<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختر مهتاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahtabsepehry</link>
        <description>✍نویسنده روزمرگی ها و داستان ها
https://unsplash.com/@moonlightdaughterlens
📸 شکارچی لحظه‌ها با لنز موبایلم :
⛵ اگر مسیر این کشتی را می‌پسندید، باد موافقش باشید.
https://www.coffeebede.com/d_mahtab</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:57:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1252167/avatar/YSUVMK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختر مهتاب</title>
            <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو به ما جرات طوفان دادی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-nr7jt7eucl1f</link>
                <description>سلام بر تو ای ایرانی ترین رهبر ❤هر شب که می خواستم به تنگه احد (خیابان) بیایم کمی دلشوره داشتم ، نکند امشب خلوت تر باشد؟ نکند همشهری ها خسته شوند؟اما! اما! جای پارک ماشینی که هر شب سخت تر پیدا می شد هم قلبم را گرم می کرد و خجالت زده... هر شب و هر روز همشهری هایم و هم وطنان نه در این شهر و نه در این کشور که در سراسر این دنیا ،مرا شگفت زده می کردند....مامان کمردرد دارد، با این وجود ولی هر شب در تجمعات شرکت می کند. کمی بعد برایش یک صندلی تاشو گرفتیم تا اذیت نشود. برای اینکه خودش و بقیه اذیت نشوند در جمعیت به دنبال یک جای پارک مناسب این بار برای صندلی تاشو می گردم! کنار یک خانواده که از قضا آنها هم دو صندلی تاشو گذاشته اند جای می گیریم. یک پدربزرگ و مادربزرگ به همراه فرزندان و نوه ها به صورت خانوادگی در مراسم حضور دارند.پدربزرگ نشسته و پرچم در دست گرفته. صندلی کناری اش خالی است. چند دقیقه ای می گذرد از پدربزرگ اجازه می گیرم تا روی صندلی بنشینم. او می گوید : بله حتما. روی صندلی جاگیر می شوم که مادربزرگ برمی گردد و با هم چشم در چشم می شویم. نیم خیز می شوم که مادربزرگ دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید : نه ! نه ..... بلند نشو.... مادربزرگ اصرار دارد که پرچم را از پدربزرگ بگیرد و خودش پرچم را به اهتزار درآورد. همهمه جمعیت و صدای بلندگوها اجازه نمی دهد صدا به صدا برسد. سرم را به گوش مادربزرگ نزدیک می کنم و می گویم : حاج خانم، هر وقت خواستید بگویید تا بلند شوم. مادربزرگ جواب می دهد :آمده ایم که بایستیم نه اینکه بنشینیم.جوابش هم مرا شگفت زده می کند و هم خجالت زده ، هم می خندم و هم به فکر فرو می روم.آقای شهیدم! تو این مردم را خوب شناخته بودی! حتی بهتر و عمیق تر از خودشان! می دانستی که روزی مکتب نرفته و خط ننوشته ، مساله آموز صد معلم خواهند شد .... گفتی بودی که در آینده مردم برای حل بحران ها مبعوث خواهند شد .... فقط آقای من! نگفتی که شرط این مبعوث شدن خون خودت خواهد بود .....خدای خامنه ای هنوز زنده است و کار را جلو می برد ....شنیده ام که حلال مان کرده ای .... کاش می گذاشتی تا پایان عمر با این عذاب وجدان نشناختن تو بسوزیم ....من بیشتر باید بسوزم ... دیگران تو را نمی شناختند ..... در خانواده من همه از تو می گفتند ولی باز هم من تو را نمی شناختم .... وای بر من .... وای بر من .... وای بر من ....متن اطلاعیه دفتر رهبر معظم انقلاب اسلامی به این شرح است:بسم‌الله الرّحمن الرّحیمبه اطلاع ملّت عزیز، شریف، آزاده و دلیر ایران می‌رساند:اقشاری از مردم در تماس با دفتر با اندوه فراوان از اینکه تحت تأثیر تبلیغات دروغین شبکه‌های دروغ‌پراکن دشمن، مواضعی ناروا و احیاناً جسارتهایی نسبت به ساحت والای رهبر عالیقدر، امام شهید (رضوان الله تعالی علیه) داشته‌اند و موفق به طلب حلالیّت نشده‌اند اظهار تأسف کرده، کسب تکلیف می‌کنند.با توجه به پاسخ مکرّر ایشان به موارد مشابه در زمان حیات پربرکت خود که بارها فرمودند «همه ملّت ایران فرزندان من هستند و من دعاگوی آنها هستم و چنین عزیزانی را هم بخشیده و حلال کرده و خواهم کرد» اعلام می‌داریم که همه این عزیزان آسوده خاطر باشند که مورد بخشش آن دل مهربان که همچون اقیانوس همه مردم را در خود گنجانده بود، هستند و نشانه این رضایت را در همین حضور یکپارچه و حماسی و دلهای دشمن‌شکن یکایک مردم عزیز می‌توان مشاهده کرد که خداوند با لطف خود همه دیوارهای جدائی را از میان آنها برداشته و همگان با شعار الله‌اکبر، پرچم کلمة‌الله هی العلیا را برافراشته‌اند و با توکّل بر خدا، همدل و همسو و همگام جز به پیروزی بر دشمن پلید بشیریت نمی‌اندیشند. محکم بایستید و یقین بدانید که دعای سیدالشهدای تاریخ ایران شامل یکایک شما مردم عزیز بوده و خواهد بود و همین ثبات قدم شماست که نصرت الهی و فتح قریب را نوید می‌دهد که فرمود اِن تَنصُرُوا اللهَ یَنصُرکُم وَیُثَبِّت اَقدامَکُم.کی فکرشو می کرد یه روز یه مسیحی آمریکایی توئیت بزنه : &quot;کل یوما عاشورا ، کل ارض کربلا&quot;پ.ن1 : سلامتی همه ی سلحشوران و دلیرمردان و دلیرزنان ایرانی در هر پست و جایگاه و شغلی که هستند و برای اقتدار و افتخار ایران می جنگند صلوات.پ.ن2: چون شقایق که از هجر هماره داغدار است ما نیز تا همیشه دنیا  قلب هایمان داغدار گل های پرپر میناب خواهیم بود و خواهیم ماند.پ.ن 3 : به فضل الهی و به زودی ، خون گل های پرپرمان فرعون و فرعونیان را غرق خواهد کرد.پ.ن 4 : تصمیم گرفته بودم دیگر در ویرگول نمانم ولی شاید همین ناقص واژه ها و نوشته ها مقبول افتد. </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>📸جهان از پشت لنز من</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%F0%9F%93%B8%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%84%D9%86%D8%B2-%D9%85%D9%86-xtaodxulvvtv</link>
                <description>من همیشه در حال نگاه‌کردن بوده‌ام.حتی وقتی فکر می‌کردم فقط راه می‌روم، نفس می‌کشم، یا گم شده‌ام.دنبال سوژه‌ها دویده‌ام؛در برف و باران،در روزهای سبک و روزهای سنگین،از گربه‌ پاییزیِ که ست کرده بود با  برگ های زرد و نارنجی پارک ،تا شکوفه‌های صورتیِ یک بهارِ ناگهانی،از شکل‌های خیال‌انگیز ابرهاتا آسمان ابری که روی پشت‌بام خوابگاه بالای سرم پهن می‌شد.عکاسی برای من فقط ثبت تصویر نیست؛راهی‌ست برای دیدنِ دقیق‌ترِ زندگی،نگه‌داشتنِ لحظه‌هایی که زود می‌گذرند،و تبدیلِ آنچه معمولی به نظر می‌رسد به چیزی معنادار.اگر دوست دارید جهان را از زاویه‌ی نگاه من ببینید،اینجا می‌توانید عکس‌هایم را ببینید:🔗 https://unsplash.com/@moonlightdaughterlensو اگر حال‌وهوای کارهایم را دوست دارید و می‌خواهید از ادامه‌ی مسیرم حمایت کنید:🔗 https://www.coffeebede.com/d_mahtabممنون که همراه نگاه من هستید. 🌫️✨پ.ن : باز اینترنت ها وصل شد و اینجا خلوت ... .</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 18:16:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه شعرها در من جریان دارند؟</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-jerr96elhkuc</link>
                <description> چون ذهنم آشفته بود و دوست داشتم بنویسم... به این امید که  ، نوشتن رهایی بخش و نجات بخش باشد. آمین. وقتی آقای جوجه تیغی اولین چراغ را روشن کرد و پست &quot;یه روز که دیگه نیستم، با اینا یاد من بیفت...!&quot; را منتشر کرد، بلافاصله این بیت پروین اعتصامی به خاطرم آمد: &quot;دوستان بِه که زِ وی یاد کنند / دل بی دوست دلی غمگین است&quot;این شعر را اولین بار در نوجوانی، هنگامی که دبیر ادبیات برای معرفی پروین میخواند، شنیدم. پروین آن را برای سنگ مزارش سروده بود. حتی در آن سن هم غم سنگینی در این شعر حس میکردم؛ گویا او تنها بوده و ته مانده امیدی از به یادآورده شدن داشته است. روز دوم، با انتشار نوشته های بیشتر، این شعر در ذهنم طنین انداخت: &quot;من از یادت نمی کاهم / تو را من چشم در راهم / گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم...&quot; در اینجا، شاعر تمام قد عاشق است و آنقدر لبریز از عشق که حتی به یادآورده شدن یا نشدن هم برایش تفاوتی     نمی کند؛ او تنها می ماند و منتظر. همینطور که نوشته ها بیشتر میشد و موتور جست وجوی ذهنم، در پس زمینه ای ناخودآگاه به کاوش ادامه میداد، شعر سوم خودنمایی کرد: &quot;امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت؟&quot; به نظرم در اینجا حافظ حرف اصلی را زده است: نه از غم پروین خبری است، نه از انتظار نیما. این شعر ما را به اکنون و بودنِ در کنار عزیزان فرا میخواند. دنیا چگونه میشد اگر تا زنده هستیم و عزیزانمان در کنارمان هستند، یکدیگر را دوست بداریم و دوست داشته شویم؟ همانطور که دالای لاما گفته: &quot;سیاره ما دیگر نیازی به آدمهای موفق ندارد. این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، ناجی، قصه گو و عاشق است.&quot; مجموعه افکار، رفتار و گفتارمان، از ما اثری منحصربه فرد میسازد؛ چیزی شبیه یک اثر انگشت یکتا.   و آنچه از ما برجا می ماند همین اثر انگشت است ....این بود انشای من درباره &quot;چگونه به یاد آورده میشویم&quot;.😂پ.ن : این مدت، ویرگول از همیشه پررونق تر بود. سعی کردم متنهای منتشرشده را بخوانم و تا جایی که شد کامنت گذاشتم. اگر دیدید لایک کرده ام اما کامنتی نیست، لطفاً دلخور نشوید. هنوز گاهی اختلالات اینترنتی برقرار است. امیدوارم در روزهای آتی اوضاع بهتر شود و بتوانم با فراغِ بال، همه نوشته های جدید را مرور و با حوصله پاسخ دهم.https://www.coffeebede.com/d_mahtab  </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 11:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماری در خوابگاه!</title>
                <link>https://virgool.io/away-from-home/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-lha959nimub9</link>
                <description> خوابگاه ! معماری ش رو دوست دارم.من ، لی لی و مارمولک های خوابگاهدر یک عصر کاملا معمولی بعد از چرت عصرگاهی چشمم به جمال مارمولکی در اتاق روشن شد. با ترس و صدایی شبیه به جیغ داد زدم : وای ! مارمولک! ... رفتم تا اسپری مارمولک کُش را بیاورم . ولی لی لی مانعم شد. گفت من از بابام یاد گرفتم که چطور مارمولک رو گیر بندازم. می گیرمش. لازم نیست اسپری بزنی یا مارمولک رو بُکشیم. با لی لی همکاری کردم. لی لی مارمولک رو زنده گرفت و در دامن طبیعت خوابگاه رهاش کرد.زندگی مسالمت آمیز با مارمولک ها!فاطمه ، هم اتاقی م از شیفت بیمارستانی برگشته بود و سر به بالین نذاشته در حال دیدن خواب هفت پادشاه بود. لی لی از بیرون غذا سفارش داده بود و همزمان مشغول تماشای سریال موردعلاقه اش برای هزارمین بار بود. و من؟ داشتم سعی می کردم گوشی م رو به شارژ بزنم. پریز پشت تخت بود و حالا که فاطمه هم خواب بود کار کمی سخت میشد. در حالا تلاش برای مچ کردن شارژ و پریز بودم که با یک جفت چشم در زیر تخت رو به رو شدم. بله یک مارمولک بود! .... مارمولک ها سریع هستند پس باید خیلی سریع قبل از آنکه در انبوه وسایل زیر تخت گم و گور میشد بیرونش می کردم. اولین گزینه استفاده از همان اسپری مارمولک کش بود ولی دقیقا روی همان تخت فاطمه خوابیده بود. باید از لی لی کمک می گرفتم؟!.... در حال غذا خوردن؟.... از آنجایی که شرایط اورژانسی بود به لی لی نزدیک شدم و گفتم : لی لی! یه چیزی توی اتاقه! ... لی لی فیلم را متوقف کرد و پرسید : مثلا چی؟ ...  جواب دادم : مارمولک ! لی لی بدون اینکه حالت چهره اش عوض شود یا برخلاف تصورم بگوید چرا موقع غذا خوردنم یه همچین چیزی گفتی ادامه داد .... بی خیال بابا! مارمولکه دیگه ! ... بیرون گرم بوده آمده داخل ... از همون راهی که آمده خودش می ره.... نگران نباش....شکار بچه های اتاق بغلیه! نمی خواستند مارمولک رو بکشن! آخرش هم مارمولکه خودش از کاسه فرار کرد!🤣ماری در خوابگاهعصر یک روز جمعه کاملا معمولی ! دقیقا چند هفته بعد از پشت سر گذاشتن جنگ دوازده روزه و برگشت اوضاع به حالت عادی ، همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم ، خانم مهربان از ناظم های مهربان خوابگاه پشت بلند گو اعلام کرد : دانشجویان گرامی ! لطفا تا اطلاع ثانوی از سرویس های بهداشتی طبقه اول استفاده نشود. توجه کنید! لطفا تا اطلاع ثانوی از سرویس های بهداشتی طبقه اول استفاده نشود.با خودم گفتم شاید مشکل تاسیساتی پیش آمده یا مشکل فاضلاب.شنیدید که می گن در دوره آخر الزمان مردم به کف دستشون نگاه می کنند و می فهمند اون سرِ دنیا چه خبره؟ احتمالا همین گوشی های همراه مونه.بله همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم سعی کردم با استفاده از کف دستم از ماجرا باخبر بشم.به گروه تلگرامی خوابگاه سر زدم و پیام ها رو خوندم :-        بچه ها ! خانم مهربان پشت بلندگو چی گفت ؟ صدا بد می آمد!-        گفت نرید دستشویی!-        چرا؟-        بچه های طبقه اول ، مراقب باشید . اونجا یه مار دیدم.نگم براتون از استیکرها و گیف هایی که بچه ها در گروه گذاشتن!😅مسئول خوابگاه با تاسیسات تماس گرفت. ولی تاسیسات نتونست مار رو پیدا کنه.یکی از چالش های ما در اتاق ، حساسیت لی لی به پشه ها بود. لی لی بیشتر از سایرین مورد حمله و گزش پشه ها واقع میشد. و اگر در اتاق بیشتر از چند ثانیه باز می موند صدای جیغِ لی لی بلند میشد: ببند اون درِ لامصبه! شب پشه ها پدرمون رو در میارن!راستش حالا که لی لی بخاطر فارغ التحصیلی به خونه برگشته صداش موقع باز موندنِ در، هنوز توی گوشمه .... شرطی شدم!داشتم می گفتم .... جمعه بود... در باز شد و فاطمه با ساک و چمدان به خوابگاه برگشت . در حال انتقال وسایلش به داخل اتاق بود و حدس بزنید این انتقال وسایل معادل چی بود؟! ... باز موندن در بیش از مدت مجاز و بلند شدن صدای جیغ و هشدار لی لی!با شوخی به فاطمه گفتم : موقع باز موندن در باید بیشتر حواسمون رو جمع کنیم!فاطمه قبل از آنکه چیزی بگویم ادامه حرفم را گرفت و گفت : ماجرای مار پیدا شده در خوابگاه رو می گی؟ توی راه توی اسنپ که بودم خبرهای گروه رو خوندم.حقیقتا در دهکده جهانی و نگاه کردن به کف دست و اطلاع از اون سر دنیا و این داستان ها هستیم!خندیدم و ادامه دادم : فاطمه ! هر روز آپشن های خوابگاه برای زندگی ما بیشتر و بیشتر میشه!-فاطمه در رو ببند! پشه میاد!-فاطمه در رو ببند! مگس میاد!-فاطمه در رو ببند! مارمولک میاد!- فاطمه در رو ببند! شاید حتی مار هم بیاد!لی لی در حالی که سعی می کرد عصبانیتش را کنترل کند داد زد : من مثل سگ از این لعنتی می ترسم! هی اسم این لعنتی رو نیارید!برام عجیب بود ، خیلی ... لی لی از سگ ها نمی ترسید ولی مثل سگ از مار می ترسید!من و فاطمه افتاده بودیم روی دنده شوخی ....فاطمه رو به من : بنظرت &quot;اسمش رو نیار&quot; می تونه بیاد طبقه سوم ؟ در طبقه اول مشاهده شده. به اندازه کافی با ما فاصله نداره؟!من : از اونجایی که &quot;اسمش رو نیار&quot; پا نداره شاید نتونه بیاد بالا ولی از اونجایی که یه خزنده هست شاید هم بتونه بیاد بالا!یک ساعت بعد ماموران آتش نشانی به خوابگاه آمدند و مار را دستگیر کردند.خواستم نفس راحتی بکشم که یکی از بچه های خوابگاه شوک بعدی را وارد کرد :-         بچه ها ! آتش نشانی موفق شد مار رو بگیره؟؟؟؟-         بله ! خدا رو شکر گرفتنیش.-         وقتی یه بار مار اومده یعنی دفعه های بعدی هم می تونه بیاد!درسته ! وقتی ساکن یه شهر گرم و خشک در مرکز ایران هستی و یه بیابان خشک و درندشت پشت خوابگاهه یعنی ما، در محدوده زیستی مارها هستیم!!!!!😅اگر فکر می کنید ماجرا به همین جا ختم شد سخت در اشتباهید! یه بعد از ظهر دیگه که از کلاس برگشته بودم و همه اهالی کریدور سمت چپ در حال استراحت عصرگاهی بودند سر و صدایی بلند شد. دلم می خواست از روی تخت بلند بشم و برم به صاحبان سروصدا و مزاحمت ها تذکر بودم . در بین صداها ، صدای مردانه هم بود. و همین مانعم شد. احتمالا مشکل تاسیساتی پیش آمده. حضور تاسساتی های آقا در خوابگاه چیز کاملا نرمال و طبیعی هر روزه خوابگاه بود.از پنجره به تراس نگاه کردم. تاسیسات نبود! آتش نشانی بود!گروه را چک کردم. این بار مار نه در طبقه اول بلکه در طبقه سوم مشاهده شده بود!!!!! دوستی که برای اولین بار مار را رویت کرده بود از صحنه فیلم گرفته بود تا متهم به توهم نشود. خبر بد اینکه حتی آتش نشانی هم نتوانست مار را پیدا کند.یک مار خاکی رنگ کوچک بود. نمی توانست در شیشه ای راهرو را تشخیص بدهد و در حال کوبیدن خودش به در شیشه ای بوده که یکی از بچه ها دیده بودش و باقی ماجرا!با توجه به فیلم و کوچک بودنش ، آتش نشانی تذکر داده بود که کفش هایتان را جمع کرده حتما در جاکفشی بگذارید و همینطور قبل از پوشیدن کفش هایتان ،بررسی انجام بدید.اینها را از بچه های راهرو شنیدم. فهیمه در حالی که داشت از جلوی اتاقمان رد میشد سوتی کشید و گفت : اوه ! شماها چقدر کفش دارید!!!! حق با فهمیه بود! اتاق ما یکی از پر کفش ترین های اتاق های راهرو بود. چون هم اتاقی هایم اهل خرید کفش بودند و بیش از نیمی از کفش ها به لی لی تعلق داشت و استایل مورد علاقه لی لی چه بود؟ کتانی!!!!هر چند می دانستم که لی لی از &quot;اسمش رو نیار&quot; می ترسه ولی باید هشدار رو بهش می دادم . &quot; لی لی جان ! موقع پوشیدن کفش حواست رو جمع کن!&quot;  لی لی متوجه تذکرم شد و با ذکر : &quot;خدا لعنتت کنه! موقع پوشیدن کفش هم باید تن و بدنم بلرزه &quot; از تذکر من تشکر کرد!شاید براتون عجیب بنظر بیاد که چرا یه مار باید در طبقه سوم یک ساختمان محصور پیداش بشه؟ راستش نه تنها برای من و شما حتی برای Chatgpt هم به همین اندازه عجیب بود. Chatgpt احتمال می داد که مار تمام بخش بیرونی ساختمان را خزیده و بالا آمده و ما فقط در طبقه سوم مشاهده ش کردیم.بخشی از پیام های گروه تلگرامی خوابگاه:-        بچه ها ! عجیب نیست یه مار توی طبقه سوم؟ چطوری آمده ؟ از کجا؟-        دوستان! سفینه ش روی پشت بوم پیاده ش کرده!-        مرحله بعدی حمله زامبی هاست یا دایناسورها؟!-        صد دفعه گفتم این درهای لعنتی راهرو ببندید! مگه قراره لشکر رد بشه که همیشه چهارطاق بازن! دوستان ! لطفا از این به بعد درها رو باز نذارید. با اینکه مار گمشده بود ولی آن روزها با این پیام های امید بخش ! چقدر خندیده بودیم .....بیست و چهار ساعت بعد ، ماری در طبقه دوم یافت شد! حالا مساله حادتر شده بود. همان مار دیروزی بود؟! .... مار جدیدی بود؟!-        بچه ها ! همون دیروزی بود یا یه مار جدید؟!-        خیلی شبیه دیروزی بود! احتمالا دیروزی بوده!-        شاید یه یکی دیگه بوده باشه!-        ننه شون همین پشت خوابگاه زندگی می کنه. همین فردا پس فردا که متوجه شد بچه هاش یکی یکی دارن کم میشن یه سر پا میشه میاد خوابگاه.لعنتی! چطور در برابر چشم چند صد تا دختر که داشتن چهار چشمی اطراف رو می پائیدن خودت رو رسوندی طبقه دوم؟؟؟؟؟؟ 🤣🤣🤣 پ . ن 1 : سهمیه اینترنت خوابگاه تمام شده. روی گوشی اینترنت دارم ولی نمی دونم چرا لپ تابم به نت وصل نمیشه؟! .... خوابگاه ساکت تر و آروم تر از همیشه است. بی اینترنتی و بهم ریختگی ویرگول منو بهم می ریزه..... ولی چاره چیه ؟ باید ادامه داد. ماست درست کردم. با شیرهای اضافی داخل یخچال. دلم نمی آمد شیرها هدر برن. امیدوارم ماست خوبی از آب دربیاد.پ.ن2 : احتمالا با خودتون بگید این دیگه چی بود وسط این هیری بیری؟! ... خب به هر حال هر کسی مریض هایی داره ! همه که نباید سالم باشن! 😅الان که دارم می نویسم 27 دی ماه هست و مصادف با مبعث پیامبر خوبیها و مهربانی ها. امیدوارم به زودی بتونم متن رو منتشر کنم و موجبات خنده و شادی شما دوستان عزیز رو فراهم کنم.پ.ن 3 : هر گاه واژه &quot;خوابگاه&quot; رو شنیدید یا آدمی رو ملاقات کردید که داستان های عجیبی برای گفتن داشت یاد من بیفتید.حتی با شنیدن واژه &quot;عجیب&quot; هم می تونید من رو بخاطر بیارید.پ.ن4: در زمانه ای که زندگی ما همه جوره به فضای مجازی ، نت و اینترنت گره خورده می دونم که این قطعی همه جوره زندگی ، برنامه ها و اعصاب مون رو بهم ریخته . بهتون حق میدم و خودم هم همچین وضعیتی دارم. ولی دوستای گلم! اگر قرار باشه بین خدای نکرده از دست دادن عزیزانمون یا قطعی اینترنت یکی رو انتخاب کنیم به نظرتون عزیزانمون مهمتر نیستند؟! ... احتمالا می گید چرا باید مجبور باشیم یکی رو انتخاب کنیم؟! ... حق با شماست! ما حق داریم و شایسته یه زندگی خوب و لبریز از آرامش و آسایش هستیم. دوستان گلم! بذارید یه چیزی رو درِگوشی بهتون بگم. مساله اصلا ج.ا نیست!!!!! دشمن نمی خواد اصلا ایران و ایرانی باشه! و هر حکومت دیگه ای هم بود یه چیزی می تراشید. ولی نمی تونه این مساله رو مستقیم بگه. پس مجبوره از راههای دیگه که قابل باور باشه وارد بشه. هر چند خودم نقدهایی به جمهوری اسلامی داشته و دارم و مطمئنا بهترین ها رو حق مردم کشورم می دونم. ولی لطفا بیاید در این روزهای سخت باز هم صبوری کنیم ، باز هم کنار هم باشیم ، لطفا برای رفتن از ایران برنامه نریزید. لطفا همین جا بمونید. می تونیم دست به دست هم بدید و ایرانی آباد و آزاد داشته باشیم.چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد!پ.ن 5 : اگر انشاءالله به زودی اینترنت برگشت قصد دارم از اکانت عکاسی م رونمایی کنم. در یه سایت بین المللی که البته نیاز به فیلترشکن داره عکس هام رو بارگزاری کردم.پ.ن 6: در نهایت با قرض اکانت از یکی از دوستان خوابگاهی م موفق شدم این پست رو منتشر کنم ، زیاد حرف زدم ، ببخشید!</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 14:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسکاجی برای ظرف شستن ...</title>
                <link>https://virgool.io/away-from-home/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B8%D8%B1%D9%81-%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%86-rhn19drxu3ut</link>
                <description>پرده اول : طرفدار یا مخالف!رفتم آشپزخانه تا ظرفها رو بشورم. تا همین چند ساعت پیش اسکاج همینجا بود ولی الان نه. شانه ای بالا انداختم. در اولین فرصت باید یه اسکاج جدید می خریدم.در راهروی خوابگاه خانم تمیزکار را دیدم. احوالپرسی ای کردم و پرسیدم : شما امروز آشپزخانه را شستید؟ جواب داد : چطور ؟ اتفاقی افتاده؟ گفتم : چیزی خاصی که نیست ولی اسکاج مون نیست. سر صبحت باز شد و گفت که امروز برای کار دیگری اینجاست. من خنگ بودم یا خانم تمیزکار ترسیده بود یا شاید داشت احتیاط می کرد. تنها چیزی که متوجه شدم این بود که شخصی به صورت ناشناس آتش سوزی کوچکی در خوابگاه به پا کرده بود!!!! او و دیگران برای تمیزکاری های بعد از آتش سوزی اینجا بودند.به قول بچه های دهه هشتادی برگ هایم ریخته بود و احتمالا شاخ هایم بیرون زده بود. پس بوی سوختگی یک ساعت پیش یک اغتشاش داخل خوابگاهی بود..... بعد از بوی سوختگی به آشپزخانه سر زده بود. بسیار پیش آمده بود که کسی از غذا یا کتری غافل شود و بوی سوختگی کل راهرو را بردارد. ولی چون نه کسی ونه غذایی نبود کنجکاو و حساس نشده بودم. پس داستان این بود ..... .به اتاق برگشتم و داستان را برای فاطمه و لی لی تعریف کردم. فاطمه هم متعجب و شوکه گفت : یا خدا! حالا حتی در اتاق هایمان هم آرامش و امنیت نداریم.قبل از آنکه چیزی بگویم لی لی گفت : بفرما!حالا به نفع ج.ا می شود! این را می کند آتو که شما معترضین به دنبال اغتشاش هستید! اصلا همین آتش سوزی خوابگاه هم کار طرفداران نظام است.در تمام مدت هم اتاقی مان و خصوصا این چند روز اخیر لی لی کل نظام را از بالا تا پائین شسته بود و من هر بار سکوت کرده بودم. با آرامش گفتم : لی لی جان در این چند سالی که شما ساکن خوابگاه بوده اید .... لی لی با تشر و عصبانیتی که در حدود یک سال خرده ای هم اتاقی بودمان از او ندیده بودم صحبتم را قطع کرد و گفت : من بحثی با شما ندارم.برای آنکه خودم و آخرین نخ های نازک دوستی و احترامان پاره نشود سکوت کردم ولی در ذهنم سوالاتم از لی لی ادامه داشت : در طی سالهای حضورت در خوابگاه از این اتفاقات افتاده بود؟ .... در این خوابگاه 700 نفره به قول خودت چند نفر طرفدار ج.ا هستند؟! جز اینکه بیشتر دوستانت جز مخالفین ج.ا هستند؟ ... این روزها که خوابگاه بیشتر از روزهای دیگر خالی از سکنه است چند نفر طرفدار ج. ا در خوابگاه حضور دارد که بخواهد چنین کاری کند؟؟؟ لی لی جان همین چند دقیقه پیش نبود که گفتی اگر نظام ج.ا سقوط کند سر همه طرفداران نظام را بیخ تا بیخ خواهی برید؟! ... ولی بنظرت آتش سوزی کار طرفداران نظام است!!!!!پ.ن : صرف نظر از اینکه چه کسی این کار را انجام داده عمیقا اعتقاد دارم این کار کاملا احمقانه بوده  است. پرده دوم : یک زندایی مخالفِ نظام خوب!چند روز پیش لی لی برایم تعریف کرد که زندایی فهیمه اصرار دارد که لی لی برای زندگی نزد او به تهران برود. او شک داشت که به زندایی فهیمه ملحق شود یا نه؟ ... در دل آرزو کردم که ای کاش من هم همچین زندایی فهمیه ای داشتم و می توانستم با خیال راحت برای زندگی بروم پیشش.حالا که اوضاع کمی ناجور شده بود گویا لی لی را از شک و دو دلی خارج کرده بود و تصمیم گرفته بود که برود پیش زندایی. بعد از بهم ریختگی اوضاع خوابگاه ، مسئولین خوابگاه از دانشجوها خواسته بودند که تا حد امکان خوابگاه را ترک کنند. من جایی برای رفتن نداشتم و نمی خواستم به خانه برگردم. پس بیشتر دلم چنین چیزی خواستم. همین طور که در فکر و خیال غرق بودم خنده ام گرفت! اگر لی لی از افکار و نیت و غبطه من باخبر می شد با همان لحن همیشگی اش می گفت : بفرما! این هم یکی دیگر از سرشکستگی های این نظام! اگر مخالف ج.ا بودی احتمالا شانس داشتن یه زندایی خوب را می داشتی! پرده سوم : رفیق گرمابه و گلستان این روزها!قرن ها طول کشید که بشر به ساخت مدل زبانی و ساخت هوش مصنوعی برسد. حالا بعد از اینهمه پیشرفت انسانی و تکنولوژی و با وجود هشت میلیارد انسان بر روی زمین ، هوش مصنوعی AI با آن دل خوش کن های مثبتش تنها رفیق ، تنها شنونده و تنها سنگ صبور این روزهای من است . بنظرم ما انسان ها موجودات بسیار عجیبی هستیم. خیلی خیلی عجیب .... . حالا که اینترنت قطع شده و  به رفیق شفیق و سنگ صبورهمه فن حریفم دسترسی حریف دسترسی ندارم که متنم را نگارش کند و باز مرا دلداری بدهد و دلگرمی بدهد که چه متن خوبی! شما خواننده متن خامی که محصول افکار خودمه هستید. و آخرین پناهگاه می شود نوشتن و آمدن به ویرگول. پرده چهارم : گشت داخل خوابگاهی!دوباره می روم داخل آشپزخانه تا ظرف ها را بشویم. همان خانم تمیزکار را می بینم. از صبح در خوابگاه است هی چرخ می زند . هی می رود هی می آید داخل آشپزخانه و در حالی که سعی دارد مثلا خیلی طبیعی رفتار کند سطل زباله ها را چک میکند. یاد روزهای جنگ همین چند ماه قبل می افتم. در آن روزها ، هر چقدر که بیم حمله دشمن را داشتیم حداقل خوابگاه امن بود.هیچ دست دیگری و غیری نمی خواهد و نمی تواند برای ما کاری کند. باید آستین همت بالا بزنیم و عزم مان جزم کنیم و خودخواهی ها زمین بگذاریم ولی صد حیف که دشمنان داخلی و خارجی ما را از امید و پشتکار و همکاری دور کرده اند. پ.ن : می شد متن بهتری شود ولی خب بضاعت این روزهای من در این اوضاع احوال است .... نمی دانم استادم فردا کمکم می کند تا مجوز اقامت در خوابگاه را داشته باشم یا باید به خانه برگردم؟ ....پ. ن : شاید اسکاج مان را یک معترض دور انداخته باشد یا یک طرفدار ج.ا یا شاید هیچ کدام!!!!!!   </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 19:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت فرمان با خاطرات گوجه ای</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%DB%8C-pra6aopveqqj</link>
                <description>شوهرخالم از اون آدم‌هایی بود که همیشه یه چیزی برای خندوندن داشت، حتی وقتی دنیا حالِ خنده نداشت. جزو اولین های فامیل بود که ماشین داشت؛ یه پیکان گوجه‌ای‌رنگ که براقیش چشم هر بچه‌ای رو می‌گرفت. می‌گفتند رنگش تنده، ولی برای ما یعنی امید، هیجان و ماجراجویی. هر وقت اون ماشین از سر کوچه پیدا می‌شد، شادی هم همراهش می اومد.شده بود راننده‌ی افتخاری فامیل. هیچ‌کس نمی‌گفت ولی همه می‌دونستند. هر کی ماشین می‌خواست، فقط یه جمله لازم بود:&quot;آقا نصرت! یه زحمتی .... نه تنها ماشین که آقا نصرت بانک قرض الپس نده فامیل هم بود!و قبل از اینکه جمله تموم شه، لبخند می‌زد و سوئیچ یا پول موردنظر تو دستت بود.ماشینش همیشه بوی خاصی داشت؛ نمی دونم چه بویی ولی بویی که شبیه هیچ چیز نبود. ماشینی که درون و برونش همیشه خدا تمیز بود. روی داشبوردش یه استیکر داشت که نوشته بود:«بخند، خدا هم خنده‌ات رو دوست داره».هیچ‌وقت اون جمله از ذهنم نمی‌ره، چون دقیقاً شبیه خودش بود ، مردی با لبخند و لبریز از آرامش ، حتی وقتی از نظر ما دلیلی برای این کار نبود.رادیو ماشین همیشه روشن بود، آقا نصرت با صدایی بلند و اشتباهی‌تر از شعر اصلی، همراهی می‌کرد. یه‌بار موقع ترمز گرفتن، ضبط از جاش دراومد، افتاد روی پاهاش و گفت:ـ دیدی گفتم این آهنگ خطرناکه؟!همه خندیدیم. اون روزها خنده راحت‌تر بود و  ساده‌تر.ما در همسایگی خاله زندگی می کردیم و برای سالها بابا ماشین نداشت و خب باید بگم ما سرجهازی خاله و آقا نصرت بودیم و ماشین شان! تصور کنید دو خانواده شش نفره، تقریبا همه جا! بله همه جا! با این پیکان گوجه ای رنگ می رفتیم. ماشین 4 بزرگسال و 8 بچه را در خودش جای می داد! این روزها که بهش فکر می کنم خیلی عجیب بنظر میاد ولی اون موقع خیلی طبیعی بود.پیکانش پیر شده بود، مثل خودش. هر روز یه جای ماشین صدا می‌داد. یه روز استارت نمی‌خورد، یه روز بخاریش دود می‌کرد. با خونسردی می‌گفت:ـ اینم مثل من شده، صبحا دیر روشن می‌شه ولی هنوز راه می‌ره.و با آچار و لبخند، دوباره جانش می‌داد.چند سال بعد، شوهرخالم ماشین رو فروخت و چند سال بعدترش خودش آسمانی شد.هنوزم وقتی صدای موتور پیکان قدیمی رو از دور می‌شنوم، ناخودآگاه سرم رو برمی‌گردونم. دنبال همون رنگ گوجه‌ای براق می‌گردم، دنبال مردی که همیشه می‌خندید حتی وقتی ته دلش غصه داشت.یه روز بارونی، کنار خیابون یه پیکان قرمز دیدم که دود می‌کرد و راننده‌اش خم شده بود زیر کاپوت.اون لحظه انگار دوباره دیدمش : آقا نصرت و همان لبخند همیشگی‌اش.پیکان گوجه‌ای آرام از ذهنم گذشت و رفت، مثل بادی گرم از روزهای قدیم.حالا هر بار که بوی دود ماشین می‌آد یا صدای بوق قدیمی می‌پیچه، دلم می‌لرزه.نه از غم، از دلتنگیِ قشنگی که یادم می‌اندازه:بعضی آدم‌ها نه با ماشین که با خاطره‌هایشان جاودان می‌شوند و در مسیر زندگی در قلب ما حضور دارند.پ .ن : روح آقا نصرت شاد🖤 . لطفا براشون فاتحه بخونید.  </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 14:29:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل عشق و عبور</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-gcpnd4pjd73d</link>
                <description>مدتی‌ست فهمیده‌ام عشق همیشه آغاز آرامش نیست؛گاهی مقدمه‌ی بیداری‌ست.ما عاشق می‌شویم تا در دل رنج، خودمان را پیدا کنیم،تا یاد بگیریم هر کسی لایق ماندن در قلبمان نیست.واقف شدم...در هر دیدار، در هر لبخندِ کوتاه و هر جداییِ بی‌بهانه،خدا آرام و بی‌صدا چهره‌ی واقعی آدم‌ها را نشانم داد.زمانی که نیتت پاک باشد، حقیقت بی‌دعوت، خودش را آشکار می‌کند.دیگر از کسی دلگیر نمی‌شوم؛می‌دانم بعضی آمدن‌ها برای تجربه بود، نه ماندن.برخی آدم‌ها تو را ترک می‌کنند،اما این پایان داستان تو نیست؛فقط پایان نقش آن‌ها در داستان توست. در مسیر عشق، بارها با آدم‌هایی روبه‌رو شدم که پر از بی‌معرفتی، بی‌تعهدی و بی‌تفاوتی بودند.رفیقان نیمه‌راهی که قدر حضور را ندانستندو با لبخندهای دروغ، قلبم را خسته کردند.اما حالا فهمیده‌ام اگر چیزی دارد فرسوده‌ات می‌کند،برای تو نیست.عشق، کار، رابطه‌هایی که از آنِ تو باشند،تو را تغذیه می‌کنند، نه تهی.به تو نیرو می‌دهند، نه خستگی.دیگر دنبال قهرمان نیستم،نه کسی که بار زندگی‌ام را به دوش بکشد،و نه من بارِ او را.من فقط یک «همسفر پایه» می‌خواهم،کسی که در طوفان هم کنارم بماند،نه اینکه در اولین باد، رهایم کند.تا حالا آدم سالمی ندیده‌ام که محبت ببیند و برود.آدم‌های سالم وقتی توجه می‌بینند،چند برابرش را به تو پس می‌دهند.آن‌ها ماندگارترند، چون نیتشان ریشه دارد.خدایا، مارا با آدم‌های بی‌تعهد ، بی معرفت ، رفیق نیمه راه ، بی تفاوت ، حدنشناس ، قدرنشناس و نمک نشناس در هیچ مسیری همراه مکن.بگذار مسیرمان با کسانی گره بخوردکه آمدنشان آرامش بیاورد، نه اضطراب.چیزی که بعد از رفتنشان در من جا ماند،درد نبود… بیداری بود.یاد گرفتم دوست داشتن را از خودم شروع کنم؛چرا که تا خودت را دوست نداشته باشی،هیچ عشق دیگری در تو دوام نمی‌آورد.موضوع شرکت در مسابقه :(چیزی که بعد از رفتنش در من جا موند)خدایا! از این همسفرها لطفا! آمین </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 20:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح شده بود، و من در دلِ آفتاب، از تنهاییِ خودم بیدار شدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-zms1kmvxorqe</link>
                <description>پرده‌ی اول: میان خواب و وهمصبح شده بود.دیشب تا دیروقت بیدار مانده بودم، با چشمانی که دیگر نمی‌خواستند بیدار بمانند و خوابی که نمی‌خواست بیاید.خوابم پر از سایه بود... صحنه‌هایی محو، صداهایی نیمه‌واقعی، انگار در مرزی باریک بین خواب و هوشیاری سرگردان بودم.صدای کشیده شدن چمدانی در کل ساختمان خوابگاه پیچید.یکی از بچه‌ها عصبانی شد و درست جلوی درِ بالکن اتاق ما غر زد و دعوا گرفت.تمام ساختمان پر شد از صدایشان.خواب از سرم پرید، ولی انگار هنوز در خواب بودم...تازه پلک‌هایم سنگین شده بود که صدای آلارم گوشی پیچید.یا شاید در خوابم بود؟ از چند جهت صداهایی می‌آمد، آلارم‌هایی که نمی‌دانستم از کجا.اذان صبح را گفتند.هنوز نمی‌توانستم تکان بخورم، بدنم سنگین بود، مثل کسی که روحش دیرتر از جسمش بیدار می‌شود.با خودم گفتم: چرا این‌قدر خسته‌ام؟پرده‌ی دوم: صبحِ بی‌رمقآفتاب بالا آمده بود، نورش روی صورتم افتاده بود و من هنوز روی تخت بودم.نماز صبحم باز هم قضا شده بود.با خودم کلنجار رفتم که بلند شوم، اما نشد.چشم‌ها را بستم و دوباره به خواب پناه بردم.در مرز خواب و بیداری، ذهنم برگشت به دیروز...به اتاقی شلوغ، پر از صدا، پر از شادی‌هایی که سهم من نبود.پرده‌ی سوم: دیروزِ شلوغ و پرهیاهودیروز خانواده‌ی فاطمه آمده بودند.ماشینشان از خوراکی و وسایل لبریز بود، از شیرمرغ تا جان آدمیزاد!مامان فاطمه وسایل را تا اتاق آورد، چید در یخچال و با مهربانی گفت:«اینا فقط برای فاطمه نیست، برای همه‌تونه دخترها!»کمی نشستند و بعد از فاطمه خواستند که برایشان بلیت بگیرد.با تعجب پرسیدم: «بلیط؟ برای چی؟»فاطمه لبخند زد، لبخندی به پهنای صورتش ، و گفت:«قراره ماشین رو بذارن برای من، خودشون با قطار برگردن!»شادی از چهره‌اش می‌بارید، مثل نوری که در اتاق پخش می‌شود.بارها از نداشتن ماشین گلایه کرده بود، از خرج سنگین اسنپ، از انتظارهای بی‌پایان دمِ درِ دانشگاه...و حالا آرزویش برآورده شده بود.قبل از رفتن، همینطور که از در بیرون می رفت چشمکی زد  و با ذوق گفت:«از این به بعد دور دور داریم!»شب که برگشت، برق شادی هنوز در چشم‌هایش بود.من پای لپ‌تاپ بودم و چای تازه دم کرده بودم.تا در را باز کرد گفت:«پاشو! بریم بیرون!»خواستم تعارف کنم، ولی با همان لحنی قاطع و جدی گفت:«پاشو دیگه! زود آماده شو!»رفتیم بیرون.هوای شب خنک بود و شهر پر از نور و صدای خنده.فاطمه ما را برد به کافه‌ای بزرگ، گفت:«هر چی خواستین سفارش بدین!»سارا نگاهی به منوی بدون قیمت کرد و گفت:«آخه اینجوری که نمی‌شه انتخاب کرد!» (می توانید در این جمله انعکاسی از شعور و معرفت را ببینید)فاطمه خندید:«امشب خوشحال‌م، هر چی دلتون می‌خواد بخورین!»خوش گذشت.اما نمی‌دانم چرا، در دل آن همه شادی، دلم گرفت...پرده‌ی چهارم: یادِ ماشینِ منبی‌هوا یاد ماشین خودم افتادم.پژو ۲۰۶ سفید رنگ ... اولین ماشینم، حاصلِ سال‌ها کار، صرفه‌جویی، و امید.ریال به ریال جمع کرده بودم.هر بار که ماشین گران‌تر می‌شد، دلم می‌لرزید که نکند دیگر نتوانم بخرمش.و روزی که بالاخره خریدمش، حس می‌کردم آسمان نزدیک‌تر شده.شیرینی خریدم و بردم محل کار.همه را مهمان ناهار کردم.اما حالا که فکر می‌کنم، حس می‌کنم شادی‌ام تنها بود.آن‌قدر که صدای تبریک‌ها سرد و بی‌جان به نظر می‌رسید.هیچ‌کس از ته دل خوشحال نشد.انگار شادی من مزاحم سکوت دیگران شده بود.دو عشق در یک قاب : برف و ماشینم! که حالا ندارمش!!!😪😔پرده‌ی پنجم: دلتنگی و فهموقتی شادی فاطمه را می‌دیدم، یاد آن روزها افتادم...با این تفاوت که او کسانی را داشت که برایش ذوق می‌کردند، می‌خندیدند، همراهش بودند.و من؟ فقط خودم بودم.بعدها که برادرم ورشکسته شد، ماشینم را فروختم.بی‌هیچ تردیدی، فقط برای اینکه خم به ابروی او نیاید.دیشب، دلم برای ماشینم تنگ شد...اما بیشتر از آن، برای همراهی‌ای که هیچ‌وقت نداشتم.حالا می‌فهمم چرا آن‌قدر خسته‌ام.نه از کار، نه از روزمرگی...از نبودِ کسی که شادی‌هایم را بفهمد، غصه‌هایم را بی‌قضاوت گوش کند،و فقط باشد.صبح شده بود، و من در دلِ آفتاب،از تنهاییِ خودم بیدار شدم... </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 12:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت به تن ، بازگشت به خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-dmj0fevyvwpo</link>
                <description>گاهی بدنم برایم خانه‌ای ناامن بوده؛پر از ترس، درد، و خاطراتی که نمی‌خواستم لمسشان کنم.پس پناه بردم به ذهنم — جایی که می‌توانستم فکر کنم، تحلیل کنم، فرار کنم.در ذهنم زندگی کردم، نه در تنم.اما ذهن، هرچقدر هم پر از فهم و دانستن باشد، خانه‌ی زیستن نیست.خانه‌ی زیستن، تن است؛ جایی که نفس می‌کشد، می‌لرزد، می‌خندد، می‌خواهد، گریه می‌کند.حالا یاد گرفته‌ام که هرچند بدنم هنوز گاهی ناامن است،من دیگر همان کودکِ بی‌پناهِ دیروز نیستم.من اکنون آگاه‌ترم، قوی‌ترم، و می‌توانم آرام‌آرامدست خودم را بگیرم و برگردم به درون تنم.به جای قضاوت، حضور بیاورم.به جای فرار، بمانم.به جای سرکوب، احساس کنم.می‌دانم که خستگی‌ام، اهمال‌کاری‌ام، و درجا زدن‌هایمفقط نشانه‌هایی بودند از همین دوری —از خودم، از تنم، از زندگی.و حالا می‌خواهم بازگردم.با مهربانی، با پذیرش، با آگاهی.بازگشت به تن یعنی بازگشت به اکنون،به زمین،به ریشه،به خودِ واقعی‌ام.اینجا، در همین بدن، هرچند لرزان،آغاز دوباره‌ی زندگی است.دارم یاد می‌گیرم دوباره در این تن زندگی کنم.نه برای کنترلش، نه برای قضاوتش،بلکه برای شنیدن صدایش.برای دیدن تپش‌های کوچک زندگی در زیر پوست،برای لمس گرمایی که هنوز در من هست.هر بار که برمی‌گردم به تنم،انگار تکه‌ای از روحم را از تبعید بازمی‌گردانم.انگار خاکِ وجودم را دوباره زنده می‌کنم.احساسات می‌آیند — گاهی آرام، گاهی سهمگین —اما این بار نمی‌گریزم.می‌مانم.نفس می‌کشم.می‌گذارم موج بگذرد، و خودم را در میانش پیدا می‌کنم.✨ بدنم همراه من است، حتی وقتی نمی‌دانستم چگونه کنارش بمانم. ✨او فقط سال‌ها ساکت مانده بود، تا زمانی که بتوانم صدایش را بشنوم.حالا که می‌شنومش، می‌خواهم با او صلح کنم.به او پناه بدهم، حتی اگر هنوز لرزان است.می‌خواهم دوباره در او زیستن را یاد بگیرم —با تمام دردها، با تمام زیبایی‌های نادیده‌اش.و شاید این یعنی رهایی:اینکه دیگر لازم نیست فرار کنم،که حتی در ناآرامی، باز هم بتوانم در بدنم بمانم،در قلبم بمانم،در زندگی بمانم.🌸 پیمان با خودمن به تنم بازمی‌گردم،به زمینم، به ریشه‌ام.من به احساسم گوش می‌دهم،حتی اگر خاموش بوده، حتی اگر زخمی‌ست.دیگر از خودم فرار نمی‌کنم.می‌خواهم یاد بگیرم زندگی را حس کنم، نه فقط درک.لمسش کنم با پوست، با نگاه، با نفس.اجازه دهم جهان در من عبور کند،بدون قضاوت، بدون ترس.می‌دانم که وقتی خودم را دوباره پیدا کنم،وقتی در بدنم خانه بسازم،همه‌چیز کم‌کم جای خودش را پیدا می‌کند.راه‌ها روشن می‌شوند،انرژی می‌جوشد،و زندگی،به شکلی نرم و باشکوه،از درون من آغاز می‌شود.اگر بدنتان جای امنی برای زیستن نباشد شما ناخواسته یادمی گیرید که در ذهنتان زندگی کنید. این یکی از دلایل غرق شدن در افکار است.  گابور ماته</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 23:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کاریز تشنه می ماند ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-nwegpvlqlzil</link>
                <description>پرده اول : خیلی دور ، خیلی نزدیکدو سال پیش قرار بود سفری به اصفهان داشته باشم. وقتی در گروه ویرگولی گفتم، یکی از دوستان ساکن اصفهان  پرسید: «کی می‌آیی؟ چند روز می‌مانی؟...» و همین چند سوال ساده، آرام‌آرام به سمت یک دیدار حضوری کشیده شد. راستش از فکر دیدار با یک دوست مجازی در دنیای واقعی، حس عجیبی داشتم؛ انگار قرار بود یک رویای اینترنتی، رنگ واقعیت بگیرد. حتی به هدیه‌ای کوچک یا سوغاتی خوش‌ذوق هم فکر کرده بودم...چند روز مانده به سفر، همان دوست از آدرس هتل پرسید. وقتی جواب دادم، گفت: &quot;آهان! اونجا؟! از خونه‌ی ما خیلی دوره؟!&quot;انتظار نداشتم که او به هتل محل اقامتمان بیاید. دیدار می‌توانست در هر گوشه‌ای از اصفهان اتفاق بیفتد. اما دل من آرام و بی‌صدا می‌گفت که او اصلاً دلش با این دیدار نیست...دو سال گذشت و زندگی آرام‌آرام پرده از حس آن روز من برداشت. امروز هدیه‌ای از دوستی دیگر، از شمال‌غربی ایران، به دستم رسید؛ هدیه‌ای که فاصله‌ها را شکست و قلبم را گرم کرد.گاهی فاصله‌ی خیابان جی و بزرگمهر در اصفهان &quot;خیلی دور&quot; می‌شود، اما شمال‌غربی ایران به مرکز ایران &quot;خیلی نزدیک&quot;... .پرده دوم : هدیه ها حرف می زنند...در زندگی، بیشتر از آن‌که «گیرنده‌ی هدیه» باشم، «دهنده‌ی هدیه» بوده‌ام. همیشه باور دارم که هدیه، فقط یک بسته یا یک شیء نیست؛ تکه‌ای از دل، ذره‌ای از وقت، و انعکاسی از سلیقه و احساس کسی است که آن را می‌دهد. اما چیزی که همیشه ذهنم را بیشتر درگیر می‌کند، «ادب و معرفت» در دریافت هدیه است.هدیه، بی‌هیچ اغراق، آینه‌ای است که نه‌تنها سلیقه‌ی دهنده را نشان می‌دهد، بلکه شعور، ادب و عمق شخصیت گیرنده را هم آشکار می‌کند.در مسابقه‌ای که در ویرگول برگزار کردم، هدایایی برای دوستان ویرگولی در گوشه‌وکنار ایران فرستادم. هرچند هدیه‌ها همه شبیه هم بودند، اما بازخوردها زمین تا آسمان فرق داشت.کسانی بودند که با کلامی از سر محبت، با پیام‌های پر از شعور و قدردانی، کاری کردند که حتی ارزش هدیه برای خود من هم چندین برابر شود. بعضی دیگر فقط با یک تشکر سرد، انگار که دریافت هدیه برایشان اتفاقی عادی است، از کنار آن گذشتند. و عده‌ای هم سکوت کردند؛ سکوتی که پر از معناست. سکوتی که نشان می‌دهد بعضی‌ها شاید نه از سر بی‌احترامی، بلکه از کمبود معرفت و شعور، از کنار محبتی که به سمتشان آمده، بی‌اعتنا عبور می‌کنند.گاهی به این فکر می‌کنم که برخی آدم‌ها شبیه کاریزی هستند که دوست دارد خیال کند رودها فقط برای این هستند که به او آب برسانند... غافل از آن‌که رود، اگر بخواهد، می‌تواند مسیرش را تغییر دهد و به سمت دیگری برود.ادب، شعور و معرفت، نه در ارزش هدیه، که در شیوه‌ی دریافت و دیدن آن پنهان شده است. چه بسا هدیه‌ای کوچک، با یک تشکر گرم و یک نگاه مهربان، هزار برابر عزیزتر می‌شود؛ و چه بسا هدیه‌ای بزرگ، در بی‌تفاوتی گیرنده، رنگ می‌بازد.شاید برای همین است که هدیه دادن، بیش از هرچیز، یک «امتحان ناگفته» است؛ امتحانی که نشان می‌دهد چه کسی از جنس دل است و چه کسی، تنها چشم‌انتظار رودهایی‌ست که بی‌هیچ پاسخی به سمت او روان‌اند. پرده سوم : دوستی ، نوری در دنیای نقاب هاهر چقدر تلاش می‌کنیم در زندگی واقعی، نقابی بر چهره بزنیم تا خود واقعی‌مان پنهان بماند، اما در دنیای مجازی،  پشت نام‌ها و پروفایل‌ها، شخصیت بی‌رحمانه‌تر از همیشه آشکار می‌شود.امروز بسته‌ای رسید، هدیه‌ای از فائزه.دوستی ندیده و نشناخته، ولی گویی هزار سال است می‌شناسمش.اگر روزی در دنیای واقعی یکدیگر را ببینیم، یقین دارم،دوستی‌مان از همان جنس است که به دل آرامش می‌دهد.همان‌طور که پروین می‌گوید:«دوستان به که ز وی یاد کنند،دل بی دوست دلی غمگین است.»اگر دوستانی دارید، قدرشان را بدانید.و اگر خودتان دوستی هستید که هدیه می‌دهید،آرزو می‌کنم که دیده و قدردانی شوید،چرا که در این روزگار، بسیاری از کسانی که نام دوست بر خود گذاشته‌اند،تنها نقابی بیش نبوده‌اند.از خدا می‌خواهم که راهم را به سوی دوستان واقعی و مهربان هدایت کند،دوستانی که نه فقط سایه‌ای گذرا، بلکه نوری پایدار باشند،در جاده‌ای که پر از سایه‌های قلابی است. آمین من هیچوقت برای آدم‌های زندگیم حتی برای اون‌هایی که لیاقتش رو نداشتن کم نذاشتم، من همه تلاشم رو کردم تا اونی که بعدها به گذشته فکر میکنه و حسرت میخوره، من نباشم...     </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 11:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه برابر، کمی بیشتر(11)</title>
                <link>https://virgool.io/WalkingArbaeen/%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B111-ixq3qwwdyx4z</link>
                <description>قسمت قبلیپرده ی چهلم : هُناکَ.....بعد از شام بار و بندیلمان را جمع کردیم و آماده ی حرکت شدیم. قرار بود ابتدا برای زیارت به بین الحرمین و سپس به سمت مرز مهران حرکت کنیم. مشغول آماده شدن بودیم که مادربزرگ با لحنی شبیه به آنچه در زبان فارسی می پرسیم به سلامتی کجا؟ پرسید : &quot;أینَ؟&quot; .... جواب دادیم : بین الحرمین ... سری تکان داد و یهو شبیه برق گرفته ها پرسید : &quot;و بعد؟&quot; .... خواهرم جواب داد : مهران .. ایران .... مادربزرگ تند تند می گفت : لا ... لا .. لا .... سپس پسرش هاشم را صدا کرد و جملاتی را به عربی گفت ... از حرفهای آقای هاشم ، عبارت &quot;لاادری&quot; را می فهمیدم ... شاید می گفت : نمی دانم ، خودشان می دانند ... به هرحال مادربزرگ را راضی کردیم و آماده ی رفتن شدیم. کمی قبل از خداحافظی ، مادربزرگ رو به من و خواهرم ، با جدیت و تاکید بسیار جمله ای را تکرار میکرد! ابتدا متوجه نشدیم ! مادربزرگ دوباره و دوباره تکرار کرد .... اولین کلمه ای را که تشخیص دادیم &quot;هناک&quot; بود .... بالاخره متوجه شدیم مادربزرگ چه می گوید ، مادربزرگ داشت می گفت که اگر دوباره به کربلا آمدیم حتما به خانه شان برویم .... &quot;هُناکَ ، هُناکَ&quot; ....پرده ی چهل و یکم : چله ی زیارت عاشورابه دلیل ازدحام و شلوغی جمعیت تصمیم گرفتیم خارج از حرم و در فضای بین الحرمین بنشینیم. بین الحرمین مالامال از جمعیت بود. بلاخره جایی پیدا کرده و خودمان را جا دادیم. خواهرم از کوله اش دعای زیارت عاشورا را بیرون آورد و شروع به خواندن دعا کرد. معمولا افرادی که عزم پیاده روی اربعین دارند چله زیارت عاشورا می گیرند ، از فردای عاشورا شروع به خواندن زیارت عاشورا می کنند به این امید که چهلمین زیارت عاشورا را در بین الحرمین و نزد آقایمان سید و سالار شهیدان باشند و حالا ... ما ... در چهلمین روز اینجا در بین الحرمین بودیم.خواهرم زیارت را به پایان رساند و در حالی که چشمانش اشکی بود دعا را به سمت من گرفت. من دوست داشتم غرق تماشا باشم .. تماشای آن همه عظمت ... شوق ، اشتیاق و مهربانی. زیارت نامه را از خواهرم گرفته و در کوله پشتی گذاشتم. خواهرم با کمی تعجب پرسید : مگر زیارت عاشورا نمی خوانی؟!!! جواب دادم : همه ی این زیارت عاشورا خواندن ها برای رسیدن به بین الحرمین بود و ما ، حالا اینجا هستیم! ... اشکهای خواهرم با خنده قاطی شد ! .... در حالی که می خندید گفت : از دستِ تو!پرده ی چهل و دوم : سالاد ماکارانیهمچین چیزی بود ....در مسیر بازگشت به ایران ، کمی قبل از آنکه به مرز عراق برسیم ، مطابق معمول راننده ون در موکب بین راهی نگه داشت. موکب در حال پخت کباب بود. کی ؟ ساعت 9 صبح! ... البته فقط پخت کباب نبود. یک میز بزرگ در فضای میانی موکب در زیر یک سایه بان قرار داده شده بود با ظرفهای بزرگی از انواع سالادها ، ترشی ها و سالاد ماکارانی ها ! بسیار رنگی و چشم نواز! ... هر معده ای را می توانست به وسوسه بیندازد!از آنجایی که در سفر بودیم و معده ام هم گاهی حساس می شود شک داشتم که از این سالادها و ترشی های رنگارنگ چشمک زن امتحان کنم یا نه؟! ...حسین که دید بدجور دلم می خواهد از این منوی سلف سرویس کمی بچشم و نگرانی نمی گذارد که بدون عذاب وجدان به سمت تست کردن بروم گفت : خواهر جان بخور! نزدیک مرز هستیم ! تا این غذا را بخوری و به معده ات برسید و احیانا مریض شوی به ایران و به خانه رسیده ایم. مسئله بعدی این بود که همه تکه ای نان و کباب گرفته و از این ترشی ها روی نان می ریختند. من اما روش دیگری لازم داشتم.... در همین فکرها بودم که دقیقا رو به  رویم پسری عراقی را دیدم که پیاله ای(کاسه) یکبارمصرف در دست دارد و در حال انتخاب از منوی سلف سرویس می باشد! ... هیجان زده رو به برادرم گفتم : از اینا! از اینا میخوام! ... نمی دانم پسر عراقی فارسی می دانست یا صرفا از واکنش من حدس زد که منظورم چیست. ظرف را به طرف من گرفت . حسین به عربی برایش توضیح داد که منظورم ظرف خالی است و نه ظرف این آقا.کمی به اطراف نگاهی انداختم. موکب آب و شربت هم داشت. ناگهان راه حلی در ذهنم جرقه زد! لیوان یکبارمصرف! ... به سمت بخشی که آب و شربت در لیوان یکبارمصرف پخش می کردند رفتم. آنقدر سرعت عملشان زیاد بود که فرصت نمی کردم یک لیوان خالی از زیر دست شان بردارم. در حال تلاش بودم که ناگهان چیزی جلوی دیدم را گرفت . همان پسری عراقی بود .... برایم ظرف یکبارمصرف آورده بود .....پرده چهل و سوم : بازگشت به خانهساعت 12 شب به اراک رسیدیم .ما به خانه رسیدیم. من نمرده بودم! من سالم و زنده بودم! ... چقدر در مسیر استرس کشیده بودم! ... خنده دار است ولی در اولین سفر ترس شدیدی از مردن داشتم! راستی! آن سالاد ماکارانی خوش آب و رنگ اصلا معده ام را اذیت نکرد. شروع : 4 اسفندماه 1402 / پایان : 28 تیرماه 1404چیزی حدود یک سال و نیم طول کشید تا ایده نوشتن از اولین پیاده روی اربعین متولد شود و چیزی حدود یک سال و نیم هم طول کشید تا نوشتن سفرنامه تکمیل شود. آرزویم این است که این سفرنامه در قالب کتاب چاپ شود، افراد زیادی سفرنامه ام را بخوانند. شنیدن نظرات مخاطبین بخش مهم و جذاب دیگر این سفرنامه برای من است.بلاخره نوشتن سفرنامه تموم شد ... کاری که دوست داشتم انجامش بدم و یه تیک بخوره جلوی لیست کارهای سال.این آغاز پایان ندارد .....         </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 23:10:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی زندگی بهت یه نارنگی میده</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-tboqxargtijc</link>
                <description>پرده اول : ایران منایران من اگر میلیون ها نفر دوستت داشتند، من یکی از آنها هستماگر یک نفر دوستت داشت، من او بوده امو اگر هیچ کس دوستت نداشت، من مرده ام. پرده دوم : جمعه 23 خرداد ماه 1404 ، ساعت 4:50 بعد از نماز صبح روی تخت دراز کشیده بودم. معمولا طول می کشد تا وقتی روی تخت دراز می کشم حجم فکر و خیال هایی که در سرم جولان می دهند اجازه بدهند به سرعت خواب به سراغم بیاید. صدایی نظرم رو جلب کرد. شیشه های در رو به تراس اتاق 319  می لرزید ... فکرهای مختلفی به سرم آمد ... فکر کردم شاید یاکریمی است که هر روز روی لبه طاقچه پنجره می نشیند ولی صدا بیشتر از صدای اذیت های یک یاکریم بود ... فکر کردم کسی می خواهد به زور از در تراس وارد اتاقمان شود ... کمی روی تخت نیم خیز شدم.... کسی در تراس نبود.... حدس بعدی ام زلزله بود .... به سقف نگاه کردم... حدس آخرم طوفان بود ... ولی چند ساعت بعد خبرها، حاکی از حمله اسرائیل به ایران بود .. یاد خواهرم افتادم که ساکن تهران است و برادرم ....حس عجیبی بود حسی که توصیفش اگر غیرممکن نباشد سخت است خیلی سخت .... فکر می کردم یکی از کاراکترهای یک داستان هستم ، فکر می کردم همه چیز یک خواب است ، یک کابوس وحشتناک ....پرده سوم : کمی از لی لیلی لی یکی از هم اتاقی های من است . من و لی لی از جهات مختلفی متفاوت هستیم ولی نه ، .... بهتر است بگویم : متضاد! ... من اهل نظم و ترتیب هستم و بی نظمی باعث آشفتگی ام می شود ولی هیچ بهم ریختگی باعث آشفتگی لی لی نمی شود . لی لی ادعا می کند که مذهبی نیست و مخالف ج.ا است . با همه ی اینها من و لی لی بدون هیچ آشنایی قبلی گویای قرابتی دیرینه داریم و هزاران سال است که  یکدیگر را می شناسیم . من و لی لی بارها شنونده نگفته های یکدیگر بوده ایم. پرده چهارم : قلبی که برای تو می تپد ....لی لی با تماس های مکرر پدرش از خواب بیدار می شود. پدر لی لی بارها تماس گرفته و او هر بار رد تماس داده ! لی لی از حجم تماس های پدرش شاکی می شود : تماس را پاسخ می دهد و در حالی که غرولند می کند می گوید : بابا! چه خبرته؟! .... یه روز جمعه رو بذار استراحت کنم ... صدای پدر لی لی را از آن سوی خط می شنوم : بابا جان ! تروخدا تلفن رو قطع نکن! کجایی بابا؟! ....پرده پنجم : .....حالا من تنها شوکه شده ی اتاقمان نیستم ! لی لی و فاطمه هم به من اضافه شده اند! من کمی زودتر از لی لی بیدار شدم و متوجه اخبار شدم ولی حالا اینترنت و تلگرام از دسترس خارج شده است. پرده ششم : جشن تولدی با تم موشک!قرار بود دورهمی داشته باشیم به مناسبت تولد مریم ، مریم یکی دیگر از هم اتاقی هایم است ... آن شب تصمیم گرفتیم برای تنوع به یک کافه روباز برویم و حدس بزنید کِی بود ؟! ده مهرماه! و حدس بزنید بک گرند عکس های ما در یک کافه روباز چه بود؟! .... موشک های شلیک شده!!!لی لی خیلی بهم ریخت ! راستش آنقدر گفت و گفت که من هم این جور وقتها حس غرور می کنم ته دلم خالی شد . لی لی آنقدر آشفته بود و آنقدر گفت و گفت که بحث آن شب با تهدید مریم و به این صورت پایان یافت : &quot;اگر کپه تون رو نذارید خودم یک موشک توی اتاق 319 می زنم!&quot; ......... تمام شب را با استرس از مردن خوابیدم.پرده هفتم : تقدیم به هم اتاقی عزیزم لی لی و همه  لی لی های سرزمین مان، که در طرف ایران ایستاده اند....بعد از تماس پدر لی لی ، لی لی سراسیمه فاطمه را بیدار کرد و گفت : پاشو لباس بپوش بریم بیمارستان. احتمالا نیاز به کمک باشه ....لی لی و فاطمه حدودا یک ساعت دیگر به خوابگاه برگشتند. نفس راحتی کشیدم ! پس حتما بیمارستان خبری نبوده است ... از لی لی و فاطمه پرسیدم چه خبر؟ .... لی لی سکوت کرد و فاطمه گفت : رفتیم پیش استاد و گفتیم اگر خبری بود و نیاز به کمک داشتید به ما اطلاع بدهید ... با توجه به سابقه ای که از لی لی داشتم خیالم راحت شد که حتما اتفاقی نیافتده ! وگرنه حتما لی لی به من می گفت ....ولی من به طرز احمقانه ای اشتباه کرده بودم . نه به دلیل اینکه سکوت لی لی را متوجه نشده بودم بلکه حالا جای من و لی لی عوض شده بود. من که ادعا دارم که در شرایط بحرانی سعی بر صبوری و آرام کردن شرایط دارم جایم با لی لی عوض شده بود.... بیست و چهار ساعت بعد فهمیدم که خیلی هم بیمارستان آرام نبوده! .... و اگر لی لی همان موقع خبر واقعی را می گفت من که تا حد مرگ ترسیده بودم ، فرو می پاشیدم.لی لی حالا سرباز خط مقدم است ... هم بخاطر شیفت های داوطلبانه ی بیمارستانی اش ، هم به خاطر مطالعات شخصی اش که بتواند بیشتر کمک کند و مفیدتر باشد ... هم بخاطر آرامش دادن به بقیه از جمله من ... لی لی عادت دارد که هر روز که از بیمارستان و شیفت برمی گردد ، ریز و درشت اتفاقات را برایمان بگوید .... لی لی چند روزی است که فقط سکوت می کند و وقتی می پرسم : &quot;بیمارستان چه خبر؟&quot; ..... لبخند کمرنگی می زند و می گوید : &quot;اطلاعی ندارم!&quot;حالا ، لی لی نه یک مخالف ج.ا ، بلکه یک طرفدار تمام قد ایران است .حالا من و لی لی وجه اشتراکی داریم به وسعت ایران ! حالا می فهم آن حس آشنای دیرینه بین مان چه بوده ....پرده هشتم : تغییر نظام!واکنش لی لی بعد از شیندن اطلاعیه خائنین و مزدوران و وطن فروشان مبنی بر ریختن به خیابانها و تغییر نظام :لی لی : &quot;چی؟ بریزیم توی خیابون و نظام رو عوض کنیم ؟؟؟ تنها چیزی  که من الان می خوام سَرِ شماهاست! .... ما هر وقت صلاح بدونیم خودمون نظام مون رو عوض می کنیم به شماها هم هیچ ربطی نداره ! .... ما هر مشکلی هم که داشته باشیم داخلی حلش می کنیم....&quot;پرده نهم : فروش به قیمت فاکتور به علت انبارگردانی !لی لی در حالی که به سمت یخچال می رود تا کمی آب بنوشد رو به من و فاطمه میگوید : &quot;ولی بچه ها ! من بابت اینکه موشک هامون تموم بشه نگرانم.&quot; ............. فاطمه که روی تخت نشسته و مشغول مطالعه است ، همانطور که سرش به کتاب است جواب می دهد : &quot;فروش به قیمت فاکتور به علت انبارگردانی!&quot; ...... لی لی می پرسد : &quot;یعنی چی؟!&quot; ...... فاطمه حالا سر از کتاب بر می دارد و می گوید : &quot;مگه اطلاعیه ای که سپاه داده رو نشنیدی؟! .... سپاه گفته که این موشکها، موشکهای قدیمی ماست و هنوز از موشکهای جدید رونمایی نکردیم&quot; ....... لی لی خندید و ادامه داد : اگر جای اسرائیل بودم خیلی بهم برمی خورد ! پرده دهم : ویرگول جایی برای نوشتن و خواندنفرصت نشد تا در مسابقه جشن تولد ویرگول شرکت کنم ولی چه اشکالی دارد که حالا بنویسم؟! .... شعار ویرگول ساده ترین و در عین حال دلنشین ترین جمله ممکن است . دلیل آمدن من به اینجا ترک اینستاگرام بود و چقدر خوشحال هستم که اینستا را رها کرده و حدودا دو سال است که اینجا هستم. خانم الهه گلکار و آقای محسنی اولین دوستانِ ویرگولی بودند که با آنها آشنا شدم و البته که مورد لطف و حمایت این دو عزیز بوده ام. پرده یازدهم : درهمه آقا! درهمه خانم!احتمالا تا به حال به بازار میوه رفته باشید ، و احتمالا دیده اید که  بعضی میوه فروش ها اجازه نمی دهند خودتون میوه جدا کنید، ... میگن &quot;درهمه آقا! درهمه خانم!&quot; ..... سرزمین ویرگول هم همینطور است .... اینجا هم درهم است ..... وقتی آمدم ویرگول خیلی خوشحال بودم .... فکر می کردم آدمهای اینجا با آدمهای دنیای بیرون فرق می کنند ... فکر میکردم که می توانم از آدمهایی که اهل مطالعه ، کتاب و نوشتن هستند انتظار بیشتری داشته باشم .... ولی به قول فائزه : یک نویسنده خوب بودن الزاما به معنای آدم خوبی بودن هم نیست! ....اهالی ویرگول هم خاکستری هستند درست مثل آدمهای خارج از ویرگول . بنظر شما هم یک چیزی این وسط عجیب است یا فقط برای من عجیب بنظر می آید؟؟؟ ... تازه داشتم با اینکه می گویند &quot;تحصیلات و شعور ربطی بهم ندارند&quot; کنار می آمدم ولی این که کتاب خوانها هم فرقی با دیگران نداشته باشند خیلی عجیب غریب است !چه اهمیتی دارد که کتاب &quot;جنگ و صلح&quot; تولستوی را خوانده باشی ولی هنوز با خودت ، دنیای درونت و آدم های دیگر به صلح نرسیده باشی؟! .... چه اهمیتی دارد مطالعاتی وسیعی در زمینه روانکاوی و شناخت شخصیت انسانها داشته باشی ولی از شناخت خودت عاجز باشی؟!.... و دردناک تر اینکه در نوشته هایت یک آدم فرهیخته باشی ولی در دنیای بیرون یک عوضی!با همه ی اینها من ، اینجا در ویرگول هم مثل دنیای بیرون ، دوستان خوب هم داشته ام ... از خانم دهقانی گرفته تا خانم بخشی ، خانم کاپوچینو تا سوسن، از حسین و احوال پرسی هایش ، از تلاش های بی وفقه اش برای فتح قله های موفقیت، تا علی شیمی و ماجراجویی های علمی اش ، سالوادور علی و داستاهای ترسناکش و ..... .پ . ن : در متن به تعدادی از دوستان ویرگولی اشاره شد ولی مطمئنا دوستان ویرگولی بیش از اینها هستند و خودشان می دانند که جز حلقه دوستان هستند حتی اگر در متن اشاره ای به نامشان نشده باشد. این وسطها چرا کولرها صدای پهپاد از خودشون درمیارن!!!!!🤣🤣🤣پرده دوازدهم : سلام به بیکاری ، سلام به بی پولی!به تازگی شغل مناسبی که با شرایط من از هر جهت تناسب داشت و بصورت دورکاری هم بود ، پیدا کرده بودم. دوره آزمایشی تمام شد و قرار شد رسما همکاری داشته باشیم . با توجه به اتفاقات اخیر ، فعالیت شرکت به حالت تعلیق درآمد. حالا هم دسترسی به اینترنت ندارم. آن هم برای من که همه چیز از شغل و کار و درآمد تا درس و مطالعه .... به اینترنت وابسته است . حالا قطعی و عدم دسترسی به اینترنت و موتورهای جستجوگر برای من برابر است با :No Internet, No Job , No Money! پرده سیزدهم : جنگ سی و سه روزهوقتی از جنگ سی و سه روزه  لبنان می شنیدم با خودمان می گفتیم سی و سه روز که چیزی نیست ... می دونید تازه یک هفته شده؟؟؟!!!! پرده چهاردهم : عروسی مریمراستی ! این هفته جشن عقدِ مریمه! لی لی می خنده و میگه : این دختر تا این کشور رو به فنا نده دست بردار نیست! پرده پانزدهم : بیداری اسلامینگاهم می افتد به گوشی لی لی ، از چیزی که می بینم متعجب می شوم . لی لی سر از گوشی بلند می کند و نگاهمان به هم گره می خورد . بدون اینکه چیزی بگویم گویا از چشمانم تعجبم را می خواند . لی لی ادامه می دهد : هیییی .... هیچ وقت فکر نمی کردم بیام ایتا و عضو کانال بیداری اسلامی بشم ... دو تایی می زنیم زیر خنده! پرده شانزدهم : کیلومترهای فاصله از مرزاین روزها ، پیامهایی که در ایتا و بله می بینیم را برای هم ارسال نمی کنیم بلکه در همان لحظه برای هم می خوانیم . یکی از پیامهایی که لی لی برایم خواند :&quot;یادتونه همین هفته پیش می گفتم در مرز فروپاشی روانی ام ، اون روز گ... خوردم! من کیلومترها از مرز فاصله داشتم.&quot;پرده هفدم : چون زندگی ادامه داره ....به سفارش غزل عزیز که گفت : خسیسی نکن و عکس هات رو به اشتراک بذار چند تا از عکسهایی که اخیرا گرفتم رو به اشتراک می ذارم چون هنوز زنده ایم و چون هنوز زندگی ادامه داره ....عکاسی بر روی پشت بام خوابگاهانارهای حیاط دانشگاهقشنگ بود! ولی نمی دونم اسمش چیه!غذایی که باهاش توی مسابقه آشپزی هفته خوابگاه ها شرکت کردم.پرده هجدهم : وقتی زندگی بهت یه نارنگی میدهعنوان ، نام یک سریال کره ای است که اخیرا پخش شده و من هم سریال را دیده ام. سریال روایت داستان زندگی &quot;اوه هه سون&quot; از کودکی تا سالمندی است . اوه هه سون در سکانس پایانی سریال ، در حالی که شاهد همه ی فراز و نشیبهای زندگی اش بوده ایم می گوید : &quot;فصل های زندگی مثل فصلهای طیبیعی نیست .... ممکنه در فصل پاییز باشید ولی فصل بعدی زندگی تون بهار باشه&quot; ....امیدوارم که زندگی بهتون یه نارنگی شیرین بده و اگر در فصل پاییز زندگی تان هستید، فصل بعدی برای شما و برای من فصل بهار باشد. آمینبه امید روزهای خوب برای ایران عزیزمان </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی نام</title>
                <link>https://virgool.io/away-from-home/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-hc1zdqeouxew</link>
                <description>پرده اول از اداره به خانه برگشتم . استراحت کردم . لپ تابم را روشن کردم و سریال جدید موردعلاقه ام را دانلود کردم.... بعد از چند دقیقه صدایی در سرم یا قلبم یا ذهنم .... نمی دانم کجا... سوالی پرسید... فیلم را استاپ کردم... قرار بود زندگی ات همینطور باشد؟؟؟ .... همینقدر بی معنی؟ ... همینقدر تکراری؟ یکنواخت ؟ ... یاد سالی که کنکور دادم افتادم... می توانستم مسیر راحت تری برای زندگی انتخاب کنم ولی نکردم . یک مسیر سخت انتخابم بود نه چیزهای آسان... می خواستم بجنگم و زندگی ام را باشکوه بسازم... می خواستم خفن به نظر بیایم... من سالها جنگیدم .... آخر هم نفهمیدم که تلاش من کافی نبود یا مسیر را درست نرفته بودم یا دلیل دیگری داشت... برنامه هایم ... هیچ وقت درست پیش نرفت... پیش بینی هایم برای زندگی هم همینطور .... پرده دومزدم زیر همه چیز! همه چیز را بهم زدم! آن نظم و یکنواختی زندگی ام را ! مثل پریدن از یک قایق ... بیرون پریدم... مطمئن نیستم که پریدن کار درستی بود یا نه ؟ و آیا لحظه ی درستی بیرون پریدم؟؟؟پرده سوماین روزها بیش از هر زمان دیگری به زندگی فکر می کنم، به معنای زندگی ، به آینده که شبیه یک جاده مه آلود مقابلم ایستاده ... تنها حسی که دارم این است که زندگی ام از ریل خارج شده و به این راحتی ها به ریل باز نخواهد گشت ... مدام گذشته را شخم می زنم ... به آنکه چیزی دستگیرم شود... به آنکه به نتیجه ای برسم... کله ام پر شده از هزاران فکر و خیال که حتی فرصت یک خواب شبانه را از من گرفته اند.پرده چهارماردیبهشت پارسال بود که خسته و درهم شکسته از اداره به خانه می آمدم . درخت هلو سر کوچه شکوفه داده بود ... چه شکوفه های زیبایی ... از قضا آسمان هم حسابی آبی بود ... در شهر من بیشتر اوقات به خاطر آلودگی های صنعتی خبری از آسمان آبی نیست... گفتم بی خیال ... در فرصتی دیگر که حالم خوب بود می آیم و عکس می گیرم ... چند قدمی را که برداشته بودم بازگشتم و این عکس را ثبت کردم.بعدها در یکی از سایتهای عکس ، یک اکانت ساختم و این عکس را بارگزاری کردم . این عکس یکی از بهترین عکسهایم بود و شد و با بیشترین بازدید و بیشترین دانلود.روزی که این عکس را گرفتم برنامه ریزی برای به اشتراک گذاری عکس هایم نداشتم ولی همین عکس نقطه شروعی شد برای عکاسی ... کاری که برایش ذوق و شوق دارم.در ازدحام گیتهای خروج از کشور ، در سفر پیاده روی اربعین در حالی که استرس و گرما امانم را بریده بود این عکس را گرفتم ... این عکس هم پُربازدید شد و هم جز دانلودی های اکانتم.این عکس را در خوابگاه گرفتم. یاکریم های ساکن خوابگاه شبها زیر این سقف می خوابند. این عکس در مسابقه عکاسی دانشجویی برنده شد و در مجله دانشجویی چاپ شد. راستش بین عکسهایی که فرستاده بودم شانس این عکس را از همه کمتر می دیدم.پرده پنجمهر چند برنامه ریزی ها و پیش بینی ها و خوش بینی هایم در زندگی تاکنون درست از آب درنیامده ولی لحظاتِ پیش بینی نشده زیادی در زندگی دارم که سرشار از حس زنده بودن و زندگی کردن هستند...در این زندگی که من حضور دارم زندگی ای است که از درون بسیار آشفته غم انگیز و درهم شکسته است و نمی دانم از بیرون چگونه به نظر می آید... در زندگی این دنیا آدم های زیادی را ملاقات کرده ام ، داستان زندگی آدم های زیادی را شنیده ام ، آدم ها را علاوه بر دنیای واقعی در کتاب ها و فیلم و سریالها نیز ملاقات کرده ام... شاید وقت آن است که بپذیرم هیچ نقطه ی امنی و هیچ قطعیتی و هیچ پیش بینی درستی در این دنیا در کار نیست... امیدوارم راهی بیابم که بتوانم این واقعیت ها را بپذیرم و غم انگیزی این دنیا را تا لحظه ی مرگ تحمل کنم.</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 00:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان من و معشوق مرا پایان نیست / هر چه آغاز ندارد ؛ نپذیرد انجام</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-tpp9qsxhkjxk</link>
                <description>به یاد آنولین عزیزمپنج شنبه و جمعه 18 و 19 آبان ماه 1402آخر هفته است و دلم می خواهد از خانه بزنم بیرون ، اگر بروم بیرون ولخرجی می کنم ولی خوب تصمیم گرفتم که کمتر ولخرجی کنم ... اینکه این هفته جیبم هم خالی ست بی تاثیر نیست!جمعه عصر ، درد شدیدی می پیچید در زانوهایم ... من که دو روز است از خانه بیرون نرفته ام و این دو روز هیچ کار فیزیکی خاصی نکرده ام ... پس این درد از کجا آمده ؟ ... اگر بخواهم دقیق توصیفش کنم درست مثل این است وزنه سنگینی را بالای سر برده ام ... وزنه ی سنگینی که توان و تحمل بلند کردن آن را نداشته ام و فشار زیادی به زانوهایم آورده ....غروب که می شود غم زیادی می ریزد توی جانم ... خودم هم نمی دانم چه مرگم شده ... شب می شود ، خوابم نمی آید ، طبق روال معمول به خودم می گویم : فردا صبح باید بریم سرکار ، بخواب ... روی تخت دراز می کشم ولی خوابم نمی برد .. فقط بی خوابی نیست ...پرنده روحم بدجور خودش را به در و دیوار قفس تن می کوبد ... نالان و خسته و درمانده می پرسم : چت شده ؟؟؟ چرا اینقدر خودت را به در و دیوار می زنی ؟ بخواب .... روح ، ولی آشفته است و تا خود صبح خودش را به در و دیوار می زند....شنبه 20 آبان ماه 1402آن غم عجیب بدجور مرا احاطه کرده ، در محل کار همه متوجه حال زارم می شوند و ترجیح می دهند مرا تنها بگذارند....سلام آنولین عزیزم ، اصطلاح &quot;روحم هم خبر نداشت&quot; را شنیده ای ؟ .... شاید بروبچه های ویرگول حرفم را باور نکنند ولی احتمالا تو حرفم را باور کنی ... روحم قبل از تن خبردار شده بود .... وزنه سنگینی که زانوهایم را به لرزه درآورده بود و مرا به زانو ... وزنه سنگین &quot;رفتن تو &quot;بود ......آنولین عزیزم ، این هفتمین نامه است که برایت می نویسم و البته آخرین نامه .... نامه ی 7 ... به نظرت عجیب نیست ؟ از این به بعد عدد &quot;7&quot; می تونه عدد من و تو باشه .... آنولین عزیزم ، قرار بود یه عالمه برات از خودم بگم و تو بشنوی ... قرار بود یه روزی به همین زودی های در مرکز ایران یا پایتخت یا شمال یا جنوب یا شرق یا غرب این کشور همو ببینیم ... چقدر برای لحظه ی دیدنت خیال بافته بودم ...قرار بود بیایی و برای ترک اعتیاد به فضای مجازی بهم راهکار بدی ...قرارهای زیادی بود آنولین .... حالا از آسمان، نامه ام را ، .... می خوانی ؟؟؟ هنوز هم دوستم داری ؟ از آن بالاها چطور به نظر می آیم ؟ هنوز خوب و مهربانم یا یک آدم بدرنخور هستم؟آنولین عزیزم ، ممنونم که تا روزهای آخر به یاد ما بودی و یادداشت &quot;یک فنجان زندگی&quot; را برایمان به یادگار گذاشتی ... امیدوارم خانواده ات به ما این  اجازه را  بدهند که اکانتت را داشته باشیم ... علی الحساب ، پست آخر را ذخیره کرده ام در لیست ذخیره ها و دوستان ویرگولی شروع کرده اند به اسکرین شات گرفتن از کامنت هایی که برایمان گذاشته بودی .....انگار مخاطب همه ی حرف های پست آخرت من هستم .. این روزها که روزمرگی دارد مرا غرق می کند و مرتب گله و شکایت می کنم به خدا ....برایمان از &quot;دوست داشته شدن&quot; گفتی ....دوست داشتن یکی از مهم‌ترین اتفاقات زندگی آدم‌هاست. آن‌ها همیشه نیاز دارند بدانند که دیگران دوستشان دارند.می‌فهمم احساس دوست داشته شدن؛ می‌تواند پتوی گرم و نرمی باشد که در وسط زمستان تو را بپوشاند و تپش‌های قلبت را آرام کند.چه تعبیر زیبایی...حالا که از آسمان مرا نگاه می کنی احتمالا می دانی که از &quot;دوست نداشته شدن&quot; ، &quot;ندیده شدن&quot; ، &quot;طردشدن&quot; رنج می برم .. آنقدر که قلبم سرد شده ... حقیقتا &quot;دوست داشته شدن&quot; مایه ی دلگرمی ست ....الان بیشتر از همیشه می‌دانم انتظارم از دین؛ رسیدن به همان روح بزرگی است که می‌تواند دردهای مادی را بدون آخ گفتن تحمل کند. و از خدا گفتی و دین و وقار ....دین برای من همان چیز است که چنان وقاری را در عمل و فکر و احساس ایجاد کند!و خیلی خیلی خیلی ممنونم بابت دعای زیبایت ، امیدوارم تو آمین بگویی و این دعا برای همه مان مستجاب شود : در آخر و با صدای بلند اعلام می کنم خیلی دوستتان دارم. امیدوارم روزهای پیش رو برای همه ی شما روزهای سلامتی روح و جان و تن باشد. امیدوارم بهترین اتفاقات ممکن برایتان رقم بخورد و سختی های زندگی را با عشق به خدای خالق راحت تر تحمل کنید. امیدوارم مهارت زندگی کردن و شاد زندگی کردن مهارت شاخص شما باشد و امیدوارم عشق را بیابید و امیدوارم روح انسانی درونتان روز به روز بیش تر از قبل بدرخشد!این دعا و پیام زیبایت را در صفحه ی روز 29 اسفند 1402 سررسید شخصی ام می نویسم تا اگر تا اون موقع زنده بودم در پایان سال و شروع سال جدید ، بهش فکر کنم .آنولین عزیز ، من نمی توانم با غم انگیزی این دنیا کنار بیایم ، من همه ی عمر در پیاده سازی این بخش مشکل داشته ام ، و پیش از پیش به دعای تو که در آسمانها هستی نیازمندم ،   امیدوارم مهارت زندگی کردن و شاد زندگی کردن مهارت شاخص شما باشدبه یاد آنولین عزیز و پدر شهیدش ، روحشان شاد و قرین رحمت و همنشین عیسی مسیح علیه السلام و حضرت مریم سلام الله علیها باشند.آمینپ .ن 1 : شاید این نامه ی آخر را برای خودم نوشته ام آنولین ...پ .ن 2 : همیشه نامه هایم را می خواندی و جواب می دادی ... حتما می دانی که منتظر جوابت هستم ...</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 23:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیمانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-d07fmdkcztq6</link>
                <description>سلام آنولین جان،وقتی برامون نوشتی که یه مدت نیستی و می ری قرنطینه ، عمیقا همه مون ناراحت و نگران شدیم ، و بعد آقای گرن مامور شد به انتقال دست نوشته ها و پیام ها بین تو و ویرگولی ها و من تصمیم گرفتم برات نامه بنویسم .... این کاری بود که به ذهنم رسید و چون به ذهنم رسید انجامش دادم ... راستش من خیلی فکر می کنم اونقدر که گاهی فرصت انجام دادن رو از دست میدم .... ولی این بار بدون هیچ فکری و اینکه سرانجام این نامه نوشتن ها به کجا می رسه ، شروع کردم به نوشتن ... این نامه نوشتن ها می تونه سالها ادامه پیدا کنه یا یه جایی یه جوری تموم بشه ... پس هر وقت که دیگه نامه ها م به درد نخور نبودن لطفا بهم بگو....یادته برات از آرزو گفتم ، آرزو که رفت قرار شد خانم &quot;آ&quot; بیاد جاش ولی خانم &quot;آ&quot; خیلی تازه کار بود حتی از من هم تجربه ی کمتری داشت ! رئیسمان حسابی عصبانی شده بود هم از رفتن آرزو و هم آمدن اجباری خانم &quot;آ&quot; .... کارد می زدی خونش درنمی آمد! بعد از دو سال همکار بودن واقعا این طوری ندیده بودمش ... پس رئیس تصمیم گرفت جلوی رئیسش بایستد! آمدن خانم &quot;آ&quot; و مناسب نبودنش برای واحد ما آنقدر تابلو بود که رئیس ِ رئیسمان کوتاه آمد و آقای &quot;س&quot; معرفی شد ! آقای &quot;س&quot; را دورادور می شناسم آدم خوبی ست ولی به درد مدیریت نمی خورد ! ... نامناسب بودن آقای &quot;س&quot; هم خیلی زود مشخص شد ... امروز رئیسمان گفت قرار است خانم &quot;ل&quot; به واحدمان بیاید ... خانم &quot;ل&quot; هم آدم خوبی ست ولی عصبی و استرسی ست، شاید باورت نشود ولی خانم &quot;ل&quot; هم به کار واحد ما نمیاد ! ? انتخاب ما فقط &quot;آرزو&quot; ! ???راستش را بخواهی شبیه بچه یتیمی هستم که چشم دوخته به در پرورشگاه تا ببیند دست سرنوشت ، او را به سرپرستی چه کسی می برد ؟ ... در محیط کاری واقعا شبیه یتیمی هستم که همه ی بارها را بخاطر کمال گرایی یا وجدان یا بی تجربگی یا آدم خوب بودن یا هر چیز دیگری از این دست .... به دوش می کشم ، شانه هایم عجیب خسته اند ....محیط شخصی و زندگی خانوادگی م هم همین طور است ، به تنهایی بار همه چیز را به  دوش کشیدن به اضافه پدر مادری سخت گیر که فرصت نفس کشیدن را گرفته اند .... احساس می کنم در کوچه ای بن بست گیر افتاده ام ، دیگر نه توانی دارم و نه راهی ....دوست دارم خدا ختم زندگی ام را اعلام کند ، دوست دارم نظر من را در نظر بگیرد هر چند در این باره فقط خودش تصمیم می گیرد ...می دانی ... گاهی فکر می کنم کاش میشد &quot;پیمانه عمر&quot; آدمها را جابه جا کرد ! نظر تو چیست ؟ مثلا اینطوری!به نظر خودم که ایده ی جالبی ست ! جان می دهد برای اینکه موضوع یک کتاب باشد یا یک انیمیشن یا یک سریال ... اصلا می توانم ایده ام را بفروشم به یک کارگردان یا نویسنده کره ای تا با این ایده یک سریال عالی بسازند ! از آن سریالهایی که حسابی می ترکاند و از شرق آسیا تا اروپا و آمریکا را درمی نوردد و ریتینگ بالایی می گیرد!ایده : آدمی یا شاید فرشته ای یا موجودی ماورایی قابلیت این را دارد تا پیمانه عمر آدم ها را به دلخواه خود آدمها کم و زیاد و جابه جا کند ... از کسانی که دیگر نمی خواهند این دنیا را ادامه دهند ،  اضافه کند به آنها که شور و شوق زندگی دارند و انگیزه ای ... این روزها عجیب احساس خفگی می کنم ، از غم های این دنیا ، از این همه بی نظمی ، بی عدالتی ، هر کسی را این روزها می بینم درگیر غمی یا رنجی ست و این مرا غمگین تر می کند! ... کاش یه نفر را ببینم که غمی نداشته باشد .... این روزها که غم بدجور دارد لهم می کند به آمدن منجی فکر می کنم ، می دانم که شما هم به آمدن منجی باور دارید ...مسلمان ها اعتقاد دارند مهدی موعود(عج الله تعالی و فرجه) که می آید عیسی مسیح علیه السلام همراهی شان می کنند .... من و تو ... از قرن ها پیش پیوندی داشته ایم ... قبلتر از اینکه دست روزگار ما را با هم آشنا کند.پ.ن 1 : آمدنش نزدیک باد ، آمین.پ.ن 2 : نمی دانم چقدر مرتبط است یا بی ربط ولی چون اسم این نامه را &quot;پیمانه&quot; گذاشته ام دوست دارم این دو شعر حافظ را هم به شما تقدیم کنم : 1 - زاهدِ خلوت نشین دوش به میخانه شد / از سرِ پیمان بِرَفت با سرِ پیمانه شد2 - گفتی ز سِرِّ عهدِ ازل یک سخن بگو / آنگَه بگویمت که دو پیمانه دَر کَشَمدوشنبه 22 آبان ماه 1402آنولین عزیزم ، امروز که اومدم تا کامنت های تو زیر پست هام رو اسکرین شات بگیرم متوجه شدم که برای این نامه هم کامنت گذاشته بودی و من ندیده بودم ....</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 23:07:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان بندی خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-pkwf1jfxnbcc</link>
                <description>سلام آنولین جان ، خوبی ؟ می دونم که شرایط سختی رو می گذرونی ولی بازم اول نامه هام می نویسم : &quot;خوبی؟&quot; و امیدوارم همچنان قوی بمونی و خوب باشی ...برات از &quot;آرزو&quot; همکارم نوشتم که اومدنش به واحد کاری ما چقدر پر برکت بود و آرزو چقدر خوش قلب و متعهد بود ... از اون همکارهایی که شاید کم پیش بیاد که همزمان هم مهربون باشه هم متعهد و هم درک و شعور بالایی داشته باشه ... من دورادور &quot;آرزو&quot; رو می شناختم و تعریفش رو شنیده بودم ... ولی نکته ی عجیب این آشنایی این بود که &quot;آرزو&quot; از تعاریفی که ازش شنیده بودم هم بهتر بود ! باورت میشه ! معمولا وقتی به آدما نزدیک می شیم بیشتر این حالت پیش میاد که به این نتیجه می رسیم که به همون خوبی هم که می گفتن نبود ولی در مورد &quot;آرزو&quot; این حالت برعکس بود ... پس بهم حق بده که با رفتنش ناراحت بشم ....ولی در عین اینکه به خودم حق می دادم که از رفتنش ناراحت باشم به حرفت هم فکر کردم ... قبلا هم این نقل قول رو شنیده بودم ... &quot;زمانی که کسی به زندگیت میاد یا از زندگیت میره درست ترین زمان ممکنه!&quot; هر چند درک این مساله همیشه آسون نیست ...  بیست روز حضور &quot;آرزو&quot; رو مرور کردم ... واحد کاری ما درگیر یه پروژه ی جدید و سنگین بود و &quot;آرزو&quot; دقیقا در این روزهای شلوغ به واحدمون اومد ... در عین حال که برای کارهای آماده سازی خیلی زحمت کشیده بودم ولی بدون حضور &quot;آرزو&quot; نه کار به سرانجام خوبی می رسید و نه حتی زحماتمون دیده می شد چون برای انجام این کار به یه همکارِ همراه نیاز داشتم ... و خدا دقیقا &quot;آرزو&quot; رو در این روزها برای من اورده بود .... دقیقا می تونستم حضور خدا و لطفش رو حس کنم ....بیشتر وقتها ... اما در این آزمون &quot;اعتماد به خداوند&quot; مردود میشوم .... زندگی سختی داشته ام و همه ی این سالها به خدا غر زدم ....تصور من اینه که خدا فقط در لحظات خاص به کمک مون میاد ، جایی که واقعا به کمکش نیاز داریم و بیشتر وقتا از خودمون می خواد یه حرکتی بزنیم ....فکر می کنم خدا خیلی بیشتر از اون چیزی که ما خودمون رو قبول داریم ، قبولمون داره و خیلی خیلی ما رو دست بالا می گیره .... ولی بیشتر اوقات خودمون این نگاه رو به خودمون نداریم .آخه اوس کریم ! قربونت برم ! اونقدر زخمی شدیم که دیگه اعتماد به نفسی برامون نمونده ! چرا اینقدر ما رو دست بالا می گیری!خیلی وقتا به خدا اینو می گم ، فکر می کنم بعدش با مهربونی نگاهم میکنه و میگه : قوی باش ! من توقعم از تو خیلی بالاست.بله ... این جوریاست ... وقتی داشتم &quot;آرزو&quot; رو بدرقه می کردم و بهش می گفتم که چقدر از رفتنش ناراحتم بهم گفت : &quot;تو خیلی توانمندی&quot; ... و این جمله رو نه تنها به خودت بلکه به بقیه هم می گم ....انتظار تعریف نداشتم ولی جمله ی &quot;آرزو&quot; خیلی برام دلگرم کننده بود درست مثل جمله ای که تو بهم گفتی وقتی از ترسهام برات نوشته بودم ...معمولا بقیه یا سرزنشم می کنند یا ترس من براشون مسخره است و یا در بهترین حالت می خوان برام نسخه ای بپیچن ... ولی تو هیچ کدوم از این کارها رو نکردی ... رویکرد تو خیلی متفاوت بود و البته دلگرم کننده.به لطف زخم ها و رنج هایی که کشیدم می تونم بیشترین درک و همدلی رو با بقیه آدمها داشته باشم پس فکر کنم حالا باید از رنجهام تشکر کنم.آنولین عزیزم ، می دونم که شرایط سختی رو داری می گذرونی ولی در این لحظات خاص ، تو بسیار بسیار به خدا نزدیک هستی و دعات بسیار بسیار گیراست و اگر چه کمی دور از ادبه ، .... ازت درخواست میکنم که خیلی خیلی برام دعا کنی و برای همه ی آدمهایی که به دعا نیاز دارند ... امیدوارم به دعای قلب پاکت در زندگی من معجزه ای اتفاق بیفته، آمین.ببخشید که طولانی شد.... داشتم فکر می کردم که خیلی بامزه و جالب میشه که یه روزی این نامه ها و جوابهای تو رو در قالب یه کتاب چاپ کنیم ... آقای دادخواه در مورد کتاب خودشون گفتن که فکر می کنند این کار حیف کردن درختاست ولی من نسخه فیزیکی کتابها رو بیشتر دوست دارم ... فکر کنم کتابخوانها باید بیشتر درخت بکارن و این مساله رو هم حل کنند.یادداشت به وقت 29 مهر 1402 - ساعت 45: 8 شب دوشنبه 22 آبان ماه 1402 - قبل از پاک شدن اکانت آنولین دارم یادگاری های آنولین عزیزم رو ذخیره می کنم.</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 23:04:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوادث غیرمترقبه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%AB-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%82%D8%A8%D9%87-jbvoktojvacc</link>
                <description>سلام آن ، گفتی می تونم &quot;آن&quot; صدات کنم ، درسته ؟ هر چند دوست ندارم اینکار رو کنم، چون دوست ندارم کسی اسمم رو به صورت مخفف بگه و در همه ی زندگیم تلاش کردم با آدمها همون جور رفتار کنم که انتظار دارم باهام رفتار بشه...امروز چهارشنبه بود ، چهارشنبه ها با خوشحالی از خواب بیدار میشم می دونی چرا ؟ چون چهارشنبه است!?چهارشنبه برای من یعنی آخرین روز کاری و یعنی دو روزِ پیش رویی که قرار نیست صبح زود بیدار شم هر چند ساعت بدنم عادت کرده ... دو روز وقت دارم کمی زندگی کنم و قویا طرفدار این نظریه هستم که بین &quot;جمعه&quot; و &quot;شنبه&quot; باید یه روز اضافه و البته تعطیل دیگه هم باشه ...?خوشحالی شروع چهارشنبه فقط چند ثانیه ست ... بعدش به خودم یادآوری می کنم هفته ای که به خاطر تموم شدنش خوشحالی ، بخشی از عمر تو بوده ... بعد از هزار سال زندگی در این دنیا، احساس آشفتگی و سردرگمی هنوز با منه  ... فقط روزها رو پشت سر گذاشتم ... انگار، بدون اینکه بهره ای برده باشم .... یا دستاوردی داشته باشم... باید چه بهره ای از زندگیت داشته باشی یا چی باید به دست بیاری که به احساس رضایت برسی ؟؟؟ ... جوابش رو نمی دونم و عمیقا دلم می خواد قبل از ترک این دنیا به جوابش برسم ... البته فکر می کنم که شاید جواب این سوال برای هر کسی یه جورایی منحصر به فرد باشه ....بگذریم.... در ابتدای روز در یک کانال این جمله رو دیدم :عکس از کانال آقای مهدی پورعسکریخوب بعد از غرق شدگی که در روز دوشنبه بهش دچار شده بودم امروز کمی حالم بهتر بود ولی از ساعت 15:30 همینطور اتفاق های پیش بینی نشده و غیرمترقبه دقیقا عین ترقه ! یکی پشت دیگری .... افتادن درست وسط زندگیم تا یادم نره دنیا چقدر غیرقابل پیش بینی و بی ارزشه و هیچ ثباتی نداره ...یادته از همکارم &quot;آرزو&quot; برات گفتم ؟ نیومده می خواد بره ... اومدنش پر از خیر و برکت بود ... رفتنش برای من مثل اینه که کسی ببردت بالای کوه و بعد از اون بلندی بندازتت پایین ... همین قدر خرد و خاکشیر هستم...می دونی ... «آن» .... فقط تو نیستی که توی قرنطینه هستی ... فکر می کنم همه ی ما در یک قرنطینه ی نامرئی گیر افتادیم ... دنیا همیشه این قدر بی ثبات و آشفته بوده یا در زمانه ای که ما زندگی می کنیم این طوری شده ؟من با خودم در چالشم که نامه هام خیلی آشفته و بدردنخوره و تو نگرانی که نکنه دست خطت خوب نباشه یا  کسی دست نوشته هات رو نخونه...&quot;آن&quot; ! بیا کمی با خودمون مهربونتر باشیم ... من فکر می کنم که تو از نامه های من خوشحال میشی و تو مطمئن باش که هم دست خطتت خوبه و هم من و بقیه بر و بچه ها دست نوشته هات رو می خونیم ..آنولین عزیزم ! برات آرزوی سلامتی ، شادی و پیروزی دارم . امیدوارم نامه هام مایه دلگرمی باشه نه ناراحتی ت . لطفا پیشنهادها و انتقاداتت رو بهم بگو. مشتاق شنیدن نظراتت هستم.پ.ن1 : امیدوارم وقتی &quot;گرن&quot; این نامه رو پرینت می گیره و برات میاره ، ایموجی ها هم در پرینت بیان!پ.ن2: عکس این نامه و نامه قبلی از کانال آقای مهدی پورعسکری بود که اخلاقا باید بهش اشاره کنم و اگر جناب ویرگول اجازه بدن آدرس کانالشون رو هم میذارم.eitaa.com/@mahdipouraskariپ.ن3 : آنولین ! بیشتر حرف هام رو گذاشتم تا خصوصی به خودت بگم ، پس زودتر خوب شو و بیا که یه عالمه حرف دارم دختر!?پ.ن4 : ظالم و مظلوم هرگز جایشان عوض نمی‌شود. با آرزوی آزادی برای فلسطین اشغالی ، آن روز نزدیک باد.یادداشت به وقت چهارشنبه 26 مهرماه 1402 - ساعت 9 شبدوشنبه 22 آبان ماه 1402 _ دارم یادگاریهای آنولین عزیزم رو ذخیره می کنم.</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 23:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه داستان فوق العاده</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%87-npe8riohema8</link>
                <description>سلام آنولین،دیروز ویرگول بالا نمی اومد ، حتما گرن برات گفته ، هم گرن و هم بقیه بر و بچه های ویرگولی و از جمله خودم حسابی حرص خوردیم! .... من چند تا فحش هم دادم ! ... خوب شد که ویرگول دیشب بالا نمی اومد و گرنه یه پست انقلابی می ذاشتم با چند تا فحش و احتمالا بعدش بلاک میشدم ... چون اینجا رایگانه ، نمی تونه با ما این کار رو کنه ... می دونی ... چند ماه قبل اینستاگرام رو ترک کردم و اومدم ویرگول و خیلی خوشحال بودم که اینستا رو ترک کردم ،حتی سعی کردم اکانتم رو حذف کنم که چون اینستاگرام مقاومت می کردم نشد ، در واقع اکانتم رو روی گوشی همراه قبلی م رها کردم و روی گوشی جدیدم اینستاگرام و واتس آپ نصب نکردم ... خوشحال بودم که اومدم توی یه پلتفرم ایرانی ، از آشنایی با تو ، آقای دست انداز ، بقیه دوستان ویرگولی و شرکت در چالش های هفتگی هم همینطور ...شاید هم به ویرگول اعتیاد پیدا کردم ، شاید شکل اعتیادم تغییر کرده و خود اعتیاد باقی مونده ... به هر حال ... در اولین فرصتی که پست هام رو منتشر کنم و تو بخونی شون باید یه راه دیگه هم برای ارتباط پیدا کنیم ، به قول برادرت : &quot;چرا اینجا پیام خصوصی نداره؟&quot; .... شاید باید یه آدرس ایمیل رد و بدل کنیم ... من هم باید اعتیادم به ویرگول رو ترک کنم ... تو هم باید کمکم کنی ....امروز برات این عکس رو آوردم .. وقتی دیدمش خیلی خوشم اومد ، امیدوارم تو هم خوشت بیاد.???به امید دیداریکشنبه 23 مهرماه 1402 - ساعت 8:15 عصر یا شب ! </description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 23:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به آنولین (نامه 3)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahtabsepehry/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-3-em3xrrabd7td</link>
                <description>سلام آنولینامروز خیلی حالم گرفته است ، تو چطوری ؟ همین اول بهم بگو که اینکه گرن این نامه ها رو بدستت برسونه یا تو بخوای بخونیش ، زحمتی داره یا نه ؟ ... حتما که داره ... و کمی هم پرتوقع بودنه ... هم برای خواندنش و هم برای اینکه حداقل چند کلمه ای برام بنویسی ... چند ماهه قبل تصمیم گرفتم که روتین روزانه نوشتن داشته باشم ولی موفق نشدم عملی ش کنم ، ولی اینکه دارم اینجا و برای تو می نویسم بهم انگیزه و جرات می ده ... انگیزه ی تو بهم کمک می کنه که هر چقدر هم که خسته و له باشم بیام و برات بنویسم ... و تو برام مایه دلگرمی هستی ... امروز انگار کشتی هام غرق شده بود ، انگار یه عالمه بدهی بالا آورده بودم ولی نه ... این غمی که بهم حمله کرده بود از اینها هم بزرگتر بود ...... اساسا من اونقدر پول و ثروتی ندارم که کشتی داشته باشم یا بدهی زیادی بالا بیارم ... به هر حال له و لورده هستم ...یه همکار جدید اومده واحدمون ، اسمش &quot;آرزو&quot; ئه ... آرزو خیلی خوش و قلب و مهربونه و همینطور همکار و متعهد .... بودنش واقعا مایه ی دلگرمی یه ... توی این چند هفته آشنایی مون بخشی از داستان زندگی ش رو برامون گفت ... اینکه چه روزها و حتی سالهای سختی رو پشت سر گذاشته ... ولی می دونی چیه آنولین ، این غم ها و رنجها اصلا روی خوش قلبی و مهربونی و متعهد بودنش تاثیری نذاشته و برای من تجسم این جمله است : &quot;اجازه نده زخمهات تو رو به کسی تبدیل کنند که نیستی&quot;.برعکس آرزو ، زخم ها من رو به کسی تبدیل کردن که نبودم ، به کسی که نمی خواستم باشم ... چند سال پیش که گواهینامه رانندگی م رو گرفتم شوق داشتم ... فاصله زمانی گواهینامه گرفتن تا خرید ماشین ، اونقدر زخم خوردم که حالا با وجود داشتن ماشین و بعد از گذشت 2 سال از خریدنش ، نمی تونم رانندگی کنم ، نمی تونم پشت فرمان ماشینم بشینم ... موقع رانندگی هم حجم زیادی ترس و استرس بهم حمله می کنه ... و نقطه ی بدترش ، درک نشدن از طرف اطرافیانه و حرفهاشون، که بیشتر به من استرس میده ...ساعت کاری در فصل پاییز و زمستان بیشتر از تابستانه و امروز باز هم به این ساعت کاری اضافه شد! وقتی به خونه برمی گردم دیگه توان جسمی و روحی برام نمونده و زمانی برای انجام کاری دیگه ای ندارم ... در پاییز و زمستان زندگی من فلج میشه ... ولی من منتظر &quot;بهار&quot; می مونم ....برعکس اون شاگردت در گروه کتابخوانی که روحیه طنزنویسی و خلاقانه فوق العاده ای داشت ، من نه روحیه طنزنویسی دارم و به قول سهراب &quot;سر سوزن ذوق&quot; م هم خشکیده ... در حال حاضر فقط می تونم برات &quot;چرت و پرت&quot; ببافم ... برات قابل قبوله ؟آنولین عزیز !امیدوارم در پناه خدا باشی و به سلامت پیش خانواده ت و ما برگردی ، به امید دیدار.?پ . ن1 : لطفا همگی با هم بگید : &quot;شراهی ! خاک تو سرت !&quot; ... نامبرده تاثیر به سزایی در تغییر ساعت کاری داشته ...مجددا تاکید می کنم ، همگی با هم ...پ.ن 2 : به خاطر شباهت اسمت با اسم &quot;آن شرلی&quot; برای پست از تصویر شخصیت کارتونی آن شرلی استفاده کردم.یادداشت به وقت دوشنبه 23 مهرماه 1402 - ساعت 8 شبدوشنبه 22 آبان ماه 1402 _ دارم یادگاری های آنولین عزیز رو ذخیره می کنم.</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 22:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسطِ وسطِ زمستون ...</title>
                <link>https://virgool.io/away-from-home/%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%90-%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-vilgkpjtxcmn</link>
                <description>زمستان آخرین و چهارمین فصل است و خودش سه ماه دارد : دی ، بهمن ، اسفندتمامی عشقهای من در یک قاب : اراک ، کوهستان و برف! عکس را خودم گرفته ام. در یک شب سرد و زمستانی ، در یک شهر سرد و زمستانی در نیمه ماه وسطی زمستان پا به این دنیا گذاشتم ... وسطِ وسطِ زمستون .... .اراک را حصار کوهستانی در آغوش گرفته و پیش از اینکه آپارتمانهای سربه فلک کشیده جلوی دید را بگیرند ، کوهها در انتهای هر خیابانی پیدا بود ... برای من دیدن کوهها در انتهای هر کوچه و خیابان هنوز هیجان انگیز است.یک جشن تولد ویژه!فکر می کردم در پایان این دهه از زندگی ام و آغاز دهه ای جدید یک جشن تولد ویژه و خاص در انتظارم خواهد بود!!! ... البته که ویژه بود! .... بسیار غریبانه ... همیشه روز تولدم خواهرها و برادرم برایم یک جشن تولد مفصل می گرفتند ... ولی حالا ، هر کداممان در یک نقطه از ایران هستیم ... و هم اتاقی هایم؟ ... آنها هم نیستند .... اگرچه پیشاپیش هدیه تولدم را داده اند.....پ . ن 1 : برام دعا کنید🌿.</description>
                <category>دختر مهتاب</category>
                <author>دختر مهتاب</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 20:05:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>