<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Luna</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahsanariman2007</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:31:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2253210/avatar/Wx9WCO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Luna</title>
            <link>https://virgool.io/@mahsanariman2007</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نفهمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsanariman2007/%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-ijkwm2pscdd9</link>
                <description>این عکسو به صرف این گذاشتم که چون خودم به شخصه بوف کور رو خوندم و هیچی نفهمیدم، به نظرم چیز مناسبتی ای اومد.آدمی گاهی اوقات نمیفهمه. ایرادی هم نداره، دیگه عقل آدم ایجاب میکنه تا چه حدی بفهمه؛ البته عقل و دانش و تجربه و احساس. همه اینها در فهمیدن اثر دارن و در صورت نبودن یک کدوم از اینا یکی از حالات نفهمی رخ میده.اولین موردی که اشاره کردم بهش نداشتن عقله ولی میخوام بذارمش واسه آخر چون پر و پیمون تره و هیجان انگیز تره اگه بگذارمش برای آخر.پس با این اوصاف میپردازیم به دانش. نبودن دانش خیلی بد دردیه ولی خب درد صعب العلاجی نیست خوشبختانه. شده همه ما که به یک متنی بر بخوریم که توش کلمات عجیب و غریبی به کار برده شده باشه و اینطوری بشیم که: ها؟ بعد از حضرت گوگل بهره میگیریم و میبینیم آهااا همین بود؟ این میشه مثالی ساده و بارز برای نبود دانش. یا اصلا یه مطلبی درمورد یک موضوعیه که هیچ اطلاعی درمورد اون نداریم. حالا این معضل با دوتا سرچ گوگل به راحتی حل میشه. البته نه در تمام مواقع؛ گاهی اوقات موضوع خیلی تخصصی تر از این حرفاست. این موقعست که کلا بیخیالش میشیم چون ایرادی نداره. قرار نیست که از همه سوراخ سنبه های دنیا خبر داشته باشیم که.حالا نبود تجربه. این نمونش هم خیلی زیاده فت و فراوون ریخته. یه مثال بارزش میشه نصایح والدین به فرزندان. این نصیحت ها و هشدار ها که برای فرزندان همیشه بوی خودخواهی و محدودیت میدن از تجربه اون پدر یا مادر بنده خدا ناشی میشه. گاهی ممکنه چندان هم بیراه نگن و از یکسری تجربه های منطقی و واقعی به چنین نتایجی رسیده باشن و خب شایدم فقط از طریق دانش و آگاهی باشه! بله این دلایل نفهمی بالکل خیلی در هم تنیده و بهم نزدیکن. ولی خب به طور کلی نبود تجربه به سن فرد و زندگی ای که زیسته یا نزیسته ربط داره.نبود احساس یا درک. این یک چیز کاملا شخصیه و هیچ اجباری نیست که حتما چیزی که باهاش ارتباط نمیگیرین رو بفهمین. بعضی چیزا همینطور نفهمیده باقی میمونن چون صرفا مغز ما درکی از اون موضوع نمیتونه داشته باشه و لزومی هم نمیبینه. یک چیزی مثل اعتقاد میمونه؛ آدم خیلی به سختی میتونه اعتقاد بقیه رو بفهمه چون هیچ ارتباط و درکی از اون چیزی که اون طرف رو به سمت اون اعتقاد سوق داده نداره. مثلا هیچوقت یک فیلسوف نمیتونه حال یک عارف رو بفهمه و هیچ عارفی هم نمیتونه تکیه بی نهایت فیلسوف رو به عقل و منطق هضم کنه. البته درک و احساس چیزیه که تغییر میکنه و شما شاید یک چیزی رو در یک برهه زمانی احساس نکنین ولی چند سال بعد جزوی جدا ناشدنی از وجودتون بشه.و در نهایت نبود عقل. نبود عقل خیلی بده. هرچیزی که میبینین و میخونین در صورت نبود عقل مثل یک کلمات به کلی غریبه میمونن که روی هوا معلقن و شما نمیتونین درست کنار هم بچنین و هر چینش و آرایشی که به این کلمات میدین همگی بی معنی و مفهومن. در این زمان باید بگم دوست عزیز تبریک میگم شما کم عقلین! نه بنده قصد توهین ندارم ولی خب عقل در اینجا یعنی چیزی ترکیبی از همه اینهایی که عرض کردم. نبود دانش و تجربه و البته درک. کم عقل بودن اصلا چیز بدی نیست. بنده به شخصه هرموقع به این پی میبرم که کم عقلم هیجان زده میشم که کلی چیز دیگه خارج از تصور من توی این دنیا موجوده که منتظر فهمیده شدنن. البته بماند که حالت نخوت بی نهایتی هم به من دست میده به خاطر همین کم عقلی؛ ولی خب بیاید نیمه پر لیوان رو ببینیم.(حتی اگه فقط یک قطره از این نیمه پر باقی مونده باشه.)بله خلاصه نفهمیدن چیز خوبیه. همینکه متوجه این نفهمیدنه بشید نشون دهنده اینه که شما اونقدرم نفهم نیستید. ولی خب در نهایت کی اهمیت میده کی میفهمه کی نمیفهمه؟ در نهایت همگی یه مشت نفهمیم دور هم، حالا بعضی با بیشترین مقدار نفهمی بعضی ها کمتر. تهش که همه میمیریم.</description>
                <category>Luna</category>
                <author>Luna</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 00:34:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر دوریان گری</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsanariman2007/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-o72ow2qgdt85</link>
                <description>تو این نوشته میخوام به معرفی ای کاملا جانب دارانه از این کتاب بپردازم. این کتاب درمورد زیباییه، به طور کلی اگه بخوایم بگیم. شاید بشه گفت هرچی عامل زیبایی توی دنیا هست تو این کتاب گنجونده شده؛ عشق و تراژدی، محبت و شقاوت(این مورد اصلا زیبا نیست ولی خب.) و معصومیت(و پلیدی). به طور خلاصه شما تو این کتاب هر عاملی رو که برای یه تئاتری که هم بخندونت و هم اشکت رو در بیاره همزمان در دویست و چند صفحه داری.و اما داستان! پیشنهاد میکنم سوای از داستان و اهمیتی که برای خط داستانی قائل هستید دوبرابر توجهتون رو روی صحبت شخصیت ها(البته غیر از هنری چون ممکنه سرتون درد بگیره برای قضاوت درستی و نادرستی حرفاش!) و خود شخصیت پردازی ها و روابط بینشون و یکم رمانتیک ترش کنیم «روح درون داستان» بگذارید.داستان به طور کلی حول محور یه پسر جوان(زیادی نابالغه برای اینکه‌‍‍ «مرد جوان» نامیده بشه.) و البته فوق العاده زیبایی میگرده که تصادفا توی یک مهمونی نقاشی ملاقاتش میکنه و نقاش(باسیل یا بزیل هالوارد) تصمیم میگیره که یک پرتره از این پسر جوان(دوریان گری) رسم کنه. روزی که دیگه آخرای رسم این پرتره است باسیل قبل از اینکه دوریان بیاد تا پرتره رو کامل کنه با یکی از دوستان آکسفوردش ملاقات داره(هنری ووتون) و این ملاقاتی که حینش دوریان گری واردش میشه موجب میشه که باسیل بالاجبار این دوست قدیمی رو به دوست جوان و نابالغش معرفی کنه(خودتون تصور کنید که دیدار یک تازه بالغ و آدمی که حرف هاش کمی نامتعارفه چه نتیجه ای ممکنه داشته باشه.)در نتیجه این آشنایی و دیدار حین اینکه باسیل عزیزم درحال رسم این پرتره است، هنری و دوریان شروع به گفتگویی میکنند که مغز کوچک و هیجان زده دوریان رو درگیر میکنه. در ادامه این دیدار گفتگویی طولانی تر صورت میگیره که دریچه های جدیدی رو در ذهن دوریان باز میکنه و الا آخر. خودتون برید بخونیدش. اصلا به قضاوت هایی که درمورد شخصیت ها کردم توجه نکنید؛ شاید باسیل برای شما عزیز و یا دوریان به نظر شما جوان بی مغزی نباشه. بهرحال زاویه دیدها متفاوته!من این کتاب رو خیلی شخصی سازی شده تر خوندم؛ یعنی چی؟ یعنی اینکه ممکنه از بقیه ای که این کتاب رو خوندن بپرسین که این کتاب چه شکلیه بگن خب درمورد تاثیر گناه روی روح افراد و اینهاست؛ ولی خب من میخوام بگم که هرچیزی که دلتون بخواد تو بطن این کتاب دیدم و بگذارید بگم کلی چیز دیگه جز این نتیجه اخلاقی لوس و بی نمک توی کتاب هست.(البته که اسکار وایلد اتفاقا به زیبا ترین شکل اینو نشون داده ولی خب به نظر من این بی ذوقی خواننده رو میرسونه که فقط متوجه این یک نکته بشه)من این کتابو ترجمه آقای رضا مشایخی از نشر اشراقی خوندم و همینطور که مشخصه از متن داستان لذت بردم که با ذوق و شوق این همه(یا شاید هم این همه نباشه) در وصفش مدیحه سرایی میکنم. آه که نصف بیشتر حرف ها و صحبت هایی که دارم ممکنه هرچند کم موجب اسپول داستان بشه ولی خب به همینقدر اکتفا میکنم.مرسی که خوندید. اگر خوندید. چون من درمورد چیز های مورد علاقم ممکنه یکم ملال آور صحبت کنم ولی خب.</description>
                <category>Luna</category>
                <author>Luna</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 20:37:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>