<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahtabmahrokh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahtabmahrokh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:27:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/307550/avatar/2sR3LB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahtabmahrokh</title>
            <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خیال خوش</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4-yh0luuumncsi</link>
                <description>غرق شده ام در اشعارت وبوسه ای جان باخت در لابه لای شعرهایم وصوای در انزوای خش خش برگا به صورت سبزی درختی درآمد و پرنده ای در خیال وهم انگیزش بوسه ی بر کودکی شب هایم زد و اه از ماهی های سرخ رنگ حوض خانه یمان که به دنبال حقیقت رویاها در کاشی های حوض خودشان راگم کردند ومن با موجی از اندوه در بالای ماه نشسته بودم و موج موهایم رها تر از برگی در باد بودو برپیشانی ماه بوسه میزد دلم در اقاقی های باغچیمان گم شد تا سلامی به یاس های کمبود کند و در عطر گل های محمدی گم شود سبزی این عشق تازه را در رودخانه ی در دهمان جستجو کردم و ساده دلی مردمانی را دیدم که بر زمین عشق می ورزیدند و دستانشان رو به آسمان ها ثنا میگفت چه بسیار دیدگانم را وسعت بخشیدم و چه بسیار در درونم با تو آشنا گشتم واین بود ماجرای پیدایی خود من در خود من مرا مجال سخن بده حرف ها بسیار است...(مهتاب ماهرخ)#مهتاب_ماهرخ</description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 00:04:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cp7qooekipl2</link>
                <description>آه ای زندگی من تو را پوچ خواندم و تو زندگی بودیاز من جلو تراز من قوی ترو پایدار تربه ریشه های من جستجو کردیبه ریشه های که در تعذل خود وامانده بودبه ریشه های که تو را نمیفهمیدو سرگردان در سیاه چاله اش فرو رفته بودمن تو را پیدا کردمدر همین حالو همین الانو نه بعد و نه فکر بر گذشتهو از آن پستمام لحظاتی که بودوتمام لحظاتی که هسترا بوئیدمو تو را احساس کردم...(مهتاب ماهرخ) #مهتاب_ماهرخ </description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 12:17:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید زیبایم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%85-fdaji9tblrvf</link>
                <description>من به یک تلمیح ساده ی عشق دل بسته امو نوای در دهکده ی تاریکی رو به یک آشیانه ی سبزکه بشارت به یک تخم کبوتر داده پی امیدی گیسوانم را در موج غریبی بافتم و صدای دل مروارید در ذهن صدف آبستن گشتو امید رخت زیبایش را بر تن ساحل تنهایی من زیبا کردو حقایق پی پوسته ی گردویی آواز میخواند و صدای خروسان به نوای بانگی رخت شادی می بست دل من آزاد بود دل من بی غم بود به بشارت رفتم و صدا از نجات برهوت می آمد در زوال عقل به جستجویی رسالت می رفت و زمستان را در پوسته بهار خندان میکرد بی سبب زیبا بود بی سبب هوشیار بود بی سبب خندان بود و صدایش جاوید و نگاهش پرواو نوایش بی غمدل ما آزاد بود....(مهتاب ماهرخ)#مهتاب_ماهرخ </description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 02:05:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای عشق در شعر نهفته است...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gjztjhefgdzo</link>
                <description>عشقمن به عاشقانه شعر گفتن ایمان دارم.وقتی کلمات در شیفتگی معشوق می رقصند واز شیفتگی معشوق کلام به خودش می بالد و در هالهٔ فروتنی خود شیفته ی کلام می شود.عشق فروتن بودن میخواهد وبه دور از نگریستن در این موجودات محتاط ایستاده است.عاشق به دنبال کلامی می گردد تا انفجار شیفتگی خودش را در قالب جمله ی رسا به معشوقهٔ خویش بگوید تا هالهٔ ی تجلیل از معشوق را در بیانی زیباتر به شعر آمیخته کند و دلبری خود را برای معشوق آغاز نماید…شاعر عاشق واقعی به دنبال ارزش می گردد که در بیان اشعارش از رمانتیک های کوچه بازاری دوری می کند و قهر های بی جهت نو بالغان را به رسمیت عاشقانه نمی شناسد و هوا و هوس می نامد چرا که عشق از همه ی این بازی ها مبرا است…عشق به دنبال واژه ها میچرخد و خودش را در قالب شعری زیبا پیدا می کند،معشوق در نظار شعر عاشق مالامال به دور واژه هایش می چرخد وبه دنیای عالم واژه ها پا می گذارد تا تخیل خود را معنا بخشد و رویاهایش را به واقعیت نزدیکتر کند تا صدای شعر را در رویاهایش بشوند،عاشق در راه عشق می گردد تا حریمی نورانی خود را در عظم معشوقه ی خود پیدا کند .شعر رخت می بندد واز تاریک ترین دخمه ها می زداید تا به انسانیت مظاعف دست پیدا کند و از برکتش حق مطلب خویش را به صداقت بیان کند ازاین پس واژه ها عاشق معشوق می شوند و کلمه ها باهم خلوت میکنند ،خلوتی موزون و عاشقانه برای تفقد چشم معشوق واز خاک و خاکستر بیرون می آیند و عشق را به سوی آینده ی نجات بخش می برند تا در تاریخ خصوصی خود ثبت کنند .اجر شعر را فقط نوای معشوق می تواند معنا بخشد تا روح شاعر را نجات دهد و از بی پروای خویش روح معصوم بشریت را در جهان شعر معنا کند.حصول زیبایی شعر در معنای برانگیختن احساس خواننده ی آن به رسمیت شناخته می شود تا از رحمتش برگستانی به شادمانی باغ خویش را مزین به رقص برگ هایش کند .شعر خالق آینده ی روح بشر است تا چهره ی کریهٔ خودکامه ی را نشان دهد و در درونش افکار خواننده ی خویش را بپروراند تا از وقاحت جاهلان به دور شود و چهره ی جلیل خود را در آیینه ی نورانی جهت دهد .شعر اما گاهی در مدح جلادان برای سخره گرفتن در می آید تا مانند جاسوسی زیرجلکی حرف خود را در ایهامی پر معنا بیان کند.شعر گاهی برای پیران طفل مانده،جوانی می کند و آن ها را از استیصال خویش دور می کند تا سلامت خلاقانه ی خود را به بشریت نشان دهد .شعر از وجود پر معنایش جمع و جهانی را از ایدئولوژی های سیاسی و اجتماعی خود به شوارع واژه هایش می کشاند تا خودش را به جهانیان اثبات کند …(مهتاب ماهرخ)#مهتاب_ماهرخ</description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 00:33:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-ohelvoto1n8t</link>
                <description>پیک زمینبرای زمینمآرزو دارم زندگی نفس هوایش را میان ریه های طبیعت بازیابد...آرزو دارم خاموشی حافظیمان نسبت به طبیعت را بازیابیم و در اندیشه ی گل ها گم بشویم تا آراستگی هستی را از یاد نبریم...آرزو دارم خنده ها پیله ببندند میان لبان آدم ها و عشق جوانه ای روشن باشد در سرتاسر هستی...آرزو دارم عطر گل های بهاری وجودمان را برکت بخشد تا از عطر وجودمان به هستی ببخشیم...آرزو دارم هستی، بخش عظیمی از ما بشود تا یگانه شویم با هستی و طبیعتش؛ و دوری کنیم از هر آنچه هستی را به نابودی می کشاند...آرزو دارم در دستان خداوند چون پروانه ای باشم که بر طبیعتش بوسه میزند و محبت طبیعت را از یاد نمی برد ...آرزو دارم نهال ها دل بسته ی زندگی باشند و انسان ها امید به زیستن را از یاد نبرند......بعد از این همه رنج‌ زمستانی آرزو دارم آرامشی هستی را در بر بگیرد...مهتاب ماهرخ(براتی)</description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 14:00:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-m9wrbtxavf9s</link>
                <description>بهاربهار ای زیبای آرام،ای دلنشین فصل های پریان،ای خنده های زیبای از سر نو تورا با سوال های بیشمار با پرندگان بی مثال با پروانه های عاشقان تنها نخواهم گذاشت تورا جور دیگر جوری زیبا تر دوست خواهم داشت تورا در لابه لای شکوفه هایت و نهان آرامشت یافت خواهم کرد تورا با،زندگان وعاشقان ودوستان هم پیمان خواهم شد تورا دوست خواهم داشت تورا دوست خواهم بود....(مهتاب ماهرخ)#مهتاب_ماهرخ@mahtabmahrokh</description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 16:48:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتگر باش</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-hm1sfxl0vfmq</link>
                <description>سلام اسم من شیائومی نوت ۸پرواستگوشی جدید مهتاب خانم.راستش من از چین آمده ام همین چینی که این روز ها با کرونایش همه را حسابی درگیر کرده خلاصه بعداز اینکه توانستم با سامسونگ های پدر سوخته رقابت کنم  و هواوی را توی قوطی بندازم، تونستم تو دل مردم ایران جا باز کنم و حسابی کارایی هایم را بهشان نشان دهم بااینکه قیمت نا چیزی داشتم اما واقعا کارکُشته بودم و تقریبا همه کاری در حد گنده لات گوشی جهان آیفون  انجام می دادم که البته دلار حسابی در ایران بالا رفت وماهم حسابی شاخی شدیم برای خودمان و برای بقیه کلاس گذاشتیم.تقریبا یک ماه پیش بود که همینطورکه توی مغازه نشسته بودم و منتظر رسیدن یه مشتری باحال وپایه برای خودم بودم یه خواهر برادر به اسم مهتاب و محمد امدن و منو خریدن و بردن خونشون از اینکه طرفی که من خریده یه دختره حسابی خوشحال بودم آخه میدونید چرا برااینکه پسرا اصلا چیز نگه دار نیستن و اصلا نمیدونن با خوشگلی مثل من چجوری رفتار کنن اخه رفیقم یه بارهم زنگ زد و گفت که دست یه پسر افتاده و در ماه اول۵۰خش روی ضد خشش خورده و خیله سرش نشکسته و دوربین اصلیش که چشمشه رو از دست داده جوری که میخواسته خود کشی کنه منم از اون به بعد حسابی از پسرا ترسیدم? ولی دخترا اصن اینجوری نیستن یه جوری با ماها برخورد میکنن انگار پادشاهشونیم و یه تاج خوشگلم گذاشتن رو سرمون ? همین مهتاب روزی چند بارقربان صدقه  من هم می رود حالا اگر پسر بود فقط فوش میخوردم ?والله که حسابی لوس شدم خلاصه ارج وقرب خاصی پیش مهتاب پیدا کردم و خب اونم حسابی ذوق مرگ بود از خرید خوشگلی مثل بنده وقتی که خریدم چشماش دقیقا شبیه قلب شده بود اینجوری? دقیقا همون جا بود که مهر مهتابم به دل من افتاد راستش دختر جذاب و خوش قلب وخوش قلمیه هرچند گاهی اوقاتم واقعا رو اعصابم میره و دوست دارم از عصبانیت زیادم خودم به دیوار بکوبم ولی وقتی قیمت دلار میبینم بیخیال میشم و دلم به حال مهتاب بیچاره و پدر بیچارش میسوزه وصبر پیشه میکنم... مثلا چند روز اول یه بازی رنگ آمیزی نصب کرده بود و به قدری اینو دوست داشت و بازی می کرد انگار که یه بچه پنج ساله از اصفهانه حسابی کلافه ام کرده بود دلم میخواست جیغ بزنم تازه حس پیکاسو بودن هم بهش دست داده بود? یا یه استیکر ساز نصب کرده بود و استیکر تموم آب و اجدادش درست میکرد انگار مثلا خود برنامه استیکر سازه? یا یه برنامه هوش مصنوعی نصب کرد و خودش و تمام رفقاش رو سلبریتی ها گذاشت و از حقم نگذریم سمانه دوسش خیلی بهش آمده بود...  اما خداراشکر بعداز چند روز از عقده ی بازیاش دست کشید و به زندگی عادیش برگشت اگرچی گاهی میزنه به سرش جوری که دوست دارم دستاش بگیرم بگم ببین اجی فعلا برو بخواب حالت خوب نیست داری گند میزنی، یا یه سری شبا هم واقعا دلم به حالش میسوزه مث وقتی که یه آهنگ غمگین گذاشته و میره تو خودش و حسابی گریه میکنه یاوقتی میشینه این اینستاگرام بی صاحب باز میکنن کلی خودش مقایسه میکنه بااین واون اون وقت دلم میخواد واقعا به زبون بیام بهش بگم چرا خودتو با یه مشت مدل افکتی مقایسه میکنیو فک میکنی اونا زندگی بهتری دارن بخدا که من از بقیه ی رفقام پرسیدم و همشون حسابی از دستشون عاصین و خواب و خوراک ندارن هیچ لذتی از زندگی مصنوعیشان نمیبرند بخدا که تو از آن ها سَر تری آخر مگر این افکت های مسخره چقد میتواند برایشان زیبایی بخرندچیزی که مهمه چیزیه که تو داری... ولی واقعامهتاب را دوستش دارم و دلم میخواهد بغلش کنم ‌و قربان صدقه اش برم اخر خدایش خیلی خوب به من میرسد مثلا همیشه بهم الکل میزند تا کروناها را ازم دور کند وقتی نفس های آخرم است با تمام عشقش از من دست میکشدتا شارژم کند یا الان که تو کلاس نویسنده خلاق ثبت نام کرده حسابی استفاده مفید از من میکند و شعر ها نوشته های قشنگی میخواند و مینویسد باید اعتراف کنم که واقعا از نوشته هایش لذت میبرم و غرق در شعرهای زیبایش میشوم و البته چیزاهای که میخواندمثلا دیشب شعر های فروغ رامی خواند و حسابی عنان از کف داده بود از  بس که عاشق فروغ است راستش منم دوستش داشتم شعر هایش‌ واقعا قشنگ‌و دخترانه بود راستش اگر این نامه ام به مهتاب میرسد میخواهم چندتا چیز بهش بگویم مهتاب دوست عزیزم مهم نیست تو زندگیت شبیه بقیه نیست مهمه اینه تو قصه ی خودت داری و راه خودت رو داری از روزای که باهمیم لذت ببر گاهی اوقات از فرط خستگیت  اینقد به خودت سخت نگیرویه آهنگ خوب بزار و کمی برقص که معمولا &quot;فتانه&quot; جواب میده?? یا همیشه چهارتا عکس باحال از خودت و چیزای چه دوست داری بگیر و حض کن چرا که روزای بهتری برات توراهه و قراره حسابی باهم بترکونیم رفیق تو نوت ۸پرو جونت♥️#روایتگرباش</description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 14:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن با نقاشی</title>
                <link>https://virgool.io/painters/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-swqmi8ddvuxl</link>
                <description>فضای اتاق تاریک و وهم آلود است دختری جوان و زیبا با موهای نارنجی رنگ بر روی صندلی اتاقش به مکاتبه می پردازد تضاد زیبای رنگ موهای دختر با رنگ سفید مروارید بر روی موهایش به زیبایی آرایش شده است و لباس زیباو زرد و مفتخری که برتن دارد همراه با جواهرات ظریف و مرواریدی وی بر روی گردن و گوش هایش به زیبایی نشان دهنده ی طبقه ی اشرافی دختر است 
دختر در حال نوشتن نامه ی عاشقانه برای معشوق خود است رنگ زیبای لباسش شور وشوق خاص جوانی را به خوبی تداعی کرده است و نوع نشستن دختر صلابت و جسور بودن وی را به خوبی نمایش داده. اما رنگ زرد لباس همراه بافضای تاریک و سیاه اتاق نشان از اخطاری کوبنده است.خدمتکار وفادار دختر وارد اتاق شده و باحالتی نگران و تشویش نامه ی معشوقه ی دختر را در دست دارد وبا ترسی عمیق در چشمانش نامه را به دختر می دهد گویی از رسوا شدن نامه رسانی اش و محتوای نامه از پس تشویش نامه رسان و این عشق ممنوعه حسابی ترسیده است ترس وی به زیبایی برچهره اش نقش بسته و نشان از خدمتکاری وفادار ومادرانه را دارد که دختر را از کودکی بزرگ کرده است. حالت متفکرانه دختر در عمق وجودش ترسی را ایجاد کرده و او ترسیده است که حتی نامه را باز کند و بخواند اما هنوز هم جسور و قوی بودن خود را به خوبی نشان میدهد نوع نگاه دختر و فضای که در آن قرار دارد به خوبی بیانگر این است که او از آن دختر های خود پسند اشرافی نیست او دختری جسور وبااعتماد به نفس است واشرافیت خود را در نهان وجودش ساخته وپرداخته کرده است فضای که دختر درآن قرار دارد نشان از علاقه ی وی به نوشتن و نویسنده شدن دارد رنگ آبی تیره رومیزی دختر دانش و قدرت وکمال و جدیت دختر را به زیبایی نمایش داد و اورا یک نویسنده ی متفکر و عاشقی جسور ساخته
نامه ی معشقوق آن نشان دهنده ی عشقی ممنوعه و معشوقی از طبقه ی پایین جامعه است که شیفته ی دختر زیبا وجسور اشرافی شده چرا که ترس خدمتکار به خوبی قابل مشاهده این قصه ی عاشقانه است 
خدمتکار وی لباسی قهوه ی رنگ بر تن دارد که نشان از قابل اعتماد بودن وی است نامه ی معشوق اما با نامه های دیگرش فرق دارد این نامه پر از تشویش است چرا که دختر در حالت متفکرانه به نامه ی دردست خدمتکارش مینگرد گویی در عمق وجودش ترسیده است و به عمق فاجعه فکر میکند شاید ترس از رسوایی این عشق ممنوعه یا ترس از اتفاقی ناگوار برای معشوقش ... فضای تاریک و وهم آلود اتاق همراه با رنگ زرد لباس دختر اخطاری برای پایان این عشق شور انگیز جوانی را به خوبی نمایش میدهد
نقاش اثری فوق العاده خلق کرده است وبا رنگ ها فضارا مانند داستانی در ذهن بیننده ی اثر به زیبایی تداعی میکند
دختری اشرافی و عاشق
و معشوقه ی از طبقه ی پایین جامعه 
وخدمتکاری مانند مادر و قابل اعتماد 
و عشقی که ممنوعه است به زیبایی در فضای رنگ ها نمایش داده شده است...
مهتاب ماهرخ(براتی)</description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 17:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن باعکس</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%DA%A9%D8%B3-fjns51fcd5cz</link>
                <description>رو به روی لنگرگاه نشسته ام و غروب بر آسمان می تازد جایی که قایق ها در گذر ذهن خود جا مانده اند از ویرانگی های روزمرگی هایشان تا مسافران بی نام و نشانی که برای التیام روز های پر دردسرشان به قایق ها پناه اورده اند و قایق ها هم برای لحظه ی خوش بودن از تلاطم خستگی ها به آب دریاها پناه برده اند….گویی هرکس دراین دنیا به چیزی یا کسی پناه می برد تا کمی التیام یابد مثلا قایق ها به آب ها مردمان به قایق ها و آب ها به ماهی ها و….. حالا بعد از یک روز پر از تنش در گوشه ی لنگرگاه به خواب عمیقی فرورفته اند و به رویاهای طلایی خود می اندیشند به جای در دور دست ها به سرزمین قایق ها و به آزادی خود بدون وجود هیچ صاحبی، جای بدون کلافگی و اسارت و بدون هیچ ملامت روزانه به سرزمینی رنگین تر و به آب های درخشان تر می اندیشند. قایق ها خسته اند قایق ها خودشان را نمی شناسند قایق ها به دنبال یک همدرد میگردند حتی قایق ها هم نیاز به یک هم صحبت خوب دارند وقایق ها هم دوست دارند کمی عاشق بشوند…من هم به قایق می اندیشم در سرزمین رویاهایشان جای بهتر و جای آزادتر…مهتاب ماهرخ (براتی)</description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 17:38:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن با سه عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabmahrokh/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-evyhujdhbzaw</link>
                <description>هوا سرد است،بادبان ها در میان هوای دریا در افسانه ی ماهی ها به خواب عمیقی فرو رفته اند. کشتی برای رسالتش آبِ دریا را پارو می کند و بر اُبهت دریا سایه می افکند،صدای غروب درمیان اندیشه ی شب بر آسمان می تازد، زنی تنها درکلبه ی خویش به انتظار همسرش نشسته و در انتظار هوای هاشقانه اش چایی نوش جان میکند و به کشتی های رو به روی دریا مینگرد تا از احساسش برای همسرش ژاکتی گرم از جنس عشق ببافد در آن طرف تر کویری در بُهت خویش مردی تنها را برای فرار از فراز و نشیب های روزگار به دام خلوتی تنها کشانده تا درفضای بی هوایی اش به نقطه ی رسالت بشریت بنگرد...هوای تازه،غروبی زیبا،مردی تنها،کشتی در انتظار پایان وزنی در انتظار برگشت مردش از دریا...مهتاب ماهرخ(براتی)</description>
                <category>Mahtabmahrokh</category>
                <author>Mahtabmahrokh</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 17:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>