<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهشید هستم :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahshid1988</link>
        <description>سرپرست محتوای یه تیم شاد هستم. اینجام که بنویسم از همه چیز، تا آروم شم. اینجوری می‌تونم با فکر و قلبی خالی، برم توی آشپزخونه و کتلت سرخ کنم. :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:48:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/57159/avatar/HhLJH5.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهشید هستم :)</title>
            <link>https://virgool.io/@mahshid1988</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دندون عقل آشوبگر، باعث شورش بقیه دندونام شده...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-il5gezceg5rt</link>
                <description>من ترس از دندان‌پزشکی دارم اینو تقریبا همه‌ی افرادی که اطراف من هستن خوب می‌دونن...این ترس از بچگی شروع شد. اولین تجربه‌ی دندان‌پزشکی من اصلا خوب پیش نرفت. متاسفانه به خاطر عفونت شدید دندون، اصلا بی حس نشد و شما فک کن عصب‌کشی بدون بی حسی برای یه بچه‌ی 7 ساله....?خلاصه که هر بار خواستم به اون اتاق وحشت برم هزار بار خودمو منشی و پزشک رو لعنت کردم که چرا آخه این همه درد؟یکی از دلایلی که خیلی خیلی مراقب دندونام بودم این بود که دوست نداشتم سر و کارم به این فضای ترسناک بیفته. سالی دوبار می‌رم عکس می‌گیرم که مطمئن باشم هیچ دندون پوسیده‌ای ندارم و هر بار با لب‌هایی خندون میام بیرون...فکر کنم آخرین باری که رفتم دندون‌پزشکی 10 سال پیش بود. یادم نیست. تا اینکه این چند وقت شدیدا تمام دندونام شروع کرد به درد گرفتن. انقدر این درد شدید بود که سر و فکم هم درگیر کرده بود. گاهی جوری درد وحشتناک بود که فکر می‌کردم الان برم جلوی آینه قطعا صورتم 10 برابر شده از درد و ورم...ولی نه، فقط درد بود.امروز بعد از معاینه فهمیدم دندون عقل بی‌تربیت حسابی طغیان‌گری کرده و خواسته نشون بده رئیس کیه...اومده و همه‌ی دندونام رو علیه من شورانده. من می‌دونم همه چیز زیر سر این دندان عصیان‌گره...آخه من به بقیه حسابی رسیده بودم، دندونام می‌دونستن صاحبی بهتر از من پیدا نمی‌کنن، می‌فهمیدن چقدر برای من مهم هستن...ولی این دندون تازه‌وارد اومد و همه چیز رو خراب کرد.سه تا دندون رو خراب کرده و دکتر میگه اگه همین الان بهشون نرسی بقیه رو هم آلوده می‌کنن...عذاب الهی شروع شد. نوبت گرفتم و قرار شد 15‌ام برم برای ترمیم....قرار شد اول شر این دندون عصیان‌گر کنده بشه...می‌کشم می‌ندازمش جلو سگ.#دندان_عقل #دندان_پزشکی #ترس_از_دندان_پزشکی</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 13:58:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم روزی افسرده بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-gnn7vbohdzlk</link>
                <description>یه جمله‌ی خیلی کاربردی هست که میگه، اگه می‌خوای نا امید نشی برای چیزایی وقت بذار، که در کنترل تو هستن...راستش من یه دوره‌ی افسردگی رو تجربه کردم که واقعا دردناک بود. اینکه کسی نمی‌فهمید چقدر حال بدی دارم منو بیشتر آزرده می‌کرد. اینکه همه فکر می‌کردن مهشید تو که همیشه داری می‌خندی، مگه میشه افسرده باشی، ولی واقعا با اینکه همیشه توی محل کار می‌گفتم و می‌خندیدم، حال خوبی نداشتم...احساس می‌کردم توی یه روتین مسخره گیر کردم که نمی‌تونم ازش خارج بشم. احساس می‌کردم توی یه کانال کولر گیر کردم و در رو به روم بستن باید جلو می‌رفتم ولی هر چی پیش می‌رفتم فقط یه کانال تاریک بود...احساس خفگی داشت نابودم می‌کرد....یه جایی تصمیم گرفتم به خودم کمک کنم. اون سه ماه انقدر حال بدی داشتم که بارها به این فکر کردم که بودن من حتی ارزشی هم نداره، پس بهتره که نباشم. اینجا بود که واقعا ترسیدم. به این فکر کردم که باید خودم رو درمان کنم، ولی تنهایی از پسش بر نمی‌اومدم...یه تراپیست پیدا کردم.اینکه چقدر این مسیر طولانی بود و چقدر تغییر سخت بود، بگذریم...ولی یه کتاب که تراپیستم ازم خواست شروع کنم به خوندن کتاب think straight نوشته‌ی darious forous بود...این کتاب یه جمله‌ی خیلی عالی داشت و اونم اینکه اگر می‌خوای خوب زندگی کنی از فکر کردن به مسائلی که در کنترل تو نیست دست بردار...یه لیست نوشتم از چیزایی که حال منو بد کرده بود...- شرایط سیاسی-نداشتن اطمینان نسبت به آینده- فکر کردن به داشتن فرزند و نداشتنش- فکر کردن به خوندن زبان و نخوندنش- روتین شدن کارهام- نکنه جنگ بشه؟- همه چی داره گرون میشه، چیکار کنیم؟- من هیچی یاد نمی‌گیرم، همه چیز مربوط به گذشته است- همه دارن پیشرفت می‌کنن، این منم که موندم- همه دارن خوب زندگی می‌کنن این منم که موندم- اگه پیر بشم و به چیزایی که می‌خوام نرسم چی؟-......توی این لیست که ادامه‌دارتر از این حرفاست، من فقط می‌تونستم دو یا سه تا موضوع رو کنترل کنم...خیلیاش اصلا در اختیار من نبود و فکر کردن بهش فقط باعث میشد زندگی برام سخت بشه...من فکر کردن به خیلی از چیزارو سپردم به کسانی که وظیفه‌اشون کنترل اون موضوعات بود و مهمتر اینکه می‌تونستن تاثیرگذار باشن.نمی‌گم امروز اصلا به این موضوعات فکر نمی‌کنم، نه...ولی به شدت قبل نیست و اینو پذیرفتم که فقط بهشون فکر کنم و اگه می‌تونم راهی پیدا کنم که کمتر ازشون تاثیر بگیرم...اگر نمی‌تونم رهاشون کنم..پینوشت: فکر کنم نسخه‌ی فارسی این کتاب &quot; هنر شفاف اندیشیدن&quot; باشه. #خود_کنترلی #thing_straight #darious_forous #هنر_شفاف_اندیشین</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 11:39:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌دونی آدما چه وقتایی خیلی شجاع میشن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-dkdcpnfizbg7</link>
                <description>نه یه جور دیگه می‌پرسم، می‌دونی آدما چه زمانایی یه هو خود خودشون میشن و از سانسور کردن خودشون دست برمی‌دارن؟به نظر من توی دو حالت این اتفاق می‌افته:یه بار اون موقع که مسته یا خودشو به مستی زدهیه بار هم اون موقع که یه اکانت فیک ساخته و یه عکس فیک گذاشته پروفایلش...یه بار یه خانومه زنگ زد به دکتر هلاکویی شروع کرد درد دل کردن که آقای دکتر همسر من وقتی مست میشه اسم فلان رفیقم رو میاره، وقتی که مستیش می‌پره میگه من اصلا یادم نیست و وقتی بهش میگم میگه تو به من تهمت می‌زنی...می‌دونی دکتر بهش چی گفت؟ خانوم عزیز این رو به یاد داشته باش که هیچوقت هیچکس انقدر مست نمیشه که نفهمه داره اسم کس دیگه رو میاره ،همسر شما فقط توی حالت مستی شجاعت بیشتری پیدا می‌کنه که به راحتی اسم رفیقت رو بیاره...از اون زندگی بیا بیرون.وحشتناکه، نه؟حالا اکانتای فیک دنیای مجازی هم همین شدن...کی بیشترین فحش رو میده؟ اونی که اکانت فیک دارهکی بیشترین توهین رو می‌کنه؟ اونیکه اکانت فیک دارهکی راحت میاد حرفای جنسی بهت میزنه؟ اونیکه اکانت فیک دارهمی‌بینی....وجه اشتراک داشتن اکانت و عکس فیک با خوردن الکل اینه که هر دوتاش بهت این شجاعت رو میده که حماقت خودت رو بذاری توی ظرف و به اطرافیانت تقدیم کنی...قسمت ترسناک این ماجرا اینه که، خیلی از کسایی که پشت این اکانتای فیک هستن نوجوون و جوونای خام و بی تجربه نیستن که بگی اومدن تجربه کنن، خیلیاشون مردها و زن‌های بالغی هستن که فقط دوست دارن جایی پیدا کرده باشن برای خودشون بودن...خودی که پشت شخصیت‌های موجه توی جامعه و خانواده قایمش کردن.مهشید جهانگرد</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 11:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خوای تولید کننده محتوا بشی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%DB%8C-spb4o4kwrdsu</link>
                <description>من همیشه می‌نوشتم از اون موقعی که حتی هنوز بلد نبودم بنویسم هم می‌نوشتم. مامانم تعریف می‌کنه که من همیشه قلم دستم بود و داشتم دفتر و کتابای بقیه رو خط خطی می‌کردم. بعد هم که شاکی می‌شدن و دعوام می‌کردن، خیلی حق به جانب تو چشماشون زل می‌زدم و می‌گفتم، مشقاتونو نوشتم دیگه. تا اینکه رفتم پیش دبستانی. زمان ما اینجوری نبود که قبل از کلاس اول بهمون نوشتن یاد بدن. ولی مهشید کوچک کماکان وقتی از مهد می‌اومد یه دفتر می‌ذاشت جلوشو شروع می‌کرد مشق نوشتن. یا همون خط خطی کردن. بعد هم می‌بردم می‌دادم به بابا و ازش می‌خواستم از روش بخونه. تصور چهره بابا توی اون لحظه خنده داره...این که اون از خودش یه چیزایی رو می‌گفته و من جیغ می‌زدم که نخیرم اینارو ننوشته بودم اصلا بده خودم بخونم...گذشت، مدرسه رفتم، کلاس اول، دوم، سوم...تقریبا چیزی از اون دوران یادم نمیاد. فک کنم انقدر درگیر روتین زندگی و مدرسه شده بودم که کلا دیگه ننوشتم...تا اینکه رفتم کلاس چهارم.خانم عسگری تپل و دوست داشتنی ازمون خواست یه انشای دو صفحه‌ای بنویسیم و محیط خونمون رو توصیف کنیم. یادمه بلافاصله که زنگ آخر خورد دست خواهر کوچیکمه و که کلاس اول بود گرفتم و با نهایت سرعت به سمت خونه دویدم. رسیدیم سر کوچه اول مقنعه‌امو درآوردم، دکمه‌های مانتومو باز کردم فقط واسه اینکه وقتی می‌رسم خونه وقت بیشتری برای نوشتن داشته باشم.اون روز از ساعت 1 ظهر تا نزدیکای غروب داشتم انشا می‌نوشتم. مداد به دست پشت سر اعضای خونه راه می‌رفتم و یادداشت برمی‌داشتم. کابینتا و کمدارو باز می‌کردم و جای وسایل رو یادداشت می‌کردم. از حرفای مامانم پشت تلفن نوت‌برداری می‌کردم. شما دیگه خودتون تصور کنید که چه آشی شده بود اون انشاء...کل شب نخوابیدم و منتظر که زودتر فردا بشه و من برم انشامو پای تخته بخونم. از شانس بد من، معلم اصلا منو نمی‌دید. وای که چقدر حرص می‌خوردم از انشاهای دری وری بچه‌ها و سر افسوس تکون می‌دادم که اینا چیه آخه اینا نوشتن؟فقط ده دقیقه به پایان کلاس مونده بود. قلبم تند تند میزد، صدای قلبمو از زیر مقنعه سفیدم احساس می‌کردم. دیگه دلو زدم به دریا و بلند شدم و با فریاد گفتم خانووووووم منم می‌خوام انشامو بخونم..معلم با بی‌حوصلگی یه نگاهی به ساعت کرد و گفت باشه جلسه بعد. اخمام رفت تو هم، وا رفتم، صدامو آوردم پایین گفتم خانوم من می‌خوام بخونم ولی...باز یه نگاهی به ساعت کرد و دیگه از سر ناچاری گفت باشه بیا بخون..دفترمو برداشتم، مقنعه‌امو صاف کردم، به دوستم که سر نیمکت نشسته بود اشاره کردم که زود جایگاه رو ترک کن که می‌خوام برم بیرون، از نیمکت اومدم بیرون درست مثل یه سفیر خودمو به پای تخته سیاه چرک و کثیف کلاس رسوندم.شروع کردم به خوندن، یه سری جمله‌ها رو که می‌خوندم بچه‌ها می‌خندیدن و من به تته پته می‌افتادم. ولی باز خودمو جمع و جور می‌کردم...وسطای متن بودم که زنگ آخر خورد بچه‌ها بلند شدن، حمله‌ور شدن سمت در و من اون بین با یه دنیا ناامیدی و پاهای سست باهاشون برخورد می‌کردم. اشک تو چشمام حلقه زد، داشت سرازیر میشد که خانوم عسگری عزیزم دست گذاشت رو شونه‌ام گفت میشه برای من بخونیش، می‌خوام بدونم تهش چی شد...حلقه اشک پاره شد ریخت رو گونه‌ام و سر خورد افتاد روی دفترم.من دقیقا از اون روز شروع کردم به نوشتن...من از اون روز یه تولید کننده محتوای متنی شدم.#مهشید_جهانگردحالا اگر تو می‌خوای تولید کننده محتوای متنی بشی؟ توی یه ویدئوی 7 دقیقه‌ای واست همه راه رو توضیح دادم. حتی واست گفتم که به چه آموزشایی نیاز داری...بزن روی لینک، ویدئو رو ببین و بفرست واسه اونی که بهش نیاز داره. https://www.linkedin.com/posts/mahshid-jahangard_aesaewaesahyaexabragpaeuaeuaexaevabraetaevaesaewaep-activity-6861246528338620416-PEL5 </description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 15:46:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی خیلی خوشحالی یا ناراحت، کسی رو داری بهش زنگ بزنی؟?</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C-x7tamjdfgfwk</link>
                <description>مقاله دانشگاهی من در مورد نقش اینفلوئنسرها روی فرآیند خرید توی نسلای مختلفه...مدت زیادیه دارم روش کار می‌کنم و می‌تونم بگم چیزایی که تو این مسیر خوندم بعضیاش انقدر عجیب و جالب بود که پر واسه خودم نموند.?...البته چیزی که الان می‌خوام بگم ربطی به موضوع مقاله نداره و فقط چون در مورد نسلای مختلف دنبال اطلاعات بودم، بهش برخوردم.دیشب  یه مقاله خوندم نوشته بود یکی از چالشای خیلی بزرگ نسلای بعدی، بی کسی و تنهاییه...واسه همینم توی سال‌های آینده نقش عجیب تراپیست‌ها توی زندگی ما کاملا خودش رو نشون میده...می‌دونی، میگه ما انقدر تنها میشیم که هفته‌ای یکبار پول میدیم تا حرفایی که توی دلمون مونده رو به یه تراپیست بزنیم...میگه ما در آینده داروهای آرامبخش بیشتری مصرف می‌کنیم، در حالیکه فقط نیاز به دو تا گوش داریم، همین. خیلی دردناکه....واسه آدمایی مثل من که وقتی ناراحتن تا با بغض و اشک و آه هر چی تو دلشون هست رو نگن آروم نمی‌گیرن، دنیا دنیای وحشتناکی میشه.برای منی که وقتی خوشحالم باید یکی رو محکم بغل کنم و داد بزنم و خوشیم رو باهاش تقسیم کنم، دنیا میشه یه قفس...این دردناکه، که می‌دونیم می‌رسه یه روزایی که دیگه حتی ممکنه برات مهم نباشه خانواده‌ات توی چه شرایطی قرار گرفتن. چون انقدر زندگی برای خودت سخت میشه که ترجیح میدی توی تنهاییت بمونی ولی با دیگران هم کلام نشی...بدیش اینه که اون روز همه حق میدن بهت، چون همه مثل تو فکر می‌کنن. هیچکس نیست که بهت بگه لعنتی راهت قلطه. هیچکس نیست یه تلنگر بهت بزنه و بیدارت کنه.خیلی تلخه که می‌دونیم روزهایی می‌رسه که دیگه بچه‌های ما خواهر و برادری ندارن که با هم آفتاب/مهتاب بازی کنن و یه پتو پهن کنن توی ایوون، بشن همسایه همدیگه و برای هم توی اون ظرفای پلاستیکی رنگی، چای بریزن. پیش نمیاد یه دوچرخه براشون بخریم و نوبتی دور حیاط سوارش شن و خیال‌بافی کنن. دیگه بچه‌های ما با بچه‌های فامیل تعداد زیادی بچه نمیشن که خیاری کنار هم بخوابن و ریز ریز بخندن و پچ پچ کنن....دیگه هیچ‌کس مشکلاتش رو به بقیه نمیگه، چون از حس سرافکندگیش بیشتر می‌ترسه.یه جایی خوندم، اگر می‌دونستی آدما یه سردرد معمولی خودشون از تومور مغزی تو واسشون مهم‌تره، هیچوقت براشون درد دل نمی‌کردی...آخ  که چقدر درسته این جمله،آخ که چه حقیقت تلخیه این حرف...اما هست.حالا آینده رو ولش کن، امروز، همین الان....تو امروز کسی رو داری باهاش حرف بزنی؟ وقتی از شرکت مورد علاقه‌ات بهت ایمیل می‌زنن که پذیرفته شدی، کسی رو داری شادیتو باهاش شریک بشی؟ وقتی پدرت رو از دست دادی، کسی رو داری سرت رو روی شونه‌اش بذاری و زار بزنی؟ از همه مهم‌تر کسی رو داری که تو رو بلد باشه؟#مهشید_جهانگرد</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 15:06:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه اولین داستان‌نویسی من، روزی که جارختی شدم?</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-v4aez2zvmouc</link>
                <description>این منم با نیش کاملا باز، وقتی چیزی تونسته سر ذوقم بیارهفک کنم سوم راهنمایی اینا بودم. اینو از روی مانتویی که اون روز تنم بود میگم. یه مانتوی خاکستری تیره که سر جیباش طوسی روشن بود. مقنعه مشکی بلندی که نهایت تلاشم رو کرده بودم همه‌ی موهام رو زیرش جا بدم..دو هفته قبل از اون روز، وقتی داشتم تو حیاط با نهایت سرعت می‌دویدم تا خودمو به آبخوری برسونم از زیر دست یزید رد شم که اجازه بده با اینکه زنگ کلاس خورده، آب بخورم...یه هو مدیر صدام زد. اولش فک کردم چون داشتم می‌دویدم می‌خواد دعوام کنه. واسه همینم یه هو ترمز کردمو و خط ترمز تا خود آبخوری کشیده شد. من داغی رو زیر کفش سفیدم حس می‌کردم. لبام آویزون شد، دیگه تا زنگ تفریح بعدی باید تشنه می‌موندم...دسته لیوان قرمزمو انداختم تو انگشت سبابه‌امو شروع کردم مثل زنجیر چرخوندن....و سلانه سلانه رفتم سمت مدیر.یه نگاه بهم کرد، منتظر بودم بگه واسه چی می‌دوئی نمی‌دونی دختر نباید بدوئه، نمی‌دونی دختر نباید با صدای بلند حرف بزنه واسه چی داشتی فریاد می‌زدی...که یه کاغذ داد دستم، گفت بیا، دو هفته دیگه یه مسابقه داستان‌نویسی برگزار میشه...فک نکنم تو این مدرسه کسی جز تو بتونه از پسش بر بیاد.چشمام برق زد، گوشم داغ شد، دستام یخ کرد، یه نگاه به کاغذ کردم، نیشم باااااااااااااز شد...گفتم خانوووووم می‌تونم برم آب بخورم.....?دو هفته بعد باید با فرم مدرسه به علاوه چادر، یه روزی از روزای هفته که یادم نمیاد، سر ساعت 8 صبح خودمو به مجموعه فرهنگی هنری کودکان و نوجوانان می‌رسوندم. مامانم شب قبلش واسم چادر دوخت و یه کش سفت و سخت هم براش گذاشت که خدایی نکرده از سرم نیفته...چادر واسم بلند بود خیلی بلند...با کلی التماس کوتاش کرد. تا کجا؟  بالای قوزک پام...?وقتی با اون چادر و مقنعه‌ای که تا پیشونی کشیده بودمش خودمو رسوندم در کانون و از ماشین بابا پیاده شدم، معلم پرورشی یه نگاهی از بالا تا پایین بهم انداخت گفت مهشیییییییییییییییییید چرا شبیه جارختی شدی؟?آره قدم بلند بود و چادر زیادی کوتاه...مضحکترین حالت از من بود که هر کسی می‌تونست ببینه..?اعتماد به نفسم صفر بود اون روز، خودمو رسوندم روی سن، پشت میکروفون با پاهای لرزون وایسادم و خلاصه‌ی داستانمو خوندم. تمام مدت تلاش می‌کردم حتی یک لحظه سرمو بالا نیارم که صورت کسی رو نبینم...با صدای تشویق داورا سرمو آوردم بالا، در حالیکه تمام تنم خیس عرق شده بود و از کف دستام جوری آب می‌چکید که کاغذ توی دستم هر لحظه پاره میشد...من اون روز جایزه بهترین داستان رو گرفتم. از خوشحالی داشتم پر در میاوردم. هر چندکه مدرسه زیاد تحویلم نگرفتو و فقط بچه‌هایی که تونسته بودن تو امتحان احکام و نهج‌البلاغه اول بشن رو تشویق کرد، ولی من هنوز وقتی اون روز رو به یاد میارم قلبم لبریز از شوق میشه.امروز روز نویسنده است...من عاشق همه شماهایی هستم که می‌تونید برامون بنویسید، اتفاقات رو شرح بدید و دنیا رو قشنگ کنید.روزتون مبارک?</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 15:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری #آیلتس گرفتی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-uy7co3nrcjsq</link>
                <description>بیا اینجا خودم بهت میگم چیکار کنیبه نام خدا، به سختی ?چند روز پیش یه پست توی لینکدین گذاشتم از اینکه اصلا چی شد به این فکر کردم باید سریعا پرونده زبانمو ببندم و قشنگ جمع و جورش کنم که کلی پیام گرفتم از اینکه بگو چطوری سه ماهه آیلتس گرفتی؟ چی خوندی؟....حالا اگه دوست داشتین اون پست رو ببینید اینجا کلیک کنید. https://www.linkedin.com/feed/update/urn:li:activity:6854424495797657600/ قبل از همه اینا یه چیزی رو بگم اینکه خوندن زبان توی سه ماه و امتحان آیلتس دادن غیر ممکنه. منظورم اینه، کسی که هیچ پیش زمینه قبلی نداشته باشه نمی‌تونه توی مدت کوتاه ذهنش رو جمع و جور کنه و همه دانسته‌هاش رو طبقه‌بندی کنه و یه جای مشخص توی ذهنش بایگانی کنه.حالا از خودم میگم. تقریبا از زمانی که یادم میاد من داشتم زبان می‌خوندنم?....از چهارم دبستان شروع کردم به کلاس زبان رفتن. اون موقع‌ها تو شهر ما موسسه زبان شکوه خیلی معروف بود منم از همون‌جا شروع کردم. اینکه بگم خوب بود یا بد واقعا نمی‌دونم. چون تنها گزینه انتخابی من بود که نزدیک مدرسه بود و لازم نبود من برای کلاس رفتن مزاحم کسی بشم. تا اینکه رفتم دبیرستان، انقدر دغدغه‌هام زیاد شد و درگیر آماده شدن واسه کنکور شدم که اصلا فرصت واسه کلاسای فوق‌العاده نداشتم. مدرسه نمونه دولتی می‌رفتم و مجبور بودم سه روز در هفته تا ساعت 5 عصر مدرسه بمونم.خستگی اون روزا انقدر زیاد بود که دوست نداشتم به هیچ کلاس دیگه‌ای فکر کنم.وارد دانشگاه که شدم حس کردم زمان زیاد دارم. من رشته دانشگاهیم رو دوست نداشتم و تلاش می‌کردم سرم رو با هر چیز دیگه‌ای غیر از درسای دانشگاه گرم کنم.اولین کاری که کردم رفتم کانون زبان ایران و کلاس زبان ثبت‌نام کردم. سر راه برگشتن رفتم خیابون ارم و نزدیک‌ترین آموزشگاه موسیقی رو پیدا کردم و کلاس ستار هم اسم نوشتم و استادم رو انتخاب کردم.خلاصه اینکه بعد از 4 سال دیپلم زبانم رو از کانون زبان ایران گرفتم. مزیت کانون این بود که از نظر ساختار جمله یا همون گرامر و همین‌طور وسعت دایره کلمات، منو خیلی قوی کرد.ارشد تصمیم گرفتم رشته‌ام رو تغییر بدم. دوباره چالش‌هام شروع شد. کارم سخت شد. باید وقت بیشتری برای درس خوندن واسه کنکور می‌ذاشتم و باز یه دوره سه ساله از زبان انگلیسی دور شدم.وقتی ارشد رو تموم کردم بلافاصله وارد بازار کار شدم و عملا دیگه زبان نخوندم.تا اینکه خیلی اتفاقی با یه سری از دوستام تصمیم گرفتیم یه دوره آموزشی آیلتس رو که 6 ماه بود بگذرونیم. توی اون شش ماه من تازه فهمیدم چقدر از زبان انگلیسی دور شدم و خیلی چیزا یادم رفته.واسه همین دوباره کتابای قبلیم رو آوردمو شروع کردم به خوندن. البته نه با برنامه‌ریزی. فقط هر زمانی که حوصله‌ام سر می‌رفت، کار دیگه‌ای نداشتم، فیلم واسه دیدن نبود و خلاصه...تا رسیدم به همون سه ماه طلایی.کافیه یه سرچ ساده بکنی و ببینی یک دنیا کتاب برای آزمون آیلتس جلوت لیست میشه. ولی واقعا کدوم رو باید خوند؟چند وقت پیش یکی از کاربرای توئیتر منابعی که خودش خونده بود رو معرفی کرد و من وقتی چک کردم دیدم این دقیقا همون منابعیه که به من معرفی شدن که البته من از بین اونا فقط چند تارو خوندم...من از منابع آیلتس یه فایل اکسل درست کردم. فکر می‌کنم کسی که می‌خواد شروع به خوندن بکنه نیاز داره که این لیست رو داشته باشه. آدمو از سردرگمی درمیاره...حداقلش اینه که دیگه می‌دونی منابع به درد بخور ایناست که توی این فایل نوشته شده و نیاز نیست خودتون رو بین انواع کتابای معرفی شده گوگل غرق کنید.حالا، اگر دوست داشتین این فایل رو داشته باشین، یه سر به لینک زیر بزنید.https://lnkd.in/ecJfRqm9</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Sun, 17 Oct 2021 11:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش امروزم را مدیون اینفلوئنسرهایی هستم که دنبال نمی‌کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-sd1ujhieaxmi</link>
                <description>من یکی از کاربرای قدیمی اینستاگرام هستم. از اونایی که وقتی اومدم تقریبا هیچ کدوم از این اینفلوئنسرهای امروزی نبودن. من اون روزا حتی نمی‌دونستم باید پیجم رو ببندم و پرایویت کنم از بس که هیچ کس نبود. روزا داشت خیلی خوب می‌گذشت. کلی ذوق داشتم از حضورم توی این شبکه اجتماعی. تازه آشپزی یاد گرفته بودم و یه دوره فشرده شیرینی‌پزی رفته بودم. کلی آشپزی می‌کردم، شیرینی می‌پختم و ازشون عکس می‌گرفتم و میذاشتم توی صفحه‌ام. کلا 20 یا 30 تا فالور داشتم و خیلی خوش و خرم کنار هم روزامون می‌گذشت. با هم تعامل می‌کردیم و حرف می‌زدیم و بهشون مشاوره پخت و پز می‌دادم.تا اینکه یه دفعه یه سیاهی عجیبی فضای اینستاگرام رو گرفت. غولا وارد شدن، اونا که فقط می‌خواستن دیده بشن. اونا که به هر قیمتی می‌خواستن دیده بشن. مهم نبود چی.یکی لخت شد، یکی عکسای ادیت شده گذاشت، یکی شروع کرد فحش دادن...عددای اون بالای صفحه‌ها شروع کرد نجومی بالا رفتن. تق تق تق اون عدد از کیلو به میلیون تبدیل میشد و ولع دیده شدن هر روز بیشتر می‌رفت تو جون و پوست آدما...من نتونستم ولی، من صفحه‌ام رو پرایویت کردم. نذاشتم هر کسی عکسامو ببینه، نمی‌خواستم هر کسی بدونه غذای مورد علاقه‌ام چیه، چه رنگی رو دوست دارم، چه لباسی پوشیدم یا اینکه الان ناراحتم یا خوشحال.آدمای دور و برم دیگه محدود شدن3 تا از دوستای دبستانم، 5 از دوستای دبیرستانم، 6 تا از دوستای دوره لیسانس، 2 تا از دوستای دوران ارشد، چند تا فامیل غیر فوضول...همین.یواش یواش زیر پیجای مختلف تگ شدم. کنجکاو شدم. رفتم پیجای بقیه رو سرک کشیدم.تهش می‌رسیدم به اینفلوئنسرای مختلف. یکی تو حوزه زیبایی کار می‌کرد و حتی واسه سگشم پیج زده بود، اون یکی 5 تا بچه داشت و صبح تا شب فقط تبلیغ می‌ذاشت، اون یکی آشپزی می‌کرد و دائم بین صحبتاش از کمالات همسرش تعریف می‌کرد.خطرناک شد.می‌دونی چرا؟ چون دیگه احساس می‌کردم اونا دارن زندگی می‌کنن و این چیزایی که من دارم در مقابل اونا هیچی نیست...چرا من دائم مسافرت نمیرم؟ چرا من انقدر لباس ندارم که حتی تو دو تا پستم لباسام مثل هم نباشه، چرا من مثل بقیه رستورانای مختلف نمیرم، چرا من انقدر پول ندارم که بتونم کلی پاساژگردی کنم و استوری بذارم...خطرناک شد.یه سایه سیاه افتاد روی تنم. من دیگه مهشید قدیم نبودم. اون مهشیدی که از پختن کاپ کیک لذت می‌برد دیگه احساس می‌کرد از همه عقب افتاده. دیگه لبخند نمی‌زدم چون فک می‌کردم اونا قشنگ‌تر از من می‌خندن. دیگه حتی لباسایی که با کلی ذوق و سلیقه خریده بودم به چشمم نمی‌اومد چون حس می‌کردم اونی که بقیه دارن بهتره...خیلی وقتا حتی گریه می‌کردم. نمی‌خواستم این زندگی رو....یه روز که پیج اینفلوئنسر مورد علاقه‌ام رو دنبال می‌کردم دیدم طلاق گرفته...آخه مگه میشه آخه این که همین ماه پیش داشت با شوهرهش مسافرت می‌رفت و کلی توی مسیر لاو ترکونده بودن و کلی عکس با هم داشتن ؟مگه میشه یه ماهه کسی طلاق بگیره؟ ای داد مهشید چیکار داری می‌کنی با خودت؟ول کن این صفحه‌های فیک مسخره روول کن این خوشبختی‌های دروغی رورها کن این خنده‌های ظاهری روای داد مهشید، چیزی که تو داشتی واقعی بود. تو واقعیت خودت رو با دروغای بقیه مقایسه کردی، عقب افتادی. ای داد مهشید بلند شو خودتو جمع کن، چیزایی که از دست دادی رو برگردون.اولین کاری که کردم تمام اینفلوئنسرایی که فالو داشتم رو آنفالو کردم، چون من نمی‌خواستم توی دروغایی که اونا دارن به خودشون و ما میگن، شریک باشم.یه خونه تکونی اساسی کردم، بساط شیرینی‌پزیم رو دوباره برپا کردم.لباسام رو اتو کردم همرو به ترتیب رنگ دوباره چیدم توی کمدم.من امروز غیر از 10 دقیقه اونم برای دنبال کردن یه سری پیج خاص، دیگه به اینستاگرام نمیرم.اینستاگرام و صفحاتی که من دنبال می‌کردم درست عین یه زخم کاری داشت وجود و زندگیم رو نابود می‌کرد.به جاش زبانم رو خوندم و آیلتسمو گرفتم، کلی کتاب خوندم، کلی مهارت تو زمینه کاریم یاد گرفتم.من شاید به اندازه عکسای اینفلوئنسرا خوشحال نباشم، شاید به اندازه اونا سفر نرم، شاید لباسام به اندازه اونا زیاد نباشه، ولی واقعیه. و این چیزیه که من دوستش دارم.پس چیزی که باعث شد من امروز آروم باشم و بتونم خودم رو ارتقا بدم، اینفلوئنسرایی هستن که آنفالو شدن و هیچوقت دیگه فالو نشدن.</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 14:24:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که یه تولید کننده محتوای متنی و کپی‌رایتر شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-po4biu8ifm13</link>
                <description>مهشید یک کپی‌رایتر و محتوانویسمن همیشه می‌نوشتم از اون موقعی که حتی هنوز بلد نبودم بنویسم هم می‌نوشتم. مامانم تعریف می‌کنه که من همیشه قلم دستم بود و داشتم دفتر و کتابای بقیه رو خط خطی می‌کردم. بعد هم که شاکی می‌شدن و دعوام می‌کردن، خیلی حق به جانب تو چشماشون زل می‌زدم و می‌گفتم، مشقاتونو نوشتم دیگه. تا اینکه رفتم پیش دبستانی. زمان ما اینجوری نبود که قبل از کلاس اول بهمون نوشتن یاد بدن. ولی مهشید کوچک کماکان وقتی از مهد می‌اومد یه دفتر می‌ذاشت جلوشو شروع می‌کرد مشق نوشتن. یا همون خط خطی کردن. بعد هم می‌بردم می‌دادم به بابا و ازش می‌خواستم از روش بخونه. تصور چهره بابا توی اون لحظه خنده داره...این که اون از خودش یه چیزایی رو می‌گفته و من جیغ می‌زدم که نخیرم اینارو ننوشته بودم اصلا بده خودم بخونم...گذشت، مدرسه رفتم، کلاس اول، دوم، سوم...تقریبا چیزی از اون دوران یادم نمیاد. فک کنم انقدر درگیر روتین زندگی و مدرسه شده بودم که کلا دیگه ننوشتم...تا اینکه رفتم کلاس چهارم.خانم عسگری تپل و دوست داشتنی ازمون خواست یه انشای دو صفحه‌ای بنویسیم و محیط خونمون رو توصیف کنیم. یادمه بلافاصله که زنگ آخر خورد دست خواهر کوچیکمه و که کلاس اول بود گرفتم و با نهایت سرعت به سمت خونه دویدم. رسیدیم سر کوچه اول مقنعه‌امو درآوردم، دکمه‌های مانتومو باز کردم فقط واسه اینکه وقتی می‌رسم خونه وقت بیشتری برای نوشتن داشته باشم.اون روز از ساعت 1 ظهر تا نزدیکای غروب داشتم انشا می‌نوشتم. مداد به دست پشت سر اعضای خونه راه می‌رفتم و یادداشت برمی‌داشتم. کابینتا و کمدارو باز می‌کردم و جای وسایل رو یادداشت می‌کردم. از حرفای مامانم پشت تلفن نوت‌برداری می‌کردم. شما دیگه خودتون تصور کنید که چه آشی شده بود اون انشاء...کل شب نخوابیدم و منتظر که زودتر فردا بشه و من برم انشامو پای تخته بخونم. از شانس بد من، معلم اصلا منو نمی‌دید. وای که چقدر حرص می‌خوردم از انشاهای دری وری بچه‌ها و سر افسوس تکون می‌دادم که اینا چیه آخه اینا نوشتن؟فقط ده دقیقه به پایان کلاس مونده بود. قلبم تند تند میزد، صدای قلبمو از زیر مقنعه سفیدم احساس می‌کردم. دیگه دلو زدم به دریا و بلند شدم و با فریاد گفتم خانووووووم منم می‌خوام انشامو بخونم..معلم با بی‌حوصلگی یه نگاهی به ساعت کرد و گفت باشه جلسه بعد. اخمام رفت تو هم، وا رفتم، صدامو آوردم پایین گفتم خانوم من می‌خوام بخونم ولی...باز یه نگاهی به ساعت کرد و دیگه از سر ناچاری گفت باشه بیا بخون..دفترمو برداشتم، مقنعه‌امو صاف کردم، به دوستم که سر نیمکت نشسته بود اشاره کردم که زود جایگاه رو ترک کن که می‌خوام برم بیرون، از نیمکت اومدم بیرون درست مثل یه سفیر خودمو به پای تخته سیاه چرک و کثیف کلاس رسوندم.شروع کردم به خوندن، یه سری جمله‌ها رو که می‌خوندم بچه‌ها می‌خندیدن و من به تته پته می‌افتادم. ولی باز خودمو جمع و جور می‌کردم...وسطای متن بودم که زنگ آخر خورد بچه‌ها بلند شدن، حمله‌ور شدن سمت در و من اون بین با یه دنیا ناامیدی و پاهای سست باهاشون برخورد می‌کردم. اشک تو چشمام حلقه زد، داشت سرازیر میشد که خانوم عسگری عزیزم دست گذاشت رو شونه‌ام گفت میشه برای من بخونیش، می‌خوام بدونم تهش چی شد...حلقه اشک پاره شد ریخت رو گونه‌ام و سر خورد افتاد روی دفترم.من دقیقا از اون روز شروع کردم به نوشتن...من از اون روز یه تولید کننده محتوای متنی شدم.</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 23:14:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق مسلم ما، هوای پاک بدون مازوت است.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D8%AD%D9%82-%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-umiqzgv6q8yj</link>
                <description>پرنده‌ای که تلاش می‌کند نفس بکشد.وقتی شروع کردم به نوشتن، یه لحظه به نظرم نوشتن از هوای پاک برای ما ایرانی‌ها بیشتر شبیه به یک جوک بود. یه لحظه با خودم فکر کردم، اصلا خیلی خنده داره که ما یه روز به عنوان روز هوای پاک داشته باشیم.چرا ما باید برای چیزی که نداریمش، یه روز داشته باشیم؟وقتی بیشتر بهش فکر کردم، غصه‌دار شدم. آخه همیشه وقتی با عصبانیت از بی عدالتی‌های این دنیا داد می‌زدم که اصلا شماها بگین، چی رو میشه بدون پرداخت پول توی این دنیا داشت؟ سلامتی، رفاه، خوشبختی...چی؟ یه هو وقتی یکی از بین جمع می‌گفت، هوا...ما برای داشتن هوا حتما نباید آدم پولداری باشیم..آره دلم آروم می‌گرفت که واقعا یه چیزی هست که نیاز نباشه بابتش پول بدیم.ولی این روزا فهمیدم ما حتی برای نفس کشیدن هم باید پول داشته باشیم. پول داشته باشیم تا بتونیم از این مملکت کوفتی بزنیم بیرون و بریم سوئیس و اتریش و استرالیا تا بتونیم هوای پاک تنفس کنیم.واقعا چی بیشتر از هوای پاک می‌تونه حق مسلم منو و شما باشه؟ انرژی هسته‌ای؟ من که فکر نمی‌کنم..هرم مازلو رو مرور می‌کنم. به نظرم یه سطح توی این هرم از نگاه مازلو دور مونده. اونم هوا برای نفس کشیدن و زنده ماندنه. البته مازلو حق داشته، شاید هیچ نسلی در هیچ تاریخی در هیچ جغرافیایی مثل ما در اتاق گاز زندگی نکردن. مایی که حتی هوایی نداریم برای نفس کشیدن.اصلا بیا تصور کنیم مازوت نیست، بیا تصور کنیم دولت‌مردانی داریم دلسوز، بیا فکرکنیم منافع جمعی توی این کشور بر منافع فردی ارجحیت داره، اصلا بیا فراتر بریم، بیا تصور کنیم پایه و اساس پایدار موندن هر کسب و کاری در ایران، اقدامات اساسی اون برای محیط زیسته.اون وقت من و تو به عنوان عضوی از این جامعه چه وظایفی بر عهده داریم؟می‌دونی تویی که ماشینت توی معاینه فنی به خاطر آلایندگی رد میشه و بعد میای توی باک الکل می‌ریزی و میری و برگه معاینه فنی رو می‌گیری، حق نداری به خاطر وجود مازوت شکایت کنی.می‌دونی که چی میگم...تو بگو، تو بگو به عنوان عضوی از این جامعه چه قدمی برای بهبودش برداشتی؟ تو هم مثل من فقط گلایه کردی؟؟؟؟</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 15:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کدام جمع دوست داشتنی‌تر هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-l0538ojnd6am</link>
                <description>تا حالا پیش اومده به این فکر کنی که چقدر رفتارها و طرز بیانت توی جمع‌های مختلف متفاوته؟ به این فکر کردی که بین دوستات یه آدم شلوغ و شیطونی در حالی که خانواده تو رو به متانت و آرومی میشناسه؟فکر کنم خیلی از ماها واسمون پیش اومده که برخوردمون رو توی جمع‌های مختلف با هم مقایسه کردیم و اولش به کلی تناقض رسیدیم.شاید بعضی‌هامون حتی عذاب وجدان هم گرفتیم و پیش خودمون فکر کردیم، این همه دورویی چرا؟اما واقعیت اینه که، درستش همینه. ناراحت نباش.می‌دونی، خیلی از جمع‌ها و دورهمی‌ها انقدر فضای دوست داشتنی دارن که بهت اجازه میدن خود واقعیت باشی.جمع دوستای صمیمی‌ات رو تصور کن.اونا هیچوقت تو رو قضاوت نمی‌کنن، بهتره بگم، اونا هیچوقت تو رو به خاطر رفتارت در یه لحظه خاص قضاوت نمی‌کنن. دوستای صمیمی با یه جمله تو، کل رفتارت رو آنالیز نمی‌کنن. تو بین دوستای صمیمی می‌تونی با خیال راحت و فارغ از هر دلهره‌ای بلند بخندی یا بلند گریه کنی. می‌تونی به راحتی به کسی که ناراحتت کرده فحش بدی، می‌تونی بدون ترس، پشت سر کارفرمات حرف بزنی و ناسزا بگی تا دلت خنک شه، می‌تونی از رفتارای همسر یا پارتنرت گله کنی و خیالت راحت باشه هیچوقت به گوش خودش یا خونواده‌اش نمیرسه. می‌تونی کل شب رو باهاش بیدار بمونی از هر دری حرف بزنی. نمره‌های بد و سوتی‌هات رو فقط دوستات می‌دونن ولی چیزی که مهمه اینه که تو نگران نیستی از اینکه اونا در جریان جزئیات زندگیت هستن. حتی مسخره‌ترین عکسارو با دوستات داری. همون سلفی‌هایی که توشون زبونت رو درآوردی یا قیافت شبیه قوری شده.اما جمع خانواده یه فیلتر خاص دارهتو توی جمع خانواده‌گی سعی می‌کنی جوری رفتار کنی که قضاوت نشی چون متاسفانه این اتفاق میفته، سعی می‌کنی کمتر آفتابی شی که کسی ازت سوالای نامربوط نپرسه، دوست نداری در جریان کارات قرار بگیرن، من حتی خیلی‌ها رو می‌شناسم که سعی می‌کنن اون چیزی باشن که پدر مادرشون دوست دارن و دلیلشونم اینه که قراره سالی یک بار فامیل رو ببینن، این یک بار رو &quot; آسه میرن که گربه شاخشون نزنه&quot;.البته اینو هم بگم، خیلی وقتا بهترین دوستای ما، خانوادمون هستن. دوست صمیمیمون همسر، خواهر یا برادرمونن، کسایی که یاد گرفتن بدون هیچ &quot; حساب و کتابی&quot; فقط مارو دوست داشته باشن.همه اینارو گفتم که بدونی، اینکه تو توی کدوم یک از این جمع‌ها &quot; خود واقعیت&quot; هستی، اصلا مهم نیست. اینکه تو یاد گرفتی اول اطرافیانت رو بشناسی و بعد متناسب با رفتار اونا، رفتار کنی، نشون دهنده هنرمندی توئه.فکر کنم دیگه فهمیده باشی، به شدت با این جمله که &quot; تو خودت باش، بقیه هر جور می‌خوان فکر کنن&quot; مخالفم. خیلی وقتا خیلی جمع‌ها و افراد، ظرفیت &quot; خود واقعی&quot; تو رو ندارن.حیفه که تو بهترین خودت رو برای همه رو کنی.پس خنده‌های بلند و روراستی رو نگهدار برای کسی که لیاقتش رو داره. بعضی‌ها همون بهتر که، چهره پشت نقابت رو نبینن و از دیدنش محروم باشن.</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 10:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر زمان به عقب بر‌می‌گشت....</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B4%D8%AA-iis0ue8lobn3</link>
                <description>فکر می‌کنم همه ما حداقل یک بار توی زندگیمون این جمله رو گفتیم و بعدش هم ادعا کردیم که اگر زمان به عقب بر‌می‌گشت قطعا کار اشتباهی که انجام دادم رو، انجام نمی‌دادم.نمونه‌های زیادی برای این موضوع هستمثلا اینکه اگر زمان به عقب برمی‌گشت بیشتر درس می‌خوندم تا دانشگاه بهتری، رشته بهتری قبول شم و الان پول بیشتری دربیارم.اگر به دو سال قبل برمی‌گشتم زودتر می‌رفتم دکتر و الان این وضعیت رو نداشتم.من اگر به 10 سال پیش برمی‌گشتم با تجربه امروزم کلی دلار می‌خریدم و امروز پولدار بودم.و خیلی جمله‌ها و حسرت‌های دیگه....اما می‌دونی واقعیت چیه؟ واقعیت اینه که کسی که نمی‌تونه الان تو لحظه حال موفق باشه حتی اگر به عقب هم برگرده باز همون کاری رو می‌کنه که تا امروز کرده.چرا که امروز ما، گذشته آینده ماست.یعنی اگر امروز نتونی کار درست رو انجام بدی باز یه روزی در آینده با خودت می‌گی اگر به گذشته برمی‌گشتم....و موضوع مهمتر اینهبرگشتن به گذشته یه آرزوی محاله و بودن در حال، وجود داره و می‌بینیش.امروز رو بساز تا فردای بهتری رو تجربه کنی.شنیدم می‌گن بزرگترین عذاب اون دنیا اینه که، آدمی که می‌تونستی بهش تبدیل بشی رو بهت نشون میدن و می‌گن تو با تمامی استعدادها و موقعیت‌هایی که داشتی اگر وقتت رو تلف نمی‌کردی و مدیریت و برنامه‌ریزی بلد بودی، قطعا این آدم می‌شدی.و چه حسرتی بزرگتر از اینکه ببینی با انسانی که می‌تونستی بشی فرسنگ‌ها فاصله داری.</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 12:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختی‌های ملاقات با یک دوست بیمار و رنج کشیده</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-tgmyrkobdxsd</link>
                <description>از رو به رو شدن باهاش همیشه طفره می‌رفتم تا اینکه امروز همه همکاران تصمیم دارن برای ملاقاتش به خونه‌اش برن و خوشحالش کنن. کلا ته قلبم راضی به رفتن نیست. خودم رو که جای اون می‌ذارم می‌بینم اگر من بودم اصلا دوست نداشتم هیچکس رو ببینم چه برسه به اینکه با دیدن آدما و دوستای قدیمی خوشحال هم باشم.اینکه توی اون لحظه من دارم با بدترین سرطان دنیا دست و پنجه نرم می‌کنم و هم خودم و هم بقیه می‌دونیم امیدی به بودنم نیست، عذابم میده. ولی می‌دونی توی اون لحظه چی بیشتر از همه ناراحت کننده‌اس؟ اینکه همه افرادی که دورت می‌شینن و برای ملاقاتت میان، ادعا می‌کنن که درکت می‌کنن.من از رو به رو شدن باهاش طفره می‌رم چون نمی‌تونم ناراحتی و نگرانیم رو پنهون کنم. می‌دونم با دیدن موهای تراشیده شده و تن تکیده‌اش، هر لحظه ممکنه اشک از چشمام سرازیر بشه و همه چیز رو بدتر از چیزی که هست بکنه.ولی مجبورم برم، آخه فرار چاره نیست. من دوست دارم ببینمش که شاید وقت زیادی برای دیدنش نداشته باشم. اونوقت چه طوری خودم رو ببخشم و چه طور با خودخواهی خودم کنار بیام؟اولین تصمیمی که گرفتم این بود که یه سرچ ساده توی گوگل بکنم و ببینم در مواجه شدن با یه دوست بیمار چه کارهایی رو باید انجام بدم و چه کارهایی رو بهتره انجام ندم.برای من جالب بود....همه کارهایی که فکر می‌کردم می‌تونه اون مدت زمان کزایی رو پر کنه، ممنوع شده بود.مثلا نباید به بیمار بگیم درکش می‌کنیم چون واقعا درکی ازش نداریم و هم اون این مسئله رو خوب می‌دونه و هم ما.نباید به بیمار بگیم به یادت هستیم، چرا که امید رو در لحظه توی وجود بیمار از بین می‌بره. این جمله بر خلاف ظاهرش اصلا جمله زیبایی نیست و شرایط بیمار رو از چیزی که هست سخت‌تر می‌کنه.درست نیست بهش بگیم همه چیز درست میشه. آخه خودت هم خوب می‌دونی که چیزی درست نمیشه. بیمار از امید دادن الکی بیزاره. این جمله نشون میده تو اصلا درک درستی از شرایطی که توش قرار گرفته نداری.دائم بهش پیشنهاد نده، غذاها و داروها و دکترهای مختلف رو بهش معرفی نکن. بدون اون الان توی این لحظه هر کاری که می‌دونسته توی شرایطش تاثیر داره رو انجام داده پس تو فقط با این حرفا، اون لحظه‌های خوبی که می‌تونی کنارش باشی و لذت ببری رو، خراب می‌کنی.خواهش می‌کنم ازت جک نگو و سعی نکن با لوده بازی جو رو درست کنی، چون فقط اعصاب بیمار رو خراب می‌کنی و فقط اون رو به این نتیجه می‌رسونی که اشتباه کرده ازت خواسته به دیدنش بری.اگر لاغر و نحیف شده و مجبوره که موهاش رو از ته بزنه، الکی با جمله خیلی خوب به نظر می‌رسی باعث نشو توی نگاه بیمار یه آدم دروغگو به نظر بیای. اون خیلی خوب می‌دونه که خوب به نظر نمیاد.بهش نگو خوب میشی وقتی هم تو و هم اون می‌دونید خوب شدنی در راه نیست.از خاطرات دوستان و نزدیکان بیمار و مریضت براش تعریف نکن. چه اونایی که خوب شدن و چه اونایی که الان نیستن. مطمئن باش بیمار این روزا با رفتن به بیمارستان‌ها و مطبای مختلف، خیلی بیشتر از تو تجربه داره و به اندازه موهای سر تو، بیمار دیده.نمی‌دونم به این لیست چه چیزایی رو میشه اضافه کرد و یا چه موردهایی به نظرتون زیاده‌روی و میشه ازش کم کرد، ولی من می‌دونم اگر جای اون بیمار باشم، از اینکه واقعیت‌ها رو بشنوم خیلی بیشتر از امیدهای واهی خوشحال می‌شم.هر چند ترجیح من توی شرایط بیماری، رو به رو نشدن با افرادی که هیچ درکی از شرایط سخت من ندارن.حالا به نظر شما، وقتی می‌خوایم سراغ دوستی بریم که شرایط سختی رو تجربه می‌کنه، چی بگیم و چه کاری کنیم که از دیدن و بودن با ما خوشحال بشه؟</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 15:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلیت‌باد روز دانشجو!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-ngndmumin3pw</link>
                <description>تقلیل دانشگاه‌ها به سالن انتظار برای پرواز فارغ‌التحصیلان، یک خسارت تمام‌عیار است. یک ظلم به سرمایه‌های مادی و معنوی کشور.  اینکه سرمایه و وقت و انرژی کشور صرف تربیت یک نفر شود و درست وقتی مدرک‌تحصیلی گرفت، یکراست برود دارالترجمه و بعد جوری این کشور را ترک کند که انگار از گور گریخته، ظلم است... درختی که اینجا برای ثمر دادنش هزینه شده، میوه‌اش را دیگری می‌چیند. درد ندارد؟ آدم‌ها یک بار به دنیا می‌آیند و حق دارند از این یک فرصت لذت ببرند، حق دارند بروند جایی که احترام می‌بینند و لازم نباشد از صبح تا شب اخبار گوش بدهند که «چه می‌شود؟» اما چرا مردم یک کشور هزینه‌اش را بدهند تا میوه بیفتد توی دامن کانادا و آمریکا و استرالیا؟چه کرده‌اید که دانش‌آموخته ایرانی ترجیح می‌دهد برود جایی دور از خانه پدری، همبرگر بگذارد لای نان بدهد دست مشتری، اما اینجا نماند؟ هر وقت این مهاجرت‌های شبیه گریختن، متوقف شد بگویید: روز دانشجو مبارک!تبدیل دانشگاه‌ها به کارگاه تولید مقاله کیلویی و مسابقه «هرکی بیشتر مقاله چاپ کنه، دانشمندتره» خسارت است. خروجی این همه مقاله چیست؟ کدام مشکل مردم را حل کرده؟ جز سخنرانی‌درمانی و آماربازی فایده ای داشته؟ از این رکوردشکنی‎‌ها چیزی نصیب مردم می‌شود؟ علمی که خروجی‌اش نتواند گره‌گشایی کند، افسانه و افسون است. کسانی که از دانش‌شان برای بهبود زندگی مردم بهره می گیرند دست مریزاد دارند، اما اگر هدف از دانشگاه رکوردزدن در زمینه تولید مقاله است، همه دانشگاه ها را ببندید، بروید از خیابان انقلاب کیلوکیلو مقاله و پایان نامه بخرید! تا زمانی که می‌شود این همه علنی در امثال خیابان انقلاب پول داد و آشکارا علم را «خرید»، تبریک گفتن روز دانشجو «بیداری طفلی است که محتاج به لالاست»! آذر و روز دانشجو در همه این سالها یا هم‌خوانی بغض‌آلود سرود «یار دبستانی من»  و قرائت بیانیه و محکوم کردن بوده، یا استندآپ کمدی و مسابقه آشپزی! لابه‌لایش گاهی هم دانشجویان و اساتیدی حرف‌هایی زده‌اند که اسباب دردسرشان شده. آدم عاقل که این کارها را نمی‌کند!  نزدیک به 20 سال است در فضای دانشگاه درس می‌خوانم و کار می‌کنم، جز عده معدودی که می‌آیند چیزی یاد بگیرند و «دانش جو» هستند، بسیاری فقط دنبال گرفتن مدرک هستند که با آن بروند سرکاری، اضافه حقوقی بگیرند یا  مهاجرت کنند. در دانشگاه‌ها نه کسی درس زندگی واقعی می‌دهد، نه عشق به وطن و میل به ماندن و جنگیدن برای بهبود شرایط. بچه‌ها اینجا آنقدر «باهوش» می‌شوند که  یاد بگیرند کلاهشان را سفت بچسبند که باد نبرد!   تلخ نوشته‌ام و بی‌رحمانه؟ در 18سالگی فکر می‌کردم آینده این کشور را دانشگاه‌ها و دانشجوها می‌سازند، الان در چهل‌سالگی عاقلانه نیست که به همان اندازه خوش‌خیال باشم. امیدوارم دانشجوهای امروز وقتی چهل‌سال‌شان شد ایران بهتری بسازند.احسان محمدی / استاد دانشگاه</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2019 09:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند نفر درس عبرت بشن که تو یاد بگیری زندگی کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-w89loq1wc3xn</link>
                <description>نگران هیچی نباش، فقط زندگی کن.به نظر من یکی از فاکتورهایی که باعث میشه واقعا امروزت با دیروزت فرق داشته باشه و توسعه انسانی یواش یواش توی وجودت شکل بگیره، درس گرفتن از اتفاقات و حوادث اطرافته. یعنی نادیده نگرفتنشون و ساده از کنارشون رد نشدن.تازگیا به شدت به این موضوع اعتقاد پیدا کردم.یه زمانی دختر سر به هوایی بودم که حتی یادم نمی‌اومد روز قبل چه کسانی رو دیده بودم و اصلا چه حرف‌هایی بینمون رد و بدل شده بود. انقدر خودم در مرکز توجه خودم بودم که اگر کسی باهام درد و دل می‌کرد در لحظه همه چیز رو فراموش می‌کردم. من بین دوستام تبدیل شده بودم به یه آدم بی تفاوت که ارزش این رو نداشتم که بخوان باهام حرفی بزنن. واقعیتش حتی راهنمایی هایی هم که می‌کردم همه بر اساس تجربیات محدود خودم بود که اصلا گاهی ارزش امتحان کردن هم نداشت.تا اینکه یه عزیزی حرف خیلی خوبی بهم زد. بهم گفت تمام اتفاقاتی که روزانه برای ما آدما میفته از زمان بیدار شدنمون، زیر کتری رو روشن کردن تا وقتی که کفش‌هامون رو می‌پوشیم و از خونه می‌زنیم بیرون، آدم‌هایی که تو آسانسور می‌بینیم، آدم‌هایی که تو ترافیک باهاشون برخورد می‌کنیم، اونایی که سر کار بهمون خوراکی تعارف می‌کنن، آدم‌هایی که باهاشون تلفنی حرف می‌زنیم، یا مثلا اونایی که تو مسیر برگشت که می‌خوایم سبزی بخریم توی میوه فروشی می‌بینیمشون....همه از قبل برنامه‌ریزی شدن که چیزی که فراموش کردی رو بهت یادآوری کنن. تو باید نسبت به همه اونا حساس باشی. تو باید وقتی آخر شب بعد از تموم کردن یه روز طولانی و سر و کله زدن با کلی آدما و اتفاق‌های مختلف تصمیم می‌گیری بخوابی، یه درس و تجربه جدید برای نوشتن داشته باشی.من این روزها این موضوع رو خیلی خوب درک می‌کنم، با پوست و گوشت و استخونم می‌فهممشون.شاید بهتره اول از خودم بگماگر بخوام خودم رو توی چند تا کلمه خلاصه ‌کنم آدمی هستم به شدت کمالگرا، منطقی و آماده برای غر زدن. برای من لذت بردن معنی نداره مگر اینکه همه چیز اونجوری که می‌خوام باشه. همه چیز باید اونجوری که رویا دارم باشه تا من بتونم حس زندگی کردن داشته باشم.ولی این روزا فهمیدم چقدر این همه وقت زندگی نکردم، چقدر می‌تونستم لذت ببرم و نبردم، چقدر می‌تونستم بخندم ولی غر زدم و من بعد از سی سال امروز نگران شدم، نگران روزای خوبی که می‌شد داشته باشم اما فقط به خاطر چیزای الکی خرابشون کردم.اما ای دریغ که برای فهمیدنش بهای سنگینی دادم. خیلی گرون تموم شد. دوست و همکاری رو کنارم دارم الان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنه.یه آدم فوق‌العاده باهوش و فعال و ورزشکار که 10 سال پیش با ایده خودش تو شرایط سخت اون روزا، شرکتش رو برپا کرد. با یه تیم دو نفره شروع کرد و امروز این شرکت بیشتر از 60 تا پرسنل متخصص داره. بالاخره خونه و ماشین دلخواهش رو خرید و سه ماه پیش با دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد. یه روز تایم نهار که دور هم نشسته بودیم گفت بالاخره روزا داره میشه اونجوری که من می‌خواستم و تصمیم دارم یه مدت به خودم استراحت بدم و لذت ببرم از زندگیم. ولی روزگار لعنتی هیچوقت اونجوری که ما می‌خوایم نمی‌گذره. اصلا انگار سر ناسازگاری داره باهامون. انگار منتظره یه کلمه از این دهان لامصب بیرون بیاد تا با مشت بزنه تو دهنمونو بگه بشین سر جات.وقتی جواب آزمایشش رو گرفت و بدترین جوابی که فکر می‌کرد رو بهش دادن، به این نتیجه رسیدم که چرا اون توی این 10 سال از زندگیش لذت نبرد که حداقل امروز ما به عنوان اطرافیانش دق نکنیم از غصه. چرا اون روزایی که می‌تونست شاد باشه، شاد نبود تا امروز حسرت به دل، توی یه اتاق ایزوله نشینه منتظر یه معجزه.و منمن وقتی خودم رو جاش گذاشتم دیدم کلی کارهای نکرده دارم، کلی لذت‌های نبرده دارم، کلی جاهای نرفته و چیزای نخریده دارم. دیدم هنوز کلی &quot; دوستت دارم&quot; به همسرم، پدرم و مادرم، برادرم و خواهرم بدهکارم. دیدم من اگر امروز تنها یه مدت زمان تعیین شده برای زندگی فرصت داشته باشم، همون روز اول می‌میرم. چون فرصتی برای جبران این سی سالی که زندگی نکردم، نیست.ولی یه چیزی این وسط میلنگه.....از امروز می‌خوام زندگی کنم، اما از کجای این ویرانه شروع کنم که بتونم ته مسیر با شادی دستامو بالا بگیرم و داد بزنم، گور بابات روزگار، من اونجوری که دوست داشتم زندگی کردم.</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2019 11:43:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگه میشه ایران زندگی کنی و ادعا کنی از سیاست چیزی نمیدونی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshid1988/%D9%85%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-c7olggzhkxb0</link>
                <description>من آدم سیاسی نبودم حداقل تا 18 سالگی اصلا نمی‌دونستم دور و برم چه خبره و تنها چیزی که می‌شناختم کتاب‌هایی بود که با عشق سیمی می‌کردم و با تلق‌های رنگی سعی می‌کردم یه کتابخونه رنگی برا خودم درست کنم. یا روان‌نویس‌های رنگی که تمام دنیای من بودن و حاضر نبودم حتی یه دونه اشون رو به کسی قرض بدم.تا اینکه سال 86 وارد دانشگاه شدم و از شانس من اولین درگیری‌ها توی دانشگاه شیراز شروع شد. اول اعتصابات سر کیفیت غذا، بعد سر لفت و لیس‌های رئیس دانشگاه و بعد هم جنگ انتخابات سال 88.بدون اینکه بخوام وارد سیاست شدم. درگیر شدم و یه جوری عادت من شد چک کردن اخبار هر روزه و هر روزه. تازه فهمیدم چرا بابا فقط بی بی سی و صدای آمریکا نگاه می‌کنه و زیر لب با خودش حرف می‌زنه.آره، اینه اجبارهایی که زندگی توی خاورمیانه به ما تحمیل کرد.من عاشق سیاست نیستم ولی اخبار هر روز رو دنبال می‌کنم، چون تک تک برنامه‌های زندگیم تحت تاثیر سیاست این جغرافیا و آدماشه.برا همینه که واسم سوال پیس میاد، مگه میشه کسی تو این مرز و بوم زندگی کنه و بگه من از سیاست چیزی نمی‌دونم، یا اینکه من آدم سیاسی نیستم. لعنتی دم دستی‌ترین برنامه‌ریزی‌های زندگیت وابسته به حال و روز این خاکه. مگه میشه اخبار روز رو چک نکرد و روز رو شروع کرد؟</description>
                <category>مهشید هستم :)</category>
                <author>مهشید هستم :)</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 16:11:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>