<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمود آفریده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahmoudafarideh</link>
        <description>برنامه نویس، طراح | https://matnnegar.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:47:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/49431/avatar/vpMSuX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمود آفریده</title>
            <link>https://virgool.io/@mahmoudafarideh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رهایی از تو برای در آغوش گرفتن دوباره جهان</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/freeing-myself-from-you-to-embrace-the-world-once-again-wflcjrwsd2w8</link>
                <description>رهایی از تو برای در آغوش گرفتن دوباره جهانتاکسی رسید. سوار شدم و پس از سلام و علیک موزیک Stranger از Amistat رو پخش کردم.آهنگ قشنگیه و متوجه شدم دارم لبخند می‌زنم. داشتم واقعا لذت می‌بردم و نکته‌ی عجیبش همینجاست.با وجود تو که قلب و مغز من رو کاملا احاطه کرده بودی، لبخند؛ چطور مسیر لب‌های من رو پیدا کرده بود؟!دنبال تو گشتم، در تمام طبقات و اتاق‌های قلب و مغزم.تو تا قبل از این در تمام این طبقات و اتاق‌ها حضور داشتی. تو باغچه‌ی رو به خورشید، در حال آب دادن به گل‌ها بودی. تو آشپزخونه، در حال نوشیدن نوشیدنی مورد علاقه‌ی صبح‌گاهی‌ت بودی. تو اتاق پذیرایی، در حال تماشای فیلم جدید از سینمای کره. و در طبقه بالایی، در کنار پنجره، در حال مطالعه‌ی کتابی از هاروکی موراکامی.شروع کردم به گشتن.تو باغچه نبودی. به گل‌ها آب دادم. چقدر زیبا، در حال درخشیدن و رقصیدن در نور مستقیم خورشید بودن.آشپزخونه تمیز و مرتب بود. با یه لیوان نوشیدنی که سرد شده بود. اما خبری از تو نبود. لیوان رو تو ظرف‌شویی خالی کردم و یه چایی گرم ریختم و شروع کردم به نوشیدن.برگشتم به اتاق پذیرایی. نشستن روی مبل‌های خاکستری و تماشای فیلم در این اتاق یکی از لذت‌بخش‌ترین تفریح‌های دنیاست. تلویزیون در حال پخش یک فیلم کره‌ای بود. از فیلم خارج شدم و فیلم تنت رو دوباره تماشا کردم.بالاخره رسیدم به طبقه بالایی. اینجا هم نبودی. کتاب «مردان، بدون زنان» از هاروکی موراکامی روی میز کنار پنجره بود. بازش کردم و شروع کردم به خوندن:‌ «نمی‌دونم چطوری توضیح بدم اما این مسئله ربطی به احساساتم نداره، به احتمال زیاد به قلبم مربوط می‌شه. آره قلبمه، شک ندارم که قلبمه.»یه نسیم خنک از پنجره وارد اتاق شد. حس خوبی داشت. به خودم که اومدم متوجه شدم اصلا نگران نبودنت نیستم.باورم نمی‌شد رهایی از تو انقدر لذت‌بخش باشه. حتی دلتنگ هم نبودم. انگار هیچ‌وقت حضور نداشتی و این خونه‌ی زیبا و پر از آرامش رو به تنهایی ساخته بودم.لبخند زدم.ایستادم و حالا که خبری از غبار و آلودگی نبود، از پنجره‌ی اتاق به شهر زیبای خودم خیره شدم.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 00:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تو در نقطه‌ی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/end-of-us-xyfmxykrwrl0</link>
                <description>گفتی &quot;نه، مناسب هم نیستیم!&quot; همین‌قدر صریح، همین‌قدر کوتاه.و این نقطه‌ی پایان ما شد.گاهی ایستادن روی دو پا، حتی دو پای سالم سخت‌ترین کار دنیاست. وقتی با تلخ‌ترین رخداد ممکن روبرو شدی، قلبت در حال تحمل سخت‌ترین فشار دنیاست و کلی سوال داری برای پرسیدن اما مجبوری خودت رو آروم نشون بدی و با یک خداحافظی ساده اجازه بدی همه‌چیز تموم شه.به حس رهایی تو که انقدر ساده و راحت قادر بودی منو رها کنی غبطه خوردم.سرم رو پایین انداختم.نگاهم افتاد به دست‌هات.همون دست‌هایی که دوست داشتم تو دستام بگیرم و خیابون‌های تهران رو تا خود صبح پرسه بزنیم.همون دست‌هایی که قرار بود گل‌هایی که تقدیمت می‌کردم رو بگیرن. راستی من فرصت نکردم بپرسم؛ گل مورد علاقه‌ت چیه؟یکی از هدیه‌هایی که دوست داشتم بهت بدم ساعت بود. تو ساعت بند چرمی دوست داری یا فلزی؟چه انگشتری مناسبته؟ نمی‌دونم انگشتر طلا به دست تو میاد دست تو به انگشتر.می‌خواستم بپرسم که کیف کرمی رنگ داری یا نه. ناگهان فکر کردن به این‌که این سوالات هیچ ربطی به من ندارن ناراحتم کرد.چشم‌هام رو بستم.سعی کردم به یه سمت دیگه نگاه کنم. به تهران خیره شدم.من طرفدار تهران نبودم. اما دیدن تو در این شهر منو نسبت بهش علاقه‌مند کرد. خبر داری که می‌تونی باعث شی حس آدم نسبت به ۷۳۰ کیلومتر مربع تغییر کنه؟اما امشب برای اولین بار تو زادگاه خودم احساس غربت کردم. هیچ نقطه‌ای در این شهر دیگه میزبان من و تو نخواهد بود.انتظار نداشتم اما طعم غربت رو در شهر خودم چشیدم.چشم‌هام رو بستم.برگشتم رو به تو. خیره شدم به شال سیاهت.عکس‌های پروفایلت رو زیاد چک کردم اما هنوز مطمئن نیستم طرح شال مورد علاقه‌ت رو می‌دونم یا نه.سیاهی شالت منو یاد روزهای سیاهی انداخت که تو تنها نقطه‌ی نورانی جهان من بودی.به سمت تو اومدم به امید رسیدن به نور دریغ از این‌که تو با قساوت اومدی که تنها لکه‌های نور جهانم رو نابود کنی.از فردا که شال مشکی‌ت رو با یکی از شال‌های رنگی‌ت عوض می‌کنی من وارد روزهای سیاه‌تر زندگی‌م می‌شم.چشم‌هام رو بستم.سعی کردم و کوتاه گفتم؛ممنون. امیدوارم خوشبخت باشی. خداحافظ.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 00:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از فروپاشی؛ پایان رنج‌های همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/collapse-yvosbef7qi7s</link>
                <description>این مطلب در ادامه دو مطلب زیر نوشته شده:آخرین هشدار قبل از فروپاشی کاملآخرین هشدار قبل از فروپاشی کامل: آن سوی آینهپس از فروپاشی؛ پایان رنج‌های همیشگیاز خواب بیدار شدم. باورم نمی‌‌شد که سکوت از خواب بیدارم کنه. هیچ صدایی نمی‌شنیدم. حس می‌کردم کر شدم. کمی روی تختم تکون خوردم. احساس می‌کردم تو فضا غوطه‌ورم.چیزی نگرانم نمی‌کرد و همین بخش نگران‌کننده ماجرا بود. صدایی نبود که دلتنگ شنیدنش بشم؛ چکه قطره آب از سقف اتاقم، دعوای همسایه کناری با همسرش یا صدای ماشین‌های خیابون.مشغول نشنیدن بودم که متوجه شدم هیچٰ‌جارو نمی‌بینم. ندیدن ترسناک‌تره یا نشنیدن؟ نمی‌دونستم. پاشدم و با احتیاط چند قدم حرکت کردم. ندیدن هم مثل نشنیدن بود برام؛ اما از هرچیزی بدتر برام سایه نداشتن بود. سایه‌م تنها همراه زندگی‌م بود. از دست دادن‌ش حس زنده بودن رو ازم می‌گرفت.شروع کردم به دویدن. برام مهم نبود که تو یه اتاق ۱۲ متری دویدن کار خطرناکیه. اما نه به دیواری برخورد می‌کردم و نه سیاهی تموم می‌شد.نمی‌دونستم چطور تونستم صدها متر تو یه اتاق چند متری به پیش برم. اما داشتم تلاش بیهوده‌ای می‌کردم؛ نه من پیش می‌رفتم و نه از تاریکی کاسته می‌شد. پس برگشتم تا این سیاهی لعنتی که معلوم نبود از کدوم گوری سروکله‌ش پیدا شده تمام منو در آغوش بگیره.چند قدم که برگشتم تازه حس کردم پاهام زمین رو لمس کرد. انگار تا قبل از اون داشتم در یک سیاه‌چاله بلعیده می‌شدم.به محض این‌که حس کردم روی زمین‌م، همه‌جا روشن شد.تو یه اتاق کوچیک بودم که بنظرم آشنا می‌رسید. یه صندلی شکسته گوشه اتاق بود و چند میله فلزی اطراف اتاق پراکنده بود و سقف بلندی داشت. حس کردم یه چیز داغ به بازوم برخورد کرد؛ دیوارها ترک خورده بودن و از لابه‌لای ترک‌ها بخار داغ وارد اتاق می‌شد.بالا سرم رو نگاه کردم؛ سقف اتاق به نظر کوتاه‌تر شده بود. متوجه شدم دیوارها دارم به سمتم حرکت می‌کنن. تلاش کردم در مرکزی‌ترین بخش اتاق بایستم. احتمالا تا چند ثانیه‌ی دیگه در بخار گرم از بین می‌رفتم. باید کاری می‌کردم. پایه شکسته صندلی رو برداشتم و تلاش کردم به سمت شکاف‌های دیوار حمله کنم و یه راه خروج ایجاد کنم.به سمت دیوار دویدم، چشم‌هام‌رو بستم و اولین ضربه رو به دیوار روبروم زدم.چند باری ضربه زدم تا این‌که متوجه شدم دیگه گرمایی حس نمی‌کنم. چشم‌هام‌رو باز کردم.وسط یک حیاط قدیمی بودم که یه نیمکت کثیف و یه توپ پلاستیکی گوشه‌ش بود. سمت مقابل یه خونه قدیمی با پنجره شکسته بود. بالاخره یه صدا شنیدم. صدای خنده‌های تمسخر‌آمیز چند نفر از دیوار کناری خونه به گوشم می‌رسید. حتی با وجود اون خنده‌های حال‌به‌هم‌زن، بازگشت شنوایی‌م دستاورد خوبی بود.سایه‌ی اون چند نفر رو نزدیک دیوار کناری خونه می‌تونستم ببینم اما اعتنایی نکردم.به توپ پلاستیکی گوشه حیاط خیره شدم. دوست داشتم یه همبازی الان کنارم بود و با هم بازی‌ می‌کردیم. هرچی می‌گذشت صدای خنده‌های اون چند نفر ترسناک‌تر و بلندتر می‌شد. دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. خشم زیادی درونم حس می‌کردم.برگشتم سمت خونه و یه تکه شیشه‌ی شکسته از پنجره برداشتم و به سمت اون سایه‌ها حمله‌ور شدم.هرچی نزدیک‌تر می‌شدم سایه‌ها دورتر می‌شدن و تعدادشون کمتر می‌شد. بالاخره به انتهای دیوار بیرونی اتاق رسیدم.اون طرف دیوار یه راهروی خیلی طولانی بود. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم؛ خبری از حیاط و اتاق نبود. وسط یه راهروی عظیم بودم.شروع کردم به قدم زدن. دو طرف راهرو آینه‌هایی کوچیک و کج به دیوارها آویخته شده بود. تو هر کدوم تکه‌ای از خودم رو می‌دیدم. انگار تکه‌های متفاوت و ناموزونی می‌دیدم که بعید بود متعلق به یک نفر باشن.صدای زنجیر دوچرخه به گوشم رسید. رفتم سمت صدا. تصویر یکی از آیینه‌ها بخشی از کودکی‌م بود؛ یه روز آفتابی تو یه زمین خاکی، پدرم داشت دوچرخه سواری بهم یاد می‌داد. یه جا خیلی سریع رکاب زدم و یهو خوردم زمین.دستم رو دراز کردم سمت آینه و صاف‌ش کردم. آینه‌های دیگه هم صاف شدن و حالا تصویر شفافی از خودم رو داخل‌شون می‌دیدم.دیوارهای راهرو شروع کردن به حرکت و ازم دور شدن. یه بویی به مشام می‌رسید. بوی نمناک بارون.حالا در ساحل یک دریای آرام بودم، در مقابل یک آینه.در ساحل نشستم و به دریا نگاه کردم. هرازگاهی یک موج کوچیک به سمت ساحل می‌اومد.می‌خواستم به سمت دریا پیش برم اما حس کردم دچار سرگشتگی در یک جهان مجازی‌ام.رفتم سمت آینه. دستم رو دراز کردم سمتش. سطح آینه گرم بود و تصویر داخلش یک اتاق.تصمیمم رو گرفتم.واردش شدم.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 10:26:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به تو معلق بودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoudafarideh/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-yleyaug2tif9</link>
                <description>رو زمین، ساعت مچی‌م دوست خوبی برام بود. اکثر اوقات روز نگاهش می‌کردم. اما اینجا نمی‌دونم فایده ساعت چیه! تا چشم کار می‌کنه سیاهیه. فقط یه زمان‌سنج پیش رومه که بهم می‌گه ۸ سال و ۱۲۸ روز و ۱۴ ساعت دیگه از این سفر باقی مونده.من به تو معلق بودم!حدودا ۴۰ سال پیش پروژه‌ی کایمرا تو یک دانشکده در سوییس شروع شد. هدف از این پروژه، مقاوم‌سازی گیاهان در برابر تغییرات آب و هوایی بود. تو آزمایشگاه نتایج خیلی خوبی داشت اما پس از انتشار در طبیعت به‌سرعت جهش پیدا کرد و تمام گیاهان رو دچار زوال سلولی کرد. طی چند سال جنگل‌ها از بین رفتن، زراعت نابود شد و سطح اکسیژن جو به شدت کاهش پیدا کرد. گونه‌های جانوری هم پشت سر هم منقرض شدن و زنجیره‌ی غذایی سقوط کرد. انسان‌ها مجبور بودن در زیستگاه‌های بسته با اکسیژن مصنوعی زندگی کنن.وظیفه من در نئوبایوس، یافتن نوعی میکروارگانیسم در سیاره‌های کهکشانه، بلکه بتونیم حیات زمین رو نجات بدیم.نئوبایوس تصمیم گرفت با سفینه‌های کوچک چندین دانشمند رو به سیاره‌های مختلف بفرسته تا به طور همزمان روی یافتن این میکروارگانیسم تلاش کنه. 3 سال پیش ماموریت من برای سفر به پروکسیما b آغاز شد.تنها بودن در یک سفینه‌ی کوچیک معلق در فضا، اونم برای ۱۰ سال خیلی بدتر از زندگی در کپسول‌های بسته در زمینه با آدمای لاغر و رنگ‌پریده و بی حوصله نبود.از خواب بیدار شدم. برای چند لحظه نفهمیدم کجام. نور سرد و مصنوعی سفینه چشم‌هام رو آزار می‌داد. نمی‌دونستم چقدر خوابیدم. از روی نمایشگر زمان سفر می‌شد فهمید، اما حوصله جمع و تقسیم نداشتم. هر بار که از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم هنوز کلی روز مونده تا رسیدن با پروکسیما، با خودم می‌گفتم ای کاش می‌تونستم کل مدت زمان این سفر رو به خواب برم.پا شدم و یه چرخی تو سفینه زدم و وضعیتش رو چک کردم. مثل هر روز. پیام جدیدی نداشتم. از شیشه‌ی کناری سفینه یه نگاهی به بیرون انداختم. سیاهی محض! گاهی احساس می‌کنم همه‌ی اینا خوابه و می‌تونم در این سفینه زشت و زمخت رو باز کنم و از این خواب مزخرف بیدار شم.داخل سفینه هم دست کمی از بیرون نداشت. یک زندان نقره‌ای با دو تا شیشه‌ی کوچیک به یک فضای تاریک. و البته سکوت کامل. تنهایی جایی که یکم صدا می‌شنیدم بخش تنهایی سفینه بود که کمی صدای موتور به گوش می‌رسید. هر روز به اون بخش هم سر می‌زدم تا از گوش‌هام استفاده کرده باشم. شنیدن بیشتر از دیدن و لمس کردن بهم احساس زنده بودن می‌داد.غذای تکراری هر روزم رو برداشتم و مشغول خوردن شدم؛‌ یک تکه پروتئین چاپ‌شده. انگار یه اسفنج بی‌مزه می‌خوردم. تنها نوشیدنی‌م هم آب بود که از تصفیه‌ی تعریق، ادرار و بخار بازدم من به دست می‌اومد. به عکس پدر و مادرم خیره شدم. این تنها تصویریه که از زمین باشکوه دارم. تصویر روز عروسی والدینمه در یک باغ زیبا. همه‌ی زندگیم آرزوم دیدن همچین منظره‌ای بوده. دیدن این تصویر انگیزه‌ی زیادی برای انجام این سفر بهم می‌ده.با هشدار سیستم بیدار شدم. در حال نزدیک شدن به ایستگاه فضایی A113 بودم. زمان‌سنج رو نگاه کردم؛ ۶ سال و ۱۹ روز و ۲۱ ساعت.یه زمانی این ایستگاه‌ها پذیرای کلی فضانورد بودن. بعد از تغییرات زمین، دیگه هزینه‌ی پشتیبانی از این مراکز رو نداشتیم. خیلی‌ها فرصت بازگشت نداشتن و در دل تاریکی از دنیا رفتن. مضطرب بودم که قراره با چی روبرو بشم. اگه کمی سوخت تو ایستگاه پیدا می‌شد با خیال راحت‌تری به سفرم ادامه ‌می‌دادم.انگار یکی یه مشت آهن‌پاره‌ی عظیم‌الجثه رو تو فضا رها کرده بود. فقط یه نور قرمز چشمک‌زن از ایستگاه معلوم بود. یه لاشه‌ی متروکه در دل سیاهی که در سکوت و در فضای بی‌اتنها معلق بود.به ایستگاه که رسیدم، ترسیدم. من از سازه‌های عظیم‌الجثه می‌ترسم؛ مخصوصا اگه در دل تاریکی باشم. بازوهای روباتیک خاموش در اطراف ایستگاه رها شده بودن. هیچ جنب‌وجوشی در ایستگاه دیده نمی‌شد به جز همون چراغ چشمک‌زن.وارد یک تالار عظیم شدم. به محض ورود صدای هیس مانندی نشون داد اکسیژن داره وارد محفظه می‌شه. چراغ‌ها روشن شدن. همه‌چیز به هم ریخته بود. چند تا جسد دیدم. چند تا نوشته نامفهوم روی دیواره‌ها و کلی مانیتور خاموش. ترسیده بودم. فکر کردن به این‌که در دل تاریکی، میلیون‌ها کیلومتر دور از خونه باشی و خبر نابودی زمین رو بشنوی، داشت نگران‌ترم می‌کرد.یه صدا شنیدم؛ ورود تأیید شد. آماده‌سازی برای سوخت‌رسانی در حال انجام است.سعی کردم حواسم رو پرت کنم تا سوخت‌رسانی انجام بشه و از این قبرستون معلق فرار کنم. یهو یه چیز معلق در فضا دیدم؛ انگار یه جنازه دیگه بود. اما دست و پاش حرکت می‌کرد. احساس کردم زنده‌ست و نیاز به کمک داره. پس سراسیمه دویدم به سمتش.یکی از زنجیرهای حفاظتی رو به لباسم متصل کردم و با فشار هوا خودم رو بهش رسوندم. گرفتمش و به سمت خودم چرخوندمش. باورم نمی‌شد. زنده بود. کلی سوال داشتم ازش. که چطور زنده‌ای؟ اینجا چی‌کار می‌کنی؟ اما مبهوت شده بودم.من هرگز زنی به این زیبایی ندیده بودم. کلاه فضانوردی هم قادر نبود زیبایی‌ش رو محدود کنه. چشم‌هاش شبیه سیاه‌چاله‌ای بود که هیچ چاره‌ای جز نگاه کردن برام نمی‌ذاشت. لمس دست‌هاش حتی از پشت این دست‌کش‌های ضخیم احساس آرامش غیرقابل توصیفی بهم می‌داد. حتی به این فکر افتادم که من هم حالا یک جنازه معلق در فضام.هیچ نشونه‌ی ترس و اضطرابی تو صورتش نمی‌دیدم. تصمیم گرفتم برگردونمش داخل ایستگاه. تا شروع کردیم به حرکت دستام رو رها کرد و شروع کرد به دور شدن. رفتم سمتش اما زنجیر حفاظتی بهم اجازه حرکت بیشتر نمی‌داد. داشت هر لحظه دورتر می‌شد.دیدنش برای چند لحظه در این تاریکی چه بلایی سر من آورده بود؟ هیچ دلیلی برای ادامه ماموریتم پیدا نمی‌کردم. چند صد میلیون آدم باقی مونده در زمین رو به نابودی برام هیچ ارزشی نداشت. دوست داشتم برم سراغش. دستمو بردم سمت زنجیر و قفلش رو باز کردم. چند لحظه طول کشید تا کامل رهاش کنم. تمام زندگی من صرف یافتن راهی برای نجات زمین و ساکنانش گذشته بود و هیچی برام مهم‌تر از این هذف نبود و حالا داشتم از همه‌ی زندگیم دور می‌شدم.یک نقطه‌ی سفید در دل تاریکی شده بودم همه‌ی زندگی من. نمی‌دونستم که خبر داره دنبالش در حرکتم یا نه. نمی‌دونستم زنده‌ام یا مرده. هیچ فرقی هم برام نداشت. فقط دیدن دوباره‌ش می‌تونست بهم حس خوبی بده.رهایی بی‌نظیری رو در نگاهش دیده بودم و آواره‌ی کهکشان بودم تا دوباره اون احساس رو تجربه کنم.هرچی می‌گذشت از سفینه، ماموریت و خودم دورتر می‌شدم. دیگه جایی رسید که فقط تاریکی می‌دیدم. نمی‌دونستم ساکنم یا در حال حرکت. فقط می دونستم معلقم؛‌ معلق در تو. انگار دیگه وجود نداشتم. خودم رو یادم نمی‌اومد. همه‌ چیز تو بودی. در تو غرق شده بودم و در درونم همه‌چیز رو غیر از تو دور ریخته بودم.یاد خاطرات ماهیگیری پدربزرگم افتادم که مادرم برام تعریف می‌کرد. احساسم شبیه ماهیگیری بود که به امید صید راهی دریا شده و حالا خودش صید دریا شده. هم‌اسم پدربزرگم بودم و انگار پایانم هم شبیه پدربزرگم بود.چشمامو باز کردم. سردرد شدیدی گرفتم. از تاریکی مطلق یهو در یک اتاق سفید پرنور بیدار شدم.یکی بهم گفت سعی نکن بلند شی. تا چند دقیقه سرگیجه‌ی شدیدی خواهی داشت. یک نفر دیگه اومد بالاسرم. نمی‌شناختمش اما از لباسش مشخص بود از مدیران رده بالای نئوبایوسه.بهم گفت:‌ متاسفم اعلام کنم که شبیه‌سازی ماموریت شما با شکست مواجه شد. سرنوشت میلیون‌ها انسان بستگی به این ماموریت داره و ما توان تحمل کوچکترین خطایی رو نداریم.  بهم گفت می‌تونم کارم رو در آزمایشگاه نئوبایوس ادامه بدم.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 22:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی ما؛ از انتها تا ابتدا</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/our-story-from-end-to-start-amikw1nfxta3</link>
                <description>قصه‌ی ما؛ از انتها تا ابتداامشبیکی صدام زد. پسر جون رسیدیما. نمی‌خوای پیاده شی؟! راننده تاکسی بود. یه آقای مسن. عصبی بود. نمی‌دونستم چند وقت بود که رسیده بودیم که انقدر عصبانی بود. اصلا نمیدونم کی و کجا سوار این تاکسی شدم. اما نزدیک خونه بودم. تشکر کردم و پیاده شدم.هوا سرد بود. خوشحال بودم که کوچه خلوت بود. خوشبختانه چندتا از چراغ‌های تیربرق‌های ‌کوچه هم خاموش بودن. احساسم شبیه فرماندهان جنگی‌ای بود که شکست خورده برمی‌گردن خونه. پس هرچقدر خلوت‌تر و تاریک‌تر، رسیدن به خونه رو برام ساده‌تر می‌کرد.باز غرق افکار تو شدم. از فردا دیگه حق نداشتم بهت فکر کنم. امشب تو کافه همه چیز رو تموم کردی. گفتی به درد هم نمی‌خوریم. مطابق معیارهای تو نیستم. اما از همه بدتر چک کردن مدام ساعت مچی‌ت بود. قبل از این دوست داشتم بیشتر بشناسمت. به هرچیزِ مربوط به تو بی‌نهایت فکر می‌کردم، مخصوصا ساعت مچی‌ت. من طرفدار ساعت بندچرمی و صفحه گردم و اینکه تو ساعت بندفلزی بپوشی برام کلی سوال ایجاد می‌کرد. بعد از مدت‌ها خودخوری و کلنجار با خودم تصمیم گرفته بودم راجع‌به احساسم باهات حرف بزنم. می‌دونستم ممکنه اینطوری تموم شه اما فکرشم نمی‌کردم تحملش انقدر سخت باشه. با خودم گفتم کاش بهت هیچی نمی‌گفتم.یکی صدام زد. دوستم رضا بود. سلام علیک کردیم. رفتم خونه تا اولین شب مرگم رو سپری کنم.دیروزیکی صدام زد. تو بودی. اسمم رو خیلی دوست ندارم، یعنی نداشتم. اما شنیدنش از زبان تو با صدای تو برام دلنشینش می‌کرد.پرسیدی «خب من منتظرم بگی چی کارم داری؟» نمی‌دونم چی تو صداته که قادره منو از درون دچار فروپاشی کنه تا نتونم متوجه حرفات بشم.یادم نمیاد چطور به اینجا رسیدیم؛ منتظر آسانسور بودیم یا در حال خروج از ساختمون. تیپ جدیدی پوشیده بودی که باید براش اسم انتخاب می‌کردم. شال سبز، مانتوی سفید، شلوار سیاه و کفش سفید. با خودم گفتم؛ هرگز فکرشو نمی‌کردم با این رنگ‌ها بشه همچین منظره‌ی زیبایی ساخت. به این نتیجه رسیدم که رنگ‌ها به تو نمیان، تو به رنگ‌ها میای. به دست چپ‌ت نگاه کردم. می‌دونم که با مانتوهای روشن، ساعتت رو می‌پوشی. حدسم درست بود.برگشتم رو به صورتت. انگار هیچ شال یا روسری‌ای که توان مهار حجم انبوه موهای مشکی‌ تو رو داشته باشه هنوز دوخته نشده. موهای بلندت شبیه‌ شاخه‌های در هم تنیده‌ی درختان ‌بی‌نظمیه، که در تلاشه زیبایی صورتت رو بپوشونه. زهی خیال باطل! هر نقطه از صورتت به تنهایی زیباست؛ چشم‌هات، ابروهات، بینی‌ت و دهانت؛ مخصوصا هنگام خندیدن.دوباره پرسیدی «معلومه کجایی؟ چرا نمی‌گی چی‌کارم داری؟» اقدام کردن در تصمیمی که می‌تونه بدترین یا بهترین نتیجه زندگی‌ت رو رقم بزنه، سخت‌ترین کار دنیاست.با هزار ترس و ناامیدی، بالاخره شروع کردم به حرف زدن:+ «شاید دارم گستاخی می‌کنم اما می‌خوام دعوتت کنم به یک کافه.»- «ببخشید؟! می‌تونم دلیلش رو بپرسم.»+ «راستش می‌خوام در مورد یک موضوع مهم صحبت کنم.»دعا می‌کردم سوال نکنی. دوست داشتم هرچه سریع‌تر بگی میای یا نه.- «خب باید موضوع رو بدونم.»+ «اگر لطف کنی قبول کنی، تو کافه راجع‌بهش صحبت می‌کنیم. اینجا حرف زدن سخته برام.»- «یکم عجیبه. اومممم اوکی. هفته بعد خوبه؟»+ «اگر برات مقدوره فردا ساعت ۶ کافه سان‌ست.»- «چقدر عجیبی امروز!»- «باشه»همین کافی بود که بال دربیارم. با وجود اینکه این خوشی و امیدواری یک روز بیشتر قرار نبود دووم داشته باشه اما یک روز فرصت زنده بودن بهم می‌داد.چند ماه قبلیکی صدام زد. پدرم بود. پرسید چرا انقدر تو خودتی؟ گفتم هیچی یکم خسته‌م، دیشب دیر خوابیدم.راست گفتم. دیر خوابیده بودم و نیمه شب بیدار شده بودم. چند وقتی می‌شد که زندگی‌م تغییر کرده بود. هر شب دیر می‌خوابیدم و زود بیدار می‌شدم.مدتی بود که بهت علاقه‌مند شده بودم. اولش با یک احساس خوشایند شروع شد. رفته رفته احساس می‌کردم توجه کردن بهت حس خیلی خوبی بهم می‌ده. چیزی بهت نگفتم. باید اول مطمئن می‌شدم دچار یک احساس عمیق شدم یا نه. پس به خودم فرصت دادم که راجع‌به‌ت فکر کنم.که اشتباه کردم. به تو فکر کردن، با یک جان در بدن، کار ساده‌ای نبود برای من.تقریبا هر لحظه از شبانه‌روز و در حال انجام هر کاری به تو فکر می‌کردم. انگار تو همیشه و همه‌جا همراه من بودی.احساسم بهت هر لحظه عمیق‌تر می‌شد. دیگه دوستت نداشتم، عاشقت هم نبودم؛ در این مسیر بی‌انتها، چند قدم از عشق هم جلوتر رفته بودم. بیمارت بودم و تنها تسکین تلاطم درونی‌م، دیدن قرص ماه تو بود.روزهایی که فرصت دیدن تو و سلام کردن بهت رو داشتم، بهترین روزهای زندگیم‌ بود. یادمه یه بار به یکی می‌گفتی؛ پاکبان محله‌تون انقدر خوش‌برخورد سلام می‌کنه که حس خوبی می‌گیری هر روز صبح. من با شنیدن این حرفا از مهندس بودن و مسیر شغلی‌م خیلی مکدر می‌شدم.خودم رو از یاد برده بودم. فقط وقت‌هایی که اسمم رو از دهان تو می‌شنیدم؛ متوجه می‌شدم هنوز در این جهان حضور دارم. لابه‌لای یکی از گره‌هایی به موهات می‌زدی، دست و پای منم بسته بودی که نتونم یک لحظه ازت جدا بشم.برام عجیب بود که چرا هنگام فکر کردن به تو هیچ غذایی رو نمی‌تونم هضم کنم. خوابم بهم ریخته بود، سرم درد می‌کرد، معده درد امونم رو بریده بود. احساس می‌کردم تو کمام. گاهی فقط می‌خواستم برگردم به زندگی.یکی صدام زد؛ مادرم بود. گفت موهات خیلی سفید شده، خیلی‌هم لاغر شدی. معلومه داری چی‌کار می‌کنی؟ خوشبختانه بلدم وقتی احساست خفه‌م می‌کنه طبیعی رفتار کنم. گفتم: یکم ذهنم مشغول نسخه جدید متن‌نگاره. نمی‌دونم پذیرفت یا نه! اما دیگه سوال نکرد. فقط گفت یکم به فکر خودت باش.من با این جسم دیگه توان دوست داشتنت رو نداشتم. باید از این شرایط خلاص می‌شدم. پس تصمیم گرفتم درباره احساسم باهات صحبت کنم.دیروزیکی صدام زد. تو بودی. پرسیدی «خب من منتظرم بگی چی کارم داری؟»زبونم بند نیومده بود. عامدانه سکوت کرده بودم. داشتم سخت‌ترین لحظه زندگی‌م رو تجربه می‌کردم. شبیه سرباز بی‌دفاعی بودم در خط مقدم یک نبرد سهمگین. معلوم نبود بعد از پاسخ تو به زندگی برمی‌گردم یا برای همیشه می‌میرم. حس و حالم شبیه جهانگردی بود که در حال تماشای زیباترین منظره دنیا، متوجه شده تمام مدارکش رو گم کرده. با وجود اینکه فکر کردن به نتیجه‌ی این مکالمه نگرانم می‌کرد، تصمیم گرفتم چند لحظه بی‌اعتنا به هر نتیجه‌ی ممکن، به تو؛ زیباترین منظره‌ی جهان نگاه کنم.دوباره پرسیدی «معلومه کجایی؟ چرا نمی‌گی چی‌کارم داری؟»بهت گفتم که می‌خوام دعوتت کنم به یک کافه. برات عجیب بود. چهره‌ت درهم شد اما در نهایت قبول کردی.برگشتم خونه. فکرم مدام درگیر فردا بود. ماه‌ها بود که غذای درست و حسابی نخورده بودم و خواب راحتی هم نداشتم. دیشب‌ رو هم تحمل کردم.امشبیکی صدام زد. دوست عزیز می‌تونم راهنمایی‌تون کنم؟ یکی از کارکنان هتل اپسیناس‌پالاس بود و می‌خواست منو که مقابل در ورودی ایستاده بودم، راهنمایی کنه. گفتم خیلی ممنون. منتظر کسی هستم.یکی دو دقیقه بعد تو رسیدی. ضربان قلبم انقدر شدید شد که یک لحظه پیشمون شدم از این کار. دوست داشتم قلبم هرچه سریع‌تر آروم بگیره. می‌خواستم بدون لرزش صدا و دست بهت سلام کنم و شاخه گلی که برات گرفته بودم تقدیمت کنم که موفق نبودم. پس گل رو پنهان کردم که سر فرصت تقدیمت کنم.وارد کافه شدیم و پشت میز گوشه کافه نشستیم. اولین بار بود که می‌دیدم با مانتوی سفید، ساعتت رو نپوشیدی. دوست داشتم هیچی نگم و تا ابد در این کافه محو تماشای تو شم. گفتی «چه‌خبر؟ بالاخره می‌گی چی‌کارم داری؟»نمی‌دونستم چطور باید احساسم رو ابراز کنم. شاخه گل رز رو گرفتم سمتت و گفتم «دوستت دارم».شاخه گل رو گرفتی و لبخند زدی. همین کافی بود که در زمان سفر کنم و از نو متولد شم و تمام مسیر زندگی‌م رو از ابتدا سپری کنم تا دوباره به تو برسم و بفهمم که چقدر این مسیر رو با تمام تلخی‌هاش دوست دارم وقتی قرار بوده تو رو ببینم.یکی صدام زد. یکی از کارکنان کافه بود که برای ثبت سفارش اومده بود. خیلی گرسنه بودم. پس در کنار آبمیوه‌هامون چندتا کیک حسابی سفارش دادم که بخورم.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 22:06:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با دوست داشتن تو چه بلایی سر خودم آوردم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/what-have-i-done-to-myself-by-loving-you-juahffytbkxn</link>
                <description>Photo by amir mahdi on Unsplash   الان به هم‌ریخته‌تر از این حرفام که بتونم یک متن منظم بنویسم. پس انگشتام رو گذاشتم روی کیبورد و هرجا که ذهنم پیش بره می‌نویسم.دوست دارم از آخر شروع کنم؛ من به تو نرسیدم. احتمالا اگه منطقی بهش فکر می‌کردم، از اول هم معلوم بود که قرار نیست به تو برسم. پس اصلا چرا به این دلبستگی تن دادم؟(11:23 ظهر)می‌خوام سعی کنم با نوشتن، تصویری از تو ایجاد کنم. اما نوشتن درباره‌ی تو سخت‌ترین کار دنیاست. برای نوشتن یک متن عاشقانه درباره‌ی تو، انقدر ذوق‌زده می‌شم که گرفتار می‌شم لابه‌لای میلیون‌ها واژه. اینجاست که بلند می‌شم و قدم می‌زنم. اما انگار تمام مسیرهای نامنظمی که در یک اتاق دوازده متری سپری می‌کنم به تو می‌رسن و بعد از چند ساعت متوجه می‌شم فقط به تو فکر کردم بدون اینکه یک کلمه نوشته باشم. انگار یک بمب اتم تو مغزم ترکیده و تمام کلمات زبان فارسی تو مغزم در حرکتن و نمی‌تونم تمرکز کنم. تنها چیزی که بهم آرامش می‌ده ترسیم صورت، خنده‌ و صدای تو، تو مغزمه.(02:38 بعدازظهر)ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه خراب استحافظاولین بار که دیدمت هنوز کرونا نگران‌کننده بود و تو ماسک داشتی. اما برای عاشق تو شدن دیدن چشم‌هات هم کافیه. به‌نظرم رسید ساعت‌ها می‌شه بدون پلک زدن به اون چشم‌ها خیره شد. و یک سفر بی‌پایان رو در درازای موهای بلند و چین‌خورده‌ت شروع کرد. موهای مشکی، لباس سفید، شال صورتی؛ انگار داشتم به یک منظره باشکوه نگاه می‌کردم. احساس عجیبی داشتم. انگار در یک لحظه هم از نو متولد شدم و هم، همه‌چیز برام از بین رفت. فرو ریختم و احساس ناتوانی غیرقابل توصیفی رو تجربه کردم.برام سوال شد که قبل از دیدن این منظره چطور زندگی کرده بودم. اما یه حسی می‌گفت تا حالا زندگی نکردی از این به بعد هم یه جور دیگه زندگی نمی‌کنی.در میانه‌ی یک مرگ ابدی یک لحظه فرصت موقت زندگی پیدا کرده بودم.خیال حوصله بحر می‌پزد هیهاتچه‌هاست در سر این قطره محال اندیشحافظاحساس شور و اشتیاق رو همزمان با یاس و ناامیدی تجربه می‌کردم. هربار که تصمیم می‌گرفتم درباره احساسم باهات حرف بزنم، افکار تاریکی تمام امیدم رو ازم می‌گرفتن و همین باعث می‌شد از بیان احساسم طفره برم؛ چراکه معتقد بودم دلداده و دلشکسته شدن هردو رنج‌ن و من ترجیح می‌دادم یک رنج رو تحمل کنم. یه حسی می‌گفت شانسی ندارم اما دلم پر می‌کشید برای دیدن تو. تو مخیلاتم در یک کافه خلوت می‌نشستیم و فقط به تو نگاه می‌کردم و به حرفات گوش می‌دادم. انقدر غرق زیبایی‌ت می‌شدم که اصلا متوجه گذر زمان نمی‌شدم. دوست داشتم داستانت رو بشنوم و داستانم رو که به هیچ‌کس نگفتم به تو بگم.برای نزدیک شدن به تو راه خاصی بلد نبودم. تصمیم گرفتم تو جمع‌های دوستانه‌ت وارد بشم. سعی می‌کردم با همه‌ی آدمایی که صمیمی بودی، صمیمی بشم. دوست داشتم هم به تو نزدیک بشم و هم کسی حتی خودت متوجه علاقه‌م بهت نشه. حتی گاهی هنگام غیبتت در این جمع‌ها حاضر می‌شدم.همه فکر می‌کردن برون‌گرام در حالی‌که نه حوصله معاشرت با کسی رو دارم و نه از برون‌گرایی خوشم میاد.دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور منیسعدیداشتم بار سنگین یک احساس عمیق رو به تنهایی به دوش می‌کشیدم. لباس گرم می‌پوشیدم، آرام رانندگی می‌کردم؛ احساس می‌کردم قلبی که تو درونش جا گرفتی رو باید با احتیاط حمل کنم. خودت خبر نداشتی، اما یک قلب دومی داشتی که در سینه‌ی من برای تو می‌تپید. هر چی پیش می‌رفتم احساسم عمیق‌تر می‌شد. به هرچیزی که به تو مربوط می‌شد توجه می‌کردم. بیشتر از هر کسی تو این دنیا می‌شناختمت. اینکه چی خوشحالت می‌کنه، چی ناراحت. سعی می‌کردم پوشش مردانه‌ای که دوست داری متوجه بشم. دوست داشتم به چشمت بیام.در جهان‌های موازی معلق بودم. به هر چیز کوچکی توجه می‌کردم. مثلا یک لبخند تو بهم، تا آسمونا منو بالا می‌برد و احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین مرد دنیام. اما کافی بود به یکی دیگه لبخند بزنی، یا طوری که من فکر کنم چیزی بینتونه نگاهش کنی! از آسمونا سقوط می‌کردم و به صخره‌های سخت یک ساحل طوفانی کوبیده می‌شدم و جسد خیسم به مرور خوراک لاشخورا می‌شد. همه‌ی این‌هارو با یک جسم و در یک لحظه باید تجربه می‌کردم. مخصوصا وقتی در جمع دوستانه بودیم؛ باید طبیعی رفتار می‌کردم. لاکپشت نبودن و نداشتن یک لاک تاریک برای پناه بردن در این مواقع، از انسان بودن مکدرم می‌کرد.این افکار همیشه همراهم بود. رفته‌رفته خواب و خوراک برام نذاشت. شبا دیر می‌خوابیدم، نیمه شب بیدار می‌شدم و دیگه خوابم نمی‌برد. اولین چیزی که به ذهنم می‌رسید تو بودی. هر روز متوجه موهای سفید بیشتری روی سر و صورتم می‌شدم. گرسنه می‌شدم اما اشتهای خوردن هیچ غذایی رو نداشتم. همین باعث می‌شد هر روز لاغرتر بشم. استرس زیاد به مرور به معده‌م لطمه زد. تا جایی‌‌که کنار گوشی و کارت بانکی، باید قرص معده هم همراهم می‌بود.باید اقرار کنم؛ دیگه عاشقت نبودم، معتادت شده بودم.چه‌ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند این‌ها که من با جان خود کردموحشی بافقیزندگی دیگه برام معنا نداشت. به‌ندرت متوجه گذر زمان می‌شدم. اینجا بود که به خودم گوش‌زد می‌کردم بالاخره با یک خبر ناگوار از هم خواهم پاشید.اون روز و اون خبر رسید. گفتی هفته‌ی بعد از ایران می‌ری. برای همیشه.با شنیدن این خبر شکستم، فرو ریختم و خرد شدم. شروع کردم به پرسه زدن در خیابان‌های تهران. مقصدی نداشتم فقط می‌رفتم و می‌رفتم. قبل از اینکه آرزو کنم بارون بارید. دوست نداشتم وقتی می‌رسم خونه کسی از خیسی چشم‌هام سوال کنه. درد معده امونم رو بریده بود. دوتا قرص معده که برام باقی مونده بود هم خوردم. انقدر پرسه زدم که پای راستم زخمی شد. اما قلب و مغزم هنوز نیاز به قدم زدن داشت.با دیدنت از مرگ برخاسته بودم و حالا در یک مرگ خودخواسته به تابوت تنهایی‌م بازگشته بودم؛ این‌بار با جسمی آسیب‌دیده.با خودم گفتم؛قبل از اینکه فرصت کنم به آغاز قصه فکر کنم، تمام شد. من مقصر اصلی آواره شدن کلاغ قصه‌هام.من که از آتش دل چون خم می در جوشممهر بر لب زده، خون می‌خورم و خاموشممولانا</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 00:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین هشدار قبل از فروپاشی کامل: آن سوی آینه</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-kfi1wef5ppfy</link>
                <description>تخیل رو دوست دارم. قبلا فکر می‌کردم تخیل فقط مناسب فیلم‌های سرگرمانه‌ست ولی بعد از خوندن کتاب‌های موراکامی به این نتیجه رسیدم که اتفاقا اوج درخشش تخیل تو موضوعات درامه.تو نوشتن بنظرم اصلا نباید محدود بود و باید به سادگی اجازه رخنه‌ی تخیل رو به داستان داد.راستش به این دلیل تخیل رو دوست دارم که اجازه می‌ده حرفم رو یه جور دیگه بنویسم. صحبت درباره بعضی چیزا ممکنه جون آدمو بگیره و من فقط یک جون در بدن دارم. بخاطر همینه که هزار حرف غیرقابل گفتن رو لابه‌لای کلی جمله غیرعقلانی می‌نویسم.و مورد بعدی روابطه. هر فیلم یا داستانی با روابطشه که جذاب می‌شه؛ روابط آدما با هم یا با خودشون.من می‌خوام سعی کنم و در این نوشته رابطه درونی یک فرد رو که در نبرد با خودشه به تصویر بکشم.این نوشته در ادامه‌ی مطلب قبله که می‌تونی از لینک زیر بخونی:آخرین هشدار قبل از فروپاشی کاملاولین بار که دنیا رو دیدم ساکن یک سیاره سرخ بودم. متولد مریخ بودن نمی‌تونست بهم احساس تعلق به این سیاره بد رنگ بده.  سرمای مزخرفش امونم رو بریده بود. از اون بدتر طوفان‌های گاه و بی‌گاهش بود.دنبال آرامش بودم. یه‌ جای آروم و ساکت.تمام کهکشان رو گشتم تا یک روز یه جای دنج در زمین پیدا کردم؛ یک دریای بی‌کران.شب گذشتهبه ساحل برگشتم. اون خواب بود پس از آینه‌ عبور کردم و وارد اتاق شدم. شروع کردم به گشتن اتاق. مثل روح بودم؛ صدای قدم‌هام به گوشم نمی‌رسید. اصلا انگار حضور نداشتم. اما رد پای خیسم کف اتاق باقی می‌موند. چراغ مطالعه‌ی جلوی کتابخونه روشن بود و یک کتاب باز. چند خطش رو خوندم؛  &quot;چیزی را می‌خواهم بهت بگویم. می‌توانی بهش بگویی اعتراف. تا به‌حال به کسی نگفته‌ام.شاید دلت نخواهد آن را بشنوی، اما می‌خواهم از دردم بالاخره به کسی...&quot;چیز دیگه‌ای نظرمو جلب نکرد. بیشتر شبیه زندان بود تا اتاق. یه کتابخونه گوشه‌ی اتاق بود، روبروش یه آینه‌ی بزرگ و سمت راست آینه یک تخت زوار در رفته که با هر بار تکون خوردنش روی تخت صدای فنرهاش تو اتاق می‌پیچید.از اتاق، واحد و ساختمون خارج شدم و در خیابان‌های تهران پرسه زدم. به ندرت ماشینی از کنارم رد می‌شد تا رشته افکارمو پاره کنه. آدم‌هایی رو تو مسیر می‌دیدم که نقطه مشترک همه‌شون سیگار بود. به این نتیجه رسیدم که تهران شب نداره؛ فقط روز داره و دود. انگار تمام روز رو در نبرد بودن و حالا فرصت دود کردن اتفاق تلخ روز رو داشتن.یکی‌شون با سرعت از کنارم رد شد و یه فلز سرد رو گذاشت تو دستم. خیلی سریع رفت و لابه‌لای دود تهران ناپدید شد. دستم رو دیدم. یه کلت.یهو تپش قلب گرفتم. قبل از اینکه دریا مواج بشه باید برمی‌گشتم. برگشتم به اتاق و سعی کردم وارد آینه بشم. اولین بار بود که یک شی‌ء از جهان بیرون همراهم بود. هنگام عبور قسمتی از آینه شکست.یک ساعت قبلساکن دریا بودن مهم‌ترین ویژگی زندگیمه. سکوت، گرمای آفتاب و موج‌های آرام بهم احساس امنیت می‌دن. به امواج دریا اعتماد دارم و هر سمتی ببرن باهاشون همراه می‌شم اما نه وقتی متلاطم بشن.امواج شروع کردن به شدیدتر شدن. شبیه زمین‌لرزه بود. هر لحظه بدتر می‌شد. دریا که متلاطم می‌شه یعنی اتفاقات خوبی در انتظارم نیست. باز تقصیر همون موجودیه که اون طرف آینه‌ست.کسی که این کلت رو دیشب بهم داد خواسته کمکم کنه. مسیر ساحل رو گرفتم و رفتم.الآنرسیدم به ساحل. مقابل آینه‌ی کنار ساحل ایستاده‌م. اون از قبل اینجا بوده. چشماشو باز کرد و متوجه حضورم شد.سرتاپام رو نگاه کرد. معلومه که ترسیده. متوجه کلت توی دستم شد.چند قدم رفتم جلوتر. راستش منم ترسیده‌م. اسلحه‌رو گذاشتم روی پیشونیش.مردد بودم. می‌خواستم بگم که متاسفم.شروع کرد به حرف زدن؛ صبر کن. ما باید با هم حرف بزنیـ...بووووووم.شلیک کردم.چشماشو بست.چند لحظه بعد چشماشو باز کرد. جفتمون تو همون حالت قبلی بودیم. هیچ ردی از خون یا شکاف روی پیشونیش نبود.برگشت و پشت‌سرش رو نگاه کرد. دوباره برگشت سمت من.من ایستاده در حال مردن بودم. گلوله به سمت خودم شلیک شده بود.تنهایی باشکوهه. بهم فرصت می‌ده عمیق بشم و به حضورم در این جهان فکر کنم. در تنهایی فرصت دارم همه‌جای جهان سفر کنم و در آرامش زندگی کنم.وقتی تنهام صدای قلبم رو بهتر می‌شنوم و همین بهم حس زنده‌بودن زیادی می‌ده.هر چیزی که سعی می‌کرد خلوتم رو بهم بزنه نابود کردم. دریا که متلاطم شد فهمیدم باز یک داستان تازه تو راهه بخاطر همین برگشتم به ساحل و به پیشونی خودم شلیک کرد.هیچ‌وقت از کسی کمک نخواستم. اما حالا در حال مرگ بودم و دوست داشتم یکی نجاتم بده.از فضای تنگ آینه‌ی شکسته ساحل عبور کرد و بغلم کرد. شروع کرد به حرف زدن. انگار داشت داستان زندگیم رو تعریف می‌کرد.عذاب وجدان گرفتم که مقصر اتفاقات تلخ داستان‌هامون منم اما آغوشش طوری بهم آرامش می‌داد که فقط سکوت کردم و گوش دادم.حلزون‌های نوزاد در ابتدا صدف‌های شفافی دارن. به مرور زمان صدفشون رشد می‌کنه، سخت‌تر و ضخیم‌تر می‌شه. احساس می‌کردم یه حلزونم که حالا صدف سخت‌تری دارم که برای پناه بردن به تنهایی می‌تونم ازش استفاده کنم.دیگه درد نمی‌کشیدم. انگار زمان داشت به عقب برمی‌گشت.برگشتیم به حالت قبل و در مقابل آینه ایستادیم.تفنگم رو گذاشتم روی سرش.گلوله از داخل سرش برگشت به تنفگم و شکسته‌های آینه برگشتن سر جای قبلی‌شون. انگار هیچ‌وقت نشکسته‌ بود.یک موج عظیم اومد سمت ساحل.چشماشو بست.چشمامو باز کردم. در مقابل آینه اتاق ایستاده‌م. هیچ اثری از شکستگی روی آینه نیست. حتی یک ترک!تصویر آینه بازتاب اتاق خودمه.هیچ چیز عجیبی وجود نداره. جز اینکه من سر تا پا خیسم.تلفن زنگ خورد؛- «پلیس ۱۱۰، سلام، شما یک ساعت قبل تماس گرفتید و گویا نگرانی‌ای داشتید. حالتون خوبه؟ آیا نیاز به کمک دارید؟»+ «سلام. خوبم. خیلی ممنون که پیگیری کردید»</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2024 08:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین هشدار قبل از فروپاشی کامل</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/last-warning-before-total-collapse-j042jaed6dla</link>
                <description>اگه تا ته این متنو بخونی؛ احتمالا می‌پرسی این مزخرفات رو چرا نوشتم؟ راستش آدما برای تحمل ناراحتی کارهای مختلفی می‌کنن؛ مثلا سیگار می‌کشن، گریه یا پرخاش می‌کنن یا کلی کار دیگه.من قدم می‌زنم و آهنگ گوش می‌کنم. اما نه اونقدر آهنگ خوب تو دنیا هست و نه زانوهام می‌تونن نیاز چند کیلیومتری قلبم رو برطرف کنن.اینجاست که شروع می‌کنم به نوشتن.نوشتن بی‌ضررترین کار دنیاست و خوبیش اینه که اگه خوشت نیاد می‌تونی این صفحه رو ببندی، یا با استناد به غلط املایی بخش قبلی حس کنی با یه متن ضعیف طرفی و ادامه ندی.به هر حال این متن منه؛آخرین هشدار قبل از فروپاشی کاملالآنچشمامو باز کردم. در مقابل آینه شکسته‌ی اتاقم ایستاده‌م. تصویر روبروم یک دریاست و یک نفر که داره بهم نزدیک می‌شه.آخرین باری که دیدمش مقابل همین آینه ایستاده بودم، اون از دریا برگشته بود و تنش خیس بود و من با تمام وجود در آغوش گرفتمش. یه جوری همدیگه رو فشار می‌دادیم که احساس می‌کردم داریم تو آغوش هم حل‌ می‌شیم.فکرشم نمی‌کردم دوباره بخواد به دریا برگرده!سر تا پاش خیسه. عصبیه! طرز نگاهش تغییر کرده.مشخصه که ناراحتش کردم. شاید بخاطر تماس یک ساعت قبلمه.یه چیزی تو دستشهباورم نمی‌شهیه کُلت!یک ساعت قبلتلفن رو برداشتم و تماس گرفتم؛ یک یک صفر.اخیرا متوجه چیزهای عجیبی شدم. احساس می‌کنم یکی تعقیبم می‌کنه!بوق اول...آینه‌ی اتاقم امروز صبح بی‌دلیل شکست.بوق دوم...یه سری ردپای خیس تو اتاقم می‌بینم.بوق سوم...می‌خوام خودمو فریب بدم. به خودم می‌گم مگه بود و نبود تو چه فرقی به حال کسی می‌کنه؟!- «پلیس ۱۱۰، بفرمایید؟»+ «سلام. من احساس می‌کنم. یکی می‌خواد منو بکشه.»- «چند وقته این حس رو دارید؟»+ «حدودا سی ساله»- «درست شنیدم؟ سی سال؟!»+ «بله!»- «به کسی مشکوک هستید؟»+ «به خودم!»یهو مغزم سوت کشید. از اینجا به بعد صدای اپراتور رو نمی‌شنیدم. انگار داشت چند تا سوال دیگه می‌پرسید.تلفن رو قطع کردم.الآناومد جلو،جلوو جلوتر.انقدر نزدیک شده که می‌تونم صدای نفس‌های لرزانش رو بشنوم.اسلحه رو گذاشت روی پیشونیم.داره یه چیزی زیر لب می‌گه. موتعـــ، موتعســـــ...ترسیدم. زل زدم به چشماش؛ دو تا کاسه خون!سر تا پاش خیسه مخصوصا صورتش. بنظرم لابه‌لای قطرات آب روی صورتش چند قطره اشک هم پیدا می‌شه!به نظر مصمم میاد. قبل از اینکه حماقت کنه باید یه کاری کنم.شروع کردم به حرف زدن؛ صبر کن. ما باید با هم حرف بزنیـ...متاسفمبووووووم.شلیک کرد.بی‌اختیار چشم‌هام رو بستم.یه چیزی درست نیست. چشم‌هام رو باز کردم. جفتمون تو همون حالت قبلی بودیم. انتظار داشتم به عقب پرت شده باشم.برگشتم و پشت سرم رو دیدم. عجیبه که هیچ نکته عجیبی وجود نداره. هیچ ردی از یک گلوله یا رد خون روی کتابخونه‌ی پشت سرم نیست. دوباره برگشتم به سوی آینه.اما اون، پیشونیش شکافته شده و خون از سرش حرکت کرده و با قطرات آب روی صورتش مخلوط شده. انگار گلوله تو مغز خودش شلیک شده.دارم حسش می‌کنم؛ یه چیزی داره تو سرم حرکت می‌کنه. انتظار داشتم گلوله از پشت سرم خارج شده باشه اما انگار داره دور تا دور مغزمو کنکاش می‌کنه.تا قبل از این فکر می‌کردم فراموشی یک هدیه‌ست که ما آدما گاهی بهم تقدیم می‌کنیم. فکر می‌کردم هر اتفاق بدی رو فقط باید فراموش کرد. اما ما چطور اتفاقات رو فراموش می‌کنیم؟ چطوره که تو لحظات تلخ زندگی سر و کله‌ی همشون با هم پیدا می‌شه. معنی درست فراموشی چیه؟ پاک کردن گذشته یا دور نگه داشتن موقت‌شون؟!بنظرم مکانیزم مغز در مواقع فراموشی شبیه آب حوضه. فراموشی فقط باعث می‌شه کثیفی‌های حوض ته‌نشین بشن و دیده نشن. اما کافیه فقط یکی یه تکونی به آب حوض بده...گلوله‌ی توی مغزم داره همین کارو می‌کنه. به همه‌ی بخش‌های مغزم سر می‌زنه و داره همه‌چیز رو ته‌نشین می‌کنه.از اون سوی آینه صدای فریاد شنیدم. خون دیگه تمام صورتش رو پوشونده.من فراموش می‌کردم و اون عذاب می‌کشید.از فضای تنگ آینه‌ی شکسته اتاقم عبور کردم و در ساحل بغلش کردم. دیگه دوست نداشتم چیزی رو فراموش کنم. پس هرچیزی که به یاد داشتم رو توی گوشش فریاد زدم.ما صاحب یک جسم بودیم که می‌تونست مثل صدف حلزونی باشه که در هنگام ناامیدی از جهان بیرون بهش پناه بیاریم. اما به‌جای اینکه پناه هم باشیم؛ فقط به هم لطمه زدیم.من هر بار با تصمیمات اشتباه تو رو عذاب دادم و تو هر بار برای رهایی از درد، معجون فراموشی‌ت رو به خورد من دادی.گلوله تو مغزم ایستاد. حس می‌کنم حرکتش برعکس شد.حالا دارم همه‌چیز رو به یاد میارم.خون از روی صورتش داره برمی‌گرده به پیشونیش.هر دومون برگشتیم به حالت قبل و در مقابل هم ایستادیم.دوباره تفنگش رو گذاشت روی سرم.گلوله از داخل سرم برگشت به تنفگش و شکسته‌های آینه از کف اتاق برگشتن سر جای قبلی‌شون. انگار هیچ‌وقت نشکسته‌ بود....یک موج عظیم از اون سوی آینه داره میاد سمتم.چشمامو بستم.چشمامو باز کردم. در مقابل آینه اتاقم ایستاده‌م. هیچ اثری از شکستگی روی آینه نیست. حتی یک ترک!تصویر آینه بازتاب اتاق خودمه.هیچ چیز عجیبی وجود نداره. جز اینکه من سر تا پا خیسم.تلفن زنگ خورد؛- «پلیس ۱۱۰، سلام، شما یک ساعت قبل تماس گرفتید و گویا نگرانی‌ای داشتید. حالتون خوبه؟ آیا نیاز به کمک دارید؟»+ «سلام. خوبم. خیلی ممنون که پیگیری کردید»</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 08:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چه می‌اندیشم؛ وقتی به تو می‌اندیشم!</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/what-i-think-about-when-i-think-about-you-iyx0opgeqqop</link>
                <description>دوست داشتن شبیه شناور شدن یک قایق در یک رودخانه آرامه و عاشق شدن همانند سرگردان شدن یک کشتی در یک اقیانوس متلاطم. کم‌کم راه رو گم می‌کنی و هدفت از رسیدن به خشکی، به شناور موندن ابدی در این اقیانوس تغییر می‌کنه.من حالا گرفتار یک اقیانوس عاشق تو بودن هستم و نمی‌دونم چطور به اینجا رسیدم. تنها چیزی که یادمه اینه که مشغول دوست داشتن تو بودم؛ یک دوست داشتن ساده که احتمالا یه‌جا یه‌کم سهل‌انگاری کردم که حالا گرفتارش شدم. اما من همیشه از بیان احساسم در این مواقع طفره رفتم؛ چراکه معتقدم دلداده و دلشکسته شدن هردو رنج‌ن و من ترجیح می‌دم یک رنج رو تحمل کنم. به‌همین خاطر مطمئن نیستم که با تو راجع‌به علاقه‌م حرفی خواهم زد یا نه! پس تصمیم گرفتم در این مطلب بنویسم که؛ به چه می‌اندیشم؛ وقتی به تو می‌اندیشم! به امید اینکه روزی در گشت‌واگذارهای اینترنتی‌ت بخونی.چند وقتی می‌شه که تو به سراسر زندگی روزمره‌ی من رخنه کردی و مدام به تو فکر می‌کنم؛ قبل از خواب، پس از بیدار شدن، هنگام رانندگی، در حال تماشای فیلم وَ... وَ... وَ... وَ... وَ...! شاید جالب باشه برات که بدونی به چه می‌اندیشم؛به تو که ‌می‌اندیشم؛ به روزهای روشنی می‌اندیشم که با تو در انتظارم‌ند. به اولین لحظه‌ای که راجع‌به احساسم به تو می‌گویم و تو با لبخند تاییدم می‌کنی. به ذوق کردنم آن لحظه که چطور باید جلوی خودم را بگیرم که شبیه احمق‌ها جلوه نکنم. به اولین باری که دستت را لمس می‌کنم.به اولین سلفی با تو ‌می‌اندیشم؛ در مکانی که اولین قرار ماست، مثلا یک رستوران شیک در شمال شرق تهران، یا یک کافه در خیابان ولیعصر. به پوشش مردانه‌ای که تو بیش از همه دوست داری فکر می‌کنم و خودم را در آن لباس‌ها تصور می‌کنم. به اولین شاخه گلی که تقدیمت می‌کنم فکر می‌کنم؛ ترکیب رنگ قرمز گل رُز با مانتوی سفید و شال صورتیِ ناتوان از مهار حجم انبوه موهای مشکی تو، منظره‌ی بی‌نظیری ایجاد می‌کند که احساس می‌کنم در حال تماشای شکوفه‌های گیلاس پارک اوئنو در توکیو هستم.Ueno Park (Tokyo)به سینماهایی که خواهیم رفت می‌اندیشم؛ و فیلم‌هایی که هرگز متوجه موضوع‌شان نخواهم شد چراکه محو تماشای تو خواهم بود. به صدای ضبط شده‌ی تو؛ که جایگزین ۴۸۲۳ آهنگ گوشی‌م خواهد شد. به جوابی که در پاسخ «خوبی؟»هایی که می‌پرسی می‌اندیشم؛‌ نمی‌دانم باید بگویم «خوبم، مرسی که می‌پرسی» یا «مرسی، خوبم که می‌پرسی».به اولین سفرمان می‌اندیشم؛ به شمال ایران، جاده چالوس، رانندگی در کنار تو. به تماشای دریا از درون چشم‌های تو و در همین لحظه به دستانم می‌اندیشم؛ که چقدر دوست دارم در انبوه شلوغی موهای تو گم کنم تا با امواج موهایت تمام مرا غرق کنی و لحظه‌ای بعد در ساحل آغوشت با تنفس مصنوعی مرا به این جهان بازگردانی. به تماشای مسیر حرکت آفتاب روی پوست تو می‌اندیشم؛ هنگام غروب و تماشای طلوع آفتاب در کنار تو.به اولین کادو که تقدیمت می‌کنم می‌اندیشم؛ یک گردنبند زنانه طرح روبرتو کوین که خودم به گردنت می‌آویزم. به ضربان قلبم و به چشم‌های تو؛ که در هنگام خندیدن‌ت تبدیل به یک خط صاف می‌شوند.به روز، انرژی، انگیزه و یک اقیانوس شوق با تو بودن.غرق در این افکار جسور می‌شم و تصمیم می‌گیرم درباره‌ی احساسم باهات حرف بزنم اما طولی نمی‌کشه که افکار تاریک مثل امواج متلاطم اقیانوس تمام این خوشی‌هارو در هم می‌کوبن و منو برگردونن به نقطه اول؛به تو که ‌می‌اندیشم؛ به روزهای تاریکی می‌اندیشم که بی تو در انتظارم‌ند. به اولین لحظه‌ای که راجع‌به احساسم به تو می‌گویم و تو اخم می‌کنی. به تمام فحش‌هایی که در جملات محترمانه‌ت نهفته‌است. به قلبم می‌اندیشم و دردی به بزرگی تمام جهان که در یک لحظه باید تحمل کند. و به دست‌هایی که هرگز لمس نخواهم کرد.به دوربین سلفی گوشی‌م می‌اندیشم که هرگز متوجه کثیف شدنش نخواهم شد. و به فلافلی‌های دور میدان آزادی که برای سیر کردن یک جوان خسته کافی‌ست و به لباس‌های کهنه‌ی چروک که در کنار صورت اصلاح‌نشده و موهای ژولیده مرا شبیه یک معتاد کارتن‌خواب کرده است. به شاخه‌های گل رُز خشکیده در گل‌فروشی‌های سراسر شهر فکر می‌کنم و به برفی که تمام رنگ‌های شاد پارک اوئنو را با سفیدی خود نابود می‌کند.Ueno Park (Tokyo)به سالن‌های خالی سینماهای ایران می‌اندیشم؛ و به ورشکستی فیلم‌سازان ایرانی. به ۴۸۲۳ آهنگ حوصله‌سربر گوشی‌م. و به جواب‌های بدی که در پاسخ «خوبی؟» خواهم داد.به سفرهای بدون تو می‌اندیشم، به رانندگی در تنهایی. به غرق شدن و ندیدن نور آفتاب در دریای بی‌جوش و خروشی که هیچ جسدی را به ساحل نخواهد رساند. به کادوهایی که تقدیمت نمی‌کنم می‌اندیشم؛ به رکود بازار طلای ایران. به ضربان بیهوده‌ی قلبم در فراق تماشای چشم‌های تو.به شب، تاریکی، تنهایی و یک اقیانوس اندوه با تو نبودن.اما من حالا گرفتار یک اقیانوس عاشق تو بودن هستم.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 21:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوش‌حالش کن تا بفهمی چقدر برات مهمه</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87-ikxemfer5wae</link>
                <description>نمی‌دونم از کجا باید شروع کرد! احتمالا این متن ساختار پراکنده‌ای داشته باشه یا حتی ممکنه اصلا ساختار نداشته باشه چون نویسندگی بلد نیستم. اما فقط دوست دارم این متن رو بنویسم.در واقع این متن رو برای خودم نوشتم!خوش‌حالش کن تا بفهمی چقدر برات مهمهمقدمهدوست دارم از اینجا شروع کنم؛ یه اعتقادی انگار بین‌ اکثر آدما وجود داره که تا کسی/چیزی رو از دست ندن ارزششو نمی‌فهمن (یاد آهنگ let her go می‌افتم) و دیدم که آدما تصمیم می‌گیرن از هم دور بشن تا بفهمن چقدر هم‌دیگه‌رو دوست دارن.مثلا آقا یا خانمی فکر می‌کنن برای هم کم وقت می‌ذارن و بیشتر سرگرم کار و دوستان و ... شدن پس تصمیم می‌گیرن برای اینکه بفهمن که هنوز اون احساس قبلی‌شون وجود داره یا نه مدتی از هم دور باشن.من با این فکر مخالفم؛‌ آخه این چه فکر مزخرفیه؟! حالا گیریم که رفتی و دیدی «عهههه چقدر دوسش دارم»! فکر نمی‌کنم همین الان اگه برگردی اون رابطه مثل قبل باشه. این تصمیم سمّی به احتمال زیاد استرس رو در رابطه زیاد می‌کنه و اعتماد رو کم.خوش‌حالش کن تا بفهمی چقدر برات مهمه!اینجا داستان من شروع می‌شه. من یه برنامه‌نویسم، یه برنامه‌نویس ضعیف (شکست‌نفسی نمی‌کنم بعد از ۹ سال سابقه خودم می‌دونم چقدر افتضاحم)؛ که بیش از حد درگیر کارم می‌شم. خلاصه وقت زیادی رو تو محل کارم می‌گذرونم.من معتقدم محیط کار باید صمیمی و سرگرم‌کننده باشه و خودم همیشه تلاش می‌کنم حال آدمای محیط‌م شاد باشه (یا لااقل قبل از این این‌طور بودم). چند وقت پیش اتفاقی افتاد؛‌ یه چیز باحال تو لینکداین دیدم و تصمیم گرفتم که همونو تو شرکت اجرا کنم چون مطمئن بودم کار باحالیه. کلی انرژی گذاشتم و بچه‌ها هم واقعا خوشحال شدن. شب که برگشتم خونه دیدم مادرم درگیر نخ کردن زیگزالشه. گفتم بذار درستش کنم و درست کردم. یه جمله گفت با یه لبخند؛‌ «مرسی،‌خدا حفظت کنه».بووووووووووووووووووووم. من اون‌روز تلاش کردم ۵۰ نفر رو خوشحال کنم و آخر روز ۱ نفر. ۵۰ نفر با صرف کلی انرژی و یک نفر با یک زیگزال نخ کردن ساده! اما فقط با خوشحال شدن مادرم بود که حس کردم که من رستمم و باید یه شاهنامه راجع‌بهش بنویسن. چقدددددددددر انرژی گرفتم!چطور ممکنه وزن خوشحال کردن یک نفر از هزار نفر بیشتر باشه؟! جوابش ساده‌ست؛‌ اهمیت!ممکنه بگی که تو چه ابلهی هستی که نمی‌فهمی خانواده از همه‌چیز مهم‌تره! راستش بصورت نظری می‌دونستم اما از اونجایی که تو این‌جور چیزا کند ذهنم با تمام وجود لمسش نکرده بودم.چند تا نکته فهمیدم؛‌اهمیت آدما برای من یکسان نیست.مهربانی من نیاز به پاسخ متقابل داره چون من یک انسان کامل نیستم.قرار نیست با همه به یک اندازه مهربان باشم.   وبرای اینکه بفهمم کسی رو چقدر دوست دارم می‌تونم خوشحالش کنم.خلاصه کهاهمیت آدما برای من یکسان نیست، در واقع برای هیچ‌کس یکسان نیست. البته که هیچ‌کس کامل نیست و نیاز داره مهربانی‌ش پاسخ داده بشه. پس قرار نیست با همه به یک اندازه مهربان باشیم. بر اساس اهمیت آدما می‌شه براشون وقت گذاشت و برای خوشحالی‌شون تلاش کرد چون حس و انرژی که از اون‌ها می‌گیریم یکسان نیست. البته منظورم این نیست که قراره آدم نامهربونی باشیم. نه منظورم اینه که اگه بخوایم انسان همواره مهربانی باشیم باید بدونیم کجا چقدر انرژی براش صرف کنیم که میزان انرژی و حال خوب‌مون رو شارژ نگه داریم.بخاطر همینه که دوست دارم گوشی پدرم هزار بار خراب شه تا هزار بار درستش کنم. بخاطر همینه که اگه داداشم بگه بریم سفر بدون فکر کردن می‌گم بریم و اگه ببینم سایت‌های فروش بلیط، بلیط ندارن تلاش نمی‌کنم که به هر طریقی برگردم سرکارم.بخاطر همینه که این متن‌رو برای خودم نوشتم.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Thu, 10 Aug 2023 11:02:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامی‌کازه</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/kamikaze-lwx2vb2wz4ra</link>
                <description>کامی‌کازهتو جنگ جهانی دوم، با پیشروی ناوگان دریایی امریکا به‌سمت ژاپن، نیروی دریایی ژاپن دیگه توان مقابله با هواپیماهای جدیدتر امریکایی رو نداشت. به‌همین خاطر تصمیم گرفتن که 250 کیلوگرم مواد منفجره سوار جنگده‌هاشون کنن و این جنگنده‌ها رو به ناوهای هواپیمابر امریکا بکوبن.کامی‌کازه به معنی باد الهیه و خلبانان کامی‌کازه در اصل عوامل انتحاری‌ای بودن که باید جنگنده‌شون رو به ناوهای امریکا می‌زدن.این خلبان‌ها هر روز صبح مطلع می‌شدن که امروز نوبتشون شده که در این عملیات انتحاری شرکت کنن یا نه.حسی که داشتن قطعا خیلی عجیب بوده.هر روز صبح ممکنه روز آخر زندگیت باشه. و اگر نه باید منتظر فردا بمونی.به‌نظرم این احساس آشناست. درست مثل یک عشق یک‌طرفه.بزرگترین عیب عشق یک‌طرفه اینه که تو بیش از حد به تمام جزییات دقت می‌کنی. کوچکترین اتفاق منفی می‌تونه برات پایان زندگیت باشه و کوچکترین اتفاق مثبت امید دوباره.اهمیت طرف مقابل باعث می‌شه تو همه چیز رو ببینی، مثلا؛این‌که در هنگام قدم زدن با تو چند متر فاصله می‌گیره اما با یکی دیگه دوشادوش قدم می‌زنه،اینکه توجهی که بهش می‌کنی کلافه‌ش کرده اما بی‌توجهی یکی دیگه دلگیرش می‌کنه،یا اینکه گلی که تازه خریده با ذوق به یکی غیر از تو نشون می‌ده،و اینکه در هنگام حرف زدن به تو اصلا نگاه نمی‌کنه اما تو متوجه نگاه محبت‌آمیزش به یکی دیگه می‌شی،و حتی اینکه راجع‌به اتفاقات روزمره‌ش با هرکسی حرف می‌زنه به‌جز تو.این‌ها تو رو تبدیل می‌کنه به یک خلبان کامی‌کازه که هر لحظه منتظر یک خبر ناخوشاینده.اما خوش‌بحال خلبانان کامی‌کازه که حداقل 24 ساعت فرصت داشتن تا روز بعد اما تو در روز ممکنه هزار بار بمیری و زنده شی.همه همیشه می‌گن بجنگ، تلاش کن براش. اما تو این شرایط بهتره نجنگی. بجنگ که فراموشش کنی وگرنه پر می‌شی از کلی سوال که اتفاقا جوابشون رو خودت درست متوجه شدی.هیچ عشق یک‌طرفه‌ای،در هیچ کجای جهان،هیچ‌وقت،ارزش جنگیدن نداره.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jul 2022 11:59:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکن مترو</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/resident-of-metro-nsszx6nwniu2</link>
                <description>از کسی نمی‌شه خرده گرفت. می‌دونستم ممکنه با یک جواب تلخ متلاشی بشم اما تصمیم گرفتم بهت بگم دوستت دارم.همیشه گوش‌ها می‌شنوند اما چشم‌ها درد می‌کشند. من خسته‌ام؛ تمام لحظاتی که در ۲۴ ساعت روز بیدارم به تو فکر می‌کنم. راه‌های مختلفی رو امتحان کردم؛ موسیقی، پیاده‌روی، دود، فیلم، سفر اما هیچ‌کدوم کارساز نبود. چه بلایی دارم سر خودم میارم؟ تا کی می‌تونم دووم بیارم؟ غرق این افکار بودم که متوجه تابلوی متروی شهید بهشتی شدم.سال‌هاست که با مترو جایی نرفتم. انگار یه کسی دستمو گرفت و منو به داخل ایستگاه کشید. قبلا عاشق ساعات خلوت مترو بودم. اما امشب آرزو کردم ایستگاه پر از آدم باشه. آرزوم برآورده شد. مثل کاهی غرق در کوه جمعیت مسافران مترو از هجمه‌های بی‌رویه‌ی افکار غیرمنصفانه‌ی تو جان سالم به‌در بردم.خیلی طول نکشید تا قطار رسید. مردم به طرز مضحکی هم‌دیگه رو هُل می‌دن تا سوار شن. خیلی‌هامون سوار شدیم. مثل سربازهای فاتح جنگ هم‌دیگه رو تحسین ‌می‌کنیم. هندزفری‌هامو گذاشتم تو گوشم تا کمی آهنگ گوش کنم.آهنگ اول: در دست باد - گروه دالدست‌فروش‌ها ماهرترین مسافران مترو هستن. بدون این‌که تکونی بخورن در قطار در حال حرکت قدم می‌زنن؛ حتی در شلوغی الان. من صداهارو نمی‌شنوم. اما یه پسر جوان داره یه وسیله نگهدارنده موبایل رو به مسافرا معرفی می‌کنه.دو سه دقیقه‌ای گذشته دیگه مطمئن شد کسی اینجا خریدار نیست. رفت.آهنگ دوم: دورترین عشق - دِدانتا پلی‌لیست موبایل من اثر تو هست. این آهنگ رو تو دانلود کرده بودی. دیگه نمی‌دونم عاشق خاطرات توام یا متنفر. سریع قطعش کردم. هندزفری‌مو گذاشتم جیبم.قطار رسید به ایستگاه تئاتر شهر. باید نقل مکان کنم به خط ۴. سوار بر سیل جمعیت راهی خط ۴ شدم.یه پسر روبروم نشسته، یک دست نداره، می‌خواد هندزفری‌شو به گوشی‌ش وصل کنه اما نمی‌تونه. می‌خوام کمکش کنم اما خجالت می‌کشم. ازش خواستم کمکش کنم. گوشی‌شو داد بهم. وصل کردم و تحویلش دادم. دنیای عجیبیه؛ بعضیا گوش می‌کنن تا به یاد بیارن و بعضی گوش نمی‌دن تا فراموش کنن.چند دقیقه‌ست که سوار مترو یا بهتره بگم ساکن مترو شدم. خودم رو با حرفای مسافرا سرگرم کردم.دو تا دختر دارن درباره عمل بینی صحبت می‌کنن. اون یکی که دماغشو عمل کرده داره دوستشو تشویق می‌کنه که اونم عمل کنه. کل مکالمشون فقط در مورد دماغه.یه زوج جوون مشغول بازی با بچه‌شونن. خیلی بچه‌ی شیرینیه. اکثر مسافرای این بخش مشغول نگاه کردن به کارهای بامزه‌ی بچه‌ن. وسط مترو داره اصرار داره که باباش ماشینشو بده بهش که بازی کنه.دو تا آقاهه دعواشون شد. یکیشون جنتلمن و یکی کوچه بازاری. چه دعوای بانمکیه. آقا جنتلمنه: &quot; آقا ببخشید من گفتم شاید شعور شما برسه که گفتم پاتون رو کفش منه پاتون رو بکشید کنار &quot;آقا کوچه بازاریه:‌ &quot; شعور دارم اندازه هیکلت &quot;آقا جنتلمنه زد زیر خنده.یه آقایی صدام کرد.- &quot; جوون بیا بشین. خیلی خسته‌ای. &quot;+ &quot; آقا خیلی لطف دارید ممنون من ایستاده راحتم. &quot;- &quot; شما جوونا چه بلایی سر خودتون میارید؟ &quot;لبخند زدم.سری تکون داد و نشست.قطار ایستاد.ایستگاه میدان آزادی.باید پیاده شم.من ایستاده‌ام وسط و مردم دارن از دو طرف من از قطار خارج می‌شن.مترو برای همه صرفا یک وسیله حمل و نقل نیست. برای بعضی‌ها یک پناهگاه متحرکه.خلوت شد.دلم گرفت.قبل از این‌که در بسته شه پیاده شدم.دوباره فکر تو به سراغم آمد اما خوشحالم که تونستم حداقل چند دقیقه از هیاهوی فکر کردن به تو فرار کنم به دنیای خلوت خودم.این دستاورد بزرگیه. </description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 23:29:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/after-oblivion-qmxx3x6yrcja</link>
                <description>در زمین، نوک یک قله ایستاده‌ام.یادم نمیاد کی، چرا و چطور به اینجا رسیدم.نفس می‌کشم اما مطمئنم زنده نیستم.قلبم مال من نیست و برای من نمی‌تپه. معشوقه‌م مال یکی دیگه‌ست. و زندگی برام هیچ معنایی نداره.اینجا تنهام و سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده. صدای پا میاد. داره نزدیک میشه. هلم داد. برگشتم اما نتونستم ببینمش.در زمین از نوک قله سقوط کردم ولی در مریخ به زمین خوردم.یک منظره‌ی بی‌روح و هوای سرد.فقط همین کمی نظرمو جلب کرد. متعجبم که چرا هیچ چیز برام عجیب نیست. من میلیون‌ها کیلومتر از خانه دورم اما اصلا برام مهم نیست.درست مثل یک جسدم. اینکه هیچ چیز نگرانم نمی‌کنه، داره نگرانم می‌کنه.اگر ثابت همینجا بمونم یخ می‌زنم پس بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن. لعنت به عشق؛ حتی میلیون‌ها کیلومتر دوری نمی‌تونه شما رو از دوست داشتن منصرف کنه. من حتی اینجا قبل از فکر کردن به حال و روز خودم به تو فکر کردم.اما یک نکته اینجا برام جالبه. همیشه فکر می‌کردم دور شدن از زمین وحشتناک باشه ولی اینجا غرق در این تنهایی محض در حال لمس آرامشم.فکر می‌کردم همیشه باید یکی باشه که قلبم براش بتپه؛ یکی غیر از خودم. همین باعث شد خودم رو نبینم.به چشم‌های خودم نگریستم. کاسه‌های خون. که باعث شده تردید کنم که ساکن یک سیاره سرخم یا چشمام سرخ می‌بینن.ساعت‌ها غرق این افکار شدم و متوجه نشدم که ساعت‌هاست که به تو فکر نمی‌کنم. فراموشی ترسناک نیست؛ بلکه یک هدیه‌ست که ما هرازگاهی به هم تقدیم می‌کنیم.روزی که عشق بی‌نهایتی که تقدیمت کردم رو رد کردی، دلم شکست. نگران شدم روزی بیاد که هیچ اثری از این همه عشق در من وجود نداشته باشه. امروز همون روزه. نگران نیستم. ناراحت هم نیستم. برعکس خوشحالم.سعی کردم به تو فکر کنم. یادم نمیاد چرا چشمهات شگفت‌زده‌م می‌کرد. نمی‌دونم در شال سبز رنگ معمولی‌ت چطور بهار زندگی رو حس می‌کردم. دیگه فکر کردن به تو برام بی‌معناست.پس به خودم فکر کردم و به چیزهایی که از دست دادم. بهار فصل منه. فصل متولد شدنم. ازش بیزار شده بودم. اشتباه کردم. همینجا این افکار تلخ رو متوقف کردم. انقدر حالم خوبه که دوست ندارم به چیزهای منفی فکر کنم.من سرگردان این سیاره‌م درست مثل بادهای سرگردان مریخی. چشمامو بستم تا صدای باد گوش‌هامو نوازش کنه. احساس می‌کنم هوا گرم شد. چشمامو باز کردم.در زمین، نوک یک قله ایستاده‌ام.حالا می‌دونم چطور به اینجا رسیدم.نفس می‌کشم و مطمئنم زنده‌ام. زنده‌تر.قلبم برای منه و برای خودم می‌تپه.صدای پا میاد. داره نزدیک میشه. برگشتم...</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 00:20:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش یک ترور</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/report-of-an-assassination-vrdytfz5bxha</link>
                <description>گزارش یک ترور (حاوی جملات دلخراش)‌‌روز حادثه؛ مقتول مرد، حدودا ۲۸ ساله، قد ۱۷۵، موی مشکی.قتل با یک کلت کمری SIG Sauer P226 و از حرکت قطرات خون روی دیوار مشخصه چند لحظه پیش صورت گرفته. تیر از فاصله نزدیک شلیک شده و موقعیت جسد به نظر خودکشی میاد.اما من چرا باید خودکشی کرده باشم؟ چطور می‌تونستم یک خشاب گلوله رو تو سر خودم خالی کنم؟خیلی خوشحالم که کسی متوجه جسدم نیست و اینجا تنها در سکوت مشغول مردن خودم هستم، اما هیچی بدتر از این نیست که یهو خودتو تو موقعیتی پیدا کنی که اصلا یادت نیاد چه اتفاقی برات افتاده و چطور به اینجا رسیدی.قسمت‌هایی از مغزم آسیب دیده و همین فکر کردن و به‌یادآوردن رو برام سخت کرده.من خودکشی نکردم! پس کی به من شلیک کرده؟دارم سعی می‌کنم به یاد بیارم.در فضای تاریک یک مغز متلاشی‌شده با یک چراغ‌قوه شروع کردم به کنار هم چیدن اتفاقات، که قلبم شروع کرد به تپیدن؛‌‌‌روز اول؛ خیلی ساده شروع کردیم به حرف زدن، به ابراز علاقه.یعنی دوست داشتن انقدر ساده‌ست؟چقدر خوب پیش می‌ره همه چیز. من امروز خوشبختی رو لمس کردم. خجالت رو گذاشتم کنار و به خودم حق می‌دم زل بزنم به چشم‌هاش.موهای سیاهش مثل سیاه‌چاله‌ای منو میبلعه و من معلق در این فضای بی‌نهایت، خیره می‌شم به دو سیاره چشم‌هاش و تنها صدایی که می‌شنوم صدای خنده‌های گه‌گاهشه.‌‌روز دوم؛ حس عجیبی دارم وقتی منتظر دیدنشم. هم اشتیاق دیدنش رو دارم و هم عذاب ندیدن.هم شیرینه هم تلخ.بیست و چهار ساعت خیلی کمه؛ من در یک شبانه روز به هزار ساعت نیاز دارم برای با تو بودن.چند تا چیز رو باید بدونم؛ گل، غذا و فیلم مورد علاقه‌ش.شروع می‌کنم به جستجوی بهترین رستوران تهران. باید سنگ تموم بذارم براش.‌‌روز سوم؛ روبروم نشسته، یک اسلحه برداشته و قلبم رو نشونه گرفته.صدام کرد محمود جان...و باران تیرهای سهمگین به قلب من بارید‌.مُردم و در ۲۸ سالگی برای اولین بار متولد شدم.اولین روز زندگیم شروع شد. ‌‌روز چهارم؛ امروز برای من فقط نشستن و نگریستن به او نبود.با هم قدم زدیم‌.چقدر تهران عوض شده!درخت‌ها سرسبزترن، آب جوی‌ها زلال و همه عابرها خندان.خیابون‌ها هم زیباترن. خیلی زیباتر از روزهای قبل.اما کوچیک‌تر شدن‌ و کوتاه‌تر.هنوز خیلی راه مونده بود برای رفتن؛که خیلی زود تمام مسیرهای ما به پایان رسید.نه به خودمون رحم کردیم نه به درخت‌های سبز خیابان؛ و در میانه‌های خیابان بهار به بن‌بست پاییز رسیدیم.‌‌روز پنجم؛ صبح‌ها تا صبح بخیر نگه قشنگ نیستن. پیامک «صبح بخیر» رو ارسال کردم و منتظر نشستم.راستی دو روز دیگه باید برم مسافرت. اما دیدن تو خیلی برام جذاب‌تر از تمام دیدنی‌های دنیاست.سفرم رو لغو کردم.جواب داد.باز اسلحه‌شو برداشته؛ این‌بار مغزمو نشونه گرفته.با یک جمله تمام گلوله‌های خشابش رو توی مغزم خالی کرد؛ &quot; بیا این مسخره‌بازی رو تمومش کنیم &quot;...با یک جمله همه چیز رو تموم کرد. انگار اصلا وجود نداشته. انقدر تمیز این کارو کرد که جسد من، اسلحه کنار دست راستم و خون پخش شده روی دیوار پشت سرم فقط یک خودکشی بنظر میاد.با شلیک‌های او، پاییز سرکوبگرانه به جان بهار افتاد و همراه برگ‌های زرد درختان؛ من از کهکشان گرم عشق او به کف سرد اتاقم سقوط کردم و در همین لحظه؛غذاهای ما در رستوران‌هایی که هرگز نرفتیم شروع کرد به سرد شدن و از دهن افتاد،سینماهایی که با هم نرفتیم به دلیل زیان مالی تعطیل شد،و گل‌هایی که هرگز فرصت نکردم تقدیمش کنم خشکید.چقدر فاصله بین بهترین لحظه زندگی با بدترین لحظه کوتاهه.پزشکی اینجا نیست که بهم بگه با این همه گلوله تو مغزت نباید تکون بخوری، نباید حرف بزنی؛ولی باید بپرسم مسخره بازی یعنی چی؟ داره شوخی می‌کنه؟ کدوم مسخره‌بازی؟هزار تا سوال دارم، اما از یه چیزی مطمئنم تمام احساسات من براش مسخره بازیه. پس لبخند زدم و گفتم باشه. من استاد لبخندهای مصنوعی‌ام.‌‌روز ششم؛ شروع کردم چمدونمو جمع کردن. اَه لعنتی. یادم نبود سفر فردام رو لغو کردم.گلوله‌های داخل مغزم امونمو بریدن. سرم درد می‌کنه.با هر کی صحبت می‌کنم سریع دعوام می‌شه.اعصاب هیچ‌کسو ندارم.این تازه آتیش زیر خاکستره. فردا که دیدمش باید چه کار کنم؟لاکپشت تازه‌‌متولدی بودم که با اشتیاق فراوان به سمت دریا رفت اما در میانه راه واژگون شد. پس به ناچار تو لاک خودم فرو رفتم و در یک اتاق دوازده متری ده‌ها کیلومتر قدم زدم.‌‌روز هفتم؛ من الان باید سفر باشم اما هم سفرم رو از دست دادم و هم همسفر.تصمیممو گرفتم. چاره‌ای ندارم جز فراموشی.تصمیم گرفتم حتی نگاهش نکنم.خیلی موفق نبودم. روسری سبزش خیلی زیباست.شبیه پسربچه‌هایی شدم که قهر کردن. مثل بی‌شعورها رفتار می‌کنم. پشت می‌کنم بهش. هنگام حرف زدن نگاهش نمی‌کنم.چقدر عاشق چشم‌هام بودم وقتی نگاهش می‌کردم و حالا چقدر عذاب می‌کشم که نگاهش نکنم.‌‌روز هشتم؛ امروز بهتر بودم. نگاهش نکردم. خیلی سخته. ولی تونستم.رو به یک دیوار سفید نشستم.گوشه‌گیر شدم و ناراحت. اما برای فراموشی چاره‌ای جز این ندارم.حس حلزونی رو دارم که ناامید از جهان بیرون به تنهایی درون صدف تاریکش پناه برده.‌‌روز نهم؛ من یک جنازه‌ام که یک خشاب گلوله به مغزش شلیک شده و او با لباس سفید بر سر جنازه‌ی من.یک جمله گفت و همه تیرهایی که به مغزم شلیک کرده بود رو از قلبم بیرون کشید.&quot;اون روزها خیلی قشنگ بود&quot;.‌‌روز دهم؛ هنوز تو کمام. کدوم رو باور کنم؟ مگه اون روزها مسخره‌بازی نبود؟ حالا باید چیکار کنم؟می‌خوام پای تصمیمم بمونم.من چاره‌ای ندارم جز فراموشی!سرچ‌های گوگلم این روزها خنده دارن؛&quot; How to stop loving someone &quot;&quot; How to hate a person you loved a lot &quot;&quot; How do you stay away from someone you love &quot;‌‌روز یازدهم؛ بلند شدم، دستامو بالا گرفتم. تسلیم!من هیچ راه فراری از حالت نگاهش هنگام خندیدن ندارم.بی‌دفاع‌ترین سرباز تاریخ در سهمگين‌ترین نبرد بشر.روزها از فکرش خلاصی ندارم؛ چه برسه به شب و تنهایی درون این اتاق تاریک. با وجود اینکه شمعی پیدا نکردم اما خوشبختانه نوری که از تیر چراغ برق به اتاقم می‌تابید بهم فرصت داد که تا مثل سرداری که تمام سپاهش رو از دست داده به سوگواری بنشینم.‌‌روز دوازدهم؛سوال‌های بی‌جواب مثل هیولاهایی به سمتم حمله‌ور میشن و منو می‌بلعن. تیرهایی که چند روزیه ساکن مغز من شدن.باید سوال کنم. اشکال نداره با جواب‌های تلخ له بشم.صدام آمیخته شده به ترس، بغض و یک آرامش مصنوعی. دعوتش کردم به یک رستوران؛گفت نه!‌‌روز سیزدهم؛بیزارم از خودم. چه آسون اجازه دادم بهم لطمه بزنه. یقه خودمو گرفتم و سرمو مدام کوبیدم به دیوار.این چه اخلاق گندیه که من دارم. چرا حتی یک‌بار مثل آدم علاقه‌مند نشدم‌؟ یک علاقه ساده.چرا همیشه باید تا عمق عشق پیش برم؟ چرا باید خودمو تو این شرایط قرار بدم؟خط و نشون کشیدم برای خودم. فحش دادم به خودم؛ فحش‌هایی که خبر نداشتم بلدم،و یک روز فرصت برای فراموشی!‌‌روز چهاردهم؛  گلوم که پر از بغض باشه توان هضم هیچ غذایی رو ندارم. دیروز نهارم نصفه موند. شام نخوردم. الان خیلی گرسنه‌ام اما نمی‌تونم صبحانه بخورم.در جستجوی لحظه‌ای زندگی در این حیات بی‌ارزش چه مرگ‌هایی به جان می‌خریم.از طبیعی رفتار کردن تو این شرایط بدم میاد. آخه چند روزه همه بهم میگن تغییر کردی.سعی می‌کنم بخندم اما صدای بغضم از از لابه‌لای خنده‌های مصنوعی‌م کاملا مشخصه.من در انتهای تمام خیابان‌های کوتاهی که با او قدم زدم ایستادمبا سر و قلبی زخمی و یک نوشته؛این نوشتهتنها دستاورد این عشق بودبرای من!</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jun 2022 13:40:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قِسمِ سوّم</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/third-cwtdzql5a5b1</link>
                <description>مقابل آینه ایستادم تا خودم رو ببینم. یک اتاق خالی! خودم رو پیدا نمی‌کنم. وحشت‌زده همه‌جای آینه رو نگاه می‌کنم. چطور همچین چیزی ممکنه؟! یه چیزی داره مغزمو سوراخ می‌کنه و ذهنم شروع می‌کنه به شعله‌ور شدن.افلاطون می‌گه؛ سه قسم آدم هست؛ زنده، مرده و آن‌ها که در دریا سفر می‌کنند.من قسم سومم. اما مسافر نه؛ من ساکن دریام!آدم‌های زیادی وجود دارن که حتی یک بار هم دریا رو ندیدن. من تنها آدمی‌ام که هیچوقت خشکی رو ندیدم.حس می‌کنم یه دینامیت تو مغزمه که گاهی منفجر می‌شه و ذهنم با سرعت نور شروع می‌کنه به کنکاش. اینجاست که می‌خوام همه خاطرات و دانسته‌هامو و هرچی که تو ذهنمه بالا بیارم. یک انرژی نامحدود که برای یک جسم محدود زیادی زیادیه.هیچوقت تلاش نکردم به سمت خشکی برم. هیچ آدمی رو هم به خلوتم راه ندادم. فقط سکوت رو دوست دارم. از درخواست کردن خوشم نمیاد. حتی نسبت به چیزهایی که دارم احساس مالکیت ندارم. انگار هیچ چیز برام هیچ اهمیتی نداره. شاید باید تو قسم دوم می‌بودم. مرده!خیلی وقته منتظرم. من این سوی آینه منتظر منِ آن‌سوی آینه. یه چیزی درست نیست. باید یه کاری کنم. من چرا همیشه وقتی باید فریاد بزنم سکوت می‌کنم. چرا هیچوقت به هیچ‌کس اعتماد ندارم؟ حتی خودم! هرگز خودم رو به آغوش نگرفتم و حالا که حتی تصویرم رو نمی‌بینم دل‌تنگ خودم شدم. این اولین باره که کسی رو صدا می‌زنم؛ پس با یک صدای لرزان از این سوی آینه صدا زدم؛ محمووووووووود!سطح دریا روزها که آفتاب می‌تابه گرمه و لذت بخش. من اینجا در اوج آرامشم و ذهنم خالی. سکوت لذت بخش که فقط صدای آب به گوش می‌رسه. نفس می‌کشم و با امواج حرکت می‌کنم و این یعنی بی‌نهایت لذت. اینجا زمان، تلاش، عشق برام هیچ تعریفی نداره. صبر کن... یه صدای می‌شنوم. یکی داره صدام می‌زنه. به شنیدم اسم خودم عادت ندارم؛ حتی یادم رفته بود که اسمم محموده.همیشه امیدواری قبل از اولین اقدام لذت بخشه مثل عشق پنهان که وقتی ابراز کنی تازه دچار استرس می‌شی. اینکه خیلی عشق‌ها پنهان دفن می‌شن دلیلش همینه که آدما از نتیجه ناخوشایندش می‌ترسن. من حالا مضطربم اولین باره که خودم رو صدا زدم و چند دقیقه گذشته و هنوز هیچی اون سوی آینه تغییر نکرده. اینجا همونجاییه که دست و پا می‌زنی تا نتیجه مورد انتظارت رقم بخوره؛ پس دوباره و دوباره صدا زدم.بازم صدام زد. پنج شش هفت بار دیگه. هرگز کسی منتظرم نبوده منم متنظر کسی نبودم بخاطر همین این خلوت باشکوه رو برای خودم ساختم. برام سواله که چرا همه تنهایی رو به غار تشبیه می‌کنن؟ چرا تاریک؟ من در دل دریای زیبا در یک روز آفتابی‌ام. و راضی از این تنهایی.هشت نه ده! هنوز داره صدام می‌زنه. گفتن این حقیقت برام سخته. لعنتی...من سالهاست که دوست دارم به خشکی برم. اینجا رو دوست دارم اما تصمیم گرفتم که خشکی رو هم ببینم. یه چیزی داره میاد سمتم. یه قایقه. مال کیه؟تصویر آینه شروع کرده به کدر شدن. انگار که بخار کرده باشه. نمی‌تونم تمیزش کنم. بخار از اون سمت آینه‌ست. نگرانم و امیدوار! بالاخره یه اتفاقی داره می‌افته.چرا هیچوقت به چیزهایی که داشتم توجه نمی‌کردم. این دریا با امواجش مال منه. اما این قایق؟! مهم نیست. حالا مال منه. سوار شدم. پارو رو برمی‌دارم. این اولین درخواست زندگیمه. از امواج خواستم که منو به خشکی برسونن. خودمم شروع می‌کنم به پارو زدن.بالاخره تصویرم رو می‌بینم. سخت می‌شه دید اما مطمئنم خودمم. آینه هنوز ماته و من مبهوت خودم. همیشه ازش فرار کردم. اما حالا میخوام صلح کنم؛ پس دستامو به سمت خودم دراز می‌کنم.خودم رو می‌بینم. انگار سال‌ها منتظرم بوده. سن و سالی نداره اما موهاش سفید شده. دستاشو به سمتم دراز کرده.برگشت بدون اینکه توجهی به من کنه. این همون چیزیه که ازش می‌ترسیدم.برگشتم و به دریا نگاه می‌کنم. اینجا رو دوست دارم نمی‌خوام خرابش کنم. اما من صاحب یک زندگی‌ام و دوست ندارم از دستش بدم. برمی‌گردم رو به خودم. هنوز آغوشش بازه. مهم نیست که سرتاپا خیسم؛ بغلش می‌کنم.بغلم کرد. تنش خیسِ خیسه. احساس می‌کنم تازه متولد شدم. حالا جزو قِسمِ اولم.سرحال و زنده.سلام محمود ?</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 12:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابلیوین</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/oblivion-t0ukhm6nzn07</link>
                <description>امروز یه روز بده. روزهایی که با بی‌حالی از خواب بیدار می‌شم مزخرفن. همیشه همین بوده.حال و حوصله صبحونه رو ندارم. فقط یه آبنبات برمی‌دارم. &quot; اَه چه زهرماریه؟! مگه این آبنباتا هم تلخ دارن؟ &quot;تُفِش می‌کنم بیرون.هزارتا کار دارم. در لپ تاپ رو باز می‌کنم. اصلا نمی‌دونم کدوم پروژه‌رو باید انجام بدم! الکی دارم موس رو رو صفحه می‌چرخونم.اندروید استودیو رو باز می‌کنم. اصلا چیزی یادم نمیاد. من عاشق زبان کاتلین بودم، چرا نمی‌تونم یه خط بنویسم؟! حتی یه if ساده!در لپ تاپ رو می‌بندم. امروز اصلا روز خوبی برای کدنویسی نیست.می‌رم سراغ تلویزیون، فیلیمو رو باز می‌کنم. یه فیلم خوب؛ مردی به نام اُوه. چهل و چند دقیقه‌ست که تماشا می‌کنم اما فقط ۵ دقیقه از فیلم گذشته.اصلا نمی‌تونم تمرکز کنم. این هفتمین، هشتمین یا شاید نهمین باره که می‌زنم از اول شروع بشه.کتاب جدیدی که شروع کردم برمی‌دارم. ص ۱۷۳. &quot;اگر ساده کنم از دیروز به فکر آنم که به فکر آن گوسفند بروم.&quot;.کدوم گوسفند؟ این کتاب اصلا راجع‌به چی بود؟ کلافه شدم. دارم بالا می‌آرم. شاید چون صبحونه نخوردم.یه لیوان چای می‌ریزم. می‌نوشم. &quot; اَه این چه کوفتیه؟! شاشیدم تو قبر پدر رییس شرکتش &quot;.تلخِ تلخِ تلخ اما کم‌رنگِ کم‌رنگ! حتی قندا هم تلخن.چندمین لیوانه آبه که می‌خورم اما تلخیش نمی‌ره. بدتر هم میشه. مگه آب هم تلخ میشه؟دیگه باید شک کنم‌. شک می‌کنم! کسی داره باهام شوخی می‌کنه؟!لعنت به این اخلاق. من حتی تو نوشتن هم طفره می‌رم. بهتره تعارف رو کنار بذارم. قلبم درد می‌کنه.پووووووف، امروز اولین روزیه که تصمیم گرفتم فراموشت کنم.هنوز یک ساعت هم نگذشته!این احساس از کجا شروع شد؟ اوایل فقط نگاهت می‌کردم. منطقی بهت فکر می‌کردم. برام تحسین‌برانگیز بودی. لذت می‌بردم از شخصیتت، نگاهت و ظاهرت. رفته رفته قلبم گرفتار شد. خودم تصمیم گرفتم که عاشق شم. به مرور بیشتر شد و مجبور شدم احساسم رو در صفحه اینستاگرامم به اشتراک بذارم. تو حتی شاید خبر نداشته باشی اما منو آروم می‌کرد. تو رو با ماه مقایسه می‌کردم؛ کم می‌آورد. از ماه  برمی‌گشتم، با گل‌ها قیاس می‌کردم پژمرده می‌شدن.من ۲۱ ماه به تو فکر...صبر کن. اول میخوام نظرمو راجع‌‌به عشق بگم. بنظرم همه عشق‌ها یک‌طرفه‌ن. در بهترین حالت یکی داره تظاهر به عشق می‌کنه. ارزش دوست داشتن به همین نوشته‌هاست که باقی می‌مونه وگرنه یک احساس بی‌نتیجه‌ی یک‌طرفه چه ارزشی می‌تونه داشته باشه. من از دل این عشق بی‌نتیجه به یک نتیجه رسیدم. دوست داشتن یک ویژگیه که خدا برای پر کردن بخشی از میلیاردها ثانیه زندگی در تنهایی در انسان‌‌ها تعبیه کرده و هروقت که از این تنهایی کلافه شیم سر و کله این احساس مزخرف پیدا میشه.کجا بودم؟ آها!من ۲۱ ماه به تو فکر کردم. دوستام بهم میگن عمرم رو تلف کردم. اما نه، پشیمون نیستم! احساسم به تو بهم انرژی داد، قدرت داد، انگیزه داد.کلی کار نیمه تموم رو تموم کردم، کسب و کارم رو رونق دادم، دانشم رو ارتقا دادم. تصمیم گرفتم انسان بهتری باشم خیلی بهتر.حتی به روانپزشک مراجعه کردم و از کلی استرس رها شدم.شاید بگی منفعت طلبم. درست فکر می‌کنی؛ خودمم همچین حسی دارم. چیزی که برام سودی نداشته باشه بهش هرگز حتی فکر نمی‌کنم.عمرم رو تلف نکردم، برعکس کلی چیز تازه کسب کردم و تازه ۲۷ ساله شدم.واقعیت اینه که من تو رو تا ماه بالا بردم خودمم می‌تونم برگردونمت. دیگران بهم می‌گن بی احساس. ۶۰۰ روز علاقه‌ی شدید رو تو کمتر از ۶۰ دقیقه تموم کردم. من بهش می‌گم قدرت. لذت می‌برم ازش.اشتباه نکن! این نوشته برای تخریب تو نیست؛ برای نجات منه. قبلا از دیدنت لذت می‌بردم و حالا از ندیدنت. اسمشو هرچی میذاری بذار؛ این راهکار منه برای لذت بردن از زندگیم، حق طبیعیمه! حالا حالم خوبه. باید از تو تشکر می‌کردم برای این همه اتفاق خوب. خوشحالم، خوشحال از اینکه خوب زندگی کردم. از اینکه حتی یک عشق نافرجام برام کلی سودمند بوده. ممنونم از خودم. باقیمونده چای رو می‌نوشم. سرد شده اما دیگه تلخ نیست. حتی نیازی به قند ندارم. امروز یه روز بی‌نظیره. لپ تاپ رو روشن می‌کنم و مشغول زبان مورد علاقه‌م کاتلین می‌شم و دوباره غرق لذت می‌شم.یه آهنگ خوب انتخاب می‌کنم. با کدنویسی خیلی می‌چسبه. ذهنم خالیه و قلبم به آرامی می‌تپه. غرق آرامشم.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 12:11:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متولدِ متعلق به ایران</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/born-in-iran-atl0lp7cjan9</link>
                <description>متولدِ متعلق به ایرانسلام کرد. شناختمش. تو یه دبیرستان بودیم. دوست نبودیم اما همو می‌شناختیم.سوار تاکسی شدیم. از رشته تحصیلی و کارم پرسید.و یک سوال بد‌! خیلی بد!&quot;مهاجرت نمی‌کنی؟!&quot;عصبی شدم ولی نزدم تو دهنش.فقط گفتم؛ نه!پرسید؛ چرا؟سکوت کردم.به واژه &quot; مهاجرت &quot; فکر کردم.وقتی راجع‌به پرنده‌ها باشه &quot;مهاجرت&quot; برام جذابه.اما درباره خودم. حتی از آوای این واژه متنفرم.از همه مترادف‌هاش و هم‌خانواده‌هاش هم بدم میاد.عاشق پروازم. اما پرنده نیستم. من انسانم. &quot;تعلق&quot; دارم. هویت دارم و از همه مهم‌تر ملیت دارم.پی دون و آب راه نمیفتم هرجایی برم.نون خشک خونه خودمونو ترجیح می‌دم به کباب غریبه‌ها.هرازگاهی حواسمو پرت می‌کرد. داشت از شرایط بی‌نظیر کشورهای دیگه می‌گفت و دوستانی که رفتن و ...اما من خوشحال از اینکه نقطه مقابل &quot;مهاجرت&quot; رو پیدا کردم؛ &quot;تعلق&quot;.به این فکر کردم که چرا ایران رو دوست دارم. میلیون‌ها دلیل. سعی کردم یه دلیل پیدا کنم برای دوست نداشتن. اینجا  رو دوست دارم. جزو دارایی‌هامه. جزو دارایی‌هاشم. افتخار می‌کنم به ترک بودنم. کیف می‌کنم وقتی تو خیابوناش قدم می‌زنم. ذوق می‌کنم از شنیدن لهجه اصفهانی.دیگه صداشو نمی‌شنوم. قلبم شروع کرده به تپیدن و هوای داخل تاکسی کمه برای این همه عشق. شیشه رو می‌دم پایین تا نفس بکشم.عاشق ایرانم. بابتش از هیچکس شرمنده نیستم. گوشم بدهکار روشنفکرنماها نیست. من برای همه دشمنات مرگ می‌خوام که دشمنای تو همیشه اهریمنان.وچقدر احمقن اونایی که غروب تو رو به هم وعده می‌دن. انگار خبر ندارن از روزی که  بارگاه خورشید شد قلب خراسانی تو، غروبتو ماه و ستاره‌ها هم نخواهند دید.برای خودت و مردمت بهترین روزها رو آرزو می‌کنم.و برای خودم روزی که در آغوشت خوابم بگیره و پتوی سه رنگتو بکشی رو تنم.وای که چقدر اسمتو دوست دارم &quot;ایرانِ&quot; من.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 23:18:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی بی‌پایان از پایان یک داستان</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-t9apqv63xh1y</link>
                <description>می‌دانستم روزی تو را با کسی خواهم دید.اما در تصوراتم هرگز صورتی برایش در نظر نمی‌گرفتم.شاید برای خودم هنوز فرصتی قائل بودم‌.امروز تو را دیدم ،دست در دست یک مرد.من نبودم.من پیراهن صورتی نمی‌پوشم. ریش بلند ندارم و عینکی نیستم. ساعت‌ها گیج بودم.امیدوار بودم که خواب باشم.قطره‌های اشک را که بر صورتم حس کردم؛مطمئن شدم خواب نیستم.شکستم،خرد شدم،له شدم،نابود شدم.ناگهان خودم را در خلوت دو نفره‌تان یافتم.مخفیانه؛مثل یک روح سرگردان.کسی مرا نمی‌دید اما من همه‌چیز را می‌دیدم.نمی‌توانستم چشمانم را ببندم یا گوش‌هایم را بگیرم.محکوم بودم به دیدن،شنیدن و زجر کشیدن.چنگ‌های او در امواج موهای تو غوطه‌ور می‌شدو من در یک دریای طوفانی غرق می‌شدم.صدها کیلومتر در تاریک‌ترین اعماق اقیانوس‌ فرو می‌رفتم‌‌.خفه می‌شدم اما برای چند لحظه از نعمت ندیدن لذت می‌بردم.چند روز بعد لاشه‌ام را کنار جسد چند نهنگ در یک ساحل پیدا می‌کردم و خودم را دفن می‌کردم‌.زیاد طول نمی‌کشید تا احیا می‌شدم.تو در آغوشی گرم و من در دل کوهستانی سرد.صدای خنده‌های بلندت می‌پیچیدو ناگهان بهمن به سمتم سرازیر می‌شد.زیر صدها تن برف حبس می‌شدم،کمک می‌خواستم،فریاد می‌زدم،یخ می‌زدمو می‌مردم.به امید لحظه‌ای آرامشکه آن بی‌انصاف در این جنگ نابرابر با بوسه‌ای به استقبال پیشانی تو می‌رفتو من از شدت ناراحتی به تاریک‌ترین بخش‌های سرم پناه می‌بردم.سال‌ها غرق سکوت می‌شدم.به مرور یک تومور می‌شدم در مغزم،خودم را نابود می‌کردم،می‌مردم و زنده می‌شدم و باز خود را در خلوت دو نفره‌تان پیدا می‌کردم.</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 18:07:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوس در چشم یک قطره</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/haj-ghasem-ozqk04bo6i3v</link>
                <description>شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی من مات بودم. یک قطره، غرق در اقیانوس جمعیت. پدرم یک جمله گفت. از همون جمله‌هایی که هر پدر در موقعیت‌های مختلف حس می‌کنه باید به فرزندش بگه.&quot;ببین یک انسان چقدر می‌تونه خودشو بالا بکشه!&quot;این جمله رو گفت و من مبهوت شدم.تهران. سیزدهم دی ماه.میلیون‌ها آدم. جمعیت غرق ماتم. من مات جمعیت.&quot;حیدر حیدر، حیدر حیدر&quot;.حالا می‌فهمم مظلوم مقتدر یعنی چی! شاید هیچ‌کس در تاریخ مظلوم‌تر از امام علی (ع) نبوده باشه. اما هر مظلومی، نام حیدر رو صدا می‌زنه.اینجا اشک ریختم.&quot;حیدر حیدر&quot;؛ کوتاه‌ترین اما جانسوزترین نوای عالم.رفتم چند ماه قبل.حرم امام علی (ع).غرق جمعیت.&quot;حیدر حیدر، حیدر حیدر&quot;.چقدر یک انسان می‌تونه خودشو بالا بکشه؟اونقدر که آسمون‌ها به مقامش غبطه بخورنو کهکشان‌ها از عظمتش حیرت کنن!اما تو خیلی بالاتر از این جملاتی. هرچقدر این کلمات رو کنار هم بچینم به هیچ نمی‌رسم. کلمات قاصرن و من عاجز!گاهی فقط باید سکوت کرد، تماشا کرد و غرق شد.غرق شدم، نگاه کردم و به این جمله فکر کردم؛ &quot;ببین یک انسان چقدر می‌تونه خودشو بالا بکشه!&quot;</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 23:20:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته‌ای برای هیچ!</title>
                <link>https://virgool.io/mahmoud/birthday-bazp2ypsoyrf</link>
                <description>25 فروردین 1373مقدمه واجب نیست!محتوا مهم‌تره یا ساختار؟ مسخره‌ست ورق زدن بیهوده برای رسیدن به صفحه اولاین مقدمه‌ست؛ علیه مقدمهقابل تامل، حتی اگه فاقد ارزش!‌عادت ندارم به نوشتن. چرا اینو مینویسم؟‌ نمیدونم!‌سرگردونم، تو یه کرهکه هفتاد درصدش آبهولی بهش می‌گن خاکی.چی‌ام؟ چرا اینجام؟ تاکی؟ نمیدونم!تنها چیزی که مطمئنم؛ یه موجود ۲۷ ساله‌ام که از وقتی یادم میاد اینجا بودم.سرم پر از مواد مذابه. کی فوران می‌کنم؟ نمیدونم!‌زندگی یعنی چی؟ [تعریف مشخصی وجود ندارد]عشق؟ [تعریف مشخصی وجود ندارد]آرامش؟ [تعریف مشخصی وجود ندارد]چرا زبان‌ها منقرض نمیشن؟ وقتی نمی‌تونیم با احترام با هم صحبت کنیم.زمین شده میدون جنگ. و ما سرباز اجباری از بدو تولد. عاشق جنگ!چیزی که فهمیدم؛ هیچ‌کدوممون به هیچ‌چیز و هیچ‌کس اهمیت نمی‌دیم. من از رفتار، طرز حرف زدن و نگاه‌هامون به‌هم متوجه شدم.‌هیولاهای زیادی تو قصه‌هان. قصه‌ها مال زنده‌هان و پر از مرده‌ها.ولی ما! هیچ‌وقت دنبال زندگی نیستیم. غرقیم تو قصه‌ها!همه مُردیم. چطور حرکت می‌کنیم، نفس می‌کشیم، صحبت می‌کنیم؟ نمیدونم!پس همه‌ی آمارهای سرشماری اشتباهه. مامورهای سرشماری اشتباه می‌کنن یا ما خیانت؟ نمیدونم!‌چرا روز تولد رو بهم تبریک می‌گیم؟ وقتی هر روز بدتر می‌شیم از روز قبل! و هر سال هیولاتر!ما ترسناک‌تر از هیولاهای قصه‌هامونیم. کافیه یکم نگاه کنیم به خودمون! به آثار جنگ‌هامون!کاش هیچ نشانه حیاتی تو مریخ پیدا نشه. همین زمین کافیه برای تباه شدن!آدما به خاک سیاه نشستن. به دست خودشون! حتی اگر شناور در اقیانوس.پس کره خاکی بهترین واژه‌ست.‌آدم فضایی‌ها. اونا زنده نگه‌میدارنم! البته فضایی بودنشون برام جذاب نیست. فقط امیدوارم یکیشون پیدا شه که آدم باشه.حداقل بهتر از ما!من، اینجا؛ پشت خط شروعبی‌اعتنا به صدای شلیکسکوتنفس عمیقاکسیژنریهقلبیه قلب پیر!قلبم رو اهدا کردم یا بدون اینکه متوجه بشم ده‌ها سال زندگی کردم؟ نمیدونم!۲۷ ساله نیستم.تقویم‌ها دروغ میگن.حتی آینه‌ها هم دروغ میگن!چون جوونا تو مترو بهم جا میدنو موسفیدها بهم سلام!خط پایان.برنده یا بازنده؟ مهم نیست!من کی شروع کردم به دویدن؟ نمیدونم!عصبی‌ام؟ آره.ناراحتم؟ نمیدونم!دارم متقاعد می‌شم؛ زلزله، سیل، بلا گاهی لازمه. مخصوصا واسه کسی که ارزش زندگی رو نمی‌دونه.خوبی آتش‌فشان اینه که مواد مذاب همه رو دور می‌کنه.مواد مذابگرمای شدیدیک محوطه خالی از سکنهاین چندمین باره که فوران می‌کنم؟ نمیدونم!حالا که همه دورن،بهترین زمانه برای چند خط سکوت...‌در مورد آدم فضایی‌ها مطمئن نیستم! زمین به اندازه کافی برای جا دادن چند انسان خوب، بزرگه. آدمای خوب به دنیا ارزش زندگی می‌دن.باید اقرار کنم که گاهی ازخودگذشتی‌، دوستی، مهر و صداقت هم بین آدما پیدا میشه. کمه، اما بوده، هست.‌پس این متن خیلی هم منصفانه نیست. میدونم!‌حالا آرومم. نگاه نکن سروته افتادم این پایین! صفحه که بچرخه دوباره اون بالام. سرحال و زنده!و امروز یه روز خوبه :)تولدم مبارک ?‌</description>
                <category>محمود آفریده</category>
                <author>محمود آفریده</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 16:04:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>