<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های .....</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahtabahmadi</link>
        <description>?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:51:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>.....</title>
            <link>https://virgool.io/@mahtabahmadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنچه گذشت ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabahmadi/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ijys9bvmvfca</link>
                <description>سلام ..کسی حواسش بود سه ماهه من ویرگول نیومدم و چیزی ننوشتم؟راستش برای خودمم عجیبه ..منی که معتاد به چک کردنِ هر ساعتِ ویرگول بودم الان این همه بی اعتنا بشم بهش ..الانم تصمیمی برای نوشتن نداشتم ..یهو ویرگولو باز کردم و متعجب شدم از این اکانتِ خاک خوردم که اینجاست ..(دقیقا مثل چنلم که اونم حسابی خاک خورده)این مدت خیلی اتفاقا افتادن ..کنکورم تموم شده ..و خب طبیعتا الان یک عدد بیکارِ سرگردانم ..دیگه نمی خوام حتی یک روزم زندگیمو پشت کنکور هدر بدم اگه هم این کار رو دو سال انجام دادم از روی حماقتم بوده.الان دیگه میدونم میخوام برای زندگیم چیکار کنم.میدونم چه تصمیمی دارم..موهامم آبی کردم :)هر چند که به رنگِ بیشتری نیاز دارم و باید یک سری دیگه هم رنگ بشه اما ازش خوشم میاد.تا اینجا دو تا رمان خوندم اما هر چقدر سعی میکنم که ادامه بدم و کتابای بیشتری رو بخونم اصلا نمی تونم.جالبه!استرس نتایج رو ندارم .. اما بازم نمی تونم هیچ فیلمی ببینم یا کتابی بخونم .. اغلبِ روزم به چت کردن تو اپای مختلف با آدمای زیادی میگذره ..اما اونم حتی به زور انجام میدم ..کمربندی عوض نکردم و همچنان همون قبلی ام ..بی حوصله روزای زوج میرم باشگاهتمرین میکنم غر میزنم به خاطرِ بالا و پایین شدنِ  وزنم و بعد برمیگردم خونه ..تو واتسپم که عموما در حال چک کردنِ آخرین بازدید های پرهامم ..و خب اون چیکار میکنه؟بی صدا فقط استوریایِ منو نگاه میکنه و میره ..درکش نمی کنم ..فردا هم دارم میرم دانشگاه ..در واقع دارم برای یک روز به جای مهتاب میشم فرناز ..قراره به جاش حاضری بزنم و یک ساعت هم سر کلاسِ عملیش بمونم ..امیدوارم که استادش بویی نبره!</description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 01:50:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabahmadi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-vcipbkxogl5w</link>
                <description>خودمم میدونم شل کردم و خیلی خیلی کمتر درس میخونم.در واقع کرونا امونم رو بریده ساعاتِ زیادی از روز رو یا خوابم یا منگم.نفس هم گاهی به زور میکشم.دو جلسه ای هم هست که باشگاه نرفتم چون نمی خوام کسی رو مریض کنم و این به ضرر خودمه چون از کمربندِ جدید خبری نخواهد بود.هدفمم تغییر کرده.نرگس میگه در موردِ چیزایی که تو سرته نباید با بقیه حرف بزنی.منم ترجیح میدم تا قطعی نشده چیزی به کسی دیگه نگم حتی به سارا.سارا؟نرگس میگه سارا هم شل کرده و باهاش دعوا میکنه تا دوباره درس بخونه.درکش میکنم خودمم درک میکنم.ذهنم میره سمت فصل پنج و شش دوازدهم که مرور نکردم و برآشفته میشم.سارا هدفش با من فرق دارهدر حالیکه من دنبالِ کوتاه ترین روش برای اپلای و مهاجرتم اون میخواد خودش رو بندازه تو گردابِ سازمان بهداشتی که دراومدن ازش با خداست!هدفش دندون یا داروئه.من چی؟حالا حس میکنم دیگه هیچ چیز رو دوست ندارم فقط میخوام برم جایی که برای استادیوم رفتنم اسپری فلفل نپاشن تو صورتم.نمی خوام رشته های زیر مجموعه وزارت بهداشت بخونم.نمی خوام برم طرح و دو سال توی یه شهر محروم زندگی کنم.فکر میکنم تا اینجای زندگیم کافی باشه.من به اندازه ی کافی با امکاناتِ کم ساختم و الان حقم روزایِ بهتره..یه عالمه خبر داشتم که بگم اما حالا حتی یادم رفتن چی بودن.شاید میخواستم در مورد تصادفِ فاطمه دوستم و خانوادش بنویسم که الان خداروشکر حالشون خوبه و نیازی به گفتن نداره یا مثلا بگم که دوباره سروکله ی ناشناس پیدا شده و باهاش گاهی حرف میزنم.خلاصه که همین ....</description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 16:29:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabahmadi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ixhsoz5actcz</link>
                <description>خاله پشت سر هم میگه دیگه باید بلند شی و دستِ خیسش رو تو صورتم تکون میده تا صورتم خیس بشه.از خواب بیدار میشم و کش و قوسی به کمرم میدم یادم می افته یک ساعتِ پیش بود که با التماس به خاله گفتم یه ربع دیگه بذار بخوابم و الان بیشتر از یک ساعت گذشته!نگاهی به جایِ خالی منصوره میندازم و یادم میاد که رفته کتابخونه.دیشب تا دیر وقت فال گرفتیماعتقادی به فال ندارم و صرفا برام جنبه ی سرگرمی داره اما واقعا باحاله!وسطِ فال گرفتن بودیم که به گوشی مائده زنگ زدن و گفتن که دوستش فوت کردهچشماش گرد شده بودن و ناباورانه میگفت ولی ما همین دو روز پیش با هم حرف زدیم و عید رو بهم تبریک گفت.نگاهی به آخرین بازدیدش میندازه و با لحنی غم آلود میگه آخرین بازدیدش دیروزه!••••••••منصوره میگه پرهام منو مثلِ شاگردش میبینه.حالا که خودمم دارم عمیق تر بهش فکر میکنم می بینم که درست میگهشاید اختلاف سنی مون به سه سال هم نکشه اما واقعا انگار همچین دیدی رو داره ولی کدوم معلمی با اکانتِ فیک به دانش آموزش پیام میده؟!به منصوره میگم پرهام همون حسام نیست.صورتشو تو هم جمع می کنه و میگه چقدر ساده ای!دارم تو مغزم دو دو تا چارتا میکنمناشناسی که میدونست کدوم شهر زندگی میکنم.ناشناسی که اکانتِ اینستای منو داشت در حالیکه توی تلگرام بهم پیام داده بود!این موضوع کمی مشکوک و ترسناک نیست؟این ناشناس دیگه ناشناس نیست اما پرهامم نیست!ولی اگه پرهام نباشه کیه؟••••••باغچه پر از علفای هرز شده و استخرِ کوچیکِ کنار باغچه مملو از مصالحِ ساختمانیه.افسوس میخورم که چقدر با شوهرخالم حرف زدیم و نتونستیم مجابش کنیم که پول خرج کردن واسه خونه ای که تو شهر کوچیکه به درد نمیخوره..تویِ شهری که پیشرفت نداره!یادم می افته که  موقعِ انتخاب رشته چطور آیندمو داده بودم دست پت و مت..پت و مت کین؟!من به بابام و باجناقش میگم پت و مت!باجناقایی که اگه منو پسرخالم سه سال موندیم پشت کنکور بی ربط به دسیسه ها و فتنه چینی های اونا نبود..یادمه اون موقع که تازه نتایج اومده بود بابام نمی تونست مجاب کنه تعهدی بزنم.تا اینکه رفیقِ شفیقش بهم گفت اشتباه می کنی و فلان..زدم پزشکی تعهدی..وقتی با ۱۳ نفر اختلاف پزشکی تعهدی نیوردم اشک تو چشام جمع شده بود ولی حالا خوشحالم..تصورِ اینکه ۲۱ سال باید زندانی باشم تو ایران واقعا اذیتم می کنه.من پزشکی رو دوست داشتم ولی نه به هر قیمتی..ولی الان حتی دیگه دوسشم ندارم.اون روزا یکی دو تا از فامیلا به شوخی بهم میگفتن خرپزشک.دامپزشکی زده بودم و تو فکرِ رفتن تو کار سلولای بنیادی و تخصصایِ نزدیک به داروسازیش بود..سادش کنم..دامپزشکی رفتم شاید به داروسازی یه ذره بتونم نزدیک بشم.بهم میگفتن خرپزشک و من میخندیدم و ناراحت میشدم..ولی میفهمم حتی دامپزشکیم با روحیه ی من سازگار نیست..نه پزشکی و نه دامپزشکی..اه!چقدر آهنگِ توی کافه بلنده!نمیفهمم دارم چی میگم اصلا..چی میخواستم بگم که یادم رفت؟!کتابِ روی میزِ خاله</description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 20:13:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabahmadi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ohdt8xmof1vj</link>
                <description>یجورایی از دست خودم ناراحتم.حالا میفهمم اینکه دکترم میگفت دیگرانو قضاوت میکنی کاملا درسته.میخوام پیام بدم به بابا و بهش بگم بابا منو ببخش من موضوعی که اصلا به تو ربطی نداشت رو به تو ربط دادم و بدرفتار کردم.دکترم میگفت از دست هر کسی ناراحتی بهش بگواما من همش می ریختم توی خودم و سکوت میکردم.امروز دل رو زدم به دریا و غیرمستقیم خواستم به طرف برسونم که از دستش ناراحتم..خدا رو شکر اونقدر باهوش بود که سریع گرفت و برام توضیح داد..حالا میفهمم چقدر راه دارم برای پیشرفت..چقدر باید رویِ خودم کار کنم..</description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 01:30:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیسپکِ شکلاتیِ شیرین..</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabahmadi/%D8%A2%DB%8C%D8%B3%D9%BE%DA%A9%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-qeofhpkgokhl</link>
                <description>برای هاسکی ای که سرشو از پنجره ی ماشین بیرون اورده شکلک درمیارم ...شکلک در میارم تنها برای اینکه دوستم بخنده و برای چند لحظه فراموش کنه چه درامایِ مسخره ای رو پشتِ سر گذاشتیم..روی چمنِ سرد میشینم ...کنارم میشینه..میگم دلم بندریِ کثیف میخواد..پولاشو از تهِ کیفش درمیاره تا بره سفارش بده و من برای چند لحظه تنها میمونم..سرم .. پشتِ سرم جایی که لوبِ پس سری وجود داره درد میکنهبرمیگرده و کنارم میشینهمیگه :دلم میخواد دراز بکشم امّا نمیشه..زشته!بلافاصله روی چمنا دراز میکشم تا بهش نشون بدم اصلا هم زشت نیست..شالِ آبیمو میکشم روی صورتم و زیرِ شالِ آبی رنگم به آسمون خیره میشم..حالا آسمون آبی تره!اونم بعد از کمی مکث دراز میکشه ..میگه:دوسش دارم!اما الان خیلی احساسِ بهتری می کنم!سکوت میکنم و آروم به حرفاش گوش میدم..••••••••••بندریایِ کثیفمون که تموم میشه میگه هوسِ بستنی کرده..خستماسترس دارمزیاد راه رفتم و پاهام درد میکنندلم میخواد برم خونه و دوباره بچسبم به کتاباماما سکوت میکنم و مثل جوجه اردک می افتم دنبالش تا بریم کافهطبقه ی بالایِ کافه..کنارِ پنجره ای که به خیابونِ غم انگیز راه داره می شینیمبه پایین خیره میشه و با دستاش بازی میکنه..منم خیره شدم به تصویرِ مردمی که رد میشدن..تویِ سینه ی هرکس یه داستاتی هست..ماشینی که همین الان رد شد چه داستانی تویِ زندگیِ رانندش داره؟به تصویر خودم توی آیینه خیره میشم..به زخمِ روی دستم که بیشتر از دو ساله میخوام براش برم دکتر پوست و وقت نمی کنم..نگاه میکنم به موهایِ ریزی که زیرِ ابرو هام در اومدن و آروم به آهنگی که داره پخش میشه گوش میدم..</description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 00:24:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مهمم حتی اگه دوست داشتنی نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabahmadi/%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%85-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-niwz52qofz4g</link>
                <description> *****تویِ گیر و دارِ پیام دادن به نرگسم که استوریم ریپلای میخوره.دوستِ دوستِ مجازیمه که هم اسمِ خودشه.به طنز استوریمو ریپلای کرده و چیزی گفته قبل از اینکه جوابشو بدم میرم توی صحفه ی اینستاگرامش و سعی میکنم از بینِ چشمایِ ریز شدم چهرشو تشخیص بدم.چیزی دستگیرم نمیشه امّا به نظر پسرِ خوش قیافه ای میاد.میخوام بزنم رویِ هایلایتِ گوشه ی صحفش که عکسشه امّا تنبلی اجازه نمیده و من فقط به دونستنِ &quot;خوش قیافه ست&quot; بسنده میکنم.جوابشو به شوخی که میدم بلافاصله جوابِ طنازانه ی بعدیش رو میفرسته.ایموجیِ خنده میفرستم تا قالِ قضیه کنده بشه اما جمله ی بعدیش شاخکامو تکون میده.((چند وقتیه میخواستم یه چیزی بهت بگم اما می ترسیدم ناراحت بشی))انگار نیمچه خنده ای که تو روش کردم جرئت گفتن حرفش رو بهش داده.((چی؟نه بگو راحت باش))تهشم یه ایموجیِ لبخند میذارم تا لحنم صمیمانه تر به نظر برسه.صمیمانه؟خودمم از این حرکتم تعجب میکنم.مهتاب معمولا شش الی هشت ماه طول میکشه تا حتی از دوم شخصِ جمع تبدیل بشه به مفرد ولی حالا داره سعی میکنه صمیمی به نظر برسه!((مگه کنکوری نیستی؟چرا اینستاگرام داری؟حرص میخورم استوری هاتو می بینم))لبخند میاد روی لبم.برام حرفش جالبه تاییدش میکنم و بحث به رشته های مختلف کشیده میشه میدونم که رشته ای میخونه که امسال من پذیرفته شدم و نرفتماونم امسال دامپزشکی دراومده و دانشجوئه.بهش میگم که دارو دوست دارم اما نمی گم که جرقه ی علاقم اولین بار کِی زده شد.بهش نمی گم ولی توی ۱۳ ۱۴ سالگی وقتی رویِ تاب خونه ی خاله اینا بازی می کردم داشتم به پسرِ فامیلمون فکر میکردم.داشتم به بیماریِ لاعلاجش فکر میکردم و تویِ رویاها داروسازی میخوندم تا درمانش رو پیدا کنم و کمکش میکنم تا زنده بمونه.اینستا رو پاک میکنم!یجوراییِ تحت تاثیرِ حرفای پسره قرار میگیرم که میگه بعدا از این اکانتم میتونی استفاده کنی،فعلا برو،به امید روزی که رشته ی که دوست داشتی قبول بشی.••••••••••••••فکر میکنم این اولین باریه که بعد از عید میرم توی شهر و میگردم.هوا خیلی خوبهپارکا شلوغن و چادرای زیادی می بینم مسافر زیاد اومده وامسال دیگه این شهر شبیه به خانه ی ارواح نیستمردم کنارِ اماکن تاریخی عکس و سلفی میگیرن و من تمامِ این مدت به مردم نگاه میکنم.به لبخنداشون،به شور و اشتیاقشون به آدمایی که کنار اون سفره ی هفت سینِ بزرگ وسط پارک دارن عکس خانوادگی میگیرن ..نگاه میکنم و آبمیوه ی توی دستم رو آروم آروم میخورم..کاش منم با اون سفره ی هفت سین میتونستم یه عکس بگیرم••••• دکترم سرشو با تاسف تکون میده و میگه خاله زنکه!کمی بهم برمیخوره ولی به روی خودم نمیارم.گلوم خشک شده از بس حرف زدم و دکترم همچنان سعی میکنه خودشو مشتاق نشون بده.بهش میگم که حس میکنم دارم درجا میزنمبهش میگم پیشرفتم کنده و پروسه درمان زیاد طول کشیدهبهم میگه برای تغییر آماده نیستی تو هنوزم گیرِ تاییدِ دیگرانیبهش میگم که استارتِ تغییر شاید بعد ها بخوره..مثلا وقتی که از این خونه رفتم.میگه نه! تو الان حتیِ آدمِ یک ساعت پیش نیستیالان تو به اندازه ی یک ساعت از آدم قبلی بزرگ تر شدیبالغ تر شدی.این حرفش به دلم میشینهبرخلافِ صحبت قبلیش که تمومِ حرفامو خاله زنک خطاب کرده!میخوام تغییر کنممهتاب میخواد تغییر کنهدانش آموزِ محبوبِ کلاس ریاضیِ دوازدهِ دو، دریا ، میخواد تغییر کنه.دختری که یه روز قرار بود اسمش هانیه باشه میخواد تغییر کنه.میخوام اولویتِ زندگیم خودم باشماونی که مهمه منم!من مهمم حتی اگه داروسازی در نیام.حتی اگه ریاضی رو بالای ۶۰ نزنم.اگه زیستم زیر ۵۰ باشه.اگه همه با هم میرن مسافرت و به من نمیگن.اگه مامان گاهی بهم دروغ میگه.من مهمم حتی اگه کسی دوستم نداشته باشه.من مهمم حتی اگه دوست داشتنی نیستم....پ ن۱:می خواستم برم خونه خاله اما وقتی منصوره بهم گفت سرِ درس زنان با کسی شوخی نداره و اگه رفتم اونجا حق بازیگوشی ندارم پشیمون شدم..</description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 14:54:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط برات یه غریبم..</title>
                <link>https://virgool.io/PumkinCookie/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D9%87-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%85-xd6dl46kixn6</link>
                <description>داشتم تلاش میکردم براش چیزی بیشتر از یه غریبه باشم؟از حسِ حقارت صورتم داغ شد.حسِ خوبی نداشتم.از خودم بدم می اومد.من نباید میذاشتم دوباره تحقیر بشم.من قبلا بارها گذاشته بودم تحقیر بشم و اگه این دفعه هم این اجازه رو میدادم دیگه یه انتخابِ از روی خریت بود.اول پیاما رو پاک کردم.بعدم شمارشو.ابلهانه ست بگم قبلش وویسش رو فرستادم تویِ گروهی که فقط خودم هستم؟یه بار دیگه گوشش دادم..این دفعه دیگه صداش مهربون نبود.انگار بداخلاق و بی حوصله بود.انگار خسته بود.دیگه رویِ &quot;س&quot; زبونش نمیگرفت.دیگه بینِ جمله بندی کردنِ حرفاش نمی خندید.انگار همه ی اونا توهماتِ من بودن.من نباید تلاش میکردم چیزی بیشتر از یه غریبه باشم..من نباید میذاشتم دوباره تحقیر بشم.من نباید تلاش کنم چیزی بیشتر از یه غریبه باشم.من نباید بذارم دوباره تحقیر بشم.پ ن:عیدتون مبارک..</description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 21:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیشب سرِ کوچمون عروسی بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabahmadi/%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-oiihjpll7vdt</link>
                <description>امشب کافه رفته بودم،داشتم فروت وافلمو میخوردم که متوجه شدم اونورِ خیابون پسرِ جوونی،آشغال جمع می کرد،زیر چشمی منو نگاه میکنه.سفارشم که تموم شد و سوارِ ماشین شدم دیدم که از کنار پنجره ماشین رد شد و رفت سمتِ کافه تا ذرت مکزیکی بخره ..متوجه شدم که ازم خجالت می کشید، من آخرین مشتری بودم و اون منتظر بود تا من از اونجا برم تا سفارشش رو بگیره.فقر دردناکه و دردناک تر اینِ که دیگه ما به دیدنِ این فقر عادت کردیم.دردناک این که اینقدر خودمون درد داریم که وقتی واسه همدردی نمی مونه..پ ن:میدونم عنوان کاملا بی ربطه ..حتی دیشبم اتفاق نیوفتاده..اما امشب واقعا از سر کوچمون ماشین عروس رد شد :)</description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 23:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من همیشه دختری بودم که خانواده میخواستن.</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-bjyyclj0qh9t</link>
                <description>من همیشه دختری بودم که خانواده می خواستن.جنینِ چند ماهه ای که از سه ماهگی مهتاب صداش میزدن.نوزادِ یک روزه ای که پدرش در گوشش اذان خوند و دینش رو براش انتخاب کرد.دختر بچه یِ چپ دستی که باباش ترجیح داد راست دستش کنه.دخترِ دبستانی ای که مادرش بهش اجازه نداد بره کلاس بدمینتون و فرستادش والیبال چون آینده ی بهتری داشت.دخترِ دبستانیِ کمی بزرگتر که لباسایِ عیدش رو با سلیقه ی مادرش سِت میکرد.دخترِ دبستانیِ کمی بزرگتر از قبل که مادرش ترجیح داد به جای ادامه ی کلاس رنگ و روغنش طراحی بره چون خودش طراحیِ سیاه قلم رو بیشتر دوست داشت.دخترِ نوجوانِ نابالغی که مادرش ترجیح داد تجربی بخونه.دخترِ نوجوانِ بالغی که مادرش بهش اجازه ی تغییر رشته نداد و باز هم ترجیح داد تجربی بخونه.دختری در آستانه ی جوانی که کسی رو دوست داشت و دوست داشته نشد.دخترِ جوونِ چند ماهِ بعد که بهش اجازه ندادن رشته ای که خودش انتخاب کرده رو بخونه.دخترِ جوونِ چند ماهِ دیگه که مادر و پدرش رشتش رو انتخاب میکنن.دخترِ جوونِ تازه فارغ التحصیلِ چند سالِ بعد که مادر و پدرش به نتیجه میرسن وقتِ شوهر دادنشه.دخترِ تازه عروسِ فردایِ چند سالِ بعد که مادرش نگرانِ بالا رفتنِ سن و مادر نشدنشه.مادرِ پس فردایِ فردایِ چند سالِ بعد ..با چند دونه برفِ حسرتایی که روی تارِ موهاش نشستن.و نوزادی در آغوشش که از سه ماهگی در شکمِ مادرش به نامی خونده شده ...Love me pleaseمن همیشه دختری بودم که خانواده میخواستن!پ ن ۱:موقعِ نوشتنش داشتم به آهنگ she and her darkness گوش میدادم.چه قشنگه...پ ن ۲:یه اعتراف کوچولو!به apocalypse هم گوش میدادم..ترجمه هاشون رو خوندید؟فوق العادن..</description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 23:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین پرستو متولد میشود??</title>
                <link>https://virgool.io/Yalda-Norouz-1400/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-cumthupt8zin</link>
                <description>ننه سرما پارچه ی سفیدِ ابریشمی را با ذوق مادرانه و خوانشِ لالاییِ ترانه ی مادری بر رویِ پوستِ لطیف زمین برمی گستراند،لب هایش مترنم به &quot;بادا بادا مبارک بادا..ایشالله مبارک بادا&quot; می شود.بالِ پرندگان همراه با آوازِ وزشِ نسیم صبا می رقصد و دانه های برف را بر سر ننه سرما گلباران می کند.ننه سرما لباسِ عروسِ پسر ته تغاری اش،اسفند،را می دوزدُ می خنددُ می گریدُ می بافدُ می جوید از روی چروک های دستانش گذر روزها را.????????پرستو روی شانه های باریک بهار می نشیند،صوت صدای رسایش رثایی کودکانه دارد و در نگاهش دلخوره ای مروارید گونه جوانه زده است.می گوید:آقا اسفند ۳۱ روز منتظرتان ماند.۳۱ روز برایتان آدمک های برفی گل های برف چیدند و نیامدید..گل ها پژمرده شدند و خشکیدند.آدم برفی غمگین شد و شکوفه های شاخه های دستانش پژمریدند.آدم برفی غمگین شد و آب شد..او از غمِ آقا اسفند آب شد...آقا بهمن(برادر اسفند) می گفت دخترعمویمان،بهار،دست در دست عمو نوروز می آید تا بهار خوشبختیِ مان پس از روز ها زمستان شود اما شما...نیامدید...شکوفه ی گونه های بهار رنگ پریده می شوند و مهتاب نگاهش غروب می کند..لعل لبش را می گزد و انار لبش ترک می خورد و خونِ دانه های انار فرو می چکد بر چانه ی لرزانش..پرستو به آرامی نامه ی آقا اسفند را روی ترقوه ی بهار می گذارد و بال میزندُ پرواز می کندُ می رود.نامه را از ابتدا نمی خواند و کوچ می کند به دلِ این دلنوشته ی برآمده از دلِ آقا اسفند:((من دوست داشتم از انارِ لعلِ لبت بوسه ای بچینم و با آن زیباترین گردنبندِ یاقوتِ دنیا را مهرت کنم.من می خواستم گنجینه ی زبان مادری ام را &quot;این دُرِّ دری&quot; واژه به واژه مِهر و مُهره های گردنبندت کنم.))دستانِ باریکِ بهار به آرامی روی مروارید های سفیدِ دندان هایش می نشیند و به نرمی می خندد.ترقوه هایش شکوفه می دهند و مهتابِ نگاهش در دلِ سنگ دل ترینِ چَشمه ها می رقصد.حالا نامه را کمی بلندتر برای پرستوانِ آرمیده در گیسوان و زانویانش تلاوت می کند.((بانو!از صدایِ طلوع خنده هایت قلبِ گل سرخ می تپد و خون به گلبرگ هایش پمپاژ می شود.کاش می توانستم شکوفه های میانِ گیسوانِ بافته ات را..این موج موجِ دریای وحشی..بچینم تا گلباران کنم بر سرِ آیینه دارانِ مهتابِ طلوع نگاهت..))بهار پایانِ نامه را نمی خواند.می گوید داستانِ دوست داشتنِ ما پایانی نخواهد داشت.چمدانش را پر از گل های وحشی می کند و به خودش عطرِ اولین طلوع خورشید را می زند.هزاران هَزار(بلبل) بر رویِ سرش می رقصند و پرستوها چمدانش را به نوک می گیرند.ریشه های درختان از خجالتِ دشتِ پُرپشتِ پاچینِ پُرچینِ لباسش در زمین فرو می روند.آخرین تخمِ غمِ پرستویِ روی ترقوه اش شکسته می شود و آخرین پرستو متولد میشود تا پایانی باشد بر روزهای سردِ زمستان و آغازی بر داستانِ عشقِ بهار و اسفند...????????پ ن۱:برای مردمی که سال هاست روزهای خوب را از یاد برده اند❤پ ن۲:من حتی پادکستشم درست کردم?ولی حس کردم صدام بده و نذاشتمش?پ ن۳:پس از ماه ها..دلم براتون تنگ شده بود❤ </description>
                <category>.....</category>
                <author>.....</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 15:53:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>