<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahsa.rahnama</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahsa.rahnama</link>
        <description>مهسا رهنما</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:52:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/112232/avatar/AhkWkR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahsa.rahnama</title>
            <link>https://virgool.io/@mahsa.rahnama</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای درختی که دیگر نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rhnsx44mvema</link>
                <description>برای تو می نویسم که خود با چشم رفتنت را دیدم. می نویسم تا درختی دیگر سبز شود به یاد تو، به نام تو...آن شب که دلم را لرزانیدی و اشک را بر گونه هایم جاری کردی گمان کردم دیوانه شده ام. حالا اما خوب می دانم که این قدرت درختان است.می گویند شما انرژی شفابخش و قدرت درمانگری دارید. می گویند چون ریشه درختان در زمین و شاخه هایشان رو به آسمان است، همزمان می توانید انرژی های حیاتی را از درون زمین و انرژی های کیهانی را از آسمان بگیرید و با جود و بخششی که در خود دارید، به انسان انتقال دهید. می گویند شما بسیار بخشنده، مهربان و عاشق برقراری ارتباط با انسانها هستید. (منبع)خوب آن شب را به یاد دارم. رسم هر شبم این شده بود که از پنجره اتاق به تکه آسمانی که در لابلای دیوارهای بلند ساختمان ها، برایم باقی مانده بود نگاه کنم و با خدای خود به نیایش بپردازم. آپارتمان ما حیاط کوچکی داشت در اختیار ساکنان طبقه همکف که آن هم درخت نداشت. اما همسایه دیوار به دیوارمان در حیاط کوچک خود، تو را داشت. تو که اردیبهشت ها بوی عطر گل هایت فضای خانه ما را پر می کرد و این گونه شد که من متوجه حضور تو شدم. وقتی برگ هایت سبز میشد، شاخه هایت تا نزدیکی تراس ما می آمد و دلخوشی من همان شاخه سبزی بود که در میان دیوارهای سیمانی، تنها نشانه طبیعت در کنار یک تکه آسمانم بود. برای من که از شهری سبز و خانه ای با حیاطی بزرگ به این آپارتمان تبعید شده بودم تو تنها روزنه امید بودی.خوب به یاد دارم یکی از شبها که هوا نیز مطبوع بود، پنجره اتاقم را باز کردم و مدتی شاید طولانی در سکوت همدیگر را نظاره کردیم. گفتگوی درونی و عمیقی میان ما شکل گرفت.آنطور که مطالعات می گویند: درخت ها هم مثل انسان ها دارای شخصیت و خلق و خوهای ویژه خودشان هستند. بعضی درخت ها آسانتر با شما ارتباط می گیرند و برخی به زمان بیشتری نیاز دارند. تکرار ملاقات با یک درخت باعث می شود که در طول زمان رابطه شما عمیق و عمیق تر شود و ارتباط انرژی بهتری بین تان برقرار گردد. (منبع)هیچ گاه نفهمیدم که چندسال داشتی اما خوب بخاطر دارم که وارد قلبم شدی، دلم را لرزاندی و بی آنکه بدانم چرا، اشک را بر گونه هایم جاری کردی....گفتگوی عاشقانه، رازآلود و غریبانه ای که من بودم، تو بودی و خدا....                                 حس ها با حسِ تو گویند راز / بی زبان و بی حقیقت بی مجاز (مولانا)و من نگاهی به آسمان داشتم که خدایا مرا چه شده که این گونه از عشق یک درخت می گریَم....اما گریستم... عمیق هم گریستم...آن شب گذشت و شب های دگر. همسایه ما خانه خود را فروخت و رفت. همسایه ای دیگر آمد. خانواده ای پرجمعیت. هر زمستان من چشم انتظار بهار بودم تا ببینم شاخه تو بالاخره به پنجره اتاق من خواهد رسید یا نه. زمستانی دیگر گذشت و تو از همیشه به من نزدیکتر شده بودی. فقط یک سال دیگر کافی بود که زمستان بیاید و برود و ما به وصل برسیم. اگر آن اتفاق شوم نمی افتاد...این همسایه هم رفت و خانه را به دیگری فروختند. اما دیگری گویا قصد زندگی نداشت...یک روز صبح در خواب عمیقی بودم. ساعت هنوز 7 هم نشده بود. هیچ صدایی بیدارم نکرد. ایمان دارم از گوشهایم صدایی نشنیدم، اما تو، صدایم کردی. بیدار شدم. از جان می شنیدم که فریاد می زدی مهسا، مهسا! بلند بلند مرا صدای می کردی. در یک لحظه همه چیز را فهمیدم. صدایم کردی تا در آخرین لحظات با من خداحافظی کنی. به سمت پنجره اتاق دویدم، مردی را دیدم که با بی رحمی از تو بالا رفته و در حال قطع شاخه هایت است. با سنگدلی ارّه به جانت می کشید و یک به یک شاخه های سبزت را از تن جدا می کرد. تو حتی از من کمک هم نخواستی، فقط برای آخرین بار من را دیدی و خداحافظی کردی... شاید چون می دانستی در آن لحظه کاری از من ساخته نیست و نخواستی شرمنده ام کنی....دیگری میخواست خانه را خراب کند و بجای آن آپارتمانی چند طبقه بسازد. من از پنجره تکه تکه شدن تو را می دیدم و باز می گریستم... اینکه صدایم کردی تا در آخرین لحظات با من وداع کنی قلبم را پاره می کرد. به من ثابت کردی که ارتباط میان ما یکطرفه نبوده و حقیقت داشته است...و تو، برای همیشه رفتی... فقط یک سال دیگر مانده بود تا دستم به شاخه های سبزت برسد... اما نگذاشتند....آن روز وقتی از خانه بیرون آمدم، کامیونی را دیدم که اجساد تو، دوستت و شاخه های سبزتان را در پشت آن بار زده بودند. شاخه ای کوچک از تو روی زمین مانده بود. شاخه را برداشتم و بدست دوستی هنرمند سپردم تا آن را به گونه ای زیبا برایم جاودانه کند. تابستان آن سال روز تولدم، من و شاخه تو که در یک قاب جا گرفته بود، بالاخره به هم رسیدیم. زمانی که تو دیگر نبودی....قاب یادگاری از درختی که دیگر نیستالان من هستم و شاخه ای خشک و پارکینگ ساختمانی که هر روز پذیرای خودروهای لوکسی است که می آیند، پارک می کنند و می روند. بدون اینکه بدانند روزی درختی عاشق در این خانه منزل داشت که هر سال عطر گل هایش محله ای را پر می کرد و دل دختری را آرام...تو با جادوی خود قدرتی پنهانی را در وجودم هویدا کردی. قدرت برقراری ارتباط با درختان و گیاهان. الان دوستان زیادی دارم. درخت مادر یکی از آنهاست که از همه بزرگتر، کهن سال تر و به من نزدیک تر است.حالا که قرار است با قلم من، زندگی به چون تویی داده شود و درختی روی زمین کاشته شود، این نوشته را تقدیم می کنم به تو، تا بدانی آن قدر بابرکت بودی که حتی رفتنت هم به درختی دیگر روی زمین زندگی داد...و ما هم یادمان باشد که درخت چیزی بیش از یک درخت است.... درخت ریشه دارد، روح دارد، اتصالی به آسمان دارد، شفا می دهد، زندگی می بخشد، دل می دهد و دل می ستاند... درخت، مقدس است...دوستت دارم...</description>
                <category>mahsa.rahnama</category>
                <author>mahsa.rahnama</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 13:53:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژان والژان و ژاورِ درون خود را بشناسیم</title>
                <link>https://virgool.io/naghdino/%DA%98%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84%DA%98%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%98%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85-khymtclpej9j</link>
                <description>تحلیلی بر دو شخصیت سریال بینوایان با اقتباس از کتاب ویکتورهوگوبینوایانهمواره یک کتاب دو جلدی قطور در کتابخانه مادر، من را دعوت به مطالعه می کرد اما مشغله های روزانه هیچ گاه فراغتی فراهم نکرد تا شهامت باز کردن این کتاب را پیدا کنم. تا اینکه یکی از شبکه های فارسی زبان، پخش سریال بینوایان البته با اقتباس از کتاب ویکتورهوگو را آغاز کرد. فرصت را غنیمت شمردم تا با ژان والژان و  دیگر شخصیت های این داستان آشنا شوم. تنها دورنمای من از بینوایان، ماجرای شمعدان ها و حرکت هوشمندانه کشیش بود. این سریال 6 قسمتی از روزهای آخر حبس ژان والژان در زندان پس از حدود 20 سال محکومیت آغاز می شود و تا مرگ او جلو می رود. فارغ از نقاط ضعف و قوت این سریال، می خواهم در این نوشتار تنها به تحلیل دو شخصیت ژان والژان و بازرس ژاور بر اساس آنچه در سریال پخش شد، بپردازم.ماجرای میان ژان والژان و بازرس ژاور بیش از هرچیز من را به یاد این جمله از امام صادق(ع) در کتاب تذکره الاولیای عطار می اندازد: هر آن معصیت که اولِ آن ترس بُود و آخر آن عذر، بنده را به حق رساند و هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عُجب، بنده را از حق دور گرداند. مطیع با عُجب عاصی است و عاصی با عذر مطیع. (عُجب = غرور و خودپسندی)انگار همه ماجرای این دو انسان که در باور جامعه و عامه یکی خیر (ژاور) است و دیگری شر(ژان والژان)، در همین عبارت بیان شده است. ژان والژان مردی بلند قامت و قوی هیکل که گویا بخاطر دزدیدن یک قرص نان به 20 سال حبس گرفتار شده، در زندان با بدترین رفتارها، تحقیرها و شکنجه ها مواجه می شود. با این همه تحقیر و توهین انگار هنوز در اعماق وجودش روزنه ای روشن باقی مانده باشد، جان یکی از زندانبان ها را در حین کار اجباری نجات می دهد. با این کار توجه ژاور (ژاندارم وقت زندان) به او جلب می شود. ژاور که گویا از این حرکت ژان والژان آزرده شده و یا با باورهای او هماهنگ نیست، روی ژان والژان حساس می شود. از نظر ژاور زندانیان انسان هایی از حیوان پست ترند که هیچ امیدی به اصلاح و بهبود آنان نیست و هرگونه بدرفتاری با آنان جایز است. هر زندانی صرفا یک شماره دارد و از نام و نام خانوادگی محروم است. زیرا او دیگر انسان نیست و فاقد هویت محسوب می شود.ژان والژان و ژاور در زندانژان والژان با انبوهی از این تحقیرها سرانجام با گذرنامه ای زرد از زندان آزاد می شود. شادی او که در میان سبزه زار نام خود را بلند صدا می زند، بسیار تأثیر گذار است. وقتی وارد جهان بیرون می شود، بدلیل داشتن گذرنامه زرد و شاید فضولی های ژاور، در مقابل کاری که انجام می دهد، حقش را می خورند و او ناچار به سکوت است. تا اینکه شب را در گوشه خیابان استراحت می کند و پیرزنی به او خانه کشیش را نشان می دهد. کشیش که به معنای واقعی از مردان خداست به گرمی از او استقبال می کند و پس از پذیرایی مفصل متوجه می شود که ژان والژان زجر زیادی کشیده است. تلاش کشیش برای اینکه با او درباره انسانیت و بخشش و دوری از نفرت حرف بزند بی فایده است چون ژان والژان خشمگین تر از آن است که بتواند این حرف ها را بپذیرد. کسی که در تمام عمر قربانی بی عدالتی از سوی انسان ها شده، چگونه می تواند انسانی را دوست بدارد یا ببخشد. آن شب ژان والژان که به لطف ژاور باور کرده ذاتاً انسانی دزد و گناهکار است، اقدام به سرقت از منزل کشیش می کند و فردا وقتی پلیس او را به دِیر باز می گرداند، آن صحنه معروف و تاریخی و تأثیر گذار رقم می خورد. کشیش علاوه بر اینکه پلیس را قانع می کند که ژان والژان دزد نیست، بلکه شمعدان های نقره را هم به او می دهد و می گوید: اینها را جا گذاشته بودی دوست من. پس از خروج پلیس از آنجا، کشیش آخرین حرف خود را به او می زند. «فراموش نکنید، هرگز فراموش نکنید که به من وعده داده اید این نقره ها را در آن راه صرف کنید که مرد باشرفی شوید.ژان والژان که هیچ بیاد نداشت که وعده ایی داده باشد، ساکت ماند. اسقف هنگام تلفظ این کلمات، روی هر کلمه تکیه کرده بود. آن گاه با ابهت گفت: ژان والژان، برادر من، شما از این پس دیگر به بدی تعلقی ندارید. بلکه متعلق به خوبی هستید، این جان شما است که من از شما می خرم. از افکار سیاه و از جوهر هلاکش می رهانم و بخدا تقدیمش می کنم.» (بینوایان، ج1، ص 280)ژان والژان که در شوک به سر می برد، نعره ای می کشد و از آنجا خارج می شود.«سخن حقیقی، نتیجه کار و حال است، نه ثمره حفظ و قال؛ از عیان است نه از بیان؛ از اسرار است نه از تکرار؛ و از جوشیدن است نه کوشیدن» (عطار، تذکره الاولیا)در بین راه به کودکی آوازه خوان بر می خورد و درآمد آن روز کودک را،  به زور از او می گیرد. کودک ناراحت و عصبانی از او دور می شود. اما ژان والژان که انگار به راستی روحش را به کشیش فروخته، از این کار خود پشیمان می شود. کودک دور می شود و دیگر صدای ژان والژان به گوش او نمی رسد. این آخرین باری است که ژان والژان از کسی دزدی می کند.پس از این ماجرا ژان والژان همواره در راه نیک قدم برمی دارد اما ژاور بعنوان گذشته او سایه به سایه دنبال او می آید تا به یادش آورد که او همان انسان گناهکاری است که از کودکی سکه ای را دزدید. ژان والژان خود را وقف کوزت می کند، هر کاری برای خوشبختی و آرامش کوزت انجام می دهد تا جفایی که به خیال خود در حق فانتین (مادر کوزت) کرده است را جبران کند. کذت را همچون فرزند خود عزیز می دارد و در حد پرستش دوستش دارد. حتی وقتی کوزت عاشق می شود، ژان والژان که قصد کشتن معشوق کوزت را دارد سرانجام جان او را نجات می دهد و شرایطی را فراهم می کند تا کوزت به وصل معشوق برسد. در هیچ کار خیری درنگنمی کند و به هر کس تا می تواند کمک می کند. اما آن قدر خود را گناهکار می داند که هیچ یک از نیکی هایی که در حق کوزت، شوهرش و دیگران کرده را در زندگی به حساب نیاورده و در پایان خود را یک گناهکار و محکوم فراری معرفی می کند و از زندگی کوزت بیرون می رود. ژان والژان حتی خود را لایق دوست داشته شدن بعنوان پدر از سوی کوزت نمی داند.در این طرف ماجرا ما ژاور را داریم. فردی که واقعا انسان بدی نیست فقط انقدر احکام، پررنگ تر از اخلاق جلوی چشم او را گرفته که نمی تواند انسانیت را ببیند. او پس از تعقیب و گریزهای فراوان زمانی ژان والژان را در یک شورش خیابانی پیدا می کند که مرگ و زندگی اش به دستان ژان گره می خورد. در این هنگام ژان والژان او را از مرگ نجات داده و تنها به این نکته اکتفا می کند که دلیلی برای کشتن او نمی بیند. ژان والژان که بخاطر اختلافش با کوزت بر سر معشوق او، بسیار شکسته و بر این باور است که کوزت از او متنفر است، خودش نشانی خانه اش را به ژاور می دهد تا اگر از این شورش زنده بیرون آمد، او را در آنجا دستگیر کند. ژاور پس از اینکه سرانجام موفق به دستگیری ژان والژان می شود، تحت تأثیر شخصیت او قرار می گیرد و او را آزادمی کند.بازرس ژاور بینوایاناو در آخرین صحبت با همکارش با چشمانی اشک آلود به جمله ای ناتمام اکتفا می کند: یک نفر پیدا می شود و همه باورهایی که یک عمر با آنها زندگی کرده ای را ....او همچنین در نامه به رئیس خود درخواست می کند تا رفتارهای بهتری با زندانیان صورت گیرد و سپس به زندگی خود خاتمه می دهد.اما احساس گناه و تقصیر با ژان والژان باقی می ماند و روزهای پایانی عمر خود را به همان جایی باز می گردد که تولد دوباره یافته بود و به دِیر خدمت می کند.در تمام طول این داستان، بیننده ژاور را به عنوان انسانی کور می بیند که هیچ چیز جز یک کینه و عقده جلوی چشم او را نگرفته اما در پایان مشخص می شود که مشکل ژاور کینه و عقده نیست، باورهای عمیق و غیرقابل انعطاف، احکام قانونی و عُرف است که به او مجالی برای دیدن حقیقت و انسانیت نمی دهد. در واقع ژاور ذاتا انسان بدی نیست، بلکه زندانی واقعی اوست. او اسیر معیارهای مطلق است در جهانی که همه چیز تابع نسبیت است. وقتی همه باورها و اعتقاداتش زیر سوال می رود، تاب این در هم شکنی را ندارد و به زندگی خود پایان می دهد.ژان والژان اما کار خیر می کرد بی آنکه ذره ای به فکر پس انداز آن در حساب آن دنیای خود باشد یا منتی بر سر خدا بگذارد. او آن قدر خود را گناهکار و بدهکار می دانست که هیچ گاه از کارهای نیکش به خود غره نشد. آن مرد عصبانی، دیگر یکبار بخاطر زندگی و شرایط پیش آمده، تعقیب و گریزها، رنج ها و سختی هایی که متحمل شد، لب به گلایه نگشود و بار زندگی خود را به دوش کشید. هیچ لذتی را برای خود در دنیا نخواست، او خود را وقف کوزت کرد و پس از ازدواج کوزت به دِیر رفت تا به خدا خدمت کند.ژان والژان بینوایان   آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه کار به نام من دیوانه زدند                                        مطیع با عجب عاصی است، عاصی با عذر مطیع.و حالا باید نگاهی به خودمان بیندازیم. همه ما در درون خود یک ژاور داریم و یک ژان والژان. شاید گاهی کورکورانه بر اساس معیارهایی برگرفته از جامعه، عرف، قانون، خانواده، مذهب و ... یا غرور ناشی از عبادت و خدمت، انسان هایی را مورد قضاوت قرار داده باشیم؛ یا شاید در مواقعی فراتر از عقل و منطق گذشت کرده باشیم. اما چند بار کار نیکی را بدون اینکه حساب و کتاب ثواب آن را داشته باشیم انجام داده ایم؟این دیگر به ما بستگی دارد که می خواهیم کدام شخصیت درون ما پررنگ تر جلوه کند. دو شخصیتی که لزوما شر هم نیستند. نکته جالب نیز همین جاست. گاهی انتخاب های ما میان خیر و شر نیست بلکه میان دو خیر یا دو شر است.                    الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل هامطلبم را با جمله ای دیگر از امام صادق (ع) در کتاب تذکره الاولیای عطار به پایان می رسانم.نقل است که صادق(ع)  از ابوحنیفه پرسید که: عاقل کیست؟ گفت: آنکه تمییز کند میان خیر و شر. صادق گفت: بهایم نیز تمییز توانند کرد میان آنکه او را بزنند و آنکه او را علف دهند. ابوحنیفه گفت: نزدیک تو عاقل کیست؟ گفت: آنکه تمییز کند میان دو خیر و دو شر، تا از دو خیر خیرُالخیرین اختیار کند و از دو شر خیرُالشرین برگزیند.</description>
                <category>mahsa.rahnama</category>
                <author>mahsa.rahnama</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 21:59:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان با من برقص، فیلمی که باید بارها دید</title>
                <link>https://virgool.io/naghdino/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-kp8c3ottrgix</link>
                <description>جهان با من برقص سروش صحتجهان با من برقص از آن دست فیلم هایی است که با یکبار دیدن شوق نوشتن را در فرد شکوفا می کند. فیلمی که در تمام طول مسیرِ سینما تا خانه تو را همراهی می کند. پس از ترک سالن سینما، با برخورد هوای سرد زمستان به صورتت، مشاهده اولین تکه از آسمان، اولین درخت و شنیدن صدای ضعیف اولین پرنده میان هیاهوی شهر احساس می کنی که زندگی و دنیا را با همه مزخرفاتش چقدر دوست داری...رویکرد فیلمدر واقع جهان با من برقص از یک نگاه حال و هوای فیلم «باغ های کندلوس» را در یاد زنده می کند. روایت چند دوست قدیمی در مواجهه با رنج و اجتناب ناپذیرترین حقیقت زندگی، مرگ؛ آن هم در مناظر شمال کشور. اما روایت جهان با من برقص، برگرفته از همین امروز ماست، از همین لحظاتی که نشسته ایم و در ابزاری هوشمند مشغول مطالعه این مطلب یا پُست هستیم. برگرفته از معضلات امروز ما، عادات و رفتارهای ما، دغدغه ها و نگرانی هایمان...گویا نشستن های مداوم در تاکسی برای نوشتن تاکسی نوشت، آنچنان نگاه جامع و کاملی از دغدغه های روحی جامعه امروز به سروش صحت بخشیده که به زیبایی هرچه تمام تر ما را با رنج های زندگی از دیدگاه کمدی (رویکرد فلسفه مدرن) و نه تراژدی مواجه می کند. تراژدی معمولاً آرمانگرا، درگیر جدیت، بی نظم و قهرمان پرور است. کمدی اما عمل گرا، بازیگوش، منظم و ضد قهرمان است. جهان با من برقص نمونه بارز رویکرد کمدی به رنج است.جهان با من برقص فیلمی سراسر هوشمندانه است که با ظرافت، لطافت و طنازی خاصی انسان را با پدیده هایی همچون رنج از دست دادن عزیزان، کنار نیامدن با اتفاقات تلخ گذشته، مرگ، طلاق، پدیده شوگر ددی، عشق های جوانی، ترس از ازدواج، ترس از تنهایی، وجدان و همه دغدغه های روحی روانی که یک انسان مدرن در حال دست و پنجه نرم کردن با آن است، مواجه می کند و با نشاندن لبخندی بر گوشه لب مخاطب، از کنار تک تک آنها می گذرد.عناصر فیلمسروش صحت، برخلاف خودش که به گفته مهران مدیری، فردی بی نظم و پلشت است، اما در اثر خود آنچنان نظمی روا داشته که مخاطب از ابتدا تا انتها بدلیل احترامی که به شعورش گذاشته شده، او را ستایش می کند. همه پیام فیلم در دیالوگ گنجاده نمی شود و با رفتار یا نشانه ها می توان پی به نکات مختلف برد. در واقع هیچ دیالوگ یا صحنه ای در فیلم بی هدف و بی پیام نیست. فیلم سرشار از نشانه است بطوریکه دلت می خواهد بارها و بارها آن را ببینی و کالبد شکافی اش کنی. کادرها هوشمندانه بسته شده و هر کدام را می توان از چند جنبه بررسی کرد از جهت وارد شدن بازیگر به کادر گرفته تا آخر. شخصیتی در فیلم اضافه نیست و هر شخصیت پیام یا مفهومی دارد. همچنین هیچ شخصیتی در فیلم سفید یا سیاه نیست. شخصیت ها خاکستری اند. در عین حال هیچ چیز پیچیده نیست و روح سادگی بر فیلم حکمفرماست.فیلم سرشار از تکه های طنزی است که پس از معرفی شخصیت ها، در راستای مواجهه با یکی از حقایق تلخ زندگی بکار برده می شود. هربار که حقیقتی تلخ مانند اجتناب ناپذیری مرگ، یادآوری می شود، صدای خنده نیز در سالن سینما می پیچد و این چیزی نیست جز نبوغ و هوش سروش و همکارش.سروش صحت، اهل پایان باز نیست، او قصه دوست دارد و هر قصه پایانی دارد. بنابراین قصه را تمام می کند اما داستان از ابتدا به گونه ای هوشمندانه روایت می شود که پایان قصه، پایان ماجرا نیست. در واقع قصه های سروش صحت همچون خودش انقدر جاری و روان هستند که مخاطب یادش می رود این فقط یک قصه بود و بر این باور است که شخصیت های داستان نیز همچون بینندگان از دل قصه بیرون آمده و به زندگی ادامه می دهند.ارتباط با عناصر طبیعت، حیوانات، دریا و... همچنین حضور موسیقی بعنوان یکی از اصلی ترین عناصر فیلم، از دیگر جذابیت های جهان با من برقص است. موسیقی روح سیال بر این فیلم است و زندگی جهان را می نوازد.بازیگران نیز انگار هرکدام بهترین خود را تا به امروز ارائه می دهند. براستی که بازی ها همه ستودنی است و با هیچ شخصیتی احساس بیگانگی نمی کنی.امضای سروش صحت نیز در فیلم بسیار ظریف و زیبا گنجانده شده، اجرای قطعه ای موسیقی با لهجه اصفهانی.پیام فیلمسروش صحت با این فیلم پیام صلح می دهد. نه به جهان و نه به دیگر کشورها بلکه به نسل ها. به نسلی که نمی تواند با پلنگ ها، رپر ها، شاخ های اینستا و به قولی هیولاهای بی هویت، پررو و عجول ارتباط بگیرد. در این فیلم به شکلی ریز و زیرپوستی نشان می دهد این نسل صریح و بی پروا که صراحتش ادب را زیر سوال می برد هم نسلی سیاه یا سفید نیست. بلکه او هم نسلی خاکستری است که شاید حرف هایی برای گفتن داشته باشد و بتوان با او حرف زد. نگاهی به زندگی دارد که خیلی هم بی معنا نیست. در جستجوی شادی است، بر اساس باور اشتباهی که خودمان به او دادیم. در جستجوی لذت است، بر اساس آموزش های نادرست روانشناسی در قرن اخیر. اگر سطحی می بیند، اگر سطحی حرف می زند ناشی از خوراک فکری است که رسانه ها و خودمان به خورد او داده ایم. شاید وقتش رسیده که دریابیم انسان برای یافتن شادی آفریده نشده است. رنج و شادی در کنار هم معنا پیدا می کند. به گفته مارک منسون، «آنچه موفقیت شما را تعیین می کند این پرسش نیست که «می خواهید از چه چیزی لذت ببرید؟»، بلکه پرسش درست این است که «می خواهید چه رنجی را تحمل کنید؟». راه شادکامی راهی پر از خراب کردن و سرافکندگی و شرمساری است. »قطعا فیلم جهان با من برقص خالی از اشکال نیست. اما نقاط قوت فیلم آنچنان پررنگ است که پس از یکبار دیدن آن را ستایش خواهید کرد.پیام اصلی فیلم در مواجهه با مرگ به چند جمله پایانی باز می گردد.شاید مرگ را دوست نداشته باشم اما دیگر از آن نمی ترسم...زمانی برای خانه ام پولی از دوستی قرض کردم، وقتی خواستم پولش را برگردانم گفت: این قرض توست برای دیگری...جهان با من برقص را ببینیددر پایان، اگر می خواهید کتابی بخوانید که حالتان را خوب کند، جهان با من برقص را ببینید.اگر می خواهید فیلمی ببینید که پس از بلند شدن از صندلی تان، شما را به وجد بیاورد و با لبخندی شما را تا خانه همراهی کند، جهان با من برقص را ببینید.اگر می خواهید با رنج هایتان مواجه شوید، اما نمی دانید چگونه، جهان با من برقص را ببینید.و اگر دلتان گرفته و فکر می کنید این فقط شما هستید که نمی توانید با برخی از مسائل کنار بیایید، جهان با من برقص را ببینید.جهان با من برقص را ببینید و با دیدگاه فلسفه مدرن، آشنا شوید. رویکرد کمدی به رنج.مهسا رهنما #جهان_با_من_برقص</description>
                <category>mahsa.rahnama</category>
                <author>mahsa.rahnama</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 19:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>