<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های itsmahmoud</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahmoud777</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:25:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/434337/avatar/7OCrsc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>itsmahmoud</title>
            <link>https://virgool.io/@mahmoud777</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوشابه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%87-nimjzff0u6tp</link>
                <description>هوا کاملا تاریک شده بود و سوز سرما همه جا را صاحب شده بود و چراغ ماشین ها و تابلوهای چشمک زن مغازه ها همه جا را نورانی کرده بود.خیابانها حسابی شلوغ بود و هر از چندگاهی صدای بوق ماشینی می آمد.دو مرد با لباس کارهای کهنه ای که پر از لکه های رنگ بود با گامهای بلند مشغول حرکت از بین جمعیت بودند.مرد اولی رو به دومی کرد و گفت &quot;بنظرت وایسیم یک کیک و نوشابه بزنیم،توی این سرمای تگری خیلی حال میده&quot;مرد دومی شانه هایش را بالا انداخت و گفت&quot;نوچ الان فقط چایی میچسپه،اونم پاهاتو دراز کرده باشی و فقط کنترل تلویزیون زیر دستت باشه و هی کانال عوض کنی&quot;مرد اولی گفت &quot; اما من هم ضعفم زده هم دلم کشیده،وایسا باهم بزنیم ،اصلا مهمون من،خوبه؟&quot;مرد دومی چشمانش را بست و پک عمیقی به سیگار زد و ته سیگار را روی زمین انداخت و با پایش خاموش کرد و گفت &quot;اتوبوس خط واحد داره میاد دیگه حال ندارم ده دقیقه وایسم تا بعدیش بیاد،میخوام زودتر برسم خونه&quot;بعد از کمی مکث و تعلل هر کدام بسمت کار خودشان رفتند،مرد دومی وقتی دید اتوبوس در ایستگاه هست،میخواست سریع از خیابان فرعی رد بشود  و به ایستگاه برسد که دیگر نفهمید چه اتفاقی افتاد،فقط فهمید آسمان و خیابان دور سرش میچرخند و تمام بدنش درد میکند و یک دفعه دید دارد به آسمان نگاه میکند.انگار وقتی از خیابان میخواست رد بشود یک ماشین به او زده بود و ماشین زیرپای راننده خاموش شده بود و هرچقدر میخواست استارت بزند ماشین روشن نمیشد،بالاخره مردم جمع شدند و به آمبولانس زنگ زدند.بعد از نیم ساعتی به بیمارستان رسیدند و یکساعتی هم آنجا معطل شدند تا بالاخره مشخصی شد شانه و مچ پایش شکسته است و قرار بر این شد که بعد از دوازده شب چیزی نخورد تا فردا صبح به اتاق عمل برود.همینطور که داشت سقف بیمارستان را نگاه میکرد به ساعت نگاه کرد،هنوز ساعت ده نشده بود و با خودش میگفت &quot; ایکاش مانده بودم و  آن نوشابه را خورده بودم&quot;</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2024 18:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قولنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%82%D9%88%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-kfr4mx2lblmw</link>
                <description>داخل مغازه کوچکی روی صندلیهای رنگ و رو رفته ای نشسته بود و تابلوی مغازه که با رفت و آمدی هر ماشین  یا موتوری تکانی میخورد هرلحظه ممکن بود سقوط کند و گاوصندوق بزرگی در گوشه مغازه بود که درش نیمه باز بود و دفتر قولنامه ای روی میز بود که تمام میز را پر کرده بود.بنگاهی با چشمانی خیره و لبخندی که تمام لثه هایش پیدا بود به او خیره شده بود و میگفت چرا امضا نمیکنی،توکل کن،خدا کریمه.اما هرچقدر تلاش میکرد نوشته های قولنامه را بخواند نمیتوانست،همه چیز تیره و تار بود،ذره بینی از جیبش بیرون آورد و یک چشمش را بست و با ذره بین نگاه دیگری به قولنامه انداخت ولی بازهم فایده ای نداشت.بنگاهی دوباره لبخندی زد و این دفعه حتی دندانهای پایینیش هم پیدا شد و گفت&quot;خیالت جمع،همه چیزش درسته.اگه نمیتونی امضا بزنی استامپ هست.همه امضاها اوکی هست،دیگه برای صاحبخونه شدن نباید اینقدر معطل کنی،ایشالا چند روز دیگه توی محضر خورده بنامت.خودکار را از روی میز برداشت تا امضا کند اما هرچه خودکار به صفحه قولنامه نزدیکتر میشد،صدای خنده و قهقهه بیشتر میشد،مکثی کرد و دوباره ذره بین را از جیبش بیرون آورد و دید صدای خنده ها بزرگتر و ترسناکتر میشود،سرش را بلند کرد دید بنگاهی با ذره بینی بزرگتر دارد ادای او را در می آورد و هرکسی که در مغازه هست او را با انگشتش نشان میدهد و ادای او را در می آورد و قهقهه میزنند.نفسش بندآمده بود،عرق پیشانیش را پاک کرد و دوباره خودکار را تکانی داد تا امضا کند ولی صدای خنده ها آزارش میداد میخواست بلند شود و برود که چند مرد با اشاره بنگاهی دستهایش را گرفتند و انگشتش را به زور در استامپ زدند و میخواستند پای قولنامه بزنند.هرچه زور میزد نمیتوانست جلویشان را بگیرد فقط یک ذره دیگر کافی بود تا انگشتش پای قولنامه بخورد و همه چیز تمام شود.چشمانش را باز و بسته کرد و چند باری پلک زد و نفس عمیقی کشید و یک دفعه از خواب پرید دوروبرش را سیاهی و تاریکی گرفته بود وفقط صدای تیک تاک ساعت می آمد.دستش را زیر بالشت برد و فندکش را بیرون آورد و با شعله آن ساعت مچیش را نگاه کرد ساعت تازه دو نیمه شب را نشان میداد.پتو را روی سرش کشید و دوباره میخواست بخوابد ولی هرچه تقلا میکرد فایده ای نداشت خواب از سرش پریده بود و هنوز صدای قهقهه زدن ها در گوشش بود.بلند شد و به حیاط رفت و سیگار پشت سیگار روشن میکرد ولی آرام نمیگرفت،ده دوازده سیگار کشیده بود وقتی آخرین سیگار را زیر پایش خاموش کرد بسمت اتاق پشتی رفت و صندوقچه را از زیر کمد بیرون کشید.دوباره قولنامه را بیرون آورد و با شعله فندک زیر و رو کرد،همه چیز درست بود،همه بندها درست بود ولی چطور اینقدر ساده بازی درآورده بود که همچین کلاه بزرگی سرش بگذارند وقتی پس انداز بیست و سه سال از زندگیش را بابت خانه ای داده بود که به چندین نفر فروخته بود و الان هیچ چیزی نداشت حتی امضای صاحبخانه هم جعلی بود و صاحبخانه کس دیگری بود.دوست داشت با همان شعله فندکش تمامش را آتش بزند.قولنامه ای که دیگر هیچ ارزشی نداشت،سریع آن را تا زد و دوباره در صندوقچه گذاشت و رفت کنار دیوار تکیه زد و سرش را بین پاهایش گذاشت و دوباره آن روز را مرور کرد و با خودش میگفت&quot;چطور من خر و احمق نفهمیدم،چطور همچین کلاه بزرگی سرم رفت،من خر نباید میفهمیدم نقشه ای در کار است،خب همه جا همینطور معامله میکنند ،چطور باید میفهمیدم بنگاهی که شاید چهل سال کارش این است یک دفعه بخواهد کلاه همه را بردارد.&quot;چشمانش را بسته و باز دوباره و دوباره و دوباره مرور کرد،که سنگینی دستی را روی شانه هایش حس کرد،سرش را بلند کرد دید همه جا روشن است و سکینه جلوی رویش ایستاده است و با چشمانی گرد شده و خیره به او نگاه میکرد.سکینه آب دهانش را قورت داد و گفت&quot;اوس علی دم در وایساده منتظرت هست میگه چرا بابات نمیاد که بریم سرکار&quot;.دستی روی سر سکینه کشید و پیشانیش را ماچ کرد و گفت&quot; برو بگو الان میاد&quot;بلند شد،لباسش را عوض کرد و لباسهای کارش را برداشت و سیگاری زیر لبش گذاشت و همینطور که داخل جیبش دنبال فندک میگشت بیرون رفت.</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 19:04:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-xx64epvmlwhf</link>
                <description>چشمانش را باز کرد،صدای آهنگ ملایمی می آمد،صدای تیتراژ پایان فیلم بود،باز جلوی تلویزیون خوابش برده بود،یادش نمی آمد کجای فیلم خوابش برده بود فقط یادش می آمد چشمانش را بسته بود،نفس عمیقی کشیده بود و دیگر هیچ چیزی به خاطرش نمی آمد.صدای زنگ در آمد و یک دفعه تمام خاطراتش مثل فیلم سینمایی جلوی چشمش آمد،باخودش گفت چرا یک صدای زنگ باید این همه خاطرات را زنده کند.صدای زنگ دوباره به صدا درآمد و همراه آن با چیزی فلزی مثل کلید کسی به در میزد.گلویش کمی خشک شده بود دوست داشت اول کمی آب خنک بخورد و بعد در را باز کند ولی انگار کسی که پشت در بود خیلی عجله داشت.یک دفعه خودش را توی آیینه قدی کنار در دید هیچ چیزی به تن نداشت لخت مادرزاد بود،دوروبرش را نگاه کرد یادش نمی آمد چرا لباسهایش را در آورده است.لباسهایش را دید که روی مبل افتاده است،سریع میخواست لباسهایش را تن کند ولی پاهایش قفل شده بود،احساس سنگینی میکرد نمیتوانست قدم از قدم بردارد،دوباره صدای زنگ آمد و پشت سر آن صدای ضربه آمد.میخواست بگوید کمی صبر کن،الان میام ولی زبانش بند آمده،به فاصله یک متری در بود ولی نمیتوانست نه تکانی بخورد و نه حرفی بزند.صدای پای کسی می آمد که به در نزدیک میشد و کلید را در قفل در انداخت تا در را باز کند،میخواست سریع پشت در بپرد و نگذارد کسی وارد شود ولی نمیتوانست،نفسش بند آمده بود و در داشت نمیه باز میشد که از ترس چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و یک دفعه از خواب پرید.باز کابوس میدید،همان کابوس همیشگی،دوروبرش را دید که تاریک تاریک بود و فقط صدای خروپف مادرش بود که  می آمد،احساس میکرد خنجری وارد گلو و شکمش شده است تمام بدنش درد میکرد،بلند شد بسمت آشپزخانه رفت و کمی آب خورد و یک لیوان پر کرد و به اتاقش برد و بالای سرش گذاشت و دوباره دراز کشید تا خوابش ببرد.</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 20:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-xa3zxifrfyfq</link>
                <description>پشت لپ تابش نشسته بود و صفحات را عقب و جلو میکرد،هر از چند گاهی لیوان چایی را برمیداشت و کمی هورت میکشید و دوباره سرجایش میگذاشت و دوباره شروع میکرد به تایپ کردن.جسمش اینجا بود و ذهنش در خواب و خیال پرواز میکرد تمام فکرش پر شده بود از رویای مهاجرت.فرقی نمیکرد،کجا یا به چه شکلی،دوست داشت هرجوری بود از این شرایط خلاص شود.نگاهی به ساعت کوشه لپ تابش انداخت و دید چقدر زود دوساعت نیم گذشته است و هرچه سایت و پیج بود زیر و رو کرده بود ولی دریغ از یک کورسوی امید.لپ تابش را بست و گوشه چشمانش را با هردوشصتش فشار داد و کمی نگه داشت و بعد لیوان چایی را برداشت ولی کاملا سرد شده بود.از پشت میز بلند و در آیینه خودش را نگاه کرد،زیر چشمش یک بند انگشت سیاه شده بود،کمی دقت کرد  دید پیشانیش هم خط افتاده است و چند تاری موی سفید بین موهایش طنازی میکند و موهایش کم پشت تر شده بود.صورتش لاغرتر شده بود و پوست صورتش دیگر آن رنگ و لعاب را نداشت.چند روز دیگر ده سال تمام میشد که استخدام شده بود،چقدر روزهای اول برایش دوست داشتنی بود،حقوق دانشجویی،شغل مشخص و حتی نمیخواست سربازی برود،چقدر برای استخدام در آموزش و پرورش رویاپردازی که نکرده بود.و مثل چشم برهم زدنی زمان گذشته بود و الان چندین سال بود که در یک روستای دورافتاده بود.اوایلش هر روز لحظه شماری میکرد که پنج سال تمام شود و خیلی وقت بود که آن پنج سال گذشته بود و فقط از این روستا به روستای بعدی رفته بود،چه فرقی داشت معلم باشی یا مدیر،وقتی کار تمام میشود از ظهر تا شب باید برهوت را ببینی،خیلی موقع ها حتی آنتن نداشت که زنگ بزند،و زمستانها که دیگر امانش را بریده بود،مگر چیزی بدتر از این هم میشود که سرمایی باشی و کپسول گاز هم نباشد.هرچقدر بقول خودش در آن دوران دانشجویی پز داده بود الان از دماغش بیرون کشیده بودند.صبح تا ظهر با چند دانش آموز و تا فردا صبح تنهای تنهای تنها.آب منطقه سفیدی دندانهایش را به زردی برده بود،چند شن و سنگ هم نصیب بدنش کرده بود،شغلی که قرار بود آینده اش را بسازد الان داشت زندگیش را تباه میکرد،وقتی فکر میکرد با حقوقش در ده سال ماشین و خانه میخرد خنده اش میگرفت،با خودش میگفت چقدر بچه بودم.یکی دوسال تصمیم جد گرفته بود که از این تنهایی نهایت استفاده را ببرد و دوباره کنکور بدهد و فقط برای دندانپزشکی بخواند و بعد با حقوق یکسالش به اندازه سی سالش پول دربیاورد،اما موفق نشده بود،هرچند بعدش فهمیده بود که از این خبرها هم نیست.با خوش میگفت کجای راه را اشتباه رفته ام،کجا باید بهتر تصمیم میگرفتم شاید....شاید هیچ راهی دیگری نباشد شاید حتی همین مهاجرت هم راه بجای نبرد ولی دوست نداشت این حداقل امید حتی اگر خیالی هم باشد را از دست بدهد.دوباره پشت میزش نشست و لپ تاب را باز کرد و تایپ کرد &quot;سریعترین و راحت ترین روش مهاجرت&quot;</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2024 17:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین کار</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-fz9ujlrbhvbs</link>
                <description>عرقهای روی پیشانیش را با آستینش پاک کرد،دستش را داخل جیبش کرد و ساعت مچی بدون بندی را بیرون آورد و ساعت را نگاه کرد،ساعت دوازده و چهل دقیقه بود و چیزی به اذان نمانده بود،از داربست پایین آمد و خودکار را از پشت گوشش برداشت و دفترچه جیبی رنگ و رو رفته ای که گوشه های خیس عرق بودند را از جیب پشتی شلوارش بیرون کشید.سریع برگه ها را عقب و جلو میکرد تا به امروز برسد و داخل آن هشتم مرداد هشتاد و چهار نوشت.لباسش را عوض کرد،به دستشویی رفت و وضو گرفت،هنوز چند قدمی برنداشته بود که نقش زمین شد،علی که از دور نگاه میکرد سریع بلند شد و بسمت استاد منوچهر دوید،هرچقدر سعی میکرد او را بلند کند زورش نمیرسید،اصلا تکان نمیخورد تمام بدنش داغ داغ شده بود و نفس های کوتاه و سریعی میکشید.با کمک چند نفر به زور او را داخل خانه بردند و زیر کولر گذاشتند پاهایش را بلند کردند و ماساژ میدادند،ولی هیچ فرقی نمیکرد،بالاخره به اورژانس زنگ زدند و بعد از نیم ساعتی سررسید و بسمت بیمارستان حرکت کردند،درطی مسیر علی به صورت تکیده منوچهر زل زده بود که هرلحظه تکیده تر میشد و چشمانش میخواست از کاسه بیرون بزند.نفسش به شماره افتاده بود و مدام آب دهانش را قورت میداد و صدای آژیر تمام ذهنش را گرفته بود.که سنگینی دستی را احساس کرد.پرستار بود و پشت سرهم میگفت&quot;آقا چرا جواب نمیدید مگه شما همراهش نیستید،بیماری خاصی داره؟دارویی استفاده میکنه؟&quot;.علی که گیج ومبهوت به دهان پرستار خیره شده بود گفت&quot;متوجه نشدم،چیزی گفتید؟&quot; و پرستار دوباره سوالش را تکرار کرد.علی که زبان در دهانش خشک شده بود گفت&quot;بیماریییی!!!!!!&quot;و دوباره مکثی کرد و گفت&quot;آره سرطان داره اما هرچی گشتم داروها با اوستا نبود&quot;.بالاخره آمبولانس به بیمارستان رسید و منوچهر در اورژانس بستری شد و یکی دوساعتی گذشت تا همه خانواده،برادر،داماد و بقیه سربرسند،انگار همه منتظر بودند که یکی از همین روزها سریع خودشان را به بیمارستان برسانند.و بعد از چندین ساعت منوچهر چشمانش را باز کرد و به سقف زل زد و دست راستش را به زور بلند کند وبه سقف اشاره کرد و هرچه بیشتر تقلا میکرد صدای دستگاهی که به او وصل شده بود بیشتر میشد و یک دفعه صدای بوق ممتد تمام فضا را گرفت،صدای قدمهای پزشک و پرستار  بین صدای شیون و گریه گم شده بود.هرچقدر تلاش میکردند صدای بوق ممتد بیشتر میشد و بعد از نیم ساعتی که عرق تمام صورت پزشک و پرستار را گرفته بود دست از کار کشیدند ولی هنوز صدای بوق ممتد می آمد.استاد منوچهر رفت و نتوانست آخرین کارش را تمام کند.</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 18:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیتابه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87-jiriie1hvfgp</link>
                <description>همه ظرفهای قدیمی،قابلمه،ماهیتابه و بشقابهای قدیمی را دور انداخته بودند،آنهایی که خریدار داشت نصیب خریداران آهن قراضه شد،بقیه هم سر از سطل آشغال درآورد.ولی از بین این همه وسایل،یک ماهیتابه رویی قدیمی که دسته اش شکسته بود و کناره هایش در طول زمان سیاه شده بود،هنوز مهمان آشپزخانه بود.و جعفر از همه چیز میتوانست دل بکند بجز همین،همین ماهیتابه سیاه و کج و معوج که همسن خودش بود،کاربرد ماهیتابه برایش فقط نیمرو بود و بس،و تنها نیمرویی که به دلش میچسپید فقط داخل همین ماهیتابه بود.نیمرویی که طعم و لذت کودکی را برایش داشت وقتی کم روغن میریخت و ته آن مثل ذغال میشد و با قاشق به جانش می افتاد که ته دیگهای سوخته و طلایی را از ته آن بکند و خش خشی که روی اعصاب همه بود،آخر کارهم دوست داشت با زور تمام نانش را ته ظرف که هنوز روغنی بود بمالد که سیاه سیاه شود.نه اینکه از روی نداری این کارها را بکند،همه چیز داشت،دو دهنه مغازه در حجره فرش فروشها داشت،خودش و زن و پسرهایش هرکدام یک ماشین داشتند و چندین باغ و زمین که اطراف شهر بود،اگر از همین امروز هم کار نمیکرد سالهای سال داشت که بخورد ولی نیمروی کم روغن هنوز برایش چیز دیگری بود.اولین باری که یادش می آمد کسی تکه نانی در ظرف خالی نیمرو چرخانده باشد مادرش بود،وقتی که هنوز خیلی کوچک بود که دنیا را بفهمد،مادرش برایش در همین ماهیتابه نیمرو درست میکرد و همیشه نان خالیش را در کنار ظرف میچرخاند تا جعفر گشنه نماند.ولی مادرش هم مثل همان ماهیتابه بود،دیگر دست و پایی برایش نمانده بود،نه راه میرفت و نه کسی را میشناخت،ولی هنوز آن عادتش را فراموش نکرده بود،هر وقت جعفر نیمرویی درست میکرد،کشان کشان خودش را میرساند و لقمه لقمه در دهان جعفر میگذاشت و در آخر تکه نانی در ظرف میچرخاند.تا به لقمه آخر میرسید میگفت &quot; تو دیگه هستی با اون سبیل درازت مثل دزد سرگردنه هستی،از جلوی چشمام دور شو&quot;.ولی این چند مدت دیگر برایش فرق داشت دیگر نه هوس نمیرو میکرد و نه دیگر مادری داشت که کنارش بشیند،مادرش دوازده روز بود که زیر چند خروار خاک به خواب رفته بود،آخر سر تصمیش را گرفت و وقتی امروز صبح از خانه بیرون میرفت،ماهیتابه با خودش برد و در جوب سر خیابان انداخت.</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 21:57:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بختک</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DA%A9-yifjwbef5iuc</link>
                <description>صدای تیک تاک ساعت مدام توی سرم هست باحالیکه یک ساعت دیواری ساده هست که آن هم در پذیرایی نصب هست باز صدای تیک تاکش تا اینجا که زیر پتو هستم می آید،ساعت دوازده و چهل دو دقیقه هست و همه جا ساکت و تاریک هست،صدای خروپف پدر و مادرم از اتاق کناری می آید و خواب خیلی وقت هست که از چشمانم رفته است.دوست دارم حداقل نیم ساعتی بخوابم نیم ساعت بدون فکر و خیال ولی نمیتوانم،هرشب زندگی من همین هست به زور به خواب میروم و دم صبح بیدار میشوم و وقتی مردم شهر شروع به رفت و آمد میکنند خوابی عمیق تمام چشمانم را میگیرد ولی باز صداهای که از بیرون می آید نمیگذارد که بخوابم.گلویم خشک خشک شده است شاید کمی آب خوردن کمکم کند تا بخوابم ولی نه،بازهم به مثانه ام فشار می آید و نیم ساعت دیگر حتما باید به دستشویی بروم،اما نه،این گلوی خشک نمیگذارد حتی به خواب رفتن هم فکرکنم.بسیاری از موقع ها اتفاق عجیبی برایم می افتد،احساس میکنم چیزی روی سینه ام نشسته است و با دستان سیاهی گلویم را فشار میدهد،بعضی وقتها فکر میکنم که نزدیک است از ترس سکته کنم و درجا تمام کنم ولی هیچ اتفاقی نمی افتد و وحشت زده و خیس عرق از خواب بیدار میشوم،بعضی وقتها آنقدر ترس وجودم را میگیرد که دوست دارم فریاد بزنم ولی نمیتوانم،هرچه تقلا میکنم هیچ فایده ای ندارد.دیشب وقتی خوابیدم باز همین اتفاق برایم افتاد چشمانم تازه گرم شده بود که باز موجودی ترسناک بر روی سینه ام نشست،فکر میکردم حداقلی یکی دوساعتی خوابیده ام که این کابوس سراغم آمده است ولی اشتباه میکردم فقط پنج دقیقه گذشته بود،اما در همان پنج دقیقه بسیاری از خاطرات زندگیم را مرور کردم،عمری چند ده ساله آنچنان جلوی چشمانم به نمایش درآمد که انگار آن اتفاقات همین الان دارند اتفاق می افتند.شبها نمیتوانم بخوابم و روزها سردرد دارم،چشمانم مثل دوکاسه خون میشود،مدام با خودم میگویم چرا من باید این همه درد ورنج را تحمل کنم،امروز وقتی در اینستا چرخی میزدم متوجه شدم که به این حالت بختک میگویند،ولی این چه بخت برگشته ای است که این بختک نصیب من میشود.یکی گفته بود اگر بختک روی سینه ات افتاد توهم گلوی بختک را بگیر و آن موقع او تسلیم تو میشود و هرچه آرزو داری برآورده میکند،یکی دیگر گفته بود بخاطر اضطراب هست و به آن آپنه میگویند و هیچ موجود خیالی نیست.هرکسی حرفی زده بود ولی برای من چه فرقی میکند وقتی که بختک روی من می افتد وقتی ترس تمام وجودم را میگیرد،شاید باید دوز داروها را بیشتر کنم.شاید باید طلسم و ورد همراه خودم داشته باشم و شاید بهتر باشد هیچ وقت دیگر نخوابم</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 18:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ننه بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%86%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-qf0ayskvbgyd</link>
                <description>امروز هم نوبت من بود که به ملاقات ننه بزرگ برم،مثل همیشه دوشنبه هرهفته یکی از ماها به دیدنش میرفت،منظور من،مامان و خاله هام هست،ننه بزرگ مادر،مادربزرگ من هست ولی نمیدونم چه چیزی پیش اومده که بین تمام نوه و نواده های که داره فقط ماها هستیم که به دیدنش میریم.ننه بزرگ اینقدر عمر کرده که دیگه خودش رو هم نمیشناسه،نمیدونم چندسالش هست ولی از وقتی یادم میاد و از وقتی بچه بودم تنها بود وخانه سالمندان زندگی میکرد،مال و منال زیاد داشت ولی جایی بهتر از خانه سالمندان براش نبود اقلا اونجا بهش رسیدگی میکردن.تمام بچه هایش فوت کرده بودند و شوهرش هم وقتی جوان بود مرده بود ولی او مثل همان درخت بلوطی که جلوی خانه پدریش در روستا بود هنوز سرپا بود،ننه بزرگ موهای بلندی داشت که همیشه حنا میگذاشت حتی کف دست و پاهایش را حنا میگذاشت،چقدر وقتی بچه بودم از رنگ دست و پایش ذوق میکردم،موهایش تاپایین کمرش میرسید موهایی که هیچ وقت کوتاه نکرده بود همیشه میگفت موی یک زن،شرف اون زن هست نه باید کسی اون رو ببینه و نه باید کوتاه بشه،بعضی موقع ها بهش میگفتیم پس چرا لباس محلی میپوشی و موهایت را زلف میکنی،میگفت اینها رسم هست اشکالی ندارد.ابروهایش را وقتی جوان بود تراشیده بود و بجایش خالکوبی کرده بود نوار سبز رنگی که مثل هلال ماه بود،روی چانه و پشت یکی از دستهایش هم یک علامت مثل بعلاوه بود،دوست داشتم من هم در همان زمان بودم و خالکوبی میکردم.هر دوشنبه که یکی از ما به دیدنش میرفت،حمامش میکردیم،موهایش را شانه میزدیم،همیشه فقط و فقط با گل سرشور موهایش را میشست اگر نبود شامپو نمیزد و بعد با شانه چوبی که از دوطرف دندانه ریز و درشت داشت آرام و آرام گل سرشور را از موهایش بیرون میکشید،چقدر آرامشش را دوست دارم.این هفته خیال میکرد من مادرش ننه خاتون هستم،خیال میکرد دختربچه ای چهارده ساله هست هرچند برای آنها دخترچهارده ساله اوج جوانی و زیبایی بود،امروز به من گفت اجازه میدهی بعد از حمام با دختر مش الیاس به صحرا بروم،دختر مش الیاس سی و هشت سال پیش مرده است و تقریبا هم سن و سال ننه بزرگ بوده است.دکتر میگفت کسی که آلزایمر میگیرد این چیزها دیگر طبیعی است.نمیدانم امروز چرا اینقدر تحت تاثیر قرار گرفتم،مادرم میگوید که من خیلی شبیه ننه بزرگ هستم حتی خیلی از آشناها گفته اند حرکات دست و راه رفتن من دقیقا مثل ننه بزرگ است،یعنی قرار است من هم به اندازه او عمر کنم و من زنده باشم و تمام خانواده،دوستان و آشنایانم اسیر خاک شوند و جایی برسد که دیگر خودم را هم نشناسم.بنظرم اصلا چنین زندگی خوب نیست.فکر کردن به اینکه ممکن است روزی برسد و مادرم نباشد مرا دیوانه میکند،اصلا دوست ندارم به این چیزها فکر کنم ولی مدام به ذهنم می آید.از اینکه روزی برسد که تمام کسانی که میشناسم و دوستانش دارم نباشند دیوانه ام میکند،چقدر سخت است و چقدر آلزایمر و فراموشی در این موقع ها خوب هست مثل دارویی میماند که چیزی را متوجه نمی شوی،شاید بخاطر همین فراموشی هست که ننه بزرگ اینقدر سرحال است.امروز که موهایش را میشستم خیلی خسته شدم،چقدر موی بلندی داشت یک لحظه وسوسه شدم که نصف موهایش را قیچی کنم تا راحتتر باشم ولی یاد حرفش افتادم درست بود او نمیدانست و فراموش کرده بود ولی من یادم که هست.وقتی وقت ملاقات تمام شد و خواستم بیایم،دستش را در جیب جلیقه اش کرد و نصف مغز گردو با یک دانه آبنبات بهم داد،چقدر طعم و بوی خوبی داشت و چقدر دلچسپ بود و از جیب دیگرش چیزی برداشت و خورد و گفتم که توی اون جیبت چی بود گفت کندر هست برای معده میخورم میگن حافظه رو تقویت میکنه.نگاهش کردم و لبخندی زد و سرم را گرفت ویک ماچ وسط پیشانیم کرد.وقتی به خانه برگشتم هنوز یک ساعتی نگذشته بود که تلفن زنگ خورد،خانم جوادی مسئول خانه سالمندان بود،گفت تمام کرده است.خوش بحالش همیشه دوست داشت هرجایی که میرود تمیز،مرتب و خوش بو باشد و امروز بازهم تمیز،مرتب و خوشبو بود.</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2024 20:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فوران</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-tdezld2sg75k</link>
                <description>نیم ساعت دیگر دقیقا بیست و چهار ساعت میشد که از مادرش خبری نداشت،طولانی ترین زمان قبل از این وقتی بود که برای اتاق عمل رفته بود و آنهم فقط شش ساعت طول کشید ولی مطمئن بود که خوب میشود و هیچ وقت سابقه نداشت اینقدر بی خبر باشد.آخرین باری که صدای مادرش را شنیده بود خسته تر از بقیه روزها بود و بعد از تماس دیشب دیگر خبری نبود،همیشه اول صبح و عصرها بعد از اینکه شیفتش تمام میشد زنگ میزد و یکبار هم آخرشب،برای اینکه مطمئن شود داروهایش را خورده است.نه فقط مادرش،بلکه هیچ کدام از اعضای خانواده اش جواب تلفنهایش را نمیدادند،نه خواهر و نه برادرها،حتی دایی کوچکش که هفته ای دو یا سه بار به مادرش سر میزد هم تلفن را جواب نمی داد.با خودش میگفت یعنی چه اتفاقی افتاده است،نکند ..دوست داشت فکر کند چه اتفاقاتی ممکن است پیش آمده باشد،میترسید که فکری کند،روزی سختی را گذرانده بود از وقتی که بعنوان مهندس اقماری شروع به کار کرده بود،بیشتر از سنش به نظر می آمد،مدام فکرش خانه بود،جایی که صدای مادرش بود،جایی که بوی قورمه سبزی و پیاز داغ تمام خانه را گرفته بود،جاییکه صدای ذکر گفتن مادرش را میشنید،دلش حسابی تنگ شده بود.از هرکسی که ممکن بود خبر گرفته بود ولی کسی جواب نمیداد،آخرسر یادش به محمدرضا افتاد دوست دوران کودکیش که همسایه دیوار به دیوارشان بود،ولی او هم ماموریت بود و آخرین تیرش هم از کمان رفت.هوا تاریک شده بود و نسیم گرمی روی گونه هایش میلغزید،دوست داشت همین الان به جاده بزند ولی حتی نمیتوانست تا جاده اصلی برود هیچ ماشینی دور وبرش نبود حتی اگر میخواست یکسره برود چهارده ساعتی در راه بود و دیگر نمیتوانست این همه انتظار را تحمل کند.یک دفعه خاطره ای مثل رعد برقی در شب طوفانی تمام ذهنش را تسخیر کرد یادش به شبی افتاد که پدرش تا دیرموقع نیامد،ساعت نه و نیم شب بود که مادرش بچه را خواباند و فردا صبح معلوم شد که پدرش فوت شده است نکند باز هم همین اتفاق افتاده باشد و این جمله مثل موریانه داشت تمام وجودش را میخورد.هنزفری را برداشت و در گوشش چپاند و چند آهنگ ملایم پلی کرد ولی اصلا صدای آهنگ ها را نمیشنید و مدام این جمله در ذهنش تکرار میشد نکند اتفاقی افتاده باشد.نمیتوانست قدم از قدم بردارد حتی نمیتوانست تا کانکسش برود،نفسش بند آمده بود شاید یک دوش گرفتن میتوانست به او کمک کند،در همین فکر و خیال بود که رضا دستی روی شانه اش گذاشت و گفت&quot;چه خبرا،میزون نیستی!&quot;همین جمله برایش بس بود تا مثل آتشفشانی فوران کند،چشمانش گرد شده بود و اشک در چشمانش حدقه زده بود،نفسش تندتر میزد و مدام یاد آن شبی می افتاد که پدرش فوت شده بود،یاد همان روزی افتاد که تازه دوازده سال را تمام کرده بود و قرار بود برای تولدش،یک سگا با چند بازی بخرند.و آن شب چقدر در رویای شیرین بود که با صبح طوفانی روز بعد تمام زندگیش زیر و رو شده بود.از آن روز به بعد  تمام زندگیش مادر و خواهر و برادرهایش شده بود،مادری که چند بچه را بزرگ کرده بود و همه آنها را خانه بخت فرستاده بود و یوسف مانده بود با مادرش.پاهایش را دیگر حس نمیکرد،سرش سبک شده بود نمیدانست چطور تا کانکسش رفته بود،بدون اینکه بخواهد شروع کرد به گریه کردن،آنقدر گریه کرد که تمام لباسش خیس شده بود ،آب دهانش روی تمام کف زمین ریخته بود،گلویش خشک شده بود و دیگر نمتوانست گریه کند بیصدا هق هق میکرد،دور لبانش سیاه شده بود که یک دفعه زیر خنده زد طوری قهقهه میزد که صدایش تمام محوطه را گرفته بود.هرچند دقیقه یکبار از خنده به گریه میرفت و از گریه به خنده میرفت مثل آونگی که نوسان میکند.رضا که تمام این مدت یوسف را گرفته بود،از وحشت خشکش زده بود،هیچ کلامی بین آنها رد و بدل نمیشد،فقط او را در آغوش گرفته بود و با دستش پشتش را نوازش میداد و میگفت &quot;آروم باش،آروم&quot;ولی هیچ تاثیری نداشت،بخاطر سرو صدای که درست شده بود چند نفری دورش جمع شده بودند و هاج و واج او را نگاه میکردند،در آخر پزشک و پرستار مجموعه آمد و به زور دست و پایش را گرفتند و آرام بخش تزریق کردند،چند دقیقه ای طول کشید تا اثر کند و مثل پسربچه ای پنج شش ساله تا صبح خوابید.</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 17:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوب بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%DA%86%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-hhkmqpuasdtk</link>
                <description>همیشه این فصل از سال را بیشتر از بقیه فصل ها و ماهها دوست داشت،همه جا سرسبز بود همه مشغول کاری بودند،محصول ها آماده بود و کار و کاسبی همیشه پر رونق تر بود،برای او هم رونق خودش را داشت،بعضی از روزها به اندازه سه یا چهار روز در بقیه سال فروش داشت.همه جا عروسی  بود و صدای ساز و دهل از همه جا می آمد،عمو زاده هایش در کار عروسی بودند،یکی ساز میزد یکی دهل میزد،یکی آن وسط میرقصید،هر روزی که عروسی داشتند بر هر قیمتی بود بارش را میفروخت تا بتواند همراه عموزاده هایش به عروسی برود.ازدواج کرده بود،چندتا بچه قد و نیم قد داشت ولی هنوز حس و حالش مثل همان روزهایی بود که تازه پشت لبش سبز شده بود،ازغروب تا نیمه شب در عروسی بود،گرگ و میش هوا در میدان تره بار بود تا بار تازه پیدا کند و تا بعد ازظهر کار میکرد،بعضی روزها چندساعتی بیشتر نمیخوابید ولی اصلا احساس خستگی و بیخوابی نمیکرد.هر وقت نقاره چی ساز برای چوب بازی میزد،اولین نفری بود که وارد میدان میشد،چقدر آن لحظه را دوست داشت وقتی که وارد میشد و تمام زنان و دخترها برایش کل میزدند و همانطور که چوب را روی سرش تکان میداد و میچرخید نیم نگاهی به جمعیت میکرد.وقتی وارد میدان میشد دیگر کسی نمیتوانست چوب را از او بگیرد مثل اینکه جانش را میگیرند.یکی دوباری ساق پایش شکسته بود ولی بازهم فایده ای نداشت فقط حسرت این را میخورد که چرا با پای شکسته نمیتواند وسط میدان برود،پای چپش کمی کوتاه تر شده بود ولی طوری راه میرفت که اصلا کسی متوجه نمیشد.از سرحد تا گرمسیر او را میشناختند،درست بود چرخ روزگار گرد سفیدی بر روی موهایش پاشیده بود و دست تقدیر چند چوب خط بر پیشانیش نهاده بود ولی هنوزم حریف نداشت،فقط بعضی موقع ها انگار طلسمش شکسته میشد،سوی چشمانش کمی رفته بود و تا میفهمید که خستگی چشمانش ممکن است کار دستش بدهد،سریع میدان را به بهانه قلیان با تنباکوی خوانسار رها میکرد.وقتی به او میگفتند چرا به میدان نمیرود تا درسی به این جوانهای کله شق بدهد،لبخندی میزد و قلیان را روی گوشه لبش میگذاشت و میگفت&quot;جوان هستند بزار کیفشون رو بکنن من فقط میخواستم نشونشون بدم دور دست کیه و دود از کنده بلند میشه&quot;.ولی ترسی در اعماق دلش نشسته بود که نکند روزی برسد که این سوی چشمش برود و دیگر نتواند خودی نشان بدهد،پدرش هم همینطور بود هنوز موهای سرش کامل سفید نشده بود که سوی چشمانش رفت و خانه نشین شده بود ولی دوست داشت حداقل تا وقتی که تقدیر آن زمان را برساند نگزارد کسی روی دستش بلند شود.دختر بزرگش سن و سالی نداشت ولی قد کشیده بود و چندین خواستگار پیدا کرده بود،ولی نه پولی داشت و نه جهیزیه ای آماده کرده بود،هر چه داشت و نداشت را خرج خورد و خوراک کرده بود و اگر پول سیاهی مانده بود شاباش کرده بود.تا اینکه در عروسی چشمش به گل تاج خانم بیوه حاج اسدالله افتاده بود،یادش آمد وقتی میخواست ازدواج کند یکی دوبار خواستگاری کرده بود ولی جواب رد شنیده بود،ولی میدانست گل تاج خانم بدش نمی آید که شوهری داشته باشد و فکری مثل برق از چشمانش گذشت،اگر بتوانم گل تاج را راضی کنم،نانم در روغن است،مگر خود اسدالله نبود که چهار زن گرفت من که فقط یکی دارم.سریع از سرجایش بلند شد و چوب را گرفت و نفر اول و دوم را مثل آب خوردن از میدان به در کرد و چوب را در پای نفر سوم شکاند،شکسته شدن چوب همان  و صدای بلند شدن جیغ آن پسر جوان همان.تا نگاهش را برگرداند دید ابروهای گل تاج در هم رفته است و با چشمانی هراسان به سمت پسرک آمدو گفت&quot;عزیز عمه،من فدات بشم،خدا لعنت کنه هرکی این بلا رو سرت اورده&quot;تازه فهمید چه غلطلی کرده است،آن پسر جوان کیامرث پسر هوشنگ،برادر گل تاج بود که چند سال قبل فوت شده بود و گل تاج او را بیشتر از پسرهای خودش دوست داشت.درست بود که این چیزها در میدان چوب بازی عادی بود ولی این بار قضیه فرق میکرد.هنوز مات و مبهوت مانده بود،نمیدانست چوب را زمین بگذارد یا نفر بعد را از میدان به در کند،این بار هم چوب را در پای نفر بعد شکاند ولی یک دفعه جلوی چشمانش سفید شد واصلا دور و بر خودش را نمیدید.چوب شکسته بود و تکه برگشته بود و مستقیم به صورتش خورده بود،دیگر نفهمید آن شب چطور گذشت،چند هفته ای چشمانش را با دارو بسته بودند ولی اثر نکرد و یکی از چشمانش دیگر چیزی را ندید و از چیزی که میترسید به سرش آمد.و آن بار آخرین باری بود که وارد میدان شد و آخرین باری بود  که عروسی رفت و آخرین باری بود که برایش کل و نقاره زدند .</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 17:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D8%AF%D8%A7%D8%BA-w2vjgwel10xv</link>
                <description>با گلاب داشت سنگ قبر را میشست،در این چهل روز چهل سال پیرتر شده بود،موهایش یکی در میان سفید بود ولی الان تمام سرش مثل برف سفید شده بود.و این اتفاق مثل برفی شدید تمام زندگیش را زیر رو کرده بود.فکرش را هم نمیکرد بتواند حتی یک روز بدون رسول زنده بماند ولی چهل روز گذشته بود و هر روز داشت مرگ را تجربه میکرد.هر روز و هرلحظه گذشته را یادآوری میکرد هر روز بزرگ شدن رسول جلوی چشمانش بود وقتی توانست راه برود وقتی توانست بخندد و وقتی برای اولین بار اسمش را صدا زد.از خدا گله میکرد چرا همان وقتی که بچه بود او را نبرده بود.وقتی که کل خانه آتش گرفته بود و بین دود و آتش او را  بیرون آوردند، نفس نمیکشید صورتش کبود شده بود همان موقع دستانش را بالا برده بود و دعا کرده بود بحق علی اصغر او را  برگرداند،چرا همان موقع او را بخشیده بود چرا وقتی که آن تب و دانه های قرمز روی بدن بین پسربچه ها بود و از هر سه تا،دو تا را میکشت او زنده مانده بود ولی الان که رفته بود حسرت میخورد چرا دعا کرده بود.کاش هیچ وقت او را برنمیگرداند.برای سلامتیش هرسال یک گوسفند سر میبریدند ولی این همه خون ریختن هم فایده ای نداشت،قبل از این اتفاق به همه میگفت پسرش نظرکرده است خدا نگهدارش هست ولی الان میل و رغبتش را از دست داده بود دیگر دلش به تسبیح و سجاده نمیرفت و چند روزی کنار مزار پسرش شب را به روز میرساند و بعد عذاب وجدان میگرفت و تمام نمازهای قضا را یکجا میخواند.هر کسی او را میدید فکر نمیکرد راضیه بتواند حتی یک روز از رسول دور باشد هر روز منتظر این بودند که بشنوند راضیه تسلیم کرده است ولی هنوز کاسه عمرش پر نشده بود و راضیه ای که جانش به جان رسول بسته بود تنها دلخویش همین سنگ قبر بود.یادش می آمد وقتی رسول تمام کفترهایش را فروخت تا مثل بقیه هم سن و سالهای خودش موتور بخرد و همین موتور بلای جانش شده بود،هر روز با دستان پینه بسته اش دعا میکرد خدایا یا جوانم را برگردان یا مرا هم پیش او ببر ولی انگار دعاهای اجابت شده اش پر شده بود.میگفتن خاک سرد هست کم کم آرام میشوی ولی هر روز بیشتر رسول را میدید،دیروز صدایش را در صف نانوایی شنیده بود،پریروز نگاهش را از پشت ویترین مغازه ای دیده بود و دیشب سایه اش را کنار ستون برق سرکوچه دیده بود،هرجا را نگاه میکرد رسول بود،هنوز بوی لباس و تنش در اتاقش بود،رد دستانش روی دستگیره در بود و پاکت سیگار نصفه اش زیر تخت بود.او همه جا بود ولی دیگر نبود.رسول را با خیاطی بزرگ کرده بود دوست نداشت پسرش حسرت بقیه را بخورد دوست نداشت مثل پدرش معتاد شود ولی حتی زمانه مهلتش نداده بود،نذر کرده بود هر روز ده هزار صلوات برایش بفرست ولی دستش میلرزید دیگر دستش به تسبیح نمیرفت،به ده تا نرسیده بود که تمام وجودش بغض و نبود رسول بود.دوست داشت همیشه روی سنگ قبر رسول دراز بکشد تا زودتر به او برسد و ذکر زیر زبانش شده بود رسول رسول رسول</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2024 08:49:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسباب کشی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-jv3ns8dknwcf</link>
                <description>خورشید وسط آسمان رسیده بود و داشت قدرت نمایی میکرد،هوا خیلی گرم شده بود طوریکه از خیابان بخار بلند میشد کمی دورتر که نگاه میکردی انگار وسط بیابان هستی و سراب میدیدی.اما دیگر کار تمام شده بود،از اول صبح شروع کرده بودند و تقریبا تمام وسایل بزرگ و دست و پا گیر رو جابجا کرده بودند،فقط یک سری خرده وسایل مانده بود.هرسال کارشان همین بود،اسباب کشی از این خانه به آن خانه،حسرت داشتن یک خانه نقلی به دلشان مانده بود،دیگر آنقدر خرج و مخارج بالا رفته بود که حتی نمیشد پولی پس اندازه کرده چه برسد به اینکه بخواهند خانه ای بخرند.بعضی موقعها از این سر شهر به آن سر شهر میرفتند،بعضی موقع هاهم فقط از اول کوچه تا سرکوچه جابجا میشدند.امسال هم چندتا کوچه پایین تر رفته بودند.آخرین تکه از وسایل را که بار زدند،علی آقا رو به بچه ها کرد و گفت&quot;دیگه تموم شد ما با ماشین میریم،جانیست شما کم کم بیاید&quot;و پرید پشت وانت بار را گرفت و به راننده اشاره کرد که حرکت کند.نیم ساعتی بود که علی آقا رفته بود ولی خداحافظی فاطمه تمام نشدنی بود،خداحافظی و حلالیت طلبیدن تمامی نداشت،تک تک خانه ها در میزد و از همه خداحافظی کرد،هرچقدر فیروزه با صورتی که از گرما گر گرفته بود به مادرش نگاه میکرد ولی فاطمه دست بردار نبود،آخر سر راضی شد و حرکت کردند.فیروزه خیس عرق شده بود و نای راه رفتن نداشت چادر مادرش را کشید و گفت&quot;چی میشد منو میذاشتید بالای ماشین با بابا میرفتم،خسته شدم،اصلا من دیگه راه نمیام،همین الان ماشین بگیر&quot;فاطمه لبخندی زد و سر فیروزه را ماچی کرد و گفت&quot;قربون دختر گلم برم،اون دختر بزرگ رو میبینی که اونجاست،همون جا خونه ما هست،الان برای خودت و زهرا بستنی میخرم خنک بشید،دورتون بگردم&quot;بالاخره رسیدند،یک کوچه جمع و جور و بن بست بود که تعداد خانه ها به ده تا نمیرسید،خانه آنها ته کوچه بود،یک در کوچک با رنگ آبی آفتاب خورده ای که قسمت پایینش پوسیده بود.اول وارد یک دالان باریک میشدند که مثل کوچه قهر و آشتی بود ولی بعد از آن یک حیاط بزرگ و دلباز داشت که وسطش یک درخت بزرگ نارنج بود و سایه ای نصف حیاط را گرفته بود.علی آقا که نفسش بند آمده بود،با دستش عرق پیشانیش را پاک کرد و یک پاکت سیگار و فندک از جیب کنار شلوارش بیرون آورد و زیر سایه درخت به دیوار تکیه داد و سیگارش را روشن کرد.سیگارش که تمام شد،بستنی خوردن بچه ها هم تمام شده بود،که زهرا یواشکی چند بطری شیشه ای شیر را بیرون خانه گذاشت،فاطمه که از دور داشت زهرا را زیرچشمی نگاه میکرد گفت&quot;باز چکار کردی؟چی رو دورانداختی؟&quot;وسریع دوباره شیشه ها را برگرداند و داد زهرا بلند شد و گفت&quot;مامان جان اینها آشغالند الان ده سال هست که دیگه شیر شیشه ای نیست چرا این همه آشغال دور خودت جمع میکنی&quot;فاطمه آب دهانش را قورت دادو گفت&quot;دختر فضولیش به تو نیومده،حتما بزرگترم شدی میخوای منو دور بندازی،الانم پاشو اون ظرف رو بردار برو از همسایه ها چندتا یخ بگیر،هلاک شدیم&quot;زهرا غرغرکنان ظرف را برداشت و از خانه بیرون رفت،آقا مهدی یکبار دیگر سیگاری روشن کرد و گفت&quot;دیگه بسه بریم استراحت بکنیم اینها دیگه کار یه روز دو روز نیست،تا الانشم خیلی کار انجام شده&quot;سفره را زیر سایه درخت پهن کردند و مشغول خوردن غذا شدند.</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 17:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-y9akxoasxqh4</link>
                <description>تمام تنش پر از مو شده بود،فقط دوست داشت بخورد،آنقدر چاق و بزرگ شده بود که دیگر نمیتوانست تکان بخورد،از برگی به برگی دیگر قل میخورد و اگر اشتباهی تا پایین میرفت و روی خاکها می افتاد دیگر حسابی کلافه میشد،بی موقعها بنظرش می آمد زحمت و ارزشش را ندارد و بهتر است همانجا بماند تا خوراک پرنده ای شود یا از گرسنگی بمیرد ولی تا سایه ای را می دید از ترس چندین پای دیگر هم قرض میگرفت و با هر زحمتی بود خودش را زیر شاخ و برگی پنهان میکرد.و اینجا همان جایی بود که دوست داشت همیشه باشد اصلا دوست داشت یک کرم خاکی باشد نه یک کرم بدردنخور بزرگ و چاقالو که همش بفکر شکمش بود،کرمهای پوست شفاف و بدن کشیده داشتند مخصوصا آن بدنهای که رنگشان به قرمز و صورتی میزد چقدر دوست داشت مثل آنها باشد آزادنه زیر خاک و گل باشد یا روی زمین هرجایی که میخواهد برود.درست بود که زیاد نمیتوانستند خودشان را مخفی کنند ولی این چند روزی که زنده بودند را خیلی خوشحال بودند.زیر آفتاب لم میدادند و بیخیال همه چیز بودند و هرچیزی که در باغچه بود میخوردند،دوست داشت مثل آنها باشد فقط و فقط برگ خوردن دیگر مزه ای نداشت حسابی چاق و پشمالو شده بود.وقتی قل میخورد و در باغچه می افتاد و نگاهش به یکی از همین کرمهای خاکی می افتاد زودی خودش را به کناری میکشید دوست نداشت مسخره اش کنند،همیشه کارشان همین بود،تمام آن کرمهای چاقالو و پشمالو را مسخره میکردند،میگفتند بدن ما کشیده،لاغر و زیبا هست ولی شماها چه.دوست داشت دورادور آنها را ببیند و همیشه حسرتشان را بخورد،دوست داشت زیر یک برگ بشیند و آنقدر از بقیه فاصله بگیرد که دیگر هیچ کس او را بخاطر نیاورد.یکبار که حسابی غذا خورده بود و دیگر نای حرکت نداشت،زیر برگی خودش را چسپاند و آنقدر به خودش پیله و آنقدر پیله دور خودش پیچاند که دیگر هیچ چیزی را نمیدید،دوست داشت بخوابد برای همیشه دوست داشت همیشه آنجا باشد.روزها و شبها پشت سرهم میگذشت و در تنهای خودش در پیله ای که برای خودش بافته بود ماند،اما یک روز دیگر خیلی خسته شده بود،دیگر توان ادامه دادن نداشت دوست داشت بیرون بیاید و بگوید که هیچ چیز دیگری برایش مهم نیست،نه آنها و نه رویاهایشان و نه زندگیشان،دوست داشت برای خودش زندگی کند،هرجور که میخواهد باشد.با دهانش کم کم پیله را پاره کرد،نور خورشید چشمانش را اذیت میکرد،چیزی چسپناک تمام بدنش را پوشانده بود و تمام بدنش به هم چسپیده بود ولی احساس میکرد خیلی سبکتر شده است،کمی زیر آفتاب ماند تا هم بدنش خشک شود و چشمانش به نور عادت کند،احساس عجیبی داشت،انگار اتفاقی افتاده بود.دیگر خبری از آن سنگینی نبود و جلوی پاییش را نگاه کرد سایه موجودی باریک با بالهای بزرگ را جلوی پاییش دید سریع با نگاهی وحشت زده به عقب برگشت ولی کسی نبود دوباره جلوی پایش را نگاه کرد دوباره همان سایه را دید ولی باز خبری نبود.با خودش گفت شاید این همه تنهایی و تاریکی باعث شده که توهم بزند شاید اشتباهی دارد میبند ولی سبکی در دست و پاهایش برای چه بود.به دست،پا و بدنش نگاه کرد همه تغییر کرده بودند،آن سایه خودش بود،چطور چنین چیزی اتفاق افتاده است،با خودش گفت نکند دارم خواب میبینم.ولی نه،او تغییر کرده بود،او قرار نبود هیچ وقت کرم خاکی باشد که خودش را با آنها مقایسه میکرد،او هیچ وقت قرار نبود یک کرم پشمالوی چاقالو باشد،او قرار بود تبدیل به پروانه شود.عطر دلنشین گلی را احساس کرد،بالهایش را باز کرد و بدون توجه به کرمهای که در آن پایین بودند،رفت و روی یک گل سرخ نشست.</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 17:08:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کم حرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%DA%A9%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-kl5iti4qeeb8</link>
                <description>این دفعه هم یک دقیقه و چهل و سه ثانیه طول کشید،اصلا یادم نمیاد وقتی دارم با بابام تلفنی حرف میزنم بیبشتر از دو دقیقه طول کشیده باشه،دوست دارم برای یکبارهم که شده بتونم به هرقیمتی باشه اونقدر کشش بدم که یکساعت حرف بزنم ولی هرچقدر بیشتر تلاش میکنم کمتر موفق میشم.اما این قضیه فقط برای من و بابام نیست حتی وقتی با عمو و دایی و یا پدربزرگمم حرف میزنم بیشتر از دو دقیقه طول نمیکشه،فقط یکبار وقتی برای انتخاب رشته از داییم که استاد دانشگاه هست کمک خواستم رکورد استثنایی رو زدم،پنج دقیقه.اصلا باورم نمیشد.این داستان فقط برای پشت تلفن نیست حتی وقتی توی عروسی یا مهمونی همدیگرو میبینیم بازم بعد از ده دقیقه همدیگرو نگاه میکنیم،یه بار یادم هست عروسی پسرخالم بود و مردها توی خونه داییم بودند شاید کمتر کسی باورش بشه،مردها داشتند جومونگ نگاه میکردند.پدربزرگم که از همه کم حرفتر هست،انگار ما کم حرف بدنیا میایم و هرچقدر بزرگتر میشیم کم حرفتر میشیم،پدربزرگم بین هردوجمله ای که میگه یه سرقلیون میکشه،اگر بخواد چیزی طولانی رو تعریف کنه فقط بوی تنباکوی برازجونی هست که کل خونه رو میگیره.همیشه با خودم میگم چرا ما باید اینقدر کم حرف باشیم،ولی هیچ جوابی پیدا نکردم،انگار در تک تک بازهای ژنتیک ما ثبت شده.اما فقط یک نفر هست که توی این فامیل با بقیه فرق داره اون هم پسرخاله من هست که احتمالا به پدر و پدربزرگش رفته.هرجا میشینه اونقدر حرف میزنه که دیگه باید بهش بگی لطفا خفه شو،بچه که بود اونقدر حرف میزد که صبحانه تموم میشد وهنوز یه لقمه نخورده بود.توی عروسیها همیشه دم در مجلس زنونه بود،یکی دوبار دعواش شد و از مجلس پرتش کردن بیرون،منم میخام اجتماعی تر باشم ولی دیگه اینقدر لوده هم بدرد نمیخوره.من با مردها حرفی برای گفتن ندارم و وقتی بحث زنها و دخترها میشه که دیگه لال مادرزاد میشم اونقدر قرمز میشم که حتی اون دوتا کلام حرف معمولی هم یادم میره،توی دانشگاه اگه یه دختری سوالی ازم میپرسید بر و بر نگاهش میکردم،تا میخواستم حرفی بزنم دوستم همه چیز رو جمع و جور میکرد،اونقدر قلبم تند میزد که میترسیم الان قلبم از دهنم بیرون بزنه.بعضی وقتها دوست دارم یه نفس عمیق بکشم محکم قدم بردارم و راحت حرف بزنم ولی تا نفس عمیق میکشم جلوی چشمم سیاهی میره،خب شاید قسمت ماهم همین بوده،شاید قرار بوده کم حرف بدنیا بیایم کم حرف بزنیم و بدون حرفی از دنیا بریم.شایدهم بخاطر همین بوده که همیشه پدربزرگم این بیت رو میخونه                               کم گوی و گزیده گوی چون دُر                       تا ز اندک تو جهان شود پر</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 08:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-lwzah8i7ss03</link>
                <description>امروز بعد از مدتها توی آیینه خیره شدم،نمیدونم چه چیزی منو جذب خودش کرد همیشه یه نگاه سریع بود و تمام میشد ولی این دفعه خیلی فرق داشت،دیدم زیر چشمم چقدر گود افتاده،چشمام توی کاسه سرم رفته بود،صورتم مات مات شده بود و میترسیدم آب دهانم رو قورت بودم میترسیدم اون استخوان وسط گلو،گلومو پاره کنه،چقدر برجسته و تیز شده بود.تمام پیشونیم خط افتاده بود و موهام خیلی کم پشت شده بود،یه لحظه ترسیدم،نکنه اشتباهی دارم به کس دیگه ای نگاه میکنم،آیا واقعا این من هستم؟من توی عمرم لب به سیگار،مشروب و مواد نزدم ولی تازه میفهمم چرا چند روز پیش بهم تیکه انداختند،قیافه ام شبیه معتادهای شده که حتی جای خواب ندارند،الان میفهمم چرا هر جرا میرفتم سنم رو بیشتر حدس میزدن،من بییست و شش سال بیشتر ندارم ولی تا الان هیچ کسی زیر سی سال حدس نزده.یادم نمیاد قبلا چه شکلی بودم خیلی وقته صورت قبلیمو فراموش کردم دوست دارم برم آلبوم رو نگاه کنم ببینم قبلا چه شکلی بودم،آیا شبیه همون عکس سه در چهاری هستم که همیشه برای کارهای اداری و مدارک تحویل میدم همون عکسی که وقتی هیجده ساله بودم گرفتم وقتی تازه قرار بود دانشگاه برم و توی اون تابستان عکس گرفتم چقدر اون عکس رو دوست دارم،یه پیرهن آبی راه راه،با صورت سفید و لبهای خندان،ولی الان چی هستم؟چرا اینطور شد؟هرشب ساعت سه نصفه شب از خواب بیدار میشم و تا دم صبح خوابم نمیبره،دهانم خشک خشک هست ولی هرچی آب میخورم فایده ای نداره،فقط باعث میشه چندین بار دستشویی برم و دست و پام مثل یخ بشه.همیشه توی دلم احساس سیری میکنم انگار یه سنگ توی دلم هست انگار یه تیکه سنگ بزرگ سر دلم بستن و اصلا نمیتونم غذا بخورم.چند سالی هست کمربند نخریدم فقط هرچندمدت یکبار یه سوراخ اضافه میکنم و الان اون کمربندی که اندازه اندازه بود دوبار دور کمرم میچرخه،پاهام سریع خسته میشه،انگار کسی با پتک زده توی سرم،همیشه سر و چشمام درد میکنه،انگار صورتم رو صدساله نشستم،حتی دوش آب یخ یا آب گرمم سرحالم نمیاره،نمیتونم روی چیزی دقت کنم همش حواسم پرت میشه.هر روز که بیدار میشم توی گوشی و لپ تابم دنبال راه حلی میگردم چرا اینجور هستم؟نکنه سندرم رینود دارم و دست و پام یخ میزنه،شایدم سرطلان گرفتم که اینقدر لاغر شدم،نکنه اتفاق بدی داره میوفته و وضع از این بدتر بشه،ولی مگه از این هم بدتر وجود داره؟!هر روز که بیدار میشم میگم امروز آخرین روزی هست که اوضاع به این شکل هست ولی هنوز چند دقیقه نگذشته که باز غرق میشم غرق در اینکه چطور دوباره برگردم به دوران قدیم خودم مثل وقتی که کلی دوست داشتم و کلی بازی میکردم،اصلا یادم نمیاد آخرین باری که یه فیلم خوب دیدم کی بود،اصلا حوصله فیلم دیدن هم دیگه ندارم،حتی حوصله جوک گفتن و خندیدن هم ندارم،بنظرم خیلی مضحک و مسخره میاد.بعضی وقتها دهنم بوی سگ مرده میده که حتی توی بینی و سرمم حسش میکنم،باید کلی آدامس بخورم که طعم دهنم عوض بشه ولی تا وقتی آدامس میجووم یه دفعه دلم میسوزه انگار داخلش یه جعبه سوزن خالی کردی.نمیدونم چکار کنم،یعنی میتونم کفالت مادرم رو بگیرم که خدمت نرم،نکنه بهتره که ارشد بخونم،شایدم باید کاری کنم،چرا پدرم یه عمر کارگر بود چرا مثل بقیه پول جمع نکرد،که ما اینقدر بدبختی نکشیم.پریشب خواب دیدم برگشتم توی دبیرستان،موقع امتحانهای نهایی هست و هیچی نخوندم و یه مراقب سختگیرم بالای سرم هست هرچی بهش التماس میکردم کسی کمکم نمیکرد یه دفعه از خواب پریدم دیدم تمام بدنم خیس عرق شده و کل بدنم مثل برف سرد شده و مثانه پر پر بود که اصلا نمیتونستم تحملش کنم.سریع رفتم توی حیاط دیدم دستشویی در نداره و همه منو میبینن،دوباره از خواب پریدم،دیدم خواب میدیدم و الان توی ایستگاه اتوبوس خوابم برده و یه پیرزن داره تکونم میده که بیدار شم و هوا تاریک یه دفعه دیدم قیافه پیرزنه تغییر کرد و خیلی وحشتناک شد و دوباره از خواب پریدم.الان نمیدونم خواب هستم یا بیدار هستم انگار فیلم تلقین نولان شدم،انگار توی یه مارپیچ وهزارتو گیرافتادم و هیچ راه فراری ندارم.دوست دارم برگردم همون دورانی که کارتون آواتار و باب اسفنجی میدیدم چقدر اون موقع خوشحالتر بودم،چند مدت پیش باز این کارتونهارو نگاه کردم ولی دیگه اصلا دوستشون نداشتم اصلا دیگه حسی بهشون نداشتم کاشکی هیچ وقت نمیدیدمشون و خاطرات خوبم رو خراب نمیکردم.من همیشه در حال  گندزدن به زندگیم بودم نه تونستم کاری بکنم و همش دارم همه چیز رو خراب میکنم.شاید اگه خیلی پول داشتم همه چیز درست میشد،کلی پول،ولی خوب با پولها چکار کنم،نمیدونم،فقط میدونم باید کلی پول داشته باشم.باید کلی آهنگ انگیزشی و کلیپ ببینم که بتونم دوباره شروع کنم شاید آهنگ میشه پرنده باشی خوبه،نمیدونم.دوست دارم تا صبح بخونم میشه پرنده باشی ولی رها نباشی</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 21:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دختر پاییزم و یک راز دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-c0rzpn1argrz</link>
                <description>همیشه سعی میکردم جایی بشینم که کسی پشت سرم نباشد،فرقی نداشت کجا باشد اگر داخل اتوبوس بودم همیشه صندلی آخر مینشستم،اگر ردیف آخر پر بود و بقیه صندلیها هم خالی بود باز ترجیح میدادم سرپا باشم یا به جایی تکیه بزنم،اگر از خستگی زیاد مجبور میشدم ردیفی بشینم که پشت سرم باز صندلی باشد مدام پشت سرم را چک کردم،هیچ وقت در تاکسی صندلی جلو ننشستم،حتی نمیتوانم رانندگی کنم،چون پشت سرم باز کسی میتواند بشیند،در داخل مدرسه هم همیشه نیکمت آخر بودم در دانشگاه هم همینطور.در خیابان همیشه از کنار دیوار رد میشد و باز پشت سرم را چک میکردم کمتر موقعی میشد که وسط پیاده رو باشم همیشه در کنار حرکت میکردم،اگر کسی از پشت سر به من نزدیک میشد و برای غافلگیری دست رو شانه من میگذاشت تمام بدنم یخ میزد،قلبم تندتند میزد و نمیدانستم چکار کنم.به هرشکل و طریقی بود زندگی گذشت و الان مسئله ای که نمیتوانم با آن کنار بیایم ازدواج و نامزدم هست،همیشه میخواهد مرا غافلگیرکند،همیشه پشت دیوار قایم میشد و پخ میکند،او پسر شوخ و سرزنده است ولی اتفاقی دیشب افتاد که باعث شد زندگی من رنگ دیگری به خود بگیرد.دیشب وقتی که خانواده نامزدممهمان ما بودند و من در آشپزخانه بودم نامزدم یواشکی پشت سر من آمد و دستهایش را روی شانه من گذاشت و من ناخواسته برگشتم و چک محکمی در گوشش زدم که صدایش در کل خانه پیچید و همه ساکت شدند،خودم ترسیده بودم و نامزدم سرخ سرخ شده بود و زبانش بند آمده بود.نمیدانم چرا این اتفاق افتاد دوست داشتم خودم را کنترل کنم ولی از دستم در رفت دیگر نتوانستم در چشم آنها نگاه کنم،مادر و خواهرش بعد از آن حرفی نزدند،حتی شام درست و حسابی هم نخوردند همه منتظر بودند تا ساعت بگذرد و خداحافظی کنند.من نه میتوانم این رابطه را ادامه بدهم و دیگر نمیتوانم رابطه دیگری داشته باشم،نکند او دوست داشته باشد از پشت مرا در آغوش بگیرد،نکند چه او یاهرکس دیگری دوست داشته باشد وقتی پیاده روی میکنیم دست روی شانه من بگذارد،نه اصلا نمیشود،اصلا.ترجیح میدهم قید ازدواج را بزنم و برای همیشه تنها و مجرد بمانم تا اینکه باز از این شرایط پیش بیاید،همه فکر میکنند من دیوانه هستم فکر میکنند من مشکلی دارم.وقتی آنها رفتند مادرم گفت&quot;دختر این چه کاری بود کردی،مگر عقل تو سرت نیست؟جنی شدی؟یا به عمه هات رفتی همه خل و چلن&quot;میخواستم حرف بزنم ولی زبانم بند آمده بود صورتم از سرخی باد کرده بود وسکوت کردم و بعد از اینکه همه جا را مرتب کردیم به رختخواب رفتم،خوابم نمیبرد،دوست داشتم داد بزنم،دوست داشتم فریاد بزنم بگم مامان تقصیر تو و باباهم بود ولی بغض گلویم را گرفته بود پتو را روی سرم کشید و تا صبح گریه کردم.اما دوست دارم برای یکبار هم که شده و اینکه چرا میترسم را برای همه تعریف کنم دوست دارم حرف بزنم ولی میترسم هروقت دهان باز میکنم صدایم قطع میشود،دیگر خسته شدم دیگر نمیتوانم این بار سنگین را با خودم ببرم.وقتی بچه بودم مادر و پدرم همیشه دعوا میکردن،حتی یکبار تا مرز طلاق رفتند و یک ماهی جدا از هم زندگی میکردند ولی دوباره با وساطت بقیه برگشتند اما این برگشت خیلی دوام نیاورد و برای همیشه طلاق گرفتند و بین همین کشاکش بود و همان یک ماهی که قهر بودند زندگی من برای همیشه تغییر کرد.آن موقع هشت سال داشتم و قرار بود چند روزی پیش بابام باشم ولی یک روز چون کار داشت منو پیش عمه گذاشت تا شب برگردد و دقیقا همان بعدازظهر عمه نوبت دکتر داشت و من تنها در خانه بودم و داشتم تکالیفم را مینوشتم که سنگینی دستی را روی شانه ام احساس کرد پسرعمه پانزده ساله ام با دوستش که پسرهمسایه بود منو روی زمین پرت کردند و کاری با من کردند که حتی فکر کردن درموردش منو نابود میکنه چه برسه بخوام برای کسی تعریف کنم.بعد از اون منو کلی تهدید کردند تهدیدهای که هنوز توی گوشم هست و من هم از ترس اون تهدیدها و هم از ترس اینکه اگه مادرم بفهمه وقتی پیش بابام بودم این اتفاق افتاده طلاق میگیره هیچ وقت هیچ حرفی نزدم،شب ادراری گرفتم،از خواب میپریدم ولی هیچ وقت هیچ حرفی نزدم.الان که سی و دوسالم هست هنوز اون حرفها توی گوشم هست و اون روز هر روز برام تکرار میشه اگر تن به این نامزدی دادم بخاطر خانواده بود ولی ترجیح میدم که همین اولین و آخرینش باشه،من همیشه از مردهای که همیشه میخندند متنفرند هم از کسایی که دست روی شانه من میزارند.من نمیتونم این حرفها رو به کسی بزنم،حتی روانپزشک هم نتونست کمکی به من بکنه،مشت مشت دارو هم هیچ فایده ای نداشت،دوست دارم از آدمها دور باشم چون من دختر پاییزم و یک راز دارم یک راز ابدی</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 18:51:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محکوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-mkb1tpkcqwu6</link>
                <description>ساعت شش و چهل پنج دقیقه صبح بود و صدای زنگ تمام اتاق رو پر کرده بود،سرش هنوز زیر پتو بود و فقط دستهایش را دراز کرد تا صدای ساعت را قطع کند.صدای زنگ ساعت هر روز برایش گوشخراش تر میشد انگار قسمتی از بدنش را با اره میبریدند.هر روز زندگیش همین بود،ساعت کوک میکرد یا نمیکرد فرقی نداشت،ساعت شش و چهل پنج دقیقه بیدار بود،روز تعطیل یا کاری فرقی نداشت باز ساعت یک ربع به هفت بیدار بود،هنوز خواب از سرش نپریده بود که هزار فکر و خیال از گذشته به سرش حمل میکرد،خاطراتی از جنس زندگی از دست رفته،از زندگی که دوست داشت داشته باشد ولی فقط در فکرو خیالش بود،فکر و خیالی که دوست داشت به گذشته برگردد،گذشته ای که هیچ وقت بخاطر نداشت،همیشه دوست داشت به چند سال قبل برگردد،الان دوست داشت به سه سال قبل برگردد و سه سال قبل دوست داشت به سه سال قبلترش برگردد،خودش هم نمیدانست چه میخواهد فقط دوست داشت اینجا نباشد.شایدهم دوست داشت به گذشته برگردد به دورانی که جوانتر بود،کمتر مسئولیت داشت،سرحالتر بود دوستان بیشتری داشت،همان دورانی که از شب تا صبح پلی استیشن و ورق بازی میکرد همان دورانی که هیچ چیزی در دنیا آنقدر برایش مهم نبود.قبلترها هر چیزی که رنگ وبوی گذشته را میداداز بین میبرد یکبار تمام عکسهای خودش را سوزانده بود ولی بازهم تصاویر آن عکسها در ذهنش ثبت شده بود چندین بار شغل و خانه اش را عوض کرده بود و تصاویر و خاطرات دست بردار نبودند.طوری به گذشته فکر میکرد انگار همین امروز و دیروز بوده است نه انگار ده سال یا بیست سال گذشته است انقدر خاطرات را مرور کرده بود که تمام جزئیات آن را از حفظ داشت.دوست داشت برگردد به گذشته و به خودش بگوید امید داشته باش،مهم نیست همه چیز درست میشود فقط به جلو برو،ولی نمیدانست به کجا برود حتی اگر این رویایش به حقیقت تبدیل میشد باز نمیتوانست به خودش بگوید چه کاری انجام دهد.روانشناسش گفته بود تو فقط همین امروز را داری روی امروز تمرکز کن،و یک کش دور مچش بسته بود که هر از گاهی انرا میکشید و میگفت تو فقط همین امروز را داری مهم نیست چه اتفاقی افتاده است مهم نیست گذشته چه بوده است گذشته گذشته است.پس زمینه گوشیش امروز را دریاب بود،روی دیوار اتاقش دم را غنیمت شمار بود.ولی هرچقدر بیشتر این کارها را میکرد کمتر باورش میکرد و باورش برایش سختتر میشد.تمام زندگیش رنگ وبوی گذشته گرفته بود مثل قرص نفتالین که در زندگیش گذاشته باشند،بوی نم خورده گرفته بود.بعضی وقتها فکر میکرد زندگیش مثل فیلم سینمایی شده است که در یک روز ضبط شده است و هزاران بار تکرار شده است مثل همان نوارهای ویدیویی که قدیم داشت،بعضی جاها نوار بریده بود بعضی جاها صدا نداشت و هر بار که لنزش کثیف میشد حتی همان گذشته را بی رغبتر و تیره تر میدید.بعضی موقعها قسمتهای را جلو میزد ولی فقط اتفاقات را با دور تند میدید هیچ چیزی را نمیتوانست تغییر بدهد.هر روز سرصبح بیدار بود ولی نمیتوانست از رختخواب بیرون بیاید خوابیدن برایش سخت بود و از آن سخت تر از رختخواب بیرون آمدن بود،هر روز عصر لب ساحل میرفت تا با موج دریا آرام بگیرد ولی هر وقت موجی به ساحل میخورد،خاطرات اوهم فوران میکرد و دوباره امانش را میبرید،دوست داشت همه چیز را رها کند،خانه زندگی و شغلش را ترک کند،دوست داشت طور دیگری زندگی کند ولی حتی نمیدانست چگونه زندگی کند.خواب و بیداری برایش برابر بود حتی خوابهایش هم رنگ و بوی گذشته میداد،هنوز در همان خانه قدیمی بود،همان حوض وسط حیاط که پرازماهیهای گلی بودند و دور تا دورش درخت انار،خرمالو و نارنج بود،هنوز آشپزخانه و حمام همان کنج حیاط بودند و مادرش در حیاط نشسته بود و با تسبیح ذکر میگفت.وقتی اولین بار کارما به گوشش خورده بود فکر میکرد دارد تقاص زندگی گذشته را پس میدهد،زندگی که حتی یادش نمی آمد چه کرده است،به چه کسی ظلم کرده است که الان باید تقاصش را پس بدهد،در صحرای سوزان بوده است یا در کاخ سلطنتی بوده است فرقی برایش نداشت مهم این بود که الان دارد تقاص چیزی را پس میدهد که خودش هم نمیداند.تمام زندگیش این شده بود که صبح بلند شود یک روز در میان اصلاح کند،دوش بگیرد سر کار برود  و بعدازظهر بخوابد و دوباره منتظر باشد شب بشود و هر روز همین را تکرار کند الان هفده سال و سه ماه بود که کارش همین بود و میترسید که تا آخر عمر هم همین باشد.شاید محکوم شده بود محکوم به زندگی در گذشته،دوست داشت فریاد بزند ولی میترسید،میترسید از اینکه محکومیتش را بیشتر بکنند.شاید هم زندانی بود که به این جزیره تبعید شده بود،زندانی در قفس دنیا و در زیر نامه محکومیتش امضا شده بود محکوم به زندگی</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 19:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شفاعت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%AA-erqlib9coega</link>
                <description>آخر تابستان امسال دقیقا چهار سال تمام بود،چهار سال تمام بود که دیگر نمیتوانست حرف بزند،چهار سال تمام بود که دیگر نمیتوانست راه برود،چهار سال تمام بود که دیگر نمیتوانست بچه هایش را بغل کند و دقیقا چهار سال تمام میشد.چهار سال تمام بود که دیگر نمیتوانست بیرون برود،خرید کند،بخندد یا گریه کند،چهار سال تمام بود که هر روز آرزوی مرگ میکرد،چهار سال تمام بود که هر لحظه به این فکر میکرد که ایکاش بتواند به گذشته برگردد و دیگر همه آن قرصها را یکجا نخورد،آن موقع با مردن مشکلی نداشت ولی اگر میدانست که بعد از آن اتفاق نه مرگ در انتظار او است و نه زندگی،هیچ وقت اینکار را نمیکرد.به همه فامیل گفته بودند،سکته کرده است،گفته بودند کسی به دادش نرسیده است و واقعا هم کسی به دادش نرسیده بود.اوایلش بهتر بود،هر روز پرستار داشت کارهایش را انجام میداد،هفته ای یکبار با روانشناس ملاقات داشت ولی هیچ کدام فایده ای نداشت،تنها اتفاقی که افتاد خالی شدن پس انداز زندگیشان بود،پولی که قرار بود جهیزیه دخترش شود،پولی که قرار بود پس اندازی برای پسرش باشد دود شد و به هوا رفت.به امید اینکه در پایتخت شاید علاج و معجزه ای باشد دار و ندارشان را نقد کردند و یکسالی در تهران بودند ولی آن هم فایده ای نداشت و دست از پا درازتر به شهرشان برگشتند،نه خانه ای مانده بود و نه پولی،به اجبار به خانه پدرش رفتند تا مادرش مراقبش باشد.تا وقتی مادرش بود همه چیز روبه راه بود میدانست چه وقت تشنه است یا چه وقت گرسنه است،چه وقت هوس چایی کرده است و یا خوابش می آید ولی از یکسال پیش که مادرش فوت کرده بود اوضاع بدتر شده بود.چه شبها که گرسنه خوابیده بود و چه ساعتها که با لب خشک گذرانده بود،نه میتوانست حرفی بزند و نه اشاره ای بکند فقط کمی لبانش را تکان میداد و چشمانش را میتوانست بچرخاند.مادرش که بود چای را آرام آرام برایش فوت میکرد،چای خیلی دوست داست.ولی از یکسال پیش حسرت چای نیز در دلش مانده بود.هفته ای دوبار خواهر بزرگترش حمامش میکرد بدنش را با روغن زیتون چرب میکرد،موهایش را شانه میکرد و لباسهایش را میشست،گهگاهی هم با او درد دل میکرد.ماه محرم تمام شده بود،اربعین رفته بود و صفر هم داشت به پایان میرسید وقتی بچه  بود در خانه شان از اول محرم تا آخر صفر علم و بیرق نصب میکردند و سه بار در عاشورا و اربعین و سیم صفر نذری میدادند چقدر دلش برای همان رنگ و صدا تنگ شده بود،چقدر دلش برای عطر و طعم قیمه لک زده بود،چقدر دلش برای ته دیگهای چرب و ضخیم تنگ شده بود دوست داشت برگردد به همان موقعی که سر شستن دیگ نذری دعوا میکردند هر کسی حاجتی داشت.مادزش میگفت&quot;اباعبدالله و ابوالفضل کور مادرزاد شفا دادن برای اونها که سخت نیست اگر خدا بخواد تو هم خوب میشی،دعا کن&quot;،پارسال کل محرم و صفر دعا و روضه برای شفا او گرفته بودند و همان موقع مادرش رفت.دوست داشت باز روضه بگیرند شاید امسال تقدیرش باشد،چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود،مادرش دیابت داشت نذر کرده بود اگر دخترش شفا بگیرد از دم خانه تا خود کربلا پیاده برود ولی نماند که نذرش را ادا کند شاید امسال تقدیرش باشد،خودش باید نذرش را ادا کند.امسال همه جا سوت و کور بود نه بیرقی بود و نه صدای،سکوتی وحشتناک همه جا را گرفته بود،اما صدای در گوشش میشنید،صدای مادرش بود که میگفت&quot;آقا ابوالفضل شفاعتت کرده،آقا ابوالفضل شفاعتت کرده&quot;اشک در چشمانش حدق زده بود دیگر سنگینی دست و پایش را حس نمیکرد،حس میکرد میتواند دستانش را تکان بدهد میتوانست بخندد،دوست داشت بلند شود و بالا بپرد که ناگهان صدای جیغ دخترش را شنید که داشت صدایش میزد&quot;مامان مامان،مارو تنها نزار،مامان خوبم،مامان نرو،مامان نرو&quot;</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 18:54:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عوض</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D8%B9%D9%88%D8%B6-unrxfxb5shcr</link>
                <description>شش شب و هفت روز بود که خواب از چشمانش رفته بود،نه دخترش قطره آبی از گلویش پایین رفته بود و نه خودش میتوانست قطره آبی بخورد،قبل از اینکه مریض شود همه چیز خوب بود،لپهایش گل انداخته بود،بازی میکرد،غذا میخورد ولی از وقتی که از عروسی برگشته بودند دیگر نای حرکت نداشت.همه میگفتند چشمش زده اند نباید بدون نظربند به چشم همه شیرین بیاید.ولی چه میشد کرد،کار از کار گذشته بود و رخساره بینوا تمام گوشت بدنش تکیده بود،اگر تابستان امسال را میدید هفت ساله میشد،دختربچه ای که آرام و قرار نداشت و صبح تا شب بازی میکرد،الان تمام بدنش نقاط قرمزی درآمده بود و فقط پوست و استخوانی از او مانده بود.برایش تخم مرغ به اسم هرکسی که فکر میکردند شکاندند ولی فایده اس نداشت،نذر کردند،آب دعا خوانده به او دادند ولی بازهم فایده نداشت،نذر کرده بود که اگر رخساره سرپا شود پای پیاده تا امامزاده برود و هفت شب و هفت روز آنجا بماند.از وقتی بدنیا آمده بود لکه قهوه ای طرف چپ صورتش و پشت گردنش بود و هر روز که لاغرتر میشد آن لکه پررنگتر میشد،میگفتند اجنه لمسش کرده اند تا از بدنش بیرون نیاید همینطور هست.از وقتی که رخساره مریض شده بود ابراهیم،پسر خواهر رخساره که هم سن و سال بودند هم مریض شده بود،هر دو مثل هم بودند هر دو ارام و قرار نداشتند.فاطمه میدانست که اگر رخساره بمیرد مادرش دیگر توان ندارد میدانست هیچ چیزی در دنیا برای او دوست داشتنی تر از رخساره نبود،ابراهیم هم عزیز بود ولی نه به اندازه رخساره.آخر سر فاطمه تصمیمش را گرفت هر دو را به مادرش کفایت سپرد و پای پیاده تا امامزاده رفت،نذر کرد و شب تا صبح دعا کرد و قبل از اینکه نور خورشید تن زمین را لمس کند آخرین دعایش را کرد و با تمام وجودش از ته دلش گفت &quot; خدایا اگر میخواهی یکی از آنها راببری ابراهیم را بگیر&quot;ظهر نشده بود که فاطمه به خانه برگشت وقتی چشم به چشم با مادرش شد،سکوت عجیبی همه جا را گرفت،کفایت نه میدانست گریه کند و نه میدانست شکر کند،چشمانش گرد گرد شده بود،در همین حین رخساره از پشت سر مادرش بیرون آمد.و کفایت با لبی لرزان و صدای هق هق گفت &quot;دخترم خدا صبرت بده،دخترم خدا عوضت بده&quot;</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 18:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیخ دیواری</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoud777/%D8%A8%DB%8C%D8%AE-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-em9bkyn7l2wl</link>
                <description>مامانم و جواد شبیه گارسونهای شده بودند که داخل باغ و تالار کار میکردند،جواد گوش به زنگ بود تا صدای زنگ در میومد بدو بدو با دمپایی یا بدون دمپایی دم در میرفت و در رو باز میکرد و مثل جارچی های که توی کتابهای داستان خونده بودم اعلام میکرد که کی هستند و اون وقت مادرم چادرش رو از روی نرده های پنجره برمیداشت و سریع به بفرما بفرما و یالله و یالله گفتند به استقبال مهمونها میرفت.مهمون که نمیشه گفت،از وقتی بابام از داربست افتاده بود،هر روز وقتی هوا یه کمی تاریک میشد کم کم سرو کله عیادت کننده ها پیدا میشد.موقع رفتن هم،مامانم با جواد تا دم در بدرقه شون میکردند و حتی بعضی وقتها جواد تا سرکوچه باهاشون میرفت،جواد هیچ وقت رو نمیکرد ولی من میدونستم کسایی مثل عمو مهدی پول بهش میدن.اما این دفعه هم کسی که اومده بود فرق داشت هم نحوه داد زدن جواد و هم طوریکه مامانم تا دم در رفت،بله،بقول مامانم همه عزیزن ولی برای اون خان دایی جلال با بقیه فرق داشت،اون پسر ارشد خانواده بود و مامانم و مامان بزرگم خیلی دوستش داشتند،از نظر سن و سال خیلی بیشتر از مامانم میزد،انگار بابای مامانم بود.مامانم تا برادرش رو چشماش برقی زد و لپاش گل انداخت و سریع دستی دور گردن دایی انداخت و کلی ماچش کرد،و آخرشم یا ماچ آبدار وسط پیشونی دایی جلال کرد و به داییم گفت&quot;خوش اومدی داداش،قدم رو چشم ما گذاشتید،بفرمایید،چرا تنها اومدید؟پس عصمت جون پس کجاست؟&quot;داییم آدم کم حرفی هست و تا لازم نباشه حرفی نمیزنه،همیشه جوابهای کوتاه میده،این بارهم مثل دفعه های قبل گفت&quot;آبجی،پاش درد میکرد،بنظرم باز دیسکش هست،نتونست بیاد،دعاگو هست&quot;زن دایی عصمت،قد بلندی داره و لاغرهست،پوستش یه کمی به سفیدی میزنه،هرچند داییم هر صدسالی یه دست لباس میگیره ولی اونها هر روز یه مد جدید میخرن،تا حالا ندیدم یه لباس رو بیشتر از یکی دوبار تن کنن.زن دایی تا اراده میکنه دایی همه چیز رو براش آماده میکنه،هفته ای دوبار یه خانمی میاد و خونه رو براشون تمیز میکنه و معمولا از بیرون غذا میگیرن.مامانم میگه هیچ وقت دست به سیاه و سفید نزده،همیشه هم پاش درد میکنه،ولی مامانم میگه آدمی که کار نکرده چرا پاش درد بگیره،ناز عشوش خریدار داره.مامانم میدونست همین یکی دو روزه خان دایی میاد  بخاطر همین از قبل از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو خریده بود و توی کشوی پایینی یخچال جدا گذاشته بود تا جلوی خان دایی آبرو داری کنه،دوست نداشت جلوی عصمت خانم شرمنده بشه.با آبرو به من اشاره کرد که پذیرایی مخصوص خان دایی رو بیارم.هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که بابام گفت صندلی رو آماده کنید میخام برم دستشویی،مامانم هرچی چشم غره رفت فایده نداشت آخرش گفت مرد نیم ساعت تحمل کن،بچه که نیستی،خان داداشم تازه اومده،ولی بابام پاشو کرده بود توی یه لنگه کفش که نمیتونم و دست خودم نیست.همیشه سریع بیرون میومد ولی این دفعه انگار میخواست قلعه الموت رو فتح کنه،دقیقا بیست پنج دقیقه طولش میداد و هیمنطور توی این مدت عرق بود که از سر و صورت ماها داشت روی زمین میریخت.خان دایی یه بسته پول از جیب کتش درآورد و گذاشت زیر تشک بابام که مامانم گفت&quot;خان داداش بخدا پول هست نمیخواد اینکارهارو بکنید،خیلی زحمت کشیدید،دستتون درد نکنه،ایشالا صد وبیست سال سایه شما بالای سر ما باشه&quot;خان دایی لبش را باز زبانش خیس کرد و گفت&quot;وظیفه هست آبجی&quot;این وسط خاله فرنگیس مجلس رو دست گرفته بود و با مامانم همش قربون صدقه داییم میرفتند و صدبار تعارف میکردند و داییم فقط کف دستش رو بالا میاورد و میگفت&quot;خدا برکتتون بده&quot;مامانم رو به دختر دایی کرد و گفت&quot; عزیز عمه خاتون خودم سیب برات پوست بکنم،عمه فدات بشه&quot;دخترداییم خودشو جمع کرد وصداشو نازک کرد و گفت &quot;عمه من که اسمم رو توی شناسنامه عوض کردم صدبار گفتم بهم نگید خاتون،اسمم المیرا هست&quot; و آخرش هم گفت ایششششش.توی اون لحظه دوست داشتم سرش رو بکنم،همش فیس و افاده داره،همش برای ما کلاس میزاره،انگار یه اسم عوض کردنی چی هست،منم اسمم رو میخوام عوض کنم دیگه این ایش ایش داره.دایی جلال حبد قندی برداشت و مثل اینکه بخواد شیر و خط کنه داخل نعلبکی انداخت طوریکه یه دور کامل چرخید وپوزخندی زد و گفت&quot;شکارچی وقت شکار&quot; و مکثی کرد و دیگه هیچی نگفت.بالاخره بعد از صدسال بابام از دستشویی برگشت و داییم زیر چشمی نگاهی انداخت و گفت&quot;اوستا انگار چن هفته ای بود نرفته بودی&quot; و دوباره پوزخندی زد.بابام همینطور که داشت دستهاش رو با دستمال خشک میکرد گفت&quot;هرچه از دوست رسد نیکوست&quot; و اشاره ای به جواد کرد.داییم اخماش توی هم رفت و چایی رو توی نعلبکی ریخت که بخوره که یه دفعه جوادخیرندیده گفت&quot;دایی بیخ دیواری چیه؟&quot;هنوز این جمله از دهن جواد بیرون نیامده بود که داییم مثل فنر از جا پرید وبدون اینکه حتی چاییش رو بخوره گفت&quot;مرحمت زیاد آبجی،المیرا بابا پاشو تا بریم&quot;کارد به مامانم میزدی خونش نمیومد،زبونش بند اومده بود،خاله فرنگیس به دادش رسید و گفت&quot;آقا داداش بچه هست عقلش نمیرسه،حالا یه چیزی گفت&quot;دایی جلال که دم در داشت پاشنه کفشش رو بالا میکشید گفت&quot;خواهر ساده هستی یا خودت رو به اون راه میزنی،اولش که اومدم با دست چپ بهم دست داد بعدش نیم ساعت توی مستراح بود الانم که این،بچه از بزرگترش میشنوه،خوب میتونه دستهاش رو پاک کنه،برای ما علیل هست،بشکنه این دست که نمک نداره،فقط انگار اومدیم اینجا خوار بشیم!،المیرا بابا تا ماشین رو روشن میکنم بیا&quot;هرچقدر مامانم و خاله فرنگیس التماش کردند کوتاه بیا نبود و به زور رفت،جواد میخواست مثل همیشه برای بدرقه بره که بابام دستش رو گرفت و با آبرو گفت نمیخواد که بری.مامانم با عصبانیت رو به بابام کرد و گفت&quot;فامیلات برای ما چکار کردند،داداشم هر موقع میاد وسیله ای برامون میاره الانم پول گذاشت زیر تشکت،کی میخواد اینها به چشمت بیاد،کی؟&quot;بابام که منتظر همین فرصت بود،طوریکه داییم بشنوه گفت&quot;مال و میراث اون خدابیامرز سی سال هست دستشون هست،این همه حیف میل کردند،یه عمر قمارباز بودند الان برای ما جانماز آب میکشن،اگر راست میگه حق ارث و میراث رو بده،این یه قرون دوزار چیه،من صدقه نمیخوام&quot;همیشه بحثشون همین بود،بابام میگفت ارث و میراث رو خوردند و مامانم میگفت حقشون هست و خودشون کار کردند،برای من هیچ کدوم از این حرفها مهم نبود،از اینکه تا جاییکه یادم میاد سر این حرفها بوده خسته شده بودم دوست داشتم یکبار برای همیشه این حرفها تموم میشد.دوست داشتم حداقل مثل کوزت بودم اقلا میدونستم یه روزی ژان والژان میاد و نجاتم میده،آخه من چقدر بدبخت بودم که جلوی خاله فرنگیس و دخترش صغری این داستان پیش اومده بود،صغری فضول و وراج حتما میخواست فردا توی مدرسه برای همه اینو تعریف کنه.خاک تو سر دهن لقش کنن.فقط اونجایی خیلی آتیش گرفتم که جواد با محمد پسر خاله فرنگیس گوشه حیاط بودند و داشتند به همه چیز میخندیدند،خیلی لج گرفت،دوست داشتم یه بار مثل اونها باشم یه بار هم که شده بیخیال همه چیز باشم و اصلا برام مهم نباشه،ولی نمیتونستم،انگار یه رادیو توی سرم روشن بود و همش داشت خبر تکراری دعوای بابام رو پخش میکرد.همینطور توی فکر و خیال بودم که مامانم گفت&quot;دختر مگه خدای نکرده غشی هستی،چرا صدات میکنم جواب نمیدی،پاشو وسایل رو جمع کن،نزار خالت به زحمت بیوفته&quot;وسایل رو جمع کردیم و سفره شام رو چیدیم،نمیدونم چطور لقمه غذا از گلوم پایین رفت،خیلی خسته و کلافه بود،نمیدونم دیگه زمان چطوری گذشت،یه دفعه دیدم توی رختخواب هستم و چراغ خاموش شد و خوابیدم.</description>
                <category>itsmahmoud</category>
                <author>itsmahmoud</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 00:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>