<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahtab Dehqan t</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahtab.dehqant</link>
        <description>UI Designer :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 01:36:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14350/avatar/ykExYo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahtab Dehqan t</title>
            <link>https://virgool.io/@mahtab.dehqant</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لحظه ی تحویل سال ..</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.dehqant/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84-ejoi1vwbaia8</link>
                <description>لحظه سال تحویل چشام رو بستم که آرزو کنمنفس هات انگار از کنار گوشم میومد و موهام با آهنگش میرقصیدنذوق کردنت هم هنوز مثل اون وقتا بود.. بی صدا میخندیدی و قلب من صداش در میومد که بی صدا خندیدنت هم جذاب لعنتی ِ من!یه لحظه حتی گرمی دستات رو دور شونه ام حس کردم و گُر میگرفتم از این حجم نزدیکیچشام رو باز کردم که تو آسمون چشمات آرزوم کنم و این فاصله رو به حداقلش برسونم و خودمو بندازم تو آغوشتبازکردم چشامورفته بودیبازم خیالاتی شدمنگرانی رو تو چشمای همه میبینم و به خودم میامدست که به چشمهای خیسم میبرم لرزش دستام رو میبینمبد عادتم کردیکه دستام بی دستای تو آروم و قرار ندارن و الان اینجام بی تو و باز یه لحظه ی دیگه تو زندگیمو با خیالت گذروندم اینم یجورشه دیگه هر کی موقع سال تحویل یه دعا و آرزویی داره و تو هم آرزوی تحویل سال منی!...پی نوشت : سلام ! من برگشتم دوباره .. </description>
                <category>Mahtab Dehqan t</category>
                <author>Mahtab Dehqan t</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 15:47:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمش رو چی میشه گذاشت ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.dehqant/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA-jfei44xfgjyf</link>
                <description>سلام :)شاید شماهم الان گرفتار یک سری درگیری ها با عقل یا احساستون باشین .. ازونجایی که همیشه ، متاسفانه یا خوشبختانه احساس من  حرف اول رو میزنه ، میخوام از این موضوع براتون بگم . و مشکلاتی که برام بوجود اورده یک سری از مواردش .. که واقعا نمیدونم چیکار کنم ...اصلا مگه مشکلی داره ؟ وچرا الان اینطوریم ؟ اینطوری که میگم چیه دقیقا؟ و خوبه یا بد ؟ و ...شاید اولین چیزی که از من دیده میشه احساسات منه ! که در موارد مختلف متفاوت و زیااااد ظاهر میشه ...مثلاخوشحالی و ناراحتیم رو به راحتی و خیلی بروز میدموقتی خوشحال میشم با تمام وجودم خوشحالیمو نشون میدم حتی اگه دلیل این خوشحالی خیلی کوچیک باشه .. اصلا بلد نیستم یکم خوددار باشم و ادمای اطرافم متوجه نشن چقددددر ذوق زده شدم از اون اتفاق هر چند کوچک ..البته این استثناهم هست چون این ویژگی رو خیلی دوسش دارم :)یا زود ناراحت میشم از ادما ولی زودم برطرف میشه  میگین چرا ؟ چون کافیه ازش یه کار خوب ببینم یا حتی یه لبخند ! بعد دیگه هیچ مشکلی باهاش ندارم و بهش تو ذهنم یه فرصت دیگه میدم که بتونه یه تصویر دیگه از خودش بسازه ... که اینم دردسرهای خودشو داره که اصلا از پیامدهاش خوشم نمیاد ... از یه طرف خوبه که کینه ای نیستم ولی اون بعد دیگش رو اصلا دوست ندارم ...چون همه هرکار بخوان انجام میدن و منم با یه حرکت فراموش میکنم ... اما یسری ناراحتیهام وجود داره که نمیشه که برطرف بشه ... درکل علاوه بر خوشحال ناراحتیمو هم نمیتونم پنهانش کنم و ... بگذریمچرا بگذریم ؟چون مدتی پیش خیلی ناراحت بودم و نمیتونستم پنهانش کنم و از طرفی نمیدونستم چجوری باید کنترل کنم که توی کارها وصحبتهام دیده نشه و مشکلاتی رو برام بوجود بیاره ، که چه بسا اورد ! حرفهایی شنیدم که خیلیییی بد واسم دردناک بود .. در شرایطی که اصن فکرشم نمیکردم ... ازونجا به بعد سعی کردم ناراحتیامو به کسی  نگم و چون انقد این روزا بقیه خودشون ناراحتی و دغدغه دارن که دیگه گوش و حوصله ای نمیمونه واسه حرفای من .. حق هم دارن :)یا اینکه میترسیدم ! اینو یادمون میره یا حتی نمیدونیم که هیچکس نمیتونه طرف مقابل رو درک کنه ! ولی بعضی وقتا سعی میکنیم که اینکارو انجام بدیم :/ سعی میکنیم درستش کنیم ولی بجای اینکه ابروش درست بشه میزنیم چشمشم کور میکنیم ! یعنی چی ؟ یعنی قضاوت کردن .. جایی که فکر میکنیم طرف مقابل رو میفهمیم و شرایطش رو درک میکنیم پس اجازه ی قضاوت کردن و بعد دخالت کردن به خودمون میدیم ... یا حتی مقایسه کردن  ادمها و شرایط باهمدیگه ! که متنفرررررررم ازین کار واقعا :/یه روزی یه بنده خدایی حرف خوبی زد که تا جان دربدن دارم یادم میمونه حتما .. گفت ادمارو هیچوقت نمیتونیم باهم مقایسه کنیم ! چون تو شرایط مختلفی بزرگ شدن و با یک فرهنگ و اندیشه ی متفاوت . و حتی نگرششون ، احساسات و تحمل و خیلی چیزای دیگشون باهم متفاوته ! پس چجوریه که ما به خودمون اجازه میدیم  ادمارو حتی در شرایط متفاوت هم مقایسه کنیم :/ زمان و مکان و جو و همه ی همه اینا باهم متفاوته پس چطوری میشه مقایسه کرد وقتی هیچ چیزشون شبیه هم نیست !!!!!!!!یا وقتی از کسی خوشم نیاد هیچ جوره باهش کنار نمیام :/ البته متاسفانه این دسته از ادما تو زندگی من خیلی نوسان دارن ! بازم به همون دلایل بالا ...یه مشکل دیگمون زود وابسته شدن و دلبستن ..که این میتونه چه شخص باشه چه هرچیز دیگه ای ...اینجاست که اگه نشه و نباشه  یکی دیگه از ضربه های کاری زندگیمون رو میخوریم ... که اگه یه کاری انجام ندیم هیچوقت نمیتونیم دوباره بلند بشیم و به راهمون ادامه بدیم !و خیلی چیزای دیگه که اینا بلد ترینشون بود موقع نوشتن تو ذهنم ... اینا و یسری چیزای دیگه باعث شد که تا قسمتی از همه فاصله بگیرم و یه دیوار امن اصطلاحا واسه خودم درست کنم..چون میترسیدم و همچنان میترسم از خیلی چیزا ...توی محدوده ی امنم دیگه هیچ چیزی نمیتونست من و احساسم رو تهدید نمیکرد ...ولی اینم اصلا خوب نیست ...و من موندم و سردرگمیهای خودم !که نمیدونم چه راه حلی براشون پیدا کنم و دوباره راه خودمو پیدا کنم... وقتی هم جوابی براشون پیدا نشد و داری سختی میکشی به ساده ترین راه ممکن میرسی ، شاید یه ذره خشن بنظر برسه یا غیر واقعی ولی یجایی پیدا میشه که میرسی به اخر راه و نمیخوای دیگه اذیت بشی پس این مرحله رو انجام میدی .. مرحله ی کشتن احساسات خودت !تو خیلی از موارد شاید بشه گفت خاموش کردن احساسات یا حتی نادیده گرفتنش ولی واقعا رسیدم به این مرحله و توی خلا گرفتار شدم ...نمیدونم چیکار میشه کرد و راه درستش چیه ..تصمیم گرفتم که از ویرگول استفاده کنم تا شما بگین ..توی نوشته ی بعدی حتما از اینکه چرا توی ویرگول مینویسم میگم ...بنظرتون راه درست چیه یا حتی شما هم اینطوری هستین ؟   </description>
                <category>Mahtab Dehqan t</category>
                <author>Mahtab Dehqan t</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2019 22:44:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران پیری در ۲۱ سالگی !</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.dehqant/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-u6ccetcxyqst</link>
                <description>اولین نوشته ام در ویرگول مصادف شد با تولد ۲۱ سالگی و این بحران...وارد ۲۱ سالگی شدم و عجیب دنیای سختی داره ! با اینکه چند ساعته بیشتر ازش نگذشته ...جالبه !!!جایی واستادی که دیگه نمیخوای از جات تکون بخوری ، بچه که بودم هی میگفتم بزرگ‌بشم ولی الان دیگه نمیخوام، نمیخوام برگردم نه دوباره حرکت کنم...از دست تغییرات زندگیم خسته شدم ، یعنی خسته که نه راستش دلم میسوزه که چرا الان باید این اتفاقات برام بیفته ؟! چرا این همه وقت هیچکاری نکردم برای خودم ، زندگیم و دنیا ... نکه هیچی هیچی الان به جنب و جوش افتادم ولی دیره خیلیم دیییره ...و باز هم ...دوتامهتاب درونم بهم افتادن و دارن دعوا میکنن !خنده داره ولی واقعا این اتفاق برای من میفته :/گاهی اروم میشن و حرف میزنن فقط و گاهی هم با مشت و لگد دنبال هم میکنن... مثلا الان ..._ پیر شدیم دیگه و هیچکاریم نکردیم ، دو دهه از زندگی رو اینطوری هدر دادیم حالا دوسال اخیر هیچی که دیگه اگه اوناهم نبود که دراز به دراز باید اینجا میفتادیم و تو سر خودمون میزدیم که این چه زندگی بود ساختیم ...+ خیله خب حالا یه جوری میگی انگار معتاد و خلافکار بودیم !! نه زندگی خودمون و داشتیم ... داشتیم اروم پیش میرفتیم ، بمنچه که تو اروم پیش رفتن رو دوست نداری ؟! زندگی به این خوبی مگه چشه ؟! بزار چند سال دیگه بگذره بعد میفهمی !! چرا انقد ایده ال فکر میکنی و که خودتو که منم باشم اذیت میکنی ؟! همیشه همه چی تند تند نباید پیش بره که ! واسه تغییر و اتفاق زمان لازمه ... ببین هجده سال صبر کردیم و اروم رفتیم بعد چه تغیرات بزرگی واسمون پیش اومد ! مگه بده ؟!میدونم که جونت در میره واسه این دو سال ..._ اون خلافکار ومعتاد حداقل انتخابشو کرده و به همون سمتی رفته ! ما چی!؟ خاکستری خاکستری بودیم ، انقد نجنبیدیم که این همه سال گذشت !!  میدونی چه کارایی که میتونستیم انجام بدیم و ندادیم ؟! چی بگم که بیشترش خودخوریه...+ مثلا چیکار میتونستیم انجام بدیم؟! زودتر صبر میکردیم که دانشگاه قبول بشیم و بعد باران ؟! برای اتفاقهای بزرگ ادما باید صبر کنن ! بعدشم الان چرا به این چیزا فکر میکنی؟! کلی چیز دیگه هست که بخواد ذهنتو مشغول خودش بکنه ، کلی مسئولیت داری !!!الانت رو ببین و گذشتتو ول کن !!!!ایندتو بچسب دختررررزمان داره میگذره ، حرص گذشته و گذشتن زمانش رو نخور!!! زمان الان رو دریاب :)....مکالمه ای که همیشه و همیشه جریان داره در من راجب انواع و اقسام مسائل! و یجاهایی هم طرف بازیگوش درونم خسته میشه از حرف زدن و درک نشدنش و دیگه حرف نمیزنه مثل الان ...اینجاست که صحبت از احساساتم ناممکن میشه و بیشتر میتونم شنونده ی خوبی باشم تا گوینده ...مثل الان ...همینطور تو ذهنم فکرای جورواجوره که داره چرخ میخوره ...اینکه من کیم !چیکار میتونم انجام بدم !دارم فکر میکنم چی از گذشتم دارم که میتونم چنگ بزنم و از قبلنام واسه خودم به یادگار بزارم و‌بهش تکیه کنم !اصن چه چیزایی رو میشه برداشت ؟! اصن چیزی رو باید برداشت؟!  یا نباید تکیه کرد ...</description>
                <category>Mahtab Dehqan t</category>
                <author>Mahtab Dehqan t</author>
                <pubDate>Sun, 05 Aug 2018 02:20:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>