<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahsar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahsarahiminaghani</link>
        <description>مهسار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:13:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/124640/avatar/2Lf4MP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahsar</title>
            <link>https://virgool.io/@mahsarahiminaghani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آيا خدا وجود داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsarahiminaghani/%D8%A2%D9%8A%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-ntx4uuh1479m</link>
                <description>اول ميخوام دوتا سوال بپرسم ١- جايي كه خدا بدون اينكه خلق شده باشد وجود دارد اين خود مي رساند كه وجود داشتن و وجود پيدا كردن بدون خالق امكان پذير است و در اين صورت چرا بايد وجود كون را بدون خالق انكار نمود؟منبع(كتاب تلخ و شيرين از محمد علي جمال زاده، ص٩٦)٢- از خالقي چنين در كمال و دانا و بدون عيب و نقص چرا انتظار مخلوقي بدون عيب نميرود؟از خداي احد و واحد و متعال ميخواهم كه مرا در يافتن پاسخ سوالاتم ياري فرمايد؛ شما هم اگر نكته اي گوشه ذهنتان داريد اگر بفرماييد استقبال شاياني ميكنم.</description>
                <category>Mahsar</category>
                <author>Mahsar</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 23:50:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل واره</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsarahiminaghani/%D8%AF%D9%84-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-dz0el4gyawcz</link>
                <description>گريه ام بند نمياداشكام تموم نميشهچرا انقد سختهدارم از فكرش ديونه ميشمكاش ميموندي تا ابد كنارمكاش ميتونستم بهت بگم اينو...چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهاییچه قدر هم تنهاخیال می کنمدچار آن رگ پنهان رنگ ها هستیدچار یعنی..........عاشقو فکر کن که چه تنهاستاگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشدو چه فکر نازک غمناکیو غم تبسم پوشیده نگاهگیاه است...خوشا به حال گیاهان که عاشق نورندو دست منبسط نور روی شانه آنهاستنه وصل ممکن نیستهمیشه فاصله ای هستاگر چه منحنی آب بالش خوبی استبرای خواب دل آویز و ترد نیلوفرهمیشه فاصله ای هستدچار باید بود...٩٩/٠٢/٣١ چهارشنبه ساعت ٢:٣٦ بعد از ظهر</description>
                <category>Mahsar</category>
                <author>Mahsar</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 00:48:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موفقيت يا شكست</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsarahiminaghani/%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%D9%8A%D8%AA-%D9%8A%D8%A7-%D8%B4%D9%83%D8%B3%D8%AA-ksi21vrpqlsv</link>
                <description>تا به حال پشت صحنه يك فيلم يا سريال رو ديديد؟ حتما ديديد براي تصويربرداري يك صحنه بارها فيلم برداري مي كنن و كات ميدن بارها خطا مي كنن و بسيار تمرين و تكرار ميكنن تا بالاخره به نتيجه مطلوب ميرسن و خروجي قابل قبولي رو به سمع و بصر ما ميرسونن.صحنه هاي زندگي ما فقط يك فرصت برداشت دارند با بازيگره ناشي كه تو بيشتر موقعيت ها باره اوله كه قرار گرفته و اصلا فرصت تمرين نداشته؛ خصوصا وقتي سنمون كمتره اين ناشي بودن بارزتر هم ميشه . خب يه سوال براي من پيش مياد: چه كنشي در مغز ما رخ ميده كه انتظار داريم اولين بار بهترين بار باشيم؟بدون خطا كردن، بدون زمين خوردن، بدون تجربه داشتن چرا رنج بينظير بودن رو به خودمون تحميل ميكنيم؟بايد بپذيريم كه يه جاهايي خيلي سخته و از توانمون خارجه يه جاهايي به شدت احمق ميشيم يه جاهايي شانس بهمون رو مياره يه جاهايي رو حدس زده بوديم و آمادگي داشتيم يه جاهايي  هوشمند بوديم و ما مجموعه اين فاكتورها و بسياري عوامل ديگه هستيم .موفقيت يا شكست بيشتر يك تعريف انساني غلط بنظر ميرسه شرايط براي هيچ دو نفري تويه اين دنيا يكسان نيست؛ نبايد رنج موفقيت رو به بشر تحميل كرد؛ و اي كاش ميشد واژه انتظار يك باره از ذهن و زندگي ما پاك ميشد و اونوقت دنيا قطعا جاي راحت تري بود .براي اين فرصت يكباره زندگي كردن جدي بودن عاقلانن به نظر نميرسه .</description>
                <category>Mahsar</category>
                <author>Mahsar</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 01:57:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsarahiminaghani/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-lf5okbs2powq</link>
                <description>عادت عادت ميكنيم به نداشتن همه اون چيزايي كه يه روزي از فكر نداشتنشونم مي مرديم يه روزي از خواب بيدار ميشي برميگردي به عقب اون دور دورا خيلي دور چقد دور شده...همين يه باره ديگه هيچ وقت هيچي سخت نيست ديگه ازينجا به بعد شكستم نيست لبخند ميزني و ميري اون دور دورا خيلي دور.?</description>
                <category>Mahsar</category>
                <author>Mahsar</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 01:33:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختري كه رهايش كردي</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsarahiminaghani/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%8A-%D9%83%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%8A%D8%B4-%D9%83%D8%B1%D8%AF%D9%8A-iew6whdpbq9a</link>
                <description> The girl you left behindنویسنده جوجو مویزقبل از اینکه توضیحی در مورد کتاب شروع کنم باید بگم که اگر از داستان های دوره ی جنگ جهانی اول لذت نمیبرید سراغ این کتاب نرید .کتاب در دو دوره تاریخی داستانهایی رو بصورت موازی تعریف میکنه که با هم از طریق یک نقاشی ارتباط پیدا می کنن ؛ بخش های ابتدایی کتاب در دوره تاریک جنگ جهانی اول شکل گرفته که برای من این بخش از قصه جذاب تر بود . عشق های واقعی و عمیق ، زندگی های رنگی و پر جنب و جوش و روابط انسانی گرم و تنیده که به یک باره دست خوش جنگ میشه و تبدیل میشه به درد و رنجی بی پایان ، زندگی خاکستری و نامعلوم انگار یه جایی وسط زمین و هوا گیر کردی؛  محکومی به زندگی کردن هیچ حق انتخابی نیست، روزهاتو با خاطرات شیرین گذشته و امید به یه روز خوب در آینده میگذرونی .اینکه امیدت چقدر بزرگ یا کوچیک باشه به عشقی که تجربه کردی بستگی داره تابلو نقاشی که ادوارد از سوفی کشیده بود و جرقه های عشقی سوزان رو زده بود میتونست بزرگترین امیدواری باشه ، امید به دیدار دوباره ادوارد که این نقاشی یادش رو تویه ذهن سوفی پر رنگ نگه میداشت.همیشه با خودم فکر میکنم اگه همه ی عشقمون رو هم از بقیه آدما مخفی نگه داریم بازم اون هاله ی خوش رنگ و خوش بوی عشق که دورمونه توجهشون رو جلب میکنه (مثل بوی خون که خون آشامها رو دنبالمون میکشونه)، آدما دوس دارن امیدت رو بگیرن ولی تورو هم برای خودشون نگه دارن تا بوی خوش عشقتو داشته باشن ، این وسط دشمنتون از همه مستعد تره مخصوصا اگه یه فرمانده آلمانی باشه که شهر محل زندگیتو اشغال کرده. بخش های بعدی کتاب از فرانسه در جنگ جهانی به زمان حال در انگلیس سفر میکنه و عشقی که ردپایه تابلو توش میدرخشه و بازهم زنی که برای زنده نگه داشتن عشق و امیدش با رویاهایه گذشته ش روزاشو میگذرونه اما ناخواسته وارد ماجرایی میشه که اونو مجبور به جنگیدن میکنه برای نگه داری تابلو و البته عشق و امیدش.و بخش های بعدی به رشته های نامرئی که این دوزن رو به هم وصل میکنه میپردازه؛ دو زن با فاصله ی 100 سال .و در انتهای کتاب در اوج ناامیدی به یک باره ورق برمیگرده و آخرین رشته ی پیوند مرئی میشه. درست مثل شنیدن خبر آتش بس در تلخ ترین و تاریک ترین روزهای جنگ .</description>
                <category>Mahsar</category>
                <author>Mahsar</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 00:45:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه من</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsarahiminaghani/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%85%D9%86-wqsxl3bsiotd</link>
                <description>بيد مجنون بودم تازه قد افراشته ،فرشِ شاخه و برگ بر زمين بودمروزهاي بهاري بودخناكايه باد بين موهايم بودلبخند ممتد ميدويد همراهمآفتاب پر و نور طلايي ، دريا آبي، زمين سبز ، آسمان عاشق بودميرقصيدمرقص كنان ميرفتم كه به ناگه طوفان شدنكه به الواقع طوفان باشدآفتاب پر و نور طلايي ، دريا آبي، زمين سبز و آسمان عاشق بودمن دگر شكسته بودمبهت رمزآلودي تويه چشم من بودگيلاس و زرد آلو طعم هيچ ميدادندراه هموار ولي پاي من زخمي بودتن به آغوش سرد پاييزي زير آفتاب گرم مرداد ميدادمهر روز صبح بي اميد و حيران من به فردا چشم مي گشودمچه غم انگيز شهريورش بود با مندرد ممتد ميدويد همراهمزندگی رنگ می باخت زیر برگ ریزان و رقص نور و رنگروح زخمم رقصان بر سر شاخه بیدباد بی رحمانه تویه سرنوشتم میوزید...</description>
                <category>Mahsar</category>
                <author>Mahsar</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 01:27:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>