<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرزو بیرانوند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahshar666</link>
        <description>من به غمگینترین حالت ممکن شادم...نویسنده،خواننده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:20:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/75489/avatar/n33Fy3.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرزو بیرانوند</title>
            <link>https://virgool.io/@mahshar666</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پدرم مُرد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-qedwlivcxgsx</link>
                <description>ویرانه‌ای که پدر در آن مُرد۱پدرم مُردو من در حصار سکوتی ماندمکه دیوارهایش از خیانت ساخته شده بودو سقفش از دروغ‌های سی‌ساله.مُرد،مثل شمعی که در طوفان خاموش می‌شودمثل درختی که ریشه‌هایش را خورده‌اندمثل پرنده‌ای که بال‌هایش را شکسته‌اندو آسمان را از او دزدیده‌اند.۲من به مراسم خاکسپاریش نرفتم،چون می‌دانستمکه قاتلان اوبا چهره‌های ریاکارو اشک‌های دروغینپشت تابوتش راه خواهند رفت.می‌دانستمکه دایی‌ام - آن مار پیر -خواهد آمد و با صدای بلند گریه خواهد کردو مردم خواهند گفت:«چه برادر خوبی!»اما من می‌دانستمکه او همان کسی استکه خنجر را در قلب پدرم فرو کردو بیست سال با لبخند تماشا کردکه چگونه پدرم خونش را از دست می‌دهد.۳خانه‌ای داشتیم،اما خانه نبودویرانه بود.ویرانه‌ای که پدرمسنگ به سنگ چیدتا شبیه پناهگاهی شود.دیوارهایش کج بودمثل زندگی ما.سقفش ترک خورده بودمثل قلب پدرم.درهایش لق بودمثل امیدهایمان.برق نداشت،پدرماز کابل‌های خیابانی برق میگرفتتا شب‌هاما در تاریکی نمانیم.اما می‌دانستی؟ما در تاریکی بودیم.تاریکی سکوت،تاریکی خیانت،تاریکی نادانی.آب نداشت،فقط قطره‌ای آبکه با فشار ضعیفاز شیر زنگ‌زده می‌آمد.مثل اشک‌های پدرمکه قطره قطرهدر سکوت می‌ریخت.گاز نداشت،هیچ‌وقت گاز نداشت.حتی وقتی که یک مرد خوبتمام هزینه را پرداختو لوله‌کشی را انجام داد،باز هم گاز وصل نشد.چون زندگی ماهیچ‌وقت قرار نبود روشن شود.۴مادرم،آه مادرم،زنی که نام مادر داشتاما قلب مادر نداشت.او خیانت کرد.نه یک‌بار، بلکه سی سال.سی سال سکوت،سی سال دیدن و ندیدن،سی سال ایستادن در کنار قاتلو تماشای قربانی.یادم می‌آید آن روزکه او مرا وادار کردپیامک‌ها را بنویسم.«بنویس به دایی‌ات...»و من می‌نوشتم،و حقیقتمثل زهری کهنهبالا می‌آمد.«تو بودی که چکمه‌ها را آوردی،تو بودی که سلاح‌ها را دفن کردی،تو بودی که پدرم را لو دادی!»و مادرم سکوت کرد.آن سکوت همه چیز را گفت:«بله، من بودم.من شریک جرم بودم.من کمک کردمکه شوهرم را به زندان بفرستند،که درجاتش را بگیرند،که زندگی‌اش را نابود کنند.»چرا؟به خاطر برادرش.به خاطر وعده‌های دروغین.به خاطر طمع.به خاطر ضعف.۵پدرم جنگیده بود،در جبهه‌های جنگ.گلوله خورده بود،زخم خورده بود،اما هیچ‌کدام به اندازه خنجر خانوادهدرد نداشت.او در سپاه بود،در اوج جوانی،با آینده‌ای روشن.اما دایی‌ام،آن مار حسود،نتوانست تحمل کندکه خواهرش شوهری موفق داشته باشد.پس توطئه چید،و مادرم را به دام انداخت.«شوهرت بد است،شوهرت فقیر است،شوهرت آینده ندارد.»و مادر، آن زن ساده،باور کرد.آنها چکمه‌ها و سلاح‌ها رادر باغ خانه دفن کردندو شب که پدرم از کار برگشت،او را لو دادند.پدرم را بردند،شش ماه زندان،و تمام رتبه‌هایش را گرفتند.وقتی آزاد شد،دیگر آن پدر نبود.شکسته بود،خرد شده بود،مثل شیشه‌ای که زیر پای بی‌رحمی‌هاله شده است.۶بعد از آن،ما آواره شدیم.از گاوداری به مرغداری،از مرغداری به موتورسیکلت نگهبان،از موتورسیکلت به ویرانه.مثل لاک‌پشت‌هاخانه‌مان را با خودمان حمل می‌کردیم،اما هیچ‌وقتخانه نبود.پدرم هر روز صبح زود بیدار می‌شد،با مفاصل دردناک،با قلب شکسته،با روح خسته،اما بلند می‌شد.می‌رفت سر کار،بدون حقوق،بدون احترام،بدون امید.فقط برای اینکه مایک سقف بالای سرمان داشته باشیم.۷دایی‌ام می‌آمد،هر از گاهی.به بهانه رفتن به مشهد.با ماشین گرانقیمتش،با لباس‌های مارک‌دارش،با لبخند مسموم‌اش.می‌نشست روی بهترین بالش،و به پدرم می‌گفت:«چرا نتوانستی خانه بخری؟چرا بچه‌هایت در این ویرانه زندگی می‌کنند؟مگر مرد نیستی؟»و پدرم سرش را پایین می‌انداختو چیزی نمی‌گفت.اما من می‌دانستم،من می‌دانستمکه این داییبا پول‌های پدرمخانه ساخته،با سهمیه جانبازی پدرمپسرانش را قاضی و دکتر کرده،با خون پدرمزندگی کرده.و پدرم نمی‌دانست.۸روزی که فهمید،چیزی در پدرم شکست.نه استخوان‌هایش،بلکه روحش.آن روزدیگر همان پدر نبود.چیزی در چشمانش خاموش شد،چیزی که هیچ‌وقت دوباره روشن نشد.دایی‌ام سعی کرد جبران کند.گفت: «کارت جانبازی‌ات را فعال می‌کنم.»بیست سال این را گفت.بیست سال وعده داد.بیست سال دروغ گفت.تا اینکهیک سال قبل از مرگ پدرم،یک کارت ایثارگری آورد.و پدرم را به خرم‌آباد برد.آنجا، جلوی ماموران،دایی‌ام گفت:«نه، او اینجا خانه ندارد.»و پدرمآخرین بارتحقیر شد.۹چند روز قبل از مرگش،دایی‌ام از پدرم عکس خواست.گفت: «برای فعال کردن کارت.»و ما، ساده‌لوح،عکس را فرستادیم.بعد پدرم مُرد.و مناز عکس پدرمدر اینستاگرام پسرعمویمخبر مرگش را فهمیدم.روی عکس نوشته بود:«روحت شاد دایی.»آن لحظه،جهان ایستاد.قلبم ایستاد.نفسم ایستاد.و من فهمیدمکه پدرم مرده است.نه در بیمارستان،نه در آغوش خانواده،بلکه در یک استوری در فضای مجازی.آخرین چیزی که دنیا از پدرم دیددو کلمه بود:«روحش شاد.»۱۰من به مراسم نرفتم.نتوانستم.چگونه می‌توانستمخودم را در اتاقی ببینمکه قاتلان پدرمبا اشک‌های تمساحو دعاهای دروغینحضور دارند؟چگونه می‌توانستمدست دایی‌ام را بفشارموقتی می‌دانستمآن دست‌هاخنجر را در قلب پدرم فرو کردند؟چگونه می‌توانستمبه چشمان مادرم نگاه کنموقتی می‌دانستمآن چشم‌هاسی سال تماشا کردندو سکوت کردند؟نتوانستم.پس ماندم.در همان ویرانه،تنها،مثل پدرم.۱۱حالا همه به زندگی‌شان برگشته‌اند،اما من نمی‌توانم.برادرانم مشغول کارند،مادرم هنوز با برادرش تماس دارد،و دنیا می‌چرخد،انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.اما مندر آن لحظه ماندم..هر شب کابوس می‌بینم:پدرم در زندان است،تنها،در تاریکی،و من بیرون ایستاده‌اماما نمی‌توانم به او برسم.فریاد می‌زنم،اما صدایم در نمی‌آید.می‌دوم،اما جلو نمی‌روم.و پدرمبه من نگاه می‌کندبا چشمانی پر از سؤال:«چرا نجاتم ندادی؟»۱۲آن ویرانه را خراب کردند،ساختمان جدیدی جایش ساختند.حالا خانواده‌ای دیگر آنجا زندگی می‌کند،خانواده‌ای که نمی‌داندچه داستان‌هایی در آن دیوارها نهفته است.نمی‌دانندکه پدری آنجا هر روز صبحبا دست‌های پینه‌بستهسنگ‌ها را روی هم چید.نمی‌دانندکه مادری آنجادر سرمای زمستانبا آب یخظرف‌ها را شست.نمی‌دانندکه بچه‌هایی آنجابزرگ شدندبدون آب، برق و گاز،اما با عشق پدریکه تمام دنیا او را فراموش کرده بود.۱۳گاهی وقت‌هادلم می‌خواهد فریاد بزنم.فریاد بزنم به روی دنیاکه چقدر بی‌عدالت است.فریاد بزنم به روی مادرمکه چرا سکوت کردی؟فریاد بزنم به روی برادرانمکه چرا فراموش کردید؟فریاد بزنم به روی دایی‌امکه چرا زنده‌ای وقتی که پدرم مرده؟اما سکوت می‌کنم.مثل پدرم.سکوت می‌کنمو زخم‌ها را در دل نگه می‌دارم.۱۴پدرم میراثی برایم نگذاشت.نه پول، نه خانه، نه زمین.فقط یک داستان.داستان مردیکه تا آخرین نفسجنگید.نه برای خودش،بلکه برای بچه‌هایش.داستان مردیکه دنیا او را شکست داد،اما او تسلیم نشد.داستان مردیکه خیانت دید،اما عشق را از دست نداد.داستان مردیکه در ویرانه زندگی کرد،اما کاخی در قلبش داشت.و مناین داستان راتا آخر عمرمبا خودم خواهم برد.تا دنیا بداندکه پدرم«ساده لوح » نبود.او قربانی بود.قربانی خیانت،قربانی حسادت،قربانی بی‌عدالتی.۱۵حالاهر بار که به آن ویدئوکلیپ نگاه می‌کنم،هر بار که آن ویرانه را می‌بینم،گریه می‌کنم.نه برای خانه،بلکه برای پدرم.برای مردیکه تمام عمرش راصرف ساختن سرپناهی کردکه هیچ‌وقت سرپناه نشد.برای مردیکه عاشق خانواده‌اش بوداما خانواده‌اش او را تنها گذاشت.برای مردیکه شایسته بهترین‌ها بوداما بدترین‌ها نصیبش شد.و من می‌دانمکه تا وقتی زنده هستم،این غم همراهم خواهد بود.این غمکه مثل سایههمیشه پشت سرم است.این غمکه مثل زنجیربه پایم بسته است.این غمکه مثل کوهروی سینه‌ام سنگینی می‌کند.۱۶ (پایان)پدرم مُردو با اوبخشی از من هم مُرد.بخشی کههیچ‌وقت زنده نخواهد شد.اما قول می‌دهمکه داستان او رازنده نگه دارم.قول می‌دهمکه نام او راپاک نگه دارم.قول می‌دهمکه حقیقت رافریاد خواهم زد.حتی اگرکسی گوش ندهد.حتی اگردنیا فراموش کند.حتی اگرخانواده سکوت کند.من فراموش نخواهم کرد.چون مندختر او هستم.دختر مردیکه در ویرانه زندگی کرداما کاخی در قلبش داشت.دختر مردیکه «روحش شاد» خوانده شداما صادق‌ترین مرد دنیا بود.دختر مردیکه مُرداما هنوزدر قلب منزنده است.پدرم مُرد،اما من نخواهم گذاشتکه داستانش بمیرد.(پایان)به یاد تمام پدرانی که در سکوت رنج کشیدندو در فراموشی مردند</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 01:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز آرزوبیرانوند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-mffqqdr91oig</link>
                <description>میخوام برات قصه بگم هزارویک شب سیاهقصه هایی که جای عشق روی لبات بشینه اهمیخوام برات حرف بزنم ازین دل تنگ بگماز بغضی که به این دلم هی میزنه چنگ بگممیخوام برات از عشق بگم از لحظه ای که ابیهوقتی نگاهش میکنی یه جام می که خالیهمیخوام برات از تو بگم که بی وفا شدی یه روزرفتی وگفتی با خودت میخوای بسوز میخوای نسوزمیخوام برات از دل بگم هنوز تورو دوست دارهمیدونه  بعد  رفتنت   خنده  اونو  جا  میزارهمثل  تموم   قصه ها  حکایتم  به  سر  رسیدعشق و وفا هم عاقبت  به  مقصد  دل  نرسیدعاشق بی دست و پاحسابش را ز کار من جدا کردمرا با درد بی دردی رها کرددلم را این دل بی مذهبم رابه درد عشق خود او مبتلا کردمیان  مجمع  شیدا  پرستانمرا یک عاشق بی دست و پا کردنمی پرسم  نمی خواهم  بدانمچرا این کار را با قلب ما کرد؟کوچه گرد غصه هادیرسالیست که با یاد تو در رویایمهمدم قلب صبور و پر غم و شیدایمبا وجود سایه ی مهراب تو در خاطرممیتوانم حس کنم که همچنان تنهایمیاد چشمان تو و اشک غزل کرده مراکوچه گرد غصه ها و همدم غمهایماز پس ابر سیاه سرنوشت شوم خوداین تویی که با حضورت میکنی پیدایمدر کنارم مانده ای  اما  نمیدانم  چرا؟گم شده در باورم رنگ خوش فردایمتو همان مجنون عاشق پیشه رویا و منهمچنان در باور  اینم که خود  لیلایملیلای غممیزنم در چشم تو هر دم قدم  من تا ابدمیکنم عشق تو را محو دلم   من تا ابدنامه های ابیه  نیلوفران  شهر  عشقچون مخاطبها تویی میشمارم محترم من تا ابدجاریه  احساس    ای  روح  بلند   ارزودر هوایت   اسمانت  میپرم  من تا ابدکاشکی در وادی رویای من گم میشدیتا کنم پیدا دل گمگشته ام  من تا ابدمبدا مهر تو را  پیدا کنم  روزی   ولیتا  به ان روز شوم لیلای غم  من تا ابداخر حکایتمیخوام برات قصه بگم هزارویک شب سیاهقصه هایی که جای عشق روی لبات بشینه اهمیخوام برات حرف بزنم ازین دل تنگ بگماز بغضی که به این دلم هی میزنه چنگ بگممیخوام برات از عشق بگم از لحظه ای که ابیهوقتی نگاهش میکنی یه جام می که خالیهمیخوام برات از تو بگم که بی وفا شدی یه روزرفتی وگفتی با خودت میخوای بسوز میخوای نسوزمیخوام برات از دل بگم هنوز تورو دوست دارهمیدونه  بعد  رفتنت   خنده  اونو  جا  میزارهمثل  تموم   قصه ها  حکایتم  به  سر  رسیدعشق و وفا هم عاقبت  به  مقصد  دل  نرسید دلش شور میزند ...تابستان که میرود دل ابر شور میزنددوباره شور میزند.پاییز که میرسد دل ابرغصه دار میشود.با رسیدنش ابر سیاه میشوداسیر باد میشوددوباره شور میزند.سالها میبیندبی دلی دل دلداده ای میشکنددرون سینه اش غمی بزرگ موج میزند.در هجوم باد  زمزمه میکند :مگر چه کرده ام که شاهد جدایی ام؟چرا سیاه میشوم؟چرا شریک میشوم؟شریک جرم بی دلی که میرود!!!به خود نهیب میزند دگر نبار!خوب میدانداغاز گریه اشاغاز گریه هاست.سیاه تر میشوددوباره شور میزند.پاییزاغاز نامه ی جدایی استبه نام عشقکسی فریب میدهددلی اسیر میشود.در فصل سرخ :میان گریه ی ابر از امید میگویند:قطره های اشک ابر شاهد پیوند هاست.می ایند.میروند.دوباره شور میزند.ابر ازین همه دروغ در تعجب است!!!عاقبت کوله بار غصه اش را به زمین میپاشد.میباردانچنان که داغدار است.در میان گریه اش زجه ای میشنوداز سرایی تاریک :&quot; پاییز از راه رسیدباز هم نیامدی.بارانهمچنان شاهد احساس من استتا ابد منتظرم.گرچهدلم شور میزند &quot;&quot; – عهد بستممن گذشتم از خودم، از عاشقیاز تمام آنچه در لبخند و آغوش تو بودتا تو بیدار شوی از خواب خوشتا تو یک بار دگر با مهربانی‌های خوددختری را دلربای خود کنیمن گذشتم از همه دار و ندارم از گلمتا تو با آغوش گرمت پر کنیدنیای یک شخص دگر از زندگیمن گذشتم از خودماز تو گذشتمدر ازای این گذشتنعاشقی رگ‌های در خواب تو را بیدار کردعهد من با آن خدای مهربان اینگونه بودبگذرم از عاشقی، از تو که در من آتشی از عشق را پرورده‌ایتاجان بگیریچشم‌های مهربانت را بدوزی بر زمین و آسمانتا بخندم در نبودتزندگی کن مهربانمفکر من دیگر سراغ مهربانی‌های تو از باد گیردآری ای عاشق‌ترینم، ای غزل‌زاده عشقعهد بستم تو که برگردی از این عالم خوابمن بخوابم تا ابد در عالم دوری عزیز…به سراغ من اگر می‌آییدبا صدا، با فریاد، با شعف، با شادیبا همه عشق بیایید!که دگر می‌خواهمبشکند شیشه تنهایی دلبشکند بغض غریبانه و فریاد زنم:من هستمتب شبگردی و انگار پریشان‌حالیبرود، کوچ کندنشوم شیدایی که ز تنهایی خودپی افسون رخ یار نخفتد هر شبلحظه‌ها، ثانیه‌هامن و تکرار و جنونبرده طاقت ز کفم تنهاییتو بیا با من شوبشکن این فاصله رالحظه‌ای چند همیبا صدا، با فریاد، با شعف، با شادیبه سراغم تو بیا…!دکلمه ۱۱ – و تو همراه منیو تو همراه منیهر لحظهبه همه ساعاتم تو کنارم هستیدل من شادتر از دل یک پروانه استدر کنارت اماشوق پرواز و پریدن زیباستخاطرم می‌خواهد تا ابدمحو خیالت باشدتو پر از احساسیو تماشای رخ زیبایتمی‌کشد آتشی از عشق به سربه کنارم باشیهوس غم دگر از چشمه دل می‌ریزدغصه از کوچه دل بار سفر می‌بنددتو بخندیدگر از اشک سراغی هم نیستچه رسد باریدن!به کنارم تو بمانکه وجودت دل من گرم کند…سکوتی سنگین به خیالم سر زدکه در آن تاریکیلرزه بر دامن گلدار بلندم افتادپنجره باز شدو دست وحشت‌زده باد خشنپرده ساکت چسبیده به دیوار اتاقم رابه کناری زد و آمد به درونمانده بودم چه کنم که نترسد خرس‌امایستادم به کناری و زدم دست به فانوس دلمنور امید به قلبم تابید!و شدم همسفر باد خشنو وزیدم به نگاه مهتابکه شده خیره به فردای خدادگر اما خرس‌ام ترس را خواهد کشتمن در آن تاریکی دیدمآن صبح امیدی که به فردای دلم می‌تابیدتو بمانبا همه آن‌هایی که فقط نمره‌ای از بیست برایت دارندچه تقلب، چه ریا، چه به نیرنگ و فریب…همدمی ممتازندو بدانقلب فرو ریخته‌امبا همه بی‌تابی، با همه مردودیدارد آن مهر خدایی محبوبکه به قلب همه گان جا داردتو بمان با همه ممتازانو گریزی به دلم باز نزنکه ز گرمای تنمآتشی شعله‌ور استکه تو را تاب و تحمل کم بوداز همان روز ازل من گفتم:دل تو دریایی، دل من صحرایی ست! روز من شام شودروز من شام شودشام من روز شودهمه لحظات من اما بی تو آه جان‌سوز شوددیده‌ام تار شودچه دل‌آزار شودنفسم در بر آهنگ لبتاز تو سرشار شوددل من کوه شودچهره‌ام روح شودکوله‌بار سفرمپر از اندوه شودهستی‌ام نیست شودطرح این چیست؟ شوددر کلاس رنداننمره‌ام بیست شودسخنم آه شودراه بی‌راه شودیوسف گمشده‌امراهی چاه شودغم ز دل سیر شودعاشقی پیر شودتا نمرده است این دلتو بیا دیر شود!دکلمه ۱۴ – دلم امشب چو فانوسی پریشان استدلم امشب چو فانوسی پریشان است، برگرد!ستاره در شبم نالان و گریان است، برگرد!ببین این ساحل دریای آرام وجودمز بعد رفتنت در حال طغیان است، برگرد!نگین قرمز یادت چو خورشیدی فروزانمیان قلب تاریکم درخشان است، برگرد!دکلمه ۱۵ – خیلی وقته دیگه هیچ کس روی قلبم پا نزاشتهخیلی وقته دیگه هیچ کس روی قلبم پا نزاشتهرفته همدرده درونم حتی اشکی جا نزاشتهآنکه برده دلو با خود تا فراسوی سیاهیحتی یک فانوس مرده توی کوره راه نزاشتهمرده خورشید وجودم، غم نشست رو تار و پودمتوی آسمون تردید چند نفس هوا نزاشتهچه جوری دووم بیارم میون سکوت سردیکه برای زنده موندن یه غزل صدا نزاشتهمی‌میرم بدون چشمی که چراغ قفسم بوداما اون برای دردم جرعه‌ای دوا نزاشتهرفت و من تنها نشستم کنار سایه مردیکه تو قاب دل تنگم عکسی از وفا نزاشته!دکلمه ۱۶ – نگو رسم زمونه این چنینهنگو رسم زمونه این چنینهبری تنهام بزاری با سیاهینگو دیگه میون دشت سینهنمونده جز غمو اشک و تباهینگو قسمت نبوده با تو باشمبگیرم دستت و با دست سردمنگو باید برم تا مبتلا شمهمینجوری پر از اندوه و دردمنگو بد کرده‌ام با قلب خستهاخه جرم دلم عاشق‌کشی نیستنگو شاید به زندانی بیافتمکه سقفش جز تب دلواپسی نیستنگو با گفتنت دیوونه می‌شماسیر رنگ چشماتم هنوزمنگو باید که با این درد کهنهبسازم، من بسازم تا بسوزمنگو عشقم، نگو شاید که روزیتو هم مثل دل من مبتلا شیبه چشم عشق خود شاید زمانیرفیقی بی‌محبت، بی‌وفا شی!دکلمه ۱۷ – و چنین شدو چنین شد…نتیجه تقلب نکردنصداقت داشتندروغ ننوشتنمردودی ست!پیش تونمره‌ام صفر شدهمن دگر اخراجممیروم شبگردیسوی آن خاطره‌ها!تو بمانبا همه آن‌هایی که فقط نمره‌ای از بیست برایت دارندچه تقلب، چه ریا، چه به نیرنگ و فریب…همدمی ممتازندو بدانقلب فرو ریخته‌امبا همه بی‌تابی، با همه مردودیدارد آن مهر خدایی محبوبکه به قلب همه گان جا داردتو بمان با همه ممتازانو گریزی به دلم باز نزنکه ز گرمای تنمآتشی شعله‌ور استکه تو را تاب و تحمل کم بوداز همان روز ازل من گفتم:دل تو دریایی، دل من صحرایی ست!</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:49:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرسپید آرزوبیرانوند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-rdk3mfxnieto</link>
                <description>چشم پرستهر دم به غمی تشنه ی دیدار تو هستم   /   از باده ی شیرین لبت خورده و مستم   /   تو صدر نشین دل و دیوانه ی عشقی    /   من در نظر و دیده ی تو کوچک و پستم   /   در خاطر خود عالمی از عشق تو دارم   /    امید که شاید برسد سوی تو دستم   /    چشمان سیاه و نگهت برده دلم را   /   اینک تو بدان بعد خدا چشم پرستم ...                       حصار زندگی- به فراسوی زمان   /   به بلندای افق   /  به همان روح بزرگ که در ان ابی ها   /   محو افکار قشنگ میکشد سویم پر   /   قسمت خواهم داد ...   /   در میان همه ی ساعاتت   /    فکر من را ببر از یاد خودت   /   که دگر در همه ی زندگی ات جایم نیست   /   توی این راه طویل   /   در میان خس و خاشاک امید   /   زخمی از خنجر تو    /   راه می پیمایم   /  مانده ام گوشه ی راه   /    نای در پایم نیست ...   /  خالی از رنگ و ... سیاه   /   خسته از زندگی ام   /   سنگ یک صحرایم   /   خوب میدانم من    /   اخرش ... در میان خاکم    /   هیچ نوری پشت فردایم نیست   /   من به جز عشق بدان   /   هیچ در سر دارم   /   هوس گزیه و غم   /   نیک در بر دارم   /   سخت هم نیست جدایی زیرا   /   تو جدایم کردی   /   ز خودت   /   پس من نیز میتوانم اما ...   /   فقط ان روزی که   /   خون رگهایم نیست   /   برو راحت !   /   به سلامت !   /   دگر اما در تو من ندیدم هرگز   /  مهر ان روزی که   /   دیده بودی من را   /خنده کردی من را ...   /   تکیه دادی به دلم   /     سر تو پایین بود   /   چشم من دنبالت   /   و چنان پر کردی   /  قلب من را از عشق   /   که خودت میدیدم   /   و خودم شاید نه   /   و در اما هیچ   /   کاش من میمردم   /   لحظه ای را که ندایی امد   /   از سرای قلبت   /   که نمی خواهی من   /   که نمی دانی تو   /   چه میاید در پیش   /   و تو رفتی و منم در راهم   /   میروم سوی خودم   /   تا بدانم ایا ؟؟؟   /   در میان سر ها  /   سر من زیر غمت میماند   /   یا که شخصی از دور دست من میگیرد   /   و به جای اسمت   /   روح را می یابد   /   تو برو ......   /   اما من   /   چشم در راه نگاهه گرمت   /   می سپارم جانم   /   تا سپیدار بلند   /   تا حصاری  محدود ..... &quot; – عهد بستممن گذشتم از خودم، از عاشقیاز تمام آنچه در لبخند و آغوش تو بودتا تو بیدار شوی از خواب خوشتا تو یک بار دگر با مهربانی‌های خوددختری را دلربای خود کنیمن گذشتم از همه دار و ندارم از گلمتا تو با آغوش گرمت پر کنیدنیای یک شخص دگر از زندگیمن گذشتم از خودماز تو گذشتمدر ازای این گذشتنعاشقی رگ‌های در خواب تو را بیدار کردعهد من با آن خدای مهربان اینگونه بودبگذرم از عاشقی، از تو که در من آتشی از عشق را پرورده‌ایتاجان بگیریچشم‌های مهربانت را بدوزی بر زمین و آسمانتا بخندم در نبودتزندگی کن مهربانمفکر من دیگر سراغ مهربانی‌های تو از باد گیردآری ای عاشق‌ترینم، ای غزل‌زاده عشقعهد بستم تو که برگردی از این عالم خوابمن بخوابم تا ابد در عالم دوری عزیز…به سراغ من اگر می‌آییدبا صدا، با فریاد، با شعف، با شادیبا همه عشق بیایید!که دگر می‌خواهمبشکند شیشه تنهایی دلبشکند بغض غریبانه و فریاد زنم:من هستمتب شبگردی و انگار پریشان‌حالیبرود، کوچ کندنشوم شیدایی که ز تنهایی خودپی افسون رخ یار نخفتد هر شبلحظه‌ها، ثانیه‌هامن و تکرار و جنونبرده طاقت ز کفم تنهاییتو بیا با من شوبشکن این فاصله رالحظه‌ای چند همیبا صدا، با فریاد، با شعف، با شادیبه سراغم تو بیا…!دکلمه ۱۱ – و تو همراه منیو تو همراه منیهر لحظهبه همه ساعاتم تو کنارم هستیدل من شادتر از دل یک پروانه استدر کنارت اماشوق پرواز و پریدن زیباستخاطرم می‌خواهد تا ابدمحو خیالت باشدتو پر از احساسیو تماشای رخ زیبایتمی‌کشد آتشی از عشق به سربه کنارم باشیهوس غم دگر از چشمه دل می‌ریزدغصه از کوچه دل بار سفر می‌بنددتو بخندیدگر از اشک سراغی هم نیستچه رسد باریدن!به کنارم تو بمانکه وجودت دل من گرم کند…سکوتی سنگین به خیالم سر زدکه در آن تاریکیلرزه بر دامن گلدار بلندم افتادپنجره باز شدو دست وحشت‌زده باد خشنپرده ساکت چسبیده به دیوار اتاقم رابه کناری زد و آمد به درونمانده بودم چه کنم که نترسد خرس‌امایستادم به کناری و زدم دست به فانوس دلمنور امید به قلبم تابید!و شدم همسفر باد خشنو وزیدم به نگاه مهتابکه شده خیره به فردای خدادگر اما خرس‌ام ترس را خواهد کشتمن در آن تاریکی دیدمآن صبح امیدی که به فردای دلم می‌تابیدتو بمانبا همه آن‌هایی که فقط نمره‌ای از بیست برایت دارندچه تقلب، چه ریا، چه به نیرنگ و فریب…همدمی ممتازندو بدانقلب فرو ریخته‌امبا همه بی‌تابی، با همه مردودیدارد آن مهر خدایی محبوبکه به قلب همه گان جا داردتو بمان با همه ممتازانو گریزی به دلم باز نزنکه ز گرمای تنمآتشی شعله‌ور استکه تو را تاب و تحمل کم بوداز همان روز ازل من گفتم:دل تو دریایی، دل من صحرایی ست! روز من شام شودروز من شام شودشام من روز شودهمه لحظات من اما بی تو آه جان‌سوز شوددیده‌ام تار شودچه دل‌آزار شودنفسم در بر آهنگ لبتاز تو سرشار شوددل من کوه شودچهره‌ام روح شودکوله‌بار سفرمپر از اندوه شودهستی‌ام نیست شودطرح این چیست؟ شوددر کلاس رنداننمره‌ام بیست شودسخنم آه شودراه بی‌راه شودیوسف گمشده‌امراهی چاه شودغم ز دل سیر شودعاشقی پیر شودتا نمرده است این دلتو بیا دیر شود!دکلمه ۱۴ – دلم امشب چو فانوسی پریشان استدلم امشب چو فانوسی پریشان است، برگرد!ستاره در شبم نالان و گریان است، برگرد!ببین این ساحل دریای آرام وجودمز بعد رفتنت در حال طغیان است، برگرد!نگین قرمز یادت چو خورشیدی فروزانمیان قلب تاریکم درخشان است، برگرد!دکلمه ۱۵ – خیلی وقته دیگه هیچ کس روی قلبم پا نزاشتهخیلی وقته دیگه هیچ کس روی قلبم پا نزاشتهرفته همدرده درونم حتی اشکی جا نزاشتهآنکه برده دلو با خود تا فراسوی سیاهیحتی یک فانوس مرده توی کوره راه نزاشتهمرده خورشید وجودم، غم نشست رو تار و پودمتوی آسمون تردید چند نفس هوا نزاشتهچه جوری دووم بیارم میون سکوت سردیکه برای زنده موندن یه غزل صدا نزاشتهمی‌میرم بدون چشمی که چراغ قفسم بوداما اون برای دردم جرعه‌ای دوا نزاشتهرفت و من تنها نشستم کنار سایه مردیکه تو قاب دل تنگم عکسی از وفا نزاشته!دکلمه ۱۶ – نگو رسم زمونه این چنینهنگو رسم زمونه این چنینهبری تنهام بزاری با سیاهینگو دیگه میون دشت سینهنمونده جز غمو اشک و تباهینگو قسمت نبوده با تو باشمبگیرم دستت و با دست سردمنگو باید برم تا مبتلا شمهمینجوری پر از اندوه و دردمنگو بد کرده‌ام با قلب خستهاخه جرم دلم عاشق‌کشی نیستنگو شاید به زندانی بیافتمکه سقفش جز تب دلواپسی نیستنگو با گفتنت دیوونه می‌شماسیر رنگ چشماتم هنوزمنگو باید که با این درد کهنهبسازم، من بسازم تا بسوزمنگو عشقم، نگو شاید که روزیتو هم مثل دل من مبتلا شیبه چشم عشق خود شاید زمانیرفیقی بی‌محبت، بی‌وفا شی!دکلمه ۱۷ – و چنین شدو چنین شد…نتیجه تقلب نکردنصداقت داشتندروغ ننوشتنمردودی ست!پیش تونمره‌ام صفر شدهمن دگر اخراجممیروم شبگردیسوی آن خاطره‌ها!تو بمانبا همه آن‌هایی که فقط نمره‌ای از بیست برایت دارندچه تقلب، چه ریا، چه به نیرنگ و فریب…همدمی ممتازندو بدانقلب فرو ریخته‌امبا همه بی‌تابی، با همه مردودیدارد آن مهر خدایی محبوبکه به قلب همه گان جا داردتو بمان با همه ممتازانو گریزی به دلم باز نزنکه ز گرمای تنمآتشی شعله‌ور استکه تو را تاب و تحمل کم بوداز همان روز ازل من گفتم:دل تو دریایی، دل من صحرایی ست!           +</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت آرزوبیرانوند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-ichf3jgddvlr</link>
                <description>عاشق بی دست و پاحسابش را ز کار من جدا کردمرا با درد بی دردی رها کرددلم را این دل بی مذهبم رابه درد عشق خود او مبتلا کردمیان  مجمع  شیدا  پرستانمرا یک عاشق بی دست و پا کردنمی پرسم  نمی خواهم  بدانمچرا این کار را با قلب ما کرد؟کوچه گرد غصه هادیرسالیست که باn یاد تو در رویایمهمدم قلب صبور و پر غم و شیدایمبا وجود سایه ی مهراب تو در خاطرممیتوانم حس کنم که همچنان تنهایمیاد چشمان تو و اشک غزل کرده مراکوچه گرد غصه ها و همدم غمهایماز پس ابر سیاه سرنوشت شوم خوداین تویی که با حضورت میکنی پیدایمدر کنارم مانده ای  اما  نمیدانم  چرا؟گم شده در باورم رنگ خوش فردایمتو همان مجنون عاشق پیشه رویا و منهمچنان در باور  اینم که خود  لیلایملیلای غممیزنم در چشم تو هر دم قدم  من تا ابدمیکنم عشق تو را محو دلم   من تا ابدنامه های ابیه  نیلوفران  شهر  عشقچون مخاطبها تویی میشمارم محترم من تا ابدجاریه  احساس    ای  روح  بلند   ارزودر هوایت   اسمانت  میپرم  من تا ابدکاشکی در وادی رویای من گم میشدیتا کنم پیدا دل گمگشته ام  من تا ابدمبدا مهر تو را  پیدا کنم  روزی   ولیتا  به ان روز شوم لیلای غم  من تا ابداخر حکایتمیخوام برات قصه بگم هزارویک شب سیاهقصه هایی که جای عشق روی لبات بشینه اهمیخوام برات حرف بزنم ازین دل تنگ بگماز بغضی که به این دلم هی میزنه چنگ بگممیخوام برات از عشق بگم از لحظه ای که ابیهوقتی نگاهش میکنی یه جام می که خالیهمیخوام برات از تو بگم که بی وفا شدی یه روزرفتی وگفتی با خودت میخوای بسوز میخوای نسوزمیخوام برات از دل بگم هنوز تورو دوست دارهمیدونه  بعد  رفتنت   خنده  اونو  جا  میزارهمثل  تموم   قصه ها  حکایتم  به  سر  رسیدعشق و وفا هم عاقبت  به  مقصد  دل  نرسید دلش شور میزند ...تابستان که میرود دل ابر شور میزنددوباره شور میزند.پاییز که میرسد دل ابرغصه دار میشود.با رسیدنش ابر سیاه میشوداسیر باد میشوددوباره شور میزند.سالها میبیندبی دلی دل دلداده ای میشکنددرون سینه اش غمی بزرگ موج میزند.در هجوم باد  زمزمه میکند :مگر چه کرده ام که شاهد جدایی ام؟چرا سیاه میشوم؟چرا شریک میشوم؟شریک جرم بی دلی که میرود!!!به خود نهیب میزند دگر نبار!خوب میدانداغاز گریه اشاغاز گریه هاست.سیاه تر میشوددوباره شور میزند.پاییزاغاز نامه ی جدایی استبه نام عشقکسی فریب میدهددلی اسیر میشود.در فصل سرخ :میان گریه ی ابر از امید میگویند:قطره های اشک ابر شاهد پیوند هاست.می ایند.میروند.دوباره شور میزند.ابر ازین همه دروغ در تعجب است!!!عاقبت کوله بار غصه اش را به زمین میپاشد.میباردانچنان که داغدار است.در میان گریه اش زجه ای میشنوداز سرایی تاریک :&quot; پاییز از راه رسیدباز هم نیامدی.بارانهمچنان شاهد احساس من استتا ابد منتظرم.گرچهدلم شور میزند &quot;</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:46:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد آرزوبیرانوند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-wdbz45y3xy5d</link>
                <description>تولده  تولده  دست نزنیداینهمه غم رو از دلم پس نزنید....................................نخندید ... نگید با عرض تبریکدلم صحرای درده سردو تاریک.....................................واسه شبگرد تنها هدیه دیرهجای شادی دعا کن که بمیره......................................اخه تو زندگی جز غصه و غمفقط سهمش شده دریای ماتم.......................................دیگه واسه گلایه وقت تنگهبدون قلب زمونه سخت سنگه.......................................اگه روزی چشامو وا نکردمبدون عکس سیام و قاب کردمیک سال هم گذشتیک سال بی ثمریک سال بی امیدیک سال بی اثراین عاشقی دگرسهم دلم شدهروز قشنگ منرنگ شبم شدهشبگرد خسته شدازبس که غصه دیداز باغ زندگیجز اه و غم نچیدچنگی به دل زدمنالیدو باز گفت :ای کاش تا ابدمیشد برید و خفتباید که کوچ کردتا مرز اسمانهمراه باد رفتبی سقف و سایبانازادی از فقساز حبعاشق بی دست و پاحسابش را ز کار من جدا کردمرا با درد بی دردی رها کرددلم را این دل بی مذهبم رابه درد عشق خود او مبتلا کردمیان  مجمع  شیدا  پرستانمرا یک عاشق بی دست و پا کردنمی پرسم  نمی خواهم  بدانمچرا این کار را با قلب ما کرد؟کوچه گرد غصه هادیرسالیست که با یاد تو در رویایمهمدم قلب صبور و پر غم و شیدایمبا وجود سایه ی مهراب تو در خاطرممیتوانم حس کنم که همچنان تنهایمیاد چشمان تو و اشک غزل کرده مراکوچه گرد غصه ها و همدم غمهایماز پس ابر سیاه سرنوشت شوم خوداین تویی که با حضورت میکنی پیدایمدر کنارم مانده ای  اما  نمیدانم  چرا؟گم شده در باورم رنگ خوش فردایمتو همان مجنون عاشق پیشه رویا و منهمچنان در باور  اینم که خود  لیلایملیلای غممیزنم در چشم تو هر دم قدم  من تا ابدمیکنم عشق تو را محو دلم   من تا ابدنامه های ابیه  نیلوفران  شهر  عشقچون مخاطبها تویی میشمارم محترم من تا ابدجاریه  احساس    ای  روح  بلند   ارزودر هوایت   اسمانت  میپرم  من تا ابدکاشکی در وادی رویای من گم میشدیتا کنم پیدا دل گمگشته ام  من تا ابدمبدا مهر تو را  پیدا کنم  روزی   ولیتا  به ان روز شوم لیلای غم  من تا ابداخر حکایتمیخوام برات قصه بگم هزارویک شب سیاهقصه هایی که جای عشق روی لبات بشینه اهمیخوام برات حرف بزنم ازین دل تنگ بگماز بغضی که به این دلم هی میزنه چنگ بگممیخوام برات از عشق بگم از لحظه ای که ابیهوقتی نگاهش میکنی یه جام می که خالیهمیخوام برات از تو بگم که بی وفا شدی یه روزرفتی وگفتی با خودت میخوای بسوز میخوای نسوزمیخوام برات از دل بگم هنوز تورو دوست دارهمیدونه  بعد  رفتنت   خنده  اونو  جا  میزارهمثل  تموم   قصه ها  حکایتم  به  سر  رسیدعشق و وفا هم عاقبت  به  مقصد  دل  نرسید دلش شور میزند ...تابستان که میرود دل ابر شور میزنددوباره شور میزند.پاییز که میرسد دل ابرغصه دار میشود.با رسیدنش ابر سیاه میشوداسیر باد میشوددوباره شور میزند.سالها میبیندبی دلی دل دلداده ای میشکنددرون سینه اش غمی بزرگ موج میزند.در هجوم باد  زمزمه میکند :مگر چه کرده ام که شاهد جدایی ام؟چرا سیاه میشوم؟چرا شریک میشوم؟شریک جرم بی دلی که میرود!!!به خود نهیب میزند دگر نبار!خوب میدانداغاز گریه اشاغاز گریه هاست.سیاه تر میشوددوباره شور میزند.پاییزاغاز نامه ی جدایی استبه نام عشقکسی فریب میدهددلی اسیر میشود.در فصل سرخ :میان گریه ی ابر از امید میگویند:قطره های اشک ابر شاهد پیوند هاست.می ایند.میروند.دوباره شور میزند.ابر ازین همه دروغ در تعجب است!!!عاقبت کوله بار غصه اش را به زمین میپاشد.میباردانچنان که داغدار است.در میان گریه اش زجه ای میشنوداز سرایی تاریک :&quot; پاییز از راه رسیدباز هم نیامدی.بارانهمچنان شاهد احساس من استتا ابد منتظرم.گرچهدلم شور میزند &quot;س و بندگیجان مرا بگیرخسته ام ز زندگی....</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر آرزوبیرانوند بدشگون</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%B4%DA%AF%D9%88%D9%86-uikaus9c9hdb</link>
                <description>کلاغ بد شگونتو مثل یک مترسکی بی حس و بی نام و نشونخالی ز هر عشق و وفا من هم کلاغ بد شگوندور سرت می چرخم و با گریه خواهش میکنمشاید که   حرف  دلتو  با من  بزاری   در میوونعاشق تراز رنگین کمان مانند دریا در خروشپر میشوی در خاطرم  در وادی عشق و جنونمن هم مثال کفش تو پر وصله و ویران شدمزخمی شدم از عشق تو اخر شدم من سرنگونتیر  نگاه   غمزه ات  بر   پیکرم  اتش   زدهپایین پایت مانده ام در بستری از جوی خون</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:43:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشناسی مرا شاعر ارزوبیرانوند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-zjmqwaqxvrzj</link>
                <description>می شناسی من را ...؟ /من همان شبگردم /که در اندیشه مهتاب شناور هستم /من همان سایه ماهم به زمین /که به دریای خیال دل تو میتابم /می شناسی من را ... /من همان نبض فرو ریخته از یاد تو ام /چشمکم را به نوازشکده چشم سیاهت بستم /تو نگاهم نکنی میمیرم /می شناسی من را ... /من همان مرغک عاشق که ز تنهایی خود /رو به سوی دل دریایی تو می ایم /گر مرا دریابی / عالمی پروازم /اری ای محبوبم /من همان ماهیه مرداب غمم /که در امواج خوش عشق رهایش کردی /می شناسی من را / می شناسی من را ...!دریای چشمانتبه دریا میزنم یک روز /به دریای نگاه تو /مرا در گرمیه چشمان پر مهرت شناور کن /که میخواهم بمیرم /بین طوفانی /که از ان مستی و بیتابی چشمت /به دیوار ترک دار دل رنجور و غمگینم /هوسبازانه می کوبد /مرا یکدم به دریا بر /که شاید در میان موجهای ابیه عشقت /بیابم گوهر دردانه ی رنگین احساست /کنم انرا نگین تاج این دیوانه ی سرمست /که شاید یک کمی ارام گیرد دل /و بنشیند به ساحل چشم دوزد /تا ابد بر مهربانی های تو ای زاده رویا /مرا در گرمیه چشمان پر مهرت شناور کن ....ناجی تنهاییتو خود معنی عشق /تو شمیم خوش رویای منی /تو پر از واژه مهر /تو همان ناجیه شبهای منی /و من ان شبگردم /که ز افسون خوش عشق تو ای محبوبم /پی دستان پر از خواهش تو /همچنان در تپش نبض زمین میگردم !!!!تو به من برگشتی ...غصه از قلب من اینگونه برفت /چشم تو باز شد و عالم من روشن شد /دست تو قلب ترک خورده بیتاب مرا بند زد و/به جهان دل من بوی خوش عشق وزید/تو غزل زاده عشق / در همان خواب بلند/ به صدای غم من گوش سپردی اینک /من به خود برگشتم /و در اندیشه محراب دلت غرق شدم/ اری ای بند دلم در ضربان نفست /غصه از قلب من اینگونه برفت /که ز دستان پر از مهر خدا/نور امید به قلبت تابید /و به من برگشتی- و تو همراه منی  /هر لحظه  /به همه ساعاتم تو کنارم هستی  /دل من شادتر از دل یک پروانه است  /در کنارت اما  /شوق پرواز و پریدن زیباست  /خاطرم میخواهد  /  تا ابد  /محو خیالت باشد  /تو پر از احساسی  /وتماشای رخ زیبایت  /میکشد اتشی از عشق به سر  /به کنارم باشیهوس غم دگر از چشمه دل میریزد /غصه از کوچه دل بار سفر می بندد  /تو بخندی دگر از اشک سراغی هم نیست  /چه رسد باریدن ! /  به کنارم تو بمان  /که وجودت دل من گرم کند.می شناسی من را ... ؟&quot;</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای زخمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-u5x1ycupiz2r</link>
                <description>شاعر سیده محبوبه بصریاین شعر ایشون زیبا بود گفتم با شما به اشتراک بگذارمیک مرد ، یک رویای زخمی ، بیل در دستشیک زن ، زبانِ بسته و زنبیل در دستشیک زن که زخم تازه را با درد میبنددیک زن دخیلش را به یک نامرد میبنددیک زن که از دامن به اَبرو برده چینش راانداخت روی شانه هایش سرزمینش رایک زن ، زبانِ بسته و زنبیل در دستشیک مرد آمد ، دست عزرائیل در دستش!یک رویداد سرخِ بی انگیزه در حجلهزن بودن اجباریِ دوشیزه در حجلهزن میرود! تن ، روح را بر تخت میبندداین شهر دارد از دهاتش رخت میبنددسگهای دِه با گوسفندان توله میسازندیک شهر را بر روی یک بیغوله میسازند...یک شهر با زنهای بی زنبیل و بی نالهبا دختران گل فروش سیزده ساله ...مخفی شدن های کذایی پشت سانسورهابوسیدن هر لاابالی در آسانسورهادر کادرهای بسته با تصویر یک لبخندناخن جویدن های مخفی زیر یک لبخندلبهای بسته غصه ها را قاب میگیرندپس مانده را از کیسه ی ارباب میگیرنداصلا خدایی نیست! میگویند او رفتهیک شهر در تابوت تاریکش فرو رفتهرقاصه ها خلخال را از پا در آوردندرفتند بالا ، یک خدای دیگر آوردندتا باز بنویسد میان دورهای دیریک سورئال تازه را در دفتر تقدیررویای زن ، یک مرد با اسب سفیدش بودآن مرد در آغوش معشوق جدیدش بودرقاصه ها زنبیل را از سیب پُر کردندشب با سلاح گرم ، دنیا را ترور کردند...یک زن که از دامن به اَبرو برده چینش راخواباند با لالایی آخر ، جنینش رایک مرد رفته ، بیل را هم با خودش بردهزن رفته و زنبیل را هم با خودش برده</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعدام</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-iwmsimv5u6rv</link>
                <description>شاعر آرزوبیرانونداین روزها از فکرِ یک اعدامی ِ دیگردر من تمام مردگان تا صبح بیدارندهرچه لحافم را به دور خویش می پیچمدست از سرِ من لحظه ای هم بر نمی دارندانگار دارم در ورودی های یک زندانمی گردم و چشمی مرا زیر نظر دارداز دور می بینم ولی فریاد نَت°وانمنزدیک تر گشتن ، به این مردان خطر داردجمعی به پایِ لنگ برپایندو جمعی نیزبا گامهایِ اُستوارِ خویش می لنگندجمعی تَهِ سلولهایِ سردِ تنهاییدارند با تقدیرِ تلخِ خویش می جنگندشرمنده ام شرمنده یِ مهر سکوتی کههمچون الاغی سالها بَر پوزِه ام ماندهنه زوزه ای نه شِیهِه ای نه عَرعَری حتیتا بشنوند از من سخن، مردان فرماندهدیدیم هر چیزی ولی دم برنیاوردیمساکت شدیم از ترسِ برچسپ فروپاشی...موشیم و لای جرزها از ترس می  شاشیماز اضطرابِ مرگ موش و بیم سمپاشیافسوس اما هرگز از ما اعتراضی نیستچون مرده ای در انزوایِ ساکت گوریمما سالیانِ سال در پستویِ این خانهاز بحثِ پیرامونِ حقِ خویش معذوریمدر انتهایِ قصه یِ این شعر هم شایدمن متهم باشم به اقدامِ براندازیمثل چریکی خسته ام پشت دری بستهکه یک تپانچه با گلویش می کند بازیآه ای جماعت در سرم هذيان پیچانی ستمن از نفیر سردِ این اوهام می ترسمترسم نه از زندان، نه اعدام است ای مردممن از خدایِ ناظرِ اعدام می ترسم</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:16:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسم زمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-hqg9dlvbjsgr</link>
                <description>نگو رسم زمونه این چنینهبری تنهام بزاری با سیاهینگو دیگه میون دشت سینهنمونده جز غمو اشک و تباهینگو قسمت نبوده با تو باشمبگیرم دستت و با دست سردمنگو باید برم تا مبتلا شمهمینجوری پر از اندوه و دردمنگو بد کرده‌ام با قلب خستهاخه جرم دلم عاشق‌کشی نیستنگو شاید به زندانی بیافتمکه سقفش جز تب دلواپسی نیستنگو با گفتنت دیوونه می‌شماسیر رنگ چشماتم هنوزمنگو باید که با این درد کهنهبسازم، من بسازم تا بسوزمنگو عشقم، نگو شاید که روزیتو هم مثل دل من مبتلا شیبه چشم عشق خود شاید زمانیرفیقی بی‌محبت، بی‌وفا شی!</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه اشعار چمر۳</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%85%D8%B1%DB%B3-jgfve6eeibjs</link>
                <description>&quot;کاشکی میشد قصه ی عشق همدم غصه ها نبودآخر عشق هیچ کسی  مثل تو قصه ها نبودشیرین و فرهادی نبود  لیلی و مجنونی نبودترسی نداشتیم از کسی  عاشقی پنهونی نبودنه حرفی از گلایه بود  نه حتی فرصت واسه قهرنه من گدا بودم و نه   تو دختر حاکم شهرکاشکی فقط قصه نبود  دیدن اون اسب سپیدکاشکی شبیه آرزوم  نمی شدی تو نا پدیداما حالا از آرزوم  مونده فقط سوز یه داغتو نیستی و از عشقمون  مونده فقط غم فراقچیزی نمونده واسه من  جز غم خاطراتمونته مونده های عشق تو  یه نامه و سه قطره خون&quot; ....تاکی تورا و وسوسه ها را اسیر تر؟یعنی از اینکه هست... دلم نا گزیر تر؟!ترجیح میدهم که خودم باشم و خودمحتی از انزوای خودم گوشه گیر ترترجیح میدهم که بمیرم کنار خوداز مرده ی کنار خیابان فقیر تر !در خود به خواب با تو نبودن فرو روم...در سرد خانه های شبی سرد و دیر تربر سنگ سنگ خاطره هایت لگد...شومدر خلوت پیاده رویی سر به زیر تردر خلوتی که میرود و دور میشود ـاز (تو)...منی که از همه (من) ها  ضمیر تر ـترجیح میدهد که خودش باشد و خودشتنها تر و         غریبه تر و                    گوشه گیر تر.برداشت چفیه را و به آرامی، در ازدحام خاطره‌ها گم شدتصویر محو کودکی‌اش کم‌کم،در پشت خاکریز تجسم شدمابین آسمان و زمین آتش،باران گرفته بود در آن برزخموج ستاره بود که می‌بارید،دریای خاک غرق تلاطم شددرگیر و دار همهمه‌ی رگبار،دنبال آشنای غریبی بودتا اتفاق سبز دلش را دید،لبریز حس شور و ترنم شداو را نگاه کرد به او خندید،یک لحظه در غبار نگاهش رفتفریاد در گلوی زمان پیچید،ذهن زمین دچار توهم شدآهسته چند دفعه صدایش کرد،تنها سکوت بود، سکوتی تلخامکان نداشت باز صدایش کرد،ترسیده بود، دست دلش گم شددر بهت خاک خیره به دنبالش،در حال سجده دید عزیزش راناباورانه هر قدمی برداشت،انبوه درد رو به تراکم شددر خون طپیده پیکر مجروحش،بر دست‌های خسته او جان داددر آخرین ستاره که را می‌دید؟در طرح چهره نقش تبسم شد!یک شب گذشت تا به خودش آمد،خود را دوباره کنج قفس می‌دیداو از عقاب‌های مهاجر بود،نسلی که ماند و حسرت مردم شدمتروکهتنهایی‌ام شبیه پلی متروک افتاده روی دره خشکیدهبا هر نفس‌ نفس زدنش زخمی بر قامت شکسته خود دیدهدر التهاب نرم تکان خوردن هر لحظه یک قدم به فراموشیچیزی نمانده تا که فرو پاشد این قطعه‌قطعه پیکر پوسیدهاینک تو در برابر من هستی با چشم‌های خیره و مه‌آلوددر بادهای از نفس‌افتاده افسانه‌ای است دامن رقصیدهراهی برای رد شدن از من نیست قلبم پر از خطوط جدایی‌هاستفالم ببین به هر ترک دستم کابوس تلخ مرگ تو خوابیدهنه... تو قدم گذاشته‌ای بر من، آب از سرم گذشته به آرامیاین دره عمیق چه خواهد کرد با این دلی که پای تو بوسیدهاز سرنوشتِ شوم رهایی نیست این پل همیشه در نرسیدن بودتو مقصد نهایی من بودی چشمی که راز مرگ مرا دیدهجزیرهآخرین مرغ مهاجر پر کشیده از جزیرهاین جزیره آروم آروم داره توی دریا میرهفردا دریا گور اونه هیچی از اون نمی مونهنفس های آ خرینه جزیره فردا می میرهاما نه... هنوز یه جوجه روی ساحل جزیره استبال و پر می زنه اما نمی تونه پر بگیرهاگه امروز بره رفته اگرم بمونه موندهامروز آخرین امیده یعنی فردا خیلی دیرهیعنی اینجا موندگاره اگه فردا بد بیارهیعنی تو اوج رهایی بدون قفس اسیرهمن اسیره این جزیرم فردا از اینجا نمیرممی دونم که سرنوشته یکی ام جوون بمیرهرفیقام که پر کشیدن منو این گوشه ندیدنبیچاره اس پرنده ای که دل کوچیکش بگیرهمن و این جزیره با هم دل به دست دریا می دیمکفن جزیره دریا تابوت منم جزیرهمن و این جزیره با هم قلبمون خونۀ عشقهبرای یه قلب عاشق حتی دریا هم حقیرهیک برگ در هوای نفس‌های آخر استگهواره‌ام شکسته، تکان‌های آخر استاین طفل غرق لذت رؤیای آخر استتابوت واژه‌های غزل در عزای ابربرشانه‌های زخمی تنهای آخر استپایان هر جواب من آغاز پرسشی استپس مرگ من جواب معمای آخر استاز راه‌های رفته به اول رسیده‌ایمدیروز رفته فرصت فردای آخر استبر قایقی شکسته در امواج سهمگینراه نجات نیست، تقلای آخر استآهسته‌تر از این بِنواز ای نسیم صبحیک برگ در هوای نفس‌های آخر استدر خواب مرگ می‌بردَم لای‌لای رنجگهواره‌ام بخواب تکان‌های آخر استستارهچشمش که می وزید پر از آه سرد بودغم با تمام خنده‌ی او در نبرد بودآقا: ستاره های درخشان نمی خریددر بهت دست کوچک او طرح درد بودکودک تمام هستی خود را حراج کردصد ها ستاره در سبد دوره گرد بودکم کم نفس نفس نفسش تکه تکه شددستان کودکانۀ او سرد سرد بودخانم: ستاره های درخت کریسمسدر لحن چشم خسته اش اندوه مرد بودآتش به بخت کاغذی خود کشید و بعدخیره به شعله شعلۀ کاری که کرد بوددر انتظار هدیۀ بابا نوِِئل به خوابرفت و شب سیاه دگر لاجورد بودبا هر ستاره پر زد و در اوج آسمانصدها ستاره دور سرش سرخ و زرد بودفردا سحر جنازۀ او در پیاده رو...او در تمام عمر کمش کوچه گرد بوددر آغوشت کشیدم مثل خاک مرده باران راتحمل کن کمی، اندوه آغوش بیابان راسرناسازگاری دارم اما پافشاری کنبیابان سخت عادت می‌کند آداب مهمان راچه تقديري كه پایان بیابان ها بیابان هاستدر آغوشم بخوان این بیت‌های رو به پایان راسکوت ابرها را گرگ باران دیده می‌فهمدتو نم‌نم ناامیدی مستی دریای بی‌جان راوفردا در کنار راز‌هایم خاک خواهی شدبیابان‌ها              بیابان‌ها                        نمی‌فهمند باران رادرخترو تنم یه روز نوشتی سرنوشتو کی می‌دونهیکی از برگامو کندی بعدشم رفتی تو خونهاز همون شبی که رفتی شاخه‌هام پوسیده‌تر شدشاخه‌های خشک و پیرم نزدن دیگه جوونهپیش چشمام، روی دستام، همه برگای سبزمکم‌کم از حال که می‌رفتن می‌بریدن دونه‌دونهدیگه هر نسیمی اون شب کافی بود برای برگاواسه دل کندن از من بده دستشون بهونهمی‌دیدم جنازه‌هاشون که پیش پاهام می‌افتنمی‌دونستم تن خشکم دیگه زنده نمی‌مونهتک به تک به روی نعش هر کدوم گریه می‌کردمقبل از اونیکه زمستون کفناشو بپوشونهالهی که هیچ درختی داغ برگاشو نبینهسخت­ترین لحظه دنیا دیدن مرگ جوونهمونده بود از همه هستی­م شاخه‌های خشک و تردیکه روشون کلاغای پیر ساخته بودن آشیونهفهمیدم که رفتنی­َم دیگه جنگل جای من نیستنوبت درخت پیره چه بدِ رسمه زمونهحرمت منو شکستن تنموُ رو گاری بستنبردنم به جای دوری پرت و بی‌نام و نشونهخیلی هفته‌ها گذشتن گوشه‌ای زندونی موندمدردی رو که من کشیدم هیچ درختی نمی‌دونهحالا روزگار گذشته، دست دور این زمونهمنو پیش روت گذاشته یعنی سرنوشتمونه؟من همین تخته سیاهم رو تنم برگو کشیدیپس دادی امانتم رو ولی سهم من خزونهاز همون روزی که کندی برگی از گوشه قلبماین تن شکسته من تکه چوبی نیمه جونهپاک بکن از رو تن من عکس این پرنده‌ها رودیگه فرقی هم نداره سرنوشتو کی می‌دونهشایدم یه روز دوباره برسه همو ببینیمروزی که دستای سردت زندگیمو می‌سوزونه&quot;  .....ارزوبیرانوندراه بن بستِ مرا  بـاز کنید ،  آشـوبمچون اسیری سر خود را همه جا میکوبمچیزی از عمرِ بجا مانده  ، نمانده باقیمن شدم بادهِ درد و زندگی شد ساقی آنقدر ریخت به حلقوم من این دردش راآنقدر داد به چهره ، هاله ی زردش را ؛در قمـارش منِ بازنده ،  شدم بـازیچهخوانده بود دست منِ سادهِ نادان بچهساده از روی دلم رد شده خود را کشتمجــای گل ، پـوچ بیفتاد میـانِ مشتمتا شدم کمتر از این بودن و دل شد مسکینمـاندم از قـافله ی عمر ، جـدا ، بی تسکینبس که آزرده شدم  از همـه ی آدم هاحال ، این حالِ من است و اثرِ کژدم هادل نبود این که برایم همه اش سرکوبیدشمن جـان من و باعث این مغلوبـی هر که را دید برایش سر صحبت وا کردبقچه ی همسفریِ  خـود و او را تا کردراه و بیــراهه زد و فـاصله ها را کـم کردهر شب اندوه به جان ریخته چشمم نم کردمثل شمعی وسط این همه تاریکی ماندآب شد جسم من  از آن نخِ باریکی ماندباد و طوفان همه ام را به جهانم پیچیدهیچکس  ، حال من غمزده آیا پرسید؟با من از ماندن و  پروانه شدن حرف نزنداغم ،از این همه افسانه شدن حرف نزنصحبتی نیست میانِ من و این ناشادیبایــد از  پنجــره گیـرم ، سندِ آزادیحسِ تنهایی و بی همنفسی کشت مرادر و دیـوار نشـان داد ، به انگشت مرا گاهی آرام وَ گاهی عصبی از جانمگاهی از زندگی سیرم بخدا دیوانماو که این روز به من داده کسی جز من نیستجز خطا هیچ کسی وصله ی این دامن نیستغصه ها از من بی حوصله سرریز شده استمُهرِ لبهای من این اشکِ  سرازیر شده استدر سـرم زَنجره هـای عصبی می رقصندهر کسی دور و برم هست همه میترسندسقفِ تاریک و سیاهِ دل من را بردارجـای آن روشنی و نور ، برایم  بگذاربـاید از ایـن همـه آدمِ دورو ، بگـریزمباید از جای خودم هر چه سریع برخیزمشانه دارم ولی از خویش مرا میگیرددست دارم  ، نشد آغوشِِ  مرا برگیرددیگر از دست تمنای خودم هم دورمباید از پوستِ تن ، رد بشوم مجبورمیک نفر نیست که  این فاصله را برداردروی این جسمِ تب آلوده ،نفس بگذارد&quot;یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد&quot;&quot;بلکه ، دست از سـر آزردن ما بـردارد</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 23:03:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشوب</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-ii31n3f5nvgu</link>
                <description>راه بن بستِ مرا  بـاز کنید ،  آشـوبمچون اسیری سر خود را همه جا میکوبمچیزی از عمرِ بجا مانده  ، نمانده باقیمن شدم بادهِ درد و زندگی شد ساقی آنقدر ریخت به حلقوم من این دردش راآنقدر داد به چهره ، هاله ی زردش را ؛در قمـارش منِ بازنده ،  شدم بـازیچهخوانده بود دست منِ سادهِ نادان بچهساده از روی دلم رد شده خود را کشتمجــای گل ، پـوچ بیفتاد میـانِ مشتمتا شدم کمتر از این بودن و دل شد مسکینمـاندم از قـافله ی عمر ، جـدا ، بی تسکینبس که آزرده شدم  از همـه ی آدم هاحال ، این حالِ من است و اثرِ کژدم هادل نبود این که برایم همه اش سرکوبیدشمن جـان من و باعث این مغلوبـی هر که را دید برایش سر صحبت وا کردبقچه ی همسفریِ  خـود و او را تا کردراه و بیــراهه زد و فـاصله ها را کـم کردهر شب اندوه به جان ریخته چشمم نم کردمثل شمعی وسط این همه تاریکی ماندآب شد جسم من  از آن نخِ باریکی ماندباد و طوفان همه ام را به جهانم پیچیدهیچکس  ، حال من غمزده آیا پرسید؟با من از ماندن و  پروانه شدن حرف نزنداغم ،از این همه افسانه شدن حرف نزنصحبتی نیست میانِ من و این ناشادیبایــد از  پنجــره گیـرم ، سندِ آزادیحسِ تنهایی و بی همنفسی کشت مرادر و دیـوار نشـان داد ، به انگشت مرا گاهی آرام وَ گاهی عصبی از جانمگاهی از زندگی سیرم بخدا دیوانماو که این روز به من داده کسی جز من نیستجز خطا هیچ کسی وصله ی این دامن نیستغصه ها از من بی حوصله سرریز شده استمُهرِ لبهای من این اشکِ  سرازیر شده استدر سـرم زَنجره هـای عصبی می رقصندهر کسی دور و برم هست همه میترسندسقفِ تاریک و سیاهِ دل من را بردارجـای آن روشنی و نور ، برایم  بگذاربـاید از ایـن همـه آدمِ دورو ، بگـریزمباید از جای خودم هر چه سریع برخیزمشانه دارم ولی از خویش مرا میگیرددست دارم  ، نشد آغوشِِ  مرا برگیرددیگر از دست تمنای خودم هم دورمباید از پوستِ تن ، رد بشوم مجبورمیک نفر نیست که  این فاصله را برداردروی این جسمِ تب آلوده ،نفس بگذارد&quot;یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد&quot;&quot;بلکه ، دست از سـر آزردن ما بـردارد</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 23:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه دوم اشعار چمر</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-chamar2-nunbulncdzua</link>
                <description>میگریزم از خودم تا سرزمین دیگریباز محکومم به مردن! در اوینِ دیگریمانکنِ بوتیکِمان را زنده زنده برده اندتا که بگذارند پشتِ ویترین دیگری!مجری برنامه امشب ژستِ غم می گیردومیزند لبخند رو به دوربین دیگریسال های مردنم را یک نفر تمدید کرددر کنار سکته های هفت سین دیگری!او که پای چوبی اش را روی مین ها جا گذاشتعشق را هم داده از کف روی مین دیگری!تو مسلمانی به عشقم آخرین مجنون! چه سود؟!مرتدی از آیه های خوبِ دین دیگریشعر من با نقطه چین ها میشود آغاز وُ بازختم خواهد شد به بغضِ نقطه چین دیگری...بیگانه یعنی من, که در شهرم غریبمتعبیر رویاهای موجودی عجیبممن توی عکسم گفته بودم: سیب! امابد آفتی انداختی در باغ سیبماین روز ها چون کوچه باغی خلوتم کهاز یک قرار عاشقانه بی نصیبمبا لمس قاب عکس تو وقتی که خالیستچشمان نابینای کی را می فریبم؟!هم بازی پس کوچه های شب کجایی؟جا مانده برق تیله هایت توی جیبم...از تعارف کردن و حق تقدم بگذریمباید امشب هر چه شد از خوان هفتم بگذریمما که رسوایی کشیدیم و زمین افتاده ایمدیگر از بحث میان سیب و گندم بگذریمتا در دروازه ها باز است و مردم خفته اندکاش آرام ازکنار حرف مردم بگذریمنه! به موسی و عصایش احتیاجی نیست,ماباید از دریاچه خشکیده قم بگذریمگاه باید بی اجازه در پناه شعله هااز تن دردآشنا و سرد هیزم بگذریم□تیر های لعنتی هرگز نمی پرسند که:&quot; میشود از قلبتان سرکار خانم بگذریم؟!&quot; لبخند بزن! چه ناگهان عکس گرفت!عکاس از آه سردمان عکس گرفتاز یک غزل پیر که دختر زاییداز تازگی زخم زبان عکس گرفتاز کوچه پاییزیمان نرم گذشتاز خش خش افکار خزان عکس گرفتاز یک ملخ سبز که در فصلی زردافتاد به چنگ باغبان!! عکس گرفتوقتی که سکوتַ شب صدا را دزدیداز چرت عمیق پاسبان عکس گرفتاز کوچه ، کبوتران ، تفنگی بادیاز صحنه جان کندشان عکس گرفت□انگار که آلبومش کسی را کم داشتبرگشت و کنار دیگران عکس گرفتباران بهار آخرین عکسش شد!یک سرفه زد و از آسمان عکس گرفتروی دیوار اتاقم سایه ات قد می کشدروی عکس کودکیمان خط ممتد می کشدتو شبیه التهاب زخم های تازه ایمن زن بیچاره ای که درد دارد می کشددود کردی لای سیگارت غزل های مراکارمان دارد به جایی که نباید می کشدمثل من که خط چشمی ساده را بد می کشمدست تو می لرزد و این عشق را بد میکشدوای از دستان نقاشی که چشمان مرامن غم انگیزتر از حادثه پاییزموقتی از تازه ترین شاخه فرومی ریزماز تکاپوی دلت دست کشیدم, حتیالکم را سر این شاخه نمی آویزمهیچ ترسی به دلت راه نده سارق عشقچون محال است از این خواب گران برخیزم!بس که ترسیده ام از تیره گی چهره توکم نمانده است که از سایه خود بگریزماستکانم که ترک خورد خودم دانستمچایی سرد تو را داغ در آن می ریزم!حق ندارم به کسی از تو شکایت بکنمداستانی که دروغ است روایت بکنمشکل بوییدن تو با دل من کاری کردکه به یک شاخه گل سرخ حسادت بکنم!سالها زنگ غزل را زدم و در رفتمتا بیایی دم در سیر نگاهت بکنمدوستت دارم و تنها شده ام مثل خودتبا کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنمگرچه بیمار منم آمده ام تا که تو رادر تن زخمی این شعر عیادت بکنمناگهان وقت غزل می شود و تنهاییتا می آیم به نفس های تو عادت بکنم! دیگر سراغ این دل تنها نیا!سخت است تنهایی ولی اینجا نیا!مجنون نبودی دستهایت رو شدهبا صورت مجنون پی لیلا نیا!یک نیمه از تنهاییم این شعرهاستتنهاییم را گوش کن اما نیا!شعرم برهنه دل به دریا می زندنا محرمی دیگر لب دریا نیا!امشب برایت خواب خوبی دیده امحرمت نگه دار و به این رویا نیا!□فرزند آدم عشق یک افسانه استبرگرد از راهت به این دنیا نیا!&quot;فال شوم&quot;این قهوه دیگر از دهان افتاده استبیچاره فالم که در آن افتاده است!این روزها از بس سکوت است و سکوتقلب صدایم از تکان افتاده استحتی گل سرخی که  معشوق من استاز چشم های باغبان افتاده استراز دل دیوانه ی من مدتی-ستچون سنگ دست کودکان افتاده استتا خواستم عاشق شوم گفتند که:دندان عقل شاعران افتاده استاز دار دنیا یک ستاره داشتمآن هم ولی از آسمان افتاده است!انگار دارد جلد بامم می شودجغدی که فالم شکل آن افتاده است&quot;خشکیدن گلدان لب دیوار قشنگ است؟!یا بر لب یک فاحشه سیگار قشنگ است؟!این دام برای چه کسی پهن شد این بار؟پرپرزدن مرغ گرفتار قشنگ است؟!تاریخ اگر خون دلی بود که خوردیماین بار هم از نو شده تکرار! قشنگ است؟!من دوست ندارم که تو را دوست بدارماقرار به عشق از سر اجبار قشنگ است؟!وقتی که حقیقت به تو چشمک زده آیادیوانه بگو! این همه انکار قشنگ است؟!آرزوبیرانوندبا این همه وقتی که دلت عاشق چیزیستدلواپسی لحظه دیدار قشنگ است!آن شاخه گلی را که شب حادثه چیدیماز دفتر این خاطره بردار! قشنگ است... سکه یک رو شادی و یک رو غم استتا نیفتد پشت و رویش مبهم استعشق شیرین است اما عشق من!میوه های تلخ و شیرین در هم استطعم خرمایی که امشب می خورمتلخی پس لرزه شهر بم است!هیچ می دانی چرا عاشق شدم؟چون دلم حس کرد یک چیزی کم استموج پشتش از غم زخمی که خودمی زند بر پیکر دریا خم استزخم های تازه گاهی وقت هاروی زخمی کهنه مثل مرهم استفکر می کردم که آدم مبتلاستعشق اما مبتلای آدم است!......&quot;لبخند&quot;مهمان نبودم عشق من لبخند کافی بودیک استکان چای بدون قند کافی بودباور کنی یا نه! فقط یک بار دیدارتتا گریه های من بیاید بند کافی بودحتی همان لبخند شیرین دم رفتنبا آنکه سیب از شاخه غم کند کافی بودرفتی قسم خوردی که با لبخند برگردیقولت بدون آیه و سوگند کافی بودمن سالها تنها تو را در خواب می دیدمشاید برای من همین پیوند کافی بود!دیرآمدی اما برای روح گندم زاررگبار های آخر اسفند کافی بودگفتی که:این لبخند ها کافیست یا قهری؟گفتم:عزیزم قهر سیری چند؟!...کافی بود &quot;نخواب! شهر خسته ام...&quot;چقدر این چراغ ها شبیه آفتاب نیست!نخواب! شهر خسته ام,هنوز وقت خواب نیستدرون کوچه های تو پرنده پر نمی زنددر انتظار چیستی؟! کسی به در نمی زندبیا به خاطر خدا به این ترانه گوش کنمن عاشقانه گفته ام تو عاقلانه گوش کندلم گواه می دهد که چشم عشق کور نیست!!دوباره فاتحه نخوان! کسی درون گور نیستبهای خون ریخته فقط طناب دار نیستهمیشه کوچ سارها نشانه ی بهار نیستدو قطره خون لخته از دلم عبور کرده استمقابلم در آینه کسی ظهور کرده استکسی که چشم های او شبیه خاطراتم استکسی که بعد ثابت جهان بی ثباتم استچقدر می شود به این نگاه مست دل نباخت؟چقدر می شود که با دروغی عاشقانه ساخت؟من از همیشه ساختن دلم به سوختن خوش استبه گوش های عاشقت غزل فروختن خوش استاگر درون کوچه ات پرنده پر نمی زند,اگر کسی به ریشه ات به جز تبر نمی زندولی من شکسته دل به پای تو نشسته امبایست روی پای من! دخیل عشق بسته امنخواب! شهر خسته ام هنوز وقت خواب نیستدعای دیگری بخوان! که عشق بی جواب نیست......غزل خوان تنها چه بی طاقتی!شبیه نفس های یک ساعتیبرای کسی نیمه گم شدهبرای من گم شده عادتیچه شد قهرمان غزل های سرخکه افتادی از پا به این راحتی؟!مگر میوه باغ من تلخ بودکه پس دادی آن را به بی حرمتی؟نگو ماهی ات اهل دریا نبود!نگو اهل مرداب و کم جراتی!هنوز از غزل های تو جاری استخروشانی رود پر قدرتیبرای کسی که تو را دوست داشتعزیزم هنوز آخرین فرصتی!......انگار زمان با دل کم طاقت من نیستحتی گذر ثانیه ای قسمت من نیستای کاش بدانی! به خدا عمر زمان هماندازه یک لحظه غم غربت من نیست*********مهمانی دل بود به صرف غم و چایییک لحظه ملاقات ویک عمر جدایی!احساس نکردی که کسی پشت سرت بود؟او سایه من بود که می گفت:کجایی؟!.....سکوت کرده ای رفیق! سکوت سهم ما نبودسکوت اگر چه حرف داشت به خوبی صدا نبوددل شکسته کسی وبال گردن تو نیستچه بی هوا دلم شکست! ولی نه بی هوا نبودکسی که شیشه دل ترانه مرا شکستصدای بی محبتش برایم آشنا نبودرفیق! زندگی همین دو روز  های و هوی نیستوگرنه عمر غاز ها به کوچ مبتلا نبودهزار بار گفته اند: &quot;چرا سکوت میکنی؟&quot;مگر همین سکوت تلخ جواب این چرا نبود؟!سکوت کرده ام رفیق! سکوت زخم کهنه ایستکبوتر صدایمان از اولش رها نبود!*************گفته بودی خانه ام را زود پیدا میکنیخسته ام از بس که تو امروز و فردا میکنییوسفت را می دراند نابرادر مثل گرگوای بر بی غیرتی! داری تماشا می کنی؟!غیرتت را چند دادی کاسب ارزان فروش-که برادر بودنت را ساده حاشا میکنی؟!تا خرت را بگذرانی با فریب از روی پلباز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!شهر در آتش بسوزد چون اتاقت سالم استشک ندارم گوشه ای شکر خدا را می کنیآه! بی دردی خودش درد است آخر نا رفیق!تو چگونه با چنین دردی مدارا می کنی؟!.....تقسیم شدم بین دو احساس عجیبیک سمت بهشت و طرفی خوردن سیبانگار زمان یک حلزون بود و مرامی برد به دالان فضاهای غریبصد بار تو را یاد خودم آوردمگفتم که: مبادا بخوری باز فریب!ابلیس! و تکرار همان بازی تلخمی زد به دلم با هوسی سرخ لهیبتکرار به آن شکل که می دانی نیستیک بار فراز است و یک بار نشیب!ای وای خدا! میوه ممنوعه منیک باور تلخ است نه شیرینی سیب!&quot;یک خاطره گم شده در طوفانمآواره تر از کولی سرگردانموقتی غزلم نغمه دلتنگی توستدف می زند احساس تو در دستانمروحم وطن حادثه های زخمیستتنها تو شدی معجزه درمانمهر بار که در صورت من می میریدور نفسم آینه می گردانمای عشق! دل تنگ مرا باور کنهر چند که لبخند زده چشمانمبگذار که مهمان تو باشم امروزاندازه این چند غزل می مانم...&quot;آرزوبیرانوندانگار در این شهر کسی شیدا نیست!مجنون نشو ای دل خبر از لیلا نیستگه گاه نسیمی به تنم می پیچدافسوس! که از ناحیه دریا نیستمی ترسم از احساس خودم بنویسمبگذار بگویند: دلش با ما نیستاز غربت من فاصله ها بی خبرندپیغامبر بی طرفی اینجا نیست؟ای عشق خودم را به تو پس خواهم دادپیداست کسی مثل خودم تنها نیستوقتی غزلی آینه گردان تو نیستبگذار بمیرم وطنم اینجا نیست!.....ما فریب کوسه ها را خورده ایمگول چشمانی نه زیبا خورده ایمبا وجود زم زمی از ادعاتشنه ایم و آب دریا خورده ایمباز هم اخبار بد داریم از عشقچشم زخم از قاصدک ها خورده ایمباز باران با غضب باریده وزیر باران سخت سرما خورده ایمروزه ای را بی اذان وقت غروب گوشه دنج مصلا خورده ایمدور ماندیم از خدا از بس که ماغصه دیروز و فردا خورده ایمجای سالم بر تن این شهر نیستزخم حتی از خودی ها خورده ایم!تا زمانی که جدا از صخره ایمتکه سنگی خرد و تیپا خورده ایمباید از خواب زمستانی پریدهر چه خوردیم از همین جا خورده ایم!.....عطر تو نفس های پر از قصه بادستپیراهن من دل به نفس های تو دادستمعشوق منی گر چه دلم عشق بلد نیستعشقت به سر هر که تو را دیده زیادستبا غربت تلخی که به ما ارث رسیدستتنها دل یک شاپرک سوخته شادستتن پوش تو عشق است و غزل دگمه ندارداین جامه کمی بر تن این شهر گشادستمن تشنه دریای تو ام  غربت آبی!آبی که طلب کرده ام این بار مرادست!.....در باغچه های نگران جای تو خالیست وقتی که نباشی نفس برگ خیالیست رفته ست زمستان و شده آب تن آدم برفیتنها اثر مانده از او چشم زغالیست با اینکه بهار آمده از نو گل باغم خبری نیست!دل خوش کنک خانه من غنچه قالیست پیغام به یارم برسانید غزل های پریشاناینجا همه چیزیش به جز دوریت عالیست گفتند: چگونه ست دلت ساخته با این همه دوری؟!من سوخته ام در تب تو این چه سوالیست ؟!ای موج غزل پوش من! ای خاطره رود! کجایی؟در خانه دریایی من جای تو خالیست ،......این شعر تقدیم میشود به شاعران بیصداآفتاب آمده اما نه برایت امروزاه چرا این همه ابریست هوایت امروز!شاعر شهر سکوت و غم تو میداندکه چرا این همه گنگ است صدایت امروزمثل حلاج تو را با غزلت دار زدندکورکورانه وبا نام خدایت امروز!خوب بهای غزلت پیر هن تنهاییستبس که ارزان شده انگار! بهایت امروزمی شوی آتشی از غیرت و می سوزد شهرآنچنان که غزلت سوخت به پایت امروززیر خاکستر این شهر نمی روید جزدشتی از لاله خون رنگ به جایت امروز...!......دلم گواهی داد که جز تو راهی نیستکه آب این دریا نصیب ماهی نیستتمام وزن عشق اگر نباشی توبدان عزیز من به قدر کاهی نیستگلی که در بهمن بروید از خاکشنصیب عمر او به جز تباهی نیستدلم گرفته دوست! اگر چه میدانمکه عمر آدم جز دمی وآهی نیستدر این بساط سرد نمانده جز آهمدمی پناهم باش که سرپناهی نیستاگر کسی دستش به خونم آلودستزمین گنه کار است بر او گناهی نیست........کبوتری که کشته شد جز تو وطن نداردشهید رزم عاشقی غسل و کفن ندارددر این عبور زمهریر از شریان احساسکسی لباس عاشقی جز تو به تن ندارددو قاصدک! وبی صدا نامه رسان عشقندبدون تو حنجره ای نای سخن نداردتو رفته ای وسایه ام در به در نگاهتبدون چشم های تو سایه بدن نداردحریر ابر تیره ای خیمه زده به شهرمکسی خبر ز رفتن سایه ی من نداردکبوتری که در قنوت از قفسش رها شدبدون قبله فرصت بال زدن ندارد!......آفتاب آمده اما نه برایت امروزاه چرا این همه ابریست هوایت امروز!شاعر شهر سکوت و غم تو میداندکه چرا این همه گنگ است صدایت امروزمثل حلاج تو را با غزلت دار زدندکورکورانه وبا نام خدایت امروز!خوب بهای غزلت پیر هن تنهاییستبس که ارزان شده انگار! بهایت امروزمی شوی آتشی از غیرت و می سوزد شهرآنچنان که غزلت سوخت به پایت امروززیر خاکستر این شهر نمی روید جزدشتی از لاله خون رنگ به جایت امروز...!دلم گواهی داد که جز تو راهی نیستکه آب این دریا نصیب ماهی نیستتمام وزن عشق اگر نباشی توبدان عزیز من به قدر کاهی نیستگلی که در بهمن بروید از خاکشنصیب عمر او به جز تباهی نیستدلم گرفته دوست! اگر چه میدانمکه عمر آدم جز دمی وآهی نیستدر این بساط سرد نمانده جز آهمدمی پناهم باش که سرپناهی نیستاگر کسی دستش به خونم آلودستزمین گنه کار است بر او گناهی نیست...من وتو از جوانه ها دو سهم پیر برده ایماز عاشقانه و غزل فقط فریب خور ده ایمشبیه آن کبوتری که بال زخم خورده داشتامیدوار بوده و در آشیانه مرده ایمچه فصل صادقانه ای! درخت ها برهنه اندجوانه های سبز را به سادگی شمرده ایمبه جز دو سهم نیمه جان که قسمت من وتو بودهر آنچه عاشقانه شد به باغبان سپرده ایمنترس عشق پاک من!که باغبان بخیل نیستشنیده از جوانه ها دو سهم پیر برده ایم لیلی و مجنون اگر ماییم صحرا کو؟ماهی دریا اگر ماییم دریا کو؟هر شب از کابوس تنهایی نمیخوابمیا رب آن رویای آبی رنگ فردا کو؟طبل دارد می زند دیوی که در شهر استپس صدای نی لبک های پری ها کو؟چشم کوری می کشد ما را بی راههما کجا اینجا کجا؟! چشمان بینا کو؟آنچه می بینم فقط تصویری از زشتیستآه از این دنیا پس آن دنیای زیبا کو؟!هر چه دارد می کشد دنیا ز دست ماستما کجا مجنون کجا؟افسون لیلا کو؟آنقدر که من عاشقم و مست کسی نیستدور عسل سفره من جز مگسی نیستآن عشق که لافش زده شد در همه شهربا بازی تصویر و صدا جز هوسی نیستای عشق! به هر در که زدم باز نکردندانگار در این مهلکه فریاد رسی نیستشیرینی لبخند در این کوچه بی رحماندازه شیرینی آلوی گسی نیست!باید بپرم از لب این بام پریشانتا گرد پر و بال خیالم قفسی نیستپیوند غریببست میان من و پاییزجز مهر برای غزلم هم نفسی نیست!ما فریب کوسه ها را خورده ایمگول چشمانی نه زیبا خورده ایمبا وجود زم زمی از ادعاتشنه ایم و آب دریا خورده ایمباز هم اخبار بد داریم از عشقچشم زخم از قاصدک ها خورده ایمباز باران با غضب باریده وزیر باران سخت سرما خورده ایمروزه ای را بی اذان وقت غروب گوشه دنج مصلا خورده ایمدور ماندیم از خدا از بس که ماغصه دیروز و فردا خورده ایمجای سالم بر تن این شهر نیستزخم حتی از خودی ها خورده ایم!تا زمانی که جدا از صخره ایمتکه سنگی خرد و تیپا خورده ایمباید از خواب زمستانی پریدهر چه خوردیم از همین جا خورده ایم!عطر تو نفس های پر از قصه بادستپیراهن من دل به نفس های تو دادستمعشوق منی گر چه دلم عشق بلد نیستعشقت به سر هر که تو را دیده زیادستبا غربت تلخی که به ما ارث رسیدستتنها دل یک شاپرک سوخته شادستتن پوش تو عشق است و غزل دگمه ندارداین جامه کمی بر تن این شهر گشادستمن تشنه دریای تو ام  غربت آبی!آبی که طلب کرده ام این بار مرادست!</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 07:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته ای برای بابای من</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ir2ghe07a6pd</link>
                <description>باباجونمدلنوشته‌ای برای بابایی که قلبشو تیکه‌تیکه کردنبابا، تو کجایی که ببینی دلم داره آتیش می‌گیره؟ کجایی که ببینی این دنیا بدون تو برام یه قفس سرد و تاریکه؟ از وقتی رفتی، انگار یه تیکه از وجودمم با تو زیر خاک رفت. صبحا که بیدار می‌شم، منتظرم صداتو بشنوم، همون صدای گرم و مهربونت که می‌گفت: «دخترم، غصه نخور، دنیا هنوز قشنگه.» ولی حالا فقط سکوته، بابا. یه سکوت لعنتی که داره خفه‌م می‌کنه. تو رفتی و من موندم با یه عالمه حرف نگفته، یه عالمه بغض، و یه دل پر از گله. نه از تو، بابا. از اونا. از اونایی که قلب بزرگت رو نشونه گرفتن و با خنده‌هاشون تیکه‌تیکه‌ش کردن.می‌گن خاک سردِ، مهر مرده رو از دل می‌بره. ولی تو چرا از دل من نرفتی؟ چرا هر شب که سرمو می‌ذارم رو بالش، جای خالی‌ت مثل یه خنجر تو قلبم فرو می‌ره؟ یادته اون عروسکای پلاستیکی مادرو بچه که برام می‌خریدی؟ همونا که با دستای پینه‌بستت بهم می‌دادی و می‌گفتی: «این مال دختر نازمه»؟خیلی عصه میخورم که اونقدر  مراقب خوبی براشون نبودم همشون از بین رفتن حالا هیچی ازت ندارم بابا حتی یه پیرهنت، دلم میخواد پیرهنت رو  بپوشمو با بوی تو خوابم ببره نگهشون داشتم، بابا. شبا بغلشون می‌کنم و گریه می‌کنم، چون تو نیستی که بغلم کنی. تو نیستی که بگی: «همه چی درست می‌شه.» ولی مگه درست شد، بابا؟ مگه اونا گذاشتن چیزی درست بشه؟تو یه کوه بودی، بابا. یه مرد با دلی به وسعت دریا. ولی خب، دریا هم وقتی طوفان بیاد، پر از موجای خشمگین می‌شه، نه؟ تو اما هیچ‌وقت خشمگین نشدی. نه وقتی زیر پاتو خالی کردن، نه وقتی پشتت خنجر زدن، نه وقتی با لبخندای زهرآلودشون زندگیتو به آتیش کشیدن. آخه چرا، بابا؟ چرا انقدر مهربون بودی؟ چرا نذاشتی من ببینم کیا قلب تو رو سوزوندن؟ تو فقط لبخند زدی، حتی وقتی دنیا داشت رو سرت آوار می‌شد. حتی وقتی اونایی که باید کنارت می‌بودن، شدن گرگایی که تو رو پاره‌پاره کردن.بعضی آدما، بابا، انگار فقط بلدن حسادت کنن. بلدن با زبونشون سم بپاشن، با دستاشون طناب دار ببافن. اونا که دور و برت بودن، اونا که بهت می‌گفتن «خانواده»، کجا بودن وقتی تو شبای سرد غصه می‌خوردی؟ کجا بودن وقتی با دستای خالی سعی می‌کردی برای من و بقیه یه لقمه نون حلال بیاری؟ اونا فقط بلد بودن زیر پاتو خالی کنن، بلد بودن با کنایه و طعنه بگن: «تو که چیزی نداری، چرا هنوز سرت بالاست؟» ولی تو سرت همیشه بالا بود، بابا. چون تو یه مرد واقعی بودی، نه مثل بعضیا که فقط ادای آدمای بزرگ رو درمیارن.یادته اون روزایی که هنوز غرورتو نشکسته بودن؟ وقتی همه بهت احترام می‌ذاشتن، وقتی هنوز یه جایی تو این دنیای بی‌رحم داشتی؟ ولی اونا، اونا که چشمشون از موفقیت تو پر از زهر بود، نذاشتن. با نقشه‌هاشون، با دروغاشون، با اون بازیای کثیفشون، همه‌چیزو ازت گرفتن. کارتو، اعتبارتو، خنده‌تو. و تو چی؟ تو فقط سکوت کردی. حتی وقتی فهمیدی کیا پشت این همه بدبختی‌تن، به روشون نیاوردی. آخه چرا، بابا؟ چرا نذاشتی من برات بجنگم؟ من که دختر تو بودم، من که حاضر بودم دنیا رو به آتیش بکشم تا تو یه روز با خیال راحت سرتو رو بالش بذاری.حالا که نیستی، دلم پر از گله‌ست. نه از تو، بابا. از اونایی که با دستای آلودشون زندگیتو به گند کشیدن. از اونایی که حالا میان و ادای دلسوزی درمیارن، انگار نه انگار که همون دستاشون پر از خونه قلب توئه. اونا که با خنده‌هاشون، با حرفای قشنگشون، تو رو به این روز نشوندن. می‌گن: «ببخش، فراموش کن.» ولی من چطور ببخشم، بابا؟ چطور فراموش کنم که تو چقدر زجر کشیدی؟ چطور فراموش کنم که تو حتی تو بدترین لحظه‌ها، بازم به من لبخند زدی و گفتی: «دخترم، غصه نخور»؟از وقتی رفتی، دنیا برام جای قشنگی نیست. هر بار که از خونه می‌رم بیرون، می‌ترسم. می‌ترسم دخترایی رو ببینم که با باباهاشون می‌خندن، چون قلبم آتیش می‌گیره. می‌گم کاش منم می‌تونستم یه روز دیگه با تو باشم. فقط یه روز. یه روز که محکم بغلت کنم، صورتمو بچسبونم به صورتت، ببوسمت و بگم: «بابا، تو بهترینی.» ولی حالا فقط یه حسرت مونده. حسرت اون روزایی که می‌تونستم بیشتر کنارت باشم، بیشتر باهات حرف بزنم، بیشتر بهت بگم که چقدر دوستت دارم.بابا، من از بچگی می‌ترسیدم تو رو از دست بدم. از همون موقع که نمی‌فهمیدم چرا بعضیا با من بد رفتار می‌کنن، چرا منو با بقیه مقایسه می‌کنن. تو اما همیشه هوامو داشتی. حتی وقتی دنیا داشت تو رو له می‌کرد، بازم برام عروسک می‌خریدی، بازم بهم می‌گفتی: «تو گُلم هستی.» حالا که نیستی، با این دلتنگی چیکار کنم؟ شبا سرمو می‌کنم زیر لحاف و گریه می‌کنم، درست مثل همون موقع‌ها که دلتنگت می‌شدم. ولی حالا دیگه نمی‌تونم بیام پیشت. نمی‌تونم بغلت کنم و بگم: «بابا، نرو.»اونا که تو رو به این روز نشوندن، حالا کجان؟ اونا که با حسادت و خیانتشون تو رو از عرش به فرش کشیدن، حالا دارن چیکار می‌کنن؟ حتما دارن می‌خندن، دارن زندگی می‌کنن، انگار نه انگار که یه مردی مثل تو رو نابود کردن. ولی من نمی‌ذارم، بابا. نمی‌ذارم یادت گم بشه. تو یه قهرمان بودی، حتی اگه اونا نذاشتن دنیا اینو ببینه. تو با همه زخمایی که بهت زدن، بازم لبخند زدی. بازم منو بغل کردی و گفتی: «همه چی درست می‌شه.»دلم برات تنگ شده، بابا. خیلی. هر شب خوابتو می‌بینم، ولی صبح که بیدار می‌شم، فقط جای خالی‌تو می‌بینم. کاش می‌تونستم یه بار دیگه ببینمت. کاش می‌تونستم بهت بگم که چقدر پشیمونم که نتونستم بیشتر کنارت باشم. تو رفتی، ولی خنده‌های واقعی منم با تو رفت. حالا فقط این کلمات موندن، و یه قلب شکسته که تا ابد تو رو دوست داره. تو همیشه تو دلمی، بابا. همیشه.برای تو، بابایی که با همه دردا، بازم لبخند زدی.</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 21:41:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه می‌تونستی یه ویژگی شخصیتی ارثیت رو تغییر بدی، اون چی بود؟ (چکاپ ژنتیکی روانشناختی TalentX)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D9%BE-%DA%98%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-talentx-zddwycxenb8s</link>
                <description>میخوام یه داستان بگم تهش میخوام بگم ترجیح میدادم عذاب وجدان رو از خصوصیتم حذف کنم..اودیسه درهم‌شکسته زنی که به او خیانت شده است&quot;همه چیز از کوره‌ی آزمایش جوانی‌ام شروع شد، زمانی که دست بی‌رحم سرنوشت مرا در سن پانزده سالگی بیوه کرد. قلبم، که هنوز جوانه‌ای شکننده بود که هنوز شکوفا نشده بود، از هم پاشید و من به خانه‌ی پدرم بازگشتم - جایی که نوید پناهگاه می‌داد اما فقط عذاب به همراه داشت. آه، داستان‌هایی که می‌توانستم در مورد چگونگی بازگشتم به آن لانه‌ی خفه‌کننده ببافم، اما اصل ماجرا فرار ناامیدانه‌ام از زندان خانه‌ی شوهرم بود. آن فرار، آن عمل شورش، به داغی سرخ بر روحم تبدیل شد. مادرم، با زبان زهرآگینش، طعنه‌هایی زد که از هر تیغی عمیق‌تر بریدند: «تو نمی‌توانی بیست روز به تنهایی زنده بمانی!» آن کلمات فقط توهین نبودند؛ زنجیرهایی بودند که مرا به این باور می‌بستند که ضعیف، ناتوان و محکوم به شکست هستم. شرم فرارم مانند ابری طوفانی بر فراز سرم سایه افکنده بود و من پیشگویی او را درونی کردم - اینکه هرگز نمی‌توانم زندگی را تحمل کنم، هرگز نمی‌توانم ازدواجی را فراتر از یک لحظه‌ی زودگذر نگه دارم.این شک و تردید آزاردهنده به انتخاب‌های من شکل می‌داد. وقتی خواستگارها می‌آمدند، من، یک بیوه جوان، فقط برای مردانی مناسب تشخیص داده می‌شدم که مرا به عنوان غنیمتی برای فتح می‌دیدند، نه یک شریک زندگی. مردی بیست سال بزرگتر از من، با حیله‌گری مار و قلبی سیاه به سیاهی زغال، مرا صدا می‌زد. جذابیت او ظاهری بود، نیت‌هایش پلید، اما من ناامیدانه می‌خواستم از دیوارهای خفه‌کننده خانه پدرم فرار کنم. مادرم، که همیشه عروسک خیمه‌شب‌بازی بود، برادرم را تحریک می‌کرد که مرا شکنجه دهد، ظلم آنها یک رسم روزانه بود. حتی همسر برادرم هم به جمع تحقیرکنندگان پیوست. بنابراین، من به ورطه آن ازدواج دوم پریدم، نه از روی عشق، بلکه برای فرار از جهنمی که در آن گرفتار شده بودم.پنج سال آن مرد را تحمل کردم - شوهر دومم، عنوانی که حالا در دهانم طعم خاکستر می‌دهد. در آن زمان، خدا دختری به من عطا کرد، جرقه‌ای درخشان در تاریکی وجودم. اما حتی او هم نتوانست مرا از خیانتی که در انتظارم بود، محافظت کند. من به خیانت او، به پیوند پنهانی‌اش با زن دیگری زیر پوشش صیغه پی بردم. او می‌خواست برود، و من، چسبیده به ویرانه غرورم، التماسش کردم که بماند. التماس کردم: «من به خانه پدرم برنمی‌گردم.» صدایم از سنگینی ترس می‌لرزید. اما او بی‌رحم بود و دروغ و اتهام می‌بافت تا نام مرا لکه‌دار کند. من نقشه‌هایش را دیدم و برای اینکه لکه دیگری بر شرافتم نگذارم، زمام امور را به دست گرفتم. درخواست طلاق دوطرفه دادم، سریع و قطعی، و پیوندهایی را که مرا به آن افعی پیوند می‌داد، قطع کردم.بعد از آن، با مرد دیگری آشنا شدم، کسی که قبلاً می‌شناختمش، هرچند زندگی‌مان در زنجیرهای جداگانه‌ای گرفتار شده بود. او متأهل بود، همسر و فرزند داشت؛ من تازه از قفس دومم آزاد شده بودم. چیزی که به عنوان زمزمه‌ای از ارتباط شروع شده بود، به یک رابطه پنهانی تبدیل شد. از طریق او، خانه‌ای برای خودم دست و پا کردم، پناهگاهی شکننده که می‌توانستم در آن نفس بکشم. خستگی‌ناپذیر کار کردم، نمی‌خواستم باری بر دوش او بگذارم، مردی که از قبل هم زیر بار تعهدات خودش کمر خم کرده بود. اما برادرم - برادر بزرگترم، سایه‌ای تنومند از بدخواهی - نمی‌گذاشت من باشم. تهدیدهایش در گوشم طنین‌انداز می‌شد: «حق نداری تنها زندگی کنی! به خانه پدر برگرد، وگرنه تو را می‌کشم!» حرف‌هایش توخالی نبودند؛ خنجرهایی بودند که هر کدام در عزم و اراده‌ام عمیق‌تر فرو می‌رفتند. پدرم، تنها متحد من، گاهی در خانه‌ام می‌ماند، نگهبانی خاموش که به دنیا ثابت می‌کرد من فاحشه نیستم، که زندگی‌ام پاک است.من در یک پارک جنگلی کار می‌کردم و زیر نور خورشید و نگاه‌های دقیق غریبه‌ها بلیت می‌فروختم. دخترم که تازه از نوزادی گذشته بود، کنارم تاتی‌تاتی راه می‌رفت و قدم‌های کوچکش یادآور هدف من بود. روزی، در میانه‌ی آن یکنواختی، همسایه‌ی پیری را دیدم، مردی هم‌سن برادرم، که دست دختری را گرفته بود که به نظر نمی‌رسید بیشتر از ده یا یازده سال داشته باشد. صورتش آرایش غلیظی داشت و سرش مثل بره‌هایی که برای ذبح می‌روند، تراشیده شده بود. اولش او را با دخترش اشتباه گرفتم، اما لبخند شیطنت‌آمیزش حقیقت را آشکار کرد: «او نامزد همکارم است.» دروغ خنده‌داری بود و من او را تحت فشار قرار دادم. او اعتراف کرد که او دوست دختر یکی از دوستانم است، یک روح سرگردان که به خانه‌اش هجوم آورده است. من این مرد را مرد شریفی می‌دانستم، بنابراین به دختر فرصتی دادم تا در حین کار من از دخترم مراقبت کند و در عوض قول غذا و سرپناه دادم. او شماره تلفن من را گرفت و در آسمان ناپدید شد.چند روز بعد، او با وحشت تماس گرفت. او مرا متهم کرد که به آن مرد گفته‌ام او را بیرون کند، و ادعا کرد که او گفته است می‌خواهم او برود. من مات و مبهوت شده بودم. با او روبرو شدم و او حقیقت تلخ را فاش کرد: او یک فاجعه‌ی متحرک بود، در خانه‌اش مهمانی‌هایی با مواد مخدر و عیاشی برگزار می‌کرد در حالی که خودش در کارخانه کار می‌کرد. او به او گفته بود که برود، اما او مثل زالو به من چسبیده بود و حتی خودش را به او پیشنهاد می‌داد. من که شوکه شده بودم، او را به خانه‌ام دعوت کردم و قوانین سختگیرانه‌ای وضع کردم: مزخرف ممنوع، کثیف ممنوع. او موافقت کرد، اما وعده‌هایش به اندازه‌ی روحش پوچ و توخالی بودند.یک شب، در ساعت سحرآمیز، صدایش خوابم را پاره کرد. «خواهر، زود بیا! من توی بلوار هستم!» صدایش ناله‌ای بود، آژیری از ناامیدی. با عجله به سمتش دویدم و او را در خاک مچاله شده، کتک خورده و کبود یافتم، یک اسکناس پنجاه هزار تومانی مثل یک شوخی بی‌رحمانه کنارش افتاده بود. دلم برایش شکست. او را به خانه آوردم، حمامش کردم، برایش لباس‌هایی خریدم که به هیکل نحیفش بیاید. اعتراف کرد که دوست‌پسر کذایی‌اش او را لوس کرده، پولی که بابت تحقیرش گرفته بود. از او خواستم که تغییر کند، از خودش محافظت کند، اما او طوفانی بود که نمی‌توانستم رامش کنم.آن دختر بلای جان من شد. برایش خانه‌ای گرفتم، وسایلم - فرش، پتو، ظرف - را به او دادم و خانه خودم را از ریخت و پاش انداختم تا خانه‌اش را بسازد. حتی مردی را که به او قول ازدواج داده بود، پیدا کردم و مجبورش کردم مهریه‌اش را بپردازد. با کمک برادر کوچکترم، صیغه‌اش را باطل کردیم و هفت میلیون تومان پول گرفتیم که بخشی از آن را برای اجاره خانه‌اش استفاده کردم. کارت بانکی‌ام را به او دادم و به او اعتماد کردم که عاقلانه از آن استفاده کند. اما او گردابی از هرج و مرج بود، غریبه‌ها را به زندگی خودش و من دعوت می‌کرد و از هر مرزی که تعیین می‌کردم، سرپیچی می‌کرد.بدتر از آن، او برادرم را به دام انداخت - همان کسی که بیست سال ازدواج کرده بود، بدون فرزند و ناامید از ارث. او در مورد باروری‌اش دروغ می‌گفت و او را با وعده‌های بچه‌دار شدن اغوا می‌کرد. او که از اشتیاقش کور شده بود، در دام او افتاد و عقلش را کنار گذاشت. من برای متوقف کردن این پیوند نامقدس جنگیدم، اما او به من پشت کرد و مرا به حسادت، به فساد متهم کرد. یک شب، او با چاقو در دست به خانه‌ام حمله کرد و فریاد زد که من معتاد به مواد مخدر هستم، فاحشه‌ای که مردان را به خانه‌ام می‌آورد. او یک پیپ بیرون آورد، در حالی که به صورتم مت‌آمفتامین می‌کشید، از من خواست که یکی دیگر به او بدهم، انگار که خانه‌ام یک انبار لعنتی بود. من گیج شده بودم، خون خودم به من خیانت کرده بود. در همین حال، دختر با پیام‌های نفرت‌انگیز مرا بمباران می‌کرد: «تو عوضی حسود، از تو متنفرم!» کلمات او زهرآگین بودند و برادرم، بی‌جربزه، هیچ کاری نکرد.او به بازی‌هایش ادامه داد، روابطش را با دیگران به رخ می‌کشید، حتی یک آدم عوضی با یک پراید که او را به پارک می‌برد و با دخترم عکس می‌گرفت. او از طریق تلگرام من عکس‌های مستهجن می‌فرستاد و اسم مرا به لجن می‌کشید. من رابطه‌ام را قطع کردم، اما او مدام سعی می‌کرد دوباره برگردد و ادعا می‌کرد که باردار است، سپس سقط جنین کرده و بعد بی‌خانمان شده است. دوباره او را به خانه‌اش بردم، اما دوباره آشوب به پا کرد. فهمیدم که او عضوی از یک حلقه فحشا در جمال‌آباد بوده و نامش به یک پرونده باز گره خورده که هر لحظه می‌توانست او را به زنجیر بکشد. با این حال، او همچنان پافشاری می‌کرد، شبحی که زندگی مرا تسخیر کرده بود.اما تراژدی واقعی، زخمی که هرگز التیام نخواهد یافت، از دست دادن پدرم بود. او تکیه‌گاه من بود، تنها روحی در این دنیای بی‌رحم که بدون قضاوت مرا دوست داشت. سلامتی‌اش ضعیف بود، ریه‌هایش سال‌ها با قلیان و سیگار نابود شده بود. وقتی آن دختر به عنوان عروس برادرم وارد خانواده ما شد، سم خود را با خود آورد. او به پدرم قلیانی داد، در حالی که کاملاً می‌دانست کریپتونیت اوست. او سیگار می‌کشید و سیگار می‌کشید، قلبش با هر پُک ضعیف می‌شد. یک روز، برادرم با عصبانیت تماس گرفت: «او اینجاست، نیمه‌برهنه، با پدر لاس می‌زند، سلفی می‌گیرد!» سعی کردم به سرعت بروم، اما خیلی دیر شده بود. قلب پدرم از کار افتاد، رگ‌هایش از دودی که او به او داده بود، مسدود شده بود. یک هفته پیش، او این دنیا را ترک کرد، و با او، تکیه‌گاه من. من غرق در گناه هستم، متقاعد شده‌ام که اگر او را به زندگی‌ام راه نمی‌دادم، او هنوز اینجا بود. در دنیایی با یک مادر و هفت برادر، او تنها خانواده واقعی من بود. من با باز کردن درِ اتاقم به روی آن دیو، او را کشتم.برادر بزرگترم، که حالا پدر سه فرزند و یک دختر جدید است، مایه ننگ و رسوایی است. دختری را به قیمت صد میلیون به یک پزشک فروخت، مثل برده همسرش زندگی می‌کند و ویدیوهای احمقانه‌ای را آنلاین منتشر می‌کند - روسری، رقص، ریاکاری محض - و مردانگی‌اش را به باد می‌دهد. با این حال، آنقدر گستاخ است که مرا تهدید کند، مرا به خاطر مرگ پدر سرزنش کند. او نوشت: «ای عوضی بی‌مصرف، تو قبر پدر را لرزاندی!» این کلمات مثل خنجری در قلب من هستند که با هر نفس می‌چرخند. در همین حال، من زندگی‌ای را با مردی که زمانی مخفیانه دوستش داشتم، ساخته‌ام. ما اکنون ازدواج کرده‌ایم و از نعمت داشتن یک دختر زیبای دیگر برخورداریم. او در کنار من ایستاده است، قلعه‌ای در برابر طوفان‌ها. اما گناه، درد، فقدان - این‌ها بیشتر و بیشتر می‌شوند.می‌خواهم این داستان را به گوش جهانیان برسانم، تا زهر وجدانم را پاک کنم. آن را به صورت آنلاین به اشتراک می‌گذارم، با هر اسکرین‌شات لعنتی، نه برای نابودی، بلکه برای آزاد کردن خودم. بگذارم جهانیان حقیقت زنی را ببینند که جنگید، زمین خورد و دوباره برخاست، و بار مرگ پدر و خیانت خانواده را به دوش کشید. این اعتراف من است، رستگاری من.&quot;ترجیح میدادم عذاب وجدان را از خصوصیتم حذف کنم</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 13:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه رفتنم دور است....</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dgfsktn8uxz7</link>
                <description>بعد ازین از حواس ها پَرتَمبا همان حسِ یادگاری ِ تودرد دارد اشاره کردن بهخنده های تو با کناری ِ توزندگی رنگ و رو ندارد، تاخلأ ِ دست و پنجه ام باشیدرد دارد، بهانه ات بودندرد دارد،شکنجه ام باشیاز کجای زمان،زمین خوردمکه سکوت از سرود،رد شده بودزنده بودم،نه زنده مثل همهبودنم،مرگ را،بَلد شده بودخلوتم ، مثل قالی کرمانهی لَگد خورد و هی نما آمدآن که از چشم روشنم افتاددر نگاه تو آشنا آمدمن نگفتم... تو هم نفهمیدی!مرزِ این عشقِ بی جنون،کم بودزنِ آوازه های دربه دریروبه روی تو بود و مبهم بودباید انکار را بلد باشیمردِ آشفته،بینِ شوق و حَذَروحشت ِدار را بلد باشیآی... عالی ترین دلیل خطرتوبه را بی امان ادامه بدهقلب تردید را نشانه بگیرزنِ این ماجرا،که مادر شد...بچگی کن، فقط بهانه بگیرشاهدِ سرگذشت ِ معلولموارثِ رمز و رازِ من، قبر استحسرتِ سردِ طالع ِ تردیدمردِ افسانه های من ، ببر است!راستی، تیرِ بی هدف، دیدی؟شعله ی سردِ بی زبانه چطور؟خلوتِ شعر های عاشقانه ی یکدفتر ِ شعر های عاصیانه چطور؟بعد ازین،من خدای انکارماصلن احساس ِ بهتری دارم!می پذیرم که بعدِ مادر همدایه ی مهربان تری دارممی پذیرم که عشق و دامنه اشکودکی ها وُ شهر بازی بودآخ... در سینه ام بمان و بمیریعنی این جمله هم،مجازی بود؟شعر،از فرصتم گذشت وُ فقطدر وجودم نبردِ قافیه ماندنقطه ی عطف ِ هر ترانه ی ناب...زنِ این قصه، &quot; زنِ حاشیه&quot; ماندبعد ازین سُرب ِ سینه ام، سرد وُبعد ازین ذوقِ بودنم، کور استآی... مقصد ترین تنِ نزدیکبعد ازین راهِ رفتنم،... دور</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 12:56:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غنچه شاعر ارزوبیرانوند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%BA%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-ciq6rx5am8ls</link>
                <description>آرزوبیرانوندتوی باغایی که هرچی غنچه داشتهمه رو از شاخه چیدن تو خیابونی که دیگه آدماش رنگ  فردا رو ندیدن تو ی دشتی که همه پرنده هاش از لب بهار پریدن ؛ داره بارون می زنه داره بارون می زنه   پت پت چراغ پشت پنجره شب موندنی که حتی به جوونه سر زده موج برگایی که ریخته تو دل و دامن باغ این همه جوونی تبر زده تن گلبرگ های سوخته آتیش گلوله های سرزده دست بارون کدومو خاک می کنه؟ کدومو با گریه هاش از رو زمین پاک می کنه؟  چشم خواب آلود خورشید بسته ی پنجره های رو به فردا نیمکتای تیکه تیکه نعش افتاده به خاک این کتابا عکس یادگاری با خاطره ی هیچ آلبوم پاره ی دنیا بگو بارون کدومو وا می کنه؟ کدومو رو تاقچه ی خاطره هام جا می کنه؟  دست آخرین گلوله قلب  آخرین جنازه از روی صورت دنیا زخمای همیشه تازه از غروب ناگهان رسیده به درگاه خونه از شب مونده تو قلب تک تک ما – بی اجازه - اسم بارون کدومو خط می زنه؟ کدومو گره به  آواز قناریا تو غربت می زنه؟  داره بارون می زنه رو قصه ی گلای مرده روی لالایی نا تموم مادر رو هیاهوی کلاغا رو سکوت محض گنجشکای پرپر رو لبای دوخته ی من روی اندوه و شب ودرخت وخواب و  برگ و باور چشم بارون کدومو تر می کنه؟ کدومو توی دلم نشکفته پر پر  می کنه ؟  روی جاده های خسته روی پلهای شکسته روی وحشت به خونه نرسیدن روی آرزوی از قفس پریدن روی این ظلمت  بی ستاره بارون می زنه داره بارون می زنه باز داره بارون می زنه</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 14:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%B3%D9%81%D8%B1-ferc2hwcq6b8</link>
                <description>آرروبیرانوندمنم مثل دل رسوای تو قصد سفر دارمدلی شیدایی و مثل دل تو دربه در دارمبیا امشب به رسم اشنایی همسفر باشنگو من کوله باری از محبت مختصر دارمنمیدانی بدون تو چه تنها میشوم تنهابرای حل و اثباتش دلیلی معتبر دارمز هجران نگاهت از گذرگاه وجودمفقط بغضی عجیب و چشم تر دارمنترس از شب  ز تاریکی  ز تنهاییبجز اندوه وغم اشک رخم را همسفر دارمنگو بامن سفر کردن به تنهایی خطرناک استبدان در سینه ام مجنون دلی اهل خطر دارمنمیترسم از اینده که امیدم به فرداهاستبرای قطع پلهای ورای سر تبر دارمبیا نشکن تو قلبم را به جز این قلبقلب دیگری هم من مگر دارم ؟؟؟قسم بر گل بمیرم من اگر جز توهوای کوی تو عشقی به سر دارم</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 03:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام از چشات بپرسم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%85-lurhv3qu3ndx</link>
                <description>آرزوبیرانوندمیخوام از چشات بپرسم چرا خرمایی شدن   /   چرا تو دشت دلم شبای مهتابی شدن   /   می خوام از لبات بپرسم غنچه ها چه رنگی ان   /   چرا حرفای رو لبهات همه از دورنگی ان   /   می خوام از دلت بپرسم چرا دلداده نشد   /   چرا قلبم و گرفت و دیگه پس داده نشد   /   می خوام از خودم بپرسم چرا ویرونه شدم   /   چرا لبخند تو رو دیدم و دیونه شدم   /   می خوام از دلم بپرسم چرا اون شیدا شده   /   تو رو مجنون دیده و خودش مثل لیلا شده   /   می خوام از دنیا بپرسم که چرا ساز نبود   /   چرا با قلب و دلم یه لحظه دمساز نبود   /   می خوام از خدا بپرسم سرنوشت من چی بود   /   کلید قفل دلم توی دستای کی بود  /   ... هیچ کسی جواب نمیده به سوالای دلم   /   میدونم کسی نمیشه راه حل مشکلم   /   بهتره برم قناعت بکنم به عاشقی   /   عمر زندگی نبوده بیشتر از دقایقی!      </description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 03:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین پیغمبر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshar666/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%BA%D9%85%D8%A8%D8%B1-sh7p6ueo2mec</link>
                <description>من آخرین پیغمبرم، از نسل شیطانمپابوس انسان ها و کابوس خدایانماین آیه ها در دفترم آیینه ی دردندمن بوف کورم جد من سگ های ولگردندباور ندارم آن خدایی را که هرگز نیستتقدیر من صد سال تنهایی مارکز نیستوقتی تحمل می کنم یک مشت کودن رادیگر چرا باور کنم جبرِ نبودن رااین کفر من مصداق ایمان است می دانممرگ آخرین تصمیم انسان است می دانمبا پیک بعدی منطق اسپینوزا رد شدیک روز این مستی به پوچی ختم خواهد شدیک روز در هنگامه مستی، سر پیریشاید خدا را رد کنم با منطقی ...ریلج کرده باشم با جهان، مانند چینی هامثل کامو بیگانه باشم با زمینی هاآن روز شاید از مسیرم کج شود راهمجای خدا خالی شود در ناخودآگاهمدیگر چگونه می تواند در امان باشدسیگار خاموشی که در یک استکان باشددارم تلو! از پیک قبلی همچنان مستماهل رجزخوانی نبودم بعد از این هستمافسوس از آن روزی که ابلیس از سفر آمدبا داس و با چکش تمام ریشه ها را زدبا دست چپ بر صورت تاریخ چک می زدروزی که افکار لنین ما را کتک میزددر من سوال کوچکی قی کرده منطق راباور بکن هرگز نمی بخشم مصدق رااز خاک ذهنم ارغوان را می کشم بیرونحرفی ندارم بعد از این با ابتهاجیونفهمیدم این را هر زمانی که عرق خوردممن آخرین پیغمبر یک دین ابزوردمیک شب که عیسی می‌شود مصلوب می آیماز کوچه رندان زرین کوب می آیممی گیرم آن شب دست فرزندان ایران راگز می کنیم باهم خیابان های تهران را&quot;</description>
                <category>آرزو بیرانوند</category>
                <author>آرزو بیرانوند</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 10:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>