<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهسا صدیقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahsasedighi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:20:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1280/avatar/FTyHeX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهسا صدیقی</title>
            <link>https://virgool.io/@mahsasedighi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جعبهٔ جادویی خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasedighi/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87%D9%94-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-g7prxt0il8ik</link>
                <description>تمام خاطرات بچگی من، یک بوی مشترک دارند: بوی ترکیب چمن خیس، نان و پنیر سبزی، و روکش‌های چرم مصنوعی ماشین پیکان سفیدمان. سیزده به در، برای ما نه یک تعطیلی، که یک «عملیات بزرگ» خانوادگی بود که تماماً حول محورِ همین ماشینِ دوست‌داشتنی می‌چرخید.از شب دوازدهم، بوی اضطرابِ شیرینی در خانه می‌پیچید. وظیفهٔ اصلی، جاسازی وسایل در صندوق عقب پیکان بود. صندوق عقب ما، یک جعبهٔ جادویی بود که از بیرون کوچک به نظر می‌رسید، اما از داخل، گویی به «نارنیای پیک‌نیک» وصل بود. پتوهای پشمی، زیراندازهای چهارخانه، ده‌ها ظرف غذا و آن سماور نفتیِ معروف، باید همگی در آن فضا فشرده می‌شدند. پدرم در حالی که تلاش می‌کرد با زانویش به صندوق فشار بیاورد تا بسته شود، زیر لب غر می‌زد: «مگه می‌شه این همه پتو توی این ماشین جا بشه؟ چرا هیچ وقت یاد نمی‌گیریم کمتر برداریم؟»مادرم از آشپزخانه با خنده جواب می‌داد: «بابا جان، سیزده به دره! نصف این وسایل اگه نباشه، نُحسی تا سیزده ماه دیگه دنبال‌مون می‌کنه!»با هر بار بستن صندوق، پیکان یک ناله خفیف می‌کرد و در سکوت شب دوباره می‌خوابید.صبح سیزده، قبل از طلوع آفتاب بیدار می‌شدیم. پدرم با احتیاط تمام، سوار پیکان می‌شد. ماشین با یک غرش و لرزش خاص که صدای آشنای صبح سیزده به در بود، روشن می‌شد. مادر، سبزهٔ گره‌زده شده را با وسواس روی تاقچه عقب می‌گذاشت، درست کنار شیشه‌ی رنگیِ پشت. انگار سبزه هم باید در این سفر، از مناظر لذت می‌برد.و اما جای نشستن ما. پیکان ما، چهار نفر را با سختی و شش نفر را با معجزه جابه‌جا می‌کرد. من، به عنوان کوچک‌ترین عضو خانواده، همیشه افتخار داشتم که در فضای بین صندلی‌های جلو، یعنی همان تپه‌ی برجسته‌ای که حکم صندلی ویژهٔ پادشاهی را داشت، بنشینم. جایگاهی عالی که نزدیک‌ترین دید را به پدر داشتم و می‌توانستم دست‌هایش را ببینم که چطور با تسلط، فرمان چوبی و زواردررفته را کنترل می‌کنند.سفر ما به طبیعت، همیشه با رادیوی پیکان همراه بود. آنتن رادیو، یک میله‌ی بلند و ظریف بود که پدر همیشه با ضربه‌ای ماهرانه آن را تنظیم می‌کرد. یک بار برادرم که از آهنگ تکراری کلافه شده بود، از پشت پرسید: «بابا، چرا موج رادیو رو عوض نمی‌کنی؟ این آهنگ چقدر قدیمی و تکراریه! یه دونه شادتر بذار.»پدرم که عینک دودیش را روی چشم داشت، از آینه نگاهی به او انداخت و گفت: «شتاب‌زده نباش پسرم. آهنگ قدیمی، مثل شراب می‌مونه، هرچی کهنه‌تر، پخته‌تر. علاوه بر این، تو سیزده به در فقط باید این موج رو گوش بدی که نوای طبیعت رو برات پخش می‌کنه.» و بعد، صدای بَم خوانندهٔ قدیمی را کمی بیشتر کرد.جاده‌ها در سیزده به در همیشه شلوغ بودند. پشت هر پیکان، یک دنیا امید و سبزه و کیسه زباله بود. وقتی ترافیک سنگین می‌شد و ماشین‌ها با صدای بوق‌های ممتد، اعتراض می‌کردند، پدر یک سنت داشت که هیچ‌گاه ترک نمی‌شد: ایستادن کنار جاده و باز کردن در موتور ماشین. نه برای تعمیر، بلکه برای &quot;نفس کشیدن ماشین&quot;. می‌گفت: «این بیچاره هم خسته می‌شه، باید هوایی بخوره! اگه موتور گرم کنه، دیگه به مقصد نمی‌رسیم.» ما هم پیاده می‌شدیم و با شگفتی به بخار گرم موتور نگاه می‌کردیم، انگار که یک موجود زنده است و در حال استراحت است. مادرم زیر لب دعا می‌خواند که ماشین خراب نشود.یک بار یادم هست، آنقدر جمعیت زیاد بود که پدر مجبور شد پیکان را در یک سراشیبی تند پارک کند و ما دورتر بساط پهن کردیم. عصر، وقتی برای جمع کردن وسایل برگشتیم، پیکان مثل یک پیرمردِ خسته، لغزید و سرش خورد به لاستیک یک وانت. فاجعه بود! من ترسیدم و به گریه افتادم. مادرم با ناراحتی گفت: «آخ، سیزده به درمون خراب شد! این نُحسیه!» اما پدر فقط خندید.او خم شد، فرورفتگی کوچک روی کاپوت را نوازش کرد و گفت: «این پیکانه! مثل رستم، ضربه می‌خوره ولی زانو نمی‌زنه. حالا یه خط افتاده، عوضش ما امروز با همیم و سبزه رو گره زدیم. این سیزده به در به در شده! نُحسی هم با خودش می‌بره. مهم اینه که سال جدید با عشق شروع بشه.»و بعد، با همان خونسردی و مهارت مکانیکیِ ذاتی، یک تکه چسب برق سیاه از داشبورد درآورد و آن را با دقت روی جای فرورفتگی چسباند. بعداً فهمیدم داشبورد پیکان، یک جعبهٔ ابزار کوچک برای هر بلایی بود که ممکن بود سرش بیاید!حالا سال‌ها گذشته است. ما ماشین‌های مدرن‌تری داریم، اما هر سیزده به در، وقتی در ترافیک جاده‌ها می‌مانم، بوی صندلی‌های پیکان و آن بوی گرم موتور و صدای رادیوی قدیمی در ذهنم تکرار می‌شود. دیگر سبزه را روی تاقچه عقب نمی‌گذاریم و من دیگر روی تپه‌ی وسط نمی‌نشینم، اما هرگز آن حسِ امن و گرمِ پیکان را در هیچ ماشین دیگری پیدا نکرده‌ام.پیکان سفید ما، فقط یک ماشین نبود؛ یک کپسول زمان بود که ما را از سالی به سال دیگر، و از خاطره‌ای به خاطره‌ای دیگر منتقل می‌کرد. یک ماشین خانوادگی، یک دوست قدیمی، که با هر لرزش و غرش، نوید یک روز خوش در دل طبیعت را می‌داد. یادش بخیر!</description>
                <category>مهسا صدیقی</category>
                <author>مهسا صدیقی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 22:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وای از رژیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasedighi/%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-dvtmjwebevgb</link>
                <description>همه‌چی از یه مهمونی خانوادگی شروع شد. دخترخاله‌م، مثل همیشه شاد و سرحال، کنارم نشست و گفت: «دیدی چقدر لاغر شدم؟ فقط با رژیم فلان. باید تو هم امتحانش کنی!» راستش اون‌قدر ظاهرش تغییر کرده بود که واقعاً ترغیب شدم. همون شب، توی مسیر برگشت، رژیمشو سرچ کردم، و از فرداش شدم یه آدم جدید: صبحونه‌ی سبک، نهار بدون نون، شام که عملاً نبود، و کلی آب و چای سبز.هفته‌ی اول، حس می‌کردم دارم به هدفم نزدیک می‌شم. روی ترازو رفتم، نیم کیلو کم شده بود. ذوق کردم. ولی هفته‌ی دوم، انگار بدنم اعتصاب کرده بود. همش ضعف داشتم، تمرکزم کم شده بود، و حتی شروع کردم به زود از کوره در رفتن. انگار مغزم قند می‌خواست ولی من باهاش لج کرده بودم.هفته‌ی سوم، دوباره رفتم روی ترازو. وزنم نه‌تنها کم نشده بود، بلکه نیم کیلو برگشته بود بالا! با ناباوری به عدد نگاه می‌کردم. این رژیمی بود که روی دخترخاله‌م معجزه کرده بود، ولی واسه من فقط گشنگی و کلافگی آورده بود.گفتم شاید باید رژیمو عوض کنم. رفتم سراغ رژیم کتوژنیک. پر از گوشت و چربی و بدون کربوهیدرات. دو هفته تحملش کردم، اما بدنم یه‌جوری شد. حس می‌کردم مدام گر گرفته‌م، بی‌حال بودم و سرگیجه داشتم. از همه بدتر، دل‌دردای شبانه که نمی‌ذاشت بخوابم. دوباره رژیمو قطع کردم.یه مدت بی‌خیال شدم و گفتم شاید اصلاً اراده ندارم. شاید مشکل از منه. ولی ته دلم قبول نداشتم. حس می‌کردم موضوع پیچیده‌تر از فقط خوردن کمتر و تحرک بیشتره. یه بار یه جمله خوندم که خیلی به دلم نشست: «بدن آدما مثل رمز وای‌فای خونشونه، واسه هرکسی فرق داره!» این جمله جرقه‌ای شد برای شروع یه مسیر جدید.شروع کردم به نوشتن. هرچی می‌خوردم، حس بدنم بعدش، حالات روحی، حتی خوابی که می‌رفتم. کم‌کم الگوهایی دیدم. فهمیدم غذاهای تند اذیتم می‌کنن. نون سبوس‌دار، برعکس چیزی که فکر می‌کردم، باعث ورم معده‌م میشه. میوه رو بهتره عصر بخورم نه صبح و مهم‌تر از همه، بدنم به رژیم‌های افراطی واکنش منفی نشون می‌ده.چند ماه بعد، یه تست ژنتیکی دادم که برام جالب بود. نتیجه‌هاش خیلی چیزا رو تایید کرد: مثل حساسیت به لاکتوز، احتمال بالای افزایش وزن با رژیم‌های کم‌کربوهیدرات و اینکه بدنم به ورزش هوازی بهتر جواب می‌ده تا وزنه‌زدن. انگار بدنم بالاخره باهام حرف زده بود!حالا دیگه رژیم نمی‌گیرم. سبک زندگی دارم. صبحونه‌ی کامل، نهار متعادل، شام سبک. وقتی گرسنه‌م می‌خورم، وقتی سیرم ول می‌کنم. گاهی شیرینی می‌خورم، ولی نه با عذاب وجدان. بیشتر می‌دوم، کمتر خودمو با بقیه مقایسه می‌کنم.اون تجربه‌های ناموفق با رژیم‌های مختلف، تبدیل شدن به داستان آشنایی من با بدنم. فهمیدم هیچ نسخه‌ی واحدی برای همه وجود نداره. رژیم دخترخاله‌م واسه اون خوب بود، ولی بدن من چیز دیگه‌ای می‌خواست. مهم اینه که گوش بدی؛ به بدنت، به حالت، به انرژی‌ت.شاید هیچ‌وقت اون عدد روی ترازو که آرزوشو داشتم نبینم، ولی الان تو آینه خودمو که می‌بینم، یه لبخند واقعی می‌زنم. چون می‌دونم دارم با بدنم همکاری می‌کنم، نه باهاش می‌جنگم.</description>
                <category>مهسا صدیقی</category>
                <author>مهسا صدیقی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 15:47:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه‌ی مهمات</title>
                <link>https://virgool.io/@mahsasedighi/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%AA-f815kdchjffo</link>
                <description>ده سال پیش بود که بابابزرگ فوت کرد. سن زیادی نداشتم ولی هنوز غم از دست دادنش رو یادمه. چند وقت پیش بعد از این همه سال صحبت این شد که خونه‌ش رو بفروشن و یه بخشیش رو بدن به نیازمندها و یه بخشیش رو بین بچه‌ها تقسیم کنن. وقتی ماجرای فروش خونه جدی‌تر شد، تصمیم گرفتم یه ماه برم اون‌جا زندگی کنم. از خودش که فرصت نکردم خداحافظی کنم، حداقل یه خداحافظی درست با خونه‌ش داشته باشم. به مامان گفتم و وسایلم رو جمع کردم. خونه انگار بوی بابابزرگ رو می‌داد. بابابزرگی که نه سیگاری بود و نه عطر خاصی می‌زد ولی انگار یه بوی مخصوص به خودش رو داشت.وسایلم رو توی اتاق مهمون گذاشتم. دوست داشتم فکر کنم هنوز یه مهمونم. شروع به تمیز‌کاری کردم، هرچند اون‌قدرها هم کثیف نبود چون مامان گاهی به خونه سر می‌زد و تمیزش می‌کرد. سالن و اتاق خودم رو که تمیز کردم، سراغ اتاق بابابزرگ رفتم. این خونه و این اتاق برام پر از خاطره بود. روی تخت نشستم و اطرافم رو نگاه کردم که کمد چوبی کنار میز توجه‌م رو جلب کرد. انگار یه چیزی بینش بود و نمی‌ذاشت درش کامل بسته بشه. بلند شدم و از نزدیک نگاه کردم. یه دفترچه کوچیک و خوش‌رنگ بود. روی جلد با خودکار آبی و دست‌خط قشنگ بابابزرگ نوشته شده بود: دفترچه مهمات!بازش کردم و چشمم خورد به یه لیست بلندبالا. اولین چیزی که توجه‌م رو جلب کرد، نوشته‌های دقیق و منظمش بود: «سه‌شنبه، ساعت ۹ صبح: اداره برق - قبض پرداخت بشه.» «پنج‌شنبه، ساعت ۱۱: بانک - قسط خونه.» «شنبه، ساعت ۴: اداره آب - قبض مغازه.»لبخند زدم. راستش خنده‌ام گرفت. گفتم: ای بابا! مهمات زندگی یعنی قبض و قسط؟ ولی هر چی بیشتر می‌خوندم، بیشتر غرق جزئیاتش می‌شدم. زیر هر یادداشت یه توضیح کوچیک نوشته بود. مثلا یه جا نوشته بود:«امروز تو صف اداره برق ایستادم، یه پیرمرد دیگه هم کنارم بود. گفت که این سومین بارشه که اومده و هنوز موفق نشده قبضش رو بده. با هم کلی حرف زدیم. آخر سر یه چایی مهمونش کردم.»یا یه جا دیگه نوشته بود:«بانک شلوغ بود. مسئول باجه حوصله نداشت. یه خانم اومد پشت سرم توی صف که بچه‌ش مدام گریه می‌کرد. نوبتم رو دادم به اون. خوشحال شدم وقتی دیدم کارش زودتر راه افتاد.»چشم‌هام روی کلمات می‌دوید و هر صفحه برام یه فیلم کامل بود. یادداشت‌هاش پر از جزئیاتی بود که حس زندگی می‌داد، درست عین خود بابابزرگ.«یه روز که داشتم از بانک برمی‌گشتم، تو راه یه پیرزن رو دیدم که دستش پر از کاغذهای قبض و دفترچه قسط بود. سنگین نفس می‌کشید و زیر لب غر می‌زد که چرا این همه کار توی این سن‌وسال روی سرش ریخته. کنارش ایستادم و گفتم: حاج‌خانوم چیزی نیاز داری؟ گفت: نیاز؟ نیاز دارم همه این قبض‌ها ناپدید بشن! خندیدم و گفتم: کاش می‌شد! وقتی ازش دور شدم، فکر کردم که شاید واقعا یه روز همچین اتفاقی بیفته.»فردای اون روز توی صفحه بعدی جوری که انگار که هنوز ذهنش درگیر حرف پیرزنه‌ست نوشته بود:«دوست دارم بدونم آینده چه شکلیه. یعنی می‌شه همه این صف‌های طولانی کاربردشون رو از دست بدن؟»دفترچه رو بستم ولی ذهنم هنوز باز بود. به این فکر می‌کردم که اگه الآن بابابزرگ بود و می‌دید که دیگه نه تنها صفی واسه پرداخت قبض و قسط نیست، که حتی نیازی نیست تاریخش رو حفظ کنیم و خودشون خودکار پرداخت می‌شن، چی می‌گفت؟ احتمالا می‌خندید و به شوخی می‌گفت: نازپرورده یعنی نسل جدید!دفترچه رو سر جای اصلیش نذاشتم و با خودم به اتاق بردم و تا صبح همه‌ش رو خوندم. احساس می‌کردم که بابابزرگ رو سال‌های بیشتری دیدم و بعد از نوجوونی. به خودم قول دادم که منم یه دفترچه بردارم و داخلش از چیزهای مهم زندگی توی این سال‌ها بنویسم. خدا رو چه دیدی؟ شاید چند سال دیگه نگرانی‌های منم برای بچه‌م عجیب و دور از ذهن باشه.</description>
                <category>مهسا صدیقی</category>
                <author>مهسا صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 00:49:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>