<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahsa Khoshsolook</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahsaart444</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4422377/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahsa Khoshsolook</title>
            <link>https://virgool.io/@mahsaart444</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من مادر بی گهواره</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsaart444/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-deutomgvinm8</link>
                <description>فصل: من، مادر بدون گهواره&quot;مادر بی‌گهواره&quot;کتابی که هم مرثیه‌ست، هم معجزه.هم پایان یک سکوت، هم شروع یک تولد تازه.من زنی هستم که هرگز کسی صدایش را از لابه‌لای زنگِ بی‌وقفه‌ی زندگی نشنید.نه ناله بود، نه شکایت.صدای من، صدای لالایی‌هایی بود که هرگز کسی برای شنیدنش نایستاد.نه گهواره‌ای بود، نه دستی برای تکان دادن آن.اما در دلم کودکی بود...که هر شب، با اشک، او را به خواب می‌بردم.این حرفهام.  مثل یک دریچه‌ست که رو به یک جهان گمشده باز می‌شه.من دلم تیم فوتبال بچه می‌خواست، چون توی زمین زندگی، همیشه تنها بازی کردم.توی سکوها کسی برایم دست نزد،هیچ‌کس نگفت: «خسته نباشی»،ولی من بازی رو ادامه دادم، با زانوی زخمی، با قلبی که هیچ‌وقت سوت پایان نشنید.من آرزو داشتم خانه ام خانه ای پر از صدای جیغ و خنده باشه،نه فقط برای شادی،برای اینکه هیچ‌کس دیگه‌ای اون سکوت بی‌رحمِ خونه‌ی کودکی‌ام رو تجربه نکنه.من از بی‌پناهی، پناه ساختم.از رنج، رؤیا.از نبودن، نینی و بیبی... و حالا، نانوشته.و حالا...من خانواده ساختمبا دل.نه با بارداری،بلکه با بارداریِ جان.من، مادر بدون گهوارهمن از کودکی دنبال خانواده بودم،نه اون خانواده‌ای که توی شناسنامه‌ست،اون خانواده‌ای که توش صدایم بی‌صدا نباشد.من می‌خواستم خانه‌ام شلوغ باشد،بچه‌ها دنبال هم بدوند،یکی نان را برشته بخواهد، یکی سرد،یکی بغلم کند، یکی قهر کند و ته دلش باز من را بخواهد.من فقط نمی‌خواستم مثل بچگی‌ام…توی سکوتی باشم که صدای ساعت از قلبم بلندتر باشد.من، مادر بدون گهواره – و اگر شبی، یکی از آن کودکانی که هیچ‌وقت نبودند،پتو را کنار زد، آمد توی بغلم،و پرسید با صدای خواب‌آلود:«مامان... چرا منو آوردی به این دنیا؟</description>
                <category>Mahsa Khoshsolook</category>
                <author>Mahsa Khoshsolook</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 08:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارک مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsaart444/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-oeom0kb7mnhg</link>
                <description>مامان عزیزم،۲۱ آذرامسال تولدت را از دور برایت می‌نویسم…از جایی که هرچقدر هم از تو فاصله داشته باشد، دل من هنوز پشت در خانهٔ تو مانده.هفت ماه است چهره‌ات را ندیده‌ام و این دوری، برای من از هر سختی دنیا سخت‌تر گذشته.اما از میان همهٔ این روزها، یک چیز هیچ‌وقت در دلم خاموش نشده:اینکه تو را بی‌حد و مرز دوست دارم.مامانم…می‌دانم سال‌های اخیر برای هردوی ما سنگین بوده.می‌دانم زندگی تو هم پر از رنج بوده و تو در این سن و سال، مثل یک پرندهٔ خسته دنبال یک گوشهٔ آرامش هستی.به خدا قسم از ته دل برایت آرامش می‌خواهم…از ته دل خوشحال می‌شوم اگر لبخندت برگردد—بهشت اگر از دور ببینم، حتی اگر فقط تصور کنم.من فقط می‌خواهم بدانی:با اینکه سال‌های زیادی از کودکی‌ام گذشته،اما هنوز صدای تو برای من خانه است،هنوز نگاهت برایم امنیت است،و هنوز…دلم برای دیدنت بی‌تاب است.امروز، روز تولد توست.روزی که دنیا با آمدنت مهربان‌تر شد.من از همین فاصله، با قلبی که هنوز هم دختر کوچکت مانده،برای شادی و سلامتت دعا می‌کنم.تولدت مبارک مامانِ عزیزم.امیدوارم همیشه دلت روشن باشد،لبت خندان،و روزگارت آرام.از</description>
                <category>Mahsa Khoshsolook</category>
                <author>Mahsa Khoshsolook</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 08:14:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsaart444/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-wajqnfupa9lk</link>
                <description>&quot;پدرم خطی داشت به زیبایی چشم‌های آسمان‌گونه‌اش...دوازده‌ساله بودم، حافظ در دست او، سکوت در دل من.نه برای حفظ کردن،برای درست خواندن،برای بی‌نقص ادا کردن هر واژه،حتی نفس‌های میانِ کلماتش را از بر بودم.و باز هم می‌گفت: نه.از نو.هزاران بار یک بیت.آن روزها... عاصی بودم،امروز...تشنه‌ی یک کلمه‌،تشنه‌ی همان شب‌ها.&quot;#زندگینامه #مهدی‌خوش‌سلوک #مهساـخوش_سلوک</description>
                <category>Mahsa Khoshsolook</category>
                <author>Mahsa Khoshsolook</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 20:08:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من،مادر بی گهواره</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsaart444/%D9%85%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-lagrxaxd53aq</link>
                <description>من، مادر بدون گهوارهمن اگر مادر بودم،عشق را مثل آبِ زلالی که از دل کوه می‌جوشد، توی گلوی بچه‌هام می‌ریختم.جوری که هیچ‌وقت، نه در خواب، نه در خیال، مزه‌ی بی‌مهری مادر را نشناسند.لب‌هاشان ترک برندارد از تشنگی محبت.من دست‌هاتان را میان دستم می‌گرفتم،به جای خط‌کش، روی انگشت‌هاتان شعر می‌نوشتم.به جای امر و نهی، لالایی.به جای نگاه سرد، چشم‌هایی که بخندد وقتی تو فقط وارد اتاق می‌شوی.من می‌خواستم عشق، ناهارِ هر روزشان باشد،و گرمایی که شب‌ها پتو را کم می‌کند، نه زیاد.</description>
                <category>Mahsa Khoshsolook</category>
                <author>Mahsa Khoshsolook</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 06:00:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>