<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahshid Haghighat</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahshidhaghighat</link>
        <description>سلام من مهشید حقیقتم، کسی که دغدغه‌ی اصلیش بهبود، رشد و توسعه‌ی خودشه و در این راه دوس داره به دیگران هم کمک کنه. اولین خروجی اصلیم هم کتاب گردبادِ رشد هست که خوشحال میشم بخونید و نظراتتونو بهم بگید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:14:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3107/avatar/94cs4t.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahshid Haghighat</title>
            <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه‌ی مشترکِ مفید بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%90-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-dckafffj6np9</link>
                <description>یکی از چیزهایی که به وضوح از کودکیم به یاد دارم این است که هرکس از من می‌پرسید که در آینده دوست دارم چه‌کاره شوم من می‌گفتم نمی‌دونم، فقط می‌خوام مفید باشم... و همین شد که الان در شغل کوچینگ هستم و در حال وارد شدن به مسیری برای تبدیل شدن به روان‌درمانگر هم هستم. این که چرا اینقدر می‌خواستم برای دیگران مفید باشم و به آن‌ها کمک کنم قطعاً از جای سالمی در کودکی من نمی‌آید اما در حال حاضر بر سرِ چرایی این خواسته و میل صحبتی ندارم؛ فقط جمله‌ای که یکی از مراجعانم در پادکست آینه گفت من را به فکر فرو برد... او ناراضی بود از اینکه برای خودش و دیگران (مخصوصاً دیگران) مفید نیست!چه می‌شود که ما بیشتر از این که به فکر خودمان باشیم، به فکر دیگرانیم؟ چه می‌شود که حاضریم شغلی داشته باشیم که در آن فقط به دیگران کمک کنیم؟ چه می‌شود که اگر برای زندگی اطرافیانمان نفعی نداشته باشیم، با خودمان بد می‌شویم؟ به نظرم کار کردن روی خودمان، نیاز به انرژی زیادی دارد چون قرار است چیزهایی را در درون و بیرونمان تغییر دهیم و تغییر، کار راحتی برای انسان نیست؛ ما ترجیح می‌دهیم به کاری که در حال انجامش هستیم ادامه دهیم تا این که آن را تغییر دهیم، حتی اگر آن کار خوابیدن و اینستاگرام چک کردن باشد! خب این آگاهی به ما چه می‌گوید؟... عاشق یادگیری و بهتر شدن هستی  ؟! پس چه راهی بهتر از آن که برای دیگران یاد بگیری و به آن‌ها انتقال دهی و از راه تشویق دیگران به بهتر شدن، خودت هم به درآمد و توجه و ... برسی؟!  همین تنبلی ما در اجرای چیزهایی که یاد می‌گیریم هست که این همه مربی و سخنران در سرتاسر دنیا تولید کرده؛ البته من نمی‌گویم که همه‌ی ما مربیان و مدرسان اهل اجرا نیستیم اما درمورد اکثرمان صحبت می‌کنم.من مُنکِر این موضوع نمی‌شوم که ما از بخشیدن به دیگران (عشق، مراقبت، احترام، کمک و ...) در واقع خودمان هم منتفع می‌شویم اما درمورد یک حالتِ از تعادل خارج شده می‌گویم که کنترل ما را به دست گرفته که فکر می‌کنیم اگر به دیگران کمک نکنیم اصلاً مفید نیستیم و وجودمان بی‌معنی است... من هم این مسئله را دارم که هر کتابی می‌خوانم، علاوه بر پیدا کردن نقاطی که در خودم نیاز به بهبود دارند، نقاط دیگران هم در ذهنم چرخ می‌خورند، در جلسات درمان به جای اینکه به احساساتم بپردازم از دیگران و قالب‌های کلی سخن می‌گویم به جای شخصِ خودم... دردناک است که در عین باور به این که من به خودم اهمیت می‌دهم و می‌خواهم به خودم کمک کنم اما درواقع به خودم اجازه‌ی حس کردن نمی‌دهم...همانطور که گفتم در این نوشته دنبال چرایی این مسائل نیستم چون دلایل و ریشه‌های متعدد و عمیقی دارند، اما می‌خواهم به این بپردازم که، ما متوجه شدیم که این مسائل را داریم، بیشتر از خودمان به فکر کمک به دیگری هستیم، حالا چه؟ از این به بعد، بعد از این آگاهی چه کاری می‌توانم انجام دهم؟ چطور با این قضیه کنار بیایم؟ چطور به پذیرشِ گذشته‌ام و هر آنچه در آن گذشته برسم؟اولین راه این است که متوجه این دو نکته باشیم و به پذیرش آن‌ها برسیم:قرار نیست ما انسانِ کاملی باشیم، چون هیچکس نیست و نمی‌تواند باشد و دومین نکته این که ما با درصد بالایی محصول شرایطمان هستیم و اگر در کودکی از ما این خدمت گرفته شده که به فکر دیگران باشیم و خودمان را فراموش کنیم، خب طبیعی است که چنین الگویی را یادگرفته و در تمام زندگیمان پیاده کنیم.دومین راه رهایی است، رهایی از قید و بندهایی که خانواده، جامعه یا خودمان برای خودمان تعیین کرده‌ایم؛ ما انسانیم و دارای قوه‌ی اراده، اختیار و انتخاب، اگر شرایط فعلی را نمی‌خواهیم پس مشخص کنیم که چه می‌خواهیم؟ گرچه این کار بسیار سختی است چون با دست خودمان دیوار امنیتی که طی سال‌ها، برای گذاشتنِ خشت به خشتش تلاش کرده‌ایم را قرار است خراب کنیم و طبیعی است که احساس مرگ به ما دست دهد! فکر می‌کنیم دیوار قرار است روی خودمان بریزد و ما نابود شویم اما... این ترس کاملاً ذهنی است و وجود خارجی ندارد؛  و اگر کمی درد تغییر رویه را بچشیم به زودی متوجه می‌شویم که دیوار را خراب کرده اما نمرده‌ایم...و سومین راه این است که دائماً در خودآگاهی به سر ببریم تا مبادا به سرزمینِ قبلی برگردیم و بخواهیم که قهرمان داستانِ دیگران شویم! قهرمانان در طول تاریخ، قابل احترامند چون به خاطر عده‌ی زیادی از خودشان گذشته‌اند و فداکاری کرده‌اند، اما آیا ما با شرایطی که داریم اصلاً می‌توانیم قهرمان دیگران باشیم؟! در اوایل کارم فکر می‌کردم قرار است من زندگی مراجعانم را بهتر کنم اما گذشت و گذشت و به مرور متوجه احساس ناتوانی و درماندگیم شدم و این عقیده‌ی مسخره را کنار گذاشتم که می‌توانم قهرمان دیگران باشم... می‌توانم به کسی که می‌خواهد برای زندگیش کاری بکند کمک کنم اما این که من، آن کسی باشم که دلیل آن تغییر است اصلاً...و در آخر باید بگویم که این دنیا پر از انسان‌هایی است که در نقش قربانی فرو رفته‌اند و حتی قربانیِ واقعی هم نیستند، پس اگر ما بخواهیم قهرمان واقعی باشیم، فقط سرخورده می‌شویم... امیدوارم این نوشته جرقه‌ای برای شما بوده باشد تا به خودتان برسید... </description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 18:17:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی مشترک کارکردِ عکس (برعکس)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D8%B9%DA%A9%D8%B3-bvmst4bykx4k</link>
                <description>همونطور که شاید تا الان متوجه شدید، من تداعیات و تجربیات خودم رو بعد از گوش دادن به جلسات کوچینگم در پادکست آینه اینجا می‌نویسم و این به این معنی نیست که در جلسات، فکرم درگیر خودم بشه یا بخوام درمورد مسائل مراجعام اینجا بحث کنم... امروز هم داشتم به یکی از این قسمت‌ها گوش می‌کردم که مراجعم می‌خواست که به خودِ ایده‌آلش هرروز نزدیک و نزدیک‌تر بشه اما همونطور که خودش گفت، به خاطر کمال‌گرایی‌هاش داشت دورتر می‌شد...جالبه که این یکی از اولین قسمت‌ها بود ولی من امروز بهش گوش دادم و با خودم گفتم چقدر با شرایط الانِ من همزمان شده! چون دقیقاً چندوقتی هست که راه‌هایی که برای بهبود و توسعه‌ی فردیم طی می‌کردم داره نتیجه‌ی عکس (برعکسی) بهم میده، چون به قول مهمانم هرروز با ضعف‌هام بیشتر و بیشتر مواجه میشم و انگار باید هزارتا چیز رو در خودم درست کنم. افتادن در مسیر بهبود و توسعه‌ی فردی مثل یک مَشعلی می‌مونه که خیلی درخشانه و راه رو برامون روشن‌تر می‌کنه ولی اگه مواظب نباشیم می‌تونه ما رو هم بسوزونه... درسته که آگاهی درد داره و این در راه بهبود فردی طبیعیه، اما اگر عجله کنیم و بخوایم که سریعاً هر دشمنی که در خودمون تشخیص میدیم رو نابود کنیم، درواقع داریم یه پیامِ پنهان هم به خودمون می‌فرستیم که این چیزی که الان هستیم و تا به امروز بهش تبدیل شدیم رو دوست نداریم، قبول نداریم، اینقدری که می‌خوایم که عوضش کنیم.ما چه می‌کنیم با خودمون با ساختنِ مدینه فاضله و انسانِ ایده‌آل؟ حواسمون هست به جای آباد کردن داریم وجودمون رو به یک غریبه‌ای تبدیل می‌کنیم که هرچی بیشتر می‌شناسیمش می‌خوایم ازش دورتر و دورتر بشیم؟ هدف ما از اول چی بوده؟ این که از اینی که هستیم بهتر بشیم و حالمون هم به مراتب بهتر بشه دیگه درسته؟ پس چرا هرروز داره حالمون بدتر و بدتر میشه و با خودمون غریبه میشیم؟ چیو این وسط درست انجام نمیدیم؟به نظرم قطعه‌ی گم شده‌ی ما، نگاه کردنِ به مسیره به جای مقصد، شاید اگر هدفمون این باشه که در مسیرِ بهبود قرار داشته باشیم بهتر از این باشه که بهتر بشیم؛ یادمه اوایلی که داشتم کتاب گردباد رشد رو می‌نوشتم، می‌خواستم انسانِ ایده‌آل رو در هر مرحله مشخصاتش رو بنویسم اما منصرف شدم چون فکر کردم همین بَلای مقایسه و نرسیدن ممکنه سرِ خواننده‌های کتاب بیاد، به خاطر همین ساختار کتاب رو تغییر دادم به مرحله‌ای، یعنی 5 سطح برای هر مهارت تنظیم کردم تا همیشه در حرکت باشیم و اگر هم در سطح 1 بودیم حالمون بد نشه؛ حالا هم فکر می‌کنم برای هر ضعف و اشتباهی هم که تشخیص میدیم اول نیاز داریم خودمون رو در آغوش بگیریم، سخته برای همه که بفهمن چیزی که الان هستن و راهی که تا الان اومدن اشتباه بوده، بعد از اون هم جوری با خودمون برخورد نکنیم که بخوایم یه شَبه تغییر کنیم، آروم آروم، پا به پای خودمون راه بیایم، با خودمون همدلی کنیم و درمورد آسیب‌هایی که تا به حال روش قبلی زده صحبت کنیم، بدون مقصریابی، حالا که آگاه شدیم و آماده‌ی تغییریم، هدف اصلی رو حرکت کردن در جاده‌ی زندگی بدونیم و در کنارش هرروز کمی تغییر جهت دادن، وجودِ قبلیمون به وجودِ الانِ آگاهمون نیاز داره پس همچنان تنهاش نذاریم و باهاش راه بیایم، هربار خواست به روش و منشِ قبلی راه بره دستشو بگیریم، کم کم و با همدلی کمکش کنیم اون‌طور که براش بهتره رفتار کنه و این شاید تا ابد ادامه داشته باشه...می‌دونم وسوسه‌هایی داریم که می‌خواد جبران کنه این مدتِ اشتباه رفتن رو ، می‌دونم که بهانه‌ی وقتِ کممون رو توو زندگی میاریم اما حالِ بهتر و مدارا کردن با خودِ قبلی اگر اولویتمون باشه بُرد کردیم... خیلی سخته مخصوصاً وقتی هرروز یک کتاب و یک مکتب برای انسانِ بهتری شدن به بازار میاد و این دنیا حسِ عجله رو در ما ایجاد می‌کنه، اما مهمه که ما نجنگیم... با هیچکس، حتی خودمون... چون جنگ، نفرت و نخواستن، دقیقاً ما رو تبدیل می‌کنه به کسی که از اول نمی‌خواستیم بشیم.من هم می‌خوام به چیزهایی که نوشتم عمل کنم و شاید در این راه وجودِ همراهانی چون شما بیشتر بهم انگیزه بده، پس لطفاً از تجربیات خودتون بنویسید تا با هم شروع کنیم به بهتر شدنِ بدون نتیجه‌ی عکس!</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 17:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی مشترکِ خودگول‌زنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%AF%D9%88%D9%84%D8%B2%D9%86%DB%8C-gpeavsqc0ewd</link>
                <description>قسمت جدید پادکست آینه برای من خیلی خوب سپری شد چون مراجعم به مسئله‌ی خودش اشراف داشت و می‌توانست از پسِ راهکار دادن و پیاده سازی راهکارهایش برآید و از این بابتِ مراجعِ ایده‌آلی برای یک کُوچ به حساب می‌آمد اما چیزی که در داستانِ مراجعم من را به یاد خودم انداخت، زمانی از زندگیم بود که به بهانه‌های مختلف (مشکلات واقعی که هر چندوقت یک بار سر و کله‌شان در زندگیم پیدا می‌شد) سری به آموزش‌هایی که تا به حال تهیه کرده و دانلود کرده بودم می‌زدم و می‌خواستم که از آن‌ها کمک بگیرم برای حل مسائلم... اما اِی دل غافل که همین آموزش‌ها تبدیل شده بودند به راهِ فرارِ من از رو به رو شدن با مسائلی که واقعاً باید به آن‌ها می‌پرداختم.الان که به زندگیِ قبلم نگاه می‌کنم می‌بینم که خیلی از راه‌های به ظاهر زیبا و تمیزی که انتخاب می‌کردم درواقع حُکمِ همان راه فرار را برای من داشتند تا به مسئله‌ی اصلی که در آن مقطع زندگیم نیاز به رسیدگی داشت نرسم و سختیِ تغییر کردن در آن حوزه را به جان نخرم؛ فکر می‌کنم در حال حاضر هم که دنیای آموزش در این حد وسیع و قابل دسترسی شده و یک جورایی مُدِ جامعه‌ی فعلی ما محسوب می‌شود، شاید خیلی‌ها دچار تله‌ای شده باشند که من هم روزی در آن افتاده بودم و در کنار خودم هم افرادِ شبیه خودم را می‌دیدم و با آن‌ها هم قدم می‌شدم؛ اصلاً به نظرم خیلی‌ها وقتی دچار ملال در زندگی می‌شوند انتخاب جدیدشان این است که دوره‌ی آموزشیِ جدیدی ثبت نام کنند تا موقتاً درگیر آدم‌های جدید و مباحث چالشی شوند و انرژی بگیرند، اصلاً شاید یکی از دلایلی که خیلی از ما دوره‌ای ثبت نام می‌کنیم و اوایل کلی تلاش می‌کنیم و کم کم از فعالیتمان کم می‌شود همین باشد که این دوره کارکردی که می‌خواستیم را برای ما داشته! و در برهه‌ای از زمان به ما انرژی داده اما الان دیگر به درد نمی‌خورد چون دیگر تبدیل به مسئولیت شده تا انرژی دهنده، پس کنارش می‌گذاریم !این تنبلی، اهمال کاری و کمال گرایی که نُقل مجالس شده شاید واقعاً اینقدر هم لباس‌های شیکی به تن نداشته باشد که ما این همه در موردشان حرف می‌زنیم و شاید اگر لباس‌های این سه بزرگوار را کنار بزنیم کودکی را ببینیم که ترسیده، که تجربه‌هایش به او گفته‌اند اگر وارد این بازی شود در خطر خواهد بود، پس ما دست به هر کاری می‌زنیم تا این ترس‌ها را تجربه نکنیم و به جایش هرروز لباس‌های شیک‌تر و بهانه‌های مُدتری را برای خودمان پیدا می‌کنیم... به نظرم بهترین راه، شناسایی موانعِ درونی انجام ندادنِ کارهاست؛ هر کدام از ما تجربیات منحصر به فردی از کودکی تا به حال داشته که یک سری از این تجربیات ما را به جلو رانده‌اند و باعث شده‌اند این جایی باشیم که هستیم ولی یک سریِ دیگر از آن‌ها موانعی برای ما ایجاد کرده‌اند و بخش‌هایی در درونِ ما مسئولیت بازداشتنِ ما و گول زدنِ ما را به عهده گرفتند تا به سمت خطراتِ احتمالی که ممکن است در کمین ما باشد نرویم و این می‌شود که ما وارد جلسات درمان و کوچینگ می‌شویم یا پیش استادان و دوستان می‌نشینیم و می‌گوییم که ما واقعاً می‌خواهیم چنین بشود و چنان بشود اما نمی‌شود.... بله نمی‌شود چون تمامِ وجود ما با هم هماهنگ نیست.پس وظیفه‌ی ما این است که با خودمان شفاف باشیم و برای کمک به خودمان هم که شده حداقل دست از گول زدنِ خودمان برداریم تا واقعاً به دنبال دلایلی باشیم که مانع از رفتن ما به سمتی می‌شوند که باید برویم؛ اما شاید این وظیفه برای همه راحت نباشد چون همه‌ی ما نسبت به خودمان نقطه کورهایی داریم که اگر آینه‌ای نباشد که آن را به ما نشان بدهد شاید تا آخر عمر هم متوجهشان نشویم و فقط در زندگی درد بکشیم؛ به خاطر دور ماندن از بخش‌هایی که می‌خواهیم به آن‌ها برسیم؛ اینجاست که وظیفه داریم دائم خودمان را در آینه‌ی دیگران، مخصوصاً متخصصان، ببینیم و بخواهیم که آنچه در وجود ما به هم گره خورده را به ما نشان دهند.البته که از هرکسی هم نمی‌شود چنین درخواستی کرد چون خیلی از آدم‌ها بی‌مهارت هستند و ممکن است به عزت نفس ما آسیب بزنند، اما حتی اگر هم آن‌ها بی‌مهارت باشند، باز هم ما می‎توانیم با تفکر نقادانه، سِره را از ناسِره تشخیص دهیم؛ اگر درمورد این مهارت‌ها خواستید که بیشتر بدانید در کتاب گردباد رشد ، مفصل درموردشان نوشته‌ام و شما می‌توانید عملیاتی این مهارت‌ها را در خودتان ایجاد کنید.برگردم به موضوع اصلی، پیشنهادی که برای خودم و شما دارم این است که دفعه‌ی دیگری که سمتِ یادگیری رفتیم، قبل از خرید، این سوال‌ها را از خودمان بپرسیم: آیا از چیزی فرار می‌کنم؟ آیا قسمت دیگری از زندگیم نیاز بیشتری برای رسیدگی من را ندارد؟ آیا واقعاً این آموزش، برای الانِ زندگی من ضروری است؟ آیا می‌توانم تا آخر متعهد باقی بمانم؟                                                                                                                                  خودآگاه باشید...</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 19:06:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی مشترکِ رنج کشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%90-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-rq2xeusb1si5</link>
                <description>در قسمت جدیدِ پادکست آینه مهمانی داشتم که عاشقِ آرامش بود و به قول خودش همه چیز را برایش فدا می‌کرد، ابتدا از همین طرزِ فکر افراطی متوجه شدم که احتمالاً توقعات غیر واقع‌بینانه‌ای از زندگی دارد، مثل گذشته‌ی خودم، اما با سوالاتم بیشتر وارد مسئله شدم و معلوم شد که می‌خواهد از شرِ نشخوارهای ذهنیش خلاصی یابد، خب این موضوع به خودیِ خود خیلی عالی است که بخواهیم با کیفیت افکار بهتر، حال خوبی برای خودمان فراهم کنیم اما مراجعم می‌گفت که من از این به هم می‌ریزم که چرا اصلاً این نشخوارها وجود دارند؟!یادِ خودم افتادم که در همین هفته، هم در جلسه‌ی درمان فردی و هم در درمانِ گروهی، این فیدبک به من داده شد که من هر چیزی را به خودم نسبت می‌دهم و می‌گویم این نباید باشد و سریعاً در پی تغییر برمی‌آیم!خب این هم باز به خودیِ خود بد نیست اما من حالم زمانی بد می‌شد که می‌فهمیدم ای بابا یک مشکل به مشکلات قبلیم اضافه شد و من هنوز قبلی را حل نکرده‌ام، حالا با این همه ناسالمی در خودم چه کنم؟!بله من و مراجع این قسمتم یک جورایی از اینکه مسئله‌ای در ما هست بیشتر رنج می‌کشیدیم تا دردی که این مسئله در زندگی ما به وجود آورده... یادم می‌آید این قضیه‌ی درد و رنج برای اولین بار در یکی از قسمت‌های سریال اَرو برایم جا افتاد، زمانی که پدرِ تیا آب جوش را روی دست دخترش ریخت (داشت به او آموزش رزمی می‌داد) و گفت که می‌تونی دردش رو حس کنی اما از این که این درد برات به وجود اومده حق نداری رنج بکشی، هنوز جملش در گوشم زنگ می‌زند، feel the pain but not the suffer ، قبلاً در آموزه‌های بودایی و فلسفه‌ی ذن درمورد رنج و درد خوانده بود اما همین یک جمله با من کاری کرد که همه چیز برایم جا بیفتد.از آن به بعد توجه به این موضوع را در زندگیم جاری کردم و دیدم بله! هم من و هم اطرافیان و آشناها، اکثراً به خاطر این که دردی دارند رنج می‌کشیم و همین هم باعثِ درد بیشتری در ما می‌شود و ما را به سطوح می‌آورد تا از دردمان متنفر شویم و بنشینیم و برای دیگران بگوییم که چقدر این درد دردِ بدی است... اما من از آن به بعد یک لحظه صبر می‌کردم و می‌پرسیدم آیا دردم همینقدری که از آن رنج می‌برم زیاد هست یا نه؟ آیا از این که این درد را در زندگیم دارم ناراحتم یا صرفاً درد کشیدنِ طبیعی را تجربه می‌کنم؟ و معمولاً جوابم خیر است و با همین آگاهی تمرکزم را صرفاً بر حس کردنِ درد می‌برم و نه این که چرا به وجود آمد و ای کاش که نبود و ... می‌دانید، درد مثل یک موجودی در ذهن است که احساساتی و حساس است و اگر حس کند شما از او بدتان می‌آید گریه می‌کند و پایش را به زمین می‌کوبد، و همین هم طبیعتاً باعث می‌شود شما بیشتر حسش کنید و رنج بیشتری هم بکشید...شاید باور نکنید اما با همین تغییرِ دیدگاه، خیلی از دردهایی که قبلاً داشتم یا جدید در زندگیم به وجود می‌آیند کمتر شدند (به جز همین رنجی که بهش آگاه نبودم) و حتی به سرعت ناپدید می‌شوند، گاهی هم هستند و من هم با آن‌ها می‌مانم ولی این بار با آرامش، بدونِ سر و صدا، با پذیرش... البته اگر دردم قابل حل باشد که حتماً برای حلِ مسئله اقدام می‌کنم.برگردم به همین رنجِ جدیدی که به تازگی به وجودش آگاه شدم، تصمیم گرفتم با خودشفقتی بیشتری با خودم و زخم‌هایم رو به رو شوم و توقعم را از خودم پایین بیاورم و نخواهم که همه چیز را باهم و به سرعت در خودم تعمیر، تصحیح یا سالم کنم؛ تصمیم گرفتم خودم را با جریانِ زندگی عادی هماهنگ کنم و در این بین هر بار روی یکی از زخم‌هایم مرهم بگذارم تا شفا پیدا کند؛ تصمیم گرفتم به خودم حق بدهم اگر هرطورِ ناسالمی که هستم! و به خودم فرصت زیادی برای التیام یافتن بدهم و نه فرصتِ ماکروفری! اما خب همه می‌دانیم که از تصمیم تا عمل راه زیادی است و من تازه اولِ راهم، امیدوارم بتوانم به تصمیماتم، کم کم جامه‌ی عمل بپوشونم...شما با خوندن این متن به چه آگاهی درمورد خودتون رسیدید؟ دوست دارم باهم درموردش حرف بزنیم... </description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 17:41:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی مشترکِ رها کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%90-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-cu6exgllwxbe</link>
                <description>چندروز پیش مراجعی داشتم که دقیقاً با مسئله‌ای دست و پنجه نرم می‌کرد که من به خاطرش به روان‌درمانگر پناه برده بودم! رها کردن... چند ماه پیش با حالِ زار و پریشان به کلینیکی مراجعه کرده بودم تا مصاحبه‌ای با یکی از درمانگران تحلیلیشان داشته باشم و در همان مصاحبه متوجه شدم بخشی از من نمی‌خواهد، به انتهای مسیری برسم و درواقع مرحله‌ی برداشت را انجام دهم. چندین سال بود که فقط درگیرِ کاشت بودم و اجازه نمی‌دادم از این مرحله فراتر بروم، به هزاران دلیل...پیشنهادِ آن درمانگر، درمان گروهی به سبک یالوم بود، چندین ماه است که به این درمان ادامه داده‌ام و مسیرهای دیگری برای درمان فردی و زوج درمانی هم برایم باز شده و الان نه تنها تقریباً به علت‌های رها کردنم پی برده‌ام  بلکه ده‌ها درِ دیگر هم به رویم باز شده که تک تک باید به همه‌ی آن‌ها بپردازم. اما چیزی که در رها کردن من را اذیت می‌کرد، نداشتنِ دستاورد با وجودِ تلاش بود که خدا را شکر از همان روز مصاحبه تا به حال، فرآیند درمان من شروع شده و حالا می‌توانم بگویم تا حدی از کوچینگم برداشت داشته‌ام...از آن‌ جایی که هنوز روان‌درمانگر نیستم تا بتوانم ریشه‌ای به مراجعم کمک کنم تا مثل خودم مشکلش تا حد زیادی برطرف شود ( البته هرکسی هم توانِ عمیق کار کردن و رو به رو شدن با واقعیت‌های روانش را ندارد ) تا جایی که می‌توانستم فقط با کوچینگ به او کمک کردم تا به نقطه‌ی رها کردنش بپردازیم و بررسی کنیم که این بار وقتی خواست رها کند باید چه کارهایی را انجام دهد و او توانست به نتایج خوبی برای خودش برسد اما این در دلِ من ماند که ای کاش او هم می‌توانست ریشه‌ای به مسئله‌اش بپردازد و کاش توانش را داشت تا حالِ بد را تحمل کند؛ البته من نمی‌دانم دلایل اصلیِ رها کردنِ او چه بودند اما حدس می‌زنم عمیق‌تر از آن باشند که بتوان با راهکارهای سطحی برطرفشان کرد. از آن جایی که من معمولاً تجربیات مشترک با مراجعان پادکست آینه را اینجا مطرح می‌کنم، این مراجع مراجعی نبود که رابطه‌ی بلندمدتی با او داشته باشم اما خداروشکر مراجعانی هستند که می‌توانم در بلندمدت روی مسائلشان کار کنم تا کم کم، از بندِ اسارتِ موانع درونیشان آزاد شوند؛ ای کاش همه کوچ یا درمانگری بلندمدت کنار خود داشتند یا دائماً به خودکاوی و خودمربیگری می‌پرداختند تا بتوانند زندگی را جورِ دیگری، جورِ سالمی، هم تجربه کنند و تا این حد در زندانِ درونشان زجر نکشند...قضیه‌ی ما به این شکل بود که اوایل کاری را با ذوق و شوق و اراده‌ی بالایی شروع می‌کردیم، در حدی که همه از بیرون، یک انسان منظمی را می‌دیدند که به زودی به اهدافش می‌رسد، اما به نقطه‌ای می‌رسیدیم که دیگر خبری از آن همه انرژی و انگیزه نبود و دیگر شاید حسمان را هم نسبت به کاری که عاشقش بودیم از دست می‌دادیم! اتفاقاً دیروز داشتم به این مسئله نگاه می‌کردم که من معمولاً وقتی می‌ترسم، برای کاری خیلی خوب آماده می‌شوم اما وقتی مدتی از آن گذشته باشد دیگر آن قدرها هم برایش تلاش نمی‌کنم؛ شاید به خاطر ترس باشد شاید کنجکاوی یا شاید بیدار بودنِ مغزمان در تجربیاتِ اول! اما هرچه هست بعد از مدتی به کل ناپدید می‌شود و اگر حواسم نباشد و شعله را روشن نگه ندارم به خودم می‌آیم و می‌بینم که آن کار را هم رها کرده‌ام و خاکستری بیش باقی نمانده... شاید این مسئله‌ی خیلی از انسان‌ها باشد و دلایلِ فیزیولوژی داشته باشد اما من به این رسیدم که دلایلِ من در این مورد عمیق هستند و باید با دقت و تلاش بیشتری به آن‌ها بپردازم، فعلاً که با یادآوری، عادت سازی و طرز فکرهای سالم توانسته‌ام این آتش را روشن نگه دارم، امیدوارم بتوانم هرروز هیزم برای روشن نگه داشتن فراهم کنم.به نظرم بخشی از رها کردن‌های همه‌ی ما به انتظاراتِ غیرواقع‌بینانه‌مان هم برمی‌گردد، یعنی توقع داریم در هر کاری که وارد می‌شویم در آن موفق شویم، بعد انتظار داریم چندتا از این کارها را همزمان انجام دهیم، بعد می‌خواهیم همان اوایل هم نتایج زحماتمان دیده شود و ... به شخصه تا مدت‌ها وقتی کاری، آن طور که می‌خواستم نتیجه نمی‌داد ناامیدی عمیقی را تجربه می‌کردم و در ادامه هم این ناامیدی من را غرق می‌کرد تا جایی که اصلاً لایقِ ماندن در آن مسیر نباشم! دیگر چیزی از من باقی نمی‌ماند که بخواهم به مسیرم برگردم و باز هم تلاش کنم یا اینقدر طولش می‌دادم که فاصله‌ی تجربه‌هایم زیاد میشد و دیگر سخت‌تر بود شکست خوردن. الان که این مطالب را می‌نویسم واقعاً حسرت می‌خورم که چرا زودتر فکری به حالِ این حجم از رها کردن هایم نیفتادم تا الان بیشتر از توانمندی‌هایم استفاده کنم اما دیگر گذشته و این مسئولیت من را در حال حاضر سنگین‌تر می‌کند تا تلاشم را بیشتر کرده و جبران کنم. فکر می‌کنم الگوهای مانعیِ درونم هنوز هم وجود دارند و به کارشان ادامه می‌دهند اما فعلاً توانسته‌ام مدت زمانِ ادامه دادن کارهایم را افزایش دهم، گرچه هنوز هم جاهایی هستند که آن طور که باید وقت نمی‌گذارم و باز هم به خودم اجازه‌ی رسیدن به هدفم را نمی‌دهم...همانطور که گفتم دلایل زیادی برای الگوهای تکراری در ما وجود دارد که مهم است تک تکِ احتمالات را بررسی و برایشان تلاش‌هایی کنیم تا شاید مجموعه‌ی این تلاش‌ها بلاخره جواب دهد چون واقعاً دردناک است که نتوانیم تا آخرِ عمرمان به خودشکوفایی یا رضایت از زندگی برسیم. به شما هم پیشنهاد می‌دهم ناکامی‌های تکراریتان را تشخیص داده و در پیِ دلیل‌یابی برآیید و این انگیزه را هم در دیگران ایجاد کنید تا به سراغ درمان بروند چون از وقتی با اختلالات شخصیتی و روان درمانی و کوچینگ و ... آشنا شده‌ام می‌بینم که واقعاً می‌شود جورِ دیگری، جور بهتری، هم زندگی کرد. به امید روزی که همه آگاهی و توانِ کمک گرفتن از متخصصان حوزه‌ی روان را داشته باشند...</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 21:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی مشترکِ کمال‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/perfectionist-in-common-g3bh1vydg63b</link>
                <description>این هفته در پادکست آینه فکرها و تصاویر آشنایی برای من زنده شد که مربوط میشد به زمان‌هایی که در مسیر حرفه‌ایم به یک کارِ چالشی یا مشتریِ چالشی برمی‌خوردم و برایم بسیار مهم بود که بتوانم بهترینِ خودم باشم و کارم را به بهترین نحو ممکن انجام دهم اما در مقابل اِنقدری استرس و اضطراب داشتم که اتفاقاً من را از کار کردنِ عادی هم می‌انداخت! و گاهی در نهایت هم نتیجه خیلی سطح پایین‌تر از مواقع عادی میشد...به نظر من چیزی که ما را در مواقعِ این‌چنینی فلج می‌کند در واقع ترس است نه اسم خشگلی که همه روی آن می‌گذارند، کمال‌گرایی! ، حالا منابعِ ترس هر انسانی با انسانِ دیگر متفاوت است اما قریب به 100 نفر از مراجعانم دلیلشان ترس از قضاوت شدن بود... و باز هم به نظر من این ترس هم از آن جایی نشات می‌گیرد که اتفاقاً خودِ ما در چنین شرایطی دیگران را قضاوت می‌کنیم و آن‌ها را با خط کش خودمان می‌سنجیم و در یک قفسه جا می‌دهیم و یک برچسبِ بزرگ هم روی آن می‌زنیم تا خدای ناکرده مجبور نباشیم بارِ دیگر زحمتِ فکر و تحلیل کردنِ این آدم را به جان بخریم!استدلالم برای این موضوع هم این است که هر انسانی دنیا را از پنجره‌های مختلفی که از کودکی خودآگاه و ناخودآگاه ساخته می‌بیند، این پنجره‌ها جنس‌های مختلفی از جمله باورها، ارزش‌ها، انتظارات، شناخت‌ها و ... دارند و ما با دیدنِ صحنه‌ای، گوش دادن به صدا یا صحبتی، لمس کردنِ چیزی، چشیدنِ طعمی یا بوییدن عطری، به آن نتیجه‌گیری‌های کلی که قبلاً از آن پنجره‌ها رد شده وصل می‌شویم و لازم نیست بیش از این cpu بسوزانیم! پس وقتی من این پنجره‌ها را در درون خودم ساخته‌ام یا ساخته شده‌ است، همانطور که دیگران را از این پنجره‌ها رد می‌کنم خودم را هم رد می‌کنم دیگر... و تمامِ تلاشمان این است که جوری که خودمان را می‌بینیم کاملاً منطبق با پنجره‌هایمان باشد و یک سانت این طرف و آن طرف‌تر نباشد وگرنه به خودمان هم احساس بدی پیدا می‌کنیم. اما غافل از این که این پنجره‌ها به دست انسان ساخته شده و پر از اشکال است، از طرفی، چه کسی گفته پنجره‌ای که ساخته شد دیگر نمی‌تواند تعمیر یا تعویض شود؟پس بهتر است از این به بعد، قبل از اینکه دیگران یا خودمان را در یک جعبه کنیم و برچسبی روی آن بزنیم کمی فکر کنیم که از کجا معلوم این پنجره‌ام در حال حاضر سالم باشد ؟ شاید نیاز باشد کمی جنسش را، ابعادش را، یا حتی رنگش را تغییر دهم، تغییری که بهتر شدنِ من به عنوان یک انسان کمک کند، یا حتی اگر برای دیگران نمی‌خواهم بهتر شوم لااقل جوری تغییرش دهم که حالِ خودم بهتر شود...برگردم به موضوع داغِ کمال گرایی که کمال‌گراها از آن به عنوان یک امیتاز یاد می‌کنند؛ البته که من مخالفِ با کیفیت کار کردن نیستم اما وقتی این استانداردها به جای حرکت دادنِ ما و کمک به بهتر کردنِ ما، ما را عقب می‌رانند و حالمان را بدتر می‌کنند شاید باید تحلیل‌هایی در روانمان صورت بدهیم تا بفهمیم چرا ما چنین پنجره‌هایی ساخته و دو دستی به آن‌ها چسبیده‌ایم؟ چه چیزی ما را مجبور می‌کند این چنین از عملکردِ متوسط بترسیم؟ یا از اینکه در چشم دیگران چطور دیده می‌شویم؟ آیا این ترس‌ها کمک کننده‌اند یا فلج کننده؟ آیا اصلاً، این اتفاق‌هایی که از آن‌ها می‌ترسیم واقعی هستند؟ چند درصد احتمال دارد ترس‌های ما محقق شوند؟ یا خودمان عاملی می‌شویم تا با دست خودمان این ترس‌ها را رقم بزنیم؟!بله، متاسفانه خیلی از مواقع هست که ما درگیرِ ترس‌های بیش از حدی می‌شویم که توجیه منطقی ندارند و آن قدر ما را فلج می‌کنند تا اتفاق بیفتند، در واقع ما با تلاش نکردن یا کم تلاش کردنمان دقیقاً آن‌ها را رقم می‌زنیم و به همین دلیل است که مواقعی که کارهای مهمی داریم معمولاً همه چیز جذاب‌تر از کارِ ما می‌شود، خوابمان بیشتر می‌شود یا خودمان را به کارهای دیگری مشغول می‌کنیم تا از اضطرابِ این فکرها و ترس‌ها بکاهیم. و راه کار این است که ترس‌ها و افکارمان را زیر سوال ببریم و از نتایج آینده برای تَشَر زدن به خودمان استفاده کنیم حالا هر کس به روش خودش می‌تواند این کارها را انجام دهد...این بود تداعیاتِ من از جلسه‌ی کوچینگی که با مراجعم داشتم که مسئله‌ی اتلاف زمان داشت، شما چی؟ تجربه‌ی مشترکی داشتید تا درموردش بیشتر گپ بزنیم؟</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 13:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی مشترکِ من و مراجعانم (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%90-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-v5sjlmrzuj3r</link>
                <description>از وقتی وارد کوچینگ شدم و این چندسالی که آدم‌های مختلفی رو کُوچ کردم، بیشتر از همیشه به این پی بردم که همه‌ی ما انسان‌ها شبیه به همیم و کلیات مسائلمون شبیه به همه؛ یاد کتابِ انسانی زیادی انسانی از فردریش نیچه افتادم که هر قسمتش راجع به یکی از مسائل همگانی ما انسان‌ها صحبت کرده و جلسه‌ی گروه درمانی هم این ایده رو در من قوی‌تر کرد تا بیام و از دردها، موانع، رنج‌ها و مسائل مشترکمون بنویسم...در جلسات کوچینگم علاوه بر این که شباهت رو در مراجعان مختلف می‌دیدم، اکثر مسائل اون‌ها رو در زندگی خودم، به شکل دیگری تجربه و لمس کرده بودم؛ اما چیزهایی که تا این جا گفتم دلیل بر این نمیشه که بی‌همتا بودنِ تجربیات هر فرد رو بخوام زیر سوال ببرم. تجربه‌ی هر انسانی با توجه به متنِ زندگیش، مختصِ خودش هست و هیچکسِ دیگه‌ای حتی با درک‌ترین و همدل‌ترین انسان‌ها هم کامل نمی‌تونن حسش کنن، اما این کلیتِ مشابه من رو بر این داشت که شروع کنم به نوشتنِ تجربیاتی از جلسه با مراجعانم، که به شخصه در زندگی شخصی خودم بهش برخورده بودم، یا در حال حاضر دارم دست و پنجه نرم می‌کنم و یا اینکه ممکنه در آینده در اون موقعیت قرار بگیرم!زندگی‌نامه‌ها و سرگذشت انسان‌های زیادی تا به حال نوشته شده و ما اون‌ها رو می‌خونیم و ازشون درس می‌گیریم، اکثر اون‌ها آدم‌های مهمی شدن، به خاطر همین آدما اونارو الگو قرار می‌دن و داستان‌هاشون رو می‌خونن، اما من اینجا می‌خوام از معمولی‌ترین انسان‌ها (از جمله خودم) و معمولی‌ترین مسائلمون براتون بنویسم تا شاید این حس که ما در تجربمون تنها نیستیم رو منتقل کنم. درواقع کاری که اینجا می‌خوام انجام بدم شاید شبیه به کاریه که در پادکست آینه انجام میدم اما جنسش و مخاطباش قطعاً با هم فرق دارن، علاوه بر اینکه من خیلی وقته دست به نوشته نشده بودم و بسیار دلتنگِ این فضا بودم... امیدوارم شما هم خوشتون بیاد یا استفاده کنین از این تجربیاتِ ناب... از اون‌ جایی که امروز تصمیم به نوشتنِ این تجربیات مشترک گرفتم، با مراجعِ امروزم شروع می‌کنم و اگر در ادامه مراجعان و مسائلشون به یادم اومدن از اون‌ها می‌نویسم اگر نه، به روز پیش میرم و از تجربه‌ی مراجعان امروز به بعدم استفاده می‌کنم.لحظه‌ای که در جلسه‌ی امروز من را به خودش وصل کرد، لحظه‌ای بود که بحث ما به میل به سختی نکشیدن رسید... وای که چه موضوعی بود برای من، کلِ دیروزم و البته روزهای زیادی را به فکرِ به این موضوع اختصاص  داده بودم و حالم حسابی بد شده بود از رویارویی با واقعیتِ وجود خودم و همه‌ی انسان‌ها... این که همه‌ی ما از رحمِ مادر آمده‌ایم و دوست داریم که به آن برگردیم! این که بدون تلاش بخواهیم که نیازهایمان برآورده شود، این که دائماً دو بخش از وجودمان در تعارضِ باهم باشند، بخشی موفقیت و خودشکوفایی را بخواهد و بخشِ دیگر، زندگیِ دلبخواهیِ خودش را که لزوماً هم بیکاری نیست...مراجع دختری نازپرورده مثل خودم بود که پدر و مادرش به او این اطمینان را داده بودند که نیازهایش تامین است و فقط کافی است که دختر راحت باشد و به علایقش بپردازد... اما امان از این بخشِ فرصت‌طلبِ وجودمان که از پدر و مادری که خودشان سختی کشیده‌اند و حالا راحتی را برای فرزند خود می‌خواهند استفاده می‌کند تا به هدف خودش، یعنی سختی نکشیدن و راحت طلبی برسد. اما دخترِ نازپرورده‌ی داستان ما فقط یک بخش که ندارد! بخشی هم دارد که الگوهای موفقیت بزرگی دارد، بخشی هم دارد که متخصص رشته‌ای هست یا می‌تواند باشد، بخشی هم دارد که عاشق درآمدزایی و ثروت است و بخشی ... اگر می‌توانستیم صدای درونمان را بشنویم یا خودمان را با موزیک و اینستا و ... سرگرم نکنیم! شاید هرروز می‌توانسیتم صدای دعوای بخش‌های وجودمان را بشنویم که هرکدامشان ما را به برطرف کردنِ نیازشان دعوت می‌کنند، اما اینقدر درون ما یکپارچه نیست که هرروز این تعارض‌ها بیشتر و تعداد درخواست‌های رسیدگی نشده بیشتر می‌شود... چاره چیست؟ ساکت کردن موقتیشان با آبنباتِ رنگارنگ و جذاب اینستا یا هر فعالیت دیگری که شما بهتر می‌دانید!بگذریم، این موضوعی که مطرح کردم فقط به دخترها محدود نمی‌شود اما به نظر من در دخترها بیشتر است به خاطرِ شرایط فرهنگی که خانواده‌ها ما را در آن بزرگ کرده‌اند، پسرها شاید جایی مجبور شوند به خفه کردن میل سختی نکشیدن، افراد با سطح پایین درآمدی شاید مجبور شوند به خفه کردنِ آن، اما دخترها یا افراد پولدار شاید آن‌قدرا هم مجبور نشوند و اگر عملِ خفه کردن را انجام دهند به انتخاب خودشان است. که چه خوش به حالِ کسانی است که با انتخاب و آگاهی، میل به سختی نکشیدن و راحت طلبیشان را مدیریت می‌کنند.شاید فقط میل به راحت طلبی و سختی نکشیدن نباشد که ما را به تنبلی و اهمال کاری می‌رساند، مسئولیت گریزی و مقصریابی هم صورت‌هایِ دیگرِ این بخش از وجود ماست که می‌خواهد به رحمِ مادر خودش برگردد... دقت کرده‌اید که اکثر ما شاید حتی بی دلیل از مادرهایمان عصبانی هستیم و دائم توقع داریم و ... ؟ چون دیواری کوتاه‌تر از کسی که نیازهایمان را بدونِ اینکه بگوییم برطرف می‌کرده پیدا نمی‌کنیم، حتی الان که بزرگ شده‌ایم و مثلاً توانمند! این میلِ لامذهب سال‌ها در درون ما ریشه کرده و ما را به داشتنِ باورهای مسخره و عادت‌های مخرب سوق داده و مگر به همین راحتی است تغییر دادن این‌ها؟ تازه! وکیل مدافع بینظیری هم هست، جوری خودمان و دیگران را قانع می‌کند که آب از آب تکان نخورد و او همچنان به تغذیه کردن از روانِ ما ادامه دهد، اصلاً زالویی است برای خودش! زالویی در لباسِ یک فیلسوف و متفکر که صلاح خودش را می‌داند و اصلاً خوب می‌کند که سمتِ تغییر و خارج شدن از رحمِ فعلی نمی‌رود، چون این بهترین انتخاب برای اوست!شاید نیچه از گفتن این جمله که &quot; خدا مرده است &quot; بخواهد به ما بگوید که تمام توقعاتمان را از بیرون از خودمان برداریم و خودمان حرکت کنیم، شاید او به این باور رسیده که هرچه انسان می‌کشد از راحت طلبیش است. شاید ما هم بتوانیم با پی بردن به باورهای فعلی اختصاصیِ خودمان ( همان‌هایی که وکیل مدافع هم دارند ) و زیر ذره بین قرار دادنِ عادت‌هایی که این میل را در ما فربه‌تر کرده، آهسته و پیوسته برویم به سمتِ کم کردن قدرت این زالوهای جذاب که فقط عمرمان را به هدر می‌دهند و حالمان را از این که به هدر رفته بد می‌کنند!اما هیچ یک از جملات این نوشته بر ما اثر نخواهد گذاشت اگر به اندازه‌ی کافی، این میل به ما آسیب نزده باشد و از دستش کفری نشده باشیم و نخواهیم که تغییر کنیم... به عمل کاربرآید، به سخن‌دانی نیست... باید دید خودم می‌توانم به این میلم بیش از پیش غلبه کنم در آینده یا نه... آیا من و دخترِ داستان امروزم در این تجربه تنها هستیم یا شما هم تجربیاتی مشترک با ما دارید؟</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 20:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل خواب، یکی از مهم‌ترین ابزارهای بهبودِ فردی (قسمت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/dreamanalysis-ceoqmoz1pttp</link>
                <description>تحلیل روان‌شناسانه‌ی خوابتحلیل خواب از آن جا که شبیه به ترجمه‌ی زبان دیگر است، بهتر است ابتدا به کلمات مسلط شویم، بعد به عبارات و بعداً بتوانیم جمله‌سازی کنیم، روشی هم که تا به اینجای کار باهم پیش گرفتیم به همین ترتیب بوده و در این قسمت قصد داریم به سراغ جمله‌سازی‌ها برویم و پیامِ خوابمان را تشخیص دهیم.گولِ ناخودآگاهتان را نخورید!تا اینجا گفتم که توجه به ناخودآگاه ضروری است و همیشه نیاز است ما تغییری در زندگیمان ایجاد کنیم اما استثناهایی هم وجود دارد، کجا؟ دقیقاً آن قسمت‌هایی که باورهای غیرواقعی در ناخودآگاهمان ثبت شده است. برای مثال همین چندشب اخیر خواب‌هایی با مضمون ناامید کردن پدرم می‌دیدم ( تا زمانی که پیام خواب‌هایتان را نگیرید، آن‌ها به شکل‌های مختلف تکرار می‌شوند ) و هرچقدر فکر می‌کردم نمی‌توانستم ربطش را به زندگی فعلیم پیدا کنم، من هیچ مسئله‌ی خاصی با پدرم نداشتم و کار اشتباهی هم انجام نداده بودم! و از آن‌جا که تصاویر خوابم بسیار قدرتمند بودند نمی‌گذاشتند من بتوانم تداعیاتم را از آن‌ها داشته باشم، به همین دلیل هم بود که حال بدی را تجربه می‌کردم. اما تصمیم گرفتم تصاویر واقعی خواب را کنار بگذارم و بدون این که به احساساتم اجازه دهم مانع از تداعی آزادِ من شوند، به فکر کردن به نمادها بپردازم، باز هم هیچ چیز با عقلم جور در نمی‌آمد تا اینکه یادم آمد من این چندروز از کارِ کوچینگم چند مشتری گرفته بودم و آن‌ها به حسابم پول واریز کرده بودند، بووووم! متوجه باوری که سال‌ها خودش را در ناخودآگاهم پنهان کرده بود و نمی‌گذاشت من از حرفه‌ام کسب درآمدِ خوبی داشته باشم، شدم... بله متاسفانه متوجه شدم پدرم از بچگی، ناخودآگاه به من این باور را القا کرده که پول درآوردن کثیف است و نیاز نیست من خودم را آلوده‌اش کنم! و حالا که من برخلافِ این باور حرکت کرده بودم، به تقلا افتاده تا من طبق باورم عمل کنم.اینجا بود که متوجه شدم همیشه هم نباید به حرفِ ناخودآگاه گوش کرد و گاهی این پیام‌ها از باورهای غلط ما نشات می‌گیرند و ما باید آگاه باشیم تا بتوانیم این موارد را تشخیص دهیم...از بالا به تداعیاتتان نگاه کنید  در این بخش، که آخرین بخشِ این سری مقالات تحلیل خواب هم هست، ما به جمع‌بندی و جمله‌سازی می‌پردازیم. تا بخش قبل، به صورتِ جزیی به تک تک اجزا می‌پرداختیم اما حالا نیاز است تا برای مرحله‌ی اصلیِ تحلیل، دیدِ کل نگری داشته باشیم.روش‌های مختلفی برای کل نگری وجود دارد، مثلاً می‌توانید دو به دو، عناصر را باهم مقایسه کنید و متوجه وجه اشتراکشان در یک زمینه شوید، آن وقت است که می‌دانید باید کجا دنبال پیام بگردید، من از این جهت عاشق تحلیل خواب هستم که به من اجازه‌ی جستجوگری می‌دهد و هربار که پیامی را کشف می‌کنم، تا چندوقت به من انرژی یک کشفِ واقعی را می‌دهد! امیدوارم شما هم بتوانید از این قسمت لذت ببرید.روش دیگری که وجود دارد این است که فقط به تداعیاتتان از هر عنصر نگاه کنید و در ذهنتان مرور کنید، همانطور که گفتم لازم نیست سریع به پیام برسید و شاید گاهی زمانِ انجام دادن کار دیگری یا توجه به یک پدیده ناگهان جرقه‌اش در ذهنتان بخورد، پس با تداعیات بمانید و سعی کنید فضای آن‌ها را درک کنید، قطعاً آن‌ها به هم ربط دارند و کارِ شما می‌تواند ربط دادنِ این سرنخ‌ها به هم باشد، مانند کارآگاه‌ها !روش دیگری که من استفاده می‌کنم این است که صحنه‌های خوابم را با اتفاقات گذشته مقایسه می‌کنم، معمولاً این صحنه‌ها به خاطر این در خوابِ ما جای گرفته‌اند که ما قبلاً در دنیای واقعی واکنش‌های احساسی و فکری مشابهی به آن‌ها داشته‌ایم و اینگونه خواب ما را راهنمایی می‌کند تا آن احساسات را به یادآوریم که شاید در درکِ پیام به ما کمک کند.و در نهایت اینکه در این مرحله شما تنها کسی هستید که می‌توانید تشخیص دهید یک پیام برایتان معنادار هست یا نه، وقتی همه‌ی تداعیات را از بالا نگاه کردید و فرضیه‌های مختلف از پیام خوابتان ساختید، تنها زمانی می‌توانید تصمیم بگیرید که پیام خواب کدام یک از این فرضیه‌ها بوده که همه چیز در کنارِ هم برای شما معنادار باشد. برای مثال یکی از دوستانم دائم خواب می‌دید که به خانه‌های قدیمی اسباب کشی می‌کند، ما مدتی سر این خواب‌ها ماندیم و نمی‌توانستیم به نتیجه‌ی معناداری برسیم، می‌دانستیم که یعنی به مرحله‌ی جدیدی قدم می‌گذارد اما نمی‌دانستیم چرا به گذشته یا چرا با حالِ بد! تا اینکه دوستم گفت که مدتی است احساس خستگی می‌کند و هرچه تلاش می‌کند تا مقاومت کند کارساز نیست و حتی بدن درد را تجربه می‌کند، این صحبت همزمان شد با مطرح کردن دغدغه‌اش درمورد بالا رفتن سن، که همین جا بود که همه چیز را معنادار کرد، او در حال قدم گذاشتن به دورانِ میانسالی‌اش بود اما هنوز آن را نپذیرفته بود و می‌خواست در مرحله‌ی قبل باقی بماند، همان‌جا بود که پیامش را گرفت و تصمیم گرفت تا روی پذیرش میانسالی‌اش کار کند و دفعات بعدی خواب خانه‌ی قدیمی مادربزرگش را دید اما این بار با حالِ خوب و خانه‌ای تمیز و زیبا...ادامه‌ی تحلیل خواب با تخیلِ فعالگاهی هرچه به تمام ابعادِ خوابمان فکر می‌کنیم نمی‌توانیم متوجه پیام اصلی شویم، اینجا شاید نیاز به یک کار درونیِ دیگر به نام تخیلِ فعال داشته باشیم، در این روش ما در بیداری، به صحبت با انسانی که در خواب دیده بودیم و بخشی از وجود خودمان است می‌پردازیم یا ادامه‌ی خوابمان را در بیداری می‌سازیم تا بتوانیم اطلاعات بیشتری کسب و در نهایت، پیامِ درست‌تری را دریافت کنیم.یک بار من خوابِ خانم بازیگری را دیدم که در زیرزمینی، مشغول کتاب فروشی شده بود، من به آن زیرزمین پا گذاشتم و بعد از من، خانم‌های دیگری هم آمدند، او پرسید اینجا چه کسی روان‌درمانگر است؟ اکثریت دست بلند کردند و من از روی اجبار و با شک و تردید دستم را بلند کردم، او به قفسه‌ی ادبیات و رمان اشاره کرد و یک رمان کوچک به من داد و گفت این کتاب در راه به تو کمک می‌کند! این خواب تقریباً دو هفته ذهن من را مشغول کرده بود، تداعیاتی که انجام داده بودم می‌گفت که آن خانم بازیگری که حالا کتاب فروش شده بود دقیقاً خودم بودم که از تدریس و تولید محتوای ویدئویی به کتاب نوشتن و فروختن کتابم رو آورده بودم و حالا او داشت من را راهنمایی می‌کرد که به سمت روان‌درمانگری بروم؟! نمی‌دانستم آیا پیام همین هست یا نه، و رمان، من را به یادِ رمان‌های اروین دیالوم انداخت که در عین حال که از دسته‌ی ادبیات است اما روان‌درمانگری را آموزش می‌دهد و من یکی از رمان‌هایش را خوانده بودم. تصمیم گرفتم با آن خانم بازیگرِ کتاب فروش صحبت کنم، داخل برنامه‌ی وُرد، شروع به نوشتن کردم و سعی کردم در ذهنم با او ارتباط برقرار کنم، او بخشی از من بود پس با تصور کردن و گفت و گو با او می‌توانستم از او بپرسم که مقصود و پیامش برای من چه بوده... یک خط من می‌نوشتم و خط بعدی را در ذهنم او به من پاسخ می‌داد، نتیجه این شد که به من گفت تو پتانسیل و علاقه‌ی این کار را داری و شاید بد نباشد به این حرفه وارد شوی. بعد از آن خیلی فکر کردم و یک کوچ گرفتم تا بتوانم تصمیم درستی برای ادامه‌ی مسیر حرفه‌ایم بردارم، البته در این زمان هم در حال خواندن یکی دیگر از کتاب‌های یالوم شدم که از تجربیات روان‌درمانگریش نوشته بود. بعد از جلسه‌ی کوچینگم تصمیم گرفتم برای کنکور ارشدِ روانشناسی اقدام کنم و حالا که در حال نوشتن این مقاله هستم، به خواندن برای کنکور مشغولم، شاید من از درون می‌خواستم وارد چنین مسیری شوم و این خواب تلنگری شد برای اقدام کردن من، شاید...!به پیامی که کشف کردید احترام بگذارید امیدوارم تا به اینجا توانسته باشید به پیام خواب‌هایتان پی ببرید، اما به دریافت پیام خواب نباید بسنده کرد چون اگر اقدامی برایش انجام ندهیم ممکن است یا خواب‌ها تکرار شوند و یا حتی خوابِ شفاف دیدنمان قطع شود! پس برای احترام گذاشتن به ناخودآگاهمان هم که شده باید اقدامی هرچند کوچک در راستای پیامش انجام دهیم.البته که نیازی نیست برای تصمیم‌های مهم زندگیمان یک روزه تصمیمی بگیریم، همین که اقدام خیلی کوچکی انجام دهید کافی است، و همانطور که قبلاً گفتم نیاز است که با هیجان‌هایمان بمانیم و تصمیم‌های مهم را به بعد موکول کنیم، اما منظورم از کارِ کوچک چیست؟ برای مثال اگر خوابتان از دور شدنتان از فعالیتی خبر می‌دهد کافی است آن را به عنوان تفریح در برنامه‌تان قرار دهید، شاید نیاز باشد بیشتر به نیازهای درونی‌تان توجه کنید و برای توجه کردن لازم نیست خرج عجیب غریبی کنید، به دنبال پیدا کردنِ شکلِ ساده‌ی نیازتان برآیید و آن را برطرف سازید. مهم است که در اجرای این اقدامات هم شیوه‌ی منحصر به فردِ خودتان را پیدا کنید و تغییراتی که نیاز است را در بلندمدت اعمال کنید.به پایان آمدیم دفتر، حکایت همچنان باقیست... یاد گرفتن نحوه‌ی تحلیل خواب یک طرف، تمرین کردنِ آن برای ساختن مهارتش طرف دیگر... امیدوارم در این راه استقامت به خرج دهید چون راهی است به شدت کمک کننده برای بهبودِ ما از هر نظر... سوالی داشتید همینجا می‌تونید بپرسید و اگر می‌خواین مهات تحلیل خواب رو بهتر و عمیق‌تر کار کنید شاید کتاب تحلیل کاربردی خواب و رویا از رابرت الکس جانسون بتونه بهتر بهتون کمک کنه، من خودم هم از همین کتاب تحلیل رو یاد گرفتم و سعی کردم با شخصی سازیش و خلاصه و کابردی توضیح دادنش در این چهار مقاله بهتون کمک کنم خودتون از پس تحلیل خواب‌هاتون بربیاین...</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 09:07:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل خواب، یکی از مهم‌ترین ابزارهای بهبودِ فردی (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/dreamanalysis-inthdvcca7xt</link>
                <description>تحلیل روان‌شناسانه‌ی خوابخواب‌هایی که تا به اینجای سری مقاله‌های تحلیل خواب دیده‌اید را به یاد دارید؟ توانستید تداعیاتتان را از هر عنصر خواب یادداشت کنید؟ امیدوارم که این تجربه‌ی هیجان انگیز را لمس کرده باشید و حالا با من به ادامه‌ی تحلیل خواب وارد شوید...تا به اینجا شما به نوشتن تداعیاتتان درباره‌ی هر عنصر پرداختید و حالا وقتِ پرداختن به تداعیاتتان درمورد اَکشن‌ها و رفتارهایی است که از شما یا انسان‌ها و موجودات خوابتان سر زده... درست مانند یاد گرفتن قواعد یک زبان، ابتدا کلمات را یاد می‌گیریم و حالا به سراغ جمله سازی با آن کلمات می‌رویم!بررسی رفتارها و صحنه‌های اصلی خواباکثراً در خواب‌ها یک صحنه  انقدر خاص هست که توجه ما را به خودش جلب کند و شاید همان صحنه هم باعث یادآوری بقیه‌ی خواب شود، احتمالاً آن صحنه تاثیرات احساسی زیادی برای شما داشته و شما را به فکر فرو برده که چرا چنین چیزی دیدید؟ خواب‌هایی که این قسمت را داشته باشند کارِ ما را برای تحلیل خواب راحت‌تر می‌کنند چون می‌توانیم از تحلیل کردنِ اکشن‌هایی که در آن صحنه اتفاق افتاده و احساساتی که شما تجربه می‌کردید، به پیام کلی خواب، سریع‌تر پی ببریم یا حداقل، تِمِ کلی خواب را متوجه شویم.در زمان‌هایی که شما یک صحنه از خواب را به یاد دارید، ابتدا آن صحنه را با تمامِ جزئیات یادداشت کنید. همانطور که می‌دانید خواب‌ها از نمادها استفاده می‌کنند و آن‌ها را بزرگ‌نمایی می‌کنند، اما از شما می‌خواهم به این فکر کنید که در این اواخر، کجا، چنین اکشنی از شما سر می‌زند؟ خواب‌ها ضعف‌های ما را نشان می‌دهند پس احتمالاً طرز رفتاری که در این مقطع از زندگیتان در پیش گرفته‌اید، نیاز به اعمالِ تغییراتی دارد.برای مثال یک بار خواب دیدم که کنار دستشویی خانه در حال کار کردن با لپ تاپ هستم و محیط بیرونی هم به شدت به هم ریخته است، این کنار دستشویی کار کردن برای من خیلی عجیب بود و بعد از بررسی به این نتیجه رسیدم که این اواخر، بازدهی من در کار کردن از خانه به شدت پایین آمده و خوابم این ضعف را به من نشان داد که تلاش‌هایم را در محیط بیهوده‌ای انجام می‌دهم، من هم بلافاصله یک سیت در فضای کار اشتراکی اجاره کردم.شاید این بخش از خواب، در حال هشدار دادن به شما در رابطه با پیش گرفتن روند فعلی در آینده باشد، برای مثال من زمانی بود که در متافیزیک خیلی بیش از حد وارد شده بودم. خوابی که در آن مقطع دیدم به من هشدار داد تا سرعتم را  در این زمینه کم کنم، خواب دیدم خیلی سریع دارم چیزی را از دوستم که تداعیش برای من متافیزیک بود یاد می‌گیرم و ناگهان ما درگیرِ بازی شدیم که پسرکی که آن را پسر مربعی (مربع نماد جسم است) می‌نامیدیم، وَبا گرفت و آسیب جدی خورد، من بعد از تحلیل نمادهای مربع و وبا و تندنویسی و بازی و دوستم، به این نتیجه رسیدم که باید سرعتم را کم کنم وگرنه در آینده آسیب می‌بینم.پس شما هم در این مرحله باید به زندگی فعلی و انتخاب‌های فعلیتان نگاه کنید تا متوجه پیامِ این صحنه از خواب شوید و حالا شاید تداعی عناصر، مانند شخصیت‌ها، را هم راحت‌تر تشخیص دهید.360 درجه نگاه کنید  نکته‌ی مهمی که در تحلیل خواب‌ها توجه به آن خیلی اساسیست این است که : این وسوسه در شما به وجود نیاید که اولین تداعی یا تحلیلی که به ذهنتان را رسید را به عنوان آخرینِ آن در نظر بگیرید!هر امکان و دلیلی در زبانِ ناخودآگاه وجود دارد و مانند هر زبان جدیدی، استثنائات خاص خودش را دارد، پس بهترین کار این است که ما هر تداعی و تحلیل را به صورت فرضیه در نظر بگیریم و به جست و جو در دنیای خواب و بیداریمان ادامه دهیم، شاید هم نیاز باشد که فرضیه‌ای که فکر می‌کنیم بیشترین نزدیکی را به زبان ناخودآگاهمان دارد را در زندگی واقعی تست کنیم، یعنی پیامش را مشخص و در زندگی پیاده کنیم که در قسمت‌های بعدی به درآوردن پیام‌ها بیشتر می‌پردازم.در این قسمت می‌توانید از مهارت تفکر سنجشگرانه استفاده کنید و ضد و نقیض‌های فرضیه‌هایتان را با صراحت کامل بیان کنید، لازم نیست خیلی سریع کارتان با یک رویا تمام شود و قضاوت نهایی را انجام دهید، ما هنوز در مرحله‌ی تولید هستیم پس هرچقدر نیاز است برایش وقت بگذارید و گزینه‌های بیشتری تولید کنید، در این صورت است که می‌توانید مراحل بعدی را بهتر پشت سر بگذارید.پس در قسمت بررسی یکی از صحنه‌های خوابتان هم این نکته را رعایت کنید. به یک فرضیه قانع نشوید و بازهم به جستجو ادامه دهید، حتی می‌توانید برای کسی که به او احساس نزدیکی می‌کنید تعریف کنید تا بتوانید از زاویه‌ی دیگری هم فرضیه‌هایتان را بشنوید و شاید ایده‌ی دیگری به ذهنتان خطور کند یا آن شخص به شما یادآوری کند که در حال حاضر شما چنین یا چنان رفتار می‌کنید...امیدوارم این قسمت هم در شفاف‌تر شدن خواب‌هایتان تا به اینجا کمک کننده بوده باشد، تا قسمت بعدی فعلاً...</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Sun, 20 Sep 2020 16:15:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل خواب، یکی از مهم‌ترین ابزارهای بهبودِ فردی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-2-fajdhmmyqlds</link>
                <description>تحلیل روان‌شناسانه‌ی خوابخب تا به اینجا درمورد مقدمات تحلیلِ خواب نوشتم و شما می‌دانید که دیگر هر شخصی که در خواب‌هایتان می‌بینید ربطی به دنیای واقعی ندارد و درواقع بخشی از شخصیت خودتان است و به این دلیل چهره‌ی دیگران را برای حضورش انتخاب کرده که شما، آن انسان را به یک ویژگیِ خاص می‌شناسید. البته این را هم می‌دانید که جزئیات در تحلیلِ خواب‌ها بسیار اهمیت دارد و ما نباید اهمیت هیچ شخص، مکان، شیء یا رفتاری را نادیده بگیریم، شاید دفعه‌ی اولی که به این جزئیات فکر می‌کنید نتوانید ارتباط معناداری برایش پیدا کنید اما وقتی متمرکزتر شدید و اصرار به تمرکز روی خوابتان گرفتید کم کم می‌توانید آن‌ها را تفسیر کنید.اکثر خواب‌ها برای نشان دادنِ ضعف‌هایمان به سراغ ما می‌آیند هرکسی توانِ ماندن در مسیر تحلیل خواب را ندارد چون ممکن است هرروز با ضعف‌هایش رو به رو شود و از آن جایی که همه‌ی ما ظرفیت و میلی عمیق برای تغییر نداریم، نمی‌توانیم در این راه دوام بیاوریم.معمولاً ما با خودآگاهمان تصمیمات روزانه را می‌گیریم اما شب، با تناقضی رو به رو می‌شویم که نشان می‌دهد در ناخودآگاهمان وضعیت به گونه‌ی دیگریست... یا ممکن است ناخودآگاهمان ما را از عادت‌هایمان باخبر کند و به ما هشدار دهد که با این عادت‌هایی که توجهی به آن‌ها نداریم و به عنوان روند در زندگیمان انتخاب کرده‌ایم، چه ضررهایی به خودمان می‌زنیم و کسانی که اهل بهبودِ فردی باشند، به خاطر بهتر شدنشان، از پیام خواب استفاده کرده و تغییراتی ایجاد می‌کنند که شاید سخت باشد اما ارزشش را دارد تا آن‌ها انسان کامل‌تری شوند...این مطلب را گفتم که به این نکته اشاره کنم، ناخودآگاه بیشتر نقشِ آگاه کردنِ ما از کارهایی که در حال انجام هستیم و تاثیراتش بر زندگیمان را دارد اما این ما هستیم که از این خردِ مهم چه استفاده‌ای کنیم، به زندگی قبلیمان ادامه دهیم یا تغییرات لازم را پیاده سازی کنیم.نکته‌ی مهم دیگری که قصد اشاره به آن را دارم این است که شاید وجود کسی که مهارت تحلیل خواب دارد به شما کمک کند معناها را پیدا کنید اما در نهایت این زندگی شما و ناخودآگاهِ شماست و هیچکس جز خودتان نمی‌تواند متوجه معنای هر بخش یا تحلیلِ پیام کلی خواب شود، پس در این راه به خودتان اعتماد کنید و اگر نیاز شد در ابتدا از افراد یا کتاب‌ها و نوشته‌ها کمک بگیرید.یک خطر دیگر هم تحلیلِ خواب را تهدید می‌کند و آن هم این است که شاید خوابی ببینیم که از عناصر روز قبلمان تشکیل شده باشد و ما فکر کنیم که تحلیلِ خاصی نباید داشته باشد، اما همانطور که قبلاً هم گفتم، ناخودآگاه فقط از عناصر استفاده می‌کند و این ما هستیم که باید تک تکِ عناصر را جداگانه بررسی کنیم. چطور؟ در ادامه این فرآیند را توصیف می‌کنم.تداعیات شما از هریک از عناصر خوابتان چیست؟اولین گام بعد از یادداشتِ تمام عناصر و جزئیات خواب، بررسی تک تک عناصر و نوشتن تداعیاتمان درمورد آن‌هاست. ما انسان‌ها با دیدن یک چیز یکسان، چیزهای مختلفی به ذهنمان می‌رسد (چقدر چیز!) این چیزها (!) می‌توانند تصاویر، کلمات و ... باشند، پس خیلی مهم است که بدانیم شما با دیدن یا شنیدن اسمِ جزیی که آن را یادداشت کرده‌اید چه چیزی به ذهنتان خطور می‌کند. البته که یک سری قراردادها هم بین ما انسان‌ها وجود دارد که می‌توانیم از آن‌ها برای شروعِ فرآیند تداعیات استفاده کنیم، مثلاً اگر در خوابمان رنگ نارنجی را دیده باشیم، می‌دانیم که این رنگ، رنگِ هیجان و سرعت است، حتی می‌توانیم در مورد ویژگی رنگ‌ها در اینترنت جستجو کنیم. ولی همچنان تداعیات هر انسان با انسانِ دیگر متفاوت است، برای مثال دوست معماری دارم که خواب دیده بود با مکعبی برخورد کرده، وقتی تداعیش را از معکب پرسیدم گفت که در معماری، مکعب منظم‌ترین و قاعده‌مندترین شکل است و من همیشه در طراحی‌هایم از آن استفاده می‌کنم، اگر قرار بود من تداعیاتم از مکعب را برایش بگویم هیچوقت به نتیجه برای ادامه‌ی تحلیل خواب نمی‌رسیدیم چون ناخودآگاهِ او از برخورد با مکعب برای نشان دادنِ رد شدنش از قاعده‌هایش استفاده کرده بود.پس شما برای هر عنصر، هرچیزی که به ذهنتان می‌رسد را بنویسید و مانندِ brainstorm نگرانِ درستی یا نادرستیش نباشید، فعلاً در این مرحله کارِ ما تولید است نه جمع بندی...اگر شخصیت‌های خوابمان را در دنیای واقعی نمی‌شناختیم چه؟گاهی پیش می‌آید که برخی از انسان‌هایی که در خواب می‌بینیم را تا به حال ندیده‌ایم و نمی‌دانیم با آن‌ها باید چه کنیم. من هم تجربه‌ی اینگونه خواب‌ها را زیاد داشته‌ام، مثلاً در یکی از خواب‌هایم پسری کوچک و مادرش را دیدم که در درختی زندگی می‌کردند یا پسری با تیپ هنری و موهای فری دیدم یا در یکی دیگر از خواب‌هایم دختری جنگجو با شمشیر را دیدم و ما باهم به دنبال حل مشکلی بودیم...یکی از دوستانم تعریف کرد که در خوابش پسری لاغراندام او را دنبال می‌کرده، با توجه به اینکه آن‌ها همجنس بودند من حدس زدم پسر لاغر، بخشِ ضعیف وجودش است که او را نادیده می‌گیرد، پس توجه به جنسیت خودمان و شخصیت‌ها هم اهمیت دارد و به مبحث آنیما و آنیموس مرتبط است که بعداً بیشتر درموردش صحبت می‌کنم. همه‌ی این‌ها کهن‌الگوهای ذهن ما هستند، یعنی انسان‌هایی با یک ویژگی یا انرژی مشخص، که باز هم نشان دهنده‌ی بخشی از وجود خودمان هستند... برای این که این مطلب را بهتر متوجه شوید پیشنهاد می‌کنم درباره‌ی آرکتایپ‌ها و کهن الگوها بیشتر بخوانید، اما من هم توضیحات کوتاهی اینجا می‌دهم.در خیلی از خواب‌هایم، دیدِ انرژی محور یا آرکتایپی بود که به من کمک کرد خوابم را تحلیل کنم، برای مثال اگر با آرکتایپ‌ها آشنایی داشته باشید می‌دانید که 8 انرژی زنانه و 7 انرژی مردانه داریم که یکی از انرژی‌های زنانه با نامِ هِرا و نمادِ ازدواج است، خیلی از خواب‌هایم برای نشان دادن مسائلی که درمورد ازدواج دارم، از انسان‌هایی که این انرژی درشان فعال بود استفاده کرد. مثلاً خواب دوستان و آشنایانی را می‌دیدم که می‌دانستم انرژی اصلیشان هِراست و این راه بزرگی را برای تحلیل باز می‌کرد.یا درموردِ آن دختر جنگجویی که باهم به دنبال حل مسئله بودیم، کهن الگوی جنگجو بود و بخش آرتمیس و جنگجوی من که در آن مقطع زندگی به او نیاز داشتم و اگر آن انرژی را در خودم فعال می‌کردم می‌توانستم مسائلم را بهتر حل کنم.پس برای درکِ تمِ کلی خواب شاید نیاز باشد که با انرژی‌ها و الگوهای کلی این دنیا بیشتر آشنایی داشته باشیم...فکر می‌کنم جای مناسبی است تا بخش دوم را هم به اتمام برسانم و بقیه‌ی اسرار خواب‌ها را در قسمت‌های بعدی فاش کنم! پس فعلاً از تداعی کردن عناصر لذت ببرید...  </description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Wed, 16 Sep 2020 09:30:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل خواب، یکی از مهم‌ترین ابزارهای بهبودِ فردی (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-1-ubmx1nskljit</link>
                <description>تحلیل روان‌شناسانه‌ی خوابیکی از کلیدی‌ترین ابزارهایی که من را در این سفر همراهی کرده تا به خودِ کاملم هرروز یک قدم نزدیک شوم، ابزارِ تحلیلِ خواب هست. توجه کنید که دقیقاً منظورم &quot;تحلیل&quot; است و نه تعبیر و ... و نه با استفاده از کتاب‌ها یا سایت‌های تعبیر خواب! بلکه به وسیله‌ی تجربیات و اطلاعاتی که خودتان تا به حال در زندگی داشته‌اید. شاید بگویید من به ندرت خواب می‌بینم و یا وقتی می‌بینم آن‌ها را به خاطر ندارم و اگرم به خاطر بیاورم خیلی شلوغ است و به خاطر اتفاقاتِ روز قبل آن‌ها را دیده‌ام. قبول دارم و باید بگویم که من هم قبلاً مثل همین جملات را می‌گفتم اما وقتی در روانشناسی یونگ بیشتر وارد شدم، تاثیر تحلیل خواب‌ها را بر شفا یافتن مراجعان بررسی کردم و روش تحلیل خواب‌ها را یاد گرفتم، دیدم که می‌توانم خواب‌هایم را از دریچه‌ی دیگری ببینم و حالا می‌توانم از این دریچه، مفهوم و پیامِ آن‌ها را درک کنم! ماه اولی که به این کشف بزرگ نائل شده بودم!، هرشب خواب‌های معناداری می‌دیدم و کل روز بعدم را صرف تحلیل آن‌ها می‌کردم و از این همه شگفتی در مغز و روان انسان کاملاً به وجد آمده بودم... خیلی برایم هیجان انگیز بود که هرروز یک پیام دارم که روی آن‌ها کار کنم و در نهایت برای احترام به پیامی که ناخودآگاهم برایم فرستاده، در زندگی واقعیم کاری انجام دهم که منجر به شروع تغییراتی شود... بله در واقع هدف ما از تحلیل خواب این است که یک چیزی را در زندگیمان تغییر دهیم، چیزی را شروع کنیم و یا به چیزی پایان دهیم! و همه‌ی این سه رفتار در نهایت به سالم‌تر، کامل‌تر و بهتر شدنِ ما به عنوان یک انسان منجر می‌شود...ما هیچوقت تا آخرِ عمرمان انسان کاملی نمی‌شویم اما ماموریتمان می‌تواند این باشد که هرروز کمی در نشان دادنِ ضعف‌هایمان کوتاهی کنیم یا در استفاده از قوت‌هایمان جسورتر شویم و اجرای این کمی‌ها تا زمانی که ما زنده هستیم، بهترین هدفی است که می‌توانیم به آن دست یافته باشیم و به خودمان افتخار کنیم که حالا کامل‌تر از قبل هستیم... البته این موضوع هم در ما احساس خوبی ایجاد می‌کند و هم احساسِ بد، چرا که ما مجبور می‌شویم خلاف انسانی که تا امروز بوده‌ایم رفتار کنیم و این از ما انرژیِ زیادی می‌گیرد. قرار است ما بهتر شویم درست است؟ پس نه به اجبار، بلکه وقتی به این نتیجه رسیدیم که یکی از رفتارهایمان خلاف ارزشی است که انتخاب کرده‌ایم، تغییرش می‌دهیم، ممکن است هرروز یک قدم برای این تغییر برداریم و اصلاً اشکالی ندارد که این تغییر سریع اتفاق بیفتد، پس روی فرآیند تغییرتان تمرکز کنید و از آن لذت ببرید.خواب‌ها ارزش‌های جدیدی که باید انتخاب کنیم تا خودمان و زندگیمان بهتر شود را به ما نشان می‌دهند اما این ما هستیم که تصمیم می‌گیریم به حرف خواب گوش دهیم یا نه؛ این ما هستیم که انتخاب می‌کنیم ارزش قبلی و دایره‌ی امن قبلی را نگه داریم یا اینکه به سراغ بررسی ارزش جدید پیشنهادی خواب‌هایمانبرویم و اگر خواستیم آن را انتخاب کنیم و به تغییر رفتارهایمان حولِ آن ارزش بپردازیم.خب برویم سراغ نحوه‌ی تحلیل خواب‌هااولین کاری که من انجام می‌دهم این است که به محض بیداری، گوشیم را برمی‌دارم، با چشم‌های نیمه باز، نوتِ گوشیم را باز کرده و خوابم را در ذهن مرور می‌کنم و به انتخاب خودم، کلید واژه‌هایی را برای هر قسمت انتخاب می‌کنم و در نوت می‌نویسم، بعد از اینکه بیدار و هوشیار شدم و قند به مغزم رساندم، شروع به نوشتن کلیدواژه‌ها در هر سطر از دفترم می‌کنم، در عین حال که باز هم خواب را مرور می‌کنم، قسمت‌های مهم را با توضیحات بیشتری می‌نویسم. شما در خوابتان احتمالاً انسان‌ها، اشیاء، مکان‌ها، رنگ‌ها، دیالوگ‌ها و ... به خصوصی هستند که هر کدام قسمتی از زبانِ ناخودآگاه شما هستند، بله برای تحلیل خواب ما نیاز داریم که هر نماد را رمزگشایی کنیم و به زبانِ مادریمان تبدیلش کنیم! هیجان انگیز نیست؟ انگار وسط یک فیلم علمی تخیلی هستیم و داریم نوشته‎ای که بر سر درِ یک غار است را معنا می‌کنیم تا بتوانیم وارد شویم و به آن گنجِ جذاب دسترسی پیدا کنیم! بله دقیقاً از شما می‌خواهم اینطور به ماجرا نگاه کنید و مطمئن باشید که گنجی که پشت آن دیوارهاست، ارزش تلاش شما را دارد.خب حالا که هر نماد را جداگانه نوشته‌اید، هر چیزی که با خواندن آن نماد به ذهنتان می‌رسد را جلویش یادداشت کنید. مثلاً در یکی از خواب‌هایم من شخصی را دیدم که در زندگی واقعی میل زیادی به موفقیت داشت اما راهِ آن را کوتاه می‌دید و تصور غیرواقع‌بینانه‌ای نسبت به دنیای کسب و کار داشت، دیدن این شخص در خوابم یعنی در حال حاضر من هم چنین دیدگاهی دارم (نه به شدتی که خواب نشانم داد اما در حدی) و باید مراقب باشم و دیدگاهم را سالم کنم تا حرکت‌هایم هم در این زمینه موثرتر باشد.خواب‌ها زیاده‌روی می‌کنند تا توجه ما را به خودشان جلب کنند، شخصیت‌های واقعی که در زندگیمان حضور دارند از نظر ما یک ویژگی قابل توجه دارند و ناخودآگاه ما با نشان دادنِ آن‌ها در واقع در موردِ آن ویژگی خاص با ما صحبت می‌کند که باید با توجه به تمِ کلی خواب، آن را تحلیل کنیم. اما همیشه هم این شخصیت‌ها در دنیای واقعی ما نیستند، ممکن است ما انسانی را ببینیم که او را در دنیای واقعی نمی‌شناسیم اما او در خواب ما ویژگی‌هایی دارد؛ این به این معنا است که ما در واقع در حالِ دیدنِ بخشی از وجود خودمان هستیم. بگذارید بیشتر توضیح دهم؛ بر اساس فسلفه‌ی یین و یانگ و روانشناسی عمق‌نگر، ما انسان‌ها همه‌ی صفات خوب و بد را همزمان در وجودمان داریم، همه‌ی شخصیت‌های دنیا به صورت بلقوه در وجود ما هستند اما ما ناخودآگاه یا خودآگاه انتخاب می‌کنیم یا براساس شخصیت غالبی که داریم، دسته‌ای از این صفات را از خودمان بروز ‌دهیم، به خاطر همین است که می‌توانیم دیگران را قضاوت کنیم و به آن‌ها برچسب بزنیم، چون این صفات را می‌شناسیم و خودمان هم می‌توانیم آن‌ها را داشته باشیم. پس اگر شخصیتی را در خواب دیدید در واقع در حال دیدنِ بخشی از وجود خودتان هستید، چه در دنیای واقعی این انسان وجود داشته باشد چه فقط او را در خواب ببینید.مکان‌هایی که در خواب می‌بینید به شما در پیدا کردن تِمِ کُلیِ پیام خواب کمک می‌کند، برای مثال یکی از دوستانم خواب عمارتی قدیمی اما بازسازی شده را دیده بود که مادرش و خودش هم در آن حضور داشتند، اگر مکان را به شخصیت‌ها مرتبط کنیم متوجه می‌شویم خواب از تفاوت و در عین حال تلفیق دو نسل صحبت می‌کند. پس اگر مکانی که خواب در آن اجرا می‌شود را به خاطر دارید آن را بنویسید و برای تحلیلش وقت بگذارید.اشیائی که شما در خواب می‌بینید هم هرکدام نمادِ بخشی از زندگیتان هستند، برای مثال یکی از دوستانم در خوابش از پدرش درخواست کرده بود خودکار و برچسب رنگی برایش بخرد، بعد از بررسی زندگیش به این نتیجه رسیدیم که این دو شیء نماد تولید محتوایی است که در پیجش انجام می‌دهد. همانطور که گفتم شما باید معناها را در درون خودتان و زندگیتان جست و جو کنید نه در هیچ جای دیگر؛ مگر این که آن نماد در ناخودآگاه جمعی‌تان باشد و شما هیچ مفهومی برایش پیدا نکنید، مثل زمانی که من خوابِ شهر همدان را دیدم در صورتی که هیچوقت به همدان سفر نکرده‌ام، من شیری را دیدم که به استقبال یکی از شخصیت‌های خوابم رفت. وقتی دیدم هیچ ارتباطی نمی‌توانم برقرار کنم شروع به جست و جو کردن درمورد شهر همدان کردم و متوجه شدم که علاوه بر اینکه همدان شهری باستانی است، دو شیر سنگی در دروازه‌ی شهر داشته که در حال حاضر فقط یکی از آن‌ها باقی مانده! باورتان می‌شود؟ شما ممکن است حتی چیزهایی که به شخصه نمی‌دانید را در خواب ببینید اما مطمئن باشید که پیامی برایتان دارد.تحلیل خواب‌ها نیاز به خودآگاهی هم در زندگی روزمره دارد، چرا که اگر ما آگاه باشیم که در حال انجام چه کارهایی هستیم، بهتر می‌توانیم پیام خواب‌ها را درک کنیم؛ ممکن است روزها طول بکشد تا شما بتوانید معنای نهایی یکی از خواب‌هایتان را متوجه شوید پس نیاز هست که در لحظه حضور داشته و معنای خواب را در رابطه با زندگیتان درک کنید.در ادامه بیشتر راجع به تحلیل خواب می‌نویسم...</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Mon, 14 Sep 2020 16:03:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود رسمی به ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-j1nhbq5laojv</link>
                <description>چندسالی هست که با ویرگول آشنایی و در آن اکانت دارم اما بیشتر خودم را متعهد به وب سایتم می‌دانستم و اینجا هر از گاهی پست می‌گذاشتم که اکثراً هم هدف تبلیغاتی داشت.اما به تازگی تصمیم گرفتم که هرکجا می‌توانم مفید باشم همان‌جا هم حضور داشته باشم و ویرگول جایی است که انسان‌های بیشتری به نسبت سایتم می‌توانند به آن دسترسی داشته باشند، پس از این به بعد فعالیت بیشتری اینجا خواهم داشت.اما برای شروع می‌خواهم مقدمه‌ی کتاب بعدیم! ( یعنی کتابی که قرار بود بنویسم اما منصرف شدم ) را اینجا بگذارم.بعد از نوشتنِ کتاب گردبادِ رشد، سفر جدیدی برای من آغاز شد، سفری که حالا می‌توانستم با ابزارهای مهارتی که در اختیار دارم آن را شروع کنم اما معمولاً ما مستقیماً انتخابگرِ سفر جدیدمان نیستیم و برای این که متوجه شروع سفر شویم نیاز به توجه به نشانه‌ها داریم. این نشانه‌ها حرف‌های تازه‌ای به نسبت زندگی قبلیمان دارند و خودشان را با کشاندنِ ما به سمت یک دسته علاقه نشان می‌دهند.علاقه‌هایی که من به سمتشان کشیده شده بودم نوع عمیق‌تری از روان‌شناسی، فلسفه و هنر بود که من را در راه شناخت زندگی و خودم انداخت، وقتی عطش جستجوگری خود را با کشف کردن دنیاها و مفاهیم جدید سیراب می‌کردم، به وسیله‌ی خواب‌ها با ضعف‌های شخصیِ خودم رو به رو شدم که در ابتدا من را از ادامه‌ی سفر بازداشت چون تصویری که از خودم می‌دیدم را کامل‌تر به من نشان داد! اما بعد از آن سفر را ادامه دادم تا یاد بگیرم چطور می‌توانم این ضعف‌ها را برطرف کرده و در نهایت تکامل‌یافته‌تر شوم.می‌دانم که در عصری که اکثر انسان‌ها به دنبال موفق‌تر شدن یا رسیدن به اهداف مالیِ خود هستند (من هم از این دسته جدا نیستم) صحبت از این مسئله که ما به این دنیا آمده‌ایم تا رشد و تکامل پیدا کنیم زیاد طرفدار ندارد؛ اما من خود را مسئول می‌دانم که این حساسیت را در هرچندنفری که می‌توانم ایجاد کنم.حساسیت پیدا کردن نسبت به این که: مهم نیست حالِ من بد شود، مهم این است که از چیزی که در حال حاضر هستم بهتر شوم. بهتر شدن از نظر هرکس یک مفهومی دارد و شاید شما بگویید همین الان هم این هدف را در زندگی دارید، اما بهتر شدنی که ما در این کتاب به بررسی آن می‌پردازیم، تبدیل شدن به کامل‌ترین انسانی است که ما می‌توانیم باشیم.یک انسانِ کامل انسانی است که تا وقتی که زنده هست و هرروزه، روی بخشی از وجودش کار می‌کند که نیاز به بهبود، دیده شدن و شاید شفا یافتن دارد! می‌دانم که هرکسی درگیر زندگی در این دنیا هست، کار کردن، پول درآوردن، به خانواده و خودش رسیدگی کردن؛ اما جدای از مِتودی که روانشناسی موفقیت در پیش گرفته، ما نیاز به وقت گذاشتن برای توسعه‌ی شخصِ خودمان داریم، یعنی تنها داراییِ واقعی در طول کل زندگی و مخصوصاً زمان مرگ!هرکسی در ذهنش فسلفه‌ای را برای خودش، این دنیا و دلیل حضورش در دنیا ساخته یا فسلفه‌ی دیگران را قبول کرده تا از این طریق با خیالِ راحت به زندگی کردن بپردازد چون در غیر این صورت ممکن است همه چیز برایش بی‌معنا شده به ناامیدی و افسردگی برسد؛ فسلفه‌ای که من انتخاب کرده‌ام این است که وظیفه‌ی اصلیِ ما در این دنیا این است که این انسانی که در اختیار داریم (یعنی خودمان) را تا حدِ ممکن بشناسیم و رشدش دهیم. این وسط هم درگیر بازی‌های زندگی می‌شویم و همین بازی‌ها به ما نشان‌ می‌دهند که باید از کجا شروع کنیم و نه هیچ معلم و مشاوری... این ما هستیم که منبعِ شناخت این مسیرهای رشد و بهبودی هستیم.و از آن جایی که من در دانشگاه پیام نور درس خوانده‌ام و شخصیتی که دارم، دوست دارم همه چیز را خودآموز یاد بگیرم !!! و روشم در کتاب‌ها و پادکست‌ها هم دقیقاً این است که شما را جوری آماده کنم که خودتان از پسِ ردیابی مسیرهایی که نیاز دارید برآیید و در نهایت بتوانید مسیرها را به تنهایی طی کنید؛ که در واقع راهِ درست هم همین است چون ما تنها به این دنیا آمده و تنها از این دنیا می‌رویم، هیچکس در این جهان پهناور نیست که ما را به اندازه‌ی خودمان درک کند، پس خودتان را برای شروعِ یک سفرِ تک نفره آماده کنید.</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 15:47:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشد در برابر شادی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-q1lvxqflec1k</link>
                <description>امروز به واسطه‌ی خوابی که دیشب دیدم به این آگاه شدم که من از بچگی اشتیاق زیادی به زودتر بزرگ‌ شدن داشتم و همین اشتیاق هم از سن 20 سالگی به بعد که عطش یادگیری در من عمیق‌تر شد، باعث شد من از همه‌ی دوستام توو یه سری مسائل خیلی جلوتر باشم و دوستای نزدیکمو از افرادی انتخاب کنم که سنشون بیشتر از منه، چون واقعاً با  هم‌سن‌های خودم دیگه زیاد موضوعات مشترکی برای صحبت نداشتم و چندسالی هست که این احساس تنهایی در من بیشتر شده چون می‌بینم که از طرف دوستام درک نمی‌شم، که امروز به این آگاهی رسیدم که مقصر خودمم چون انتخاب کردم که پیشروی بیش از حد داشته باشم، درواقع وقتی با یه موضوع جدید، مخصوصاً روانشناسی، فلسفه، متافیزیکی و ... برمی‌خورم نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم که تهشو در بیارم و دیگه از هر راهی شده خودمو تووش غرق می‌کنم تا کنجکاوی و جستجوگریم سیراب بشه...شاید همین میل من به یادگیری بیش از حد بوده که باعث شده توو سن 26 سالگی کتاب چاپ کرده باشم! درواقع پارسال اطلاعاتم سرریز کرد و هدف غایی هم برای خودم درنظر گرفته بودم برای نوشتن این کتاب، اما خوب الان دارم همه چیزو از جنبه‌ی سرعت رشد نگاه می‌کنم.نمی‌دونم این روش من خوبه یا نه، من دوسش دارم اما توو خوابم هشدار گرفتم که این کارم باعث میشه شادی توو زندگیم گم بشه و در خیلی از موقعیت‌های چندسال اخیرم صدق می‌کنه...رشد در برابر شادی؟ چه معامله‌ی غیر منصفانه‌ای! الان که دارم این متن رو می‌نویسم مطمئن نیستم تصمیم بگیرم سرعتمو کم کنم یا نه اما تجربه نشون داده من خواب‌هامو جدی می‌گیرم و به حرفاش گوش میدم چون میدونم نیازهای ناخودآگاهمو به من یادآوری می‌کنه، من هم نیاز دارم خوش بگذرونم با دوستای هم سنم اما خب نیازم به یادگیری و رشد خیلی بیشتره... و البته یه جورایی از صحبت‌های بیهوده خوشم نمیاد، دوست دارم باهم سر مسائل مهم انسانی بحث کنیم و بحثمون هم نتیجه داشته باشه. نمیدونم این چیزی که من دارم مثل استعدادیه که بچه‌های کوچیک در زمینه‌های مختلف دارن یا نه اما منو از هم‌سن‌هام جدا کرده...من زیاد نمیام ویرگول بنویسم اما حس کردم این یه مورد رو باید اینجا ثبت کنم، ببخشید اگر به هم ریخته نوشتم...</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 11:30:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و کتابم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85-cumstows92vn</link>
                <description>دیروز اولین نسخه از کتابم به دستم رسید و داخل این پست می‌خوام داستان خودم و کتابمو براتون بگمسال 94 من در سمیناری 3 روزه در دانشگاه شهید بهشتی شرکت کرده بودم (من اصفهان هستم و اون سمینار برای افزایش دانش و تجربه‌ در حوزه‌ی کاریم یعنی مدیریت استراتژیک بود) روز آخر، سخنرانی که متخصص استراتژی سازمان‌ها بودند ناگهان اسلایدی غیرمرتبط رو به ما نشون دادن که از سازمان سلامت جهانی گرفته شده بود و پیشنهاد داده بود ما 33 مهارت را در 4 دسته‌ی مغز، قلب، دست و سلامتی فرابگیریم، سخنران به ما پیشنهاد دادند که تا آخر عمر سعی کنیم این مهارت‌ها را در خودمون ایجاد کنیم و من از اون لحظه تا به امروز فکر و ذکرم این مهارت‌ها شده!وقتی از سمینار بیرون اومدم شروع به سرچ زدن در این زمینه کردم و ایمیلی برای استاد فرستادم و از ایشون تشکر کردم، من در اون زمان در یک آژانس تبلیغاتی کار می‌کردم و وقت کمی داشتم تا بتونم به مطالعه و تمرین این مهارت‌ها بپردازم اما با خوندن کتاب‌های مختلف و گذروندن دوره‌ برای هر مهارت سعی خودم رو می‌کردم، کم کم ایده‌هایی برای راه اندازی کسب و کار شخصی خودم به ذهنم رسیده بود (ایده‌ام در زمینه‌ی کودکان بود) و با شریکم همکاری می‌کردم اما از اون جایی که این مهارت‌ها خیلی برام مهم بود به همه معرفی می‌کردم و پیشنهاد می‌دادم روی اون کار کنیم، اما همه‌ی این‌ها بیشتر در حد حرف بود و کاری از پیش نمی‌رفت، دوسالی گذشت و من سودای درس خواندن و کار کردن در تهران به سرم افتاد پس در رشته‌ی MBA ثبت نام کردم و در شرکتی به عنوان مدیر برند مشغول کار شدم، کار و درس در تهران پاک مرا از مهارت‌های زندگی دور نگه داشته بود اما از اون‌جایی که در پانسیون بودم و همکاران زیادی هم داشتم شروع کردم به تمرین مهارت‌های ارتباطی و کاری، به نظرم رشد خوبی هم داشتم، در همین حین با کوچینگ آشنا شده بودم و در دوره‌های آنلاینش ثبت نام کردم چون اعتقاد داشتم کوچینگ می‌تونه من رو در مسیر مهارت‌های زندگی نگه داره و همینطور هم شد اما به قدری شرایط کار و زندگی روی من فشار آورد که نتونستم در اون زمان خیلی متمرکز کار کنم، یک سال بعد تصمیم گرفتم از همه‌ی کارهای برندینگ و کسب‌وکاری فاصله بگیرم و تمرکزم رو بر کوچینگ و مهارت‌های زندگی بگذارم، حتی یک کارگاه هم در اصفهان و یکی در تهران برگزار کردم، اما از اونجایی که شناخته شده نبودم بیشتر ضرر بود تا سود، ناامید شده بودم، درآمدی نداشتم و هزینه‌های زندگی در تهران برایم سرسام آور بود، علاوه بر این در دوره‌ای هم افسردگی گرفته بودم و حال روحی روانی مناسبی هم نداشتم تا اینکه به استارتاپ ویکند گرگان دعوت شدم که برای عوض کردن حال و هوایم پذیرفتم، یادتون هست گفتم ایده‌ای در زمینه‌ی کودکان داشتم؟ وقتی داوران معرفی شدند و نوبت به ارائه‌ی ایده‌ها رسید حسی در من به خروش درآمد که من رو وادار کرد وارد چرخه‌ی تیم‌ها بشم، که اتفاقا بعد از دو روز تلاش تیم ما هم مقام سوم را گرفت و همین باعث شد من دوباره به جستجوی هم‌تیمی برای اجرایی کردن ایده‌ام بربیام، تلاش‌هام نتیجه داد و من با روانشناس کودکی آشنا شدم که مربی مهد هم بود و ما هنوز هم با یکدیگر کار می‌کنیم، قرار شد من روی مهارت‌های زندگیِ والدین کار کنم و او روی مهارت‌های زندگی کودکان، اما همچنان من شرایط مالی خوبی در تهران نداشتم به خاطر همین تصمیم گرفتم به اصفهان برگردم (اردیبهشت 98) و بازگشت به خانه این آرامش را به من می‌داد که  تصمیم بر نوشتن کتابم قطعی شود چون بهترین راهی بود که خودم هم در این راه متعهدتر شوم و آموزش‌ها را هم به همکارم بدهم، تجربه‌ی نویسندگی نداشتم اما چندسالی بود که در رویای کتاب نوشتن بودم اما هیچوقت خودم را برایش آماده نمی‌دیدم، پس امروز و فردا می‌کردم. اما وقتی به سراغ نوشتن رفتم انگشت‌هایم جان گرفت و درونم دوباره آتشی روشن شد، از مقدمه شروع کردم تا بدونم برای چی می‌نویسم و قراره چی بنویسم! یواش یواش منبع‌های مرتبط به ذهنم می‌رسید که قبلا اون‌ها رو خونده بودم، هرچی بیشتر پیش می‌رفتم، ابتکارم در بخش‌بندی و ساختار کتاب بیشتر می‌شد که همین موضوع باعث شده الان کتابم رو خیلی قبول داشته باشم و بتونم بگم که حرفای جدیدی برای گفتن داره! بخشی رو از معلومات خودم می‌نوشتم و بخشی از زمانم را به تحقیق درباره هر مهارت می‌گذاشتم، گاهی مشکلات زندگی من رو از نوشتن بازمیداشتن اما باز به سختی برمی‌گشتم، گاهی از نوشته‌های خودم انگیزه می‌گرفتم و خودم رو تحسین می‌کردم گاهی هم حس کلافگی داشتم، با تمام وجود این کتاب را می‌خواستم پس به شدت با اهمال‌کاریم جنگیدم چون کتاب نوشتن باعث شده بود من سبک زندگی درونگرایانه را برخلاف شخصیتم داشته باشم و همین هم باعث رشدم در دیگر جنبه‌های زندگیم شد، مثلا دقتم بالاتر رفت، اهمیت به درون بیشتر از ظاهر شد و از نظر روحی و روانی هم رشد کردم، علاوه بر این هرچیزی که می‌نوشتم را سعی می‌کردم در زندگیم پیاده سازی کنم و همزمان هم در حال کار کردن روی پیج اینستاگرامم بودم که وقتی کتابم آماده می‌شود مخاطبان مرتبط داشته باشم که آن را بخوانند، تولیدمحتوا می‌کردم و کتاب می‌نوشتم، گاهی برای فرار از نوشتن، بیش از حد تولید محتوا می‌کردم! تا آبان ماه که یک هفته اینترنت قطع بود و من تصمیم گرفتم برای مدتی فقط تمرکزم رو بر کتاب بگذارم، اما به خاطر سبک زندگی جدیدم خیلی تنها شده بودم و نیاز به ارتباطات اجتماعی و کسب درآمد در من فوران کرد و باز رویای تهران رفتن در سرم افتاد! دی ماه بود که در یکی از بهترین آژانس‌های تبلیغاتی ایران که همیشه آرزوی حضور داشتم رزومه‌ام پذیرفته شد اما وقتی به تهران رسیدم قرار کنسل شد و من از روی اجبار به کارگاه آموزشی دوستانم در رابطه با مسیر شغلی رفتم، یکی از مدرسان مهمان آن دوره کار ویراستاری هم انجام می‌داد و من انگیزه گرفتم کتابم را به او نشان دهم و زمان توضیح دادنش اینقدر انگیزه داشتم که تصمیم گرفتم خیلی زود کتاب رو تمام کنم و به او بدهم، همینطور هم شد! دوروز بعد به آژانس تبلیغاتی رفتم اما دیگر نه با انگیزه‌ی استخدام، همونجا هم که فرم را پر می‌کردم فقط در فکر کتابم بودم، پس ادامه‌ی کار رو رها کردم، به اصفهان برگشتم و کتاب رو تموم کردم! از تموم کردن کتاب تا چاپش تقریبا دو یا سه ماهی طول کشید و به خاطر افتادن در شرایط کرونایی نتونستم جشن رونمایی که همیشه تصور می‌کردم رو بگیرم، اما حس کردم می‌تونم اینجا خلاصه‌ی داستان کتابم را اینجا بنویسم و شما را به خواندن آن دعوت کنم اما بی پروا فقط نوشتم پس اگر حس به هم ریختگی رو به شما انتقال دادم پوزش می‌طلبم، شاید هم این داستان رو فقط برای خودم نوشتم، به هر حال الان لینک توضیحات کتابم رو اینجا می‌گذارم که اگه دوست داشتید یه نگاهی بهش بندازید. https://mahshidhaghighat.com/product/gerdbaaderoshd/ </description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 21:52:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنسوی چیزی که در آینه می‌بینیم، سرزمینِ رشدِ ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/%D8%A2%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B1%D8%B4%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pcnjxziv389y</link>
                <description>وقتی اینترنت قطع شد، از عقب افتادن برنامه‌هایی که برای ارتقا پیج ایستاگرام و سایتم داشتم، ناراحت بودم اما سعی نکردم به کارم، یعنی تولید محتوا ادامه بدم، در عوض سری به فایل‌های خودشناسی که از آقای سهیل رضایی داشتم زدم و فایل سایه رو پِلِی کردم؛ تا همین امروز که جمعه هست، اکثر وقت این هفته‌ام، به گوش دادن فایل، انجام تمرینات، نوشتن، فکر کردن و تحلیل خواب‌هایم گذشت، هرروزش برام آگاهی‌های جدیدی داشت و خوشحال بودم که روحیه‌ای پیگیر برای رشد دارم تا اینکه...چهارشنبه شب خواب بسیار معناداری با محوریت شخصیتِ نمایشی‌ام دیدم و تمامِ دیروز ذهنم درگیر این بود که من باید چه کاری انجام بدهم،دیروز کتابی که در قسمت آخر معرفی کرده بودند را خریدم به نام تخیل فعال، این کتاب برای این بود که سایه‌هایمان را به صورت نماد دربیاوریم و اجازه‌ی بروز به آن‌ها بدهیم تا ناگهان زندگی ما را تحت سلطه خود نگیرند و ارتباطاتمان یا تصویرمان را در دنیای واقعی خراب نکنند.دیروز روز شلوغی داشتم به خاطر همین، شب بود که شروع به خواندن کتاب کردم، با خواندن مثال‌ها و طرز کار کتاب، مشتاق شدم امتحانش کنم تا جواب سوالی که از صبح ذهنم درگیرش شده بود را پیدا کنم، پس حتی به آخر فصل اول نرسیده بودم که شروع به امتحانش کردم؛ اوایل نه می‌توانستم چیزی تصور کنم و نه چیزی می‌شنیدم، اما من به صورت ذهنی، سوالاتم را می‌پرسیدم، بعد از مدتی شروع به پرسیدن سوالات با صدای بلند کردم که متوجه تغییر لحنم شدم و با اینکه فقط خودم بودم که حرف می‌زدم، چیزهایی گفتم که تا به حال به آن‌ها دقت نکرده بودم و لحنم مدام عوض می‌شد (امروز ادامه‌ی فصل یک را که خواندم متوجه شدم صحبت با خود هم می‌تواند بخشی از این فرآیند باشد) تا اینکه من به 3 نتیجه رسیدم و در نهایت جمله‌ای بر زبانم جاری شد که تمامِ زندگی من را تحت شعاع قرار می‌دهد و موضوع این مقاله هم همین است:شفایِ من در دیده نشدن است!  من از طریق خواب‌هایم می‌دیدم که در مسابقه‌ای بیهوده هستم و این که تمرکزم بیشتر بر روی هر چیزی است که به ظاهر مربوط می‌شود، و این موضوع باعث شده بود دیگر فرصتی برای به نمایش گذاشتن درونم، به خودم ندهم یا کمتر بدهم یا اگر می‌دهم چون درگیر قضاوت خودم می‌شوم، نتوانم توانایی واقعی‌ام را بروز دهم.پس به این نتیجه رسیدم که من برای رشد دادنِ خودم باید تغییر اساسی در زندگی‌ام ایجاد کنم و حتی نوع مخاطبان کارم را هم عوض کنم! من مخاطبانم را به بصری بودن یا حضور بصری عادت داده بودم، در صورتی که اگر بخواهم رشد کنم باید از طرق دیگری کارم را انجام دهم تا خودم هم شفا پیدا کنم...برای کسی که هر روزش درگیر سِت کردنِ همه‌چیز و مخصوصا رنگ‌ها، با هم بوده، کار سختی است که لباس‌ها، لوازم آرایش، جوراب‌ها، کش سرها و... را کنار بگذارد و تصمیم به در چشم نبودن بگیرد اما من این تصمیم را برای رشدم گرفتم چون قرار نیست که ما با همان شخصیتی که داریم باقی بمانیم، این دنیا برای پختنِ ما آماده شده و ما باید از هر فرصت برای رشدمان استفاده کنیم؛ به دوستی که در کارِ آبرنگ هست پیام دادم و از او خواستم من را راهنمایی کند تا وارد دنیای رنگ‌ها بشوم و این علاقه‌ام را در هنر پیاده سازی کنم، نه رویِ خودم!نمی‌گویم این موضوع اشکالی دارد یا همه باید به این موضوع فکر کنید، این مثال را از خودم زدم تا شما در پیِ مواردی در خودتان برآیید، دقیقا عکسش را اجرا و رشد کنید.البته این هشدار را هم بدهم که ما به ازای هر کار درستی که انجام می‌دهیم، سایه‌ای درست عکسِ آن در ما شکل می‌گیرد و از ما انتظاراتی دارد، و اگر خودمان این انتظارات را سالم برآورده کنیم (مثل همین کار با رنگ من) دیگر خودشان به زور، خودشان را در زندگی ما وارد نمی‌کنند و نظم زندگیمان را به هم نمی‌زنند.امیدوارم این انتقال تجربه، در زندگی شما اثرات مفیدی داشته باشد.</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2019 11:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهادی عملی برای پیشرفت، و نه صرفا رسیدن به هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/lifeway-e-book-lmmnlptrllic</link>
                <description>در این مقاله قصد دارم شما را با تاثیرات منفی روش‌های هدفگذاری موجود آشنا کنم و در نهایت روشی مفید و کاربردی را با معرفی یک کتاب رایگان در اختیارتان قرار دهم.کتاب رایگان طراحی مسیر زندگیچرا هدفگذاری به روش‌ها و مفاهیم قبلی دیگر کارساز نیست؟فرهنگ فراگیر در جامعه و کسب‌وکارها دائماً ما را به سمت بیشتر داشتن سوق می‌دهند، رشته‌ی بهتر داشتن، شغل بهتر داشتن، جایگاه اجتماعی بالاتر داشتن، خانه‌ی بزرگتر داشتن، ماشین گران‌تر داشتن، وسایل، لباس‌ها و...من با پیشرفت و بهبود نه تنها مخالف نیستم بلکه اعتقاد دارم ذات و فطرت همه‌ی ما انسان‌ها به گونه‌ای است که همواره به سوی کمال تمایل دارد اما چیزی که من با آن مخالفم &quot; رسیدن و داشتن با حالِ بد است &quot;حالِ بد زمانی اتفاق می‌افتد که اهدافی قابل دست‌یابی تنظیم کنیم و اینقدر به رسیدن به آن هدف فکر کنیم که نتوانیم از مسیر لذت ببریم و جدا از لذت، نتوانیم متوجه درس‌های زندگی در طول مسیر شویم و رشد کنیم.اکثر هدفگذاری‌ها به شما می‌گوید دقیق مشخص کن تا کی می‌خواهی به چه چیزی برسی؟ فکر می‌کنم همه‌ی ما این حس بد را تجربه کرده باشیم که هدفی را دقیق و با همه‌ی آن قوانینِ خودش روی کاغذ نوشته‌ایم اما در آن تاریخ نتوانستیم به چیزی که می‌خواهیم برسیم و اکثراً هم برای اهداف مادی این اتفاق می‌افتد، آن وقت می‌دانید چه بلایی سر عزت نفس ما می‌آید؟ عزت نفس یعنی احساس ارزشمندی و میزان دوست داشتنِ خود، آن وقت است که سرزنشگرِ درونمان سر و کله‌اش پیدا می‌شود و با حرف‌هایی که در سر ما می‌زند احساس ناامیدی را در ما به وجود می‌آورد و وقتی از خودمان ناامید شویم و خودمان را ارزشمند ندانیم بر عملکرد ما در همه‌ی ابعادِ زندگی تاثیر گذار است.تغییری که به آن نیاز داریم چیست؟اگر از چندنفر بپرسی چه هدفی دارند و به پرسیدن اینکه چرا این هدف را دارند ادامه دهید احتمالا به یکی از این پاسخ‌ها می‌رسید: می‌خواهم شاد باشم، می‌خواهم آرامش داشته باشم، می‌خواهم آسایش داشته باشمشاید داستان مردِ ماهیگیر برایتان جالب باشد، روزی یک مرد تاجر به ساحل دریایی می‌آید و مردی را می‌بیند که در ساحل خوابیده و از منظره لذت می‌برد، از او شغلش را می‌پرسد و مرد می‌گوید که فقط برای گذرانِ زندگی خانواده‌اش به دریا می‌رود و ماهی می‌گیرد و بقیه‌ی روز را در ساحل دراز می‌کشد و لذت می‌برد، مرد تاجر به او می‌گوید روزانه چند ماهی می‌گیری در چه مدت زمان؟ می‌گوید سه تا در یک ساعت، بعد مرد تاجر به مرد ماهیگیر پیشنهاد می‌دهد که اگر روزی  33 ماهی بگیری می‌توانی آن‌ها را بفروشی و بعد از مدتی کارخانه‌ی تنِ ماهی خودت را بزنی و ثروتمند شوی و با وقت آزادت از زندگی لذت ببری، چرا به این زندگی رضایت می‌دهی؟ مرد ماهیگیر می‌گوید خب من همین الان هم می‌توانم با وقتِ آزادم از زندگی لذت ببرم چرا حتما باید پولدار شوم؟این داستان شاید افسانه باشد و قصد ندارم بگویم ثروتمند شدن چیزِ بدی است، اما می‌خواهم بگویم مبادا که وقتی در حالِ تلاش برای به دست آوردنِ پول هستیم از لذت‌هایی که همین الان داریم غافل شویم به این امید که در آینده وقتی پولدار شدیم به آن‌ها بپردازیم.لذت بردن از مسیر، فاکتوری است که در آموزه‌های هدفگذاری جایش خالی است.راهکار چیست؟این که به جای مقصد، مسیر برای زندگی طراحی کنیم، مسیری که متناسب با ما و منحصربه‌فردِ ماست، چگونه؟ اولین گام این است که خودمان را بشناسیم بعد از آن انتخاب کنیم که در چه جهتی و چرا می‌خواهیم حرکت کنیم، بعد از آن برای بهترین مسیرِ حرکت سناریو نویسی کنیم و کوله‌بارمان را برای سفر آماده کنیم و با هر قدم با استفاده از معیارها و ارزش‌هایمان چک کنیم که آیا در جهت درستی حرکت می‌کنیم یا نه.این خلاصه‌ای از گام‌هایی بود که شما در &quot; کتاب راهنمای طراحیِ مسیرِ زندگی &quot; می‌خوانید و انجام می‌دهید.تک تک صفحاتِ این کتاب به دستِ شما پر می‌شود و کاملا عملی، شما را در طراحی مسیر منحصر به فرد زندگیتان یاری می‌کند. شما می‌توانید این کتاب را به رایگان از صفحه‌ی اصلی وبسایتم یا صفحه‌ی محصول دانلود کنید. www.mahshidhaghighat.com https://mahshidhaghighat.com/product/lifeway-e-book/</description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 17:59:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشی نو و موثر برای کسانی که دغدغه‌ی رشد فردی و حرفه‌ای دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/new-way-of-development-huezqpvclekj</link>
                <description>growthشخصا از حدود پنج سال پیش دغدغه بهبود و رشد خودم رو در همه‌ی زمینه‌ها دارم، روش‌های مختلفی رو امتحان کردم و خب خداروشکر تونستم تغییرات مثبتی رو در زندگی خودم، اطرافیانم، مشتریانم و شاگردانم ایجاد کنم. تقریبا تمام این سال‌هارو در حال سرچ کردن و یادگیری مداوم بودم از روش‌های مختلف، از همون سال‌ها با کوچینگ آشنا شدم و منتظر بودم سر فرصت مناسب آموزش‌های حرفه‌ای رو در این زمینه بگذرونم که سال پیش میسر شد و در موسسه معتبری این دوره فوق‌العاده رو گذروندم. کوچینگ برای رشد فردی و حرفه‌ای من بسیار موثر هست و میخوام در این مقاله چرایی تاثیرش رو باهاتون به اشتراک بگذارم :)آموزش دیدن، استفاده از تجربیات دیگران و مشورت گرفتن، همشون راه‌هایی هستند که تا الان به رشد ما کمک زیادی کردن و الان نوبت کوچینگه که کمک کنه تمام آموزه‌ها و تجربیات ما ته‌نشین بشن و به عمل موثر تبدیل بشه...                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    مهشید حقیقتشما با رفتن داخل لینکی که در پاراگراف قبل گذاشتم می‌تونید به طور کامل با کوچینگ آشنا بشید اما اینجا می‌خوام تعریف کوتاهی از کوچینگ یا مربیگری داشته باشم.کوچینگ یک فرآیند گفت‌وگوی هدفمند بین کوچ و مراجع هست که در این فرآیند، کوچ با مهارت‌های ذهنی و قلبی که دارد می‌تواند شما را با کمک خودتان به خواسته‌هایتان نزدیک کند و همراه همیشگی شما تا رسیدن به نتیجه مورد نظرتان باشد.خب حالا همچین فرآیند به ظاهر ساده‌ای چرا همچین تاثیر عمیقی برای رشد ما داره ؟ مهم‌ترین مهارتی که یک کوچ داره اینه که اینقدر احساس شمارو عمیقا حس می‌کنه و بدون اینکه فکر خوب یا بدی نسبت به تفکرات، احساسات و یا کارهای شما داشته باشه باهاتون ارتباط برقرار می‌کنه و همین باعث میشه شما احساس راحتی داشته باشید و دیوار دفاعی بین شما و کوچ نباشد. تا اینجا شاید بگید برخی از مشاوران هم این ویژگی‌ها رو دارند و درست هم هست اما رابطه بین مشاور و شما به عمیقی رابطه کوچ باهاتون نیست چون کوچ دغدغه‌ داره شما رو به خواسته‌هاتون برسونه و از این بابت کاملا متعهد هست.دومین دلیل تاثیرگذاری کوچینگ اینه که به کوچ اجازه نمیده نظرات و پیشنهادات خودشو دخیل فرآیند کنه، با اینکه ممکنه کاملا متخصص باشه و راه حلی برای مسئله شما داشته باشد سعی می‌کند با واداشتن شما به فکر، کاری کند شما به راهی که مناسب شماست برسید. البته که می‌تواند با پرسیدن سوالاتی شما را متوجه راه‌های دیگر کند اما به هیچ عنوان دخالتی در انتخاب شما نخواهد داشت، چون این شما هستید که ناخدای کشتی زندگیتون هستید پس دخالت دیگران بی معناست! اینطوری شما هم به انجام کاری که خودتون به نتیجه رسیده‌اید متعهدتر هستید :)جمله‌ی اولی که در مورد کوچینگ گفتم رو به یاد دارید؟ در مورد ته‌نشین شدن آموزه‌ها و تجربیات میخوام صحبت کنم. کوچینگ بناش رو بر توجه به جزییات گذاشته، خیلی پیش میاد که کوچ ازتون معنای یک کلمه رو بپرسه! مثلا موفقیت، هر کلمه‌ای در ذهن هر انسانی ممکنه یک معنا داشته باشه و با باز شدن مفاهیم کلی خیلی کمک میشه به واضح‌تر شدن خواسته ما و خب هرچی مسئله واضح‌تر بشه راحت‌تر میشه واسش راه حل تولید کرد. در واقع شما آموزه‌های کلی رو با تجربیات شخصیتون ترکیب می‌کنید و روش مناسب خودتون رو میسازید...اما در مورد عمل موثر... کوچینگ یک فرآیند نتیجه‌گرا و عملگرا هست، یعنی با ساز و کاری که کوچینگ داره شمارو خواه ناخواه به حرکت وا‌میداره. کوچ در پایان هر جلسه با شما اقداماتی رو تنظیم می‌کنه که شما برای رسیدن به خواستتون باید انجام بدید ( که خودتون بهش رسیدید ) و در ابتدای جلسه بعدی اون‌ها رو باهاتون چک می‌کنه و خب این باعث انجام شدن اقدامات موثر در هر هفته هست. قدم‌های کوچک روزانه و هفتگی هست که شما رو به خواسته‌هاتون در بلندمدت میرسونه. فکر می‌کنم تا اینجا شما به درک کلی از کوچینگ رسیده‌اید و حالا با روشی نو و موثر برای رشد فردی و حرفه‌ایتون آشنا شدید. اگر خواستید این روش رو امتحان کنید کافیه به این لینک برید و باهم جلسه‌ای یک ساعته خواهیم داشت... https://mahshidhaghighat.com/requesting-mentoring-or-coaching/ </description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jan 2019 16:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم انداز داشتن در زندگی به چه معناست و چرا باید چشم انداز داشته باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahshidhaghighat/instagramcommahshidhaghighat-bqpg6cgcuywi</link>
                <description>  تعریف به طور خلاصه چشم انداز یعنی داشتن دیدی گسترده از آینده، آینده‌ای دور...مزایای داشتن چشم اندازکسی که چشم انداز دارد می تواند تصویری از آینده را در ذهن مجسم کند و مسیر حرکتش را در راستای آینده‌ی مطلوبش مشخص کند.داشتن دید گسترده به شما این امکان را می‌دهد که بتوانید: بلندمدت به همه چیز نگاه کنید، تصمیمات کوچک و بزرگ زندگیتان را بر مبنای آن آینده بگیرید همچنین به شما انگیزه می‌دهد و شما را به حرکت وا می دارد. به تعبیر دیگر به زندگی شما معنا و جهت می‌بخشد و اجازه‌ی هدر رفتن وقت، انرژی و هزینه را به شما نمی‌دهد.move onحالا که از اهمیت داشتن چشم انداز در زندگی آگاه شدید و تصمیم به تعیین و ترسیم چشم انداز گرفتید، در ادامه سه روش برای نوشتن چشم انداز شخصی را بخوانید :اولین گام در تعیین چشم انداز این است که به این سوال پاسخ دهید من برای چه چیزی به این دنیا آمده‌ام و قرار است چه کاری انجام دهم؟ در وهله اول، پاسخ به این سوال دشوار به نظر می رسد و شاید نیاز به صرف زمان زیادی باشد، اشکالی ندارد، لطفا این زمان را به خودتان بدهید و بقیه‌ی زندگی را بر اساس آن پاسخ بنا کنید. شما می‌توانید هر روزتان را با پرسیدن این سوال، شروع یا تمام کنید.why do i exist?دومین قدم این است که شروع کنید به شناختن علایق، ترجیحات و مهارت‌های منحصر به فرد خودتان. تا زمانی که به تمایلات درونی خود توجه نکنید و آن ها را پیگیری نکنید نمی‌توانید رضایت را در زندگی تجربه کنید. پس از همین امروز برای شناخت و دنبال کردن علایق خود زمان صرف کنید.و سومین قدم مربوط به تصور کردن و نوشتن تصورات شما هست. یادتان باشد همیشه همه چیز دوبار اتفاق می افتد، یک بار در ذهن شما و بار دیگر در دنیای واقعی، پس بزرگ و نامحدود تصور کنید و بچگانه بخواهید، فرض کنید هیچ محدودیتی برای رسیدن به خواسته‌هایتان وجود ندارد و شما به آن‌ها رسیده‌اید، به تحقق تصویر خود باور داشته باشید و هر روز تصویر چشم اندازتان را مرور کنید و برای رسیدن به آن آینده‌ی ایده‌آل برنامه‌ریزی کنید. همچنین شما با خواندن متن چشم انداز خودتان می توانید انرژی برای ادامه مسیر بگیرید.dream bigامیدوارم با ترسیم چشم انداز منحصر به فردتان و محوریت قرار دادن آن در تمام انتخاب‌های زندگیتان، بتوانید از زندگی لذت ببرید و آینده‌ی ایده آل خود را بسازید.برای اطلاعات بیشتر در مورد مهارت‌های تعیین چشم انداز، هدفگذاری و برنامه ریزی با من در ارتباط باشید:www.mahshidhaghighat.com https://www.instagram.com/mahshidhaghighat/ </description>
                <category>Mahshid Haghighat</category>
                <author>Mahshid Haghighat</author>
                <pubDate>Mon, 26 Mar 2018 11:40:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>