<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محیای حیات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahyaye_hayat</link>
        <description>روایت‌ها را راوی‌ام. در تکاپوی پرکردن خلأ.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:05:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1546676/avatar/n791go.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محیای حیات</title>
            <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهترینِ خودت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-hbq01wmybinp</link>
                <description>خدایا! تو خودت تضمین بده... یا معطی جوائز السائلین.... یا من ارجوه لکل خیر...یا من علیه معولی....خودت برای ما بهترین ها رو بخواه... بهترینِ خودت.. .نه بهترینِ مردم...ربنا هب لنا ! </description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 16:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-x08rrdkghsi5</link>
                <description>از اینجا که بنشینی، همه چیز دیده می شود. شاید تعجب کنی که «همه چیز» یعنی دقیقا چه! از اینجا که بنشینی، روبه رویت، آسمان خداست. همیشه هم جذاب و مسحورکننده است. یادم می آید که یک شب اینجا نماز خواندیم، لابه لای کارهای محرم بود یا فاطمیه؟ یادم نیست؛ اما خوب یادم هست که باران یک طوری می‌بارید که در ثانیه، خیسِ خیس بودی اگر از طاقی می‌زدی بیرون! نور خیره‌کننده رعدوبرق ها حتی از زیر طاقی هم پیدا بود و نیاز نبود بری جلوتر. آسمان ممتد، روشن بود! شب بود ولی روز بود؛ اینقدری که رعدوبرق بود.از اینجا که بنشینی، روبرویت نوشته: «مسجد دانشگاه صنعتی شریف». عبارتی سهل و ممتنع! کاشی‌کاری قشنگی که بین رنگ سبز و فرورفتگی-برآمدگی های ایوان مسجد، نه توی ذوق می‌زند و نه گم است. انگار بهینه‌ترینِ خودش است. بالای آیه‌ای از قرآن است و تو با دیدن این سهلِ ممتنع، باخودت همه‌ی چیزهایی که درباره علم و دین و تناقضات سنت و مدرنیته و علمِ اسلامی و صورت‌بندی نیوتونی و... داری را مرور می‌کنی یک بار: «مسجد دانشگاه صنعتی شریف»اینجا که بنشینی، گاهی نسیمی می‌وزد و درخت‌های حیات (شاید هم حیاط) را تکانی می‌دهد و تو را هم سرِ حال می‌آورد. اینجا که بنشینی، هوا ملایم و مطبوع است. هوا اینجا مهربان است...اینجا که بنشینی، فواره و گلدان‌ها و حوض تازه‌رنگ‌شده‌ی مسجد را که رها کنی، چشم به درون طاقی که بیندازی، می‌آیی به خودت و می‌بینی اینجا، -برخلافِ بعضا خلوت بودن‌اش- خیلی شلوغ است. خیلی‌ها هستند. از خیلی قدیمی‌ها این‌جا حاضرند. ورودی‌های دهه شصتی از همه بیشترند. به چشم که نگاه کنی، بعضی اساتید را هم می‌بینی. از حق نگذریم، تعداد ورودی های دهه چهل و پنجاه هم کم نیست... همه اینجا دور هم جمع‌اند. شبیه یک دورهمی، از آن‌ دورهمی‌ها که بعضا به بهانه‌ای، رقم می‌‌خورَد. اینجا که بنشینی، نور می‌گیری و قافیه. رقیق و شفاف می‌شوی. اینجا که بنشینی، خبرهایی هست...این جمع اما یک راز مشترک بین خودشان دارند. یک چیزی که همه‌‌شان را جاودانه کرده. همه از آب حیات مست‌اند. با جزئیات مشخص است که هر کدام شان چگونه و کجا، جاودانه گشته اند... چشم که بگردانی، همه شان حاضرند. این دورهمی، با دورهمی‌های ما جدیدی‌ها، فرق دارد...اینجا که بنشینی، به این اسامی و سال‌های ورود و محل‌های جاودانگی که نگاه کنی، می‌روی خارج از ماتریس! می‌روی جایی که باید بروی... می‌روی به قصه و داستان هر کدام از این شریفی‌ها. از خود می‌پرسی شلمچه چه ربطی به یک دانشجوی مهندسی عمران دارد؟ هویزه چه ندایی برآورده که دانشجوی صنایع، آن‌جا «عاشق» می‌شود؟ مجنون چه کرده با یک دانشجوی ترم سه یا چهار شیمی؟ مهران، خرمشهر، سوسنگرد...؛ هرکدام‌شان یک دنیا را در آغوش کشیده اند... حقا که شریفی جماعت، تاکجا که نرفته‌ست!این‌جا که بنشینی، یادت می‌افتد یک بار، یکی از همین عاشق‌ها، تو و دانش‌آموزانت را دعوت کرده بود خانه‌شان. بندبند وصیت‌نامه‌اش داشت با دانش‌آموزهایت زنده حرف می‌زد. تو آن‌جا بود که عمیقا باور کردی: شهیدان، زنده اند. او، زنده بود و آنقدر همه چیز پازل‌وار به هم «جور» شد، که تو طراحی او را پسِ این مهمانی دیدی و زنده بودنش را هم. «پرویز سراج»، به چه حلاوتی، سراج راه شد برای تو و دانش‌آموزهایت ...شهیدان زنده اند!این‌جا که بنشینی، مرمرها، با تو حرف می‌زنند. از سرگذشتی مبهم ولی محکم! از عاقبتی که پیچیده شده بین گم نامی و خوش نامی. از یک دنیا چشم به راهی و صبر و انتظار با تو حرف می‌زنند. بی‌حساب نبوده که بیایند این‌جا و مهمانِ این دانشگاه شوند. اینجا هیچ چیز بی حساب نیست.این‌جا که بنشینی، صداهایی توی گوشت می‌پیچد. صدای همهمه‌ای مبهم و هراس انگیز. صدای سال 84 که تاریکی، نور را برنتابید و عاقبت، «وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»... آن زمان که کسی فکر نمی‌کرد سال‌ها بعد، برخلاف تخمین، ملجأ و سرپناه یک دانشگاه، بشود «قبر مرده ها!» و اتفاقا چقدر زنده اند این خوش‌نام‌ها!اینجا که بنشینی، گه‌گاهی، رهگذرانی را می بینی که می آیند نزدیک‌تر. دست ادب شان بالا می‌آید تا روی قلب‌شان. قلب‌شان را گره می‌زنند به سلام و سلام را می‌فرستند به حیّ‌های واقعیِ این دنیا. سلام می‌فرستند برای نورهایی که «سراج» راه‌اند در این جهان تاریک. ازشان سلام و نور می‌گیرند و می‌روند پیِ «سبحا طویلا»ی خودشان. می‌روند سرِ کلاس و ددلاین و کوئیزشان. بعضی‌ها البته از گردوخاک روی مرمرها هم نمی‌گذرند و می‌کِشند به قلب‌شان. همین گردوخاک هاست که « جواب می دهد!» برایشان. که «تا با خاک انس نگیری، راهی به مراتب قرب نداری...» اینجا که بنشینی، آسمان، نزدیک است؛ نزدیک‌تر از همیشه و هرجا.</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2024 22:34:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مهندس خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-x2ux3jfxbqph</link>
                <description>من هیچ وقت نمی تونمیک مهندسِ pure باشم! فقط کافیه یک ترم؛ فقط یک ترم نخوام مسئله ای حل کنم؛ نخوام دردی دوا کنم از این مملکت! نخوام «حرکت»ای کنم... دارم دغ می کنم... دارم دغ می کنم که باید این یکی دو ترم، «مهندس» خوبی باشم...من هیچ وقت نخواستم یک «مهندس خوب» باشم. هیچ وقت...مگر در عرصۀ فرهنگ.</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 19:59:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبِ رغبت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D8%B1%D8%BA%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7-x8spz693j2gw</link>
                <description>امشب، شب رغبت‌هاست.. شب گرایش ها و جهت هاست.چرا شب؟ نمی دانم. شاید چون شب فرصتی ست برای نگریستن! وقتی چراغِ دنیا خاموش می شود، تازه وقت فکر کردن است. تازه وقت دیدن و چشم باز کردن است. نوبتِ «چشم دل» باز کردن است...چرا رغبت ها؟! چرا اصلا رجب؟ چرا اصلا رغبت «ها»؟رغبت، یعنی قله. یعنی نازیدن. یعنی هدف. یعنی مقصد!رغبت یعنی قله؛ آدم ها بر اساس رغبت هایشان راه ها را «پیمودنی» یا «ناپیمودنی» می انگارند و طی طریق می کنند! آدم ها بر اساس همین رغبت ها صخره نوردی یا تپه نوردی می کنند. رغبت ها مشخص می کند اهل صعودی یا سقوط. اهل قله ای؟ یا به همین «هم سطح ها» اکتفا می کنی.. رغبت یعنی قله.رغبت یعنی نازیدن. یعنی چه چیزی تو را «تو» کرده؟ عیارت به چی ست؟! چقدر می ارزی؟ به چه می نازی و مفتخری؟ ... جواب همۀ این سوال ها را «رغبت های تو» مشخص می کند. رغبت یعنی نازیدن.و تویی و چنین مسئلۀ حساسی! که باید چشم باز کنی و رغبت هایت را بشمری... سبک سنگین کنی و بررسی. باید در شب طرح بریزی و صبح، قدم برداری...رغبت هایم را می شمارم... خدا خودش خوب می داند تهِ تهِ قلبم چیست... رغبت اساسی ....</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 20:02:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایندمان به سمت مولا ست...!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%B3%D8%AA-xxcfsodsvpe7</link>
                <description>می‌گفت: گفتم هرچه مولا می‌پسندند! هر چه ایشان دوست دارد... هرچه یک لبخنکِ ریزی می‌آورَد روی لبان مولا، همان!فرض کن! مولا از کنار حوض کوثر، دارد پیمانه‌ی عشاق را تقسیم می‌کند. قسیم النار و الجنة! مولا از آن‌جا دارد لحظه‌های ما را به هم می‌دوزد و برایمان خیر پشت خیر می‌نویسد و می‌فرستد. حال در همین اثنا، وقتی نوبت ما می‌شود که از جام‌اش مست و سرخوش شویم، نگاهی می‌اندازد به‌مان! ترکیب‌مان را که می‌بیند، می‌بیند که بدک نیستیم! ترکیب‌مان بد نیست! ایده‌آل است؟ نه. ولی مجموعا برآیند مان به سمت مولا ست...وقتی این را می‌بیند، یک رزقی برایمان می‌ریزد که مقدارش مهم نیست. مهم کیفیت‌اش است! مهم آن چیزی‌ست که با «لبخند رضایت مولا» ریخته می‌شود درون کاسه‌های گدایی‌مان...فطوبی لنا! فطوبی لنا! فطوبی لنا ...</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 18:26:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوج و سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D9%88-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-cfyhzpa4rdmh</link>
                <description>اخیرا، خیلی عوض شده ام. من؟ نه. بلکه فضاها و شرایط تغییر کرده اند. من، ذاتا بدم نمی آید مردم مرا بشناسند؛ اما از اینکه حرفم سر زبان ها باشد و درباره من بگویند و ...، اتفاقا اصلا خوشم نمی آید. همیشه فکر می کنم به اینکه چطور می شود یکی از اینکه «همه او را به خوبی، اعتماد به نفس، برتربودن و... بشناسند»؛ بدش بیاید؟! خب! شهرت مگر چیزی جز این است؟بیش از آنکه در این مدت دانشجویی، شهرت برای من موضوعیت داشته باشد، «مبارزه» موضوعیت داشته است. مبارزه با ضعیف پنداری دخترها، مبارزه با ذهنیت های خموده و بی عزمی ها، مبارزه با تمامیت خواهی ها و خودخفن پنداری ها و... . این ها همه شان نوک پیکان کارهای من بوده اند. من، بیشتر از اینکه به دنبال شهرت بوده باشم، همواره به این فکر می کرده ام که چطور می شود این برساخت ها و برچسب های عجیب و غریبی که روی دختران فعال فرهنگی در شریف خورده را بشویم و از بدنۀ این دختران فعال فرهنگی، این برچسب ها را جدا کنم. برچسب هایی که با همین چسبیدن شان به تن نحیف و تقویت نشده اما خلاق و باظرفیتِ فعالین فرهنگی خانم، خود را بازتولید کرده اند و از تلقین خود، حیات مجدد گرفته اند؛ نسل به نسل. من، بیش از آنکه شهرت طلب بوده باشم، فمینیست بوده ام. خواسته ام نگویم و نشان بدهم که «زن ها هم می توانند!» چیزی که هنوز هم خیلی ها باورشان نمی شود. من، از اولی که وارد دانشگاه شدم، سایۀ وحشتناکِ ذهنیت های منفی را بالای سر خودم حس کردم. مانع های واقعی و ذهنی و اجتماعی و ساختاری بسیاری را دیده ام که به یک دختر، اجازه نمی دهد -به معنای مصطلح اش- رشد کند. من، این ها را از همان روزهای اولی که در یک دانشگاه صنعتی قدم گذاشته ام؛ دیده ام. و بر نتابیده ام...راستش را بخواهید، از همان اول هم خیلی به این فکر کرده ام که «زن مطلوب» در دید جامعه چیست! در دید افرادی که مرا مورد ارزیابی و جاج و قضاوت -و هر چیز دیگری که اسمش را بگذاریم- قرار می دهند، زن مطلوب، دخترِ دانشجویِ مطلوب، یک فردِ مذهبیِ دانشگاهِ صنعتی‌رفتۀ مطلوب و... این ها چه معنی ای دارد؟ چه تعریفی از «مطلوبیت» هست؟ که من، آن بشوم...حقیقتش الان، «در اوج» هستم. کاملا. اوج فعالیت دانشجویی، اوج اثرگذاری، اوج فهم و تحلیل و دید کلان داشتن، اوجِ اوجِ مطلوبیتی که برای خودم تعریف کرده بودم... من، کاری را کرده ام که هیچ پسری نکرده است. اثری گذاشته ام و حرکتی پیش برده ام و فضایی ایجاد کرده ام و «کار فرهنگی»ای کرده ام که هیچ پسری نکرده است. این، از فضل من نیست. خوب میدانم. من هیچم؛ عمیقا می فهمم. عمیقا معتقدم «و ما توفیقی الا بالله..» عمیقا متوجه ام. اما بحث اصلا اینجای ماجرا نیست. بحث اینجاست که من مدام در سیستم های مختلف حرکت خودم را ترجمه می کنم و به دنبال سنجشِ میزانِ مطلوبیتِ این حرکت در دستگاه های مختلف ارزشی و مطلوبیت‌سنجی ام...من، کلِ من؛ همه ی آنچه مرا الان، من کرده است، چقدر از مطلوبیت برخوردار است؟ .... فکر می کنم... فکر می کنم... درگیرم... خیلی. دستگاه های مختلف مطلوبیت سنجی، جاجر ها و کسانی که باید خودت را در آیینۀ نگاه شان ترجمه کنی، یکی و دو تا نیستند... چهار تا و پنج تا هم نیستند... انگار میلیاردی اند. میلیارد میلیارد آدم! فکر! دستگاه ارزش سنجی! و... . هرکدامشان هم یک X , Y , Z ای دارند. مبدا و مقصدها و ارزش هایشان فرق دارد... کم نیستند. زیادند. انگار الکی زیادند...من، کلافه ام. من، به «توحید» دل نبسته ام. من فهمی از توحید ندارم وگرنه اینقدر گون‌به‌گون بودم؟هیچِ میلیاردیِ متکثر را گرفته ام و همۀ واحدِ صمد را رها کرده ام؟! ...من، در اوجم. در اوجِ سقوط.</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 19:12:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابی مفتوح و مکشوف از مسئلۀ تقدیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%AD-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%B4%D9%88%D9%81-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%DB%80-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-akrhhgq4b4wy</link>
                <description>تقدیر، یک حقیقتِ موجود است. یک اتفاق حقیقی؛ یک وجودِ واقعی و یک مولفۀ تاثیرگذار در زندگی...تقدیر، یک چنین چیزی ست.تقدیر، یک ماهیت غیرمادی و یک روحِ معنوی دارد. تقدیر، مثل یک نور، می تواند زندگی ها را روشن کند. تقدیر، چیز عجیبی ست...تقدیر، یک جاهایی «شخصی سازی» می شود. شنیده اید می گویند «تقدیرِ تو»، «تقدیرِ من»، «تقدیر ما ...»؟!دربارۀ تقدیر، حرف بسیار است. اما فقط یک سوال در ذهن من می چرخد... «تقدیر من و تو، می شود بشود &quot;تقدیرِ ما&quot;؟!؟»...می دانی که... زیباست! </description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 10:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک بی‌همه‌چیزِ منحصربه‌فرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%85%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF-m1yisztprky2</link>
                <description>من، این جا نیامده ام تا وقت بگذرانم. من، این جا نیامده ام تا صبح را شب کنم، ستاره ها را شمرده و نشمرده رها کنم و بدون شنیدن صدای مرغ سحر و حسِ حال صبحگاهی، خورشید را نظاره کنم. من با سکوتِ گویای سحر به استقبال صبح می روم و خورشید را به انتظار می‌نشینم. من، نیامده ام اینجا تا فقط وقت بگذرانم!من، کی ام؟ آدمی معمولی میان همۀ این آدم های دوروبرم؟ آدمی ربات‌وار با اخلاقیات عادی و همیشگی؟ زندگی ای روزمره و خنثی؟ قصه سٌرای یک قصۀ معمولی با پایانی باز و نامعلوم؟نه. من مطمئنم چنین چیزی نیستم و در چنین جایگاهی نیستم! از اول هم نبودم! از آن زمان که مادرم برایم یک دفتر خاطرات قرمز رنگ گرفته بود و صفحه اولش نوشته بود «امیدوارم در آینده یک فرد اثرگذار و یک نویسنده توانا شوی...»، می دانستم که با بقیه فرق دارم! می دانستم که مثل دیگران نیستم. می دانستم که لااقل نباید مثل بقیه رفتار کنم: «من، مسیر پیچیده و زیبای زندگی خودم را دارم! منحصر به فرد و مشعشع و رویایی!». من از همان ابتدا هم مثل بقیه نبودم. افق ها و دنیاها و رنگِ روزگارم، شباهت چندانی به آدم های اطرافم نداشت! من، خودمم. یک موجود متصلِ بی همه چیزِ وابسته به آن چیزی که باید. وابسته به «خدا». من، با این اوصاف، یک بی همه چیزِ منحصر به فردم! نباید بگذارم «هست»ها، «باید»هایم را تشکیل دهد...همین.</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 18:45:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%AA%D9%88-%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-nccw0yd2igyj</link>
                <description>من، به تو فکر می کنم؛ روز و شب. وقت و بی وقت؛ در خوشیو نا خوشیِ این روزگارِ شدیدا نوسانی! پیِ هر نوسان این زندگی، من به تو فکر می کنم.من، به عکس هایت می نگرم. مجموعا چند تا عکس از تو دارم؟ خیلی کم! به آن عکس ها که پیکسل به پیکسل شان را حفظم، نگاه می کنم.من، عاشقت شدم؟ «نمی دانم.» این، مطمئن ترین جوابی ست که می توانم بدهم!من، به سی سال دیگر هم فکر می کنم. تو سی سال بعد کی هستی؟ من کی هستم؟ ما در کنار هم، الان معنا داریم؟ سی سال دیگر چطور؟ من، به همه این ها فکر می کنم!من، به تو و تمام جزئیاتی که لازم است، فکر می کنم... من به «تو» فکر می کنم... :))</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 18:39:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-umu6etfdujkw</link>
                <description>فاصله تا عشق بسیار است. عشق نزدیک است؛ ما دوریم. فاصله تا عشق شاید فقط به اندازۀ یک «یاد» باشد. یاد کنی و «متصل» شوی. «یاد» کنی و در جوار عشق قرار بگیری. «یاد» کنی و پیش بروی و از هوای کوی عشق تنفس کنی. از صفای برزن عشق روح، تازه کنی. از برکت اش پرواز کنی تا ماوراء. یاد عشق این چنین است. همین قدر نزدیک. همین قدر دور.فاصله تا «او»، برای چون منی که هم سنخ نیستم، هم راهِ «او» نیستم، هم دنیای او نیستم و ره‌روی مسیر ابتلا نیستم، زیاد است. راه عشق برای آنانی کم و کوتاه است که با «عشق» بیگانه نباشند. هم‌سایه باشند. هم‌راه باشند. فاصله تا عشق برای دلدادگان کوتاه است و دراز است برای ناسیان. برای غافلان. غافلان را بگذاری، به هزار و یک وسیلۀ نامربوط متوسل می شوند تا ره عشق طی کنند! نمی توانند. ره عشق وسیله بردار نیست. تا وقتی وسیله ات را در مادیات و اعداد و کاغذها و امضاها و اجازه ها و ویزاها جستجو کنی، ره عشق وسیله بردار نیست... فاصلۀ عشق برای شیفتگان اعداد و کاغذها، پیمودنی نیست.ره عشق از جاده ها نمی گذرد که بروی دنبال اجاره کردن طیاره. ره عشق از قلب می گذرد. قلبت را اگر به کس دیگری اجاره نداده باشی، می توانی بروی. می توانی قدم بگذاری. اگرنه، نه. جادۀ این راه را از میانۀ فتنه ها و ابتلائات و امتحانات و محک ها کشیده اند. از میانۀ «قلب» که راه است به «انقلاب». به دگرگونی!</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 16:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قله‌ها و حداقل‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D9%82%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D9%82%D9%84-%D9%87%D8%A7-wbu9fj7vihyf</link>
                <description>یک حال دوگانه ای دارم! نمی دانم بهترِ من دقیقا چه هست و چه نیست! نمی دانم درستش چیست، من کجا هستم؟ به چه چیزهایی باید فکر کنم و به چه چیزهایی نباید و...من ترم اول کارشناسی بود که درگیر ماجراهای رنگارنگی شدم، درگیر تناقضات درونی، هیاهوهای بیرونی و تکالیف و سبک زندگی جدیدی که دانشگاه و خوابگاه، به جبر و به اختیار، پیش روی من نهاده بود. درگیر همه این ها شده بودم و از طرفی، ولع تجربه و چشیدن چیزهای جدید و نوئی که سال ها آرزوی لمس کردن شان را داشتم، مرا به سیل حوادث و اتفاقات می سپرد و می دانستم یک چیزی این وسط می لگند، اما باور نداشتم و فراموش می کردم. الان که بر می گردم به آن زمان، کاملا میفهمم که اگر آن زمان، درک دقیق تری از پاسخ به سوالاتی مثل «من کی هستم؟» و «این جا کجاست؟» و «درستش چیه؟» داشتم، آن دوران را به راحتی و با کیفیت بهتری می توانستم کنترل و مدیریت کنم. البته من از آن دوران عمرم ناراضی و شاکی نیستم. اتفاقا تجربیاتی که من در آن زمان برای خودم رقم زدم و روزگار پیش پای من گذاشت، از لحاظ عیارداشتن، واقعا در سطح قابل توجهی بودند! مسئله، پیرامون کیفیت مدیریت کردن آن دوران است که میتوانست به طرز قابل توجهی بهتر باشد!من کی ام؟! اینجا کجاست؟!
بگذریم. من حس می کنم الان هم در شرایط مشابهی قرار دارم. آدم های اطراف من و کسانی که به قولی، رفیق گرمابه و گلستان همدیگر هستیم، زندگی های متفاوتی از من دارند. صرف این تفاوت، چیز بدی نیست. اتفاقا زیباست و بستر رشد! اما وقتی من تعریف مشخصی از سوالات بالا نداشته باشم، این تفاوت ها مبدا تغییرات ناخودآگاه و خودناخواسته می شود! من وقتی دقیقا نمی دانم من کی ام و اینجا کجاست، می شوم قایقی که بادها و طوفان ها، مشخص می کنند که به کدام سمت بروم و بادبانم را به کدام سمت جهت بدهم!من، در این نقطه از مسیرِ عجیبِ زندگی، متحیر مانده ام. نمیدانم. متوقف به چیزهایی شده ام که مرا از آن ها گریزی نیست، اما مطلوبم هم نیستند. من، منتظر بازگشت آن شتاب همیشگی ای هستم که مرا به قله ها فرامی خواند؛ نه اینکه به حداقل ها، قانع کند.</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 23:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهش چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%AA%D9%87%D8%B4-%DA%86%DB%8C-tfrnmldnihdy</link>
                <description>امروز صبح وقتی از خواب بلند شدم، یک فکری بود که خیلی مرا در خودش فروبرده بود! انگار از خواب و قبل اش داشتم به آن فکر می کردم!داشتم به خسارت فکر می کردم. حس خیلی عمیقی بود. فکر تصنعی و کاریکاتوری ای نبود! واقعا فکر عمیقی بود... . داشتم فکر می کردم نکند بعد از ده سال، به الان هایم که برمی گردم، بگویم:«الکی این همه وقتم رو گذاشتم پای فلان چیز و... &quot;تهشم هیچی&quot;!»این «تهشم هیچی» واقعا مسئله مهمی بود...</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Sun, 13 Nov 2022 21:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا کجاست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-uk42iw5tz1q3</link>
                <description>قلب ها سخت، سنگین شده اند. روح ها بی اندازه کدری به خود راه می دهند. جان ها فرسوده و خسته اند. عزم ها چون جنین هایی که آرزوی «حیات» و «وجود» در خود دارند، سقط شده اند و روزگار، نمی بینند. رخوت، جوری جای اکسیژن هوا را گرفته و ریه ها را عادت داده، که دیگر تنفس با چیزی غیر از آن، سخت و ناممکن به نظر می رسد! اینجا، آدم ها بی ارادگی را با بی ارادگی و تنبلی را با تنبلی، و رکود را با رکود روشن می کنند و خلا یک را با دیگری پر می کنند. اینجا اگر کسی بخواهد نیت کند و بلند شود، پس‌اش می زنند. به عقب می کشانند اش. می نشانند اش. مبادا بلند شود. این جا هوا خوب نیست. روزمرگی، آلودگیِ شدید این هواست... .می‌ترسم؛ همین! این جا جای من است؟! این جا کجاست؟ ...</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 23:27:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزۀ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%DB%80-%D8%B9%D8%B4%D9%82-np5nihp6djtw</link>
                <description>اشک می‌ریزم. تلاطمی هست درونم که تا به حال نبوده است. اشک‌هایم، هم از نظر عِده و عُده زیادند، هم غلظت غم و اندوه و از همه بیش‌تر، غلظت سردرگمی و نداری و بی‌چیزی این اشک‌ها در بالاترین حد ممکن است. من اشک می‌ریزم، بی‌ صدا. بی هق هق. بی هیاهو. در تنهایی خودم، اشک می‌ریزم...چرا؟ چه شده است؟ این معجزۀ عشق است... این، معجزه عشق است که اینگونه مرا تبدیل به یک منِ دیگر کرده. به یک «منِ او». خیالم راحت باشد که این بار عاشق شده‌ام؟ خیالم راحت باشد که این بار، ادا درکار نیست؟ خیالم راحت باشد که «شو» نیست و خودم را مسخره نکرده‌ام؟ ... صدای رعد و برق، قطع نمی‌شود. پشت بندش باران می‌بارد و با تعجیل، سری به برگ‌ها می‌زند و صدایی از آن‌ها بلند می‌کند و می‌نشیند روی زمین خدا. صدای باران شدید و ضعیف می‌شود و با چاشنی رعدوبرقی که صدایش از دور می‌رسد، همراه می‌شود. من، راستی راستی عاشق شده‌ام؟ مطمئن باشم؟ خیالم راحت باشد؟ ...تا عاشق نشده‌ای، کسی کاری به تو ندارد. کسی در تلاش برای ربودن آن گوهری که یافته‌ای، نیست. کسی اصلا متوجه انسانی که عاشق نیست، نیست! باران، شدت بی‌نظیری گرفته است و بویش هم انسان را سرزنده می‌کند... . عشق، دردسر می‌آورد. عشق، ابتلا می‌آورد. عشق، هجوم مهاجمین را علت می‌شود و لشکریانی را به هوش می‌کند. عشق، مصیبت می‌‌آورد...این بار شاید از «هجوم‌ها»، از «ابتلاءها»، از «دردسرها» و از «مصیبت‌ها» بتوانم بفهمم چقدر این عشق، واقعی ست... چقدر عیار دارد! اشک‌هایم می‌چکد روی دکمه های کیبورد. دیگر دیروقت شده و در تاریکی و سکوت شب، رعدوبرق، هیبت دیگری دارد. یادم می‌افتد که یاد معشوق، چقدر شیرین است! حلاوتش اصلا یک جنس دیگری دارد! زمزمه می‌کنم: «یا علی یا علی مالک ملک دلی...»مالکِ مُلکِ دل!«تا حركتى شكل نگرفته و تا انسان اصل و ريشه و بنياد پيدا نكرده و تا حريم ‏ها مشخص نشده ‏اند، شيطان با انسان كارى ندارد؛ زيرا، وقتى كه هنوز ريشه ‏اى ندارى، شيطان ديگر با تو كارى ندارد، ولى وقتى كه ريشه ‏ها در انسان شكل مى‏ گيرند به همان اندازه كه محكم مى ‏شوند، به همان اندازه هجوم وساوس زياد مى ‏شود و به تعبير روايت شياطين، مثل قبائل ربيعه و مضر،۲۰۰، ۳۰۰ هزارتايى به انسان هجوم مى‏ آورند و بنا دارند كه تو ريشه و اصلى نداشته باشى.» ... عین صاد.</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 03:13:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موفقیت همراه سختی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-rpyzer4p9caa</link>
                <description>رمضان می آید. «رمضان» چه خاطراتی را برایت تداعی می کند؟ برای من رمضان در سحرهای خواب آلود اما پر از زیبایی و نور تداعی می شود. سحرهایی که اراده و انگیزه به من هدیه می دهند؛ گوهر گم شدۀ این روزها که بشر دربه در به دنبالش می گردد... . رمضان برای من لذت شیرینیِ افطار است. آن حس عمل به وعده و توفیق -که رفیقی ست که به هر کس ندهند!-؛ آن حس زیبای تلفیق‌شدۀ گرسنگی و رسیدن به میعاد؛ رسیدن به نقطۀ دل انگیز «اللهم لک صمنا...».رمضان برای من چند پیام مهم دارد. یکی از مهم ترین هایش، «موفقیت همراه با سختی» است. پیامی که دنیای امروز نشان اش نمی دهد. دنیای امروز، موفقیتِ حبابی و موضعی و فست‌فودی را نشان می دهد. موفقیت را در بی زحمتی خلاصه می کند در حالی که «به راحتی نرسید آن‌که زحمتی نکشید...». رمضان، کِیف همراه با چالش به من اهدا می کند: «گرسنگی و خستگی در کنار لذتِ بی مانندِ لحظۀ افطار...!». بی نظیر است.در رمضان چه عملی، افضل الاعمال است؟ فرض کنید از شما می پرسند. چه می گویید؟احتمالا برخی ادعیۀ وارده در این ایام را، یک عده کمک به نیازمندان و صلۀ رحم را، یک عده قرآن خواندن را و یک عده نیز افطاری دادن و ... را افضل الاعمال بدانند.بگذارید این سوال را از پیامبر اکرم بپرسیم! ایشان چه جوابی می فرمایند؟در روز جمعه ای که مصادف با آخر شعبان بود، امیر المومنین (ع) از پیامبر (ص) اینگونه پرسید: «يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِي هَذَا الشَّهْرِ؟» و پیامبر (ص) فرمود: «يَا أَبَا الْحَسَنِ‏ أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِي هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ» بهترین عمل، اجتناب از گناه است. ...</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 23:58:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلقۀ یاسین</title>
                <link>https://virgool.io/@mahyaye_hayat/%D8%AD%D9%84%D9%82%DB%80-%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%86-uqu4py38ize1</link>
                <description>مبهوت نگاه می کنم. در و دیوارها، سقف و پنجره ها، دالون ها و هشتی ها، همه را نگاه می کنم. پر از جزئیات اند و پر از فکر! یعنی چه؟ یعنی برای همه این جزئی‌جات و رنگ و نقش ها، انگار حسابی فکر شده. «هنر» به کار گرفته شده و نوا و امضای این «هنر» و این «فکر»، این جا مانده برجای. در و دیوار حرف می زنند. هنر و فکر شان حرف می زند. مسکوت و صامت نیستند. گویا و واضح اند. «هادی» اند. هدایت به سمت چه؟ دقیقا نمی دانم. ولی هرچه هست، حس خوبی دارد.برمی گردم به هدفی که برایش این جا آمده بودم! در این خانه کسی هست که آمده ام با او صحبت کنم. حواسم پرت است، تمرکزم پایین است که موقع حرف زدن با او محو در و دیوار می شوم. محو جزئیات می شوم. محو «او» نمی شوم... . حواسم پرت است.از او درخواست هایی دارم. شروع می کنم. خب ادب رسم می کند اول تشکر کنم. تشکر می کنم. از بن جان. راستش یکی از درخواست هایم این است که «فقط بگذار باز هم به دیدنت بیایم...». حتی دیدن این در و دیوار هم غنیمت است... . چند بار می گویم. دلم آرام نمی نشیند. فقط کافی ست لحظه ای فکر آشفته ای در ذهنم جاری شود و خروشی در دلم بیندازد: «اگر دفعۀ بعدی ای در کار نبود چه؟! اگر نشد دیگر بیایم چه؟! اگر بار بعدی که این جا آمدم و تو را «دیدم»، فلک جور دیگری چرخ خورده بود و من، از تو دور افتاده بودم؛ چه؟! اگر دفعه بعد که آمدم؛ عاشقت نبودم چه؟! ....»اندر سر ما عشق تو پا می کوبد!
تعریف عشق سخت است. ادعاکردن اش راحت. عشق را می توان توصیف کرد. با شعر و با زبان عربی! عشق را می توان ترجمه کرد؟ نمی دانم.عشق گیاهی ست که مراقبت می خواهد؛ «آفتاب» می خواهد؛ «باران» می خواهد؛ «نور» می خواهد. اگر از جوانۀ عشق غفلت کنی، پژ مرُده می شود. عشق، «نسیان» بر نمی تابد. عشق «توجه» می طلبد... عشق، مراقبت می خواهد...نمی توانم بگویم. شک دارم. فقط می گویم و آرام آرام اشک می ریزم: «می شود دوباره بیایم؟!». این شاید ترجمۀ عشق من است... عشق را می شود ترجمه کرد؟ نمی دانم.چیزی نمی گوید. می گوید؛ من نمی شنوم. من نتوانسته ام. من گوشم از صدای غیر پر است. انگار گوشم جا ندارد صدای «او» را بشنود. ولی او می گوید. من نمی شنوم...«وصل» چیز عجیبی ست. «عشق» چیز عجیبی ست. «اشک» چیز عجیبی ست...عشق گیاهی ست که مراقبت می خواهد؛ «آفتاب» می خواهد؛ «باران» می خواهد؛ «نور» می خواهد. اگر از جوانۀ عشق غفلت کنی، پژمرُده می شود. عشق، «نسیان» بر نمی تابد. عشق «توجه» می طلبد... عشق، مراقبت می خواهد...ادامه می دهم. درخواست هایم را یکی یکی می گویم. آمده ام این ها را بگویم؟ نه. معلوم است. انگار یکی زورم کرده باشد بروم این ها را بگویم؛ ولی از دلم بر نیامده باشد... . درخواست ها را باز با اشک می گویم. اشک امان نمی دهد. قبلتر شنیده ام که اشک نشانۀ «اتصال» است. نشانۀ وصل است. این اشک نه به واسطۀ درخواست هاست! که به خاطر این است که با «او» تکلم می کنم... انگار بهانه ای ست که فقط صحبت را طولانی کنم. فقط صحبت کنم. فقط بگویم و سکوت کنم و اشک بریزم... فقط این جا باشم. نروم... . فقط از این در بیرون نروم...معلوم نیست که دفعۀ بعدی ای در کار باشد یا نه؛ و اگر دفعۀ بعد آمدم، حال و احوالم همین است؟ همین ام؟ قطعا نه. لحظه لحظه در تغییرم. لحظه لحظه در حرکت ام. لحظه لحظه در دگرگونی ام. محال است دفعۀ بعدی که می آیم، همین باشم. بهترم یا بدتر؟ عاشق ترم یا بیچاره تر؟ مبتلا ترم یا منفعل تر؟ گریان ترم یا بی حواس تر؟ از این در که بیرون می روم، هزاران هزار سیاهی و تاریکی و خشکسالی هجوم می آورند. عشق، «نور» می خواهد نه سیاهی. «آفتاب» می خواهد. نه تاریکی! «باران» می خواهد. نه خشکسالی. با «بیرون از این در» چه کنم؟!راستی! «نسیان» را چه کنم؟ نسیان آفت مهلک عشق است و مانوس با ذات آدمی! انسان را از نسیان گرفته اند و به عشق مبتلا ساخته اند! چه دوگانۀ تلخی! چه بی رحمی سنگینی! با «نسیان» چه کنم؟!من سردرگمم. شنیده ام این، مسلک عشاق است. مگر «او» نمی داند؟ یقین دارم می داند. «او» می داند که بیرون از این در چه خبر است و در درون من نیز. باز هم درخواست می کنم. به تاریکی ها که فکر می کنم، به نسیان و خشکسالی ها که فکر می کنم، بلند بلند اشک می ریزم :«می شود دوباره بیایم؟!» می ترسم. نکند ... نکند ...ادامه دارد...</description>
                <category>محیای حیات</category>
                <author>محیای حیات</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 12:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>