<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sharghi Shad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahsasab1386</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 21:28:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1505402/avatar/4sJ32C.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sharghi Shad</title>
            <link>https://virgool.io/@mahsasab1386</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای ماه کوچکم و شاید ایرانم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasab1386/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-evykjaa6slzg</link>
                <description>اگر اشتباه نکنم، دیروز صدمین روز بود. صد روزی که هر ساعتش ملتی عزادار شد.آسان نیست جور و جفا دیدن و مهر خاموشی بر لب زدن به سبب مصلحت اندیشی برای جان عزیزانت.جان کندن می‌خواهد. جان کندم. جان کندیم.  شبی که پسری غلتیده در خون خودش را دیدم و از تصور لحظه‌ای که پدر و مادر چشم به راهش تنِ سردِ جگر گوشه‌شان را‌، نهال زندگیشان را در آغوش می‌کشند، مات شدم.خون گریستم برای ماهِ کوچکی که تکالیف اخر هفته‌اش را انجام نداده، غروب کرد.ماهکملرزیدم از تجسم قامت خمیده‌ی پدرت که در آخرین لحظه، گیسوانِ به رنگ خورشیدت را از جلادانت طلب کرد.خدا می‌داند که زین پس چه شب ها به جای تو در آغوششان می‌گیرد.دلتنگ مادر بودی. به وصال رسیدی؟بگذرد ایام هجران نیز همدلم می‌خواهد تا جان در تن دارم بدوم از جنونی که هنگام پرسیدن «آرتین چه دید؟ » به من دست می‌دهد. چند سال دیگر آن صحنه ها برایش کمرنگ می‌شود؟ چند بار با دیدن خانواده‌ای در کنار هم قلب کوچکش فشرده می‌شود؟دِلَکِش دریای درد!دلم برای ایرانِ زخم خورده می‌سوزد. اما این دیار از روز ازل شاهد دلاوری و جوانمردی جوانانش بوده و مفتخر است به آزادی و رهایی از دست ناپاک دلان به سبب خون هایی که تنش را گلگون کرده است.بزن باران که دین را دام کردندشکار خلق و صید خام کردندبزن باران خدا بازیچه ای شدکه با آن کسب ننگ و نام کردند</description>
                <category>Sharghi Shad</category>
                <author>Sharghi Shad</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 21:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رودخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasab1386/%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-jxsj35vtxtek</link>
                <description>جناب رودخانهدر بچگی همیشه تصورم این بود که «رود خانه» یعنی خانه‌ی کسی که نامش رود است. تا اینکه به زیارت جناب رودخانه رفتم و فهمیدم، ای دل غافل! رودخانه این است.مقدار زیادی آب که در یک مسیر دراز از دل کوه و سنگ آمده و سفری طولانی را طی کرده است. جلوتر که رفتم صدای برخوردش با صخره ها تداعی کننده ی آخرین نوازش دستانت با صورتم بود. کمی کوبنده. آنقدر که صدایش هنوز هم در گوشم زنگ می زند. با او هم مسیر شدم.جریان داشت. به مثال یادت در نرون هایم و عشقت در رگها. پایانش را نمی بینم. نمی دانم گذرش به دریا می افتد یا اقیانوس؟ راستی گذرت کِی به قلبم افتاد؟ نمی دانم. بگذریم.سرگردانی یک ماهی که خیلی خوب خودش را به بی تفاوتی زده توجهم را جلب می کند. درکش می کنم. حالش مانند روزیست که به خودم آمدم و دیدم همه چی مثل گیجیِ بعد از یک تصادفِ وحشتناک شده است.از آن اتفاق ها که حتی به ذهنت نمیرسد سوگواری کنی یا میدانی حتی اگر زار زار گریه کنی باز هم زمان به عقب برنمی گردد تا جلوی  اتفاقاتی را بگیری. جانا، آدم بی احساس وجود ندارد! اما کسی هست که یک روز تصمیم گرفته باشد احساساتش را به هر نحوی از همه قایم کند. نمیدانم چند شب و روز گذشته است. نمیدانم کجا هستم، ولی بالاخره به دریا رسیده ام. میدانی؟ رود خانه به آن بزرگی اگر خشک شود بازهم دریا پُرَش  می کند. قصه ی ما آدم هاست. باشیم یا نه خورشید باز هم طلوع می کند. باز هم صبح آدم ها سر کار می روند. باز هم بچه ها به مدرسه می روند. باز هم مجری رادیوبا خوش خیالی (صبح بخیر ایرانی) می گوید. باز هم..... ولی هیچ کس نمیگوید روزی رودخانه‌ای با مشقت خود را به اینجا رساند و خشک شد.نمی دانم حال کجا هستی. نمی دانم هنوز هم ناراحتی یا غصه هایت را جاگذاشته و سبکبار پرواز کرده ای.اگر بعد ها دیدمتاگر دیر نبوداگر دور نبودیمحکم در آغوشت میگیرم</description>
                <category>Sharghi Shad</category>
                <author>Sharghi Shad</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 22:09:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasab1386/%D9%86%D8%B4%D8%AF-wxrnsxycbmsf</link>
                <description>مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویتخرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت روزی که رفتی ارزو کردم کاش بیشتر نگاهت میکردم. کاش خیرگی نگاه رنگ شبت بیشتر در ذهنم حک میشد. احساس کودکی را دارم که از مادر جدایش کرده اند. صدای آرامش بخشت، سمفونی گوش نواز قلبت و هرم نفس هایت لالایی هر شبم بود. زین پس خوابم میبرد؟ از سرما میلرزم.گرمای دستانت، پایداری نگاهت و استواری شانه هایت آرامش گاهم بود.زین پس آرام میشوم؟در خیالم نقش پر رنگی از خودت بر جای گذاشتی.با مرور هر خاطره جای پای عمیقت بر قلبم، دردناک میسوزد.دیگر با یادآوری خاطراتت لبخند نمیزنم.شاد نمیشوم.زیرا دیگر&quot; تو&quot;وجود نداریاما بهتر که من آن لاله ی واژگونی شدم که در دشت خویش سر فرود آورد اما از روی آگاهی، شاید صلاح ان باشد که نباشی یا که حتی صندق خاطراتت را از بایگانی های مغز به دور اندازم.می دانی دلبر جان؟ بودنت عجیب دلچسب بود و رفتنت عجیب ترسناک اما حال نبودنت عجیب آرام است.خواستند از تو بگویند شبی شاعرهاعاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!</description>
                <category>Sharghi Shad</category>
                <author>Sharghi Shad</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 20:19:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>