<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهسا . ح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahsahaghighat79</link>
        <description>معلمم و نویسندگی رو خیلی دوست دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 20:47:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/163836/avatar/Uwyd57.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهسا . ح</title>
            <link>https://virgool.io/@mahsahaghighat79</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من هنوز زنده‌ام ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsahaghighat79/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-hajgonyv69qu</link>
                <description>حدود دو ماه پيش يه ليست بلند و بالا از کتاب و فيلم و سريال هايي که ديده بودم تهيه کردم. دوست دارم بگم حس تازگي هواي سحر رو داشتم، حس جوونه هاي بهار. ولي نداشتم. به هيچ وجه. تازه مي خواستم کار تدريس رو شروع کنم و از دانشجويي راحت شم. به خاطر خيلي چيزا ناراحت بودم؛ چيزايي که هيچ کاري براي درست شدنشون نمي تونستم انجام بدم. تنها چيزي که يه مقدار خوشحالم ميکرد باز شدن وقتم بود. وقتي که مي تونستم روي نوشتن بذارم. حالا از نقد اثر گرفته تا فيلمنامه نويسي. توي ويرگول هم پيش نويس بعضي هاش رو آماده کردم. اما مثل خيلي کاراي ديگه متوقف شدم. غرق شدم تو فضاي اجتماع. البته خودم مي خواستم همراه جريان باشم. خودم نمي خواستم وقت روي چيز اختياري‌اي بذارم؛ و البته شايد نمي‌تونستم.من هنوز زنده‌ام. روز هاي اول تدريس و ارتباط داشتن با 200 تا نوجوون در هفته اصلا کار ساده‌اي نبود. اينکه تمام مدت حضور در کلاس کاملا هوشيار باشي و دقيق و البته ساده توضيح بدي که بهت گوش بدن؛ به قدر کافي براي من درونگرا با صداي نسبتا پايين سخت بود. کاري که قبلا در مقياس خيلي کوچک در حد چند جلسه انجام داده بودم. هميشه فکر مي‌کردم روز هاي اول کار سر کلاس به خاطر عادت نداشتن به حرف زدن طولاني مدت خيلي اذيت بشم. غافل ازين که بعد از يک هفته از شروع کلاس‌ها، کنار بچه ها تقريبا تنها جايي بود که تمرکز داشتم. کلاس يه جورايي برام حواس پرتي شده بود. حواس پرتي که براي ادامه دادن بهش نياز داشتم. ادامه دادن به دنبال کردن قضاياي جامعه و نفس کشيدن و واکنش دادن. اما الان ميدونم که در اين بازه من فقط نفس کشيدم. حالا که بحث از زندگيه من ميخوام زندگي کنم. نفس کشيدن کافي نيست. ميخوام براي شروع دوباره بنويسم. ميدونين چرا؟ چون دوسش داشتم. چون حالمو خوب مي کرد. چون داشتم توش پيشرفت مي کردم. من هنوز زنده ام و ميخوام بنويسم. </description>
                <category>مهسا . ح</category>
                <author>مهسا . ح</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 19:34:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانی دیگر برای ابله</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsahaghighat79/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-tqw7pdzyzeud</link>
                <description>اگر کتاب را خوانده‌اید لطفا بنویسید آیا با نظرم موافق هستید یا نه؟....کتاب تمام شد و دل ما خون شد....مسیر طولانی بود، با حرف‌های هیپولیت و لیبدف طولانی‌تر هم شد. حیف که آخرش رضایت حاصل نشد. وقتی کتاب تمام شد به معنای واقعی کلمه احساس خستگی روحی می‌کردم. میخواهم جسارت کنم و با احترام کامل (و طلب مغفرت!) برای جناب داستایوفسکی شریف، احساس و افکارم را بنویسم‌. نمی‌توانم بگویم «نقد» می‌کنم؛ چون تنها یک بار کتاب را خوانده‌ام و خیلی چیز‌ها نمی‌دانم. اگر ماجرا طور دیگری تمام می‌شد چیزهای بیشتری معنا پیدا می‌کرد. مثلا صحنه‌ی آخر را اینطور خیال کنید:((راگوژین همانطور که دراز کشیده است، به پرنس می‌گوید: پس چرا مرا نمی‌کشی؟  پرنس با تعجب نگاهش می‌کند. راگوژین به جیب پرنس اشاره می‌کند. پرنس دست در جیب می‌کند و جسم سنگینی را بیرون می‌آورد. چشم‌های پرنس آنچه را می‌بیند باور نمی‌کند. چطور از پاولوسک متوجه سنگینی جیبش نشده است؟ تپانچه را نگاه می‌کند که کاغذی دور آن پیچیده شده. روی کاغذ نوشته:«به آن احتیاج پیدا می‌کنید.» ‌هیپولیتراگوژین می‌گوید: «منتظر چه هستی؟ راحتم کن.»و پرنس با دستی لرزان ماشه را می‌کشد. این بار هیپولیت یادش نرفته چاشنی ‌بگذارد. بعد از این صحنه پرنس بیماری‌اش عود می‌کند و کسی را نمی‌شناسد و تبعید می‌شود و حق بازگشت به روسیه را نخواهد داشت.))در اینصورت صحبت‌های بجای یوگنی پاولویچ در مورد پریشانی و فانتزی بودن حضور پرنس در روسیه، بجا تر می‌شد.اگر ماجرا اینگونه پیش می‌رفت حضور هیپولیت و آن‌همه کنایه‌ها و به همه‌جا سرک کشیدنش معنا پیدا می‌کرد. یعنی نبودش در روایت غیر ممکن می‌شد، نه اینکه حضورش مزاحم باشد. همچنین دوستی پرنس و راگوژین قابل دفاع می‌شد. با توجه به اینکه پرنس از قتل دیگر راگوژین خبر داشت؛ چه دلیل دیگری جز شباهت در لایه‌ی پنهان شخصیتشان «که البته برای خودشان هم ناشناخته بود» برای «برادری» این دو می‌توان متصور شد؟ آن‌همه تشویش پرنس و فکری که نمی‌توانست متوجه‌اش شود همین بود. وقتی قبول کردیم در داستان قهرمان داریم و با افکارش همراه می‌شویم مستحق اکت از سوی او هستیم. تازه دلایل فرعی‌ای هم برای منطقی بودن این کار پرنس وجود داشت. مثلا حرف هیپولیت که گفته بود:(( شاید سه نفر قبل از من بمیرند.)) که می‌شود: ژنرال، ناستاسیا فیلیپوونا و راگوژین. خلاصه که ما را تا لب چشمه بردند و تشنه بازگرداندند...?</description>
                <category>مهسا . ح</category>
                <author>مهسا . ح</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 12:15:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی زنگ ها برای ما هم به صدا در می آیند ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsahaghighat79/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-rhym9tcmlrsu</link>
                <description>همینگوی نام بسیار پر آوازه ای هست . به قدری که بعید است خودتان را  کتابخون بدانید ولی با آثار او آشنایی نداشته باشید . شاید دلیل این همه تحسین این باشد که قلم همینگوی تصاویر بسیار واقعی را به نمایش می گذارد و کتاب هایش فراتر از یک قصه ی خیالی هستند . برویم سراغ عنوان کتاب: ((زنگ ها برای چه کسی به صدا در می آیند ؟))  به نظر میاد همینگوی عنوان این کتاب را از شعری از جان دان ( نویسنده و شاعر انگلیسی ) برگرفته است* . در این شعر منظور از زنگ ها ، ناقوس کلیساست که در مرگ افراد نواخته می شود .*For Whom the Bell Tolls
by
John DonneNo man is an island,
Entire of itself.
Each is a piece of the continent,
A part of the main.
If a clod be washed away by the sea,
Europe is the less.
As well as if a promontory were.
As well as if a manor of thine own
Or of thine friend&#039;s were.
Each man&#039;s death diminishes me,
For I am involved in mankind.
Therefore, send not to know
For whom the bell tolls,
It tolls for thee.متن این کتاب به قدری گویاست که تصویر ها چون فیلمی مقابل چشم هایتان به نمایش درمی آیند . داستان ساده است ؛ آنقدر ساده که به لحظه ای می ماند . داستان هم نشینی مان با آدم های صمیمی ؛ انگار عمری ست چشم در چشم بوده ایم . به گفت و گویشان دل می سپاریم و عضوی ازخانواده شان می شویم ؛ با هم غذا می خوریم ، می نوشیم . می شنویم و دلواپس می شویم و نگاه می کنیم .ترجمه ی خوب و کاملی بود .این آدمها آرمان هایشان زلال و روشن است. غم دارند ، زیاد ، اما دلشان خیلی بزرگتر از غم هایشان است . هم فرد دل به جمع سپرده و هم جمع بیقرار افراد است .  همینگوی چنان تصاویر خالصی ارائه می دهد که ((چه می شود ؟)) را از یاد می بریم . تنها این زیبا لحظات کوتاه را می نوشیم و قدر می دانیم . از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم . خیلی خوشحال میشم نظرات شما را بشنوم . آیا این کتاب رو خوندید ؟ چه حسی نسبت به کتاب دارید ؟ پی نوشت :  ارنست همینگوی در سال 1940 این کتاب را منتشر کرد و در سال 1941 جایزه ی پولیتزر به این کتاب تعلق گرفت . اما ،همینگوی از قبول جایزه خودداری کرد . آن سال جایزه ی پولیتزر در بخش داستانی به هیچ کس تعلق نگرفت ! </description>
                <category>مهسا . ح</category>
                <author>مهسا . ح</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 22:31:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او با هر نوری ((بیگانه)) بود ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsahaghighat79/%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-x3uovlemkvsc</link>
                <description>سلام رمان بیگانه رو خوندید ؟ بیگانه و طاعون مهم ترین آثار آلبر کامو نویسنده ی فرانسوی هستند . آلبر کامو در 44 سالگی موفق شد برنده ی نوبل ادبی شود . این کتاب وقتی در سال 1942 منتشر شد خیلی سر و صدا کرد .من این کتاب رو تازه تموم کردم و دوست داشتم با شما در مورد شخصیت بیگانه صحبت کنم . خب ، حالا ببینیم این همه سروصدا برای چیه ؟آقای آلبر کامو ایشون هستند !رمان بیگانه آینه ای کامل از فردیست که به پوچی رسیده است . در کتاب تلاشی صورت نمی گیرد که بفهمیم چرا این شخصیت اینگونه شده و چه مسائلی او را به این نقطه کشانده است .  بیگانه فردی است که انگار تنها در مورد زندگی چیز هایی شنیده است. رفتار های روزمره ی او از دور عادی است اما در واقع تنها تقلید می کند و با همه چیز بیگانه است .او چیزهای اطراف خود را توصیف می کند ؛ اما چنان احساس خود را گم کرده که در هیچ یک از این توصیفات درگیر نمی شود .  زندگی اش خالی از هر دغدغه و هدفی است ؛ چنان که ذهنش جز برآورده کردن نیاز های جسمی و آسودگی ( بدون دخالت هیچ عقیده و احساسی ) چیز دیگری را پی نمی گیرد .نور و حرارت در هر لحظه ی داستان حضور دارند . انگار بیگانه چنان از درون تاریک شده که هر نوری برایش عجیب و به یاد ماندنی شده است ؛ این هم یکی دیگر از نشانه های پوچی اوست . در واقع او زیبایی را می بیند ، شادی را می بیند اما شعفی به او دست نمی دهد . غم را می بیند ، اما دلش نمی لرزد ؛ قد خم نمی کند ...در آخر ...این کتاب با قلمی بسیار قوی نوشته شده که بسیار برای من جذاب بود ، اما خود شخصیت بیگانه نه . شاید چون دلیلش را برای این همه بی محلی به زندگی نمیدانستم . </description>
                <category>مهسا . ح</category>
                <author>مهسا . ح</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 23:58:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>