<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahroomana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahroomana14</link>
        <description>بخوان مرا 🕊️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:34:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4205833/avatar/8XRzNP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahroomana</title>
            <link>https://virgool.io/@mahroomana14</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیزی یا فلافل؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahroomana14/%D8%AF%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%84-jwh71s8n2aw1</link>
                <description>برخیزناهارمون دیزی بود، یه دیزی‌سرای معروف، شلوغ بود و کلی آدم اونجا نشسته بود بعد از یکم انتظار یه میز دو‌نفره خالی شد، آشنایی قبلی با اونجا نداشتیم، نمی‌دونستیم مِنو داره یا نه، یکی از داش‌مشتی‌ها نگاهی کرد و رفت سمت میزی که سالاد و ماست و ترشی‌ها بود، میزکناری و به ما نشون داد. همراهم گفت: مِنو نداره ؟ گفتم: الان که اومد بپرس. گفت: خب نداره دیگ، چیو بپرسم؟خیلی آروم گفتم: خودم می‌پرسم. گفت: فکر کردی خجالت می‌کشم یا روم نمیشه؟ همین فکرو می‌کردم اما نمی‌دونم چرا سهمِ من این رفتار بود، اون به‌جای من، ناراحت شد و ناهارمون، تلخ شد. دیزی اومد و گرم بود، بین ما سرد بود، آب‌گوشت و نخوردم و دست به سینه نشستم چشام خیس شده بود، میزها نزدیک بهم بود جوریکه همه مشتری‌ها انگار باهم اومده بودن، زوج بغلی‌مون خوشحال بودن و بخاطر سالگردشون اونجا بودن، بغض تو گلوم بخاطر مقایسه اونا با خودمون بود، یه بخشی‌شم بخاطر گذشته‌ی خودم که اون منو با رفتارش به یاد پدرم مینداخت و نمی‌دونست تو اینجور شرایط نباید اینجوری حرف زد و اینجوری رفتار کرد.شروع کرد به خوردن، من دستی به غذا نبردم و هرازچندگاهی بین‌ قاشق‌های بعدی میگفت: بخور، چرا نمیخوری؟ سرد میشه. گلوم انقد پر بود که دیزی پایین نمی‌رفت. حتی شروع غذا خوردنش منو یاد پدرم مینداخت که وقتی کسی و ناراحت می‌کرد براش مهم نبود و به کارش ادامه می‌داد.دلم می‌خواست محیط و ترک کنم و برام مهم نباشه دلم می‌خواست شجاع می‌بودم و اجازه ندم دوباره یه خاطره تکرار شه، بعد از تموم شدن غذاش به زور آبِ گوشت و که سرد شده بود خوردم، فهمیدم که هنوز شجاع نشدم، شجاع نشدم که به جای ترک محیط، آبِ‌گوشت و با تلخیش خوردم،بغضِ گلوم زد به چشام و چند قطره جاری شد رو صورتم، مشتری‌های نزدیک به ما متوجه ناراحتی من شده بودن و من یاد اون فلافلی‌ای افتادم که بابام تو مغازه‌اش بد باهام برخورد کرد و همه منو نگاه می‌کردن، هیچ‌وقت اون فلافل و نخوردم! مجبور شدم به نخواستن‌ها، مخلفات کنار غذا زیاد بود دست به اونام نزدم جز سبزی‌های تازه، می‌خوردم تا تاریکی روحمو سبز کنه، زود بلند شدیم، رفتم تا تو سرویس بهداشتی دست و صورتمو که قهریِ دیزی به جونش افتاده بود بشورم. حساب کرده بود، اومدم بیرون و عصبانی‌تر از قبل بود، درجا گفت هر پرس‌اش هفتصد و پنجاه بود از این سوختم که درست درمون نخوردی، انتظارم برای اولین جمله بعد خروج از دیزی‌سرا همونی که نباید، بود.ماهرو مانا</description>
                <category>mahroomana</category>
                <author>mahroomana</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 03:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واهمه‌ی پس از بمب و باروت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahroomana14/%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%85%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA-a6ylz6riehin</link>
                <description>پنج‌شنبه ۱۲ تیرماه چند روز پس از جنگ🕊️تکرار اتفاقاتی که‌خوشایندمان نیست چه بی‌رحمانه دلمان را خون می‌کند، وقتی موهایم سفید نمی‌شود نگران‌تر می‌شوم برای خودم، گویی غم‌هایی در من حک می‌شود در من آفت می‌شود، کاش موهایم سفید می‌شد تا می‌فهمیدم درد از ریشه‌هایش بیرون ریخته‌است، روی پیشانی‌ام هم خطوطی نیست که در پی مرگ عزیزانم به خط افتاده باشد، تنها، گریستن در پی گریستن.جسم‌هایتان خسته‌جان است، می‌گویند مادربرایتان بمیرد؟ زبانمان لال، آیا مادرتان مرده‌است؟ آیا پدرتان بر سر قبرهایتان خاک بر تارهای اندکش می‌ریزد یا نیست تا پیرهن مشکی‌اش برای گذاشتن سنگ لحد دیگر مشکی نباشد؟ خانواده! خانواده‌ را باید دو دستی چسبید تا زنجیره‌ی لبخند‌های متوالی‌تان جایی زبانمان لال به پارگی تن‌هایی نرسد که رنجور در بازار نمی‌داند دلار بخرد یا طلای بی‌اجرت؟درد در درونِ من است، پشت‌دیوارهایی که هیچ غولِ‌تایتانی نمی‌تواند آن را ببلعد تا بیرون بریزد! درونِ من می‌ماند، چون درونِ تو مانده‌است، کاش همه‌ی خانواده‌ها را یک‌جا دفن می‌کردند! حتی اگر یک‌جا بدون لمس دیگری خانه‌ی پدری‌را ترک نکرده بودند، خدا می‌داند که جنگ آیا کودکِ درونم را کشته‌است یا مهرمادری، مادری که صدایش از خوش‌صداترینِ خواننده‌ها بیشتر بر جانم نشست، کاش لحظه‌ی آخر لالایی بر گوش‌هایم آشنا باشد اما که می‌داند که می‌خواند؟شاید هیچ نشود و من جوان بمانم، روحم را چه خواهم کرد؟ پس از به تماشا نشستن کفن‌پوشی‌شان.نگاهِ به زندگی‌مان و مرورِ خاطراتِ ناخوشایند برایم یادآورِ صبر است یادآورِ احیا پس از مُردن، احیا پس از به زاری‌نشستن، اُمید در خانه‌ی‌پدری‌ام رنگ نمی‌بازد، اُمید برایم ماندگاری دارد، ‌اُمید!ماهرو مانا“پس از تماشای سوگ خانواده‌ی شهید جنگ ۱۲ روزه”از تجربه‌ی شب‌های بمباران بگو؟</description>
                <category>mahroomana</category>
                <author>mahroomana</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 23:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>