<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهتاب صالحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahtab.s.90</link>
        <description>یک کتاب دوست نگران محیط زیست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:19:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/75637/avatar/a2Z1Eg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهتاب صالحی</title>
            <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرگذشت ندیمه، کتابی که نباید بخوانید.</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-brfigsgfvquj</link>
                <description>عکس از سریال سرگذشت ندیمه براساس رمان سرگذشت ندیمهقرن‌هاست تفاوت‌ میان زنان و مردان عامل تبعیض‌هایی علیه زنان شده است. زنان به مدد حکمرانی بلامنازع دین و حکومت مردان، شهروندان درجه دو محسوب شده و مهمترین اثرشان بر زمین زاییدن فرزندانی نیکو بوده است؛ یعنی زنان مهم تاریخ پیش از این که انسانی باشند ، مادران کسی بوده‌اند.زایش و قدرت زایندگی تمایز ندیمه‌های مارگارت اتوود با سایر زنان این کتاب است. جهان کتاب به سبب انقلابی واپس‌گرا تبدیل به دنیای کاملا مردانه، مذهبی و متحجر شده است. سرگذشت ندیمه، داستان زندگی ندیمه‌ای به نام جون است که به خاطر سکونت در منزل فوردها، با نام آف فورد شناخته می‌شود.کتاب همانطور که در ژانر خود جایزه برده است، علمی تخیلی است.از نظر داستان پردازی کتاب با توصیف‌های طولانی و نه در خدمت پیش برد داستان همراه است. نویسنده‌ خواننده را تشنه دانستن اساس دنیا وامی‌گذارد و با چشمانی بسته و در لفاف کلمات پیش می‌برد، به گونه‌ای که به مانند یک کرگدن تنها می‌توانید پیش پای خود را ببیند:شروع کتاب: «در اتاقی می‌خوابیدیم که زمانی سالن ورزش بود. روی کف چوبی لاک و الکل خورده سالن خطوط و دایره‌هایی دیده می‌شد که در گذشته برای مسابقات کشیده بودند. حلقه‌های تور بسکتبال هنوز بود، اما از خود تور ها خبری نبود...»داستان از بعضی جهات برای ما، ساکنین خاورمیانه (چه ایرانی و چه افغان) نه چندان تخیلی که بیشتر مرور خاطرات است و بیش از آن که بتواند با راوی خود، رویکردی زنانه به سایر افراد اضافه کند، با ترسیم فضایی کاملا سیاه و سفید به یک بازی‌پردازی بی مایه رسیده است. چیزی شبیه به خوردن تهوع یک ذهن مسموم. ما آینه چیزی هستیم که از آن متنفریم. و در زمان تنفر از چیزی، عملکرد معطوف به آن مسئله داریم. مانند زنان فمینیستی که از مردان متنفرند، اما رفتار مردانه به خود می‌گیرند. در این میان خلق یک اثر بر پایه نفرت، نمی‌تواند عامل خلق هیچ اثر هنری باشد. هیچ تصویر ضد جنگی با تنفر از جنگ خلق نمی‌شود، چرا که خود این تنفر یک جنگ است. با تنفر دنیایی متهوع خواهیم ساخت، زشت و دوست‌ناداشتنی. در حالیکه هدف اول داستان و فیلمی، سرگرمی است. ایجاد سردر گمی متناوب برای مخاطب و ندادن اطلاعات و کورکورانه پیش بردن چه لذتی به مخاطب می‌دهد. پس از آن رسالت داستان کاشتن بذر یک فکر است، یک چرایی؛ اما چطور می‌توانیم با ایجاد انزجار بذری بکاریم؟در پویش کتابستان طاقچه شرکت کرده‌ام چون به نظر من اشتراک گذاری تجربه مطالعات (حتی کتاب بد) ارزشمند است. اما همیشه هم نمی‌شود از کتاب‌هایی که دوستشان داشته‌ایم بنویسیم، من کتاب متاخری که خوانده‌ام را بازبینی کردم و نگاه خودم را در مورد آن نوشتم. اما کتابی که دوست دارم و خیلی پیش‌تر خوانده‌ام و نویسنده زن آن را ستایش می‌کنم را به خواننده گرامی این پست پیشنهاد می‌کنم. در طاقچه بخوانید: https://virgool.io/d/brfigsgfvquj/%C2%AB%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF...%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/75892 </description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 12:11:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشنفکر نماهای متحجر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AC%D8%B1-zupiv28hhjnz</link>
                <description>جدال بر سر رضا شاه من همیشه به خاطر علاقه شخصیم به تاریخ ، کتاب‌ها، داستان‌ها و مباحث تاریخی را دنبال می‌کنم.در این میان دوره‌ای که از هر دوره‌ی دیگری بیشتر به آن علاقه‌مندم، مدت حکومت رضا شاه است. شاید یک سال پیش بود که با خواندن پست آقای امیر ناظمی در خصوص فروغی، به این شخصیت و تاثیری که بر تاریخ گذاشت بیشتر هم علاقه‌مند شدم و کتاب‌های جدیدی هم خواندم تا کمی ذهنیتم را نسبت به این دوره تاریخ عمق دهم.همه‌ی اینها را گفتم تا بدانید من یک طرفدار دو آتیشه جمهوری اسلامی نیستم و دوران پهلوی را به دلیل تغییرات و گذاری که در  ایران ایجاد کرد، دوست دارم. برای همین مناظره این دو تن را کامل دیدم و تنها چیزی که از تمام این مناظره متوجه شدم این بود که مردم ما گوش شنیدن ندارند. و اگر چیزی را نخواهند که بشنوند، شما را به چیز دیگری متهم می‌کنند.خسرو معتضد کتاب ورق میزند و تاریخ می‌گوید، زیبا کلام شانتاژ می‌کند، سفسطه می‌کند، تمسخر می‌کند، مثل راننده‌ی تاکسی بی سند و دلیل حرف می‌زند و به کتاب خود ارجاع می‌دهد!اما حالا اینستاگرام که مرور می‌کنم، تماما پر شده از فحش و ناسزا به خسرو معتضد و مجیز گویی صادق زیبا کلام. مجموعه‌ای از بریده بریده‌هایی که کاملا مغرضانه از صحبت‌های این دو جمع آوری کردند تا بگویند خسرو معتضد یک تاریخدان جیره خوار دولتی است (که اگر هم هست، نوش جانش) و زیبا کلام یک انسان جسور و دوست داشتنی است (که اگر جیره خوار دولت نیست پس چرا در برنامه تلویزیونی رژیمی که مخالف آن است و معتقد است حقیقت را پنهان می‌کند شرکت می‌کند؟).از زبان زیبا کلام رضا شاه  مردی ناسیونالیسم و شریف است و تماما خادم وطن. و اگر هم بگویی قبول! او بهترین مرد تاریخ ایران بوده و با این حال انسان است و جایز الخطا و گاهی خطاهای ریز و درشتی هم کرده، آن وقت چون بت‌شکنی کردی پس باید سوزانده شوی!من نه طرفدار خسرو معتضد هستم، نه طرفدار دولت، نه اصلا حوصله دیدن برنامه‌های صدا و سیما میلی را دارم، اما فقط از رفتار متحجر یک مشت روشن‌فکرنما که محض رضای خدا یک مقاله تایمز را هم نمی‌خوانند متنفرم.کسانی که فراموش می‌کنند همان رضاشاه قرارداد نفتی را با انگلیس منعقد کرد که تا سال ۱۳۷۲ ۸۰ درصد درآمد نفتی ایران برای انگلستان بود. یا همان محمدرضایی که بحرین را دو دستی به باد داد.ملت بت ساز همیشه محکوم به زوالند.</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 20:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناتمامی و روز حلزون</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-s2rqpdvbjzid</link>
                <description>قبل از معرفی کتاب می‌خواهم به این بپردازم که چرا باید ایرانی بخوانیم.دلایل زیادی وجود دارد، هم به خاطر خودمان هم به خاطر نویسنده‌هایی که سعی می‌کنند فرهنگ این کشور را ارتقا دهند باید ایرانی بخوانیم.(وقتی می‌گویم ایرانd منظورم چه فارسی زبان که شامل ایران و افغانستان می‌شود ، چه کُرد زبان، چه آذری زبان و چه هر زبانی که بشود خواند.)خب راستش را بخواهید من هم می‌دانم در خیلی از مواقع هنر رمان‌نویسی در ایران در حد و اندازه جهان نیست و خب ما هنوز خیلی راه داریم تا در عرصه جهانی جای خود را پیدا کنیم، اما از طرفی هم رمان‌هایی مثل آناکارنینا و صد سال تنهایی، پیرمرد و دریا و همه اسامی متداولی که می‌شنویم شاهکار جهانی هستند و اصلا جای قیاس با رمان یک نویسنده تازه‌کار ایرانی را ندارند.و تازه خواندن این کتاب‌ها نه که بد باشد، اما سودی هم برای خود ما ندارد. خود ما که می‌گویم منظورمان فرهنگ و هنر و تجربه زیستی جمعی ماست.حس مشترک و لمس شخصیت‌های کتاب ایرانی و برهه‌های تاریخی مدنظر نویسنده برای ما چه بسا ساده‌تر از پیدا کردن حس مشترک با شوروی تزاری و کوبای کمونیستی و آمریکا و اروپا است.پس در کنار آثار بزرگ جهان، خواندن کتاب‌های ایرانی ارزش بیشتری نداشته باشد، کمتر نیست.حالا برویم به سراغ معرفی آخرین کتابی که خواندم!روز حلزون، نوشته زهرا عبدی، سال نشر ۱۳۹۲، نشر چشمهلینک کتاب در طاقچهروز حلزونخب به واسطه خواندن رمان ناتمامی، رمان دوم زهرا عبدی به خواندن آثار این نویسنده راغب شدم.ناتمامی، نوشته زهرا عبدی، سال نشر ۱۳۹۵، نشر چشمه:لینک کتاب در طافچهاول در مورد ناتمامی این توضیح را بدهم که کتاب از کلیشه‌های جنسیتی دور است. در واقع اگر شما کتابی از نویسندگان زن ایرانی خوانده باشید بدون شک هویت جنسی آنها در صفحهِ صفحه‌ی کتاب بیرون می‌زند و نویسنده زن اکثرا به هویت جنسیتی و این شانس که می‌تواند زنانه به موضوعات بپردازد چنگ می‌زند که با تکرار بیش از حد آن اثر به یک نوع (ببخشید از کلمه بدی استفاده می‌کنم، اما...) لوس بازی ادبیاتی تبدیل می‌شوداما در رمان ناتمامی، موضوع کتاب، موضوعی انسانی است با این تفاوت که راوی آن زن است. ما به زندگی او نزدیک می‌شویم و دغدغه‌هایش را درک می‌کنیم(گرچه به نظر من دلیل حجم عصبانیت راویِ سولماز را خیلی هم نمی‌توانیم بفهمیم).اما در صفحه صفحه کتاب می‌شود متوجه شد که نویسنده برای نزدیکی به سوژه چقدر تلاش کرده و حتی مطمئنا برای لمس اتفاقات تجربه‌های جدیدی کسب کرده است.ناتمامی کتابی خوب، با تعلیق درست، شروع درخشان، فیدبک و بازی با زمان درست است، گرچه باز هم می‌گویم که خشم بیش از حد راوی را نمی‌فهمم و لحن و زبان شخصیت چندان هم خوب از کار در نیامده. نمره این کتاب از نظر من ۴ از ۵ است. اگرچه کتاب ناتمامی نامزدِ مرحله‌ی پایانیِ جایزه‌ی «احمد محمود» شد و در جایزه‌ی ادبی هفت‌اقلیم سال ۱۳۹۵ به‌عنوان‌ بهترین رمان انتخاب شد.ناتمامیاما در مورد روز حلزون...در کتاب روز حلزون به نظر من نویسنده فقط عصبانی ، هیجان‌زده و دچار بحران کتاب اول است و خواننده را مجبور می‌کند تهوع ذهنی خود را بخواند. عصبانیتش ساختگی است و زمینه‌ای برای این خشم ندارد. در واقع شخصیت‌های داستان بازیگرانی هستند که بازی‌شان از صفحه بیرون می‌زند.شخصیت‌های اصلی، شخصیت‌های روان‌پریشی هستند که به زور نویسنده روان‌پریش شده‌اند، مانند ضعفی که در مورد ناتمامی هم تکرار شده نویسنده به زبان شخصیت‌ها و لحن مناسب و جداگانه هر یک نمی‌رسد؛ به طوری که لحن صحبت شخصیت دختر کارمند سی ساله هیچ تفاوتی با لحن استاد زن چهل و اندی ساله ندارد.اما با این حال زهرا عبدی نویسنده زن قابل احترام و خوبی است، فن داستان گویی را از استاد خود محمدحسن شهسواری، خوب یاد گرفته است، شما را با خود همراه نگه می‌دارد و از همه مهمتر با خواندن آثارش و نقد صحیح، ضعف‌های خود را رفع می‌کند . همانطور که از روز حلزون تا ناتمامی تفاوت شگرفی در داستان دیده می‌شود.گرچه روز حلزون را دوست نداشتم، اما از امتیاز اعتبار این پست می‌خواهم کتاب آخر او یعنی کتاب «تاریکی معلق روز» را بخرم و گرچه تا به حال از کتاب صوتی استفاده نکردم اما این کتاب را ۳ نفر همزمان با هم خوانده‌اند و فکر کنم ‌شباهت به تئاتر داشته باشد:تاریکی معلق روز، نوشته زهرا عبدی، سال نشر ۱۳۹۷لینک نسخه صوتی کتاب در طاقچهو البته این را هم بگویم که شاید فقط این من باشم که با کتاب روز حلزون ارتباط نگرفته‌ام و شاید اگر شما بخوانید دوستش داشته باشید. اما پیشنهاد صد در صد من به شما، بخصوص اگر دختر هستید، ناتمامی است.</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 10:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کارت زرد برای آقای همه‌ چیز دان!(تا آنجا که به من ربط داشت، سانسور شد)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86-npqldauwxiao</link>
                <description>چند وقت پیش ویرگول توی یه حرکت که به نظرم خیلی حرکت جذاب و درستی بود اما واقعا شکایت دارم که چقدر هم کم بود، از خانم‌ها خواست که تجربه پریود شدن دفعه اول خودشون رو با بقیه به اشتراک بگذارند.فکر کنم من جزوه اولین کسانی بودم که در این خصوص پست گذاشتم و تجربه نوشتن این مسئله برای خودم خیلی جذاب بود. و جدا از خود نوشتن پست، کامنت‌هایی بود که دریافت کردم. وقتی آقایی نوشت که دغدغه‌ی این روزهاش این هست که دخترش داره به این برهه نزدیک میشه و پست من کمکش کرده که موضوع را بهتر بفهمه و خودش را آماده‌تر کنه تا به دخترش کمک کنه. وقتی دختری نوشت که نزدیک بلوغش هست و با خواندن پست من حس می‌کنه که دید بهتری به این دوره داره. و وقتی که حتی دیدم که کسانی با پست من انرژی گرفتند و تجربه خودشون رو نوشتند. خیلی بهتر هم نوشتند. و از خواندن پست‌هاشون از ته ته ته دل خوشحال شدم.توی پستم به این اشاره کردم که در تمام دوران نوجوانیم فقط یک بار در سریال پزشک دهکده، با سانسور فراوان این موضوع مطرح شد و من چقدر از دیدن اون قسمت ذوق کردم و خوشحال بودم که مشکلات و مسائل ما زنها را هم میشه گفت و قابلیت بازگویی دارد. اصلا هم نیاز نداره که در گوشی باشه (البته اون قسمت سانسور شد)برای همین من این تگ پریودی را از روز انتشار پست بیشتر هم دنبال کردم و هر بار پستی منتشر شد بیشتر خوشحال شدم، یکی از بهترین پست‌ها هم پستی بود که دوست ندیده‌ام، پرستو دیبا نوشت. انقدر خوب بود که خودم بازم تجربه خریدن نوار بهداشتی را زیرش اضافه کردم.تا اینکه چند روز پیش کسی به خودش اجازه داد در عنوانش در مورد پریودی بنویسد و منِ حساس به این عنوان، پست را خواندم.عنوان این پست دو بخش داشت و اصلا در مورد بخش اول پست، من هیچ نظری نمیدم. نه به خاطر اینکه نظری ندارم، برای اینکه به من چه اصلا.اما در مورد بخش دوم!امیدوارم که او و دوستانش پست من را بخوانند و بدانند من از خواندن این پست عصبانی‌ام(پست که چه عرض کنم،... خالی و بی محتوا).آقایان محترم من عصبانی‌ام که همیشه فکر می‌کنید حق با شماست.عصبانی‌ام از تمامی مردانی که زیر پست نوشتند «به به... جانا سخن از زبان ما می‌گویی....»آقایان محترم، شما و انتخاب‌هایتان در جهانی که عنوان جهان واقعی را دارد، به قدر کافی جا را برای ما زنان تنگ کرده‌اید.  اما لطفا خود و اندیشه‌ها و دغدغه‌هایتان را برای خود نگه‌دارید، و با ذهن مریض پست‌هایی که به شما ارتباطی ندارد را نخوانید! و جلوی اتفاقات درست (البته حتما در ذهن هر فرد خود بزرگ بینی که خود بزرگ بینی‌اش‌  ارضا نشود، حرکتی که نتواند در مورد آن حرفی بزند حتما درست نیست) را نگیرید!همه، همه چیز را نمی‌دانند و اینکه کسی دنبال‌کنندگان زیادی داری، اصلا به معنای اعتبار و شعور او نیست.لطفا از این پس اگر در مورد زنان و مسائل زنان اطلاعی ندارید، دهانتان را بسته نگه‌دارید! چون به تو چه اصلا!</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 20:18:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه مواجهه با پریود!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-mfhuvx3pofw4</link>
                <description>راستش اصلا هم حسم به پریود شامل یک قلب قرمز نیست. اما عکس خوبی بود.راستش را بخواهید الآن که دارم می‌نویسم هم حتی از تایتلی که انتخاب کرده‌ام دست و دلم می‌لرزد. حتی نمی‌دانم منی که هیچ وقت راجع به این موضوعات صحبت نکردم، تا آخر این متن روی تصمیم انتشار آن خواهم ماند، یا نه! اما در مورد این در آخر تصمیم خواهم گرفت. این را خوب یادم است که از کلاس پنجم هر چند وقت یکبار معلم بهداشت مدرسه بین کلاس‌ها سر کلاس می‌آمد و در را می‌بست و زنگ تفریح آن زنگ ما کنسل می‌شد تا راجع به یک مسئله خصوصی صحبت کند. یادم است همیشه تاکید داشت به بچه‌های کوچکتر در این مورد حرفی نزنیم.وقتی در مورد پریود صحبت می‌کرد (گلاب به روی همه) حس می‌کرد فرآیند خونریزی شبیه دستشویی کردن است و با انقباضات خودم خون هم دفع خواهد شد و تصورم این بود که اصلا چیز ترسناکی نیست و بی خودی دارند شلوغش می‌کنند.یادم است در یکی از این جلسات دوست و بغل دستی‌ام دستش را بالا برد و در حالی که صورتش زرد شده بود، نه قرمز، زردِ زردِ زرد، گفت که پریود است. این اتفاق‌ در عین اول بودنش یک ویژگی جالب دیگر هم داشت و آن اینکه معلم بهداشت لبخند زد و گفت: «مبارکه! حالا تو دیگه بزرگ شدی». از آن روز من نسبت به فاطمه یک فاصله‌ی جدی حس می‌کردم. حس می‌کردم فاطمه دیگر از ما نیست و یادم است گاه و بی‌گاه معلم بهداشت خیلی خصوصی با فاطمه حرف می‌زد. فاطمه در مورد تجربه‌اش نمی‌گفت و من هم دوست نداشتم از او بپرسم.سال پنجم من بدون هیچ اتفاقی گذشت. این در حالی بود که از یک کلاس ۳۲ نفره، ۴ نفر به درجه‌ی بزرگ‌شدن نائل گشتند و من کم‌کم این اضطراب را داشتم که نکند قرار نیست من بزرگ شوم.و از سال اول راهنمایی این جلسات خیلی بیشتر هم شد و یک جور زنگ خطر برای من بود که اگر بزرگ نشوم چه؟!یکی از خاطرات بد این دوران را به خوبی یادم است. یکبار سرکلاس که بودیم یکی از دخترهای کلاس در حالیکه تمام لباس‌هاش با خون یکی شده بود از جایش برخواست و پاهایش شروع به لرزیدن کرد، من حتی آن لحظه هم حس می‌کردم او مثل بچه‌ای که خودش را خیس کرده، نتوانسته جلوی خودش را بگیرد. حتی به وضوح به خاطر دارم که بعد از آن یک حس کثیف بودن عمیق نسبت به او داشتم چون تصور من از پریود با واقعیتش هنوز هم کیلومترها فاصله داشت.تا اینکه وقتی دیگر همه با هم از بلوغشان صحبت می‌کردند و من هنوز یک بچه به حساب می‌آمدم که هیچی از حرفهایشان نمی‌فهمید، یک روز در حالیکه انقدر کمر و پاهام درد می‌کرد که مجبور بودم یواش یواش و دولادولا راه بروم، فهمیدم آرزوی بزرگ شدنم یک کابوس محض است.وقتی برای اولین بار دیدم لباس زیرم خونی شده، با خودم فکر می‌کردم چرا نتوانستم جلویش را بگیرم و نشستم گریه کردم که ای وای، دیدی چه گند زدی. یادم است روز اول از همه خجالت می‌کشیدم و آنقدر درد کشیدم که با این که به خودم قول داده بودم به هیچ کس نگویم، معلممان فهمید.من را به اتاق بهداشت فرستاد، و با دو نفر دیگر با وضعیت مشابه که کوچکتر بودند روی تخت نشستیم و یک نوار بهداشتی در دستانم قرار گرفت و معلم گفت بروید نواربهداشتی را بگذارید.من به یک پد سفید خیره بودم که قبل از آن، هربار میدیدمش فکر می‌کردم این پوشک بچه در وسایل مادرم چه کار دارد. تحلیل و فهمیدن نحوه نصب درست پد هم دردسرهای خودش را داشت.بعد از آن فقط می‌دانستم قرار است که به طرز احمقانه‌ای  هر چند وقت، که چند وقت یکبارش هم کلا مبهم بود (چون اوایل حتی یک هفته در میان هم خونریزی داشتم)، توان هیچ کاری را نداشته باشم. زنگ‌های ورزش و پریودی ترکیب کابوس‌گونه‌ای بود. روزهای پریودی تمرکز روی درس غیر ممکن بود و وقتی در کلاس احساس می‌کردم حرکت‌های انقباضی زیر شکمم شروع شده، از ترس اینکه بلند شوم و ببینم همه جا با خون یکی شده است، زانوهایم قفل می‌شد، چون قبل از اینکه من دردی حس کنم گاهی خونریزی کار خودش را کرده بود.در تمام آن روزها فقط یکبار در سریال پزشک دهکده وقتی کارولین دختر دکتر مایک پریود شد و تلویزیون با کلی سانسور باز هم نتونست از گفته شدن این موضوع جلوگیری کند آنقدر خوشحال شده بودم که فردایش برای همه تعریف کردم و همه هم با ذوق و شرم می‌گفتند آنها هم دیدند. و این تنها باری بود که می‌دانستم همه می‌دانند که تو در چه وضعیتی را تجربه می‌کنی و این قابل نمایش است و می‌شود نترسید.دیگر بماند که چه دردسرهایی برای خرید نواربهداشتی و این ترس که نکند مردهای اطرافم بفهمند پریودم کشیدم.باورم نمیشه که نوشتمش.باورم نمیشه که حتی به درد کسی بخوره.اما همین که نوشتمش را دوست دارم.</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 13:07:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قمار با گلادیاتورهای کوچک!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-jpb2hnwxtdsw</link>
                <description>مانند خروس لاری‌ها به جان هم می‌افتند؛ آن هم به بهای۱۰ تا ۱۵ هزار تومان؛ کودکان معتادی که یا بی‌سرپرستند یا بدسرپرست. روی آنها قمار می شود تا در سایه جهل، نوعی سرگرمی و اقتصاد کاذب و کوچک پدید آید.اینجا محله هرندی است در پایتخت کشور. همانجا که به چرکی شدن زخم‌های اعتیاد شهرت دارد. خیابان‌های شوش، علیزاده و محمدی از جمله معابر آن است که در بوستان‌ها و پلاک‌های متروکه‌شان معتادان، کارتن‌خواب‌ها و بزه‌کاران جمع می‌شوند تا در کنار استعمال گروهی مواد مخدر ‌با قمار روی کودکان معتادشان، خود را سرگرم کنند. گویا محله هرندی هویتش با زایش هر روزه هزاران آسیب گره خورده ‌است و این روزها نوع جدیدی از کودک‌آزاری و قمار را نیز تجربه می‌کند. در این گزارش چند روایت از صحنه‌های هر روزه محله هرندی را می‌خوانیددنیای افیونیوارد کوچه باریکی از فرعی‌های خیابان علیزاده در محله هرندی می‌شویم. اغلب خانه‌ها فرسوده یا متروکه‌اند. نایی به آجر و سیمان‌هایشان نمانده است. جلوتر یک دوراهی مقابلم پدیدار می‌شود. سمت چپ، همانجایی است که من را به مقصد اصلی می‌رساند. پیش که می‌روم صداهایی نامفهوم به گوش می‌رسد. عابران اغلب ظاهری ژولیده و کثیف دارند. همه زندگی‌شان را در کیسه سیاهی جمع کرده‌اند و به دوش می‌کشند. حالا صداها واضح‌تر شنیده می‌شود. انتهای کوچه باریک یک فرورفتگی است. ناگهان در یکی از خانه‌های به ظاهر خالی از سکنه باز می‌شود و چند کودک و نوجوان تلوتلوخوران بیرون رانده می‌شوند. تعدادی مرد هم در همان فرورفتگی نمایان می‌شوند. «اصغر» یکی از نوجوان‌هایی است که به واسطه مصرف مشروب و استعمال کمی‌ مواد دست‌ساز قرار است میان گود برود و با پسر همسایه که او نیز شرایط مشابه دارد زورآزمایی کند. ۱۳ بهار را دیده است. پدر و مادرش معتادند و خواهر کوچکش را یک سالی می‌شود که ندیده است.شرط ببند و بجنگدمیانه فرورفتگی را خلوت می‌کنند تا اصغر و پسر همسایه مانند خروس‌های لاری (جنگی) به جان هم بیفتند و سور و سات جنگ فراهم شود. تماشاچیان حاشیه دیوار خزیده‌اند و آرام به شیوه خودشان تشویق می‌کنند. بساط تزریق و دود هم مهیاست. گلادیاتورهای کوچک یکی دو دور می چرخند و کری خوانند. حالا نخستین مشت و لگدها نثار هم می‌شود. اصغر بعد از چند ضربه ای که به سر و صورتش می خورد روی زمین پخش می شود. خیلی زود است اما نفس هایش گویی به شماره می افتد، مواد و مشروب از یک طرف جانش را کاسته، ضربه ها هم از طرفی دیگر توانش را برده. با آن همه زخم و سرزیرخون که صورتش را به پنهان کرده مدام و دیوانه‌وار می‌خندد. لحظه ای درنگ و بعد به آرامی از جایش بلند می شود. انگشت اشاره اش را به سمت پسر همسایه می گیرد و می گوید: «خب بازی بسته. حالا نوبته تو که کتک بخوری... پس بگیر... نوش جونت...» همه قدرتش را می ریزد توی مشت هایش و یکی پس دیگری می کوبد بر سر و صورت رقیب. یکی از مردها که جوان‌تر به نظر می‌رسد با دیدن این صحنه کمی‌ نیم‌خیز می‌شود و فریاد می‌زند: «د ِ بزن پسر احمق... بزن تا بدبختم نکردی...». اصغر انگار که جان گرفته است پی در پی حمله می‌کند و ضربه می زند. مسابقه تک راندی است. پسر همسایه رمقی برایش نمانده؛ بنابراین پیروزی اصغر نزدیک است. تماشاچیان یا خمارند یا نشئه. بعضی خوابشان برده و تعدادی هم در دنیای افیونی خود چیزهایی زمزمه می کنند. «لیلا ساقی» هم مشغول فروش بسته های ۳ گرمی و ۵ گرمی تریاک به سنتی بازها است. البته که برای صنعتی زن ها هم بسته ۱۰ هزار تومانی و ۱۵ هزار تومانی آماده کرده است. میان گود نبرد هنوز جدال خونین برپاست. صدای مشت و لگدها تمامی ندارد. هر کدام از گلادیاتورها به پیروزی فکر می کنند و آن مبلغ ناچیزی که قرار است مواد یک وعده مصرفشان را جور کند. چند دقیقه بعد، مبارزه به نفع اصغر و به سود مرد جوان که ۳۰ هزار تومان روی او شرط بسته بود تمام می‌شود. حالا پسر همسایه روی زمین چمباتمه زده و از درد و نشئگی به خود می پیچد. پدرش آنجاست اما مشغول چانه زدن با مرد جوان تا شاید بتواند از زیر بار پرداخت شرط به نوعی شانه خالی کند. مرد جوان کوتاه نمی آید و تهدید می کند اگر همین الان پولش را ندهد او را هم مثل سگ می زند. پدر خود را شکست خورده که می بیند نگاهی بی جان به پسرش می اندازد و  با عصبانیت نعره می‌کشد: «گورت را گم کن پسره بی‌عرضه... نبینمت...» ساعتی می‌گذرد تا اصغر کمی ‌به خودش بیاید. چیزی از آثار مواد و مشروب در حالات و رفتارش باقی نمانده. دستمالی به او می‌دهم و می‌پرسم: «چند وقته مواد مصرف می‌کنی؟ ‌»تلخ می‌خندد و می‌گوید: «خدا لعنت کنه بابام رو...»قمار نیست؛ کار است!  مرد جوان با فریاد متوجهم می‌کند آنجا نایستم و بروم پی کارم. اصغر را به بهانه غذا دنبال خود می‌کشانم. او نیز آرام و خموده دنبالم روان می شود. می‌گوید: «آبجی غذا نمی‌خوام؛ کمی‌پول به‌هم بده...» می‌پرسم: «پول برای چی می‌خوای؟ ‌» اطرافش را نگاه می‌کند و می‌گوید: «باید تا شب نشده برای خودم و بابام شیشه جور کنم. امشب مهمون داریم. از این مسابقه که نشد چیز زیادی دربیارم. بی‌شرف سهمم را بالا کشید. به من می‌گه سهمت همون مشروب و مواده که باهاش حال کردی. حسابش رو می‌رسم؛ صبر کن. حالا پول می‌دی یا نه؟ ‌» می‌پرسم: «بساط قمارتون هر روز برپاست؟ ‌» اخم می‌کند و می‌گوید: «چه قماری!؟ دارم نون درمیارم. پول مواد نداشته باشم باید برم دزدی. دزدی خوبه؟ تازه اگه به جای ما، خروس‌ها رو به جون هم می‌انداختیم می‌گفتید حیوون آزاریم. بالاخره چکار کنیم ما؟ هر هفته یه همچین مسابقه‌ای رو راه می‌ندازیم تا چند نفر به نون و نوایی برسن. چهارتا مشت و لگد هم می‌خوریم. هیچی نمیشه.» با اینکه حسابی کلافه شده است باز می‌پرسم: «نون و نوا!؟ ماه پیش یکی از بچه‌های این محله به خاطر مصرف همزمان مشروب و مواد و از طرفی درگیری شدید مُرد! ‌» ابرو بالا می‌اندازد و می‌گوید: «به تو چه آبجی؟ اینجا این‌طوری زندگی می‌کنن. همه هم راضین. اون خدابیامرز هم می‌خواست حواسش به اندازه مصرفش باشه. از تو به ما چیزی نمی‌رسه! ول کن آبجی...»خوشبختی یعنی یک میلیون!  کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف دوراهی را باز قدم می‌زنم. کنار حمام متروک چند نوجوان را با صورت‌هایی که خط چاقو بر آنها جا خوش کرده است، می‌بینم. نزدیک می‌شوم. کمی‌ خودشان را جمع و جور می‌کنند. یکی‌شان می‌پرسد: «چی می‌خوای آبجی؟ ‌» پاسخ می‌دهم: «دنبال جایی هستم که قمار و بزن بزن داشته باشه؟ ‌» آنکه به نظر کم‌سن و سال می‌آید می‌گوید: «همینجاست. خب!؟ ‌» یکی دیگرشان ادامه می‌دهد: «زود اومدی. باید بعدازظهر ساعت ۵ بیایی. امروز داش میثم و رحیم کچل مسابقه دارن. بابای میثم روش ۲۰ هزار شرط بسته.» با تعجب می‌پرسم: «فقط۲۰ هزار تومان؟ ‌» نفر اولی پاسخ می‌دهد: «پس چقدر؟ ۱۰۰ هزار تومن خوبه؟ ‌چی می‌گی آبجی؟ اینجا برای خاطر هزار تومن همه چیزشان را می‌فروشند. این رقم‌ها برای ما یعنی میلیون! یعنی خوشبختی! یه وقتایی هم هست که آق نادر مهمون ویژه میاره که اون مهمون خیلی بیشتر از این حرفا شرط می‌بنده. رقم‌هایی مثل ۵۰۰ هزار تومن.» برای اینکه از اسم آق نادر خیلی دور نیفتم می‌پرسم: «آق نادر کیه؟ ‌» جواب می‌دهد: «یه جورایی رئیس این جور قمارخونه هاس. قمارخونه های بچه جنگی! ‌برای این حموم متروک یه راه از پنجره درست کرده که همه از اونجا رفت‌وآمد می کنن. یه وقتایی پلیس میاد و پلمب می کنه و میره. جالب این که می‌گن آق نادر اصلاً معتاد نیست. ادای معتادا رو در میاره! موادی هم که به بچه‌ها می‌ده خودش درست می‌کنه.» سکوت کوتاهی می کند و ادامه می دهد: «این جمع ها جای تو نیست آبجی! به درد این کار نمی خوری. رد چاقویی، صدا نخراشیده ای، عمل سنگینی، قیافه تابلویی، چیزی که وقتی می آی تو جمع مون حرفی واسه زدن داشته باشی. اینجا سر بساط مواد و قمار همه چیز معامله می کنن. از جون مرغ تا شیر آدمیزاد. فیلم نیست ها؛ واقعی واقعی! فیلمای سینمایی رو از روی ما داستان می کنن.»اعتیاد به استخوان اهالی رسیدهاهالی محله هرندی همگی از وضعیت نامناسب و روند افزایشی آسیب‌های حاشیه‌ای اعتیاد در محله‌شان گلایه‌ دارند. «عباسعلی مصباح» از ساکنان قدیمی‌هرندی دراین‌باره می‌گوید: «اینجا دیگر جای زندگی نیست. تبدیل شده به محله معتادنشین. معتادان متجاهر در دسته‌های کوچک و بزرگ، زن و مرد هر گوشه‌ای از کوچه و خیابان‌ها اتراق می‌کنند. هرچند وقت یکبار پلیس، شهرداری یا بهزیستی می‌آیند تعدادی از آنها را جمع می‌کنند اما باز خیلی زودتر از آنچه که تصور کنید پیدایشان می‌شوند. اوایل دردمان این بود که معتادان اینجا فقط موادمخدر مصرف می‌کنند اما حالا قاچاق مواد، سرقت، خرید و فروش بچه و نوزاد و قمار هم به آن اضافه شده است. همه جور آسیب‌ شهری و اجتماعی را می‌توانید در اینجا ببینید.» «زهرا سادات اقدسی» هم یکی دیگر از اهالی، بافت فرسوده، آلودگی‌های زیست‌محیطی، ناامنی و مهاجرت افراد معتاد از سایر محله‌ها به این محدوده را از جمله مشکلات اساسی خانواده‌های ساکن در آن می‌داند و می‌گوید: «سال ۱۳۹۴ آمدند چند بوستان مثل میثاق در خیابان شوش ساختند اما چاره نشد و خیلی بدتر از قبل معتادان سر و کله‌شان پیدا شد. انگار با ساخت این بوستان‌ها، پاتوق تازه و سرپناه نونوار پیدا کرده بودند. جایی در بوستان میثاق است که به گعده‌نشینی معتادها تبدیل شده. قمار و فساد می‌کنند. بچه‌های خودشان را که اغلب معتادند آنجابه‌جان هم می‌اندازند؛ به خاطر ۱۵ هزار تومان! پلیس می‌آید و آنها هم چند وقتی در کوچه‌های اطراف گم و گور می‌شوند. همین! البته زمستان ها، روزهای بارانی و برفی یا برنامه ندارند یا جایی مسقف پیدا می کنند. تعجب می‌کنم با وجود این همه خیریه، مددسراها، گرمخانه و انجمن و طرح‌هایی که پلیس اجرا می‌کند چرا هنوز مشکل به استخوان رسیده اعتیاد در هرندی حل نشده است؟ ‌»صورت مسئله‌ها را پاک نکنیماعتیاد در محله هرندی ابعاد تازه و هولناکی به خود گرفته است. آن‌گونه که تعامل بیشتر سازمان‌ها و نهادهای درگیر را می‌طلبد. «لیلا ارشد» مدیر خانه خورشید که در حوزه کاهش آسیب‌های اعتیاد بانوان فعالیت می‌کند معتقد است که تعدد خرده فرهنگ‌ها در یک محله و مهاجرت‌پذیری بستر مناسبی برای بروز انواع آسیب‌ را در آن به وجود می‌آورد. حال اگر به آن عوامل فرهنگی، اقتصادی و شهری را هم اضافه کنیم این آسیب‌ها شکل و شمایل پیچیده‌تری به خود می‌گیرند. او دراین‌باره بیشتر توضیح می‌دهد: «تنوع بافت جمعیتی و فرهنگی، واحدهای مسکونی کوچک و فرسوده، کمبود سرانه‌های شهری، بهداشتی، درمانی و آموزشی به معضل اعتیاد در این محله دامن زده است. متأسفانه مدتی است که شاهد رواج نوع جدیدی از کودک‌آزاری و قمار در پاتوق‌های شناسایی شده این محله هستیم. پسران ۸ تا ۱۵ ساله‌ای که اغلب معتاد هستند و به اجبار همین اعتیاد و البته به خواست خانواده‌هایشان تن به مبارزه‌های عجیب و غریب می‌دهند که اساس آن شرط‌بندی است. مددکاران مؤسسه خانه خورشید در قالب اجرای طرح امدادرسانی محلی بسیار سعی کرده‌اند تا هم با آن کودکان و نوجوانان و هم با خانواده‌هایشان ارتباط بگیرند اما در ۸۰‌درصد موارد موفق نشده‌اند. چون معمولاً تمایلی به تغییر وضعیت ندارند که آن نیز به سبب فقر آموزشی است.» او ادامه می‌دهد: «باید تا قبل از اینکه حوادث ناگوار آینده محله، جامعه و فرزندانمان را بیش از این تهدید کند به جای پاک کردن صورت مسئله‌ها و ابراز ایرادات غیرحرفه‌ای به فکر راهکارهای اصولی باشیم. اینکه نیروی انتظامی ‌بیاید و بساط قماربازان را برای یکی دو روز به‌هم بزند فایده‌ای ندارد. یا اینکه فقط مددسرا راه‌اندازی کنیم به خودی خود بی‌فایده است. ما اینجا به بسترسازی برای رونق اقتصادی، مهارت‌آموزی و توانمندسازی اهالی و ارائه آموزش‌های تخصصی درباره آسیب‌ها بیشتر نیازمندیم.»روزنامه همشهری- سحر جعفریان</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 11:29:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهلا ریاحی رفت، ما ماندیم و حتی گریه نکردیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-rmzuftsh9thb</link>
                <description>شهلا ریاحی(قدرت الزمان وفادوست)، مادر زیبای فیلم‌های ایرانی در ۱۰ دی ۱۳۹۸ در سن ۹۳ سالگی فوت کرد و حالا صدا و تصویرش به قاب خاطرات ما پیوست...شهلا در سن ۱۷ سالگی وارد تئاتر شد و لقب اولین کارگردان سینمای ایران را با فیلم مرجان که خود نقش مرجان را هم بر عهده داشت به خود اختصاص داد.برای کسانی‌که مثل من دوست داشتن راجع فیلم بدانند همین قدر بگوبم که داستان فیلم مرجان داستان قبیله‌ای کولی است که نزدیک روستایی چادر زده‌اند و یکی از کولی‌ها از سر فقر، گوسفندی از مدرسه‌ی ده می‌دزدد. دختر این کولی مرجان است. معلم ده که کولی را می‌یابد او را در مدرسه زندانی می‌کند اما با دیدن مرجان یک دل نه صد دل، شیفته او می‌شود. با این حال به شهر خود بر می‌گردد و مرجان به دنبال او می‌رود...شهلا ریاحی تا انتهای دهه هفتاد پر کار است و جزوه چهره‌های معمول مادری در ایران محسوب می‌شد... اما بعد از آن کم کم این چهره از سینما و تلویزیون به تدریج حذف شد و حتی امروز با شنیدن خبر در گذشت او فهمیدم که تا همین امروز زنده بوده است.این اتفاق حالا به من و احتمالا شما ثابت کرد که ما، یعنی من از آن دسته آدمهایی هستم که فقط به اخبار اهمیت می‌دهم و نه هیچ چیز دیگر.برای دیده شدن، گاهی راهی به جز مرگ نیست.خدا بیامرزدش...</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 11:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا، زلزله، مصیبت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA-dogqi1mvx9ok</link>
                <description>گوشی را باز می‌کنم هر پیج زپرتی برای خودش لینک می‌زند یلدا مبارک...اما تا بوده یلدا در خاطر ما برای رویدادهای نامبارکی همراه بوده و اصلا دوست ندارم تبریک یلدا را بخوانم.حالا هم که می‌نویسم به پاس این است که پرسیدید یلدای شما چه شکلی است و این بهترین جمله برای من است...خاطره یلدا برای من تا خورده روی زلزله تهران، آتش سانچی، فروپاشی پلاسکو، یلدا برای من یادآور زلزله بم است... حالا شاید به جز زلزله تهران هیچ کدام اینها ۳۰ آذر نبوده باشد، اما یلدا نحس است و نحسی‌اش یکسال می‌رود در دل کوه روی دوش فرهاد خسروی می‌نشیند و یا دود می‌شود می‌رود توی ریه‌هایم و یا شبی که تا صبح جان کندم از ترس اینکه نکند در تهران بمیرم و جنازه‌ام به دست مادرم نرسد...یلدا همین چیزهای سیاه است و ما جشن می‌گیریم تا بگوییم شب بلند است...حافظ تا شاید طالع فردایمان بهتر از امروزمان باشد...و تا خرتناق می‌خوریم تا نکند این آخرین شبی باشد که زنده‌ایم.یلدا سرد و تلخ است و تا آنجایی که به یاد دارم هیچ ردی از برف در آن به یاد ندارم.از میان همه خاطراتم یلدای ۹۶ را به وضوح بیشتری به یاد دارم، چون که مقارن شد با خود این روز...تنهاترین یلدای زندگی‌ام، مسخ شده و یله کرده روی مبل به تصویر تلویزیون خیره بودم و تمام ساختمان در یک آن لرزید.به دقیقه نکشید صدای ترمز کشداری را شنیدم و تصادف موتور و ماشینی که از ترس جان هر دو گاز داده بودند و یا شاید فقط ترسیدند و خود را رها کردند...بعد از آن صدای مداوم بوق بود و منی که با جیغ و فریاد همسایه‌ها به حیاط رفته بودم...به مادر تلفن زدم، اول برادرم جواب داد. شوخی کرد. می‌گفت: نترس برات پتو می‌فرستیم. می‌گفت: فکرش را بکن، ۱  دی بمیری. یک چیزت بلاخره شیک می‌شود. خیلی قشنگ است. نه؟ بعد مادر جواب داد. ترسیده بود. از لرزش صدایش می‌فهمیدم اما به روی خودش نیاورد. گفت مراقب خودت باش. در پارک بمان. جانت برایم عزیز است.و تمام آن شب مسئول جانی بودم که برای مادرم بود و باید سالم تحویلش می‌دادم.تمام آن شب از این می‌ترسیدم که نتوانم این مسئولیت را به خوبی انجام دهم.تمام آن شب خودم را برای دیگری دوست داشتم..</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2019 13:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنان زنده‌یِ مرده در قبر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D8%B1-hasc9xpbdutp</link>
                <description>من این خبر را در رکنا خواندم و قصد دزدی مطلب را ندارم. فقط باز نشرش می‌کنم تا خوانده شود!!!ثریا از سرنوشت خود می‌گوید، از کابوس‌های شبانه‌اش، ازجنون، از ترس... از وحشت خوابیدن در قبر....!اما می‌گوید اگر باز در آن شرایط قرار بگیرد، شاید باز هم به داخل قبر برود. شاید باز هم با سه مرد بخوابد، بخوابد تا زنده بماند...اینجا تهِ تهِ تهِ خط است...داستان ثریا داستان یک زن از هزاران زنان بی‌خانمان این شهر است. زنانی که مامنی جز قبر ندارد. زنده‌اند اما حتی به قدر مردگان هم حق زندگی ندارند.خیلی زرنگ باشیم در گوشه و کنار پنهان می شویم و شب ها به راهروهای کنار توالت ها پناه می بریم. کسی که زرنگ نیست مجبور می شود از پول کارت متروی خودش کم کند و سوار بر مترو به پارک های شهر پناه ببرد. اما پارک ها برای زن ها امن نیست.بی‌خانمان این شهر را کوچانده‌ایم به ته خط... حرم بنا کرده‌ایم آنچنان و باز آنها در گورها می‌خوابند، اگر شانس نیاورند در دستشویی و یا زیر راه‌پله‌ها خود را جا کنند.حرم برای این‌ها جا ندارد. نهایت سه ساعت بتوانند در حرم بمانند. اما اسمش حرم است. غذا برای زائران است و اگر بتوانند خود را میان زائران جا دهند، باز هم غذا فقط در روزها خاص توزیع می‌شود. ثریا به خبرنگار می‌گوید: شاید باورتان نشود اما چند وقت پیش بعد از دو روز دل ضعفه و گرسنگی مجبور شدم تن به خواسته ۳مرد بدهم. اصلا شده که دو روز دل‌ضعفه داشته باشی و خودت را فقط با آب سیر کنی؟ هیچ وقت فکر نمی‌کردم برای یک ساندویچ فلافل شب تاریک داخل قبرها تن به خواسته های شوم سه مرد بدهم. اینجا که باشی آدم های عجیب و غریب زیاد می بینی بعضی‌ مردها در قبرها هم به خواسته هایشان می رسند.اینها خار چشم‌ هستند قبرها هم برای آنها جا ندارند و حالا شانسی که آورده‌اند این است که آنقدر گور بی مرده زیاد شده که می‌توانند در آن جا بگیرند...ثریا دنیال کار است، حتی اگر شود ظرفشویی.... اما کسی به او کار نمی‌دهد.و مددکارهای اجتماعی؟ بسته به ژست‌های انتخاباتی است. یارو از شورای شهر می‌آید با عطری که در آن مسیر نوای بهشتی دارد اما این فقط عکاسی و ژست است. یارو می‌رود که می‌رود...بی‌خانمان‌ها را از آمارها خط می‌زنند، از لیست‌های امداد و نصیب این کارتن خواب‌ها فقط غذای روی قبرها و خیرات گاه و گدار مرقد است. اگر به آنها بدهند.</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 14:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی حتی حق گریه کردن نداری...!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D9%82-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-tzubhooueux6</link>
                <description>این دختر را ببینید! تقریبا کچل است، اما به واقع زیباست، زیبا می‌خندد، هیکل فوق‌العاده‌ای دارد، لباس فوق‌العاده‌ای به تن دارد و در زیبایی‌ او شکی نیست...اما؛همه این دختران تا این حد درخشان هستند:همیشه وقتی به مراسم‌های این چنینی برمی‌خورم سوالی که برایم پیش می‌آید این است که چرا آنانی که دور این دختر ایستاده‌اند، می‌خندند؟وقتی قواعد به گونه‌ای باشد که اجازه غصه خوردن را هم نداشته باشی، معلوم هست که چه به روزشان آورده‌اند؟تمام این دختران دوره‌های سخت و فشرده‌ای گذارانده‌اند، برخی حتی تمام عمر برای رسیدن به این استیج تلاش کرده‌اند. همه این دخترها زحمت کشیده‌اند و بی اغراق پدر خود را درآوردند تا آن تاج لعنتی را بر سر بگذارند و حالا از پیروزی یک نفر دیگر چنان لبخندی بر صورتشان نقش بسته که انگار هنوز هم می‌خواهند تصویر متفاوتی از خود بروز دهند و به بیننده بفهمانند به درجه‌ای از انسانیت و مدنیت و کلاس رسیده‌اند که می‌توانند بار این عارضه راهضم کرده و از شادی دیگری شاد باشند!لعنت به همه شما که این حجم از خشونت را پذیرایید!!!لعنت به لبخندهایی که صداقت ندارد!!!لعنت به نقاب‌هایی که از خودتان برایتان مهمتر است!!!هزار بار گریه زنان کشتی‌گیر و درشت اندامی را که با گوش‌های شکسته و بدنی سرخ و عرقین روی تشک کشتی بر خود می‌پیچند را به همه شما ترجیح می‌دهم. به عصبانیت زن تکواندو کاری که هنوز گام در دهان دارد و کلاه مبارزه‌اش را به زمین پرت می‌کند احترام می‌گذارم.به خود بودن آنها، به این که به خود اجازه می‌دهند برای چیزی که بدست نیاورده‌اند ناراحت باشند، احترام می‌گذارم.اما شما حتی اجازه ندارید برای چند ثانیه تاسف آن چه که آن همه برایش تلاش کرده‌اید و حالا از دست داد‌ه‌اید را، بخورید! شما روی قله‌های پوشالی ایستاده‌اید. همین‌قدر پوچ و خالی! همین قدر پذیرای خشونت! </description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 12:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جهانی منع خشونت علیه زنان و یا فقط یک روز برای جنس ضعیف!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B9-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81-eg1ngd2nbgvo</link>
                <description>بنا بر صلاح دید سازمان ملل متحد٬ ۲۵ نوامبر (۴ و یا ۵ آذر) روزی است که برای دفاع از زنان نامگذاری شده است. «منع خشونت علیه زنان». این نامگذاری‌ای است تا به همه یادآوری کند زنان حق برابری برای زندگی دارند و از آزارها دست بردارید! همه ملل!به نظر من این نامگذاری هم مناسبت خوبی است و هم نه؛ چرا؟ چون در دنیا به اندازه همین یک روز و یا چند روز با عناوین مختلف دیگر در سال٬ برای زنان جا هست.به همین مناسبت فقط می‌خواهم در اوضاع زنان در جهان کمی کندوکاو کنم تا بگویک فقط در ایران دچار تبعیض نیستیم.چرا این‌گونه فکر می‌کنم؟ خب شاهد مثال که بسیار هست، مثلا یک نمونه که احتمالا خیلی از شما با آن برخورد کرده باشید٬ پادکست چنل‌بی است. بیشتر قربانیان و مقتولین داستان‌های پادکست چنل بیِ علی بندری، زنانی هستند که مورد تجاوز قرار گرفته٬ آسیب دیدهو کشته شده‌اند.و یا کتاب جنس ضعیف.خیلی از شما احتمالا کتاب جنس ضعیف٬ اوریانا فالاچی را خوانده باشید و تصویر زندگی زنان را از منظری که اوریانا به تصویر می‌کشد٬ دیده باشید (برای کسانی‌که اوریانا فالاچی را نمی‌شناسند اجازه بدهید خیلی کوتاه بگویم که او روزنامه‌نگار ایتالیایی سیاسی/اجتماعی است که هم با شاه و هم با خمینی مصاحبه کرده است.)و خیلی مثال‌های دیگه٬ که حوصله‌اش از این بحث بیرون است!از آنجایی که طرفداران علی بندری٬ که خودم هم یکی از آنها هستم٬ خیلی در ترویج پادکست‌های او فعالند٬ اجازه بدهید برای تشریح موضوع فقط سراغ کتاب جنس ضعیف بروم.کتاب جنس ضعیف٬ یک گزارش از زندگی زنان در افغانستان٬ پاکستان٬ هند٬ اندونزی٬ چین٬ مالزی٬ ژاپن تا جزایر هاوایی و بعد آمریکا و البته زندگی زنان ایتالیا است. یکی از نکات جالب این کتاب این هست که به زعم نویسنده٬ ایران از شرایط خیلی بهتری نسبت به سایر کشورهای آسیایی برخوردارست. که خب چند نکته را نباید نادیده گرفت. اول اینکه این کتاب پیش از انقلاب نوشته شده و دیگر اینکه نویسنده فقط رو بهتر بودن شرایط تاکید می‌کنه٬ نه ایده آل بودن و بعلاوه اوریانا چند شهر برجسته و محدود ایران را بیشتر ندیده است.خلاصه که در سفر نویسنده٬ چه در گستره مناطق مسلمان و بودیسم و هندو٬ چه در قبایل مادرسالار مالزی و چه کشورهای پیشرفته‌ای مثل ژاپن و چه به مناطق آزادی مثل هاوایی و آمریکا و چه واکاوی درونی نویسنده از ایتالیا٬ متوجه می‌شویم که زنان در همه جا در وضع اسفناکی به سر می‌برند؛ اما هر یک به شکل خود! زیرا تمام این زنان به دنبال تعریف خود از طریق مردان هستند و بعلاوه مهمترین کسانی‌که تابوهای این نگاه و محدودیت را حفظ کردند خود زنان هستند.(این تعبیر شخصی من هست٬ چه بسا اشتباه کنم.)مثلا در قبایل مادرسالار مالزی می‌بینیم با اینکه قدرت کاملا در دست زنان هست و زنان صاحبان مردان به حساب می‌آیند٬ مادران نقش مادرانه خود را حفظ کرده‌اند و هنوز هم برای فرزندان پسر خود دغدغه‌مند هستند. در این حد که چون نمی‌توانند زمینی به پسر بدهند٬ دندان‌های خود را به دندان طلا تبدیل می‌کنند تا به پسرانشان ارث برسد.و یا وقتی به ژاپن کشوری تا این حد پیشرفته پا می‌گذارد٬ می بینیم پیشرفت‌های تکنولوژی هیچ اثری در نگاه مردسالارانه این مردم نداشته و هنوز زنان در مقابل مردان سکوت می‌کنند و فرمان بردارند. من این را بوضوح در فیلم‌های کوراساوا و یا کتابهای ایشی گورو دیده‌ و خوانده‌ام!در این کتاب می‌فهمید تفاوت اندکی بین خواسته‌های دختر ایتالیایی که خواهان ازدواج  بادوست پسرش هست با ترس خانواده‌های مسلمان وجود ندارد. هر دو به دنبال این هستند که با اضافه شدن اسم یک مرد به زندگی خود٬ ارزش خود را به جامعه اثبات کنند.یکی از نکات جالب کتاب٬ سفر نویسنده به هاواییه. در هاوایی زنان به صورت سنتی یاد گرفته‌اند که قدر زنانگی خود را بدانند و برای تعریف خود به وصل شدن به یک مرد نیاز نداشته باشند. اما همه این آزادی و رهایی زنانه با پیشرفت جامعه سرمایه‌داری پس زده شده و اصلا این سرمایه داری هست که دارد اوضاع زنان این منطقه را خراب می‌کند.همه اینها را گفتم تا توضیح دهم معضلات ما با پیشرفت کمتر نشده است و همه ما دچار تبعیض هستیم و کمی بیشتر روزهای تقویم نیاز به دیده شدن داریم. برای زن بودن نباید نیاز به دیکته رفتار از طرف سازمان جهانی داشته باشیم٬ اما کمک چرا! هنوز هم باید با قدرت مردان به سمت تبعیض‌ها یورش ببریم. این ما زنانیم که باید حق زندگی و آزادی را به خودمان بدهیم. باید از زن بودن خودمان لذت ببریم.این را نمی‌شود انکار کرد که زن و مرد یکسان نیستند٬ اما این هرگز به این معنا نیست که یکی بر دیگری برتری دارد و ما جنس ضعیف هستیم.</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 13:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد اعظم طالقانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C-m7qacgqzsnu4</link>
                <description>خانم اعظم طالقانی از پیشگامان مبارزه با استبداد و فرزند شایسته آیت الله سیدمحمود طالقانی شامگاه چهارشنبه هشتم آبان درگذشت.وقتی این خبر را شنیدم،با وجود اینکه برای آیت‌الله طالقانی احترام زیادی قائلم(فقط یک نمونه از بصیرت ایشان مخالفتش با حجاب اجباری بوده) ، اما با خودم گفتم یکی دیگه از آقا زاده‌ها فوت کرده و حالا این همه جنجال شده است. به زور اسم پدرش نماینده مجلس بوده و لقب فعال حقوق زنان را هم گرفته... خب که چه؟اما یک چیز در این خبر خیلی جالب بود، گویا خانم طالقانی، خودش را برای نامزدی ریاست جمهوری به وزارت کشور می رسانده تا ثابت کند عبارت &quot;رجل سیاسی&quot;، نباید منحصر به مردان باشد.و این جمله آن چیزی بود که باعث شد بیشتر در مورد دختر محمود طالقانی بدانم:خب او هم مثل خیلی از زنان هم دوره‌ خوپ، در نوجوانی ازدواج می‌کند، اما با وجود دو بچه در سن 17 سالگی یک دوره مدیریت می‌گذراند؛ اعظم طالقانی متولد 1322 بوده و یعنی در سال 1339 دوره مدیریت را گذرانده و مدیر مدرسه می‌شود.اعظم طالقانی اولین نماینده زن در مجلس شورای اسلامی است و با فضای به شدت مردانه سیاسی ایران، حالا که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم همین که توانسته به مجلس برود، خیلی هم قابل تحسین است. تازه بعد از دوره اول هم دیگر پا به مجلس نگذاشته است.این خانم همچین صاحب امتیاز مجله پیام هاجر بوده است، در همان اوایل گویا توقیف می‌شود و بعد از مدتی با عنوان پیام ابراهیم دوباره منتشر می‌شود.یک چیز جالب دیگر در این قضیه همین جاست، اینکه چرا این مجله تغییر نام داده از هاجر به ابراهیم. چرا ابراهیم، نه هاجر؟!و در مورد نامزدی ریاست جمهوری، این خانم نخستین زنی است که خودش را نامزد ریاست جمهوری معرفی می‌کند، آن هم سال ۱۳۷۶. چه برهه‌ای! در این رابطه گفته: «برای آزمایش قانون اساسی؛ هیچ دلیلی وجود ندارد که یک زن نتواند نامزد انتخابات شود.» معتقد بوده تعبیر رجال در قانون اساسی معادل جنس مرد نیست و گویا تایید چند تن از مرجع و عالمان مذهبی را هم می‌گیرد. اما با این حال با درایت شورای نگهبان عزیز، درخواست او رد می‌شود. بعد از آن، سه دوره بعد، سال 1388 دوباره نامزدی خود برای انتخابات ریاست جمهوری را اعلام می‌کند. «مهمترین چالش پیش رو در قانون انتخابات بحث رجال است که متأسفانه با تفسیرهای ناصواب مانع از حضور زنان در عرصه‌های مدیریتی کلان کشور شده‌است به همین دلیل برای شکستن چنین تابویی در عرصه انتخابات حضور خواهم یافت.»وبعد سال ۹۶ دوباره سر و کله‌اش در لیست نامزدی ریاست جمهوری پیدا می‌شود و می‌گوید:آمدم تا تکلیف رجل سیاسی را مشخص کنم.حالا دیگر اعظم طالقانی، به زعم من خانم سرتق و مبارزی است و جدا از این که چه ایدئولوژی را دنبال می‌کرده، برایم محترم است.خدایش بیامرزاد!</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 10:21:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نباید کتاب بخوانید!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-b7me38lr5ybe</link>
                <description>داستان‌گوها داستان‌خوان‌ها یک مشکل اساسی دارند، زندگی خود را سوار یک داستان ابلهانه می‌کنند و شیفته رمانس‌هایی که خوانده‌اند،شیفته عاشقی، زندگی‌ای را زندگی می‌کنند که زندگی نیست... که کاغذ است، که موهوم است.آدم که عقلش سر جا باشد می‌داند همه چیز بند یک وجب زیر شکم است، اما وقتی داستان بخوانی دوست داری که فکر کنی باد می‌زند، مویت تاب می‌خورد و کسی از دور به تو خیره می‌شود.دوست داری فکر کنی که زندگی عاشقانه‌های آرامی است به طعم عسل، به طعم... شاید گیلاس.می‌خواهم داستانی را بگویم که داستان نیست، که کاغذی نیست، که در آن بادی تابی به مویی نمی‌دهد.فقط هورمونی بالا و پایین می‌شود، غرق می‌شوی در تصویری که روبرویت ایستاده است.حالا اگر بپرسی آن هورمون لعنتی چرا ترشح می‌شود، واقعیتش را بخواهی خیلی نمی‌دانم. شاید عضلاتش را پسندیدی، یا مثلا صدایش را... یا یک چیزی بین حرفهایش که هورمون‌هایت را تحریک می‌کند.هورمون که آزاد می‌شود، خیال آغاز می‌شود. آغاز می‌شود به پرداختن آینده‌ات. به ساختن اسم بچه‌هایت، به روزهایی که با او سپری نکرده‌ای و خیال می‌کنی. می‌کنی!نگاهت را متصل نگه می‌داری تا جریان هورمون‌ها حفظ شود...غافل از اینکه عطر هورمون‌های بدن تو، هیچ چیزی را در شامه او بیدار نمی‌کند.و تو می‌مانی و هورمون‌هایی که هی بالا و بالاتر می‌روند. تا اینکه آنقدر زیاد می‌شود که خیالی می‌شوی که عاشق شده‌ای.فکرش که به سرت بزند، باورت می‌شود.باورت می‌شود که خبریش هست.اما...می‌رود.ساده و راحت.با عطر هورمون‌های ماده‌ای دیگر مدهوش می‌شود؛ و یا هورمون‌هایش برای خودش منتشر می‌شود.می‌رود...تو می‌مانی و هورمون‌هایی که از فرط انتشار، از تو دیوانه‌ای ساخته‌اند و توهم می‌زنی که عاشق شده‌ای...</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2019 18:13:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوبل ادبیات و حسرت‌های من</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-fxd7iev7v6dj</link>
                <description>خبر کوتاه بود و تکان دهنده:آکادمی نوبل نام دو نویسنده الگا توکارچوک از لهستان و پتر هاندکه از اتریش را به عنوان برندگان جایزه نوبل اعلام کرد.پیتر هاندکه رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و مترجم، ۷۶ ساله‌ با شهرتی جهانی است.از پیتر هاندکه آثاری مثل نمایشنامه کاسپار، رمان فروشنده دوره‌گرد و زن چپ دست منتشر شده است. آکادمی در وصف او عنوان کرد «هاندکه در ویژه بودن تجربه بشری به کاوش پرداخته است».هاندکه، که با اسم هانتکه شناخته می‌شود را با رمان فروشنده دوره گرد می‌شناختم. اما درمورد خانم الگا توکارچوک...؟خانم الگا توکارچوک، ۵۷ ساله است و لهستانی تبار است. توکارچوک در کشور خود و در میان انگلیسی‌زبان از شهرت چشمگیری برخوردار است.این بخش آخر خبر بیش از هر چیز، برای من آزارِ روانی بود. در حقیقت باید بگویم داغون شدم.ذات مورچه‌ای درونم که دوست دارد خود را غرق در محتویات عالم کند و همه چیز را گرد خود جمع آورد، حالا می‌بیند محدودیت‌های زبانی‌ام باعث شده اسم این نویسنده را به عمرم هم نشنیده باشم و اصلا باید صبر کنم تا یک ناشر منت بگذارد، ترجمه یک مترجم احتمالا جویای نام را منتشر کند، تا بنده از این برش دنیای ادبیات، بهره ببرم.و یک ترس عمیق‌تری در درونم به وجود می‌آیدکه محدودیت زبانی‌ام باعث شده چه کتاب‌هایی را نخوانده باشم.و خدا را شکر این جوایز هست تا ناشرین را ترغیب به پا گذاشتن بر روی محدودیتهای زبانی خود بکنند و چند کشور آن ور تر را هم ببیند و...چقدر کتاب در این عالم هست که من نخوانده‌ام....؛چه کتاب‌های خوبی از دید من تا کنون مخفی مانده‌ و تا ابد به همین منوال پیش خواهند رفت و...چقدر داشته‌هایم ناچیز هستند و .....؛چه احساس عجزی دارم امشب...</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2019 21:57:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوضاع قمر در عقرب است!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D9%82%D9%85%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%82%D8%B1%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z07ezsnypa5g</link>
                <description>?قمر در عقرب? ??قابل توجه همراهان گرامی: ورود به قمر دوشنبه ۸مهر ماه از ساعت ۱۳ خروج قمر از برج چهارشنبه۱۰ مهرماه ساعت ۱۶?قمر در عقرب می باشد? ✍️لذا از انجام کارهای مهم نظیر: ❌مسافرت غیرضروری ❌حجامت کردن ❌قراردادهای مهم کاری ❌خرید منزل و خودرو ❌عقد کردن و انعقاد نطفه و کارهای مهم و اساسی دیگر، تا حد امکان خودداری کنید. ✅در این ایام صدقه دادن و خواندن آیه الکرسی بسیار توصیه شده است.رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند: صدقه نُحُوسَت این ایام را از بین می برد.دیروز دو ساعت غر  زدم که آی ایها الناس، در کتابفروشی‌ها تخته شده، آی ایهاالناس بداد وضع فرهنگی مملکت برسید و چه و چه و چه...اما حالا می‌فهمم که ای دل غافل، حسابی حرف مفت زده‌ام.ملت ما هنوز دنبال نحسی ایام و وقت یمن برای معاملات می‌گردند و احتمالا موقع خسوف و کسوف به خشم خدا پی می‌برند و چهار چرخ ماشین را با خون رنگ می‌دهند که از چشم بد جلو گیری کنند.از آن طرف خیلی هم که فرهیخته باشند، قهوه ترک می‌خورند و فال تاروت می‌گیرند و دنبال رخ یار در کف فنجان می‌گردند و یک کتاب حافظ می‌گذارند در طاقچه خانه تا به وقت لزوم از جناب حافظ کسب تکلیف کنند.خلاصه که  بد اوضاع قمر در عقرب است.و من الله توفیق!</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 12:24:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلای خانمان سوزی به نام باغ کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-sway6qpd6gqd</link>
                <description>کتابفروشی آسیا را که یادتان هست؟ کتابفروشی که بعد از ۵۴ سال فعالیت تعطیل شد و بدل شد به کباب فروشی و کوفته و کشک‌بادمجان و...و بعد همه دو دستی بر سرمان زدیم که آی ایها الناس بی فرهنگ و شکم پرست، آهای کسانی که شکمتان مهم تر از مغزتان است، ننگ بر شما. اوف بر شما. تفو ای چرخ گردان و چه و چه...یادتان که هست؟حالا یکی دیگر از کتابفروشی‌های کوچک و مستقل دارد به همان بلا گرفتار می شود.کتابفروشی درخت بخشنده، با مدیریت رخساره پارسا واقع در میدان ونک خیابان خدامی هم دارد از فرط بی توجهی من و شما تعطیل می شود تا چند قدم آن طرف‌تر باغ کتاب‌ها و شهر کتاب‌ها با پشتوانه‌های آنچنانی لابه‌لای سالن سینما و فیلم‌هایشا و بین لوازم‌تحریرهای‌شان خوراک فرهنگی ما را دهانمان بگذارند.درخت بخشندهمن این خبر را از پست اینستاگرام رامبد خانلری خواندم و قلبم به درد افتاد. رامبد خانلری در فراخوانی که از همه اهل کتاب می‌خواهد به کتابفروشی بخشنده بروند و خرید خود را همانجا انجام دهند، تا ریشه این درخت در این روزگار و سخت نخشکد.لطفا شما هم با این فراخوان همراه شوید: https://www.instagram.com/p/B3AK7wFhkOr/?utm_source=ig_web_copy_link </description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 13:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود به عصری جدید و یا فقط یک رای دادگاه ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtab.s.90/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-sr2hdtoqfjip</link>
                <description>یک خبر جذاب و تامل برانگیز که شاید خیلی ساده از کنار آن رد شوید:اورانگوتانی که برای ۲۰ سال در باغ وحشی در آرژانتین نگهداری می شد پس از دعوی نگهداری غیرقانونی در باغ وحشی در بوینوس آیرس توسط جمعی از وکلا، توانست از حقوقی انسانی برخوردار شده و به یک پناهگاه حیوانات منتقل شود. ? سندرارسندرا اولین شخص &quot;غیر انسانی&quot; در آرژانتین است که از آزادی‌ انسان‌ها برخوردار شد. حالا اگه بپرسید مگه حیوان دیگه‌ای با این حقوق داشتیم، راستش را بخواهید نه میدونم و نه وقتی سرچ کردم چیزی پیدا کردم. در ضمن بگم که بعد از کتاب انسان خردمند، خیلی در مورد اقوام شامپانزه و اورانگوتانمون، نگران بودم.خب حالا برگردیم سر داستان سندرا...سندرا خانم سی و سه ساله که به نظر من نماد انقلاب اورانگوتان‌هاست خیلی بیشتر از بنده و احتمالا شما دنیا دیده به حساب میاد. اون توی یک باغ وحشی در آلمان شرقی به دنیا اومده و سال 1995 به باغ وحشی در آرژانتین فروخته شده.این دوست مظلوم کوچانده شده ما در 1999 بچه دار میشه اما بچه‌اش را به پاک حیوانات چین می‎فروشند.سندرا که همه عمر خودش را توی قفس سپری کرده توی قفس هم تو تنهایی و کنج ازلت خودش غرق بوده و از مردم دوری می‌کرده. توی عکسی که اینجا گذاشتم می‌بینید که سندرا صورت خودش را از نگاه ملاقات کننده‌گانش چطور پوشانده. (شبیه یکجور نافرمانی مدنی! اگه درست بگم.)سال 2016 باغ وحشی که سندرا توش حبس بوده به خاطر بدرفتاری با حیوانات بسته می‌شه و سال 2017هم دادگاه با انتقال سندرا به &quot;مرکز نگهداری انسان‌واران بزرگ&quot; در فلوریدا موافقت می‌کند. اما داستان به اینجا ختم نمیشه و سندرا به خاطر فرآیندهای اداری بی در و پیکر که گویا آرژانتین هم مثل ایران از اون بی نصیب نیست، تا همین الان هم در این باغ وحش ساکنه. باغ وحشی که احتمالا خاطرات دردناکی را هم براش تداعی می‌کنه.حالا بعد از دو سال سندرا آزاد شده که به همان مرکز حفاظت شده بپیونده، مرکزی که میزبان شامپانزه ها و اورانگوتان هایی است که از سیرک ها، آزمایشگاه ها، باغ وحش ها و مجموعه های خصوصی آزاد شده‌اند.البته گفتند قبلش قراره روش آزمایشاتی بشه که حس بدبینانه‌ای با این جمله بهم دست میده.و حالا، شما فکر می‌کنید این یک رویداد انقلابی و ورود به عصر جدیده و یا یک رای دادگاه ساده است؟</description>
                <category>مهتاب صالحی</category>
                <author>مهتاب صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 15:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>