<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهتاب جودکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahtab.joudaki</link>
        <description>روزنامه‌نگارم و اینجا در ویرگول هم می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:31:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/60305/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهتاب جودکی</title>
            <link>https://virgool.io/@mahtab.joudaki</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یکی بگوید آب چشمه کجا رفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.joudaki/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%A8-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA-q7tdisrchmyr</link>
                <description>هفت سال پیش، در صبحی شبیه امروز، چشمه‌علی دیگر نجوشید. از خشکیدنش اهالی شهرری ترسیدند. پرسیدند چرا؟ و کسی جواب درستی نداد. آن زمان به شهرری رفتم تا درباره خشکیدن یک روزه‌‌ی چشمه بنویسم. از اهالی محله، هر کس دلیلی گفت و مسئولان گفتند وقتی درباره وضع این چشمه کار مطالعاتی انجام می‌دهند که خشکی طولانی باشد. اکنون هفت سال گذشته و چشمه‌ی هشت‌هزار ساله خشکی‌های طولانی را تجربه کرده است. مطلب پیش رو گزارشی است که شهریور سال ۱۳۹۶ از آن خشکی یک‌روزه نوشتم. از آن زمان تغییر زیادی در اوضاع پیش نیامده است؛ جز اینکه تونل‌های مترو درازتر شده، زمین خشک‌تر شده و آسمان کم‌باران‌تر.پیرزن یک پا این‌ور چشمه و یک پا را آن‌ور گذاشته و آب گل‌آلود را هل می‌دهد. چشمه دیگر رونده نیست. جریان ندارد. مثل ظرفی آب، راکد است. معلوم نیست چه بلایی سرش آمد که روز شنبه مردم محله، زیر کتیبه فتحعلی‌شاه قاجار، به جز آت و آشغال هیچ ندیدند. چشمه‌ای که نه صد‌سال و نه‌هزار سال، که هشت‌هزار ‌سال در شهرری جوشیده بود و روزگاری از باروی ری تا قلعه گبری می‌رفت، ناگهان از حرکت ایستاد و هیچ‌کس نمی‌داند که چطور. حالا سایه سیاه پیرزن توی آب راکد مانده و وسط هیاهوی چند بچه که در چشمه پایینی شنا می‌کنند، صدایش شنیده می‌شود که «یکی بگوید آب چشمه را کی برد؟»آن روز که چشمه علی خشکید، خبر دهان به دهان چرخید و به روزنامه‌ها رفت و صبح روز بعد مردمی که به چشمه سر می‌زدند، دیدند که چشمه پایینی شبانه جوشیده و چشمه بالایی پر آب شده اما تقریبا راکد مانده است.یکی می‌گوید، تقصیر مترو است که از وسط شهر تاریخی ری رد شده و چشمه را کور کرده و آن یکی، مردم محله چشمه علی را مقصر می‌داند که در خانه‌هایشان چاه دارند یا کشاورزان بالادست که در این بی‌آبی از چشمه سهم برمی‌دارند. مسئولان سازمان میراث فرهنگی هم نمی‌دانند چرا، آنها هم منتظرند سازمان زمین‌شناسی بررسی کند و ببیند چه بلایی به سرِ چشمه هشت هزارساله نازل شده. از روز شنبه اهالی محله که این آب را مقدس می‌دانند، به چشمه سر می‌زنند بلکه دوباره جوشیدنش را ببینند.چشمه علی، تابستان ۱۴۰۲، ایسناسه چشمه می‌جوشیدزیر کتیبه تاریخی فتحعلی‌شاه همیشه سه چشمه، قُل‌قُل می‌جوشید. روی همین چشمه‌ها بعد از خشکی و جوشش شبانه لجن نشسته و گل‌ولایش رفتنی نیست. سه چهار روزی از ماجرا گذشته و پیرزنی چادر مشکی‌اش را به کمر بسته و از صخره‌ها پایین رفته تا ورودی چشمه. «چطور راه چشمه را باز کنم؟» سنگ‌ها را یکی‌یکی از گوشه چشمه بلند می‌کند و گوشه‌ای می‌اندازد. گل‌ها را هُل می‌دهد و بی‌قرار دست‌ها و صورتش را می‌شوید. خاطره مشترک مردم شهرری از این چشمه، پرآبی آن در گذشته است که چقدر بچه‌ها را آب برده و چقدر عید به عید فرش‌هایشان را این تو شسته‌اند و چه و چه و چه.حالا او که از ٥٠‌سال پیش در محله چشمه علی ساکن بوده و پیری کمرش را خمیده کرده، دنبال راهی برای بازکردن آب است اما نمی‌شود. «بیچاره شدیم. آب را بستند. یکشنبه صبح چهار تا مرد آمدند و نمی‌دانم چه کار کردند که چشمه راه افتاد. از همین مهندس‌ها که ذره‌بین می‌گذارند تا ببیند آب چقدر پایین است و چقدر بالا.» در تمام این سال‌ها سابقه نداشته که چنین چیزی در چشمه علی ببیند. تمام این ٥٠‌سال به جز دو سه‌سال اخیر بارها از همین آب دبه‌دبه خانه برده و لباسش را این‌جا شسته و تا وقتی که می‌گذاشتند، شست‌وشوی فرشش هم همینجا بوده است. یک‌ساعت گذشته و او بی‌وقفه به این‌طرف و آن‌طرف آب می‌پاشد و زیرلب چیزی می‌گوید، انگار که مناسکی مذهبی را به جا می‌آورد. دستش را توی آب می‌برد و نگاه می‌کند: «ببین. حرکت ندارد. فقط بپرس به چه دلیل آب را بستید؟ همین. دلیل بیاورید و مردم را قانع کنید. مردم ناراحتند.» بعد باعث و بانی‌اش را نفرین می‌کند که «خدا او را بزند.» هن و هن‌کنان وقتی که سنگ‌ها را جابه‌جا می‌کند، از چاه‌های عمیقی می‌گوید که آب را کم کرده و مترو که معلوم نیست چرا این همه زیر شهر پیچ و تاب‌ خورده است. بعد آب را با دستش هل می‌دهد: «برو دیگه.»چشمه‌علی در سال‌های پرآبی، ایسناآب تو را می‌بُرد«قربان» وقتی چشمه خشکیده را دید، شب با سردرد به خواب رفت. او مهاجر افغانی است که از‌ سال ٥٧ در شهرری ماندگار شد. پیرزن را «خاله» صدا می‌زند: «الله اکبر. ببین چه شد. صددرصد مترو راه آب را کور کرده. این همه‌ سال است اینجام. تابه‌حال این‌طور نشده بود. درست است خاله؟ می‌توانستی قبل از این، این‌جا بایستی؟ آب تو را می‌برد.» قربان سکوی پایین کتیبه فتحعلی، دومین پادشاه قاجار را نشان می‌دهد که یک زمان «خودشان را از این‌جا پرت می‌کردند پایین» و روی پله می‌نشیند و می‌گوید: «ما جرأت نداشتیم روی این پلکان بنشینیم .خیسِ خالی می‌شدیم. این‌جا هشت‌هزار‌ سال جوشیده، چرا باید در این چند‌ سال کم آب بشود و یکهو خشک شود؟»هرکس می‌آید نگاهی به آب چشمه می‌اندازد و درباره خبرها حرف می‌زند و چیزهایی که شنیده. مرد افغان سنگ بلندی که آب چشمه زیر کتیبه از آن رد می‌شود را نشان می‌دهد و می‌گوید: «کمتر از یک‌سانت آب از این چشمه می‌رود. قبلا روی این سنگ پا می‌گذاشتیم، خیس می‌شد. حالا ببین.» توی چشمه پایینی بچه‌ها در آفتاب ظهر شیرجه می‌زنند و در همان آب کم زیرآبی می‌روند.آب‌تنی در چشمه‌علی، تابستان ۱۳۹۸، محمدحسن ظریف‌منش، تسنیمما هم در خانه چاه داریمباروی ری، بازمانده از دوران مادها، ته کوچه پیداست. خیابان شهید برادران تقوی‌نیا به چشمه علی می‌رسد؛ چشمه‌ای که نام باستانی‌اش «سورینی» است و محتمل است که منسوب به دودمانی بزرگ در دوره اشکانیان و ساسانیان باشد و بعدها به نام امام اول شیعیان معروف شده. «عباس آقا» در راه برگشت از چشمه، توی صف نانوایی می‌ایستد. از ٢٢‌سال پیش که در محله چشمه علی ساکن شده، هرشب با زن و بچه لب چشمه نشسته‌اند اما حالا که آب کم شده، کمتر پیش می‌آید. «قدیم‌ها آبش خیلی بود. اگر بچه‌ای می‌افتاد، آب او را می‌برد. بعضی وقت‌ها فرش می‌شستیم، اگر می‌گذاشتند اما از یک وقتی دیگر نگذاشتند. خیلی وضعش خراب شده، آبش کم شده.» چرا؟ «اطراف چشمه چاه‌های زیادی زده‌اند. نه برای کشاورزی. برای خانه‌ها زده‌اند، فرش شستن و شست‌وشوی روزانه.» چاه خانه‌ها مجوز ندارد و چاه خانه عباس آقا هم: «مثلا خود من. خب دروغ ندارم که. بیشتر خانه‌ها در این محله چاه دارد، چون آب مصرفی گران شده، همه سه چهارمتر چاه می‌زنند و می‌رسند به آب.»مردی که در پارک «سورنا»، رو‌به‌روی چشمه علی، نوه‌اش را تاب می‌دهد هم همین را می‌گوید: «این چشمه از یک سفره زیرزمینی مشترک برخوردار است. آن سال‌ها که آب این‌جا بالا زده بود، در خانه‌ها در چاه را که برمی‌داشتیم، آب آن‌قدر بالا بود که همان‌جا روی چاه می‌توانستیم صورتمان را بشوییم. یعنی چاه‌ها و چشمه با هم در ارتباطند.»او ٦٥‌سال عمرش را در این محله بوده و پدرش ٣٠‌سال پیش از او همینجا خانه داشته است. درباره گذشته این محله قصه‌های زیادی دارد: «این سکوها را بعدا ساختند. قبلا این‌جا یک رودخانه بود. این‌جا پر از درخت بود و تا این حد خانه نداشت. از چشمه تا شهرری باغ بود. آن‌قدر درخت داشت که آفتاب به کف آب نمی‌رسید. این‌جا منطقه ییلاقی بوده و بیخود نبوده که فتحعلی‌شاه خواسته یک کتیبه در آن داشته باشد. ما قدیم‌ها در این محله اصلا به کولر نیازی نداشتیم.»روی کتیبه قاجاری رد سفیدی است که به گفته این مرد، رد عبور آب است: «پیش از انقلاب که مجرای خروجی آب بسته شده بود، آب پس زد و تا نصفه کتیبه بالا آمد. از ‌سال ٥٠ تا ٥٥ اینطور بود و در طول این سال‌ها ٦٠-٧٠نفر در آن غرق شدند. حالا به علت کم‌آبی، سطح سفره پایین رفته و حجمش کم شده اما این چشمه خشک نمی‌شود، چون هزاران ساله است، مگر این‌که چندین‌سال باران نیاید.»چشمه علی، کتیبه‌ی فتحعلی‌شاه و باروی ری در نقاشی اوژن فلاندن، ۱۲۳۰-۱۲۲۹ شمسیشاید آب از جای دیگر بیرون بزند«مثل سه‌سال پیش شب عید که جلوی  آرامگاه شیخ صدوق ناگهان دهانه خیلی بزرگی باز شد و آب از آن بیرون زد، برای این‌جا هم ممکن است چنین چیزی اتفاق بیفتد.» مترو از چشمه چندان دور نیست و بعضی کارشناسان می‌گویند؛ دور از انتظار نیست که در مسیر ساخت راه قطار، مسیر آب زیرزمینی را سد کرده باشند و آب را به سمت دیگری منحرف کرده باشند. احمد ابوحمزه، عضو انجمن ری‌شناسی که خبر را به گوش رسانه‌ها رسانده بود، به «شهروند» می‌گوید: «احتمالا آب منحرف شده و بالاخره از یک جایی بیرون خواهد زد، شاید از زیر خانه‌ها بیرون بزند و این خطرناک است.» او خیالش از این بابت که چشمه کم‌وبیش آب دارد و شاید کم‌کم پرآب بشود، راحت نیست: «روز یکشنبه آب از سرچشمه‌ها نمی‌آمد. ثابت بود و آن چشمه بالایی لجن بسته بود. من بعید می‌دانم به این سادگی به وضع قبل برگردد.»ابوحمزه توضیح می‌دهد که «کوه بالای چشمه همیشه مثل یک سد عمل می‌کرده و آن‌طرف کوه آب‌های سطحی تا یکی دومتر بالا بوده» اما حالا آب کم شده است: «قنات‌های این منطقه هم کم‌آب شده‌اند. قنات چهارچوب سمت دژ رشکان خیلی کم‌آب شده. با این‌که بارندگی ری در سالی که گذشت، خوب بود اما باز هم دِبی آب چشمه کم است.» به گفته او، آب چشمه علی روزگاری تا قلعه گبری می‌رفت و زمین‌هایش را آبیاری می‌کرد: «حتی به روستاها هم می‌رسید، مثل ده خیر. حالا اگر این چشمه خشک شود، کتیبه هم به درد نمی‌خورد. تاریخ و گردشگری و محیط‌زیست با هم ضربه می‌خورد. خشکی این چشمه به ضرر تهران است، به ضرر همه است.»فرش‌های شسته‌شده را روی تپه‌ی سنگی چشمه علی پهن کرده‌اند، ۱۳۳۹، توماس.جی ابرکرومبیزمین‌شناسان بررسی کنندامیرمصیب رحیم‌زاده، رئیس اداره میراث فرهنگی شهرری می‌گوید: روز دوشنبه گروهی در چشمه بررسی تحقیقاتی کردند و چشمه دیگری هم که راکد بود، کم‌کم جوشش می‌کند: «خشکی فقط همان یک روز بود. از فرداش اوضاع بهتر شد.»رحیم‌زاده می‌گوید: دلیل اتفاق بحث‌های زمین‌شناسی است: «آنها باید مطالعاتشان را انجام دهند تا بفهمند چه اتفاقی افتاده؛ دِبی آب پایین آمده یا ناگهان وقفه‌ای در جوشش به وجود آمده است. باید دستگاه‌های متولی بررسی کنند و توضیح دهند.»این‌طور که مدیرکل میراث فرهنگی شهرری توضیح می‌دهد، برداشت‌های آب زیرزمینی و چاه‌های آب برای مصرف کشاورزی سطح آب‌های زیرزمینی را پایین آورده است. چهار روز از خشکیدن و جوشش ناگهانی چشمه گذشته است و با این‌که رحیم‌زاده گفته بود؛ «میراث ‌فرهنگی باید در مکاتبه با دستگاه‌های دولتی از زمین‌شناسان بخواهد تا هرچه زودتر مطالعات زمین‌شناسی را در این منطقه انجام دهند تا به نتیجه قطعی و علت دقیق این قضیه برسیم.» اما خبری از انجام این مطالعات نیست.روابط‌عمومی مرکز پژوهش‌های سازمان زمین‌شناسی و اکتشافات معدنی می‌گوید که باید قطعی کماکان ادامه داشته باشد تا بررسی‌های علمی آغاز شود: «فعلا باید بررسی‌های فنی انجام   و جوابی برای این خشکی مقطعی پیدا شود. شهرداری باید پیگیر این کار بشود. اگر خشکی ادامه داشت، سازمان مطالعه علمی این مشکل را پیگیری می‌کند.» آب چشمه هشت‌هزار ساله شهرری برای یک روز از حرکت ایستاد و هنوز هیچ‌کس نمی‌داند چرا. مردم هنوز به چشمه سر می‌زنند و می‌گویند: «این چشمه آنی نیست که قبلا دیدیم.»</description>
                <category>مهتاب جودکی</category>
                <author>مهتاب جودکی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 23:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌چیز متوقف شد، به جز جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.joudaki/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-a40na9kewz0t</link>
                <description>این گزارش روایت یکی از ایرانیان مقیم اوکراین از مواجهه با جنگ است که ۱۱ اسفند ۱۴۰۰ در روزنامه «پیام ما» منتشر شد. از آن زمان که فقط یک هفته از جنگ گذشته بود، آمار کشته‌های دو سوی درگیری رو به افزایش است.تا قبل از آنکه برادر ویکتوریا که افسر نظامی است، تماس بگیرد و بگوید پوتین دستور حمله داده، زندگی عادی بود. تلفن مهدی ساعت ۵ صبح زنگ خورد و بعد از آن صدای آژیر در کی‌یف پیچید و آتش آسمان را روشن کرد. همه ترسیدند، کار تعطیل شد و «خانه» دیگر جای زندگی نبود.در کی‌یف زندگی از شش روز پیش عادی نیست. در خارکف و چرنیهیف هم. شهر میدان جنگ شده. تانک‌های روس، دیوانه‌وار هر چیز و هر کس را از سر راه برمی‌دارند و گلوله‌ها در سینه ساختمان‌هایی می‌نشیند که تا چند روز پیش خانه بود. نشانی از آتش‌بس نیست. موشک‌باران خارکف ده‌ها غیرنظامی را کشته. آمارهای رسمی می‌گوید از روز پنج‌شنبه با شروع حمله روسیه به اوکراین، ۱۳۶ غیرنظامی از جمله ۱۳ کودک کشته و ۴۰۰ نفر دیگر مجروح شده‌اند. ده‌ها هزار نفر به دنبال راهی برای گریختن از آتش جنگ آواره شده و میلیون‌ها نفر در پناهگاه‌ها پناه گرفته‌اند. مهدی امینی، ایرانی مقیم اوکراین، از خانه‌اش در کی‌یف دور شده و همسرش ویکتوریا را همراه دو فرزندش به شهر کوچک و امنی در غرب اوکراین رسانده و این مسیر را دوباره برمی‌گردد تا در «دفاع منطقه‌ای» ثبت نام کند.از میان دوستان او چند نفر همراه خانواده در کی‌یف مانده و با هم کوکتل مولوتوف درست می‌کنند و تغذیه نیروهای منطقه‌ای را به عهده گرفته‌اند، چند تای دیگر که تا پیش از این برای ولادیمیر پوتین فریاد می‌کشیدند، بعد از دیدن موشک‌ها و چتربازهای روسی، در دفاع منطقه‌ای ثبت نام کرده‌اند، آنها که تحصیلات پزشکی دارند رسیدگی به مجروحان جنگ را به عهده گرفته‌اند و یکی، دو نفر در لوهانسک و دونتسک در خط مقدم می‌جنگند. زندگی همه آنها از صبح بیست و چهارم فوریه عوض شده است.مهدی ۴۵ ساله است. در دانشگاه تبریز فیزیک می‌خواند و همزمان در کارگاه تولید نان بستنی قیفی پدرش کار می‌کرد تا اینکه سال ۲۰۰۲ برای خواندن فیزیک نظری در دانشگاه شفچنکو به اوکراین رفت و ماندگار شد. او که برای نوشتن پایان‌نامه‌اش باید دوره زبان روسی و اوکراینی را می‌گذراند، در دانشگاه با ویکتوریا آشنا شد، استاد ادبیات روسی و اوکراینی. «در کلاس‌های درس با ویکتوریا آشنا شدم. بعدش هم عشق و ازدواج و اینها.» مهدی امینی داستان زندگی‌اش را با جملات کوتاه و خلاصه می‌گوید، بدون فوت وقت، شبیه کسی که در حال اعزام به خط مقدم است و باید آخرین جملات را برای خداحافظی بگوید. «سال ۲۰۰۴ ازدواج کردیم. دو تا بچه داریم. پسرم آرین ۱۴ ساله است و آنا دخترم چهار ساله.» برادرش در ترکیه و دو خواهر، خواهرزاده‌ها و پدر و مادرش در تبریزند، بی‌خبر از تصمیم او برای رفتن به جنگ با روسیه.نیروهای روس، صبح پنج‌شنبه به روسیه حمله کردند و مهدی روز شنبه همسر و فرزندانش را به والینسکی رساند. «خیلی ترسیده بودند. چاره‌ای نبود. من آنها و خانواده برادر همسرم که او هم افسر نظامی و درگیر جنگ است را آوردم به شهری کوچک در ۲۵۰ کیلومتری کی‌یف، پیش خانواده همسرم. اینجا امن و امان است، هدف استراتژیک نیست.»مهدی، ویکتوریا و دو فرزندشان در شب سال نوجنگ را هرگز تا این حد جدی ندیده بودماین اولین مواجهه‌اش با جنگ نیست. او پیش از این بارها شاهد آشفتگی اوکراین بوده است. ازدواج او با ویکتوریا در سال ۲۰۰۴ همزمان با انقلاب نارنجی بود؛ تجمع هواداران یوشچنکو در میدان استقلال کی‌یف، کشیده ‌شدن اعتراضات به سراسر کشور و دست آخر تغییر نظام جمهوری به نظام پارلمانی. هفت سال بعد، در سال ۲۰۱۳ انقلاب میدان یا شایستگی رقم خورد. «حکومت دست‌نشانده روسیه را بیرون کردند و انقلاب را بار دیگر در مرکز کی‌یف دیدیم.» یانوکوویچ، رئیس‌جمهور اوکراین سرنگون شد و سیاست‌مداران طرفدار اروپا در کی‌یف به قدرت رسیدند. مهدی معتقد است حمله امروز روسیه به اوکراین، «از درد انقلاب میدان» است. بعد بحران دیگری درگرفت. جدایی‌طلبان شرق و جنوب اوکراین علیه حکومت جدید اعتراض کردند، جدال میان مسکو و کی‌یف بالا گرفت و تا آنجا پیش رفت که پس از یک همه‌پرسی، شبه‌جزیره کریمه، به روسیه ضمیمه شد. مهدی می‌گوید: «روسیه به اسم جدایی‌طلب‌ها نیروهای خودش را وارد اوکراین کرد، وگرنه هیچ جدایی‌طلبی نمی‌تواند با قدرت مرکزی اوکراین بجنگد.» درگیری همچنان تا ماه‌ها بعد ادامه داشت. او که در کی‌یف تولیدی کفش دارد، در آن سال با فرستادن پوتین به خط حمله، به ارتش اوکراین کمک کرد. «روسیه ارتش را خلع سلاح کرده بود. بودجه نظامی اوکراین در حد صفر بود، نه خودروی زرهی، نه لباس و جلیقه و کلاه مخصوص ضدگلوله. جز کلاشینکف هیچ چیزی در دست نیروهای اوکراین نبود.» دیاسپورای اوکراینی (اوکراینی‌های مقیم خارج از کشور) شروع به جمع‌آوری کمک کردند. مهدی و دوستانش هم کمک مالی جمع‌آوری کردند. او ماشینی باری خرید و با فلز ضخیم، زره‌پوشش کرد و به خط حمله فرستاد. بعد کارگاهش را به تولید پوتین جنگی اختصاص داد. «کفش مخصوص، طبق استاندارد ناتو، با زیره مقاوم که خمپاره‌هایی با حرارت ۳۰۰،۴۰۰ درجه آن را از بین نبرد.»هشت سال از آن روزها گذشته و جنگ دیگری در گرفته است.‌ آژیرهای حمله هوایی در کی‌یف، خارکف، وینیتسیا، اومان و چرکاسی به صدا درآمده است. دیروز در حمله توپخانه روسیه، ۷۰ سرباز اوکراینی کشته شدند و اکنون ارتش روسیه از هر طرف در حال پیشروی به سمت کی‌یف است.مردم منتظر جنگ نبودند، حتی با اینکه اعضای ناتو از ماه نوامبر به رئیس جمهور اوکراین هشدار می‌دادند و روسیه نیروهای نظامی‌اش را افزایش داده بود، بیمارستان صحرایی برپا کرده و انبارهای مهمات را آورده بود نزدیک مرز. «تاکتیک روسیه خیلی وقت‌ها همین است؛ نیرو و تجهیزات می‌آورند و هزینه می‌کنند و بعد برمی‌گردند. اما این دفعه هشدار دادند که حمله می‌شود. این همه آمادگی فقط برای رزمایش نظامی نبود. متاسفانه رئیس جمهور ما که از بستری جز سیاست آمده، این هشدارها را نادیده گرفت و ما غافلگیر شدیم.» مهدی می‌گوید با تجربه این سال‌ها، جنگ را هرگز تا این حد جدی ندیده بود.همه چیز تعطیل، جز جنگتولیدی کفشی که کارگران در آن پوتین‌های سربازان خط مقدم را آماده می‌کردند، صنعتی شده. کارهایی که با دست و تعداد نفرات بیشتر انجام می‌شد، با ماشین انجام می‌شود و تولید بالاتر رفته. اما از روزی که آتش جنگ شعله‌ور شد، کارگاه کفش تعطیل است. سه مغازه دیگر خرده‌فروشی کفش هم تعطیل شده‌اند. مهدی امینی یک ساعت بعد از تماس برادر ویکتوریا، به همه کارگران پیام فرستاد که به کارگاه نیایند و به یک جای امن بروند. بعد به فروشندگان و مدیران کفش‌فروشی‌ها هم گفت سر کار نروند. پیغامی هم به مستاجرانش داد که «تا اطلاع ثانوی همه‌چیز را منجمد می‌کنیم. هیچکس پولی به من مقروض و مدیون نیست تا زمانی که جنگ تمام شود». در عرض یک هفته همه فعالیت‌های اقتصادی تعطیل شده. او دیروز کارگاه را برای پناه دادن به نیروهای مسلح اوکراین به شهرداری منطقه در کی‌یف تحویل داد. نماینده شهر به او قول داده برایش مجوز عبور از block‌post بگیرد، برای عبور از پست‌های نظامی که در تمام شهرها برقرار شده. مهدی امیدوار است به زودی به کی‌یف برگردد و در دفاع منطقه‌ای ثبت نام کند. نیروهای داوطلب آنجا آموزش‌های پایه‌ای را می‌گذرانند و بعد در آماده‌باش قرار می‌گیرند تا صورت نیاز به کمک ارتش بروند و جلوی «دشمن» بایستند. «در روزهای گذشته در خرسون، خارکف و سومی همین گروه‌های غیرنظامی داوطلب جلوی بعضی حمله‌ها را گرفتند.»جز جنگ همه کارها تعطیل است. مهدی در ایران قهرمان دوچرخه‌سواری بود. یک بار قهرمان مطلق دانشجویان در همه رشته‌ها شد، سال ۷۷ یا ۷۸، دقیق یادش نیست. در اوکراین که زمستان‌های بلند و بهار و پاییز بارانی داشت و دوچرخه‌سواری راحت نبود، رفت سراغ بدن‌سازی. آنجا هم در مسابقات در رده سنی ۴۰،۴۵ شرکت کرد و مدال آورد؛ قهرمانی مسابقات ۲۰ کیلومتر دو و میدانی ۲۰۲۰ و مقام سوم همین رشته در ۲۰۲۱. «باید عادت کنیم که در شرایط جنگیم. بالاخره روزی این جنگ تمام می‌شود و تا آن زمان همه چیز جز دفاع متوقف شده است.»شاید دیگر خانه را نبینمویکتوریا می‌گوید: «تو خارجی هستی، به تو اسلحه نمی‌دهند. تو را در نیروهای مردمی قبول نمی‌کنند.» این را می‌گوید که مانعش شود. مهدی می‌گوید این حرف‌ها بچگانه است. آرین می‌داند در کشور چه خبر است. تصمیم پدرش را فهمیده، گوشه‌ای کز کرده و غصه می‌خورد. آنا هنوز کوچک است، از بمب‌های خوشه‌ای و چتربازها و تیربارها چیزی نمی‌داند. پدر و مادرش در تبریز‌ هم بی‌خبرند. مهدی می‌گوید: «کدام آدم عاقلی این حرف را به پدر و مادرش می‌زند که من دارم می‌روم جنگ و احتمال کشته شدنم هست؟» بعد از ۲۰ سال زندگی در اوکراین، آنجا کشور اوست. «اگر ما هم کنار بکشیم نه آمریکا، نه انگلیس، نه لهستان، کسی به کمکمان نمی‌آید. اگر واقعا می‌خواهیم اوکراین تحت تسلط روسیه برنگردد باید جلو بیاییم. من اینجا را دوست دارم و برایش می‌جنگم.»برگشت به قبل برای او یعنی سال ۲۰۱۱، زمان رئیس‌جمهوری یاکوویچ، که یک روز شنبه در باشگاه تمرین می‌کرد و از کارگاه زنگ زدند که «۶ نفر مسلح کارگاه را محاصره کرده‌اند». آنها مامور مالیات بودند، رشوه می‌خواستند. «ما نمی‌خواهیم این سیستم فاسد دوباره برگردد. اگر می‌خواهیم از وضع امروز مواظبت کنیم، وظیفه هر شهروندی است که از پیروزی سال ۲۰۱۴ در میدان دفاع کند.» مهدی با همان تن صدا در زمان صحبت از انقلاب میدان می‌گوید: «و شاید هرگز برنگردم. اگر هم برنگشتم، هیچ. دفاع وظیفه هر شهروند عاقلی است.»پل‌های بین ساحل غربی رود دنیپرو و شهر کی‌یف را برای جلوگیری از هر نوع خطر از جانب روسیه تخریب کرده‌اند و رسیدن به کی‌یف خیلی سخت شده. بیشتر از نیم میلیون نفر اوکراین را ترک کرده‌اند؛ بیشترشان زن‌ها و کودکان. بسیاری‌شان مسیرهای طولانی را پیاده پیموده‌اند تا به مرز کشورهای همسایه برسند. مهدی اما می‌خواهد به خانه برگردد، با امید به اینکه دوستانش در خط مقدم نگذاشته‌اند روس‌ها یک قدم جلو بیایند و با آرزوی آزاد شدن نقاط تصرف شده. «نمی‌ترسم. امیدوارم سلاحی دستم بیاید و اگر تانکی دیدم که به طرفم می‌آید حقش را کف دستش بگذارم. اصلا برای همین دارم برمی‌گردم. برمی‌گردم که از کی‌یف محافظت کنم.»</description>
                <category>مهتاب جودکی</category>
                <author>مهتاب جودکی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 19:00:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موج‌ها و آدم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.joudaki/%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-gjp20uxrefvi</link>
                <description>ساحل به‌ظاهر آب و خاک و هواست، اما فقط همین‌ها نیست. باید کرانه به کرانه پی موج‌ها را گرفت و این را فهمید. باید نشست و تماشا کرد، بو کشید و شنید. مثل آدم‌ها که جز دست و پا و چشم، وجودی مستقل از هم دارند، محل تلاقی دریا و خشکی، ساحلی متفاوت از سواحل دیگر می‌سازد. این تفاوت به یک نظر به چشم نمی‌آید و شاید کسانی باشند که بگویند این فقط گستره‌ای از آب‌های آزاد است که جایی خودش را به زمین خشک می‌ساید.باید صبور بود و شیوه آمدورفت موج‌ها و گرم‌گرفتن‌شان را با خاک شناخت. می‌شود از میان همه ساحل‌ها با یکی‌شان رفیق شد و دیگر گمش نکرد. آنها هرکدام صورتی دارند و می‌شود از هم جدایشان کرد و رویشان اسم گذاشت. مثلا می‌شود گفت این یکی که وقت غروب پر از چاله‌های ریز و گلوله‌های کوچک شن می‌شود، ساحل خرچنگ‌هاست. برای دیدن خرچنگ‌ها باید در زمان درست، وقتی که آسمان رو به سرخی می‌رود، آنجا بود در چابهار. جثه کوچک‌شان وقتی که خاک را از صورت‌شان کنار می‌زنند، در غروب دیدنی است. من با این ساحل رفیقم و دیگر گمش نمی‌کنم و خیال اینکه ماشین‌ها بخواهند روی آن چاله‌ها ویراژ بدهند، آشفته‌ام می‌کند. شکل ارتباط آب و خاک هرجا فرق دارد. یک‌جا صخره‌های مرجانی دارد که شاید سفید شده و مرده باشند. یک‌جا تکه‌سنگ‌های بزرگ ممکن است حرکت موج را کند کنند و یک‌جا بوی ماهی می‌دهد و صدای آواز صیادان. جایی مثل ساحل سیراف در کنگان، رد جاده ابریشم را می‌شود گرفت؛ چه خاطره‌ها که در حافظه سیراف نیست. حتی ساحل گیسوم تالش که آدم‌ها بزکش کرده‌اند هم دیدنی است، آنجا که سبزی جنگل به خزر می‌ریزد. در نقاشه قشم باید قدری طاقت به خرج داد و هیبت طبیعت را به چشم دید به وقت بالاآمدن ماه و بزرگ‌شدن دریا. این وحشت شبیه وحشت هیچ فیلم ترسناکی نیست. دنیا پیش چشم آدم بزرگ می‌شود و رخوت از تن بیرون می‌رود. یا در ساحلی ممکن است یک کشتی به گل نشسته باشد؛ شبیه رافائل در ساحل روستای باغوی کیش. یک‌جا ساحل بوی نفت می‌دهد و یک‌جا نهنگ‌های مرده دارد؛ چه غمی در دل دریاست. یا جایی دیگر در ساحل شیب‌دراز تخم لاکپشت‌های پوزه عقابی زیر خاک گرم است، بومیان جزیره هنگام سال‌هاست نگهبان آنها شده‌اند و برای از تخم بیرون‌آمدن لاکپشت‌ها و خزیدن‌شان به دریا، دل توی دل ساحل نیست.دریا تماشایی است؛ روز و شبش. کدام چشمی است که از دیدنش خسته شود و نظاره ستاره‌ها را بر ساحل و ماه را بر آب پرشور نبیند؟ لحظه رسیدن موج‌ها به ساحل، مثل آشتی و دوستی است. من هنوز ساحل‌های بسیاری را ندیده‌ام و دوستان نادیده‌ای دارم.یک لحظه، یک موج، در  یکی از سواحل جزیره قشماین یادداشت 8 خرداد 99 در روزنامه شهروند منتشر شد.</description>
                <category>مهتاب جودکی</category>
                <author>مهتاب جودکی</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 11:13:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانی: روستای تاج‌آباد، کوچه‌ی شازده کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.joudaki/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AC-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-gptap4js9kg0</link>
                <description>روحانی دِه گفته بود اسم جاده ورودی را بگذارند شکسپیر. با این نام، مسافران برای دیدن آبادی عجیب کنجکاو می‌شدند. یکی دیگر گفته بود بگذاریم قرآن و ریش‌سفیدها برای ‏جلوگیری از اهانت به «کتاب آسمانی»، مخالفت کرده بودند. یک عضو شورای دِه هملت را پیشنهاد کرده بود، ‏یکی دیگر مادر و یکی مسیر سبز. دست آخر نام‌ها را به رأی گذاشتند و تابلوی «بهشت گمشده» به ‏پیشنهاد هیأت امنای مسجد در ورودی روستا نصب شد.عکس از قباد یاریسی کوچه بی‌نشانِ «تاج‌آباد» که از چهار‌سال پیش ‏روستای دوستدار کتاب معرفی شده، این‌طور نام گرفتند؛ کوچه‌ای که سه ماه از‌ سال سیل می‌گیرد، ‏‏سیلاب بهاری (ایوان تورگنیف) نام گرفت، کوچه‌ای که مسجد داشت، مناجات‌نامه (عبدالله انصاری)، ‏خیابانی که رودخانه‌ای از آن می‌گذشت دُن آرام (میخاییل شولوخف) و کوچه‌ای که خانه بهداشت در آن ‏بود، قانون (ابن‌سینا). یکی از اهالی آبادی به قباد یاری گفته بود تو به «خوزه آرکادیو بوئندیا» شبیهی. «می‌گفت با این ایده‌ها‏ آخرش همسرت تو را به درخت توی حیاط می‌بندد. بعد ما فکر می‌کنیم تو جزئی از درختی و فقط همسرت‏ می‌داند که توشوهرشی. شوخی می‌کرد.» قباد یاری عضو شورا است و قبلا، یعنی در زمان راه‌اندازی ‏کتابخانه معروف تاج‌آباد دهیار بوده. کتابخانه ‌سال 85 راه‌اندازی شد و اکنون از 2070 نفر جمعیت روستا، ‏‏450 نفر عضو فعال آن‌اند. یاری در گفت‌وگو با «شهروند» می‌گوید سرانه مطالعه تاج‌آباد، متفاوت از دیگر ‏نقاط ایران است و برای همین استقبال از نام‌های تازه، دور از انتظار نیست.‏نصب تابلوی خیابان آستیرید لیندگرنآقای یاری مردم به نام‌های جدید عادت کرده‌اند؟ مثلا پذیرفتن اسم «آسترید لیندگرن» برای ‏همه آسان بوده؟پذیرفتن نام‌ها بسته به سن آدم‌هاست. جوان‌ها آن‌قدر از این اتفاق استقبال کرده‌اند که برای بقیه ایده‌ها ‏روحیه گرفته‌ایم. به علاوه بعد از بازخورد در شبکه‌های اجتماعی مجازی، کارکردن در فضای جدید هم آسان‌‏تر شده است. تاج‌آباد در‌ سال 94 یکی از عناوین 20 روستای برتر کشور را از آن خود کرد و روستای دوستدار کتاب شناخته شد. این انتخاب بدون دخالت هیچ نهادی بود و حتی استانداری هم از آن مطلع نبود. ‏انتخاب نام کوچه‌ها چطور انجام شد؟ قصه انتخاب نخستین کوچه را بگویید. ‏این‌جا خیلی کارها به انتخاب و رأی مردم است. همین حالا اگر همه مردم روستا مخالفت کنند، دوباره این ‏نام‌ها تغییر می‌کند. قرار نیست ایده اقلیت یا یک نفر به همه تحمیل شود. راه اصلی روستا را که می‌‏خواستیم نام‌گذاری کنیم، شورایی متشکل از 30 نفر از نمایندگان همه اصناف، نظامی‌ها، معلمان، دانشجویان، ‏جوشکارها، خدمات کامپیوتری، چوپان و دامدار تشکیل شد. بحث‌های زیادی شد که ورودی روستا چه نامی ‏داشته باشد و اصلا چرا چنین نامی باید داشته باشد. یک نفر بود که معتقد بود باید نام خیابان ورودی ‏روستا بشود «قرآن». او گفت هر کوچه به نام کتابی است و قرآن کتاب ما است. ما این را به رأی گذاشتیم و ‏یکی از بچه‌ها به نام وحید رفت موضوع را با ریش‌سفیدان روستا مطرح کرد. آنها به‌شدت برآشفته شدند و ‏گفتند مقدسات نباید استفاده شود. گفتند نام مقدسات را وقتی به خیابان می‌آورید، مورد اهانت قرار می‌گیرد ‏و این قابل تحمل نیست. بنابراین این پیشنهاد رد شد. روحانی روستا شکسپیر را پیشنهاد داد. گفت اگر این ‏نام را بگذاریم، چون روستا کنار بزرگراه کربلاست و تردد در آن زیاد است، هر غریبه‌ای تابلو را ببیند، از سر ‏کنجکاوی هم که شده به تاج‌آباد می‌آید تا داستان این اسم را بداند. ما اسم‌های شکسپیر، مادر، هملت، ‏بهشت گمشده، مسیر سبز و در کل 10 عنوان را به رأی گذاشتیم. نظرسنجی در کانال تلگرامی روستا انجام ‏شد که حالا جای «جار زن» را پر کرده. 700 نفر شرکت کردند و بیشترشان به بهشت گمشده رأی دادند که ‏پیشنهاد هیأت امنای مسجد بود. روحانی روستا هم اهل کتاب است؟اینجا کتاب یک جور دیگر است. نمی‌شود آمار خیلی دقیق داد، اما سرانه مطالعه تاج آباد متفاوت از باقی ‏کشور است. ‏‏دلیلش چیست؟‏اینجا درباره کتاب خیلی حرف می‌زنیم و دور هم خیلی کتاب می‌خوانیم. مثلا کتاب صدسال تنهایی مارکز‏ را که عده‌ای خوانده‌اند، با هم درباره‌اش صحبت می‌کنند. یک بار یکی‌شان به شوخی به ‏من گفت تو مثل خوزه آرکادیو بوئندیا هستی، شخصیت اصلی داستان. با این ایده‌هایی که داری آخرش ‏همسرت تو را به درختی در حیات می‌بندد و من فکر می‌کنم که تو جزیی از درختی و فقط همسرت می‌‏داند که تو شوهرشی.پس ایده این نام‌گذاری برای شما بود؟این‌که کوچه هویت بخشی نشده بود و نامی نداشت، برای من ننگین بود. می‌گفتم این شایسته روستای بزرگ ‏ما نیست. چند‌سال پیش نیتم این بود که نام کوچه‌ها را به نام کشورهای دنیا بگذارم و بعد معماری آن ‏کوچه‌ها را براساس معماری آن کشورها تغییر بدهم. دوستی دارم در فضای مجازی که سال‌هاست در کتابخانه ‏راهنمایی‌ام می‌کند و کارهای خیر زیادی هم کرده؛ مداوای کودکان بیمار بی‌بضاعت روستا یا تأمین هزینه ‏دانشگاه یکی از اهالی یا راهنمایی برای ادامه تحصیل. وقتی ایده من را شنید، گفت خیلی از کشورها را نمی‌‏شود انتخاب کرد چون با ما رابطه مطلوبی ندارند مثل؛ عربستان، مصر، آمریکا، انگلیس، کانادا و …. او آدمی بسیار ‏فرهیخته، باسواد و اهل کتاب است و بعد از 8‌سال ارتباط مجازی به روستای ما آمد. ما مدام از او یاد می‌‏گرفتیم. دقیقه دقیقه‌ای که کنار ما بود مثل یک کلاس درس بود. وقتی آمد، پیشنهاد داد که نام کتاب‌ها را ‏بر کوچه‌ها بگذاریم. چون تاج آباد روستای دوستدار کتاب است و مردمش علاقه‌ای به کتاب دارند که در ‏کشور نظیر ندارد. پیشنهاد خیلی خوبی بود و با کمال میل پذیرفتیم و در شورا مطرح کردیم. جلسات 6‏ماه ادامه پیدا کرد و در این مدت دنبال سرمایه‌گذاری بودیم که کار را اجرایی کند. آخرش هم چون اعتبار ‏نداشتیم، یک‌سال پیش من مواد اولیه را تهیه کردم و جوشکار روستا، بدون دریافت هیچ مزدی، کار تابلوها را ‏انجام داد.‏‏مخالفت جدی‌ای وجود نداشت؟ به این دلیل که معمولا حرکت‌های این‌چنینی، دست‌کم در شهرها ‏سخت پیش می‌رود. ‏ابتدا نه، اما در ادامه یک مخالف پیدا شد که همچنان آزارمان می‌دهد. نام نمی‌برم. او از اهالی روستا هم ‏نیست. به هر اداره و نهادی می‌رفت، اعتراض می‌کرد، اما وقتی موافقت آنها را دید، شگفت زده شد و دیگر ‏ادامه نداد. ‏گاه و بی‌گاه گروهی برای کندن تابلوی خیابان «محمدرضا شجریان» به تاج‌آباد می‌آیند.  ‏سواد اهالی روستا چقدر است؟تقریبا 80‌درصد اهالی باسوادند و خیلی‌هایشان در همین کتابخانه درسشان را ادامه داده‌اند. چوپان ما ‏لیسانس علوم سیاسی دارد. برادرش هیأت علمی دانشگاه تهران است و دو نفر از خواهرانش هم دامپزشک‌اند. ‏این خانواده اعجوبه و متفاوتند. یکی دیگرشان دیپلم دارد، اما مدام سرش در کتاب است. درباره مباحث فلسفی ‏با من صحبت می‌کند یا درباره علم کوانتوم که به چه شیوه جلو می‌رود. من را مجاب کرده درباره این ‏مبحث بخوانم و کمی سردربیاورم. زنی از اهالی روستا همیشه خلاصه کتاب‌هایی در زمینه فرزندپروری را در ‏گروه تلگرامی تاج آباد منتشر می‌کند. آن‌قدر شیرین می‌نویسد که دیگران ترغیب می‌شوند کتاب را بخوانند. ‏زمانی که دهیار شدم و دنبال ترویج کتاب و مدرسه و درس، خودم هم به این فکر افتادم که درس بخوانم و ‏الان‌سال آخر مدیریت دولتی هستم. در 37 سالگی با همسرم دوباره شروع کردیم به درس خواندن. همسرم تا ‏پنجم ابتدایی خوانده بود، اما در کتابخانه، مدرسه‌ای به راه انداختیم و 50 بی‌سواد را باسواد کردیم؛ 17 نفر ‏مقطع راهنمایی خواندند که یکی‌شان همسرم بود. 6 نفر دبیرستان و دو نفر هم رفتند دانشگاه.‌ سال پیش ‏همسرم دیپلم گرفت.‏شنیده بودم که ریش سفیدان روستا هم به‌شدت اهل کتاب‌اند. این کتابخوانی‌ها یک رسم ‏قدیمی است؟رسم بوده، اما الان این رسم دیگر مرسوم نیست. تلویزیون و موبایل همه را، بخصوص نسل جدید را آلوده ‏کرده. قدیمی‌ها را نه. پدر 88 ساله من با پیرمرد 80 ساله دیگری عضو کتابخانه‌اند و کتاب به هم قرض می‌‏دهند. آخرین کتابی که پدر من، محمدعلی از عبدالرضا گرفته، جلد دوم خواجه تاجدار بود که نویسنده‌اش ‏یک سیاح خارجی است.پدرم تا جلد دومش را تهیه کرد، دو بار جلد اولش را خواند. یا زمانی که چهار جلدی ‏سال‌های ابری را به پدرم دادم و مشغول خواندن شد، به جلد دوم که رسید پرسید: یعنی غیراز ما کس ‏دیگری هم این کتاب را خوانده است؟ این کتاب آن‌قدر به زندگی او شبیه بود که فکر می‌کرد بعید است ‏کسی آن‌قدر علاقه‌مند باشد که روایتی شبیه زندگی او را بخواند. علی اشرف درویشیان در منطقه ما یک اعتبار ‏است.‏نسخه کامل این گفت‌وگو پیش از این، نهم شهریور 1398 با تیتر «تاج‌آباد، در تسخیر شاهکارهای ادبی جهان» در روزنامه شهروند منتشر شده است.دو سال بعد از انتشار این گفت‌وگو پائولو کوئیلو، نویسنده برزیلی مشهور در ایران، در اینستاگرامش عکسی از کوچه کیمیاگر منتشر کرد و از شگفتی‌های تاج‌آباد نوشت.عکس‌ها کار قباد یاری، از اهالی تاج‌آباد است که همچنان پیگیر وضعیت تابلوهاست.</description>
                <category>مهتاب جودکی</category>
                <author>مهتاب جودکی</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 10:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای هیچ از چشم گِوَرگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.joudaki/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85-%DA%AF%D9%90%D9%88%D9%8E%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B2-klp6f5dcz2pi</link>
                <description>صلیب آویزان به آینه با پیچ‌وخم جاده تاب می‌خورد. راه آدم‌ها در پیاده‌روها قفل می‌شد، راه ماشین‌ها سر چهارراه‌ها، پشت چراغ قرمزها، همه جا. راننده گفت: «گِوَرگیز اسم یک کلیساست. گورگیز سَنت جورج. ما اینطور تلفظش می‌کنیم. ارامنه می‌گویند گِووُرگ؛ همان جورج و ژُرژ و اینها. ایرانی‌ها هم می‌گویند گرجی، مثل گرجستان، جورجیا. من آشوری‌ام، از اقلیت‌ها.» بعد پرسید:  «تاریخ آشوری‌ها را خوانده‌ای؟» نخوانده بودم. گفت که موهایش را توی آسیاب سفید نکرده و ١٠‌هزار ‌سال تاریخ خوانده، «آن هم نه تاریخ الکی». برای هر تاریخ چندین کتاب خوانده تا منابع موثق را پیدا کند؛ چون «کم نیستند کتاب‌های جعلی که تاریخ دروغی نوشته‌اند». بعد سیر تا پیازِ تمدن آشوری را تحویلم داد و چنان گرم حرف شد که راه را اشتباه رفت. دورِ قمری زدیم و دوباره رسیدیم سر جای اول. نمایی از خوشه‌های کهکشانی باستانی (بیش از 13 میلیارد سال پیش)، نخستین عکس تلسکوپ جیمزوب، ناساگفتم چقدر خوب تاریخ بلدید و او از جغرافی، زمین‌شناسی و گیاه‌شناسی گفت و رسید به ستاره‌شناسی و پرسید: «ببینم، اصلا شما خسوف بزرگ قرن را دیدی؟» من دیده بودم اما ابرها نگذاشته بودند که گورگیز ماه‌گرفتگی را کامل ببیند و با دل خوش؛ چون  بالاخره یک چیزی هست که جلوی آدم را بگیرد. مثلا یک‌بار آدم است، یک بار ابر. «ساعت یک بعد از نصف شب بود و یک تکه کوچک روشن از ماه مانده بود که ابرها آمدند و جلویش را گرفتند. ابرهای بی‌خاصیت بدون باران.» بعد ابروهایش را بالا انداخت که «البته اگر زیاد بدانیم و از دور نگاه کنیم، ماه‌گرفتگی هم خیلی اتفاق عجیبی نیست. فقط سایه زمین می‌افتد روی ماه». و پرسید: «می‌دانی کره زمین نسبت به خورشید چقدر کوچک‌تر است؟»- خیلی، شاید زمین یک نقطه باشد مقابل یک توپ بسکتبال.- یک سانتیمتر است در برابر یک متر و ١٠ سانتیمتر؛ یعنی یک‌میلیون و صد کره زمین داخل خورشید جا می‌گیرد. در همین کهکشان راه شیری خورشیدهایی هست که هزاران بار از خورشید ما بزرگتر است. می‌دانی کهکشان ما، همین راه شیری، از این سر تا آن سرش چقدر راه است؟- نه.- ٥٠‌ هزار ‌سال نوری؛ یعنی از مرکز کهکشان تا خود زمین ٢٥‌ هزار ‌سال نوری راه است. می‌دانی اصلا چند کهکشان داریم؟- بی‌نهایت.- بیش از دو تریلیون؛ حالا پیدا کنید پرتقال‌فروش را.و این همه عدد داد و عدد داد تا رسید به این حرف:  «آن وقت ما که نقطه کوچکی در یک کره خیلی خیلی کوچکیم، این همه‌ هارت و پورت داریم. ما با هر چه در سر داریم، با دین‌های مختلف، باورهای مختلف، خودمان را از هم جدا می‌کنیم اما از دور ذره‌های شبیه همیم. باور کن.»همین‌طور که می‌گفت و می‌گفت، سرعت را کم کرد و آدم‌ها را توی خیابان نشان داد که «هیچ می‌دانی همین آدم‌هایی که دارند راه می‌روند کی می‌میرند؟» جواب این یکی را گورگیز هم نمی‌دانست. هیچ‌کس نمی‌داند که کجا قرار است به دنیا بیاید و کی قرار است بمیرد.گِوَرگیز، راننده تاکسی اینترنتی، مثل کاراکترهای مرموز فیلم‌ها با موهای سفید و لباس‌های سرتا پا سیاهش، دم ساختمان روزنامه پیاده‌ام کرد و این دیالوگ آخرش قبل رفتن بود: «هیچکس نمی‌داند؛ اسرار این عالم بی‌نهایت است. ما از دور هیچِ هیچیم.»کسی چه می‌داند. بعد از آن شاید مسافری به تور گورگیز خورد که حوصله شنیدن فلسفه‌بافی‌هایش را نداشت و اصلا برایش مهم نبود که مثلا آشوری‌ها کجای تاریخ بوده‌اند. شاید یک استاد فلسفه پای حرف‌هایش نشست، سرش را تکان داد و چیزی درباره ملال زندگی گفت. شاید هم یک منجم آماتور عدد و رقمِ سال‌های نوری را شنید و در دفترچه‌اش یادداشت کرد.غبار کیهانی سحابی شاه‌تخته یا کارینا، در فاصله تقریبا ۷۶۰۰ سال نوری از زمین، جیمزوب، ناسااین یادداشت پیش از این (سیزدهم مرداد 1397) در روزنامه شهروند منتشر شده است.</description>
                <category>مهتاب جودکی</category>
                <author>مهتاب جودکی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 17:03:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگهبانان جنگل‌های روی آب</title>
                <link>https://virgool.io/man-hamiye-to/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-plsgvdxascxt</link>
                <description>امروز روز جهانی «حفاظت از اکوسیستم مانگرو» است. 12 دی 1397 این گزارش را در روزنامه شهروند نوشتم که داستان تلاش اهالی قشم برای نگهداری از جنگل‌های حرا را روایت می‌کند.جنگل روی آب نشسته. در «حرا»، نهال‌های همیشه سبز، کپه‌کپه، شاخه‌هایشان را به هم گره زده‌اند تا موج سهمگین تکانشان ندهد. جاشو، لنج را انداخته در مسیر جنگل و پیش می‌رود. از رفتنش کاکایی‌ها و حواصیل‌های سیاه به هوا می‌پرند و او می‌گوید: «حرا امروز شاد است.» زحمت اهالی دارد به ثمر می‌نشیند. آنها خودشان تک به تک نهال‌های نو را در نهالستان «هفت رنگو» پرورش داده‌اند. خودشان کاشته‌اند و گلدان به گلدان آبشان داده‌اند. خودشان نهال‌ها را دانه‌دانه آورده‌اند و توی آب کاشته‌اند، در رویشگاه طبیعی حرای قشم. ساحل‌نشینان امسال ١٠٠‌هزار نهال حرا در سراسر جزیره کاشته‌اند. اهالی روستای هفت رنگو هم که از دو هفته پیش جلبک و کیسه‌های پلاستیکی را از حراهای جوان زدوده‌اند، از امروز نگهبان درختان روی آب خواهند بود.حرا نعمت استدر جنگل حرای «طبل» اکنون ساعت مَد است و ماهی‌ها روی آب آمده‌اند؛ خوش به حال صیادها. ٦ساعت بعد آب می‌رود پایین و ریشه‌های حرا، مثل پاهای لشکری از موجودات سبز از آب بیرون می‌زند و صیادان با تورهای پر از ماهی و میگو برمی‌گردند خانه. حواصیل‌های سیاه و سفید و خاکستری روی آب نشسته‌اند و مرغ‌های مهاجر هم با آمدن سرما به جمعشان پیوسته‌اند؛ کاکایی و نوک قاشقی. تصویر کپه‌های سبز جنگل در آب تکرار شده. جاشو به صدای بلند می‌گوید که «حرا نعمت است». راست می‌گوید، چه نعمتی. همین است که عبدالرحمان تاتا از اهالی «دهخدا» هم افتاده دنبال کارِ جنگل. نام دِه‌شان تا چند‌سال پیش «خورخرگان» بود؛ آن زمان درختان خرگ در خورهای پرآب روییده بودند اما حالا یک درخت هم باقی نمانده: «هفت، هشت‌ سال خشکسالی این بلا را به سر دِه آورد، همه‌شان خشکیدند. نخل هم در جزیره کم شده. نباید این بلا سر حرا بیاید.» عبدالرحمان همراه اهالی هفت رنگو شده، با هم بذر جمع کرده‌اند، در نهالستان محلی روستا کاشته‌اند و بعد به وقتش برده‌اند در رویشگاه طبیعی حرا. برنامه کاشت حرا اواخر آبان با همکاری منابع طبیعی شروع شد و اکنون کار به آخر رسیده است. سرجمع، از اهالی هفت رنگو، نزدیک ٦٠نفر مشغول توسعه جنگل‌اند.احیای حرا در سه مرحله انجام می‌شود: جمع‌آوری بذر از رویشگاه‌های طبیعی، کاشت بذرها در گلدان و آبیاری آنها دوبار در روز که تا سه‌ماه طول می‌کشد و آخر سر انتقال و کاشت نهال‌ها در جنگل. عبدالرحمان می‌گوید مهمتر از این سه مرحله، حفاظت فیزیکی است: «نباید بگذاریم شناورها به پناهگاه آسیب بزنند، باید جلبک‌های دور نهال‌ها را بکنیم و جنگل را از هر زباله‌ای پاک کنیم. جز اینها، دریا که جزر می‌شود، بعضی بومی‌ها حیواناتشان را رها می‌کنند تا در جنگل بچرند، کار ما این است نگذاریم حیوانات میان جنگل بیایند، چون خیلی تخریب می‌کنند. اینها کارهای آسانی نیست. گردشگران هم رعایت نمی‌کنند و آشغالشان را می‌ریزند وسط جنگل. برای پاک‌کردن جلبک‌ها و زباله‌ها، گروهی از مردم چند روز پی درپی به جنگل می‌روند و جلوگیری از آمدن حیوانات هم چالش بزرگی است.» آنها جلبک‌ها و پلاستیک‌های دور نهال‌ها را چند روز پیش کنده‌اند و حالا وقت نگهبانی رسیده است.مشتا روش سنتی صید است. باشگاه خبرنگاران جوانمُشتا، قاچاقچیان و امواج در روستای نُقاشه، بزی تنها در سایه دیوار، شاخه‌ای سبز به دندان گرفته. عیسی صُبری، اهل تنبان می‌گوید، حرا علوفه دام‌ها هم است: «مردم نه این‌که درخت را از ته بزنند، هرسش می‌کنند. فقط ٥٠،٦٠سانتی‌متر از شاخه را کوتاه می‌کنند، بیشتر نه، چون درخت صدمه می‌بیند.» اهالی همه این‌طور فکر می‌کنند. آنها علاوه بر صید ماهی و میگوهای تازه جنگل، از شاخه حرا و میوه آن هم استفاده می‌کنند و هر روز قایق‌هایشان پر از شاخه‌های تازه هرس‌شده است؛ برای شترها و گاوها و بزها. اداره جنگل‌داری و جنگل‌کاری هرمزگان اما با مردم هم‌نظر نیست. در این اداره مطالعه‌ای درباره تأثیر هرس‌کردن هر روزه بر رشد و سلامت حرا در حال انجام است و نتیجه آن دو‌ سال دیگر معلوم می‌شود. عبدالعزیز کُرد، رئیس اداره می‌گوید: «اقتصاد مردم ساحل‌نشین ضعیف است و نهادهای مسئول برای تأمین علوفه دام‌های مردم کاری نمی‌کنند. این است که آنها از سرشاخه‌های درختان برداشت می‌کنند. البته معتقدند که این کار ضرری به جنگل نمی‌رساند اما من به‌عنوان کارشناس این حرف را قبول ندارم. مگر می‌شود به درختی داس و تبر بزنی و تاثیری بر رویش آن نداشته باشد؟» عبدالرحمان اما می‌گوید: «درخت حرا با این‌که در آب شور شناور است و تلاش می‌کند این شوری را به خود بکشد و این‌همه در سختی است اما درخت خیلی نازکی است، با یک باد سبک ممکن است بشکند، پس باید هرس شود. هرس نشود به مرور زمان می‌خشکد.»مشکل زیاد است. کُرد از شناورهای قاچاق گازوییل هم می‌گوید که کار انتقال گازوییل را درست وسط پناهگاه جنگل‌های حرا انجام می‌دهند. هرچند خیلی وقت است که قاچاقچیان سوخت کمتر در جنگل دیده می‌شوند چون «نیروی انتظامی راحتشان نمی‌گذارد». عبدالرحمان می‌گوید‌ سال ٩٢ همین جاشوهای لنج‌های قاچاقچیان سوختشان را توی آب ریختند و همه نهال‌های کاشته‌شده سمت «گوران» خشکید. موج هم درد دیگر جنگل‌های روی آب است. «امواج سهمگینی که از دریا می‌آید، حراها را می‌کُشد. تا ٤-٥ ماه بعد از کاشت آنها احتمال آمدن موج‌های قوی هست. اگر بیاید، نهال‌ها را از بین می‌برد.» یا صیادهای غیر مجاز هم درد دیگرند که«لابه‌لای حرا، مُشتا (روش سنتی صید آبزیان) به‌پا می‌کنند.» کارِ نگهبانی از جنگل آسان نیست. عبدالرحمان می‌گوید با این همه تلاش، تنها ٣٠‌درصد نهال‌های کاشته‌شده به بار می‌نشیند و باقی با عوامل طبیعی یا غیر طبیعی از بین می‌رود.هیچ‌کس مثل این مردم قدر حرا را نمی‌دانددر هرمزگان جنگل‌های مانگرو دو گونه است؛ حرا و چندل. بیشترین سطح مانگروی قشم، سهم حراست؛ ٩‌هزار هکتار. عبدالعزیز کُرد، رئيس اداره جنگل‌داری و جنگل‌کاری هرمزگان این را می‌گوید و آمار می‌دهد که «امسال در طرح ملی مدیریت پایدار جنگل‌های مانگرو ١٠٠‌هزار نهال در قشم تولید شده و صفر تا صدش کار مردم بوده». این طرح بر تولید نهال با مشارکت جوامع محلی و توسعه جنگل‌ها با کمک جوامع ساحل‌نشین تمرکز دارد. کشت نهال‌های حرا در نهالستان‌های محلی، از تیر تا آبان‌ماه طول می‌کشد و به محض این‌که هوا رو به سردی می‌رود، نهال‌ها را به رویشگاه‌های طبیعی انتقال می‌دهند. همه کارها با مشارکت مردم است و دولت فقط هزینه‌ها را تأمین می‌کند. اوراق بهادار البته طبق قرارداد، خیلی دیر نقد می‌شود، اما کُرد می‌گوید با این همه مشکل، مردم داوطلبانه به کمک آمده‌اند تا حرا را برای نسل بعد نگه دارند: «مردم آن‌قدر دلسوز حراها هستند که حتی پلاستیک‌های نهال‌های پرورش داده شده را بعد از کاشت در رویشگاه طبیعی، از ساقه‌ها جدا می‌کنند و به خشکی می‌برند تا زباله‌ای در دریا نماند. حفاظت فیزیکی از رویشگاه‌های طبیعی کار مهم دیگر آنهاست. اهالی قشم که از نزدیک ارزش حرا را لمس می‌کنند و می‌دانند، بیش از هر کسی مراقب آنها هستند. وضع حرا اگر خوب است، از زحمات ساحل‌نشینان است.»جاشو راست می‌گوید درختان حرا «شاد» شده‌اند. هوا سردتر شده و آب که بالا می‌آید، صیادان باز هم می‌آیند به هوای ماهی‌ها، گردشگران می‌آیند تا جنگل سوار بر آب را از نزدیک ببینند، حراها گرد و خاک تابستان را به برگ‌هایشان ندارند و اگر دوباره باران بیاید، از این شادتر هم می‌شوند.</description>
                <category>مهتاب جودکی</category>
                <author>مهتاب جودکی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 15:44:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>