<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahyar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahyarevafa</link>
        <description>کار و بارم نرم افزار است و با کتاب و فیلم و موزیک دوپینگ میکنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:47:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5250/avatar/niGf46.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahyar</title>
            <link>https://virgool.io/@mahyarevafa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب چراغ سبزها - اثر متیو مک کانهی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%87%D8%A7-fypp1kqpf4bm</link>
                <description>سال هزاروچهارصد را با یک کتاب غیر داستانی شروع کردم. چراغ سبزها اثر متیو مک کانهی، هنرپیشه درجه یک هالیوودی که با فیلم های interstellar، mud، The gentlemen، گرگ وال استریت، سریال کارآگاه حقیقی و فیلم های دیگر، او را می شناسیم.کتاب، روایت زندگی خود او است و از این نظر جذاب است. مک کانهی تجربیات و آموخته‌ها و فلسفه های زندگی خود را هم در این کتاب با خواننده در میان گذاشته و از این رو میتوان کتاب را انگیزشی هم دانست. شخصا سه چهار بخش کتاب به نظرم توصیه های مفید و بدردخور و الهام بخشی بود که به خاطر سپردم.در کل کتاب خوبی است و می‌شود به راحتی توصیه اش کرد. فرم مرسوم و خسته کننده کتابهای انگیزشی را ندارد و همه پسند است. بخصوص قطعا سینمادوستان و علاقمندان متیو مک کانهی از آن لذت خواهند برد.حجم کتاب هم حدود سیصد صفحه است.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 14:01:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب نیه توچکا، اثر فئودور داستایوسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%DA%86%DA%A9%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%A6%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%B3%DA%A9%DB%8C-bi4jff9wzkj2</link>
                <description>احتمالا آخرین کتابی که سال 1399 خوانده ام، نیه توچکا اثر داستایفسکی...به نظرم انتخاب آثار کلاسیک برای خواندن اغلب انتخاب مطمئنی است و بعید است که ناامیدت کند. چه برسد که نویسنده داستایفسکی هم باشد.از نظر نحوه روایت و فرم داستانی، نیه توچکا شبیه آثار دیگر داستایوسکی نیست. شیوه معمول داستایوسکی دستمایه قرار دادن یک موقعیت داستانی و رفتن به عمق و کنکاش در روابط و حواشی آن است. اما اینجا، محور خود شخصیت نیه توچکا است که در موقعیت های مختلفی قرار می گیرد. کتاب 7 فصل دارد و هر یک یا دو فصل آن داستانی جداگانه و مستقل دارد. داستایفسکی زندگی دختری به نام نیه توچکا را از کودکی تا هفده سالگی، از زندگی با مادر و ناپدری تا یتیمی  و به فرزندی پذیرفته شدن در خانواده دیگر و سرانجام بلوغ روایت کرده. کتاب حاوی چند خرده داستان است.نیه توچکا همچنین جان می دهد برای اجرای صحنه، به نظرم این اثر یک نمایشنامه چهار پرده ای تمام و کمال است. بخصوص تراژدی ها شکسپیر از جمله اتلو را تداعی می کند.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 13:32:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب زمانی که یک اثر هنری بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-vf6ucrk2n6lq</link>
                <description>زمانی که یک اثر هنری بودم، نوشته اریک امانوئل اشمیت کتابی است با داستانی عجیب و کاملا سمبلیک. به نظرم اطلاق اصطلاح معناگرا در مورد این کتاب یقینا صدق می کند.کتاب در مورد انسانی است که به دلیل راضی نبودن از ظاهر خود می خواهد خودکشی کند. اما به اصرار یک هنرمند، که بعدا معلوم می‌شود فردی سودجو و شیاد است، جسمش را در اختیار وی می گذارد تا از او یک اثر هنری بسازد. چیزی که در مورد کتاب دوست نداشتم این بود که پیام نویسنده کاملا رو و سرراست و بدون ظرافت است و داستان دربست در اختیار رساندن معنا است. قاعدتا خواننده بجای ترغیب شدن به پیگیری داستان بیشتر ذهنش درگیر معانی است.کتاب درباره خیلی چیزها است: ندانستن قدر گوهر وجودی خود و از دست دادن هویت در مقابل ظواهر دنیوی. نقش تبلیغات در جا انداختن فرع بجای اصل. ارج دادن جوامع و ملت ها به سلبریتی های بی مایه و پوشالی. و در نهایت اصالت عشق و گوهر یکتای وجود.خلاصه که چنین کتابی است. راستش خواندنش را توصیه نمی کنم. ولی به هرحال کتاب کوتاه و کم حجمی است و احتمالا باشند کسانی که لذت ببرند از کتاب و پیام های ریز و درشت موجود در آن.در ادامه چند نمونه از طرح جلد چاپ های خارجی کتاب را ببینید:</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 13:49:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوستالژی زمان نوجوانی: کتاب میشل استروگف نوشته ژول ورن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%AF%D9%81-raufurefyj3c</link>
                <description>۱دوباره ناخنکی زدم به کتابهای خاطره انگیر کودکی و نوجوانی ام. آن موقع کتابهای ژول ورن توی بورس بود. همچنین یک سریال هم از تلویزیون پخش می شد به اسم میشل استروگف. هرچند چیزی از آن سریال یادم نیست اما همین ها انگیزه خریدن و خواندن این کتاب شد. یادم است آن موقع خواندن میشل استروگف برایم بسیار دلچسب و لذت بخش بود. با تمام وجود با او و سختی ها و خطراتی که سر راه ماموریتش با آنها دست و پنجه نرم می کرد همراه می شدم.هفته پیش دوباره آن را دست گرفتم و خواندم. اگرچه حالا دیگر از نظر داستانی آن جذابیت قدیم را نداشت. با این حال همچنان خواندنش لذت بخش بود.اگرچه میشل استروگف برخلاف داستان های دیگر ژول ورن کاملا رئال است، اما همچنان ردپای فانتزی های ژول ورن را می شود در آن دید.در خواندن مجدد، لحن کتابی مترجم و تفاوت حس و حال ترجمه آن با ترجمه های امروز هم برایم جالب بود. برای آشنایی ببیشتر با حال و هوای ترجمه تصویر یک صفحه از متن کتاب را هم آورده ام.این کتاب چاپ 1368 است و قیمتش آن موقع 130 تومان بود که به نظرم برای آن زمان گران بوده. نمی دانم با پول توجیبی چند هفته ام توانسته بودم این را بخرم.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 15:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته کتاب های ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-hsauqsu0skur</link>
                <description>این هفته دو کتاب را نیمه کاره رها کردم.اولین کتابی که هفته قبل شروع کردم محاکمه پتر هانتکه بود.قبل از صحبت درباره کتاب و دلایل ناتمام ماندنش، حکایت خریدن این کتاب را تعریف کنم که آن هم جالب است. چندی قبل برای خریدن یکی دو کتاب به یکی از کتابفروشی های نشرچشمه تماس گرفتم. چون کتابفروشی همه کتابهایی که میخواستم نداشت و مبلغ سفارش کمتر از آن بود که هزینه ارسال رایگان باشد، از فروشنده خواستم به سلیقه خودش کتابی به لیست من اضافه کند و او محاکمه را اضافه کرد که نویسنده‌اش برنده نوبل 2019 بود و احتمالا انتخاب خوبی محسوب میشد.محاکمه یک اثر تجربی و متفاوت است. مجموعه نوشته ها و یادداشت هایی است که برخی به قصد اجرای صحنه نوشته شده. اغلب آنها بصورت تک گویی است و شکل داستان ندارد. وقتی آن را شروع کردم برایم نگاه و تخیل نویسنده در ردیف کردن جملات و پاراگراف ها کنجکاوی برانگیز بود. اما کم کم از یکنواختی کتاب حوصله‌ام سر رفت و ترجیح دادم بگذارمش کنار.بلافاصله کتابی دیگر شروع کردم از ایشی گورو. کسی که تا به حال چهار اثر از او خوانده بودم و مطمئن بودم انتخاب مطمئنی برای من داستان خوان محسوب میشود. اما در کمال تعجب آن هم خلاف انتظارم از آب درآمد. نام کتاب تسلی ناپذیر بود. کتاب با ورود یک پیانیست به هتلی آغاز شد و کاملا شکل داستان داشت. اما کمی که پیش رفتم احساس کردم داستان فاقد منطق روایی است و اتفاقاتی باورنکردنی می افتد و رفتارهای عجیب و غریبی از شخصيتها سر می زند. آنقدر که به ترجمه و درک خودم از آنچه می خواندم شک کردم و بعضا پاراگراف ها را بارها و بارها میخواندم. شاید که موضوع را درک کنم. در نهایت دست به دامن اینتزنت شدم و جستجویی در مورد کتاب کردم. نتیجه اینکه فهمیدم این کتاب یک داستان سرراست و عادی نیست و آن هم به نوعی تجربی است. این شد که با وجود خواندن بیش از صد صفحه ترجیح دادم این یکی را هم بگذارم کنار.احتمالا بسیاری از کتابخوان ها نظر من را قبول نداشته باشند و این دو کتاب را آثاری ارزشمند و خواندنی بدانند. نظرات محترم. موافقم که قطعا این دو کتابهایی ارزشمند هستند و احتمالا برای خیلی ها هم خواندنی. فقط اینکه سلیقه من نیستند. همین.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 19:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان استخوان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-bgitvrdx1aiq</link>
                <description>رمان استخوان را پس از خواندن برخی نظرات در اینترنت انتخاب کردم. نویسنده‌ی کتاب علی اکبر حیدری است. تا به حال چیزی از او نخوانده بودم و حتی نامش را هم نشنیده بودم. به هرحال کتاب را شروع کردم و باید بگویم آن قدر کشش داشت که نمی‌شد زمینش گذاشت و دو سه روزه تمامش کردم.مهمترین نکته کتاب که تازگی داشت، البته بعنوان یک داستان ایرانی، ژانر کتاب بود. استخوان در ژانر جنایی و تریلر است و حتی در برخی لحظات عناصر ژانر وحشت را هم می‌توان در آن دید. این البته از ژانرهای پر طرفدار است که من هم از علاقمندان آن هستم و طبیعی است که آن را دوست داشته باشم. با این حال باید دانست که نوشتن چنین داستانی کار سختی است و از کار در آوردن آن ظرافت‌هایی دارد. از جمله در طرح و ساختار و نحوه انتقال اطلاعات به خواننده و گسترش داستان. به نظرم استخوان در این زمینه موفق است.داستان در یکی از روستاهای مرزی ایران می‌گذرد، کاوه شخصیت اصلی داستان یک سرباز وظیفه است که به دلیل یک شوک روحی از جبهه فرار کرده و به خانه پدربزرگ خود در این روستا آمده. اما اینجا درگیر ماجرایی می‌شود که به نوعی هم به گذشته خود و هم به اتفاقات حال مربوط است. از نکات جالب توجه و متفاوت قصه نبود یک شخصیت همه فن حریف و قهرمان برای پیشبرد قصه است. چیزی که در بسیاری از آثار این ژانر به چشم می خورد. کاوه شخصیتی معمولی و کمی چاق است با دغدغه‌های ملموس و جوانانه. در کتاب به دفعات بر اضافه وزن او تاکید می‌شود. او ناخواسته درگیر ماجرایی می‌شود، بیشتر به واسطه دخترعمه‌اش مرجان، که نتیجه اش کشف راز گذشته خود او است.یکی از مشکلات اصلی داستان‌های ایرانی که شخصا من را معمولا به خواندن ترغیب نمی‌کند، نداشتن کنش و کشمکش و ماجرا است. بسیاری از داستان‌های ایرانی دهه‌های اخیر، حتی معروف‌هاشان، چیزی جز شرح و تفصیل‌های کش‌دار و حوصله‌سربر نیستند. اما استخوان، جذابیت‌های خود را بر کشش داستانی و دراماتیک بنا کرده که این بسیار جای تقدیر دارد و البته موفق نیز بوده است. هرچند کاستی‌هایی هم دارد، مهمترین اینکه ریتم کتاب در صفحات پایانی و گره‌گشایی ناگهان بسیار تند می‌شود و نمی‌گذارد خواننده، اطلاعات دریافتی را مزمزه کند. شخصا موقع خواندن، وقتی فقط دو سه صفحه به آخر کتاب باقی مانده بود، این نگرانی را داشتم که بخشی از اطلاعات ناگفته و گره‌ها ناگشوده باقی بماند. داستان در صفحات پایانی با عجله جمع بندی شده.یا این حال استخوان به نظرم در ادبیات جنایی ایران کتاب قابل تامل و قابل قبولی است. همچنین این امیدواری را، لااقل در من، ایجاد می‌کند که بعد از این داستان‌های بیشتری هم از این نویسنده و هم احتمالا از نویسندگان دیگر ایرانی در این ژانر بخوانیم. این ژانر از پرطرفدارترین ژانرهای ادبی است و جای آن در ادبیات ایران به نظرم بسیار خالی است.همچنین خوب بود اگر فیلمی هم براساس این رمان و آثار از این دست ساخته می‌شد. شک ندارم اگر این کتاب در آمریکا منتشر شده بود، منبع یک اقتباس هالیوودی قرار می‌گرفت.در کل باید بگویم از خواندن این رمان بسیار راضی هستم و به دوست داران این سبک، قطعا پیشنهاد میکنم. حجمش هم زیاد نیست (186 صفحه) و آنقدر روان و جذاب هست که به سرعت و راحت خوانده شود.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 15:15:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب  یکی مثل همه، اثر فیلیپ راث</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-tgsij4ugjh24</link>
                <description>یکی مثل همه، اثر فیلیپ راث و ترجمه پیمان خاکسار، از مترجمین کاربلد و خوش سلیقه.کتابی خواندنی و البته غم انگیز. بخصوص برای کسانی که در سرازیری زندگی و عمر قرار دارند.شخصیت اصلی کتاب مردی است که کتاب با مرگ او آغاز می شود. مردی که با وجود مشکلات زیاد در زندگی شخصی و روابط خانوادگی، در زندگی کاری موفق بوده و یک شرکت تبلیغاتی داشته.نویسنده از بیش از هفتاد سال عمر او آن بخش هایی را به خواننده ارائه داده که بیمار بوده، زیر تیغ جراحی رفته و با مرگ دست و پنجه نرم کرده و از بقیه به سرعت گذر کرده. کتاب با وجود حجم کم، حدود صد و چهل صفحه، توصیفات تاثیر گذاری از احوالات روحی کهنسالی، درد و افسوس و حسرت ها،  تنهایی این دوران و رنج دیدن هم سالان و هم نسلانی که یک به یک از دنیا می روند ارائه داده که خواننده عمیقا با آن همذات پنداری میکند. احوالات این روزهای ما و دنیا هم که اندوه خواندن کتاب را دو چندان می کند.از چیزهای دیگری که غم افزایی بیشتر کتاب را سبب شده، نام کتاب است و تاکید بر اینکه آنچه توصیف شده سرنوشت محتوم همه است و هیچ راه گریزی برای هیچ کس و هیچ استثنایی نیست. درواقع مرد، نماینده همه انسانها است.آنطور که در مقدمه ذکر شده، منبع الهام کتاب، یک داستان قرون وسطایی بوده با همین نام و مضمون مشابه.نمی دانم آیا می شود چنین کتابی را توصیه کرد و دوست داشت یا خیر. کتابی که یقینا حال خواننده را خوب نخواهد کرد. به هرحال شخصا راضی ام از خواندن. فارغ از همه آنچه گفتم، کتاب، کتاب خوبی است.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 15:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی اجمالی به برخی طرح جلدهای کتاب دایی جان ناپلئون</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%AC%D9%84%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-aokkaijgv6i3</link>
                <description>در این پست چند نمونه از طرح جلد و کاورهای کتاب دایی جان ناپلئون را چه چاپ داخل و چه ترجمه را با هم ببینیم. البته اینها نمونه‌هایی است که در اینترنت در دسترس بود و قطعا همه اش نیست. ولی در همین حد هم دیدن شان خالی از لطف نیست.اولی یکی از کاورهای چاپ داخل است. من خودم کتاب را با همین جلد خواندم و دارم. این طرح تصاویر نقاشی ساده آدمها و شخصیت هاست و تصویر دایی جان هم آن وسط سوار بر اسب از بقیه متمایز شده. نکته قابل ذکر و متفاوت در مورد این طرح جلد این است که صرفا به عناصر داستان توجه داشته و کاری به سریال نداشته. تصویر دایی جان در این عکس یک حال و هوایی از خود آقای پزشکزاد هم دارد.این هم یک نمونه دیگر که به نظرم ساده و شکیل است. تصویر دایی جان اینجا به وضوح تصویر آقاى نقشینه است که در سریال این نقش را بازی کرده. آن هم احتمالا بوته نسترن است که یک شاخه اش را هم به دهان گرفته.این یکی هم مشابه قبلی است، با ابعاد و رنگ آمیزی متفاوتاین یکی ترجمه انگلیسی کتاب است که کاملا مشابه کاورهای قبلی است. جالب اینکه اسم کتاب از دایی جان ناپلئون به دایی من  ناپلئون تغییر کرده. این تغییری است که در ترجمه زبانهای دیگر هم وجود دارد.این هم یک کاور دیگر از ترجمه انگلیسی. این یکی مثل یک پازل است از قطعات مختلف و نقش ها و تصاویر در زمینه سبز. خیلی روشن نیست برایم که چه را میخواسته برساند و دلیل انتخاب این نقش ها چه بوده. شاید به تعدد شخصیتها و خرده روایتها و داستان ها اشاره دارد. بعضی از نقش ها هم کمی مثل طرح بافت و فرش است. اصولا چیزی که در کاور ترجمه کتابهای فارسی دیدم و توجهم را جلب کرده این است که برای نشان دادن ایرانی بودن کتاب از فرش زیاد استفاده شده، و یکی از المان هایی است که زیاد تکرار میشود.این یکی نمونه کاور ترجمه فرانسه  است که باز هم تصویر آقای نقشینه را دارد. اما نقش ها و حالت بته جقه پشت سر حذف شده و زمینه ساده است.این یکی ترجمه اسپانیایی است. شخصا دوست دارمش. اینجا هم باز طرح حاشیه ی جلد دارد به نوعی طرح فرش را تداعی میکند.این یک نمونه دیگری از ترجمه انگلیسی و البته کمی عجیب است. نمی دانم این تصویر کیست و اینجا کجاست؟ احتمالا دایی جان باشد. ولی با شخصیت دایی جان کتاب هیچ سنخیتی ندارد. خودم حدس زدم شاید تصویر جوانی آقای پزشکزاد باشد . ولی شباهتی ندیدم و چیزی هم در تاییدش پیدا نکردم. اگر کسی میداند لطفا کمک کند.و اما آخری از همه جالب تر است. این ظاهرا ترجمه عربی کتاب است. به نظرم طراح هیچ چیزی در مورد کتاب نمیدانسته. فقط اسم کتاب را به او گفته اند و اینکه ایرانی وطنز است. او هم یک همچین چیزی طراحی کرده۰ یک آدم مومشکی عصبانی با سبیل و عینک که کلاه ناپلئون هم روی سرش است. پشت سرش هم همانطور که گفتم طرح فرش قرار دارد که شکی درمورد ایرانی بودنش باقی نماند. در کل به نظرم کاور زشتی است. حتی اسم آقای پزشکزاد را هم اشتباه نوشته. شخصا هیچ وقت کتابی را با چنین جلدی نمیخرم. همانطور که گفتم این کاور هایی ازکتاب بود که من پیدا کردم و قطعا همه اش نیست.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 13:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار گودو و چند نمایشنامه دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-uaar7rk95cno</link>
                <description>این کتاب را پس از مدتها، وقتی که بطور حضوری و به قصدی دیگر به شهر کتاب رفته بودم، بعنوان غنیمت برداشتم. مدتی بود که در انتظار گودو در لیست خواندنی‌هایم بود. نام نجف دریابندری هم بعنوان مترجم، دیگر جایی برای درنگ باقی نگذاشت.کتاب شامل هشت نمایشنامه از ساموئل بکت است که در انتظار گودو اولین آنها است. از این هشت نمایشنامه، دو تای آن نمایش رادیویی و یکی تلویزیونی است و باقی برای اجرای صحنه. اما اغلب آنها حال و هوای یکسانی دارند. شرایط این روزها، تنهایی و در خانه ماندن، به نظرم فرصت همذات پنداری با شخصیت‌ها را دوچندان کرده. نمایشنامه‌ها اغلب خلوت و با شخصیت های کم هستند. شخصیت‌هایی که انگار در قرنطینه‌اند، در فضایی محدود و ناکجا آبادی و جدا افتاده از پیرامون، غرق در ورطه تکرار و نا امیدی با آینده ای مبهم و نامعلوم. نکته قابل ذکر دیگر در مورد شخصیت‌ها اینکه اساسا شخصیت مثبت که بشود دوستش داشت در هیچ یک از نمایش‌ها وجود ندارد و همه شخصیت‌ها، حتی بعضا با وجود وابستگی به یکدیگر، از همدلی و علاقه و مهر نسبت به هم دور اند.در مورد اینکه چقدر لذت بردم از خواندن، ابتدا باید بگویم که خواندن نمایشنامه در کل جذابیت‌های خواندن نوشتارهای ادبی صرف مثل رمان و داستان را ندارد و باید بتوان فضا را در ذهن ساخت و نمایش را در خیال تماشا کرد. این خود انرژی و تلاشی مضاعف می طلبد. این کتاب نیز به دلیل تم و فضای نمایشنامه‌هایش و همینطور استفاده فراوان از تکرار المان ها، از چند دیالوگ تا حتی یک پرده کامل، به نظرم برای خواندن کتاب سختی است. با این حال اگر در کل نمایش خواندن را دوست دارید به احتمال زیاد از آن لذت خواهید برد. بخصوص در مورد برخی از نمایشنامه‌های کتاب که خط داستانی پر رنگ‌تر و اوج و فرود بیشتر است، خواندن لذت بخش است. پایان بندی برخی از آنها نیز غیرمنتظره و تاثیرگذار است. ترجمه هم البته عالی است و از عوامل مهم خواندنی‌تر شدن کتاب.در کل باید بگویم شخصا کتاب را دوست داشتم و راضی هستم از خواندن.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 11:27:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوئنتین تارانتینو، رمان روزی روزگاری هالیوود را می‌نویسند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86%D9%88-f8sxgqayplwd</link>
                <description>کوئنتین تارانتینو با انتشارات هارپر کالینز، قراردادی برای انتشار دو کتاب امضا کرده.اولی رمانی است بر اساس روزی روزگاری هالیوود. اگر فیلم را دیده باشید می دانید که داستان درباره بازیگری رو به افول در لس انجلس سال 1969 است و گریزی هم به ماجرای چارلز منسون و قتل شارون تیت، همسر رومن پولانسکی فیلمساز مشهوردارد. این رمان قرار است در ماه جون آینده منتشر شود.تارانتینو گفته که دهه هفتاد اولین کتابهای بزرگسالانه‌ای که می خوانده از این دست بوده، یعنی فیلم های رمان شده (Movie Novelization). او این را زیر ژانری اغلب در حاشیه اما همچنان محبوب میداند.کتاب دوم نیز قرار است شیرجه‌ای عمیق درون فیلم‌های دهه هفتاد میلادی باشد. مجموعه‌ای از مقالات، نقدها، یادداشتهای شخصی و خاطره بازی و &quot;چه می شد اگر&quot; های تارانتینویی.باید دید که تارانتینو این داستان گوی قهار، در این مدیای جدید چه خواهد کرد.منبع: گاردین       </description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 11:55:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب فرزند پنجم نوشته دوریس لسینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-thts1yvyjffn</link>
                <description>کتاب فرزند پنجم کتاب تلخی است. از آن کتابها که واقعیت زندگی را مثل پتک بر سر آدم میکوبد. بنابراین اگر میخواهید حالتان خوب شود این کتاب را نخوانید. فرزند پنجم اصلا امید بخش نیست و میشود گفت حتی ترسناک است.داستان درباره زوج جوانی است به نام های هریت و دیوید. داستان با آشنایی این دو شروع می شود و سپس ازدواج و خرید خانه ای بزرگ و بچه هایی که پشت سر هم به دنیا می آیند. همه چیز خوب و زندگی بر وفق مرادشان است، تا وقتی که پنجمین فرزند به دنیا می آید.فرزند پنجم نوشته دوریس لسینگ است که در سال 2007 نوبل ادبیات را دریافت کرده. او در سال 1919 در ایران، شهر کرمانشاه، متولد شده. اما در شش سالگی با خانواده به زیمبابوه میرود و آنجا رشد و ازدواج می کند.در نهایت پس از جدایی از همسر، همراه پسرش به لندن می رود و آنجا ساکن می شود و تا آخر عمر آنجا می ماند.پس از دریافت جایزه نوبل توجه به آثار او در ایران بیشتر شد و ترجمه های زیادی بر آثار او صورت گرفت. بخصوص همین کتاب، فرزند پنجم، که چندین ترجمه دارد. آنی که من خواندم ترجمه مهدی غبرایی است و توسط نشر ثالث هم منتشر شده. همانطور که گفتم کتابی نیست که در زمره کتابهای حال خوب کن قرار گیرد. اما در کل راضی ام از خواندنش.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 22:22:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب کلکسیونر، نوشته جان فاولز</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%DA%A9%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B2-n9ngwiow8dyx</link>
                <description>کلکسیونر اثر جان فاولز نویسنده انگلیسی است. او آن را در سال 1963 نوشته است. پیمان خاکسار ترجمه‌اش کرده و توسط نشر چشمه هم منتشر شده و حجم آن حدود 300 صفحه است. بطور کلی جان فاولز با اینکه در ادبیات جهان چهره‌ای مطرح است اما در ایران آنطور که باید شناخته نشده است. علی رغم اینکه بیش از پنجاه سال از انتشار آثار او میگذرد اما ترجمه‌های زیادی از آثار او صورت نگرفته یا اگر هم شده مهجور مانده.پیمان خاکسار ابتدا با ترجمه رمان مجوس نام او را بین کتابخوان‌های ایرانی مطرح کرد و بعد از آن نیز رمان کلکسیونر را ترجمه کرد.در مورد کلکسیونر گفته می‌شود که اولین تریلر روانشناسانه مدرن است.(اگر میخواهید داستان لو نرود دو پاراگراف بعدی را نخوانید)داستان درباره مردی است به نام فردریک کلگ. یک کارمند شهرداری بسیار تنها و دچار سرخوردگی و کمبودهای عاطفی که تنها سرگرمی اش گرفتن و خشک کردن پروانه است. او وقتی که با پولی که در شرط بندی برده خانه‌ای بزرگ در جایی پرت در حومه لندن می‌خرد به صرافت می‌افتد دختر مورد علاقه اش میراندا را بدزدد و در زیرزمین بزرگ خانه ، زندانی کند. او این ایده را عملی میکند.داستان دو بخش دارد. یکبار از دید فردریک همه ماجرا از ابتدا روایت می‌شود و بار دیگر از دید میراندا، از روزنوشت هایی که پنهانی در دفتری نوشته است. همین تقابل دو دیدگاه است که کلکسیونر را عمیق و چندبعدی کرده و کنش ها و تعاملات این دو شخصیت را معنا می‌دهد. درواقع این دو شخصیت در تعامل با بکدیگر وارد یک شطرنج می‌شوند. کلگ برای نگه داشتن دختری که بهش علاقمند است و قاعدتا نمی‌خواهد صدمه‌ای به او وارد شود و اتفاقا می‌خواهد علاقه او را جلب کند، تلاش می‌کند و میراندا هم دنبال راهی است که از زندانی که در آن قرار گرفته فرار کند. هربار که از نگاه یکی از این دو ماجرا را میخوانیم در واقع با انگیزه ها و دلایل رفتار و استراتژی‌هایی که هر بار می‌آزمایند آشنا می‌شویم.و در نهایت همه چیز به پایانی تکان دهنده منتهی می‌شود.بیش از این درباره داستان حرف نمی‌زنم که لذت خواندن آن را ار بین نبرم.مشخص است که با داستان جذابی طرف هستیم. پیمان خاکسار هم که یک برند در ترجمه است و بحثی در مورد کیفیت کارهایش وجود ندارد. خلاصه اینکه کلکسیونر را با اطمینان و خیال راحت می‌شود توصیه اش کرد.امتیار کتاب هم در سایت گودریدز با رای حدود 57 هزار نفر تقریبن 4 ستاره از 5 است.کلکسیونر منبع اقتباس و الهام و ارجاع در فیلم‌ها و آثار سینمایی زیادی بوده است. مهمترین آنها فیلمی است که ویلیام وایلر با همین عنوان در سال 1965 ساخته است که بسیار مورد توجه قرار گرفته و جوایز زیادی هم دریافت کرده است.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 10:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب سه قصه، نوشته ایرج طهماسب</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%B3%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC-%D8%B7%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%A8-mlyx2nfs2ad3</link>
                <description>ایرج طهماسب را همه می شناسیم. آقای مجری آرام و دوست داشتنی مجموعه کلاه قرمزی. همچنین از او فیلم هایی در مقام کارگردان یا بازیگر دیده ایم، اغلب در ژانر کمدی. با این پیش زمینه و شناخت، دیدن اسم ایرج طهماسب روی جلد یک کتاب بعنوان نویسنده، چه تصویر و ذهنیتی از کتاب برای شما خواهد ساخت و فکر میکنید با چه کتابی طرف خواهید بود؟خب پاسخ من به این سوال در مورد کتاب سه قصه قبل از خواندن اینها بود:زمینه سفید و جلد ساده و تصویر یک پر به نظرم ساده و آرام آمد. مثل خود ایرج طهماسب. نمی دانم چرا یاد فیلم خواب سفید افتادم که حمید جبلی ساخته و بازی کرده و هیچ ربطی هم به ایرج طهماسب ندارد. لابد چون این دو یاران دیرین اند و هرکدام دیگری را به یاد می آورد، حس کردم که فضای سه قصه چیزی شبیه آن فیلم خواهد بود. سه قصه را تلاش های سینماگری فرض کردم که از فرصت شهرت برای ارائه دل نوشته هایش استفاده کرده. در کل انتظار قصه هایی ساده با آدمهای معمولی و دغدغه های روزمره اجتماعی و عاشقانه داشتم. در بهترین حالت انتظارم چیزی مثل قصه های مجید بود.اما... اما...باید بگویم که سه قصه واقعی، هیچ شباهتی به تصور اولیه من نداشت. باورش سخت است که نویسنده این کتاب همان آقای مجری خودمان است. البته ظاهرا طهماسب قصه ها را وقتی جوان‌تر بوده نوشته. تاریخ آنها مربوطه به دهه شصت و اوایل هفتاد است.از عجایب ماجرا اول اینکه کتاب بر خلاف نامش سه قصه ندارد و چهار قصه دارد. اینکه چرا اسم کتاب &quot;چهار قصه&quot; نیست جای سوال دارد. دیگر اینکه بر خلاف انتظار فضای قصه ها اصلا ساده و معمولی نیست و کاملا سورئال است و حاوی المان ای اروتیک و تا حدودی هم ژانر وحشت، و در عین حال بسیار ایرانی است. این ایرانی بودن نه فقط در نحوه روایت و انتخاب واژگان و گفتگوها که در خود موضوعات و فضا و روابط هم به چشم می خورد، دست کم در مورد سه قصه اول به وضوح این طور است. قصه ها، واقعا قصه اند و نه دل نوشته و پراکنده نویسی صرف. خط داستانی مشخص و فکر شده دارند و پایان هایی تامل برانگیز و درگیر کننده و کوبنده.بطور خلاصه باید بگویم که کتاب بسیار فراتر از انتظار بود و آن را بسیار دوست داشتم. خواندن آن را به همه توصیه میکنم. هم بسیار روان و خوشخوان است و هم حجم کمی دارد. هر چهار قصه را می توان در یک نشست یک ساعته خواند.نمی دانم هنوز هم بعد از گذشت نزدیک به بیش از 30 سال، همچنان چنین قصه هایی از قلم ایرج طهماسب تراوش می کنند یا نه. امیدوارم که اینطور باشد و حالا که چند سالی است خبری از کلاه قرمزی نیست لااقل آقای طهماسب، بیشتر بنویسد و چاپ کند.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Sun, 01 Nov 2020 14:01:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب یک مرد، نوشته اوریانا فالاچی و ترجمه یغما ‌گلرویی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-qrg2umtqvidy</link>
                <description>کتاب یک مرد از آن دست کتابها نیست که خودم برای خواندن انتخاب کنم و بخرم. خیلی وقت پیش هدیه گرفته بودمش. شاید هفت هشت سال پیش، و از همان وقت در کتابخانه‌ام خاک می‌خورد. این که چرا خواندنش برایم سخت بود دلایل مختلف داشت، مهمترینش موضوع آن بود. شرح حال واقعی یک انقلابی به قلم یکی از معروف‌ترین روزنامه‌نگاران سیاسی یعنی اوریانا فالاچی که توسط مترجم‌اش به خسرو گلسرخی تقدیم شده. طبیعتاً این کتابی نیست که من داستان خوان هیچ وقت طرف آن بروم. بخصوص که چندان کم حجم هم نیست. بیش از ششصد صفحه با فونت ریز و پاراگراف‌های توصیفی طولانی. یک دلیل دیگر هم طرح جلد و رنگ و روی کتاب بود که به خواندن ترغیب نمی‌کرد. تنها یک چیز بود که گاهی وسوسه‌ام میکرد. مترجم آن، آقای یغما گلرویی. کرونا و گرانی کتاب دو عاملی است که باعث شده این روزها کمتر کتاب بخرم و به ناچار بیشتر در کتابخانه شخصی دنبال خواندنی بگردم. این شد که وقتی چندی پیش دستم پی کتابی طبقات کتابخانه را طی می‌کرد روی کتاب یک مرد ماند. و این شد که شروع کردم به خواندن آن.اعتراف می‌کنم که کتاب بسیار فراتر از انتظارم بود. به سختی می‌توانستم آن را زمین بگذارم و با وجود مشغله این روزهایم به راحتی و با لذت، ششصد و خرده‌ای صفحه را در مدت سه هفته خواندم. کتاب روایتی واقعی است از چند سال آخر زندگی انقلابی یونان، الساندرو پاناگولیس. میان پاناگولیس و اوریانا فالاچی در سالهای آخر زندگی پاناگولیس رابطه‌ای عاشقانه و البته متلاطم و پرفراز و نشیب برقرار بوده که در کتاب شرح داده شده. فالاچی تقریبا تا آخرین روزها کنار او بوده و تنها رفیق و آدم قابل اعتماد او محسوب می‌شده. این کتاب هم حاصل قولی است که فالاچی به پاناگولیس داده که پس از مرگ کتاب زندگی او را بنویسد. برایم ممکن نیست که کتاب را بهتر از این که هست تصور کنم. اول از خود شخصیت پاناگولیس شروع کنم که با اینکه واقعی است اما جذاب است. تحمل آنچه بر سرش آمده حیرت انگیز است و ستایش خواننده را بر می‌انگیزد. در عین حال گاهی حرص آدم را هم در می‌آورد، همانطور که حرص فالاچی را بارها در آورده. با این حال خط فکری مشخص او باعث می‌شود که خواننده او را بفهمد و با او همراه شود و دوستش بدارد.از فالاچی تا به حال چیزی نخوانده بودم. تصورم از او یک روزنامه نگار خشک و جدی بود که سر تا سر دنیا سفر کرده و با سیاستمداران و رهبران و دیکتاتورها، مصاحبه کرده است. با توجه به اینکه خود فالاچی راوی و یکی از دو شخصیت اصلی یک مرد است، خواندن آن باعث می شود علاوه بر پاناگولیس، فالاچی را هم بشناسی. همچنین فالاچی در جایگاه نویسنده کتاب &quot;یک مرد&quot; درجه یک است. گذشته از نوع و ساختار روایت، فلاش‌بک‌های درست و بجا و همچنین توصیفات فوق العاده و جذاب و در عین زیادی به اندازه آن، یک تکنیک دیگر او در روایت داستان برایم بسیار جذاب بود. تکرار برخی بخش‌ها و گفتگوها در صفحات مختلف (اغلب با چهار پنج صفحه فاصله). چیزی شبیه تجربه دژاوو که بخش های مختلف قصه را به هم وصل می کرد.و می‌رسیم به ترجمه یغما گلرویی، کسی که بیشتر با ترانه‌هایش شناخته می‌شود . ترانه هایی که کاملا شبیه خود او و تصویری از اندیشه‌ها و نگرش‌های او هستند. بعنوان مترجم کار یغما گلرویی بی‌نقص است. روان و خواندنی و یکدست. بعید می‌دانم با  مترجم دیگر، این کتاب به این خوبی که هست، می‌شد.یک مرد قطعا ارزش خواند دارد. باید بگویم شرمنده این کتاب هستم بخاطر سالهایی که در کتابخانه خاک خورد و خوشحالم که بالاخره قبل از آنکه دیر بشود خواندمش. آن هم در این روزهای کرونایی که آدم از فردای خودش هم خبر ندارد. راستی ناشر آن هم دارینوش است. گفتم که کتاب یک مرد از آن دست کتابها نیست که خودم برای خواندن انتخاب کنم و بخرم. به نظرم باید در معیارهای انتخاب کتاب تجدید نظری داشته باشم!</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Sat, 24 Oct 2020 21:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب درمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-ikt4sx0vvnlk</link>
                <description>بعضی شاخه های یوگا و همینطور طب سنتی معتقد اند که &quot;غذا دارو است!&quot;. معنایش این است که آدم هنگام مریضی و دردهای جسمی بجای دارو باید غذای مناسب آن درد را بخورد و همینطور برای پیشگیری از بیماری باید غذای مناسب را در زمان مناسب مصرف کرد. شخصا به این نظریه معتقدم. غذا می تواند تسکین دهنده و برطرف کننده مشکلات جسمی باشد. هرچند که خودم هم خیلی اوقات این را رعایت نمی کنم و غذای ناسالم و مضر کم نمی خورم و معمولا طعم و لذت غذا خوردن برایم انگیزه است تا فواید آن. با این حال در یک مورد به شدت به این موضوع مقید ام. خوردن (یا بهتر است بگویم نوشیدن) آب!اندر فواید نوشیدن آب، زیاد گفته شده. اینکه صبح را باید با یک یا دو لیوان آب گرم شروع کرد و روزی 8 لیوان آب باید نوشید. برای بعضی ها این کار به نظر ساده چندان هم ساده نیست. ضمن اینکه شاید فواید ملموس و در کوتاه مدت قابل سنجشی هم ندارد و همین باعث می شود به راحتی پشت گوش انداخته شود.اما من برخی از فواید نوشیدن آب را بارها و بارها تجربه کرده ام. به قول معروف از آن حاجت گرفته ام. من سینوزیت مزمن دارم. آب (و البته چای داغ و سرم شستشو، که شاید در پست های دیگر بعدا در مورد آنها هم نوشتم) مهمترین سلاح های من برای مقابله با سینوزیت است. بطور کلی در رفع گرفتگی های بینی و سردردهای سینوزیتی و حتی گلودرد، آب بی نظیر است.  به محض مشاهده این علائم خودم را می بندم به آب. آن هم نه یک ذره. بلکه پیاپی دو یا سه لیوان و گاهی بیشتر، آب می نوشم و در فاصله هایی این کار را تکرار می کنم. در 80 درصد اوقات به سرعت و ظرف یکی دو ساعت علائم رفع می شود. ناگفته پیدا است که این نسخه عوارضی هم دارد. عقل سلیم حکم میکند که آب درمانی را حداقل چند ساعت قبل از خواب انجام داد. بعدا نگویید نگفتی!</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 16:12:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی مارتین فاولر از مصدق می گوید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%AF%D9%82-nrwtrzbe33wq</link>
                <description>مارتین فاولر را از وقتی که وارد دنیای نرم افزار شدم (حدود بیست سال پیش) می شناسم. بخصوص با کتاب معروفش درباره UML و بعدها هم مقالات ونوشته های کاربردی او در مورد XP ، ریفکتورینگ و اجایل. نوشته هایی که همچنان و تا به امروز ادامه دارد. بطور قطع برای من مهمترین سلبریتی دنیای نرم افزار مارتین فاولر بوده و هست. طبیعتا همیشه نوشته هایش را دنبال کرده ام. با این مقدمه می شود تصور کرد که چقدر جذاب است، اینکه صبح وقتی مثل همیشه فیدخوان ات را مرور میکنی، در وبلاگ مارتین فاولر، تصویری از مصدق و شاه ببینی. اول شک میکنی که درست دیده ای و آیا یک وبسایت داخلی را با وبلاگ مارتین فاولر اشتباهی نگرفته ای. اما با دقت بیشتر به نام نویسنده مقاله مطمئن می شوی که اشتباهی در کار نیست.مارتین فاولر در پست روز 30 آگوست در مورد کودتای 28 مرداد و مستندی که در این باره دیده، نوشته است. به نظرم پستی با چنین موضوعی در وبلاگ او کم سابقه است. البته پست زیاد بلندی نیست (درحد چهار پنج پاراگراف). او مختصر و مفید در مورد فیلم حرف زده و می شود گفت نقدی کرده. همچنین در مورد خود کودتا و اینکه چه نقشی در آینده ایران و خاورمیانه و طبیعتا اوضاع فعلی جهان داشته حرف زده.شخصا خوشحال می شوم وقتی نظرات اینچنینی را از افراد آن ور آبی و متعلق به دنیای آزاد می خوانم. باعث می شود حس کنم آن طرف هستند کسانی که ایران برای شان چیزی غیر از مشت های گره کرده و آدم های عصبانی سرخط خبرها است.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Mon, 31 Aug 2020 10:10:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزاحمت 2020  - ویدیویی با الهام از فیلم معروف ایرج ملکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AA-ukrcv9yy4zj6</link>
                <description>آن قدر ایرج ملکی مزاحمت ۲ را نساخت که آخرش خودم دست به کار شدم، آن هم در حال و هوای نرم افزار و فضای چابک. این ویدیوی کوتاه و کمی طنزناک بر اساس فیلم معروف مزاحمت، ساخته ایرج ملکی ساخته شده و درباره اهمیت یونیت تست و Test Driven Development در توسعه نرم افزار است. https://www.aparat.com/v/0K8L7 برای دیدن بقیه ویدیوها به سایت من یا کانال آپارات من بروید. البته برعکس این یکی که کمی طنز بود، بقیه ویدیوها بیشتر آموزشی است و حول موضوعات مرتبط با چابکی و اسکرام می گردد. </description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2020 16:06:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری، واترفال (داستان به گِل نشستن و دوباره برخاستن یک سازمان)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%84-x84wgffcnujf</link>
                <description>این یک داستان است. شرح حال یک شرکت فرضی و فرایند تبدیل آن از سنتی به چابک. این داستان هم واقعی است و هم نه. واقعی است از این جهت که بسیاری از موارد ذکر شده مشکلات و معضلاتی است که شرکت‌ها در عمل با آنها درگیر بوده یا هستند. هر خواننده ممکن است بخشی از این داستان را آشنا ببیند و حس کند که در شرکت‌های کوچک و بزرگی که در آنها کار کرده این تجربه‌ها را از سر گذرانده است. اما واقعی نیست از این جهت که واقعا به این شکل اتفاق نیافتاده یا دست کم من ندیده یا نشنیده‌ام. با این توضیح برویم سراغ اصل ماجرا.پیش درآمدالان که دارم نوشتن این داستان را شروع می‌کنم، چند دقیقه است که جلسه بازنگری اسپرینت تمام شده و از روز بعد اسپرینت جدیدی را شروع خواهیم کرد. این داستان شرکت ما است. می‌نویسم که در خاطره جمعی شرکت بماند و بخصوص همکاران تازه بدانند که از کجا به کجا رسیدیم.1- روزی روزگاری، واترفالبرای شروع داستان باید چند سال برگردم عقب و کمی از پیشینه و اوضاع شرکت در آن سالها بگویم. شرکت ما در واقع یک سازمان بزرگ با تعداد زیاد پرسنل و سابقه چندین ساله است که کار اصلی‌اش تولید نرم‌افزار است و تعدادی هم مشتری قدیمی و جدید دارد.این شرکت واحدهای مختلفی دارد. مثل تولید، کنترل کیفیت، امنیت، بازاریابی و فروش، اداری، منابع انسانی. در هر کدام از این واحدها هم بسته به پروژه‌ها و کارهای موجود، تعدادی تیم تشکیل شده. هر تیم یک سرپرست دارد که به مدیر واحد مربوطه گزارش می‌دهد، مدیران واحدها هم گزارشات کلی پیشرفت پروژه‌ها و وضعیت کارها را به مدیرعامل می‌دهند.واحدها و تیم‌ها هر کدام شرح وظایف مخصوص به خود دارند و بصورت مستقل از بقیه کار می‌کنند. معمولا ارجاع کار بین واحدها و تیم‌ها از طریق سیستم‌های نرم افزاری و اتوماسیون اداری انجام می‌شود و درخواست تلفنی یا شفاهی مجاز نیست. تیم‌ها کاری را انجام نمی‌دهند مگر اینکه بصورت مکتوب و پس از طی سلسله مراتب لازم آن را دریافت کرده باشند. در ضمن تیم های فنی اجازه تماس مستقیم با مشتری را ندارند و هر گونه درخواست از طرف مشتری باید از طریق واحد مشتریان شرکت به دست بقیه برسد. این دستور مدیریت است که کارها کاملا شسته رفته و روال‌ها کاملا مشخص باشد. همه درخواست‌ها و فایل‌ها و مستندات بصورت سیستمی بین تیم‌ها تبادل می‌شوند. همچنین عودت محصول یا مستند به واحد تولید کننده به هر دلیل، از جمله به دلیل نقص یا نیاز به اصلاح، نیز بصورت مکتوب صورت می‌گیرد.در واحد فنی، بسته به نوع کار و تخصص، تیم های مستقلی وجود دارد. مثل تیم های تحلیل، طراحی و تولید. وقتی تحلیل نیازمندی‌ها انجام می‌شود نتیجه بصورت یک مستند جامع و از طریق سیستم‌های موجود تحویل تیم معماری و طراحی می‌شود. مستند طراحی پس از تهیه، به همین ترتیب تحویل تیم تولید می‌شود. سپس کدها توسط تیم تولید نوشته و نرم افزار تولید شده برای بررسی و تایید، تحویل واحدهای کنترل کیفیت و امنیت می‌شود و همینطور الی آخر.شرکت یک واحد کنترل پروژه هم دارد که همیشه اول هر سال از هر تیم لیست پروژه‌ها و کارهای در دست انجامش را به همراه زمان بندی و گانت چارت دقیق و با جزییات کامل دریافت می‌کند و بر اساس آن در هر فصل پیشرفت پروژه‌ها را پیگیری و به مدیرعامل گزارش می‌کند.2- خوب، بد، زشتحیات شرکت بستگی به سه چیز دارد: مدیران، کارمندان و مشتریان. ببینیم هر کدام از این سه، چه اوضاع و احوالی دارند.مدیرانکار اصلی مدیران در هر لایه، نظارت بر انجام کارها و پیگیری آنها است و اطمینان از اینکه آیا زیردستان کار خود را درست انجام می‌دهند و با تمام توان کار می‌کنند یا خیر.قبل از شروع هر کار و با نظارت و تایید مدیر، مدت زمانی برای انجام آن تعیین می‌شود. مهم است که هر کاری در زمان تعیین شده‌اش انجام شود و بیشتر طول نکشد.برای مدیریت مهم است که نیروهای تحت امر حتی یک ثانیه هم پِرت زمانی نداشته باشند و در تمام مدت حضور، پشت میز نشسته و مشغول باشند. اضافه کاری هم از عوامل مهم و امور پسندیده است که نشان می‌دهد یک نفر برای کار شرکت اولویت قائل است و حاضر است از وقت خود برای شرکت مایه بگذارد.مدیران هرماه نیروهای زیردست را بر اساس پارامترهایی که برخی‌اش گفته شد ارزیابی می‌کنند و به آنها بسته به امتیاز ارزیابی‌شان پاداش می‌دهند. کسانی که امتیاز خوبی نگرفته یا خرابکاری کرده و یک باگ و مشکل جدی ایجاد کرده باشند را هم بسته به درجه اهمیت و میزان خرابی که بار آمده، توبیخ و جریمه می‌کنند.مدیرها شنیدن خبر بد را دوست ندارند و با کسانی که خبر بد می‌دهند برخورد می‌کنند. برای همین بقیه، بخصوص مدیرهای زیردست گاهی وقت‌ها مجبور می‌شوند بعضی مشکلات را پنهان کنند و اول اخبار را به قول معروف پاستوریزه کرده و بعد به گوش مدیر بالادست می‌رسانند. وگرنه ممکن است مورد غضب واقع شوند. برای حفظ میز و جایگاه، معمولا تعریف و تمجید و چشم گفتن به مدیر بالادست یکی از راهکارهای اصلی است.کارمنداناما بشنویم از کارمندان که البته در شرکت معمولا از آنها به اسم سرمایه انسانی نام برده می‌شود. البته سرمایه ای که به راحتی جایگزین می‌شود. بارها دیده شده یک نیروی باتجربه و با دانش فنی خوب به دلایل مختلف به راحتی و بدون اینکه بدانند دردش چیست، کنار گذاشته شده.کارمندان طبیعتا پارامترهای ارزیابی و خواسته‌های مدیران را کم و بیش می‌دانند. به همین خاطر معمولا زیاد از پشت میزها بلند نمی‌شوند و اغلب اضافه کاری هم می‌کنند. برای اینکه توبیخ نشوند معمولا کارهای پر ریسک انجام نمی‌دهند و تا آنجا که بشود سعی می‌کنند مسئولیت چیزی را نپذیرند و کارها را بسپرند به دیگران. بعضی‌ها که نمی‌توانند با این شیوه کار کنار بیایند، یا شرکت را ترک می‌کنند یا اینکه خودشان را عادت می‌دهند و یاد می‌گیرند که زیاد با مدیرها کَل کَل نکنند و به قول معروف همرنگ جماعت می‌شوند.گاهی هم بین پرسنل اختلافات و دعواهایی پیش می‌آید که دلایل مختلفی دارد، مثل اینکه چرا مدیر به یک نفر امتیاز بیشتر داده و به یکی کمتر. یا اینکه مدیر به یک نفر کارهای بهتر و جذاب‌تری ارجاع می‌دهد و به آن یکی نه. البته که دلایل شخصی و اختلافات سلیقه‌ای معمول نیز به جای خود.مشتریانحالا بشنویم از آن طرف میز. از احوالات کارفرما یا همان مشتری. مشتری‌های شرکت یک ویژگی دارند، اینکه همیشه طلبکار و ناراضی‌اند. از تاخیرها، از مشکلات سیستم و قطعی‌ها. از عملکرد فیچرها و روال‌های پیاده شده. از رنگ آیکن‌ها، از همه چیز. اگرچه مو به مو طبق سند نیازمندی‌های اولیه پیاده سازی شده‌اند. اما مشتری باز هم ناراضی است. چه می‌شود کرد؟ مشتری است دیگر، مشتری همیشه همین است. اگر دستت را عسل کنی و بگذاری دهانش باز هم گاز می‌گیرد و غر می‌زند و بیشتر می‌خواهد. این جملاتی است که معمولا همه در شرکت درباره مشتری می گویند. از مدیر گرفته تا کارشناسان فنی.اگرچه مشتری معمولا راضی نیست، اما کاری هم نمی‌کند. چون چاره دیگری سراغ ندارد و فکر می‌کند که در همه شرکت‌های نرم افزاری همین بساط است. تازه شرکت این شرکت برای خود اسم و رسمی دارد و به هرحال چند پیراهن بیشتر از شرکت‌های دیگر پاره کرده و در این صنعت استخوان ترکانده. خلاصه اینکه مشتری کج دار و مریز با مشکلات سر می‌کند و از آن طرف، با پول ندادن جبران می‌کند و به ازای هر تاخیر یا مشکل نیز بصورت ساعتی یا روزانه، شرکت را جریمه می‌کند. خلاصه خون به دل مدیران شرکت می‌کند.عنوان این بخش را خوب، بد، زشت گذاشتم. اما از بین مدیران، کارمندان و مشتریان، کدام خوب و کدام بد و کدام زشت هستند؟ به نظرم جواب بستگی به جایگاه شما دارد. در هر گروهی که باشید شما خوب هستید و دو تای دیگر بد و زشت!3- کاسه چه کنمبرای رفع مشکلات موجود طبیعی است که شرکت به دنبال راهکار باشد. به این منظور معمولا یک یا چند جلسه مدیریتی برگزار می‌شود، بعضا کمیته‌ای نیز جهت بررسی موضوع و ارائه راهکارهای احتمالی تشکیل می‌شود.راستی قبل از اینکه به توضیح راهکارهای معمول در شرکت بپردازم، لازم است یک فرض اساسی که همیشه وجود دارد را ذکر کنم. همیشه و در همه حال در ذهن کسانی که دنبال راهکار هستند این فرض وجود دارد که &quot;ما خوبیم و مشکل از بقیه است&quot;. در واقع راهکارهای ارائه شده در راستای این است که چه می شود کرد که بقیه که منشا و عامل مشکلات هستند، نتوانند مشکل درست کنند و اگر هم کردند، چگونه مسئول و مقصر پیدا و چه راه‌های تنبیهی اتخاذ شود؟راهکار اصلی معمولا سفت و سخت گرفتن و مستند سازی همه چیز است. بخصوص در قبال مشتری. نیازمندی‌ها باید مکتوب باشند و به تایید و امضای مشتری برسند و ضمیمه قرارداد شوند تا بعدا جا برای حرف و حدیث و گله گذاری باقی نماند.راهکار دیگر که به نوعی در راستای همان راهکار اول است این است که فرایندهای جدید تعریف شود و ابزارهای تازه ای مورد استفاده قرار گیرد. احتمالا در این مرحله با یک شرکت بیرونی بعنوان مشاور قراردادی بسته می‌شود و از همان شرکت یا شرکت دیگر، ابزاری جهت مدیریت و پیگیری چرخه کار خریداری می‌گردد. این قراردادها حداقل دوساله است و به احتمال زیاد تمدید می‌شود.مجموعه این راهکارها و فرایند ها و ابزار، منجر به رواج هرچه بیشتر فرهنگ سازمانی پاس‌های تک ضرب می‌شود. یعنی تیم‌ها و واحدها نهایت تلاش خود را می‌کنند که هرچه کمتر توپ را پیش خود نگه دارند و هرچه سریع تر شوت کنند یا پاس بدهند به بغلی و البته فراموش نکنند که این شوت و پاسکاری را حتما در سیستم هم ثبت کنند.این وسط گاهی راهکارهای دیگری نیز به ندرت دیده می شود. از جمله یک بار از کنج یکی از اتاق‌های تنگ و تاریک شرکت و از درون یکی از تیم‌های فنی، یکی از کارمندان که چیزهایی در مورد اجایل و اسکرام شنیده و خوانده، پیشنهاد می‌دهد که آن را هم امتحانی بکنند. سرپرست تیم مخالفت نمی‌کند و اجازه می‌دهد. بدین ترتیب تلاشی در این رابطه شکل می گیرد. خود آن کارمند می شود اسکرام مستر و برای اعضای تیم هم یک جلسه آموزشی برگزار می‌کند و درباره دیلی اسکرام و جلسات برنامه ریزی و بازنگری توضیحاتی می‌دهد. یک تخته وایت برد هم دست و پا می کند و خلاصه اسکرام شروع می‌شود. از مالک محصول البته خبری نیست. طبیعتا امکان دسترسی به مشتری هم وجود ندارد. بنابراین همان تسک‌های جاری داخل گانت چارت می‌شود بک لاگ.در صورتی که نیاز به همکاری با سایر تیم‌ها هم باشد که اغلب اینطور است، طبق روال عادی شرکت نامه نگاری انجام و سلسله مراتب تایید رعایت می‌شود و همین معمولا باعث تاخیر می‌شود و گاهی یک کار از یک اسپرینت به اسپرینت‌های بعدی و بعدی و بعدی کشیده می‌شود.درباره این نیمچه اسکرام البته به جز سرپرست همان تیم کسی در شرکت چیزی نمی‌داند و مدیران بالادست روح شان نیز از آنچه در آن اتاق تنگ و تاریک می‌گذرد خبردار نیست.اما با وجود همه تلاش‌ها، تمهیدات، پول‌های خرج شده و ابزار خریده شده، حکایت همچنان باقی است: مشتری ناراضی، کارمند ناراضی ، مدیر ناراضی.4- سونامیکمی جلوتر بیاییم و به اتفاقی بپردازیم که نقشی اساسی در تغییر و تحولات آتی شرکت داشت.واحد بازاریابی و فروش شرکت که مدتی بود با تمام توان مشغول مذاکره برای تصاحب یک پروژه و عقد یک قرارداد نان و آب دار بود، سرانجام پس از چانه زنی فراوان و طی تشریفات مختلف و مناقصه موفق شد بر رقبا پیروز شود و پروژه را از آن خود کند.به مناسبت این موفقیت، مدیرعامل یک جلسه عمومی ترتیب داد و سخنرانی کرد و تبریک گفت و به خود و شرکت معظم‌اش بالید و وعده پاداش داد.کمی که گذشت و تب تبریک و تهنیت‌ها فروکش کرد، پروژه رسما آغاز شد. یک نفر به عنوان مدیر پروژه تعیین شد. سپس تیم تحلیل دست به کار شد و جلسات دریافت نیازمندی‌ها با مشتری را آغاز کرد. وقت کم بود و نیازمندی‌ها زیاد و متنوع. بعد از سه ماه نیازمندی‌ها جمع آوری و مستند شد و تحویل داده شد. نوبت به تیم طراحی رسید که بر اساس مستند تحلیل به معماری نرم افزار و طراحی اجزاء نرم‌افزار بپردازد که آن هم چند ماه طول کشید. سرانجام مستندات طراحی به دست تیم تولید رسید. در این زمان گانت چارت 60 درصد پیشرفت در پروژه نشان می داد و البته اندکی هم تاخیر که نگران کننده نبود. همه چیز خوب به نظر می رسید.مسئولیت اصلی پیاده سازی پروژه به تیم آ سپرده شد. اما با توجه به اینکه در بسیاری موارد سرویس‌هایی که تیم ب و پ و ت متولی‌اش بودند هم استفاده می‌شد و نیاز به تغییرات داشت، وابستگی‌هایی پدید آمد. حین پیاده سازی وقتی که تیم آ از تیم دیگر درخواستی داشت، طبق روال درخواست خود را طی نامه‌ای اعلام می‌کرد. تیم گیرنده هم با توجه به اینکه اغلب درگیر کارهای دیگری بود و اولویت‌های متفاوتی داشت، درخواست تیم آ را هم در لیست کارهای خود می‌گنجاند و طبق اولویت‌های خود و با توجه به زمان آزاد نیروهایش، انجام می‌داد. البته که پیگیری‌های تیم آ برای انجام کار اجتناب ناپذیر بود. خلاصه پیاده سازی هم بدین ترتیب پیش می‌رفت.ناگفته نماند که در این حین مستند طراحی هم به دلیل نیاز به اصلاح چند باری رفت و برگشت.با توجه به اینکه ددلاین پروژه نزدیک بود کم کم تماس‌ها و پیگیری‌های مشتری شروع شد و پیرو آن مدیر پروژه و مدیرعامل هم جویای چند و چون کار شدند.ددلاین رد شد اما هنوز خبری از نرم افزار نبود. مشتری وعده‌ی &quot;به زودی&quot; دریافت می کرد و از این سو نیز اضافه کاری‌ها و &quot;زودباش دیر شد&quot; ها شروع شد.سرانجام، پیاده سازی تمام شد و نرم افزار تحویل واحد کنترل کیفیت و امنیت شد.واحد کنترل کیفیت تست فیچرها را شروع کرد و امنیت نیز بررسی‌های امنیتی نرم افزار را. طبق روال، همه باگ‌ها، اشکالات کارکردی و ملاحظات امنیتی بصورت یکجا و طی گزارشی جامع ارائه می‌شد. به این دلیل تیم آ تا رسیدن گزارشات مشغول کارهای دیگر شد.در این حین برای آرام کردن مشتری که هرچه زودتر نرم افزارش را می‌خواست، یک جلسه دمو در محیط توسعه تنظیم شد. نمایندگان مشتری در روز و ساعت مقرر در واحد توسعه شرکت حاضر شدند. هرچه جلسه پیش می‌رفت و فیچرهای بیشتری دمو می‌شد، اخم نمایندگان مشتری نیز بیشتر در هم می‌رفت. کم کم زمزمه‌ها و غُرغُرها شروع شد. نمایندگان مشتری نرم افزار را مطابق خواسته خود نمی‌دیدند. برخی فیچرها و روال ها اساسا نقص داشت و برخی دیگر کار کردنش برای کاربر سخت و غیر عملی بود. خلاصه اینکه جلسه با نارضایتی مشتری و لیست بلند بالایی از اصلاحات و تغییرات تمام شد.از سوی دیگر ، گزارشات تست و امنیت نیز از راه رسید و تیم آ دوباره مشغول توسعه شد که هر روز تا پاسی از شب ادامه داشت.ناگفته پیدا است که دیگر فرصتی برای هماهنگی با واحد تحلیل و طراحی و بروزرسانی مستندات مربوطه نبود و فقط و فقط کد نوشته می‌شد.در نهایت با فشار مشتری تاریخی برای عملیاتی شدن نرم افزار تعیین شد و &quot;زودباش&quot; و &quot;بدو بدو&quot; ها باز هم بیشتر و کارها تقریبا دو شیفته شد. البته با همان تعداد نفرات.هرطور بود نرم افزار با تاخیر چندماهه راه اندازی و به مشتری اطلاع رسانی شد.نمایندگان مشتری دست به کار شدند و کار عملی با سیستم را شروع کردند. دوباره تعداد زیادی باگ و درخواست پیدا شد. مشکل دیگر کندی و قطعی‌های سیستم بود که با اضافه شدن کاربران جدید افزایش می‌یافت، تا جایی که پس از مدتی دیگر امکان استفاده از نرم افزار وجود نداشت. بنابراین مشتری رسما اعلام کردند که تا زمان رفع مشکلات و قطعی‌های مکرر از نرم افزار استفاده نخواهد کرد و اینگونه، سرویس ها پایین آمد و کار با آن متوقف شد.خستگی‌ها به تن شرکت و بیش از همه تیم آ مانده بود.مشتری نامه‌ای شدید الحن ارسال کرد و با استناد به شرایط نقض تعهدات پیمانکار در قرارداد، مبلغ هنگفتی را بعنوان جریمه اعلام و تهدید به فسخ و ارجاع به مراجع قانونی نمود.مدیرعامل مثل یک ببر زخمی، خشمگین بود و نمی‌شد طرفش رفت. اول پرداختی‌ها را معلق کرد و بعد هم همه افراد در گیر پروژه را از ریز و درشت و کوچک و بزرگ به خط کرد و زیر آتش گرفت.آنچه می‌خواست این بود که بداند تاخیرها از چه بابت بوده؟ آیا چیزی بوده که در تحلیل و طراحی دیده نشده؟ و اینکه مقصر یا مقصرین که بوده اند؟آخر سر نیز کاسه و کوزه ها بر سر توسعه دهنده ها شکست که همه باگ ها و کندی و قطعی‌ها، ناشی از کدهای ضعیف و بی دقتی آنها بوده است.5- راه‌های نرفتهفسخ قرارداد از طرف مشتری عواقب و هزینه‌های سنگینی برای شرکت داشت. گذشته از ضرر هنگفت مالی، اعتبار شرکت را نیز خدشه دار می‌کرد. لذا شرکت با پذیرش شرایط مشتری و پرداخت جریمه و با مذاکره و چک و چانه، مشتری را راضی کرد و نهایتا 2 ماه از او فرصت گرفت.فقط 2 ماه برای اینکه همه مشکلات سامانه رفع و مطابق نیاز مشتری بروزرسانی و عملیاتی گردد.فوری در دفتر مدیرعامل جلسه ای تشکیل شد و همه مدیران احضار شدند و در خصوص اینکه چگونه این ماموریت دو ماهه را به سرانجام برسانند، به رایزنی پرداختند. هر کس نظری داشت. اما اغلب پیشنهادها حول ایجاد فرایندهای جدید و تقسیم وظایف و ایجاد گردش کارهای دقیق که مو لای درزش نرود می‌گشت. به تبع هر فرایندی، برای اجرا نیاز به ابزار هم داشت و لذا پیشنهاد استفاده از ابزارهای مختلف هم مطرح می‌شد. یکی می‌گفت که قبل از هرکار باید یک کمیته حقیقت یاب تشکیل و اتفاقات پیش آمده آنالیز شود و سپس فرایندها و ابزار بر اساس آن تعریف گردد. اغلب حاضرین در خصوص موارد مطرح شده به تایید سر تکان می‌دادند و موافق بودند. فقط یک مشکل وجود داشت و آن تنگی زمان بود که همه راهکارها به بن بست آن برخورد می‌کرد. دو ماه برای هیچ راهکاری کافی به نظر نمی‌رسید.بین مدعوین کسی بود که تقریبا اتفاقی در جلسه حاضر شده بود. مدیرش به دلیل علاقه‌ای که به او داشت در لحظه آخر با او تماس گرفته بود و از آن اتاق تنگ و تاریک گوشه شرکت برای حضور در جلسه فراخوانده بود. او سرپرست همان تیمی بود که چند وقت بود تلاش می‌کردند اسکرام را در تیم خود پیاده کنند. گرچه همانطور که گفته شد، اسکرام شان به دلایل مختلف تحول و تفاوتی ایجاد نکرده بود، با این حال همین بهانه و انگیزه‌ای شده بود که او مطالعات خود را در خصوص چابکی و اسکرام بیشتر کند و حالا او تقریبا دانش خوبی در این خصوص داشت و با اصول پایه نگرش چابک آشنا بود.با این که او خیلی اهل حرف زدن نبود، اما وقتی بلاتکلیفی جمع را دید، فرصت را غنیمت شمرد و پیشنهادی مطرح کرد. اصل حرفش دو چیز بود. اول اینکه در فرصت دو ماهه نمی‌شود همه مشکلات محصول را حل کرد، اما می‌شود روی نیازمندی‌های اصلی و ضروری مشتری تمرکز کرد و حتی الامکان آنها را بهبود داد. دوم اینکه از همه تیم‌های درگیر از جمله تیم ب و پ و ت، همچنین تیم تست و امنیت، نمایندگانی با دانش و اختیار کافی و تمام وقت به تیم آ اضافه شوند. تا برای رفع وابستگی‌ها نیاز به نامه نگاری و هماهنگی نباشد. همچنین تست و بررسی‌های لازم همراه با توسعه انجام شود تا کارها با کمترین میزان اتلاف وقت انجام شود.این پیشنهاد به مذاق اکثریت خوش نیامد. در مخالفت، این انتقادات مطرح شد که اولا همه نیازمندی‌ها به یک اندازه برای مشتری مهم است و نمی‌توان بعضی را به بقیه اولویت داد. در ضمن دور زدن روال‌های تعریف شده منجر به بی نظمی می‌شود و مشکلاتی که بعدها ایجاد می‌کند ضررش بیشتر است و بعد از این دیگر نمی‌شود هیچ کاری را پیگیری کرد و کسی را مسئول دانست.با وجود بحث‌ها و نظرات بعضا موافق و اغلب مخالف، مدیرعامل تصمیم گرفت که اعتماد کند. در واقع چاره دیگری نداشت. به همین دلیل سرپرست مقیم در اتاق تنگ و تاریک را مسئول این کار کرد و به مدیران مربوطه نیز دستور داد که ظرف یک ساعت پس از جلسه نمایندگان تیم‌های ب و پ و ت و همینطور مسئول تست و مسئول امنیت را معرفی کنند.عصر همان روز تیم یک جلسه توجیهی سریع برگزار شد و کار شروع شد.تمرکز روی دو موضوع قرار گرفت. اول تعیین اینکه کدام بخش‌ها بودنش در محصول برای مشتری ضروری است و بدون آن نمی‌شود. به این منظور پس از هماهنگی با مشتری، چند تن از اعضای تیم، راهی محل مشتری شدند و دوباره پای صحبت آنها نشستند. هدف این نبود از مشتری لیست سرویس‌های ضروری را بگیرند، بلکه این بود که مهمترین مشکلی که مشتری انتظار داشت با این نرم افزار حل شود، همچنین دلیل نارضایتی شان از نرم افزار فعلی  را درک کنند. در نهایت بعد از یک روز کامل جلسات گوناگون با افراد مختلف، گروه به شرکت برگشت. البته بعد از اینکه شماره‌های تماس مستقیم بین طرفین رد و بدل شد.مساله دوم، دلایل قطعی و مشکلات فنی بود. برای این منظور نیز کلیه لاگ‌های موجود سیستم دریافت و بررسی شد. با خود مشتری نیز در این خصوص تماس گرفته شد و سناریوهای کاربری که منجر به خطا می‌شد پرسیده شد. بررسی شد که کدام فیچرها بیشترین مشکل را داشته‌اند و اینکه آیا می‌شود آنها را موقتا غیرفعال کرد یا نه. حتی فیچرهای ضروری هم دوباره بازنگری شد و اگر جزئی یا مرحله ای از آنها امکان حذف داشت، آن نیز لحاظ می‌شد.همه تلاش این بود که در مدت دو ماه، چیزی به مشتری تحویل شود که عملا بتواند بخشی از نیاز مشتری را پاسخ دهد و کمترین اشکال را نیز داشته باشد.بر اساس مجموعه این بررسی و پرس و جوها، لیستی تهیه شد از کارها، شامل بهبود های فنی و فیچرهای ضروری. سپس کارها اولویت بندی شد و تیم دست به کار شد. 2 ماه که البته حدودا یک هفته‌اش سپری شده بود، تقسیم شد به 7 هفته. هر صبح با یک دیلی کوتاه شروع می‌شد. در ابتدا و انتهای هر هفته نیز جلسات برنامه ریزی و بازنگری در مختصرترین شکل ممکن برگزار می‌شد. در حین کار تماس روزانه با مشتری برقرار بود. همچنین هر جا مانعی پیدا می‌شد یا همکاری فرد یا تیمی بیرونی نیاز بود، یک تماس با مدیرعامل کافی بود تا مانع مرتفع گردد.برای بخش‌هایی از سیستم که به نظر می‌رسید بیشترین خطا و باگ از آنجا ناشی شده بود یونیت تست نوشته شد. ناگفته نمایند که از آنجا که اعضای تیم با یونیت تست آشنا نبودند، از تیم دیگر فردی که آشنایی عملی داشت ملحق شد و در این زمینه همکاری کرد. البته که با توجه به ضیق وقت تنها بخشی که ضرورت داشت پوشش داده شد.در مدت دو ماه چند بار از نمایندگان مشتری دعوت شد و حضوری در مورد تغییرات، صحبت و همفکری شد.هفته آخر به نصب و استقرار  و عملیاتی کردن سیستم اختصاص داده شد. البته که فرصتی برای ایجاد روال‌های اتوماتیک نبود و بخش عمده کار بصورت دستی انجام شد.در موعد مقرر، سیستمی با حداقل امکانات آماده و نصب شده بود.وقتی مشتری، بخصوص مدیران مشتری، بعد از دو ماه با نرم افزار مواجه شدند، از اینکه برخی فیچرها قبلا بوده و الان غیرفعال شده بود، برانگیختند و بنا کردند به گله و شکایت. اما وقتی درگیر کار با نرم افزار شدند و تغییرات صورت گرفته را دیدند، کم کم راضی شدند. البته این رضایت بر زبان ایشان نیامد. اما از همین هیچ نگفتن هنگام کار با نرم افزار و همینطور از حرف‌ها و بیان برنامه‌های شان درباره ادامه پروژه می‌شد فهمید که راضی و به آینده محصول امیدوار اند.در ادامه، تیمی که تشکیل شده بود به همان شکل و با همان نفرات به کار خود ادامه داد و دست به کار بقیه فیچرها و نیازها شد. اعضای قرضی تیم ب و پ و ت، همچنین نفرات تست و امنیت در همان تیم ماندگار شدند و دیگر همه رسما عضو یک تیم بودند. سرپرست از اتاق تنگ و تاریک خود اسباب کشی کرد و شد مالک محصول. همچنان ارتباط با مشتری برقرار بود، و پشتیبانی مدیرعامل هم سر جای خود. می‌شود گفت که دیگر چرخ پروژه از گِل درآمده بود.6- این داستان، پایان ندارداز اینجا به بعد داستان را با دور تند دنبال می‌کنیم. بعد از این تجربه انگیزه و علاقه برای تیم‌های بیشتری ایجاد شد که با روش جدید، کار کنند. بخصوص که مدیرعامل هم دیگر حامی بزرگ آن بود. از این رو برای تیم‌های مختلف، دوره‌های آموزشی چابک برگزار شد. ناگفته نماند که خیلی‌ها علاقه ای به این تغییرات نداشتند و بصورت نامحسوس مقاومت و سنگ اندازی‌هایی می‌کردند. از جمله برخی مدیران که نگران جایگاه شغلی خود بودند. همچنین کارمندانی که روش قدیمی برای‌شان راحت‌تر و بی دردسرتر بود. اما به هرحال چابکی در شرکت راه خود را پیدا کرده بود و داشت رشد می‌کرد. مثل یک آیین جدید. آیینی که در آن ارائه راهکار ارزشمند، اهمیت داشت. نه صرفا انجام وظیفه تعریف شده و پاسکاری. آیینی که در آن تلاش فعالانه همه، بخصوص کارمندان کف هرم سازمان و افراد ساکن در اتاق‌های تنگ و تاریک ضروری بود و بجای دستور و جریمه، اعتماد برقرار بود!گرچه این نوشته رو به اتمام است، اما این پایان داستان نیست. این داستان پایانی ندارد، چون رشد و بهبود پایان ندارد.سخن آخراول اینکه ممنون که این نوشته نسبتا طولانی را تا اینجا خواندید. بعد هم اینکه این داستان را نمی‌توان به چشم راه حل و نسخه ای که بی کم و کاست باید پیچید دید. هر شرکت و سازمان به اقتضای خود باید راهکارهای ویژه خود را بیابد. این داستان و سایر داستان‌های موفقیت صرفا نمونه‌هایی هستند که شاید بشود از آنها الهام گرفت. اما خط به خط و بدون توجه به شریط خاص هر شرکت پیاده کردن آنها، قطعا خطا است.نکته آخر اینکه این نوشته راهنما و آموزش چابکی و اسکرام و تمرین های مرتبط با آن نیست و حتی تا جای ممکن عامدانه از اسم بردن و اشاره به آنها پرهیز شده. در این داستان صرفا قصد این بوده که حس و حال کلی و تفاوت‌های نگرش چابک با ساختار سنتی و آبشاری بیان شود . آنطور که برای کسی که هیچ آشنایی با چابکی و اسکرام ندارد قابل درک باشد. امیدوارم اندکی موفق به این کار شده باشم. لطفا نظرات خود را با من در میان بگذارید.مهیار ابراهیمی وفادی ماه 1398</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2020 17:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست رضا یزدانی، به بهانه آلبوم دیوونه خونه مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-r4zl9lsvcxg0</link>
                <description>پیش از هر چیز لازم است عرض کنم که من از طرفداران دو آتشه کارهای شما بوده و هنوز هم هستم و لذا این نوشته را دل نوشته یک فرد علاقمند در نظر بگیرید تا گلایه های یک مغرض.من از پرنده بی پرنده با شما آشنا هستم، اما از ساعت 25 همراه شدم. ترانه های شما جای خالی نوعی از موسیقی را در بازار ترانه فارسی برای من پر کرد که قبل از شما اگر هم بود بسیار کم بود. بی شک یکی از ستون های راک فارسی بوده اید. من با اتاق یخ زده و ساعت 25 ، با کارتن خواب و کمی چای واسه من بریز، با هذیون و قوی سیاه، با سولوی گیتار الکتریک ترانه رادیو، با 15 سالگی، زندگی کردم. خیلی از بزرگان این سبک را با کارهای شما شناختم، بهروز پایگان و بهنام شهرکی و میلاد عدل.اما از یک جایی، بعد از سه گانه ساعت ها، انگار راه شما عوض شد. نه یک دفعه، کم کم این اتفاق افتاد. آلبوم به آلبوم از تعداد ترانه های دوست داشتنی شما (دست کم برای من) کم شد. موسیقی که دوست داشتم مدام به پس زمینه رفت و شعر و کلام غالب شد. مشکلی با شعرها ندارم. مشکلم پس رفتن آن جنس موسیقی است.در آلبوم اخیر که از 12 ترانه، فقط یکی، ترانه دیوونه خونه، من را به وجد آورد. اما بقیه ترانه ها را هر کدام را که شنیدم افسوس خوردم. البته که هیچ کدام بد نبودند، اما هر آلبوم نهایت یک یا دو آهنگ اینچنینی می خواهد. بخاطر خود آهنگ، تا شنیده شود، تا حیف نشود، تا جایگاه خود را پیدا کند و در خاطره مخاطب ماندگار شود.دیوونه خونه مجازی را نمی شود از سر تا ته گوش کرد و بی وقفه لذت برد. ملال می آورد.تاسف برانگیزتر اینکه در این آلبوم شما در اوج پختگی آواز هستید و تکنیک های خواندن تان فوق العاده و هیجان انگیز است.البته که این حق شما است که کاری که دل تان می خواهد را انجام دهید و تجربه های نو بکنید. و حق ما هم این است که از این پس اول بشنویم و بعد بخریم و البته دریغ بخوریم که چرا دیگر خبری از آلبومی شبیه ساعت ها نیست.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 16:02:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند کلمه درباره کتاب طبل حلبی، نوشته گونتر گراس</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyarevafa/%D8%B7%D8%A8%D9%84-%D8%AD%D9%84%D8%A8%DB%8C-s62qx2th4iqo</link>
                <description>این یک نقد یا معرفی نیست. صرفا چند کلمه ای است جهت بیان حس و حال من پس از خواندن کتاب طبل حلبی که بالاخره بعد از نزدیک به 2 ماه تمامش کردم.طبل حلبی کتابی است سهل و دشوار. نزدیک به هشتصد صفحه و مملو از خرده روایت های عجیب و سورئال که در بطن وقایع تاریخی و واقعی اتفاق می افتند. شخصیت اصلی داستان، اسکار، نیز شخصیت عجیب و غریبی است که خیلی دوست داشتنی نیست و نمی شود با او همذات پنداری کرد و البته قرار هم نبوده این اتفاق بیفتد.با اینکه نثر کتاب ساده و روان است، اما به دلیل حجم زیاد توصیفات و گریزها و خرده داستان ها، خواندنش چندان آسان نیست. با همه اینها وقتی کتاب را دست می گیری انگار جادویت می کند و مجبوری تا آخر بروی. در یک کلام باید بگویم که به کتابخوان های حرفه ای قطعا توصیه اش می کنم. در ضمن ترجمه سروش حبیبی هم مثل همیشه فوق العاده است.</description>
                <category>Mahyar</category>
                <author>Mahyar</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2019 11:55:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>