<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahssa Mossahebifard</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahssa.mossahebifard</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 05:38:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/39125/avatar/gAdxCC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahssa Mossahebifard</title>
            <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو قدم مانده تا مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%B1-sqwaret76za5</link>
                <description>به روز اول مهر نزدیک و نزدیک تر می شویم. نمی دانم از کی اول مهر برایم بهترین روز سال شد. نمیدانم از کی عاشقش شدم.فقط میدانم یک روزی ازش نفرت داشتم. ان روزها که حقم بود عاشق و شاد و رها باشم و روحم را در مدرسه بزرگ کنم و استعدادهایم پرورش پیدا کند. ان روزها اول مهر نفرت انگیز بود. سوالات تکراری معلم ها و اغاز دوران اسیری و بردگی و توهین و تحقیرفکر کنم یادم امد از کی عاشق اول مهر شدماز ان روزی که خودم معلم شدمان روز یک تصمیم بزرگ گرفتم تصمیم گرفتم کاری کنم که شاگردانم با عشق به مدرسه بیایند. با عشق به من، با عشق به درس، با عشق به بودنشان.تصمیم گرفتم شادی و عشقی که در مدرسه های دهه شصت نبود را برای دهه هشتادی ها بسازم. و موفق شدم.افتخار من شاگرد اول تربیت کردن و نخبه ریاضی ساختن نیست.افتخار من در این است که شادی را مهمان خانه بچه ها میکنم. در کلاس من اول و دوم و سوم معنا ندارد. همه امده اند و فرصت دارند به اندازه توانشان یاد بگیرند.هر کدام رسالتی دارند.قرار نیست همه دکتر مهندس شوند.وظیفه من این است که ان ها را هدایت کنم به جایی که لذت بخش تر و شاد تر است. چون موفقیت در انجا لانه دارد.نه در زیر رتبه های تک رقمی کنکور و پست های سیاسی و طبقات فلان اجتماعی.من دانش آموز غمگین گذشته که همیشه بخاطر برق چشمانش و شیطنت و خلاقیت محکوم میشدم، معلمی عاشق و شاد و رها شدم که برای روز اول مهر دیگر روزشماری میکنم.تا اول مهر فقط دو روز دیگر باقیست.پ.ن: راستی خواستم بگم معلم هایم را که گناهشان نااگاهی و ندانستن بود را بخشیده ام. می دانم که انها هم تقصیری نداشتند.‌ انها هم قربانی شدند.</description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2019 01:29:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان نباتی که خوردنی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-an65dyetujyn</link>
                <description>اگر فیلم نبات را ندیده اید و قصد دیدن آن را دارید این نوشته را نخوانید! از نام فیلم هیچ حدسی نمی توان زد جز اینکه احتمالا ژانر آن اجتماعی ست و به خاطر وجود شهاب حسینی عزیز ارزش دیدن دارد.  در ابتدای فیلم خیلی زود میفهمیم که نبات نام دختری زیبا و هنرمند است. دختری که با پدرش بدون مادر خوشبخت و شاد زندگی میکند و بنظر میرسد پدر جای مادر را برای او پر کرده است. مادر در یک حادثه اتش سوزی از دنیا رفته است و تنها نشان از او مقبره ایست که هر جمعه نبات و کاوه(پدر) بر سر  می روند و دخیل میبندند. رابطه پدر و دختری زیبا و کامل است و شاید از دیدگاه روانشناختی کمی وابستگی آن دو بیش از حد بنماید که احتمالا منشا ان بی همسری پدر و بی مادری دختر باشد. احساس تنهایی عمیقی در وجود این پدر و دختر که هر دو سعی در پر کردن آن برای یکدیگر دارند موج میزند. کمی که می گذرد زنی به نام رویا وارد داستان می شود که سعی دارد با نبات ارتباط دوستانه برقرار کند و در اینجا انگار مخاطب منتظر است که آشنایی بین رویا و کاوه صورت گیرد و داستان رومانتیکی شروع شود  و نبات صاحب مادر و کاوه صاحب همسری شود. اما این تنها پوسته ای بیش نیست که خیلی زود ترک می خورد و حقیقت روی واقعی خود را نشان میدهد. این زن همان مادر واقعی نبات است که از ایتالیا برگشته و بی تاب دیدار دختری ست که در یک سالگی او را رها کرده و رفته است. پدر شاد داستان دیگر شاد نیست و دائما درگیری های ذهنی و لفظی با رویا که نام واقعی او سایه است دارد. در این جای داستان بخش تاریکی از وجود کاوه روشن می شود. مردی با کمی خشونت پنهان، مغرور، لجباز و شاید کمی نا آگاه که در تلاش است برای انتقام گرفتن از همسر سابقش بابت رها کردن او و نبات یک ساله، سایه را از دیدن نبات محروم کند. محرومیتی که از سایه یک بیمار جسمی و روحی ساخته است. قصه مرگ مادر نیز سناریویی ست که کاوه برای نبات طراحی کرده تا به خیال خود تا ابد سایه را از زندگی خود پاک کند و خشم فروخورده اش را در جایی دفن کند. حال سایه هم ناخوش است. شاید کمی بیشتر. هنگامی که روشن می شود سایه در کودکی مادر کافی نداشته است، میتوان به او حق داد که چرا  کودک یک ساله اش را رها کرده و به دیار غربت فرار کرده است و اکنون این چنین پریشان و درمانده بازگشته تا حق مادری خود را پس بگیرد. پرده هایی از داستان عاشقانه و آشنایی کاوه و سایه را در ادامه فیلم میبینیم و بیماری آلزایمر سایه که در نتیجه تلاش او برای فراموشی گذشته ای که تکه های وجودش در آن جا مانده به وجود آمده است. بیماری آلزایمر تنها تکه های جامانده سایه است که سعی داشته آنها را به فراموشی بسپارد اما در چرخه فراموشی و احساس گناه و پشیمانی گیر کرده است. نقطه عطف داستان برای من آنجایی بود که کاوه اعتراف میکند که خواسته مانع رفتن سایه شود و ساعتها جلوی خانه او انتظار میکشیده اما نتوانسته حتی کلامی از زبان جاری کند و از سایه بخواهد که بماند. اینجاست که می فهمیم ریشه بسیاری از دردها و جدایی ها از نگفتن کلمه دوستت دارم، از نگفتن کلمه خواهش می کنم مرا ترک نکن، از نگفتن کلمه زندگی با تو را میخواهم، می آید.  آنچه در عام به آن غرور میگوییم و ما این غرور را یدک می کشیم و برایش هزار داستان میسازیم و هزاران بار طرف مقابل را مقصر میکنیم که فقط بر زبان نیاوریم کلمه دوستت دارم را.... و نابود کنیم خود را و وجود شریکمان را و حتی فرزندمان را! سایه در نهایت عجز و درد تصمیم بزرگتری می گیرد و آن این که حقیقت را به نبات نگوید و او را در همین دنیای دروغین که پدر برای او ساخته رها کند تا شاید یک نفر دیگر به جمع دردمندان اضافه نشود. سایه به ایتالیا باز میگردد. هر چه انتظار میکشی که کاوه دوباره از سایه بخواهد که نرود باز هم این اتفاق نمی افتد. کاوه همچنان این غرور لعنتی را سخت در آغوش گرفته است. تا اینکه در سکانس پایانی داستان برای سایه که به ایتالیا باز گشته بسته ای از طرف نبات و کاوه می رسد که حاوی مجسمه ای ست که کاوه آن را قرار بود طراحی کند و بر مزار مادر بگذارد. اکنون این مجسمه به مادر واقعی داستان تقدیم می شود. دیگر شاهد احساسات هیچ کدام از شخصیت های داستان نیستیم. نگاه سایه سرد است و دیگر اثری از کاوه و نبات نیست و فیلم روی تصویر مجسمه خاتمه می یابد و مخاطب را با سوالات خود رها می کند.  در نقدها نوشته اند موضوع فیلم یک موضوع کلیشه ای ست و حرف تازه ای ندارد. من می گویم هر آنچه گفته شده و هنوز در جامعه خلاف آن جاری ست و اصلاح نشده بارها و بارها باید گفته شود. باید آنقدر این حقایق یا به قول برخی کلیشه های تکراری گفته شود تا یاد گرفته شود. هر کس با زبان خودش باید بگوید. هر گاه که فهمیدیم که بچه ها اسباب بازی زندگی ما نیستند که ما مثل کودکان سر آن ها شرط ببندیم یا زندگی را قمار کنیم یا بجنگیم، آن وقت است که دیگر نیازی به ساختن کلیشه های تکراری نیست. هر گاه در قانون کشورمان جایی بود برای امنیت یک زن امروزی که می تواند مادر باشد ولی همسر یک مرد نباشد، آن موقع بی نیازیم از شنیدن و دیدن تکرارها و دنیا جای بهتری خواهد بود برای ما ...وقتی بدانیم زبان مشترک همه موجودات عشق است و نیاز کودکان عشق و توجه بدون شرط فارغ از اینکه چه نقشی داریم و چه جنسی داریم و والد نر هستیم یا والد ماده... دنیا را افراد، به جای بهتری برای زندگی تبدیل می کنند. دنیا را ما باید به جای بهتری تبدیل کنیم. وقتی خوب بودن را از خودمان شروع کنیم.</description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2019 07:13:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنین وسعتیم آرزوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-c3oakmigdlot</link>
                <description>یکی از علایق پررنگ من در طول زندگی همیشه زبان انگلیسی بوده است. تا جایی که با وجود تحصیلات غیر آکادمیک زبان ترجیح دادم در دانشگاه هم زبان انگلیسی بخوانم و مدتی هم حتی تدریس زبان داشته ام و  از طرف برخی هم به غرب زده بودن متهم شده ام که البته برایم غیر قابل پذیرش است. چون عمیقا وطنم را دوست دارم و برایم رشد و پیشرفت آن مهم بوده است و حتی فکر مهاجرت را هم با وجود شرایط دشوار و نداشتن بسیاری از آزادی ها از سرم بیرون کرده ام و فکر میکنم ماندن و ساختن و پروراندن وطن قطعا شجاعت بیشتری میخواهد و رنج بیشتری را هم تحمیل میکند. بنابراین علاقه ام به زبان انگلیسی ربطی به غرب و وطن و زبان مادری و این حرفها هم نداشت. از خودم بارها  چرا این همه علاقه و کشش و تمایل به یک زبان دیگر؟ از کجا آمده بود به راستی؟ مدتها گوشه ذهنم این سوال بود. تا اینکه یک بار معنایی در ذهنم خلق شد که پاسخ سوالم را داد. دریافتم که زبان انگلیسی برای من نماد صلح جهانی ست. آنچه آن را این همه در نظر من جذاب کرده این است که این زبان، زبان جهانی ست و ارتباطش با صلح جهانی از آن روست که دوست دارم در حد جهان وسیع باشم. وسعتی که تمام ملیتها، فرهنگها، قومیت ها، جنس ها و تمام آنچه در دنیا موجودیت دارد در وجودم جایی داشته باشد. لذت بخش تر از همه اینها میدانی چیست؟ این است که در چنین وسعتی چنین احساس میکنم که هیچ چیز قدرت ناراحت کردن و آزردن مرا ندارد. چرا که در دریا هر چقدر فوت کنی مواج نمی شود. آرزویم چنین وسعتی ست و میدانم که هر آنچه آرزو کرده ام از آن جهت بوده است که مقدمات آن در حال  وقوع بوده است. </description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2019 15:30:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراه ابدیمان را دوست بداریم!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-yv9aullydraa</link>
                <description>شهره داستان از آنجایی شروع شد که به زن های سرزمینمان یاد دادیم بهای آنها اندازه زیبایی آنهاست! مردان قراراست آنها را بر اساس جذابیت چهره و بدنشان دوست بدارند و القاب به ظاهر غیر جدی اما بسیار جدی مانند داف، سکسی و ... را به آنها دادیم. یادمان رفت حقیقت زندگی را! یادمان رفت زن بودن ما عروسک بودن ما نیست! از آنجایی شروع  که یاد گرفتیم هر قسمت از بدن را که دوست نداریم تغییر دهیم! یا هوس کنیم شبیه هر کسی که دوست داریم بشویم! اولویت اولمان شد ظاهر و لباس و زیبایی در حالی که شغل ما مدل مد یا طراح لباس نبود!امروز تصویر شهره آغداشلو را در پیج اینستاگرامش دیدم و به ذهنم رسید که چقدر جذاب مانده است با اینکه سالهاست او را ندیده ام! از اینکه میبینم یک زن با این شهرت و توانمندی نگران ردپای گذر زمان بر روی صورتش و اطراف چشمانش نیست و برای چروک ها نمیجنگد، لذت میبرم! نمیدانم از کی شروع شد قصه جوان ماندن در حالی که حقیقت زندگی چهار فصل دارد و فصل آخر زمستان است و پیری و چروک شدن! هنوز انگیزه کسانی که با زیبایی متوسط جراحی زیبایی میکنند یا بدن خود را به مد روزی که اصلا نمیدانند اصالت آن از کجاست تغییر میدهند، نمیفهمم! چرخه ای که تا ابد ادامه دارد و دائم باید برای روتوش آن تلاش کنی! به نظر من جراحی زیبایی تنها در صورت نقص و زشتی ناهنجار قابل پذیرش است. اعتماد به نفسی که با جراحی ساخته میشود مانند ساختن بنایی روی آب است که می لرزد و گاهی میریزد! بدن همراه ابدی ماست. باید بیشتر از هر چیزی در دنیا دوستش داشته باشیم و همان گونه که هست بپذیریم بودنش را! مگر این زن با صورتش پول در نمی آورد؟ چرا به فکرش نرسیده که در پیشرفته ترین کشور دنیا چروک های دور چشمش را صاف کند! معلوم است که هیچ وقت برای آن برنامه ای نداشته است. حتی در جوانی! دغدغه او نبوده است! اما چقدر شاد و سرزنده است. هنگامی که میخندد و راه میرود و حرف میزند مانند یک دختر جوان بوی زندگی می دهد! همیشه او را دوست داشته ام! از کودکیم! صدایش را! که خاص ترین صدای دنیاست!...و الان دلم میخواهد از او یاد بگیرم و نگران چروک های دور چشمم نباشم! حتی اگر اندازه او توانایی ندارم! حتی اگر اندازه او توانایی </description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2019 20:31:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من تا معلم شدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-hoyjceq02l3l</link>
                <description>من معلمی را انتخاب نکردم...  برای معلمی انتخاب شدم و چه انتخاب خوب و به جایی... هیچ وقت پشیمان نخواهم بود. مثل همه کارهای دیگر که با عشق انجام می دهی و رنگ دیگری میگیرد معلمی هم با اگر با عشق باشد روح و روان تو و دانش آموزان را جلا می دهد. لذتی میسازد که با هیچ چیز برابری نمیکند. الان ۸ پاییز میگذرد از روزی که برای اولین بار قدم به کلاس درس گذاشتم. ۸ ماه مهر و ۸ گروه دانش آموز را دیده ام و با هم زندگی کرده ایم. هرسال که میگذرد لذتش برایم بیشتر می شود و کامل تر میشوم. دنیای معلمی انتها ندارد... تا دلت بخواهد راه هست برای گفتن و شنیدن و یاد دادن... لذت های معلمی زیاد است اما سختی های آن هم کم نیست‌... ۴ سال خدمت در روستا و رفت و آمد در جاده های روستایی در فصل گرم و سرد... گذشتن از بودن با فرزندانت وقتی به تو نیاز دارند و مادری کردن برای سی تا بچه دیگر... کلاس های ضمن خدمت طولانی بعد از ساعت کاری که ته مانده انرژی که برای خانواده ات گذاشتی را تمام میکند و یک عالمه کمبود امکانات و هزار چیز دیگر که تو با دستان هنرمند و ذهن خلاقت تلاش میکنی از پس آن پلی جدید بسازی برای یاد دادن علم و ایجاد انگیزه به بچه های این سرزمین. همه این سختی ها و لذت ها در کنار هم عشقی می سازد که جاری شدن یک قطره از آن در وجود یک کودک می تواند به اندازه چند دقیقه آغوش مادرانه، او را سیراب کند. مهسای امروز می تواند ادعا کند که معلمی زیباترین و لذت بخش ترین شغل دنیاست. یک بازی برنده برنده است که اگر با قرار عاشقی آن را بازی کنی بی نهایت میدهی و بی نهایت به دست می آوری. </description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 16:24:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هارمونی رشد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-mxq7ocvylwru</link>
                <description>یک دانه را که می کاری اگر شرایط مناسب باشد و نور باشد و از قضا آب هم به موقع باشد، هر طور که شده از هر جایی از زمین، نور را حس میکند، انگار مجهز است به دستگاه ردیابی که از آن اعماق زمین که اگر بشر دوپا را آنجا دفن کنی بیرون نمی آید، تونل بزند و راهش را باز کند و متولد شود. جوانه بزند! رشد کند! برگ بدهد، گل بدهد و جز جز وجودش را در زمانی مقرر کامل کند و آنگاه که زمانش رسید کم کم خشک شود و فرو ریزد و خاموش شود و منتظر بهار دوباره بماند.‌ بهاری که تولدی دوباره را رقم بزند و باز همان مسیر رشد و قد کشیدن و بچرخد در چرخه رشد و تکامل زندگی! این چرخه را در زندگی تمام موجودات میتوان دید. هر یک در نوع خود و با شکلی متفاوت این چرخه را تکرار می کنند و احتمالا به آن توجه یا آگاهی ندارند. همه موجودات در حال دگردیسی و تغییر و تولد و مرگ و زایش دوباره هستند. در زمان های متفاوت و در نوع متفاوت که در عین حال یک هارمونی رشدی را در جهان پدید می آورند. هارمونی رشد در جهان در جریان است و این همان جریان بی وقفه زندگی ست. هر چه قدر که بیشتر خود را همراه این هارمونی میبینید یعنی بیشتر با جریان زندگی همراه هستید و همراهی با جریان زندگی یعنی همان زندگی در لحظه اکنون و همان آرامش و همان نظم درونی و هارمونی! </description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2019 10:36:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراث من برای دخترانم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-vtmjbyuejypz</link>
                <description>من ساخته نشده ام برای پول جمع کردن، برای خانه زیاد کردن، برای زندگی پر زرق و برق.... این را زندگی خیلی زود نشانم داد. من ساخته شده ام برای جاری شدن؛ برای زمان اکنون؛ برای بودن و تنها بودن؛ برای عشق ورزیدن؛ این را زندگی کمی دیر نشانم داد. میراث من برای دخترانم چیزی از این دنیا نخواهد بود جز این کتاب و نامه داخل آن و میوه زندگی. میدانم که این میراث در تمام لحظه های زندگی، در تمام تنهایی ها، در تمام لحظات سخت، در تمام لحظاتی که اگر دنیا دنیا پول داشته باشی، ذره ای از درد و رنجت را کم نمی کند، آرامش بخش لحظه هایشان خواهد بود. میراث من طبیعت است و کتاب و عشق. تنها همین!</description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2019 11:17:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bnjhw3qzmss2</link>
                <description>نجا که در آن به خیال خودت زندگی‌میکنی زندان ذهن است. آنجا که آینده معنا پیدا میکند. در آن طبقه اجتماعی، فرهنگ، زیبایی و زشتی، خوب و بد و ...  تفسیر می شود، ذهن توست. چقدر ذهن بازی میکند با روح و روانت و تو نمی دانی.... زندگی در آگاهی و اکنون جریان دارد و نه در هیچ جای دیگر. از ذهن باید جدا شوی تا جاری شوی. مانند رود! خاصیت رود همین است که جز اکنون هیچ چیز ندارد. تنها جریان دارد در لحظه و با هیچ چیز متوقف نمی شود. زلال و شفاف است و هر موجودی که در آن نگاه کند خودش را میبیند. گاهی گل آلود هم که بشود چون جریان دارد خودش را پاک می کند. زندگی ساده است خیلی ساده تر از آن چه یاد گرفته ای. زندگی همین جریان ساده است. </description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2019 00:55:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه اوج</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%AC-vy3y6bedbr0f</link>
                <description>دود را دیده اید که می چرخد و می رقصد و بالا می رود و پخش می شود و ذره ذره محو می شود. لحظه های زندگی باید تجربه ای مشابه تجربه دود باشد... تجربه اوج... برای هر کسی تجربه اوج منحصر به فرد است. از عبادت و انواع نیایش ها گرفته تا کتابخوانی و پیاده روی و معاشرت و الی آخر... بی نهایت است تجربه ها و دنیای آن باز است برای ذهنی که می تواند خلق کند و بسازد. برای زنده بودن نیاز داریم به رفتن در اوج، به تجربه بهینه، به لذت، به یافتن خودمان که چه چیزی برایمان لذت بخش است. در درون هر انسانی دنیایی کشف نشده است که فرصت های زیادی منتظر تجربه شدن هستند. </description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2019 20:35:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ها میتوانند به جای ظرفها بنشینند.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B8%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-lnfyzh7pxu7z</link>
                <description>تا حالا فکر کرده اید خاصیت پارتیشن های پر از ظرفهای شیک و گران قیمت در خانه چیست؟ اول اینکه من اصلا متوجه نمیشوم که چرا باید ما دارایی هایمان همیشه در معرض دید و نگاه دیگران باشد. خصوصا دارایی های مادی.دوم اینکه ظرفهایی که هرگز نه برای خودمان و نه برای مهمان استفاده نمی شوند بودنشان چه خاصیتی دارد؟ حداقل در معرض دید بودنشان چه فایده ای دارد؟ خب بله زیبا هستند و قطعا با ارزش و قیمتشان هم هر روز بالا می رود. ثروت به حساب می آیند تا حدودی... میراث هم میتوانند باشند. برای کسانی که تجملات را دوست دارند حتما خیلی با ارزشند. منکر ارزش مادی آنها نیستم .من از ابتدا هم تمایلی به خرید پارتیشن نداشتم و در نهایت طبق عادات مرسوم که باید در جهیزیه باشد خریدم. همیشه فکر میکردم بودنش در خانه هیچ لطفی ندارد تا اینکه دو سال پیش تصمیم گرفتم پارتیشنم را کتابخانه کنم. البته به فکر حذف کردنش بودم از خانه که در نهایت جایی برایش در این دنیا پیدا نشد و وقتی دیدم قرار است پیش ما بماند ترجیح دادم استفاده ای که دوست دارم از آن داشته باشم. بنابراین تبدیل شد به کتابخانه و یکی از دوست داشتنی های خانه است برایم در حال حاضر. ظرفهایش را هم برای مهمانها استفاده میکنم. چون آنچه به کار نیاید همان بهتر که نباشد. بشکند احتمالا ناراحت میشوم چون به سختی می توان جایگزین کرد. اما همین است دیگر.... هر چیزی عمری دارد. شاید تا زنده ماندنم باشد شاید همین فردا نباشد‌. دوست نداشتنی های خانه و زندگی را می توان همین طور تبدیل کرد به آنچه بودنش لذت بخش باشد. به قول توران میر هادی عزیز غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کنید. در ابعاد گسترده تر زندگی حتما می شود این کار را کرد. این پارتیشن که نمونه ساده ای بود.</description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 22:17:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بدرود دون پایگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%AF%DB%8C-r5pkbjykne7y</link>
                <description>شریل سندبرگ در صفحات پایانی کتاب 《بدرود دون پایگی》 می نویسد: باید شکرگزار آنچه داریم باشیم و ناخشنود از وضع موجود. این ناخشنودی برانگیزاننده تلاش برای ایجاد تغییرات است. تلاش برای رسیدن به برابری راستین در دانشگاه ها، بیمارستانها، شرکتها و هر سازمان بزرگ و کوچک ادامه دارد. ما مدیون نسلهای قبلی و متعهد به نسل بعدی خود هستیم. من باور دارم که زنان میتوانند در رهبری محیطهای کار مشارکت بیشتری داشته باشند. باور دارم که مردان میتوانند مشارکت بیشتری در خانه داشته باشند. باور دارم که در این صورت دنیای بهتری خواهیم داشت. دنیایی که در آن نیمی از سازمانها را زنان میچرخانند و نیمی از خانه ها را مردان.در انتظار چنین دنیایی برای بچه ها از جمله بچه های خودم هستم. اگر پسرم روزی بخواهد تمام وقت خود را صرف بزرگ کردن بچه هایش کند، امیدوارم مورد احترام و حمایت دیگران قرار بگیرد و اگر دخترم تصمیم گرفت به طور تمام وقت در خارج از خانه کار کند امیدوارم نه تنها از احترام و حمایت برخودار شود بلکه به خاطر موفقیتهایش مورد لطف و محبت هم قرار گیرد. امیدوارم هر دو دقیقا به جایی برسند که میخواهند و وقتی کشف کردند که علایق واقعی آنها در کجا قرار دارد برای رسیدن به آن تا جایی که ممکن است تلاش کنند. پ ن: این کتاب هم تمام شد. از آن کتابهایی ست که دلم برایش تنگ می شود و شاید لازم باشد دم دست باشد و هرازگاهی ورقی بزنم و دوره کنم و یادم نرود که باید خیلی قوی باشم. خیلی خیلی قوی که بتوانم در مقابل محیط و فرهنگی که مرا از حرکت باز می دارند همچنان پیش بروم و پیش بروم. می دانم در آینده وقتی برمیگردم و به گذشته نگاه میکنم به آن افتخار خواهم کرد.</description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 02:12:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران زنده بمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-xtub0su18m8j</link>
                <description>نه اینکه تا بحال به مهاجرت فکر نکرده باشم، نه اینکه رفاه نخواسته باشم، نه اینکه حقوق اولیه انسانی را طلب نکرده باشم، نه اینکه آگاه نباشم به همه حداقل هایی که ندارم، نه اینکه اقتصاد و سیاست روحم را به درد نیاورده باشد، نه اینکه چشمهایم به حقایق تلخ نگفتنی بسته باشد، ... نه! هر بار که اخبار را از رسانه های مختلف می شنوم، هر بار که یک اپلیکیشن فیلتر می شود، هر بار که تحریم میشویم، هر بار که یک ایرانی توانمند بی ارزش می شود درد سراسر وجودم را فرا میگیرد.به همه اینها که فکر میکنم این کلمات می آید و بولد می شود در ذهنم...وطن... ایران... لازم نیست ادای دوست داشتن وطنت را دربیاوری، وطن یک حقیقت انکار ناپذیر است که حتی آنهایی که برای زندگی بهتر از وطن رفته اند آن را یدک می کشند و برایش دل میزنند. انگار دلم میخواهد ایران باشد و رفاه و آزادی و عشق و برابری... میخواهم داشته باشم همه حداقل هایی که دیگران دارند در همین ایران خودمان، در زیر همین آسمان...از اطراف می شنوم ایران جای زندگی نمی شود دیگر... تلخ و ناامید کننده ست این جمله! اما من تصمیم می گیرم نگاهم را بچرخانم به سمت جوانان توانمند و خلاقی که اخیرا در گوشه و کنار ایران میبینم. آنهایی که دارند در همین اقتصاد و سیاست درد نداشتن ها را می کشند و تلاش میکنند... آنها که فکرهای بزرگ دارند و قدرت تغییر... آنها را که میبینم امید در دلم جوانه میزند و باز ذوق میکنم از شنیدن سرود ملی کشورم، از یادآوری نام شهدایی که جان دادند در راه ساختن همین حداقل هایی که الان داریم. کلمه انتظار کلمه مقدسی ست برای ایران، دلم میخواهد در این شبی که ایران واژه انتظار را فریاد می زند، انتخاب کنم بار دیگر منتظر بودن را ....منتظر داشتن وطنی آزاد و سربلند، منتظر فرصت های برابر، منتظر این که پاسپورت و واحد پول ایران ارزشمند شود. منتظر اینکه ایرانی در دنیا سرش را بالا بگیرد و بگوید من یک ایرانیم! وطن، ایران، امید، انتظار....این ها را انتخاب میکنم برای ده سال آینده زندگیم.</description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 22:29:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم باش کامل باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-c4y6x7exguhi</link>
                <description>معلم که می شوی بار‌سنگین مسئولیت را بر روی دوشت احساس می کنی. مسئولینی سنگینتر از مادر و پدر شدن؛ رسالت پیامبری، احساس وظیفه، الگو بودن، در موضع قضاوت بودن، مردم داری و....معلمان از بین انسانهای زمینی انتخاب می شوند ولی از آنها انتظار میرود که فرشته های آسمانی باشند،مبرا از هر خطایی... طوری که انگار حق لذت بردن از تمام ابعاد زندگی و لذت خود بودن از آنها سلب شده است. اساتید دانشگاه هم همین قدر مسئولیت دارند ولی چنین باری بر دوش آنها تحمیل نمی شود. آنها به راحتی هرگونه که دوست دارند زندگی میکنند‌ و حتی خطاهای آنها این قدر در جامعه بولد نمی شود. چند بار در اخبار گزارش عملکرد نادرست یک استاد دانشگاه و توهین او به دانشجو یا روابط غیر اخلاقی او را دیده اید؟ خطاهای زیادی از اساتید در دوران دانشجویی بخاطر دارم که هر یک میتوانست یک معلم را از کار بیکار کند و این تفاوت دنیای آموزش عالی و آموزش و پرورش را نشان میدهد. آموزش و پرورش میگوید: انگیزه ات باید درونی و خدایی و خودجوش باشد. مادیات معنایی برای تو ندارد. آنچه انجام میدهی در ازایش چندان دریافت نمیکنی. به محض اینکه کوچکترین خطایی بکنی ما که تو را برگزیده ایم هم تو را به عنوان عضوی از سیستم خود نمیشناسیم. این یک جمله واقعی و زنده است. فرموده یک کارشناس آموزش ابتدایی ست که حرف خارج از درس نزنید؛ کسی پشتتان نیست. نکات تربیتی موضوع خارج از درس است، چالش های زندگی واقعی خارج از درس است. مهارتهای زندگی خارج از درس است. اینها همه به کنار و تنها درس و کتاب درسی. شاید به این علت که معلمان را آموزش نداده ایم که از حرفی که از دهانشان بیرون می آید مطمئن باشیم. شاید میدانیم که فرصتی برای به روز بودن معلم فراهم نکرده ایم که بخواهد حرف درست و حسابی بزند. شاید.....همه اینها را که کنار هم میچینم با هم جور نمی شود. یعنی در زمان حاضر جور نمی شود. دهه سی و چهل می شد. چطور می شود این همه یک انسان زمینی قوی باشد و انگیزه داشته باشد و حقوق ناچیز بگیرد و حداقل مزایا را نداشته باشد و برای ادامه تحصیل مرخصی نخواهد و مدرک تحصیلی اش اعمال نشود و در مقابل همه اقشار جامعه پاسخگو باشد و دیگران با پارتی بازی از او پیشی بگیرند و انگیزه اش تکان نخورد. انگیزه معنوی بماند و کیفیت کار حفظ شود. شما چنین انسان سالمی را می شناسید؟ من فکر میکنم یک عقل سلیم و روان سالم و محصول قرن بیست و یکم هرگز از عهده چنین انتظاراتی برنخواهد آمد.شما معلم را یک انسان معمولی ببینید. یک انسان معمولی دوپا که نه اسطوره است و نه فرزانه و نه علامه دهر. ممکن است خطا کند، ممکن است نداند، ممکن است نخواهد! اینها فاجعه نیست! فاجعه برای یک معلم این است که آن قدر مشغول برآوردن نیازهای اولیه اش باشد که نداند آخرین کتابی که خوانده چه کتابی بوده است. که نداند وقتی لپ تاپش سر کلاس هنگ کرد چه کار کند! که نداند آدم حسابی های مملکت چه کسانی هستند و دارند چه کار میکنند! که سرش زیر برف باشد و نداند در دنیا چه میگذرد!</description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 06:23:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Be the editor of your life</title>
                <link>https://virgool.io/@mahssa.mossahebifard/be-the-editor-of-your-life-hqilrrrjcf13</link>
                <description>Priority  امروزبیشترباسبکاصلگراییواصولآنآشناشدم.فهمیدمکهرمزموفقیتآدمهاییکهجهشیهرچندکوچکداشتهاندادیتکردنزندگیبودهاست؛یعنیتشخیصاینکهدقیقاچهاولویتیدارندنهچهاولویتهایی!حرفازیکاولویتاست.تنهاوتنهایکاولویت!چیزیبهاسماولویتهاوجودندارد.یکانسانمیتواندبینهایتهدفواولویتدرذهنخودداشتهباشدولینمی‌تواندباداشتنچنداولویتمسیرموفقیترابرایخودهموارکندودرآنپیشبرود.  حتماپیشآمدهکهاحساسسردرگمیوپربودنوگیجبودنکردهباشید.برایمنکهخیلیپیشآمده....گاهیاحساسمیکنممغزمدیگرجاییبرایوروددیتانداردوکلیاطلاعاتهضمنشدهدرذهنمگیرکردهاندونمیتوانمازآنهااستفادهکنم.الانمیتوانمببینمکهایرادکارکجاست.وقتیبیشازیکاولویتدرزندگیداشتهباشینمیتوانیورودیهارامدیریتکنیوسردرگممیشوی.بااینکهتلاشمیکنیدرظاهرولیانگارحرکتنمیکنی.درچرخهرفتنونرسیدنگرفتارمیشویوانرژیتهرزمیرود.  اصلگراییمیتوانداینوضعیترابهخوبیتوضیحدهد.کافیستکهتمامفکروانرژیتراروییکهدفویکاولویتسرمایهگذاریکنیتابهآننزدیکونزدیکترشویوالبتهکهتشخیصیکاولویتازمیاناولویتهایدیگرخصوصاهنگامیکهوالدهمباشیومسئولیتزندگیراعهدهدارباشی...کارسادهاینیست.تمامآنچهدربازویذهنداری،جسارت،قدرت،تمرکز،توجه،زمانونیرویروانیرابایدهدایتکنیدریکمسیرونترسیازاینکهابعاددیگرزندگیتدرزیریکاولویتقرارمیگیرند.خصوصااینکهبتوانیتوجهتراازحرفوقضاوتمردمبکشیبهسمتخودتوهدفت.دراینلحظهبهطورواضحمیبینیکهرفتنتودرمسیرپیشروبسیارباارزشترازشنیدنصداهایاغواگراطرافاستکهتنهاعاملیبرایپرتکردنحواستوهستندونهبیشتر....ایناستآنچهافرادموفقدرآنماهرندوآنرابارهاوبارهاتمرینکردهاندویادگرفتهاند... </description>
                <category>Mahssa Mossahebifard</category>
                <author>Mahssa Mossahebifard</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2019 23:31:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>