزش و نرمش کردن بوده است. زیرا معتقدم اگر بدن قوی باشد، تا حدی جلوی این مشکلات می‌ایستد. راستش مدتی که در اروپا بودم، متوجه شدم چقدر مردمان آن سرزمین به ورزش اهمیت می‌دهند و چقدر بدن‌هایشان نسبت به بدن‌های ما آماده‌تر و قوی‌تر است. و یکی از مشکلات من (و شاید دیگرانی همچون من) که باعث بروز چنین مشکلات سلامتی می‌شود، نداشتن عضلات و بدن قوی و سالم است. بدن قوی تا حدی در برابر این مشکلات مقاومت می‌کند و راحت دردش نمی‌گیرد.به همین خاطر، تلاش می‌کنم تا هر ۴۵ دقیقه یا ۱ ساعت بلند شوم، و کمی نرمش کنم. نرمش‌های گوناگون برای بخش‌های گوناگون بدن. نرمش‌های مخصوص کمر، مخصوص گردن، مخصوص زانو، حتی نگاه کردن به جایی غیر از مانیتور؛ نگاه به خیابان‌ها، آدم‌ها، ماشین‌ها، دور دست‌های بسیار دود گرفته! و یادش بخیر، زمانی از پنجره‌ی کلاس پیش‌دانشگاهی، هر روز دماوند را می‌دیدم.و برای اینکه در میانه‌ی متن کمی هوایمان تازه شود، یک عکس زیبا با رعایت حق نشر (برداشت عکس از اسنپ‌تریپ):دماوند - منبع: اسنپ‌تریپخودم هم گاهی کوه می‌روم. بالا رفتن از کوه باعث تقویت قلب و البته عضلات پا می‌شود. قلب اگر بهتر کار کند، بدن سر حال‌تر و شاداب‌تر است. بگذریم از اینکه قرار گرفتن در محیط بکر طبیعی، فضای ذهنی-روانی آدم را تغییر می‌دهد. واقعاً عکس بالا به شما روحیه نداد؟از یک مربی تربیت‌بدنی نیز یک برنامه ورزشی گرفتم تا حداقل چند روز در هفته عصرها در خانه ورزش کنم و کمی عضلاتم قوی‌تر شوند. هرچند تنبل شدم و گذاشتمش کنار.و متاسفم برای خودم اگر گاهی ورزش نمی‌کنم و به این موارد بها نمی‌دهم. زندگی کار نیست جوان. زندگی کار نیست (خطاب به خودم!)و باز هم زیرپایی داریم تا زیرپاییاز آنجایی که گاهی در خانه کار می‌کردم، باید تمام معضلات و بویژه معضل صندلی و زیرپایی را در خانه هم حل می‌کردم. مادرم که از قضیه زیرپایی مطلع بود، یک بار بدون اطلاع من برایم زیرپایی خرید. دستش درد نکند. اما زیرپایی بسیار شبیه زیرپایی بدی بود که شرکت خریده بود. تلاش کردم محترمانه به مادرم بگویم: «این چه زیرپایی است که خریدی؟ ای کاش بهم می‌گفتی حداقل راهنمایی‌ت می‌کردم»اما مادرم با هزار امید و آرزو و البته عشق مادرانه برایم خریده بود، و کلی هم گشته بود و بهترین را خریده بود. لبخندی از روی محبت زدم و گفتم دستت درد نکند. بازش کردم و آماده‌اش کردم که ببینم چگونه است. جالب بود. این زیرپایی با اینکه خیلی شبیه زیرپایی شرکت بود، اما مشکل جابجا شدن و سر خوردن صفحه را نداشت. صفحه خوب روی محورها سفت می‌شد و خیلی تکان نمی‌خورد. فهمیدم که جنسش با آن متفاوت است و احتمالا این اصل‌تر است. با اینکه ظاهرش همان زیرپایی آشغال بود، اما با کیفیت و خوب بود (آشغال فحش نیست! من حواسم هست ادب را رعایت کنم. اما باید حقیقت را گفت.)اما خب. در خانه مشکل صندلی هم داشتم. صندلی خانه، یک صندلی خیلی قدیمی بود. چوبی. این صندلی از دروان کودکی در خانه‌مان بوده است، و شاید قبل‌تر از به دنیا آمدن من! جفت هم هستند. صندلی دوست داشتنی است. بسیار ساده. البته ابر کفی‌اش را چند بار عوض کرده‌ایم. واقعاً صندلی خوبی است. اما مشکل این صندلی کوتاه بودن آن نسبت به قد من است. به دلیل همان توضیحات فرا-علمی، زانوهایم تحت فشار قرار می‌گیرند و در نتیجه درد و درد و درد.به همین دلیل، از زیرپایی که به خاطرش دست مادرم را می‌بوسم، نمی‌توانستم استفاده کنم و مجبور شدم از همان ابتکارات شرکت استفاده کنم. صفحه‌ی اصلی زیرپایی را می‌گیرم، زیرش یک تکه چوب کوچک می‌گذارم تا کمی ارتفاعش بیاید بالا، مثل سطح شیب‌دار. و با اینکه می‌توانم از این اثر هنری عکس بگیرم. نمی‌گیرم. همینطوری. دوست ندارم. خواننده باید از قوه‌ی تخیل خودش استفاده کند :)با این همه، خلاقیت کافی نبود و همچنان شرایط خوب نبود. شاید چون ارتفاع صندلی واقعا پایین بود. اما از آن‌جایی که در خانه کم کار می‌کردم، خیلی دنبال تغییر صندلی نبودم. گران هم بود خب. ولی از جایی به بعد تصمیم گرفتم بیشتر در خانه کار کنم و کمتر به شرکت بروم، بویژه به دلیل آلودگی هوای زمستان. در این شرایط، کاری نمی‌توانستم بکنم جز خرید یک صندلی خوب با قابلیت تنظیم ارتفاع!این صندلی آن صندلی نیست!ریسک کردم و تقریبا یکی از گران‌ترین صندلی‌های بازار، یعنی همان I72 شرکت لیو را خریدم. سلامتی ارزشش را دارد! نزدیک ۲ میلیون خرج روی دستم گذاشت. اما هیچ اشکالی نداشت. مشابه این صندلی (یعنی با همین طراحی و ظاهر) را در ممالک خارجه برای مدت زیاد استفاده کرده بودم و هیچ مشکلی با آن نداشتم. صندلی بسیار راحتی به نظر می‌آمد و با کیفیت.البته ارتفاع صندلی با اینکه قابل تنظیم بود، کمی پایین به نظر می‌آمد. متوجه شدم جکش ۱۰ سانتی‌متری است و اگر با  با جک ۱۲ سانتی‌متری تغییر دهم درست می‌شود. و گفتم جهنم ضرر! مقداری دیگر خرج می‌کنم و جک صندلی را هم عوض می‌کنم. و از آنجایی که تعویض‌کننده‌ی محترم جک، می‌خواست جک اصلی را بز بخرد، من نفروختم و نگه داشتم. البته به بز بر نخورد. بز حیوان زیبا و نجیبی است. ما انسان‌ها هستیم که نجابت نداریم. بله!با خوشحالی و البته سختی، صندلی را آوردم خانه. و با خوشحالی شروع کردم به استفاده از آن. و چقدر این صندلی خوب است! خیلی هم خوشگل است. اما با اجازه‌ی شما کم کم متوجه چیزی ‌شدم. کمرم کمی درد می‌گیرد. عجب! یعنی داریم؟بله. متاسفانه داریم. و به همین راحتی من می‌بازم. و وقتی جیبت خالی شده مگر می‌توانی کاری کنی جز فکر کردن؟ حتی اگر خسته باشی، حتی اگر آب یخ را ریخته باشند روی سرت. نه، خسته نشو. یک لیوان آب سرد بنوش. کمی استراحت کن. کمی دراز بکش. کمی نفس عمیق. اصلا برو بیرون. برو سینما. یک فیلم خوب ببین. اجاره‌نشین‌های مهرجویی را ببین و فقط بخند. یک آهنگ شاد گوش کن. قلاش محسن چاووشی را گوش کن. کمی به مادرت یا آن کس که دوستش داری محبت کن. حال دوستانت را بپرس. یک عکس از دماوند ببین. ببین که خلقت خدا چقدر زیباست. زیبایی این دنیا را ببین. ابرها و آسمان آبی زیبا را ببین. و اگر شهر را دود گرفته، چشمانت را ببند و شعر سهراب را با دکلمه‌ی خسرو شکیبایی بشنو. و بشنو که چقدر زیبا می‌گوید: «و نپرسیم کجایمم، بو کنیم اطلسی تند بیمارستان را» و «گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است، و فزون‌تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس». حالت که خوب شد، برگرد و با شادابی و خنده، دوباره فکر کن.و البته اینجاست که متوجه می‌شوم، آن صندلی که در فرنگ داشتم، با اینکه ظاهرا مشابه همین صندلی بود، اما همان نیست. خیلی بهتر از آن است. خیلی بهتر. و اینجاست که فرق طراحی و طراحی مشخص می‌شود. بله. به قول استادم، «وِل دیزاین» دو معنی دارد:، دیزاین خوب، و دیزاین وِل، یعنی طراحی شل، و بیخود، و الکی، و مفتکی، و بی حساب و کتاب، و سرهم‌بندی شده، و کشکی، و هزاران چیز دیگر. و چه انتظاری داریم از نظام آموزشی که در آن هم استاد کُپ می‌زند، هم دانشجو؟ از این نظام آموزشی، حتی یک صندلی هم در نمی‌آید. نخیر، در نمی‌آید.مشکل کجاست؟کمی فکر کردم تا بفهمم مشکل از کجاست. به جای مهندسان شرکت لیو هم فکر کردم. و متوجه شدم مشکل از دو چیز است:ابر (فوم) کفی صندلی کمی سفت است و آن طور که باید نرم نیست و راحت تو نمی‌رود. و موضوع باعث فشار به عضلات کمر و ستون فقرات می‌شود.فرم بدن من لاغر و استخوانی است. و در واقع عضلات زیادی ندارد!برای حل این مشکل، یک ایده این بود که چیزی روی فوم بیندازم تا نرم‌تر شود. مثل یک پتو یا بالش. یا حتی یک کاپشن قدیمی، هر چیزی که نرم‌ترش کند. اما متاسفانه هیچ کدام این ایده‌ها جواب نداد. یک ایده هم تعویض فوم بود، اما سراغش نرفتم چون به نظر سخت بود.برگشتم به سراغ صندلی چوبی. چاره‌ای نبود. کمر درد بدتر از زانو درد بود. زانو درد با بلند شدن مداوم و کمی نرمش، راحت‌تر حل می‌شود.ولی باز بیشتر فکر کردم، این بار به جای مهندسان و فوق متخصصان دیگر شرکت‌های ایرانی، چون زانو درد هم اذیتم می‌کرد. یک نکته‌ی جالب و مثبت در مورد صندلی لیو این بود که به دلیل ارتفاع مناسب، اصلا دچار زانو درد نمی‌شدم. اصلا. به خودم گفتم شاید بتوان به نحوی ارتفاع همین صندلی چوبی را بالا آورد. یک چیزی زیرش پایه‌هایش می‌گذارم. مثلاً یک سری تکه چوب. دو صندلی را کنار هم قرار دادم و اختلاف ارتفاع آن‌ها را اندازه گرفتم. شاید نزدیک ۵ الی ۱۰ سانتی‌متر. یکسری تکه از صفحات MDF که باقی‌مانده‌ی کابینت آشپزخانه بودند و مدت‌ها در انباری افتاده بودند را جمع کردم و تلاش کردم به شکل وصل پینه‌ای بگذارم زیر پایه‌های صندلی. و با افتخار، معرفی می‌کنم، صندلی چوبی مدل الف.۴۸-و.پ:صندلی چوبی مدل الف.۴۸-و.پ (ارتفاعش ۴۲ میلی‌متر نسبت به قبل زیاد شده، با وصله و پینه!)نخندید! خدا رو شکر خیلی بهتر از قبل شد.دست درد و مچ دردمی‌دانم تحمل این همه درد را ندارید. احتمالا در دل می‌گویید بس است دیگر. خسته شدیم. اینقدر فکر نکن. و تمام کن این متن طولانی را. چقدر بیکاری؟! برو کمی کار کن که پول داشته باشی و مدام نگویی در اوضاع بد اقتصادی بهترین چیز فکر کردن است.و هرچند هنوز یک پرده مهم را نگفته‌ام ولی به احترام شما عزیزان، متن را فعلا همینجا تمام می‌کنم. با الگو برداری از روش پایان باز در داستان‌گویی و فیلم‌سازی.</description>
                <category>mahmoud1468</category>
                <author>mahmoud1468</author>
                <pubDate>Tue, 29 Mar 2022 19:52:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوربین</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud1468/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-zqprt1dcog9h</link>
                <description>همه‌ی ما دیده می‌شویم. حتی آن دخترک زرنگ در فیلم دایره‌ی زنگی، آنگاه که در انتهای فیلم با خیالی راحت سرش را به شیشه‌ی اتوبوس تکیه زده، گویی آرامش در وجودش نقش بسته، و گمان می‌کند همه را قال گذاشته و تمام. اما نه. دوربین‌هایی که مدام و پس از هر چند صحنه یک بار در پایان فیلم به تصویر کشیده می‌شوند، بی آنکه دیالوگی بگویند، گویی کارگردان می‌خواهد با آن‌ها حرفش را بزند، دوربین‌هایی که همگی از بالا هستند، در آسمان، و ما را از بالا نظاره می‌کنند، که انگار همیشه کسی ما را از بالا نگاه می‌کند، تک تک اَعمال ما را. و هیچکس در این فیلم نمی‌تواند خودش یا اَعمالش را مخفی کند، هیچکس، نه شاگردان مدرسه، نه معاون مدرسه، نه شوهر معاون، نه پسر فیلم‌ساز، نه مهران مدیری، نه محمدرضا شریفی‌نیا، و نه حتی طلا و جواهرهای درون کمد. همه به نحوی بالاخره دیده می‌شوند. نه فقط بدی‌هایشان. که خوبی‌ها نیز دیده می‌شوند. آن دخترک با آن همه قساوت دید که صابر ابر در عشقش پاک بود و دستش را همچون خیلی‌های دیگر لمس نکرد. و ما هم دیدیم البته. و البته نمی‌دانم ارتباط این دیده شدن با نام فیلم، یعنی دایره‌ی زنگی چیست. دایره‌ای که قرار است به ما چیزهایی را نشان دهد، چیزهایی که به ظاهر خوب نیستند و ما نباید آن‌ها را ببینیم.</description>
                <category>mahmoud1468</category>
                <author>mahmoud1468</author>
                <pubDate>Tue, 29 Mar 2022 19:51:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دندان درد و معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud1468/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-br0jcwww76vi</link>
                <description>فهمیدن زندگی چندان ساده نیست. گاهی باید یک هفته از دندان درد نخوابی، و در حالی که به استیصال کامل رسیده‌ای، بروی نزد یک دندانپزشک، و در صورتی که او از قبل با دیدن عکس دندان‌هایت تصمیمش را گرفته بوده که دندانت را عصب‌کشی کند، با صبر و حوصله و بدون هیچ عجله‌ای دوباره همه چیز را بررسی می‌کند، دندان‌هایت را خوب بازبینی می‌کند، و پس از بررسی‌های دقیق‌تر به این نتیجه می‌رسد که صرفاً یکی از دندان‌هایت بلند پر شده است و باید کمی روی آن را بتراشد، بی هیچ بی‌حسّی. و وقتی تو پس از یک هفته بی‌خوابی، می‌توانی یک شب خوابیدن بدون دندان درد را دوباره تجربه کنی، از زیبایی تخصص، تعهّد، دقت، دانش و توانایی یک دندانپزشک شگفت‌زده می‌شوی.</description>
                <category>mahmoud1468</category>
                <author>mahmoud1468</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 21:23:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud1468/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-xdmxpcvki8cb</link>
                <description>لحظاتی در زندگی‌ات هست که هیچگاه فراموششان نمی‌کنی. و هر از چند گاهی که در فضایی مشابه آن‌ها قرار می‌گیری، دوباره به یادشان می‌افتی، بارها و بارها. وقتی در عصر یک روز پاییزی، آن زمان که حوالی ساعت ۵ عصر نمازت قضا می‌شد، در ترم یک برق، در آزمایشگاه درس مبانی مهندسی برق با مدارهایی که استاد هنوز درس نداده بود کلنجار می‌رفتی، و نمی‌دانستی چگونه باید آزمایش را انجام دهی، گزارشش را چه باید کنی، و حتی تردید داشتی آیا انتخاب رشته‌ی برق برای تو انتخابی درست بود یا نه، در دلت به استاد به خاطر بیخیالی‌هایش فحش می‌دادی، هم‌کلاسی‌هایت را می‌دیدی که معلوم نبود چگونه پیچانده‌اند، چگونه سرTA را قرار است با عددسازی کلاه بگذارند، دلهره‌ی داشتی نمره‌ات را از دست بدهی، نمی‌خواستی مثل آنها با دغل‌کاری گزارش بنویسی، می‌خواستی تمام تلاشت را بکنی تا آزمایش را درست انجام دهی، تا آخرین لحظه‌ی ممکن، اما وقت هم نداشتی، نمازت داشت قضا می‌شد، آفتاب در حال رفتن بود، هوا گرفته، و نمی‌دانستی آیا می‌توانی برای این بار از خدا تخفیف بگیری یا نه. همه و همه در کمتر از یکی دو ساعت، و تمام اینها آنقدر با ذهنت بازی کرد تا هر گاه در یک عصر پاییزی قرار گرفتی، زمانی که آفتاب دیگر رفته و هوا کمی گرفته، به خاطر مساله‌ای دلهره داری، یاد آن عصر پاییزی بیفتی. اما دیگر نه آن نمره برایت مهم است، نه آن استاد، نه آن همکلاسی‌ها. فقط به یادشان می‌آوری و از خودت می‌پرسی، آیا خدا مرا بخشیده است؟ و شاید آن دلهره‌ی ناخواسته هم، به خاطر همین باشد که پاسخ این سوال را نمی‌دانی. شاید هم به خاطر فضای دلگیر یک عصر پاییزی است ... نمی‌دانی.</description>
                <category>mahmoud1468</category>
                <author>mahmoud1468</author>
                <pubDate>Wed, 25 Nov 2020 17:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشنو ای دل ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud1468/%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-ed35nlgpadki</link>
                <description>گاهی همینکه آن را در کامپیوتر یا جایی تایپ می‌کنی تا برای بقیه بفرستی، خالی می‌شوی. و انگار دیگر شوقی نداری کسی جز خودت آن را بخواند و بشوند. و آن را در حد یک پیشنویس برای خودت نگه می‌داری. آری. درد دل گاهی اینگونه است. گاهی فقط کافیست خودت بشنوی. و همینکه خودت شنیدی کافیست. اما بنویسش، بنویسش تا خوب بشنوی.</description>
                <category>mahmoud1468</category>
                <author>mahmoud1468</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 14:24:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud1468/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-pujzco6dg53s</link>
                <description>اصغر فرهادی، از همان روزگار جوانی اصغر فرهادی بود، شاید حتی از قبل‌ترش، بی آنکه نامش را بدانیم، و بی‌آنکه بدانیم روزی قرار است اسکار بگیرد. همان زمان که کودکی‌مان را با سریال‌های پرمعنایش پر کرد. و هنوز هم که پس از مدت‌ها در ماشین نشسته‌ایم و رادیو آوا آهنگ پایانی سریالش را می‌گذارد، و چه پرمعناست این آهنگ، ما را می‌برد به همان لحظات قشنگ و پر احساس، و هوس خریدن آهنگش را از بیپ‌تیونز می‌کنیم، و وای … چه ارزان است این کالاهای باارزش، در لحظاتی که هر لحظه دلار سرسام‌آور بالا می‌رود، و ما در حسرت ناتوانی خرید کالاهای گران و بی‌ارزش، … عجب دنیایی است …</description>
                <category>mahmoud1468</category>
                <author>mahmoud1468</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 09:13:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به همین سادگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud1468/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-heyxj7dhkk3w</link>
                <description>می‌نویسم. چون دوست دارم بنویسم. چون شاید احساس می‌کنم چیزی در درونم می‌جوشد، و اگر ننویسم جوش می‌زنم. چون شاید گمان می‌کنم فایده دارد. حتی اگر یک نفر بخواند، و آن یک نفر خودم باشم. پس می‌نویسم، از سفری کوتاه به کوهرنگ، نه لزوماً از خودش، اما ... پس به نام خدا.برای اینکه یادمان نرود ...پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۸، ساعت ۶ صبح یک اتوبوس شامل چند خانواده از همکاران پدرم از ترمینال بیهقی به سمت کوهرنگ و چهارمحال و بختیاری حرکت می‌کنیم. در قم صبحانه، در باغ کاکتوس محلات توقف، در گلپایگان نهار (کباب)، و در نهایت دم غروب به کمپ سیاه‌چادرها در نزدیک چل‌گرد و آبشار شیخ‌علیخان می‌رسیم. روز بعد را در کمپ می‌مانیم و به نقاط دیدنی اطراف سر می‌زنیم. روز سوم نیز از کمپ به سمت تهران باز می‌گردیم و در راه نیز از چند جای دیگر بازدید می‌کنیم. همین. اما ...کمپ سیاه‌چادر‌ها چقدر خوب است!دو جای سفر واقعاً خوب بود. یکی کمپ سیاه‌چادر‌هاست. فوق‌العاده بود. فضای بکر طبییعی، دشت سرسبز، رودخانه، یک رشته کوه در برابرت، .... ترجیح می‌دهم به جای حرف زدن فقط یکی دو عکس پانوراما از آن بگذارم. با سپاس از تکنولوژی! فقط به قول آقای شعاعی حیف، واقعاً حیف، حیف که ستاره‌های آسمان شبش را به سرمایش فروختیم و نشد که به اندازه از آن لذت ببریم.و مثلاً این کرّه اسب را نگاه کنید چگونه پس از شیر خوردن، مست و مدهوش روی زمین ولو شده است. واقعاً قشنگ نیست؟و یا مثلاً دلچسب نیست پاهایمان را اینگونه در آب سرد رودخانه بخیسانیم، و در حالی که دیگر حس از پاها رفته و لمس شده‌اند، زیر آفتاب گرم، دم رودخانه دراز بکشیم؟!و فقط حیف که مرغ و خروس نداشت!و واقعاً نمی‌دانم چرا در آن طبیعت بکر به جای تخم مرغ محلی، صبحانه تخم مرغ ماشینی خوردیم؟ واقعاً نمی‌دانم. و مثلاً آیا از آن همه گوسفند و گاو، یک لیوان شیر داغ محلی در نمی‌آمد برای صبحانه؟!  حالا ما نمی‌گوییم هر روز تخم‌مرغ، شیر، و عسل، همه را با هم می‌خوردیم، اما می‌شد یک روز شیر خورد، یک روز هم تخم‌مرغ محلی. هر کدام فقط یک روز. همین.و البته باز هم می‌گویم، کمپ خیلی خوب بود، بویژه فضای بی‌نهایت آرامش‌بخشش. و البته همین که آشغال‌ها را خوب جمع می‌کردند و هر روز صبح پلاستیک در سطل‌ها می‌گذاشتند، و همین که سرویس بهداشتی‌اش بیشتر از میانگین تمیز بود، و همینکه چای زغالی می‌خوردیم، و همینکه صبحانه کره محلی داشت، ...  واقعاً خوب بود.و البته قطعاً جای بهتر شدن دارد. مثلا به راحتی می‌توانند یک تابلو بزنند که دستشویی مردانه این یکی است و زنانه آن یکی. باور کنید هر دفعه شک داشتم کدامیکی را بروم که یکدفعه یک خانم آنجا نباشد. مُردم از استرس!و مثلا شاید بتوان از ایده سلول‌های خورشیدی برای تامین برق و گرمای یک حمام خوب استفاده کرد، از آن همه آفتاب داغ. من که نرفتم، اما گویا حمام خوبی نداشت. و شاید ایده‌های دیگر. امیدوارم یک نفر این پیشنهاد‌ها را به آقای غیبی بدهد.و هرچند می‌توان حرف‌های بیش‌تری از کمپ زد، اما خب، حرف‌های بسیار مهم‌تری هست که باید بزنم، بویژه از جای خوب دوم سفر.ما ایرانی‌ها چقدر به هم احترام می‌گذاریم؟هیچی!  هیچی! حداقل اگر بخواهم برخی لحظات سفر را دوباره مرور کنم، با قاطعیت می‌گویم صفر مطلق، حتی بدون یک ممیز و ده تا صفر و آخرش یک! یعنی من نمی‌توانم تصور کنم یک عده چگونه به خودشان اجازه می‌دهند بدون کسب اجازه از دیگران، در یک فضای مشاع و بسته مانند اتوبوس، با بلندگو آهنگ دلخواهشان را پخش کنند، هر چه باشد آن آهنگ، چه مداحی چه رقاصی، و حتی بدون توجه به اینکه آیا بقیه در حال استراحت هستند یا نه! چه رسد به اینکه آهنگ سخیفی باشد مانند ساسی مانکن، آن هم در یک فضای خانوادگی. واقعاً نمی‌فهمم. واقعاً نمی‌فهمم. اینقدر که این آهنگ سخیف است!و البته مشت نمونه خروار است. این تنها یک نمونه از احترام بی‌حد و اندازه‌ایست که ما ایرانیان به یکدیگر در جامعه می‌گذاریم. کافی است فرهنگ رانندگی‌مان را مرور کنیم. و ما پس از این همه سال هنوز نمی‌دانیم نوربالا چشم طرف مقابل را کور می‌کند. و یا نمی‌دانیم حق تقدم در خط عابر پیاده با عابر است، و خودرو با هر سرعتی، تاکید می‌کنم، با هر سرعتی که در حال حرکت باشد، باید به طور کامل برای عابر پیاده بایستد، یعنی کامل کامل، یعنی سرعتش تا عبور کامل عابر پیاده و رسیدن به پیاده‌رو، باید کاملاً صفر شود!و البته نه به این معنا که من پیغمبر هستم! من هم قطعاً گاهی به اندازه «هیچ» به دیگران احترام می‌گذارم. خدا می‌داند، شاید هم همیشه. ولی با نهایت احترامی که برای تمام همسفرانم قائلم، هیچ دفاعی از این کارشان ندارم. یعنی اگر خودم را بکُشم و جایشان بگذارم تا از ایشان دفاع کنم، هیچ دفاعی ندارم، حتی با این فرض که اتوبوس مسافرتی و تور بوده است. الّا یک دفاع.یک تئوری روانکاویطبق یک تئوری روانکاوی، آدمی‌زاد فقط از عدد یک خوشش می‌آید، و از عدد دو به شدت متنفر است. به بیانی ساده، شما نمی‌توانید جلوی کودکی که از فرط گرسنگی در حال مردن است، یک دیس چلوکباب بخورید. چون شما و او دو نفر هستید، یکی کاملاً گرسنه و دیگری کاملاً سیر. و دو راه حل وجود دارد: یا شما باید غذایتان را با او نصف کنید و در واقع با او یکی شوید (۱=۲÷۲)، و یا باید آنقدر از او فاصله بگیرید که دیگر او را نبینید (۱=۱-۲)، و در هر دو راهکار عدد ۲ تبدیل به ۱ می‌شود، اگر نه آن غذا زهر مارتان می‌شود. و این دقیقاً همان وحدت وجود و شرک است!اما چرا این را گفتم؟ما کمی از هم دور بودیمبه نظرم ما همسفرمان کمی از هم دور بودیم. این را می‌توان از نحوه معرفی شب اول دریافت. وقتی هر کس تنها در یک یا چند کلمه خودش را معرفی کرد و آقای شادبختی باید به زور از زیر زبان افراد حرف می‌کشید. و متاسفانه افراد آنقدر که باید و شاید یخ‌هایشان آب نشده بود.و در چنین شرایطی، یا باید تلاش می‌کردیم به هم نزدیک‌تر شویم، یا بهتر بود با حرکاتی، نه لزوماً خودآگاه و عامدانه، و تاکید می‌کنم شاید کاملاً ناخودآگاه، از یکدیگر دور شویم. مثلاً یک عده آهنگ دلخواهشان را بلند بلند می‌گذاشتند، و عده دیگر مانند من فقط سکوت می‌کردند و از آن گروه تا جای ممکن فاصله می‌گرفتند و فقط در دلشان می‌گفتند «این‌ها دیگر چه موجوداتی هستند!».و فقط این نیست. مثلاً چرا همیشه آقای آقایی باید بلند شود و به بقیه آب تعارف کند؟ چرا یک بار هم نشد که من بلند شوم و آب را از او بگیرم؟ چرا تمام زحمت‌ها باید فقط گردن چند نفر باشد؟ این بی‌تفاوتی من و شاید برخی دیگر نیز جای دفاع ندارد. این نیز شاید نوعی احترام به اندازه «هیچ» باشد.و به قول محمد جلال‌الدین بلخی، که بیشتر ما ایرانیان به او می‌گوییم «مولانا»، یعنی «آقای ما»، یا «سرور ما»، که البته احتمالاً هیچگاه «مولانا» عبارت «آقای ما» را در ذهن من متبادر نمی‌کند، و البته هر دویشان زیبا و به یک معنا درخور محمد‌ هستند: ای بسا هندو و ترک همزبان   /    ای بسا دو ترک چون بیگانگانپس زبان محرمی خود دیگرست  /   همدلی از همزبانی بهتر استو خدا پدر کاشف میکروفون را بیامرزدو خدا پدر آقای کنعانی را بیامرزد که با کشف یک ابزار ساده کمی دل‌های ما را به یکدیگر نزدیک کرد. بدون شک برای من ساعات پایانی سفر، آنجا که افراد شروع کردند به صحبت با یکدیگر، یکی از جاهای بسیار بسیار خوب سفر بود. آنجا که افراد کمی به یکدیگر نزدیک شدند، با صادقانه صحبت کردن، با کمی درد دل کردن، با انتقاد کردن، با پیشنهاد دادن، و از همه مهم‌تر، با دیده شدن. وقتی همدیگر را خوب نمی‌بینیم، چگونه تلاش کنیم برای یکی‌تر شدن؟و چقدر منتظر حرف‌زدن‌های آقای شادبختی بودم، آن مسابقه‌هایش، آن شعرهایی که هیچ کس نمی‌دانست از کیست و هر کس یک چیزی را می‌پراند ...و چرا از هم دور بودیم؟روشن است! چون بستری برای همدل شدن نبود، یا اگر بود کم بود. و چون کارها به اندازه کافی پخش نشد.مثلاً شاید بد نبود چند نفر مسئول برنامه‌های فرهنگی داخل می‌شدند، از جمله اینکه درون اتوبوس یک سری آهنگ یا فیلم خوب پخش شود، و یا اینکه همان ابتدای سفر میکروفون کشف می‌شد و افراد در همان صبح و پس از صبحانه تا رسیدن به باغ کاکتوس در محلات همدیگر را می‌شناختند و ...و من و امثال من باید بدانیم که قرار نیست مصرف‌کننده‌ و تماشاچی محض باشیم. من اگر خودم بخواهم به سفر روم، باید برای جایش، برای غذایش، برای جاهایی که باید بروم، برنامه‌ریزی کنم. و درست نیست صرفاً بیایم داخل تور و بدون اینکه کاری کنم، به عنوان یک تماشاچی لذت ببرم! و در نهایت هم لذت نمی‌برم. به خاطر عدد زشت ۲.و تا یادم نرفته، نام چند کاکتوس زیر را که در باغ کاکتوس محلات یاد گرفتم در نظر داشته باشید:صندلی مادرزنکاکتوسی به نام صندلی مادرزنزبان عروس:کاکتوسی به نام زبان عروسزبان مادرشوهر:کاکتوسی به نام زبان مادرشوهرو چه کنیم که از هم دور نباشیم؟نمی‌دانم! مثل کاکتوس‌های بالا نباشیم! جدا افتاده از دیگران .... بدون اینکه کسی جرأت کند به ما نزدیک شود. حرف بزنیم، خودمان را خوب معرفی کنیم، مثل آقای کنعانی از کتاب‌هایی که خوانده‌ایم حرف بزنیم، از علائقمان بگوییم، از احساساتمان، و البته همدیگر را مسخره نکنیم، و به همدیگر کمک کنیم، نشینیم و نظاره‌گر زحمت کشیدن چند نفر باشیم، کارها را تا جایی که می‌شود پخش کنیم، و داد بزنیم «کسی داوطلب نیست این کار را کند».و حواسمان باشد طبق تئوری‌های روانکاوی، افراد تیپ‌های شخصیتی متفاوتی دارند. و نباید انتظار داشت همه یکجور رفتار کنند. مثلاً من خجالتی هستم و درون‌گرا و همینجوری سمت کسی نمی‌روم. اما اگر کسی یک جمله بگوید و کمک خواهد، واقعاً با جان و دل حاضرم کمک کنم.و دیگر چه بگویم؟حرف زیادی ندارم. جز اینکه با تمام حرف‌هایی که در بالا زدم، بی‌نهایت از آقای شادبختی و همکارانشان سپاسگزارم که پس از نزدیک به ۱۵ سال خاطره سفرهای خوبشان را برایم تکرار کردند. در تلاش و زحمت فوق‌العاده و خالصانه ایشان و البته همکارانشان شک ندارم.و امیدوارم بتوانم روزی به جبران تمام زحمات ایشان، در یکی از سفرهایشان کاری درخور کنم و باری از دوششان بردارم. حتی اگر آن کار تهیه یک سری آهنگ مناسب با نظرسنجی از تمام افراد حاضر در برنامه باشد تا در نتیجه آن هم به یکدیگر نزدیک‌تر شویم و هم بیشتر به یکدیگر احترام بگذاریم.و ای کاش در این برنامه‌ها که به نظرم بستری است برای فرهنگ‌سازی، بیشتر روی مسائلی همچون احترام به حقوق همدیگر تاکید شود. هرچند، در همین حد فعلی نیز این برنامه‌ها فرهنگ‌سازی خوبی دارند. هرچند واقعاً انتظار ساسی مانکن را نداشتم! ولی اتفاقاً شاید این برنامه‌ها بستر خوبی باشد برای صحبت سر همین گونه اختلاف‌ها که در جامعه نیز کم از آن نیست. و تلاش کنیم این مسائل را بین هم حل کنیم. بدون تعارف و ...و چقدر خوشحال شدم وقتی پیام آقای شادبختی را دیدم که «لیوان و سفره یکبار مصرف نیاورید». گمان کردم قرار نیست زیاد ظروف یکبار مصرف مصرف کنیم. اما خدا رو شکر کم لیوان پلاستیکی و سفره یکبار مصرف نکردیم! واقعاً حیف. ای کاش در همان ابتدای سفر فیلم «طعم شیرین خیال» کمال تبریزی را همه با هم می‌دیدیم!و چرا به همین سادگی؟ چون در روز آخر در اتوبوس این فیلم را گذاشتند؟ نه لزوماً. شاید چون سادگی را دوست دارم، شاید چون کوشیدم ساده حرفم را بنویسم، شاید چون سفر ساده‌ای بود. و چرا یک عکس دیگر از سادگی آن کمپ زیبا‌ نگذارم؟ واقعاً ساده نیست؟و البته تشکر از مدیران و کارکنان کاروانسرای بسیار بسیار تمیز و زیبایی که نامش را یادم نیست و فقط یادم هست بین کاشان و اصفهان و نزدیک کاشان بود. متاسفانه عکس زیبایی از آن ندارم!و دیگر هیچ. دیگر هیچ جز آنچه همیشه هست و باید باشد، سپاس و ستایش بی‌پایان از آن خداوندگار فراوان مهربان، فراوان مهربان، هم به خاطر این سفر خوب، و هم هزاران چیز دیگر.</description>
                <category>mahmoud1468</category>
                <author>mahmoud1468</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 20:47:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>