<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مآهلینم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahsasalehi2002</link>
        <description>دیوانه ی عاقل پندار!!!!?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:37:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/872569/avatar/wvjMM0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مآهلینم</title>
            <link>https://virgool.io/@mahsasalehi2002</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زیر سایه نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasalehi2002/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-zzuarcztcdtj</link>
                <description>۱ آذر ۱۴۰۴آن روز، انگار پاییز دستم را گرفت و آرام در گوشم زمزمه کرد: «امروز را برای خودت زندگی کن.»من هم گوش دادم. دانشگاه را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم یکی از آرزوهایم را تیک بزنم:آشپزی در دلِ پاییز، با چاشنی عشق.در ایستگاه سرویس دانشگاه _همیشه شلوغ و پر از همهمه_  منتظر بودم که محمد با کوییک سفید پرماجرایش برسد. وقتی از دور آمد، ضربان قلبم را احساس میکردم،چند ثانیه ذهنم خاموش شد ، سوار ماشین شدم و مثل همیشه اول بغلش کردم؛انگار آن چند ثانیه کوتاه، هر بار جهانم را آرام می‌کند. دستش را گرفتم_ عادت دیرینه‌ ام _ و با هم به سمت یکی از بزرگترین مجتمع های تفریحی شیراز _ مجتمع خلیج فارس_ حرکت کردیم.وارد مجتمع شدیم. سه طبقه را چرخ زدیم، حرف زدیم، خندیدیم، و وسایل ناهار را از هایپراستار خرید کردیم.وقتی برگشتیم سمت ماشین، نور ملایم آفتاب روی بدنه‌ی کوییک سفیدمان نشسته بود. نمی‌دانم چرا، اما همیشه برایم مثل یک همراه صبور است؛ راوی خاموشِ سفرهای کوچک ما.آن روز هم انگار خوشحال بود که قرار است جاده‌ای دیگر را تجربه کند.در مسیر، صدای حرف‌هایمان در باد می پیچید. پلی لیست مورد علاقه مان پخش میشد. از صندلی عقب، باکس میوه‌ای که از شب قبل آماده کرده بودم را اوردم: انارهای یاقوتی دون‌شده، سیب‌های دارچینی، خیار، گوجه، پنیر…تمام چیزهایی که بوی سادگی و مهر می‌داد. در طول مسیر ، هر لحظه را با طعم های مختلف چشیدیم:ترشیه انار، شیرینیه سیب های دارچینی، تلخی قهوه،سادگی لقمه های نان و پنیر و خیار.انقدر در لحظه های دونفره مان غرق بودیم که متوجه نشدیم به مقصد اول مان رسیدیم.اول به «شب‌شِتری» رفتیم؛ جایی که همیشه از آبِ زلالش انرژی می‌گرفتیم.اما این‌بار همه‌چیز خشک بود…زمین ترک خورده بود، رودی در کار نبود، و کیسه‌های زباله مثل لکه‌هایی روی صورت طبیعت خودنمایی میکردند.دلم گرفت.محمد چیزی نگفت؛ حتی کوییک هم انگار در سکوتی سنگین پارک کرد.از ماندن منصرف شدیم و به سمت قلات راه افتادیم .قلات…جایی که پاییز در آن مثل یک نقاش پیر و صبور، هر برگ را با حوصله و با جزئیات و خلاقیت نقاشی می کند.وقتی رسیدیم، دیگر گذر زمان را احساس نکردیم.درخت‌ها لباس زرد و نارنجی پوشیده بودند، آب آرام می‌گذشت و زمین را نوازش میکرد، نور روی سنگ‌ها برق می‌زد.نسیمی که با خودش صدای زندگی می‌آورد.زیلو را پهن کردیم. قابلمه را روی آتش گذاشتم  تا آب جوش بیاید.محمد نمی‌دانست چه نقشه‌ای دارم.مقوا را از کیفم بیرون آوردم. کف دستش را پر از چسب چوب کردم و روی مقوا زدم. بعد دست خودم را کنار آن گذاشتم. برگ‌های پاییزی را رویش چسباندیم.اولین کاردستی مشترک‌مان بود؛امضای ما روی صفحه‌ سفید پاییزبعد از شستن دست‌ها، پاستا را داخل قابلمه ریختم .تا پاستا بپزد، ابرنگ را درآوردم؛ کف دست محمد را رنگی رنگی کردم و روی مقوای دوم زدم. بعد نوبت من بود. باد با موهایم بازی می‌کرد و صدای آب انگار لالایی زمین بود.رنگ‌ها و برگ‌ها کنار هم نشسته بودند؛ مثل خودمان.پاستا که آماده شد، نخودفرنگی، ذرت و خیارشور را با عشق مخلوط کردم.کالباس‌ها را ریز و مرتب خرد کردم، بعد سس مخصوص خودم را اضافه کردم.همه چیز را آرام هم زدم؛ زیر سایه‌ی نارنجی درخت‌ها، با بوی پاییز و صدای آب که گوشم را نوازش میداد.در همین میان یک مهمان کوچولوی دوست‌داشتنی از راه رسید؛یک سگ‌ کوچکِ خوشحال که از یک جایی به بعد انگار مال ما شده بود. کنارمان نشست، لقمه کوچولو گرفت و با همان نگاه بامزه‌اش، سفره‌مان را گرم‌تر کرد.مهمان ناخوانده مابعد از غذا، کاردستی‌مان را کامل کردیم.کنار هم دراز کشیدیم.نه حرف زدیم، نه تحلیل کردیم؛فقط نگاه کردیم:به برگ‌هایی که آرام در نسیم می رقصیدند،به آبی که مدهوش صدایش بودیم،به پاییزی که انگار از دور ما را نگاه می‌کرد.آن سکوت…برای من شبیه یک گفتگوی طولانی بود.یک ساعت گذشت و ما نفهمیدیم چطور سپری شد.وقتی وسایل را جمع کردیم و برگشتیم، کوییک سفیدمان زیر نور عصرگاهی منتظر بود.انگار او هم خسته نشده بود؛ انگار دلش می‌خواست بیشتر بمانیم. کنار هم باشیم و مهمان طبیعت بمانیم.آن روز، فقط یک خاطره نبود؛تکه‌ای از زندگی بود.روزِ ساده‌ای که ثابت کرد خوشبختی گاهی همین است:یک ماشین سفید، دو دست گرم، بوی پاییز و غذایی که با عشق درست کردیم.و این…ماجرای من بود.ماجرایی که هر بار به آن فکر می‌کنم، انگار دوباره صدای آب قلات را می‌شنوم و قلبم آرام‌تر می‌شود.روستای قلات</description>
                <category>مآهلینم</category>
                <author>مآهلینم</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 18:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ی شخصیم از رابطه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasalehi2002/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-ip0cpztvjovb</link>
                <description>سلام همگی :)خیلی دوست دارم به عنوان کسی که فقط ۷ ماه در رابطه هست، یک قسمت از تجربیاتم رو باهاتون به اشتراک بزارم :)اول این عکسو ببینین تا بگم ماجرا چیه!!!بازخورد محمد به رابطه مون؛  پ.ن: محمد قبلا دوسال با یکی دیگه در رابطه بوده و متاسفانه سمی ترین نوع رابطه رو تجربه کرده! گوشه ای از حرف های بدون اغراق مون و کاملا واقعی و حقیقی مون:)خب.... میخوام از فلسفه رابطه از دید خودم براتون بگم؛( ممکنه کاملا مخالف یا کاملا موافق باشید ، این صرفا عقیده من هست که دوست دارم باهاتون به اشتراک بزارم)^فردیت^ و ^خودشناسی^ همیشه هدف من در زندگی بودن. رسالت من در زندگی توسعه فردی هست و دیگر هیچ.در هر بعدی از زندگیم ، ^رشد کردن^ محوریت اصلی رو تشکیل میده؛و چیزی که همیشه میگم :همه چیز و همه  کس موقتی و گذراست؛ و در آخر ، تو محکوم به تنهایی هستی؛ پس، اولویت مهم در زندگی، پس انداز حال خوب برای روز های تنهایی هست؛ همه ابزار مادی و افراد، تنها وسیله ای برای رشد کردن تو هستند تا تنهایی شادتری رو تجربه کنی و وظیفه تو ،مدیریتِ موقت ها، هست.از موقتی ترین بازه زندگی، رابطه هست؛ طولانی ترین رابطه ها هم، با مرگ یکی از طرفین تموم میشه!!از نگاه من، رابطه ،صرفا برای خودشناسی بهتر بوجود میاد؛‌و اما .... سوال اینجاست؟!! چطور از رابطه برای رشد خودمون استفاده کنیم؟!!و سوال دیگر......چیکار کنیم از سمی شدن رابطه جلوگیری کنیم؟!!و مهمتر سوال؟!!!معیار رابطه خوب از دید کسی که دنبال خودشناسی هست چیه؟!!!اینا رو توی پست های بعد جواب میدم؛پ.ن: جدیدا یه ذره مینویسم خسته میشم!!! </description>
                <category>مآهلینم</category>
                <author>مآهلینم</author>
                <pubDate>Tue, 29 Mar 2022 19:56:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(تئوری ایدئولوژیک تاثیر تعادل گرایی بر تکامل)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasalehi2002/%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-zjrgj8ds7yfx</link>
                <description>چکیده کتابی که در آینده چاپ خواهم کرد...مدت هاست که به علت وجود &quot;انسان&quot; فکر میکنم؛ طبیعیتا هدف از آفرینش و خلقت انسان،این آشفته بازاری که شاهد آن هستیم، نبوده و نخواهد بود؛ افراد زیادی هستند که به شدت درگیر پوچ گرایی هستند بی آنکه حتی توجه کنند؛ حقیقت این است که تلاشی برای خارج شدن از این سیکل معیوب نمیکنند و گاها شاهد سردرگمی و اشفتگی اطرافیان هستیم. یافتن معنا برای زندگی و متمرکز شدن در این دنیای پر زرق و برق عدم راحت طلبی رو اثبات میکنه!!! مطلبی که درباره اش حرف خواهم زد چکیده و بخشی از مقدمه ی مقاله ای است که زمان زیادی رو بهش اختصاص دادم و بیان تئوری ای ایدئولوژیک درباره زندگی هست و صرفا نظریه شخصی من هست که به کمک منابع معتبر مثل مقاله های علمی‌ و مکاتب فلسفی و کتاب های اکادمیک و سایر مشاهیر ادبی به قلم خویش نوشته شده!! . . . حضور ابعاد وجودی انسان هست که به زندگی معنا میبخشد. ابعادی که هر کدام تابع دیگری است و به راحتی میتوان رابطه تابع و متبوعیت را احساس کرد. توجه و متمرکز شدن بر هرکدام به تنهایی ادامه حیات را سلب میکند. &quot;ابعاد وجودی انسان&quot; چنین است: ۱)بعد روحانی ۲)بعد عقلانی ۳)بعد جسمانی ۴)بعد شهوانی قبل از اینکه هر یک از ابعاد رو دقیق تر بررسی کنیم، نکته قابل توجه این هست که &quot;طبیعتا ترازو ی معنابخشی به حیات که متشکل از ابعاد وجودی انسان است ، اصل توازن و تعادل را برجسته میکند.&quot; :)بعد روحانی(روح_نفیش): تئوری و نظریه های خیلی زیادی وجود داره که درباره ی این بعد از انسان صحبت میکنه؛ بعد روحانی یا همان روح ، چونان نور است؛ بدون مبدا و مقصد و باریکه ای از منبعی جاویدان؛ در ادیان اسلام این منبع جاویدان همان خداست؛ این بعد از وجود انسان علتی برای سایر ابعاد است و پرداختن به پرورش ان سهم بیشتری را به خود اختصاص میدهد. برای رشد و پرورش روح در ادیان و مذهب ها و نژاد های گوناگون روش های متفاوتی وجود دارد. روش هایی مثل یوگا، مراقبه، مدیتیشن، سکوت، عبادت و.... ۲)بعد عقلانی: یکی از قوای انسانی قوه عاقله است که خداوند در نهان او به ودیعت گذاشته است. قوه عاقله سبب تمایز انسان از سایر موجودات و علت برتری انسان بر آنان شده است. دانشمندان علوم مختلف همواره و به کمک این قوه فاخر توانسته اند جریان علم را پیش توجه عقلانیت و عقل ببرند و به کشف های جدیدی دست یابند. به عبارت ساده تر برای بهبود عملکرد این بعد از وجود انسان ، باید وارد وادی علم و دانش پژوهی شویم. هدف ما از کارکردهای عقل در باب دین، انواع سهم‌گذاری و نقش‌آفرینی عقل در قلمرو دین‌پژوهی و دینداری است. عقل در مقام تحقیق «در دین» ، و نیز در امر دینداری و مقام تحقق دین، کارکردها و دستاوردهای بسیاری دارد. کارکرد و کاربرد عقل در دین¬پژوهی، یکی از مباحث اساسی منطق کشف گزاره‌ها و آموزه‌های دینی به شمار میرود. مجموع کارکردهای عقل از جمله به صورتهای سه‌گانه زیر قابل دسته‌بندی است: 1. معرفت‌زایی؛ 2. معناگری؛ 3. سنجشگری ۳)بعد جسمانی:ملموس ترین بعد انسان ، بعد جسمانی وی است. علاوه بر سلامت روح و روان ، سلامت جسم انسان از موارد قابل بحث است.یکی از عمومی ترین روش های رشد و پرورش و ارتقای سلامت جسمانی فرد ورزش است. &quot;ورزش&quot;اهداف مهم و قابل توجهی را در برمیگیرد. به طور مثال: • تقویت روان و غلبه بر عادت های بد •  رفع عوارض مثل نگرانی – ترس و کناره گیری   •  ایجاد حس رقابت سالم دست یابی به شادابی و نشاط از دیگر فعالیت ها میتوان به نوشیدن مداوم و استاندارد اب ، روتین های مراقبت پوستی، نرمش روزانه و... اشاره کرد. ورزش کردن موجب ترشح اندروفین یا هورمون حس خوب می‌شود و فرد تحت تاثیر این هورمون احساس سرحالی پیدا می‌کند در یک بررسی جدید آشکار شد که این تاثیر تا حدود زیادی به شدت ورزش کردن بستگی دارد. ۳)بعد شهوانی: قبل از صحبت درباره ی این بعد بهتر است توضیح مختصری درباره &quot; نفس&quot; بدهم. نَفْس در لغت به معنی جان، روح، روان و نشاندهنده زنده بودن استنفس آن چیزی است که تعیین موجودیت می‌کند در ظاهر و باطن و نشانه اش این است که خواسته دارد. از نظر فارابی، نفس دارای پنج قوه است: غاذیه: این قوه که امور مربوط به تغذیه بدن را بر عهده دارد، خود از چند قوه فرعی تشکیل شده‌است: هاضمه، مُنمیه، مولّده، جاذبه، ماسکه، ممیزه و دافعه. حاسه:مقصود از این قوه، همان نیرویی است که به ادراک دیدنیها، شنیدنیها، بوییدنیها، چشیدنیها و لمس کردنیها می‌پردازد. متخلیه: این قوه در صورتهای حسی تصرف می‌کند و با ترکیب کردن آن‌ها با یکدیگر یا تجزیه‌شان، چیزهایی پدید می آورد که ممکن است بهره ای از واقعیت نداشته باشند. نزوعیه: نیرویی است که شوق و کراهت را در وجود انسان برمی‌انگیزد و به پدیده‌هایی چون ترس، غضب، خشنودی،فرار و جستجو می انجامد. ناطقه: آدمی به یاری این قوه به تعقل می‌پردازد و زشت را از زیبا جدا می‌سازد. این قوه خود به نظری و عملی تقسیم شده‌است. و اما بعد شهوانی... بعدی که انسان را به کارهایی سوق میدهد که زمان کوتاه و لذت فراوانی را به همراه دارد‌. رابطه جنسی،(سکس) در اولین رده ی کارهایی است که به شدت لذت انسان را برانگیخته میکند. وودی آلن، کارگردان و بازیگر شهیر آمریکایی می‌گوید: Sex is the most fun you can have without laughing سکس مفرح‌ترین کاری است که می‌توانید بدون خندیدن انجام دهید. کارهای شهوانی چون خوردن، خوابیدن افراطی، رابطه جنسی و .... میتوان اشاره کرد. این بعد از وجود انسان به شدت نیاز به مراقبت دارد،چرا که کنترل انسان بر ان کمتر است. و این امر به سبب جذابیت ان میباشد. نتیجه گیری: هدف از بیان این مطالب تنها برجسته کردن امر&quot; تعادل گرایی&quot; بین ابعاد وجودی انسان می باشد. اعتدال در معنای اعم ناظر بر خصلت اعتدالی آدمهاست که دارای شش ویژگی عقلانی بودن، واقع بینی، مصلحت اندیشی، جامع نگری، تعادل گرایی و تغییر تدریجی امور است. افرادی که این شش ویژگی را داشته باشند به آنها «آدمهای اعتدالی» می گویند. و در انتها پس از میانه روی و ایجاد اعتدال ، به هدف غایی انسان نزدیک و نزدیک تر میشویم. آدمى با جدا شدن از اصل و حقیقت خویش که همان «روح خدا» است، دوباره به سوى خداوند در حرکت است و در واقع تمامى جهان به سوى آن هدف در سیلان و جریانند و ما چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم رو به سوى آن هدف و غایت داریم. هدفى که ماوراء زندگى و عالم مادى بلکه محیط بر عوالم بالاتر، برتر و دیگر است. بنابراین، هدف از زیستن آدمى در این دنیا، بازگشت مختارانه و آزادانه اوست به اصل خویش؛ و این عبارت است از حرکت و صعود و بازگشت به سوى خداوند.</description>
                <category>مآهلینم</category>
                <author>مآهلینم</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 14:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستگیه مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasalehi2002/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-hsi2iobwj3za</link>
                <description>دو سال هست که اکثر مواقع این شکلی هستم؛ البته به غیر باقی عمرم که هیچ وقت خودم نبودم؛از روزی که به دنیا اومدم،تا دوسال پیش، همیشه با یک نقاب تحمیل شده دست و پنجه نرم میکردم،نقابی که نمیذاشت نور حقیقت رو کشف کنم؛ توی تموم این سال ها ، وقتی با خودم تنها میشدم، همیشه میدونستم حالم خوب نیست و از تنهایی بیزار بودم؛ ولی خب بچه بودم و نمیدونستم چرا حالم بده؛ فکر میکردم ادم نباید هیچ وقت تنها باشه؛الان دوساله که فهمیدم مشکل از کجاست....من همیشه یکی دیگه بودم؛همیشه اون چیزی بودم که بابام میخواست؛ عروسک ساخته دست بابام؛عروسکی که ظاهرش خوبه ولی درونش ....دو ساله که فهمیدم چقدر اشتباه کردم؛ چقدر از خود واقعی ام دور بودم؛ولی الان که فهمیدم مشکل کجاست،‌چرا باز ناراحتم؟چرا اغلب بغض کردم و دلم گرفته؛ چرا منزوی شدم و از ادما بیزار؟!!!!آره....چون فهمیدم جایی دنیا اومدم که نباید خودت باشی، وگرنه طرد میشی، بهت برچسب میزنن،حمایت نمیشی،و تا بیایی خودتو ثابت کنی، زیر خروار ها حرف زننده و شکننده خااک میشی؛ اون قدر بی رحمانه مورد هجوم حرف های تخریب کننده ادما قرار میگیری که دیگه نای ادامه دادن نخواهی داشت؛دوساله انگار توی باتلاق گیر کردم؛ نه نجات پیدا میکنم و نه غرق میشم؛هر چی تلاش میکنم درستش کنم،همه چی دومینووار بدتر میشه؛به خودم شک میکنم،‌شاید واقعا مشکل از منه، شاید من اشتباه میکنم؛شاید......ولی خیلی زود میفهمم دنیای من چقد از دنیای ادمای اطرافم متفاوته....هر چی بیشتر شک میکنم، بعدش مصمم تر میشم؛ آره......خودت بودن سخته ؛ توی ایران از کار معدن سخت تر، خودت بودن هست؛ جایی که اونقدر قضاوت میشی که مدفون میشی زیر برچسب هاشون؛خیلی خوبه اگر یادبگیریم به خود واقعی دیگران احترام بزاریم.......</description>
                <category>مآهلینم</category>
                <author>مآهلینم</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 17:28:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحث داغ خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasalehi2002/%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-jkk7fmvhqtpx</link>
                <description>خودکشی ندای مظلومانه کمک خواهیچرا آدما خودکشی میکنند؟با خودکشی موافق نیستم،ولی کسی که خودکشی میکنه رو درک میکنم.تاییدش نمیکنم، بهش حق هم نمیدم، اما میتونم حدس بزنم توی ذهنش چی میگذره؟خودکشی نقطه تقاطع چندین گره روحی-جسمی هست؛ درست لحظه قبل از پروانه شدن ؛ قبل از الماس شدن؛خودکشی دقیقا استانه نیروی اصطکاک ایستایی هست؛خودکشی پرت شدن از اخرین پیچ جاده هست؛تلاش کردم کم و بیش منظورمو بیان کنم.خودکشی شاید فقط چند لحظه طول بکشه ولی اینکه چی میشه تا اخرین تکه پازل خودکشی چیده بشه،یه عالمه جای صحبت داره!!!!!خودکشی مثل پازل هزار تیکه هست؛ هزار تیکه باید کنار هم چیده بشه تا تصویر ناهنجار اون نمایان بشه؛این هزار تیکه پازل، ظرفیت زخم هایی هست که یه نفر تجربه میکنه !!!آستامه  تحمل هر کسی با دیگری فرق میکنه ، پس پیشاپیش خواهش میکنم قضاوت نکنین!!!آستانه تحمل افراد پارامتری هست که به صد و یکی عامل دیگه وابسته هست؛سن،جنس،شرایط محیطی،نوع تربیت، تجربه و.....همه ی این عوامل دست به دست هم میدن تا استانه تحمل فردی به اتمام برسه و آخرین تیکه پازل هم چیده بشه!!!!فک کنم لازمه یاداوری کنم که خودکشی یک تصمیم کاملا احساسی و هیجانی هست که در لحظه برای خارج شدن از فشار باتلاق ساختگی ذهن ، گرفته میشه!!!!(پ.ن: چندتا نکته توی همین جمله بود که لازمه توی پرانتز بیشتر بازش کنم:اولا که فهمیدم خودکشی توی مباحث عقلانی جا نمیگیره ،‌ و اراده و انگیزه و از این قبیل فاکتور های نمیتونه مانع از اون بشه؛ بلکه فقط میتونند کمک کنند این پازله ساخته نشه؛دوما، باتلاق ساختگی دهن!!! اره درسته!!! همه چیز اونقدرا هم وحشتناک نیست و فقط بستگی به دید ما داره!!!)کسی که خودکشی میکنه،‌محکوم نیست بلکه قربانی هست؛قربانی بازی زندگی؛ آره ، بازی زندگی؛ بازی ای که قاعده و قانو خاص خودشو  داره ؛ قوانینی که اگه یاد نگیری یا اشتباه بیاموزی ،قربانی میشی!!!!!</description>
                <category>مآهلینم</category>
                <author>مآهلینم</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 16:31:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی عشق?</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasalehi2002/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-mijjrbakvytn</link>
                <description>عاشقی بیاموزیم:)گلشیفته ، توی یکی از فیلم های خودش میگه: کسانی جنگ میکنند که عشق ورزیدن بلد نیستند،......اما واقعا &quot;عشق ورزیدن&quot; به چه معنی هست؟محبت کردن از دید هر کسی متفاوت هست.اکثر پدر های ایرانی، عشق ورزیدن رو توی سخت کار کردن برای خانواده ، میدونند.برای مادر ها، از خودگذشتگی و فداکاری اثبات عشق شون هست.ولی آیا واقعا ^عشق ورزیدن^ کلامی هست یا عملی؟اگه پدر شما نره سرکار و شبانه روز قربون صدقه شما بره، عشق محسوب میشه؟من ساعت ها و یا حتی روز ها به این موضوع فکر کردم.به نتیجه جالبی رسیدم.^کسی میتونه به دیگران عشق بورزه، که عشق ورزیدن به خودش رو یاد گرفته باشه^اکثر ما هم بلد نیستیم به خودمون عشق بورزیم ،‌به خاطر همین هست که خیلی وقتا اون حس خوب عاشقانه رو نمیتونیم به دیگران انتقال بدیم؛&quot;به خودتون عشق بورزید، و بدانید که عشق ورزیدن آموختنی است. خودتون رو کشف کنید و از عشق بازی با خودتون لذت ببرید، چرا که بعد از این، ضمیرناخودآگاه شما شروع به فرستادن امواج عشق به اطرافیان شما میکند.&quot;</description>
                <category>مآهلینم</category>
                <author>مآهلینم</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 14:10:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>