<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمود</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahmoudeskndri</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:37:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1493549/avatar/8Av7yl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمود</title>
            <link>https://virgool.io/@mahmoudeskndri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک قدم تا آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoudeskndri/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-ekjctka0ok9l</link>
                <description>آن چیزی که همواره در این عصر از دید ما دورتر می‌نماید، کسب آرامش است. گویی هر چقدر که بیشتر طالب آن باشیم کمتر به سراغمان می آید. در چالش کتاب خوانی طاقچه در اردیبهشت ماه ۱۴۰۲، این یادداشت را برای کسانی می‌نویسم که نه اگر بیشتر از من که دست کم اندازه من در پی یافتن آرامش‌اند دم به دم راهی را انتخاب می‌کنند تا به آرامش برسند.نکته‌ای که همواره ذهن شما را درگیر کرده چیست؟ ذهن اگر همانند رم یک کامپیوتر باشد، می توان گفت مسایل مختلف هر چقدر بی مقدار اما مقداری از این رم را اشغال می کنند و در نهایت تمرکز را از ما دریغ کرده و تمرکز کردن بر آن کاری که ارج است بیش از پیش سخت می‌نمایاند و این منتج می شود به اینکه به خودمان بگوییم بدرد نخور شده‌ایم و در نتیجه اضطراب و پس از آن عدم اعتماد به نفس به سراغمان می آید، اما خبر خوب چیست، اینکه می توان نقاط ضعف را شناخت، رم را خالی کرده و چند صباحی به آرامش گذراند این قمر در عقرب زندگی را.کتاب آرامش اثر آلن دوباتن، می‌تواند در این زمینه کمک خوبی برای من و شما باشد. کتاب آرامش در زمینه های مختلفی از جمله رابطه، عشق، امور خانوادگی، کار، حضور در اجتماع، زمان، مکان و هر چیزی که موجب ایجاد استرس و اضطراب و کاهش عزت نفس می شود را عمیقاً مورد مطالعه قرار داده و نتیجتا به هدف خودش دست یافته است، کتاب با فصل بندی های مناسب و در هر فصل پرداختن به مهم‌ترین موضوعات مرتبط با هم در پی یافتن نقاط آسیب زا، نحوه مقابله با آنها و در نهایت رسیدن به آرامش به خوبی عمل کرده است، دقیقاً همانند دیگر کتاب های این نویسنده گرامی.بنظرم آن چیزی که ما را در مقابل استرس و اضطراب ضعیف ۰لوه می دهد و هر بار در کسب آرامش شکست‌مان می دهد، گذر از آن استرس و فرصت ندادن به خود در جهت شناسایی آن استرس و مشکل است، همان گونه که لحظات شادی خود را مرور می کنیم نیاز است لحظات استرس زای خود را نیز مرور کنیم اما در چرخه مرورشان گرفتار آمدن در هر مورد (چه شادی و چه استرس) دیوانه کننده است، با شناخت و اصلاح آن است که فرصت رشد روحی به ما می دهد و با این عمل فرصت گزیده شدن از همان یک سوراخ را برای بار دوم از ما سلب می کند.اما همواره باید باور داشته باشیم که رسیدن به آرامش برای ما در هر لحظه امکان پذیر است و هدفی دور و دراز نیست. در خلقت انسان همواره میل به دلهره وجود دارد و این ناشی از تلاش پیشینیانمان برای بقاست، این استرس و دلهره سطح هوشیاری را بالا می‌برده است و ترشح هورمون کورتیزول یا ترس را افزایش می‌داده و این امر استرس و اضطراب همیشگی را به دنبال داشته است اما در عصر کنونی که خبری از آن ترس و تقلا برای بقا اگر نگوییم از بین رفته که دست کم کاهش یافته ارثی که از گذشتگان برایمان به جامانده اگر از کنترلش نکنیم کارمان به واقع مشکل می‌شود.</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 21:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-yyzfdkgdy5rx</link>
                <description>این متن رو برای چالش کتابخوانی طاقچه می نویسم. کتابی که خوندم و الآن می‌خوام در موردش بنویسم کتاب انسان در جستجوی معنای ویکتور فرانکل هستش.مسئله و یا بهتر بگم مشکلی که همه ما توی این دنیای مدرن گرفتارش شدیم یافتن معنای زندگیه، شاید این کتاب رو خونده باشید شاید هم نه ولی من براتون میگم که فرانکل چون می خواسته بچه خوبی باشه گرفتار اردوگاه کار اجباری شده. یه جا میگه همون موقع ویزای آمریکا برام اومد ولی ترجیح دادم پدر و مادرم رو ترک نکنم و اینطوری گرفتار اردوگاه کار اجباری میشه، زنش، مادرش و پدرش رو اونجا از دست میده، روایتگری زیبایی داره از تمام رنج های که برش وارد شده اما هر طور شده سعی میکنه جان سالم به در ببره.از این قسمت به بعد می خوام در مورد معنای زندگی صحبت کنم. چراغا رو خاموش میکنم هرکی خواست می تونه بره و خود کتاب رو بخونه.یه شعر از رابیندرانات تاگور هست که میگه: و در خواب دیدم/ زندگی همان شادی و مسرت است/ بیدار گشتم و دیدم زندگی وظیفه بود/ دست به عمل زدم و شگفتا که وظیفه همان شادی و مسرت بودخب اوچیزی که به زندگی معنا میده همین انجام وظیفه است. یعنی کارهایی که از ما خواسته میشه، اما از کجا بفهمیم چی از ما خواسته میشه در جواب به این سوال هست که «زندگی از ما چی می خواد؟» زندگی از ویکتور فرانکل چی خواست؟ موندن با پدر و مادر و انجام وظیفه، زندگی از ویکتور فرانکل توی اردوگاه کار اجباری چی خواست؟ امید دادن به دیگران و تا امید نشدن، زندگی از ویکتور فرانکل پس از آزادی از اردوگاه کار اجباری چی خواست؟ نوشتن همین کتاب.و نتیجه اش رو هم شما دارید می بینید. زندگی چیزی نیست جز پاسخگویی در قبال زندگی و پذیرش مسئولیت.یه جایی فرانکل مثالی از شطرنج باز میاره می‌گه، زندگی مثل صفحه شطرنجه و رنج کشیدن مثل احترام گذاشتن به قواعد بازی شطرنجه(البته نقل به مضمون میکنم) پاشیدن صفحه شطرنج، دقیقاً مثل خودکشی می مونه، پذیرش مسئولیت و پاسخگویی در برابر زندگی همون حرکات ساده بازی شطرنجن، هر شطرنج باز با توجه به موقعیت مهره ها در بازی شطرنج مشخص میکنه چه جوابی به بازی باید بده و همین باعث میشه معمای زندگی هر فرد با دیگری متفاوت باشه.یه شبهه خود فرانکل ایجاد می‌کنه و میگه ممکن کسی بیاد و بگه آخرش که می میریم پس واسه چی این همه زور بزنیم؟ فرانکل میگه، اوکی می میریم ولی همین مردن نیست که زندگی رو ارزشمند کرده؟ چطور؟ خب ببینید اگر جاودانه بودیم لحظه حال و اکنون پشیزی ارزش نداشت چون کارها رو نه به فردا که به هزار سال بعد می فرستادیم، اگر نمی کردیم زندگی ارزش نداشت و اتفاقاً اینکه مرگی وجود داره باعث ارزشمندی زندگی میشه.یه داستان هست که با نقل اون سعی میکنم نوشته رو به پایان برسونم.یه نفر سیاه پوست در قرن ۱۷ محکوم میشه که بره و در جزیره شیطان(همون جزیره ای که فیلم پاپیون رو ازش ساختن) زندانی بشه، توی مسیر که با کشتی می رفتن، دریا توفانی میشه و اون زندانی جون ده نفر رو نجات میده و بعدها بخاطر همین کارش آزادش میکنن.اگر کسی احتمالا قبل از سوار شدن اون زندانی به کشتی ازش می پرسید حالا دلیلی برای زنده موندن داره یا نه احتمالا می گفت نه ندارم، اما اون سعی کرد در مقابل چیزی که زندگی ازش خواست جواب مثبت بده یعنی زندگی ازش خواست زنده بمونه و جون ده نفر رو نجات بده و این باعث شد که از زندان آزاد بشه.ای کسی که داری این متن رو می خونی هیچ وقت نگو که من از زندگی چی می خوام بگو زندگی از من چی می خواد و با خودت صادق باش و جوابش رو بده و مسئولیت بپذیر.</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 09:04:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا آرزوی روز تولد، بیش از آنچه که فکر میکنید مهم است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahmoudeskndri/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-itcw9opzzwtc</link>
                <description>دختر جشن تولد اثر هاروکی موراکامیمعمولا کمتر پیش میاد که یک مسئله اینقدر برام مهم بشه و دغدغه ذهنی برام ایجاد کنه که بخوام درموردش بنویسم اونم در یک محل عمومی ولی خب امیدوارم این فتح بابی بشه تا کمی از تکرار و دور باطل زندگی خلاص بشم که مسکنی باشه حتی اندک حتی به غلط :)مطلب پیش رو نقد نیست؛ که نقد خوب و بد رو مشخص میکنه و از نظر من خوب و بدی وجود نداره البته اگر اعتقاد داشته باشیم که هر کس از هر سمتی دلش بخواد می تونه به هر مسئله ای نزدیک بشه.قبل از شروع کردن به خوندن این مطلب داستان کوتاه دختر جشن تولد رو بخونید. لطفا بدون سانسور بخونیدش!هاروکی موراکامیموراکامی از جمله نویسندگان ژاپنی که با رویکردش نسبت به ادبیات غرب تا اندازه ای شهرتی برای خودش چه در ژاپن و چه خارج از ژاپن دست و پا کرده. توی کیوتو بدنیا اومده و در دانشگاه توکیو ادبیات انگلیسی خونده. چند فیلم از داستان هاش اقتباس شده که جدید ترین اونها ماشین مرا برانه غیر از اون میشه به سوزاندن و جنگل نروژی اشاره کرد البته بازم هستن ولی خودم این سه تا رو میپسندم و از بین اونها توصیه میکنم فیلم جنگل نروژی رو ببینید.هاروکی موراکامیفیلم جنگل نروژیدختر جشن تولدخلاصه داستان؛دختری که در یک رستوران به صورت پاره وقت کار میکنه مجبور میشه بخاطر بیماری دوستش، روز تولدش در رستوران بمونه و کار کنه البته زیاد هم براش ناخوشایند نیست چون هم با دوست پسرش دعواش شده و هم بخاطر دانشگاه کنار خانواده اش نیست. اون در رستورانی کار میکرد که صاحب رستوران در طبقه بالا اتاق 604 زندگی می کرد و هر شب ساعت 8 دقیقا 8 شب دقیقا یک غذا رو برای اون می بردن و این وظیفه خطیر بر عهده مدیر رستوران بود که مردی جا افتده حدودا 40 ساله و مجرد بود که انگار با کارش ازدواج کرده. روز تولد دختر مدیر بیمار میشه و اون مجبور میشه غذا رو برای صاحب رستوران ببره و در اونجا با صاحب رستوران که یه پیرمرد چروکیده، نه چندان دلربای اصن واه واه واه آشنا میشه و اتفاقی سر صحبت باز میشه و صاحب رستوران متوجه میشه که &quot;ای بابا روز تولد بیست سالگی دختره اس، تولد بیست سالگی هم خیلی مهمه، کادو چی بهش بدم رضایت خاطر مشتری ر جلب کنم؟&quot; به دختره میگه: &quot;آرزو کن&quot; دختره میگه: &quot;هن؟&quot; صاحب رستوران میگه: &quot;آرزو کن مهم نیست چی باشه قول میدم برآورده اش کنم اما یادت نره که فقط یک آرزو می تونی بکنی و تغییرش هم نمی تونی بدی&quot;خب قبل از اینکه برم سراغ ادامه داستان فکر کنید ببینید اگر روز تولدتون بود چه آرزویی می کردید؟داستان به اینصورته که اولش فکر میکنی خود دختره داره براتون داستان رو تعریف میکنه اما هر چی جلوتر میریم میفهمید که نخیر داره برای دوستش تعریفش میکنه اونم توی چند سال بعد و این در ابتدا ممکنه کمی گیج کننده باشه براتون اونم احتمالا به دو دلیل می تونه باشه اول دومی رو براتون میگم و دوم اولی رو :) ایح ایح ایح (قول میدم نوشته های بعدی متناسب اسمم باشه :) )دلیل دوم: موراکامی احتمالا میخواد به نوعی یک حالت تعلیق ایجاد کنه اما بنظر خودم این زیاد محلی از اعراب نداره (همیشه دلم می خواست از این  جمله استفاده کنم ایموجی عینک دودی دار لطفا) دلیل اول: موراکامی با این کار از لو رفتن آرزوی دختر جلوگیری میکنه مخصوصا که اون اواخر یک گفت و گو بینشون رخ میده و کلا دختر داستان ما خطاب به دوستش که داشته داستان روز تولد بیست سالگیش رو براش تعریف می کرده میگه: &quot;نمی تونم بگم چه آرزویی کردم چون میگن اگر بگی چه آرزویی کردی ممکنه برآورده نشه&quot;بریم سراغ کشف آرزوی دختردرواقع گیر اصلی اونجاست که شما نشستی 20 صفحه داستان خوندی اما اصلا نمی دونی اون آرزو، اون آرزویی که بخاطرش داستان رو خوندی چی بوده. اون کسی که نشسته رو به روی دختره و مخاطب داستان اون روز شده کی بوده؟ اون پیر مرد چطور میتونسته آرزوی یک نفر رو برآورده کنه؟ یه تعدادی از این سوالات رو جواب میدم ما بقی رو میسپارم به خودتون که داستان رو بخونید.پیرمرد به دختر میگه:&quot;نه، نه. هیچ مشکلی در مورد آرزوی تو وجود نداره، به هیچ وجه. فقط کمی غافلگیر کننده بود خانم جوان. نمی خوای چیز دیگه ای داشته باشی؟ مثلا نمی خوای زیباتر یا باهوش تر یا ثروتمند باشی. با آرزو نکردن چنین چیزهایی مشکلی نداری؟ چیزی که یک دختر عادی می خواد؟» چند لحظه برای یافتن واژگان مناسب درنگ کرد. مرد پیر فقط منتظر بود و هیچ چیز نمی گفت و دستهایش را دوباره روی میز گذاشته بود.دختر: &quot;معلومه که دوست دارم زیباتر یا باهوش تر یا ثروتمند باشم. اما واقعا نمی تونم تصور کنم اگه هر کدوم از اینها به واقعیت بدل بشه، چه اتفاقی میفته. شاید بیش از چیزی باشن که بتونم از عهده شون بر بیام. من واقعا هنوز نمی دونم زندگی چیه. نمی دونم چطور کار می کنه&quot;حالا میریم سراغ انتهای داستان تا کشف کنیم این آرزوهه چی بوده. مخاطبی که داشته داستان اون روز رو میشنیده می پرسه:&quot; آرزوت چی بوده و اینکه برآورده شده؟&quot;دختر میگه:&quot; در جواب سوال اولت باید بگم نخواهم گفت چون برآورده نمیشه اما در جواب سوال دومت باید بگم هم آره هم نه&quot; (مسخره کردی؟ :) )چرا پیرمرد تعجب کرد از آرزوی دختر؟ چون متناسب سنش نبود. چی متناسب سنش بود؟ هوش فراوان، پول فراوان و زیبایی فراوان. چی متناسب سن یه دختر بیست ساله نیست؟ جست و جو برای یافتن جواب سوالی سخت و احتمالا فلسفی که اون چی میتونسته باشه؟ &quot;زندگی چیه؟&quot; حالا داستان رو این جور بخونید.پیرمرد: آرزوت چیه؟دختر: میخوام بدونم زندگی چیه و چطور کار میکنه؟پیر مرد: چقدر عجیب؟ یعنی نمی خوای پولدارت، باهوش تر و یا زیبا تر بشی مثه بقه دخترای تو این سن؟دختر: چرا خب ولی من واقعا هنوز نمی دونم زندگی چیه. نمی دونم چطور کار می کنهگره داستان باز میشه ولی یه گره دیگه خودم اضافه میکنم بهش. واقعا چرا تو بیست سالگی به همچین چیزی فکر کنه اون دختر؟جواب سوال اینکه اون کسی که مخاطب این داستان بوده کی بوده؟ بعضیا احتمال میدن که اون دختری باشه که مریض شد و این مجبور شد بجاش کار کنه روز تولدش و یا خودش بوده در آینده که این دومی بیشتر می پسندم.درمورد اینکه پیرمرد چرا همه آرزوها رو برآورده میکرد هم نه تو داستان چیزی درموردش هست نه حدسی میتونم بزنم و مهم هم نیست که چرا میتونست یا نمی تونست چون کمکی به روند داستان نکرد.پایان </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 14:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>