<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهزاد مفرحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahzadmfarah</link>
        <description>برای بار هزارمه که می‌فهمم هیچکاری رو به اندازه نوشتن دوست ندارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:57:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/173695/avatar/KoC1Gu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهزاد مفرحی</title>
            <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره خانه یا جنگ همیشه از پنجره داخل نمی‌آید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/home-in-war-vk423vyiubye</link>
                <description>از چند روز قبل از جنگ در خانه صداهایی می‌شنیدم که از من می‌خواست آنجا را ترک کنم. صداهایی که برخلاف همیشه فقط شب‌ها به گوش نمی‌رسید. ظهر و عصر هم می‌آمد. صداهای تق و توقی که می‌گفتند اینجا دیگر مثل آنچه بود، امن نیست. وقتی هنوز نمی‌دانستم خوابم یا بیدار، سایه‌شان را روی سرم، پشتم و کنارم حس می‌کردم که خم شده بودند و می‌خواستند دستم را بگیرند یا زیر گوشم چیزهایی بگویند. می‌ترساندندم. پیش از این هرگز صدایی من را نترسانده بود. حتی زمانی که بچه بودم و شب‌ها در اتاق صدای مچاله شدن کاغذ و پچ‌پچ دوردست عده‌ای را می‌شنیدم. صداهایی که نمی‌دانستم چرا وقتی تاریک است و همه خوابند تازه یادشان افتاده کاغذ مچاله کنند و با هم بحث و جدل کنند. آنقدر نمی‌ترسیدم که حتی عصبی از آنها خواهش می‌کردم که آرام‌تر باشند و فردا صبح زود باید برای مدرسه بیدار شوم وگرنه از سرویس جا می‌مانم.ولی صداهای قبل از جنگ، صداهایی که از کولر می‌آمد، از آشپزخانه می‌آمد، از پشت سرم در کنار تخت می‌آمد، صداهایی واحد نبود. مال یک نفر نبود، انگار به هزاران روح سرگردان تعلق داشت که یک چیز را زمزمه می‌کردند و تمام وجودم را می‌ترساند. حس می‌کردم اینجا چیزی هست که می‌خواهد بیرونمان کنند.از همان ثانیه اول خانه به میدان جنگ پیوند خورد. جنگ با ترور افراد در خانه‌هایشان شروع شد. زمانی که احتمالا خواب بودند. درست مثل خانواده‌شان، بچه‌ها و همسایه‌ها. برای قومی که از زمان شناخت هویتش تا به امروز در کشمکش برای تصرف و تعلق خانه بوده، هدف گرفتن خانه، ابدا عجیب نیست. شبیه یادآوری‌ست از این جنس که خانه نداشتن چه حسی دارد؟ امن نبودن در خانه، تعلق نداشتن به آن، چه حسی دارد؟خانه داشتن جزو معدود چیزهایی است بعد از ۵ سال هنوز برایم عادی نشده. شاید برای کسی که ۷ سال خانه نداشته، هرگز هم عادی نشود. همیشه ته دلش یک ذوقی داشته باشد از اینکه می‌تواند برای فریزرش گوشت بخرد و بسته‌بندی کند و برای گلدان‌هایش گل. می‌تواند یک روز کامل را به تمیز کردن و چیدنش آن‌طور که دوست دارد بپردازد و هر وقت دلش بخواهد هر چیزی از آن را هر جایی بگذارد که شاید هیچ عقل و سلیقه‌ای تاییدش نکند. می‌تواند با گفتن «ما دیگه می‌ریم خونه.» آخر مهمانی‌ها را به اتمام برساند و از به زبان آوردن کلمه «خونه» غرق در افتخار شود. بالاخره در زندگی‌ش برای این یکی بیشتر از هر چیزی حسرت خورده و زحمت کشیده. تمام ۷ سالی که خوابگاه زندگی می‌کردم به خانه داشتن فکر می‌کردم و رویایش را می‌دیدم. اینکه سهمم از زندگی کردن در جایی، بیشتر از یک تخت باشد که تاریخ مصرفش ۴ ماه و نیم بیشتر دوام نمی‌آورد. خانه رویاهایم را روی کاغذ تصویر می‌کردم یا عکس‌هایش را جست‌و‌جو می‌کردم و کنار هم می‌چیدم و به خودم قول می‌دادم که حتماً در کتابخانه‌م گلدان بگذارم،  طولانی و سر حوصله آشپزی کنم، گوشت تکه‌تکه کنم، سبزی خورد کنم، پیازها را سرخ کنم و بگذارم ساعت‌ها قابلمه خورشت قل بزند تا جا بیفتد، قهوه درست کنم و بنشینم کنار پنجره کتاب بخوانم، اصلاً یک جایی را فقط برای کتاب خواندن کنار بگذارم. آن زمان می‌نشستم به حرف‌های تازه‌عروس‌های فامیلمان درباره اینکه گوشت از کجا می‌خرند یا قاشق‌های چوبی چربی‌گرفته‌شان را چه‌طور پاک می‌کنند، گوش می‌دادم و به نحو رقت‌انگیزی مثل بچگی‌هایم که تلاش می‌کردم توجه بزرگ‌ترها را از خواهر تازه متولد شده‌م منحرف کنم، توی حرفشان می‌پریدم که من هم در خوابگاه این‌کار را می‌کنم. آنها چپ‌چپ نگاهم می‌کردند که خب. که چه؟ خوابگاه چه ربطی به خانه دارد؟آمدم خوابگاه را به خانه تبدیل کنم. چیزهایی از خودم داشته باشم که یک خوابگاه ندارد. آن چیزها باید شخصی می‌بودند و همزمان هم به محیط متعلق می‌شدند و هم مزاحمتی ایجاد نمی‌کردند. باید سبک می‌بودند تا بشود روی کول انداخت و به خوابگاه بعدی برد و باید کمترین فضای ممکن را اشغال می‌کردند. برای همین برداشتم و عکس‌هایی که گرفته بودم را چاپ کردم و به دیوار کنار تختم چسباندم و از آنجا خانه ساختم و آنها را از این دیوار خوابگاه به دیوار خوابگاه بعد بردم. وقتی بعد از ۷ سال بالاخره خانه‌دار شدم تقریبا نتوانستم به هیچ‌کدام از قول‌هایم عمل کنم. چون خانه داشتن زیباتر و دلنشین‌تر از تمامی این تصورات فانتزی بود و به هیچ باید و قولی نیاز نداشت. خانه، خانه بود. جایی که هر وقت برگردی خودت را در آن پهن کنی و بابت اینکه بالاخره خانه‌ای شاد باشی.جنگ از خانه، مفهوم عجیبی ساخت. مفهومی که با ذات خانه در تضاد بود. احساس ناامنی مدام می‌کردی و اغلب عادت داشتی به خانه، به اتاق و به تختت پناه ببری و نفس آرامی بکشی ولی جنگ از خانه شروع شده بود. جایی که دیگر ابدا امن نبود. من نتوانستم حتی یک شب از جنگ را هم در خانه سپری کنم، چون ترسیدم. ترسیدم برایم دیگر زیباترین جای دنیا نباشد. ترسیدم شیشه‌هایش بریزد، منفجر شود، فرو بریزد و حتی اگر قرار است بمیرم، ثانیه قبلش را به این فکر کنم که «یعنی خانه هم امن نبود؟» شاید خانه هم این را می‌دانست که خواست بروم. شاید ترسید ناامیدم کند. شیشه‌هایش بلرزد و بشکند و فرو بریزد و بترساندم. گچ‌هایش پخش زمین شود و دیوارهایش دیگر نتواند آینه‌ها و قاب‌ها محکم نگه دارد و بر زمین رها شوند. از هم بپاشد و گرد و خاکش توی خیابان‌های تهران پخش شود. شاید وزن ما برایش زیادی بود. شاید نمی‌خواست مثل آدم‌هایی که جلوی هیچ‌کس گریه نمی‌کنند، جنگ‌زده و ویران ببینیمش. نمی‌دانم. فقط می‌دانم از روزها قبل از جنگ خانه شروع کرده بود به صدا دادن. از همه جا. در هر فرصتی و به من می‌گفت که اینجا دیگر امن نیست. برو.</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 12:33:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران خانه‌داری؛ به فیلم‌های دهه 60 آمریکا بیشتر دقت کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-60-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-nysulcertqab</link>
                <description>فیلم جاده انقلابی Revolutionary Road یکی از فیلم‌هایی بود که ندیده بودم؛ اما داستانش را می‌دانستم و جسته‌وگریخته بخش‌هایی را دیده بودم و به همین خاطر هرکس از من می‌پرسید که فیلم را دیده‌ام، پاسخ می‌دادم که: البته! و در مورد فیلم با او گفت‌وگو می‌کردم.بالاخره بعد از مدت‌ها وانمود کردن به دیدن فیلم، واقعاً از ابتدا تا به انتها تماشایش کردم. مدتی که گذشت فهمیدم شاید داستان فیلم را می‌دانستم اما به کلی متوجه نمی‌شدم که ماجرا از چه قرار است.من خیال می‌کردم داستان درباره یک زوج آمریکایی است که آرزوهای بزرگی در سر دارند و قادر به عملی کردن این آرزوها نیستند؛ اما ماجرا در اصل چیز دیگری بود. فیلم جاده انقلابی Revolutionary Road درباره زنی بود که آرزوهای بزرگی در سر داشت و خیال می‌کرد همسرش هم آرزوهای بزرگی در سر دارد؛ اما در نهایت مرد عیار واقعی خودش را به نمایش می‌گذارد و حباب دروغینی که از رویاهایش ساخته، برای زن نابود می‌شود. مرد به واسطه نقش مردانه‌ش می‌تواند بر تصمیم تحقق رؤیاها تأثیرگذارتر ظاهر شود اما زن نمی‌تواند اجازه بدهد که نقش زنانه کمرنگش آزادی را از او سلب کند. https://virgool.io/d/nysulcertqab/%F0%9F%93%B7%D9%86%D9%82%D8%AF%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C داستان مد من درباره مردی است که در یک شرکت تبلیغاتی مشغول به کار است و در حاشیه شهر یک خانه دوست‌داشتنی و یک همسر زیبا و مهربان و دو فرزند دارد. اگر می‌خواهید تا در خصوص جایگاه‌های اجتماعی زنانه و مردانه در آن سال‌ها بیشتر بدانید به طور قطع Mad Men یکی از بهترین گزینه‌هاست. این سریال واقعیت آن زمان را به عریان‌ترین شکل ممکن برای مخاطب به نمایش می‌گذارد و واقعیت جامعه در آستانه تغییر را نمایان می‌کند.اگر از این مطلب خوشتون اومده و دوست دارین ادامه ش رو هم بخونین؛ مقاله انجمن زنان خانه دار دهه ۶۰ آمریکا؛ از جاده انقلابی تا خانم میزل شگفت انگیز! در روسکا منتظر شماست. </description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 00:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین مجموعه داستان کوتاه های جهان که نباید از دست داد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-wwdodvuqvkc0</link>
                <description>بهترین داستان های کوتاه جهان را می‌توان در مدت کوتاهی خواند. در جهان امروز شاید فرصت زیادی برای خواندن آثار بزرگ و لذت بردن از آن‌ها نداشته باشیم. اینجاست که داستان های کوتاه به کمک وقت و روح عزیز ما می‌آیند. چه چیزی از این بهتر که طی مدتی که در مترو یا اتوبوس هستیم یا در هر مکانی که فکر می‌کنیم وقتمان هدر می‌رود، شروع به خواندن یکی از شاهکار های داستان کوتاه جهان کنیم؟ با این روش، زمان‌هایی از روز که به خاطر بدون استفاده بودن آن اصطلاحا به آن زمان مرده می‌گویند، تبدیل به یکی از بهترین اوقات روز ما می‌شود.بیشتر بخوانید: بهترین داستان های جنایی که باید بخوانیدنظریه پردازان ادبی برای بررسی تاریخچه داستان کوتاه ادگار آلن پو را پدر داستان کوتاه و آغازگر آن می دانند. در واقع پو علاوه بر شعر و نقد، به یک نوع ادبی تازه روی آورد که امروزه به آن داستان کوتاه می‌گوییم. کلی‌ترین تعریف پو از داستان کوتاه این بود:داستانی که بتوان آن را در نشست نیم ساعت تا دو ساعته‌ای خواند.طبق این تعریف ادگار آلن پو از داستان کوتاه، فهرستی از بهترین داستان های کوتاه جهان را آماده کردیم:قلب افشاگر (The Tell-Tale Heart by Edgar Allan Po)قلب افشاگر یا قلب رازگو نام یکی از بهترین داستان های کوتاه جهان است. قلب افشاگر اثر ادگار آلن پو نویسنده آمریکایی است. داستان‌های پو به خاطر رازآلود و ترسناک بودن مشهور شده‌اند. پو از اولین نویسندگان داستان کوتاه آمریکایی به حساب می‌آید و از او به عنوان مبدع داستان‌های کارآگاهی نیز یاد می‌شود.قلب افشاگر در سال 1843 با موضوع یک جنایت در ژانر وحشت منتشر شد. این داستان توسط قاتلی روایت می‌شود که به تدریج عقل خود را از دست می‌دهد و قلب تپنده مقتولش او را تسخیر می‌کند. قلب افشاگر را می‌توان به عنوان داستان کوتاه برتر جهان معرفی کرد.اگر به این مطلب علاقمندید ادامه آن را در پست بهترین داستان های کوتاه جهان بخوانید</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 19:55:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر کرونا دارید؛ دنیای مجازی شما را خواهد کشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%D8%AA-pquayhny4rvn</link>
                <description>امروز روز 16می است که از کرونا گرفتنم می گذرد. بعد 16 روز هنوز می ترسم این کرونا را خفیف نامگذاری کنم و ناگهان درگیری ریه، نفسم را بگیرد ولی جز این ترس، علامت حادی را تجربه نکردم. کرونا را هم از هیچ جا گرفتم. بدون هیچ رفت و آمد پر خطر، سفر، مهمانی، عزاداری، راهپیمایی، کار. نفر قبلی زنجیره را اصلا نمیشناسم.یک هفته بعد از من چندتا از دوستانم مبتلا شدند و هیچ کدام نه با من نه با دیگری ارتباطی نداشتند. امروز تعداد دوستان مبتلا به دو برابر رسید. در واقع گوشی را که باز میکنم و حال و احوال می پرسم با خبر علائم دارم روبرو می شوم. اوضاع بد به نظر می رسد. نه؟متاسفانه پیش از اینکه کرونا بگیرم؛ متوجه این نقص وحشتناک در خبرگزاری ها نبودم. منظورم از خبرگزاری ها، از صدا و سیما گرفته تا شبکه های خارجی، پزشکان حاضر در اینستاگرام و خودمان و توییت و استوری هایمان. ولی تقریبا روز سوم بیماری م بود که فهمیدم تحمل روانی این شرایط برای یک بیمار کرونایی غیرقابل تحمل است. در یک شرایط ایده آل بیمار نه باید به فکر هزینه های درمان باشد، نه به فکر اینکه دارو نیست و بیمارستان ها تخت خالی ندارند و نه به فکر اینکه در روز چند نفر از همین مریضی جانشان را از دست می دهند. این یک شرایط ایده آل است که اصلا برای یک بیمار کرونایی تصورش را هم نکنید که وجود دارد! بیمار کرونایی حتی وقتی که شرایط حادی را تجربه نمی کند با اخبار بد بمباران می شود. از تاثیر بد روانی ثابت شده این بیماری بر مریضان هم که بگذریم؛ کمتر آدمی می تواند امیدوار این دوره را به انتها برساند. همانطور که من نتوانستم و خیلی های دیگر هم نمی توانند. اما چرا؟ این شرایط به چه شکل است؟دنیای مجازی؛ اگر کرونا گرفته باشید:کار من تولید محتواست و بهتر از هر کسی می دانم صنعت تولید محتوا چگونه برای بهینه سازی ارزان و کم زحمت سئو؛ نتایج گوگل فارسی را به گند کشیده. با این وجود چاره ای جز سرچ کردن نداریم. حتی اگر خوشبخت باشید و انگلیسی دست و پا شکسته ای هم بلد باشید؛ نتیجه دندان گیری در سرچ انگلیسی هم نصیبتان نمی شود. سرچ کنید که یک مبتلا به کرونا باید چه کند.نتیجه ها خیلی سخت می رسند به اینکه مایعات بخورد، استراحت کند و اگر شرایطش حاد شد به پزشک مراجعه کند. اغلب نتیجه ها این هستند: خودتان را فلان مدت قرنطینه کنید. هیچ کس را نبینید. ماسک بزنید. سرویس بهداشتی تان را جدا کنید و...انگار که کار از شما که گذشته. حداقل بقیه را نکشید! البته نه که دانستن و گفتن این موارد ضروری نباشد. البته که هست. اما خود کسی که کرونا گرفته چه؟ برای خودش چه کار کند تا سریع تر حال بهتری داشته باشد؟حالا سرچ کردن را کنار بگذاریم. یک مبتلا به کرونا چه کارهایی می تواند بکند؟ خود من به عنوان کسی که نهایتا یک شب تب کرد؛ هیچ تمرکزی برای خواندن یک خط کتاب نداشتم. جذاب ترین و ساده ترین رمان ها و یا حتی داستان های کودکان؛ به خط دوم نمی رسید. بعد از روز دهم بود که توانستم کتابی که قبلا خواندم را از نو بخوانم. پس تفریح مطالعه خط می خورد. تفریح بعدی سریال دیدن است که واقعا توصیه می شود. مخصوصا ترجیحا سریال های سبک و کمدی و یا انیمه های فانتزی که جهانی غیرکرونایی را تصویر می کنند بهترین انتخاب ممکن است. اما گاهی حتی توان تماشای سریال و تمرکز بر آن را هم ندارید. پس می ماند همین گوشی و شبکه های مجازی عزیز. استوری اولی که دیدم تعداد زیاد اجساد کرونایی در قبرستان بود که قبری برای آرامیدن نداشتند. استوری بعدی حرف های مفت یک نماینده بود در خصوص اینکه باید در خصوص واکسن به خودکفایی برسیم. یک جوری مسئله خودکفایی واکسن مطرح است که انگار همه گوشی و لپ تاپ ساخت ایران در دست داریم. موقع واکسن و دارو یادتان به خودکفایی رسید؟ استوری بعد انتشار گفته های یک پزشک بود که فلانی 17 روز قبل از یک تولد یک آبریزش بینی ساده گرفت و حالا همه ریه ش درگیر است و دارد میمیرد و پدر و مادرش هم مرده اند!استوری بعدی در خانه بمانید پدرسگ هاستاستوری بعد برای شفای فلانی سوره یاسین بخوانید که در آی سی یوستاستوری بعدی آگهی ترحیم همانی است که هفته قبل برای شفایش سوره یاسین خواندیماستوری بعد...کسی که کرونا گرفته؛ گوشی ندارد؟ نمی تواند سری به اینستاگرام بزند و این هجوم مرگ را ببیند؟ همه ایران افرادی هستند که پارتی می روند یا محرم دور هم عزاداری می کنند؟ کسی که بعد از یک سال و نیم مبتلا می شود؛ احتمال بالا کسی نیست که یک سال و نیم را در خانه مانده که نگرفته؟ مسئولیت اجتماعی، هشدارها، نگرانی و همه را میفهمم و صمیمانه درک میکنم. ولی استوری جوانی که بعد از 17 روز بدون علامت ناگهان درگیری ریه نشان داد، متعلق به دوستی است که در هنگام گذاشتن این استوری خودش در سفر بود. حالا که به لطف شبکه های مجازی هر کدام از ما یک رسانه هستیم؛ همانطور که من دارم در اینجا از یکی شان استفاده می کنم و طرف خودم را بازگو می کنم تا نادیدنی نمیرد؛ همه ما رسانه ایم و رسانه بودن مسئولیت بسیار بالایی دارد. متاسفم ولی من هم باید مریض میشدم تا بفهمم که چقدر هر کلمه منتشر شده ما می تواند احتمال یک حمله عصبی برای دوستی دیگر باشد چون برای من بود. خیلی وقت ها با گریه و ترس از خواب می پریدم چون فکر نمی کردم خونم چندان رنگین تر از پسری که 17 روز پیش تولد رفته یا کسی که دعای یاسین برایش جواب نداده و کسی که تخت بیمارستان گیرش نیامد و حالا قبر هم گیرش نمی آید؛ باشد. همه کسانی که میشناختم حتی دورادور و بر اثر کرونا درگذشته بودند در همه مریضی با من بودند. پدر دوستم اولین قربانی کرونا اسفند 98 تا استاد دانشگاه دوست دیگرم یا همبازی کودکی هایم که دو سال هم کمتر از الان من عمر کرده است. همه این ها تمام مدت با من بودند و به آن ها فکر می کردم. امید؟ فرد بیمار امید را از اطرافش می گیرد. مخصوصا اگر این بیماری بتواند مغز و فکر شما را بهم بزند که متاسفم ولی می تواند. متوجهم. شاید اگر بگوییم کرونا بگیرید ایشالا خوب می شوید همه بریزند کف خیابان و یک فاجعه بشری رخ بدهد ولی باید چه کنیم؟ تکلیف هر کرونایی دیگری که گوشی دارد و استوری ای که مخاطبش کسی است که پارتی می رود یا مشتاق عزاداری محرم است؛ چه کند؟ لطفا استوری بعدی ای که میگذارید در هر موردی که هست باشد؛ مراقب جوی که میسازید باشید. حال هیچکدام ما خوب نیست. طرح صیانت که خودکفایی دیگری برای ماست از یک طرف، واکسن خواستن و ندادن از طرف دیگر، وضعیت اقتصادی ای که خود من نصف بیشتر حقوقم را اجاره می دهم یک طرف دیگر. حال همدیگر را بدتر نکنیم.پ ن: محل کارم برای سلامتی و بهروزی م گلدان فرستاد خانه ولی مرخصی استعلاجی م را قبول ندارد!</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 17:50:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا مهاجرت همه مشکلات را حل خواهد کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-spujpwdv8tgl</link>
                <description>پیش نوشت: این ها چیزهایی است که حتی اگر فکر مهاجرت در سرتان می چرخد هم باید بدانید. چیزهایی که کمتر کسی این روزها به زبان می آورد و شاید بیشتر شبیه به حرف سریال های دهه 70 و 80 تلویزیون باشد. ولی باز هم باید بدانید وگرنه شک نکنید که نویسنده این مطلب هم از هر فرصتی برای مهاجرت استفاده خواهد کرد!وضعیت فعلی:دوستم یک کار درمان در شیراز است و زنگ می زند که تو که قصد مهاجرت نداری؟ میگم چه طور؟ که می گوید اگر همه افرادی که می خواهند از ایران بروند واقعا از ایران بروند هیچکس دور و برش نخواهد ماند و خواهش می کرد که من قصد مهاجرت نداشته باشم تا خیالش را از اینکه یک نفر می ماند تا بدبختی را در ایران با او سهیم باشد، راحت کند. یک سر به توییتر بزنید بیشتر متوجه خواهید شد. آن هایی که رفته اند جوری از اینکه چقدر خوب که در ایران نیستیم می گویند که من پول هم بگیرم نمیتوانم چیزی را اینقدر خوب تبلیغ کنم و آن هایی که نرفته اند هم مدام سوالات عجیب می پرسند و دوست دارند بیشتر این جسم غیر فیزیکی ولی خیلی واقعی مهاجرت را بشناسند تا یک روزی بدون خطر آن را لمس کنند. جمع های 20 تا 30 سال ایرانی از هر 5 نفر احتمالا 3 نفر در حال زبان خواندن هستند. یه جورهایی «زبان خواندن» به یک کار خیلی مهم که شاید بدون ارتباط به مهاجرت وصلش خواهد کرد مرتبط می شود. عبارت «زبان خواندن» آنقدر شیک و جذاب است که یک بار چند وقت پیش گفتم که باید زبان بخونم و از ذوق اینکه من هم چقدر شیک و رده بالا هستم در پوست خود نگنجیدم و ذوق مرگ، کلاس بالاتر خود را تبریک گفتم. اما واقعا مهاجرت همه چیز است که همه فکر ما شده؟مهاجرت چند درصد از ماجراست؟دوستی که از دانشگاه یزد و خوابگاه می شناختمش ازدواج کرد و دو سه سال بعد با همسرش به ایتالیا رفتند. همسرش ابتدا رفت و چند ماه بعد خانم هم به او پیوست و زندگی تازه را در ایتالیا با هم جشن گرفتند. قبل از اینکه برود پرسیدم که می خواهد در ایتالیا چه کار کند؟ گفت که نمی داند و احتمالا دنبال کار بگردد. من که یک دخترم خیلی خوب می دانم مهاجرت در حال حاضر تبدیل شده به شوهر کردنی که قبلا و شاید حتی حالا برای خیلی دختر ها بوده و هست. یک مقصد در حالی که تنها بخشی از مسیر است. توی فرهنگی که من در آن بزرگ شده ام و البته فرهنگی که تلویزیون آن را گسترش می دهد ازدواج بخشی از مسیر زندگی و یا حتی یک مسیر در زندگی نیست. مقصد است. برای همین شما هر کاری که بخواهی بکنی باید قبل از ازدواج انجام بدهی. وگرنه چرا ادامه تحصیل باید مانع از ازدواج بشود؟ اصلا چه ربطی دارد؟ در فرهنگ من شما اگر در حال درس خواندن باشی، بعد از ازدواج هم ادامه ش می دهی. اگر قبل از ازدواج سر کار رفته باشی، بعد از ازدواج هم بیرون نمی آیی. در واقع بعد از ازدواج تنها چیزهای قبلی ادامه پیدا می کنند و هیچ چیز جدیدی شروع نمی شود چون نگاه به ازدواج یک نگاه به مقصد است.اولین بار که مخالفش را دیدم 18 سالگی بود که دانشگاه یزد قبول شده بودم. یزدی ها اغلب زود ازدواج می کنند. این زود ازدواج کردن آن ها برای اغلب دختران شیراز یا حتی تهران به معنای دیگر هیچ کاری نکردن و نشستن خانه داری و شوهر داری کردن است. اما برای دخترهای یزدی ازدواج خیلی اتفاق ساده ای است. در حالی که همکلاسی های کوچکتر از من ازدواج کرده بودند و ترم اول یکی از آن ها هم حامله شد و بعد از تنها یک ترم مرخصی به کلاس برگشت. نکته جالب این است که از 300 نفر ورودی دانشگاه یزد 200 نفر ریاضی یک را افتادند و این دختران شوهرداری که می گویم جزوشان نبودند. به همین خاطر است که در یزد زنان شاغل زیادی وجود دارد. در هیچ شهری راننده آژانس زن به این تعداد ندیدم به جرئت حتی بیشتر از مردان. ازدواج برای اغلب آن ها تنها یک اتفاقی است که در مسیر زندگی می افتد و به هیچ وجه آخر کارهایی نیست که باید انجام بدهی در حالی که برای بسیاری دیگر حتی مانع ادامه تحصیل است. حالا مهاجرت هم همین شده. درست مانند یک مقصد با مهاجرت رفتار می شود و نه یک ایستگاه و هدف میانی. انگار که من به دنیا آمده باشم تا از ایران بروم و بعد تمام شوم. افراد زیادی هیچ هدف گذاری بعدی ای پس از مهاجرت ندارند. برای همین هم خیلی از افرادی که موفق به مهاجرت می شوند تا ابد تنها مشاوره مهاجرت از دستشان بر می آید و نه بیشتر. شاید حتی دلیل اینکه مهاجرین تا این حد از این تجربه حرف می زنند همین باشد. آن ها کار دیگری پس از مهاجرت نکردند که بتوانند در موردش صحبت کنند. (این یک قضاوت بر اساس تجربه شخصی است و نه بیشتر)من از رشته کامپیوتر انصراف دادم تا دوباره کنکور بدهم و تئاتر بخوانم. پس از اینکه قبول شدم تا مدت ها پس از آن (یعنی تقریبا تا انتهای دوره کارشناسی، وقتی که تکلیفم با خودم مشخص شد) تمایل زیادی به مشاوره دادن برای افرادی داشتم که می خواستند با یک تغییر رشته 180 درجه ای، سرنوشتشان را عوض کنند. دوست داشتم مظهر توانستن برای همه شان باشم چون من توانستم این کار را بکنم و با رتبه دو رقمی دانشگاه هنر تهران قبول شوم اما بعد از آن چه؟ من تا سه سال پس از قبولی در دانشگاه هیچ دستاورد دیگری نداشتم و حتی در ذهن خودم هیچی بیشتر از یک انصرافی و جنگنده برای کنکور نبودم. من برای رشته م آنقدرها نجنگیدم. برای من کنکور مقصد بود نه ورود به مسیر. به خاطر همین بود که مشاوره کنکور هنر برای انصرافی ها کار من و تمایلم شده بود. از وقتی که فهمیدم چه غلطی می خواهم بکنم دیگر اهمیتی نداشت که انصراف دادم تا باز کنکور هنر بدهم. دیگر هم دوست نداشتم مشاوره بدهم. بخشی از مهاجرت که برای ما تعریف نکرده اندخانواده من از آن خانواده هایی است که از چند نسل قبل در آمریکا و سایر کشورها مهاجر دارد. در واقع من فامیل های هم سن خودم زیاد دارم که اصلا ایران متولد نشده اند. قدمت مهاجرت برای ما چیزی نزدیک به قدمت جمهوری اسلامی است. اما چیزهای زیادی درباره مهاجرت وجود دارد که من دیدم و خود مهاجران هم اغلب اگر خیلی صمیمی باشید از آن ها حرف خواهند زد. چیزهایی که شاید توییت نکنند، ولی درد و دل خواهند کرد. اگر می خواهید بروید بد نیست که این دردودل ها را بشنوید و بدانید که با چه مسئله ای طرف هستید. ما آنقدرها هم سفید پوست نیستیم!دخترخاله مادر من چیزی بیشتر از 30 سال است که آمریکا زندگی می کند. ازدواج کرد و با همسرش مهاجرت کردند و کل خانواده همسرش هم آنجاست. این زن موهای خیلی مشکی و پوستی سفید دارد. می گفت که حالا وضعیت به نسبت آن موقع خیلی بهتر شده. قبلا همسایه هایشان خیلی با آن ها بد رفتاری می کردند. در حدی که دختربچه همسایه با دیدن او جیغ می زد و گریه می کرد که: مامان این خانم چرا قیافه ش این شکلیه؟ شبیه جادوگرهاست!این دختربچه بیچاره تقصیری ندارد. توی اغلب انیمیشن ها کارتون های 30 سال پیش و حتی فیلم ها آدم های چشم سیاه و مو سیاه جادوگر بودند و همیشه یک بلوند قهرمان بود که همه را نجات می داد. دوست دیگری که تازه 5 سال پیش مهاجرت کرده بود و برگشت چند وقت پیش از اینکه یک کله مشکی است نوشته بود. که در هلند شنیده بود که خاورمیانه ای کله مشکی برو گوسفندهاتو بچرون. در حالی که این فرد از 18 سالگی رمان ترجمه کرده و بعید می دانم اصلا گوسفند در زندگی دیده باشد. خیلی از ما باور نمی کنیم که شاید سفید پوست باشیم اما سفید پوست شناخته نمی شویم. حتی ممکن است اغلب به عنوان عرب شناخته شویم و آنقدر توضیح دادن اینکه ایرانی هستیم و نه عرب سخت باشد و دلمان نخواهد حتی و خودمان را عرب معرفی کنیم. همانطور که شیرازی ها به خاطر رنگ پوست اغلب تیره به پوست های گندمی سفید می گویند؛ برای آن ها رنگ پوست سفید ما سفید نیست! موی بور ما فرقی با مشکی ندارد. چشم رنگی ما اصلا رنگی نیست. ما از ظاهرمان همه چیز را لو خواهیم داد. این مسئله اغلب برای مردهای ایرانی سخت تر هم خواهد بود. آن ها نژاد و جنسیت اول در ایران متولد شده اند و سخت تر می توانند با یک نژاد و جنسیت چندمی بودن کنار بیایند. مخصوصا مردهای تهرانی، شیعه، فارسی زبان، فارس تقریبا بدون هیچ تبعیض خاصی زندگی می کنند؛ این مسئله را سخت تر خواهند پذیرفت. شهرستانی بودن، زن بودن، فارس نبودن، اقلیت مذهبی بودن، لهجه داشتن و... شما را به نژاد دوم و چندم بدل خواهد کرد و اگر زن باشید با توجه به موج احقاق حقوق زنان در جهان کمتر با شما بدرفتاری خواهد شد. چه کنیم؟ تنها کافی است که با این مسئله از قبل آشنا باشید. دخترخاله مادر من در آمریکا ماند و دوست مترجمم به ایران بازگشت. اینکه این مسئله برای شما چقدر مهم است به خودتان بستگی دارد ولی اگر دوست ندارید مورد تبعیض واقع شوید و حتما می خواهید مهاجرت کنید؛ به زمینه فرهنگی کشور مقصد از این نظر توجه داشته باشید. تو حمالی کن؛ آلمان حمالی کن!دوستی در ایران در یک فیلم برداری و عکس برداری مجالس تدوین می کرد. با توجه به شرایط فعلی نتوانست کار را ادامه بدهد. مجبور شد کامپیوتر و سیستمش را بفروشد و ماشین بخرد و اسنپ کار کند. دوستی که قبلا در یک شرکت تبلیغاتی کار می کرد با جشن مفصل از ایران به آلمان رفت تا در کافه کار کند. در حال حاضر در اطرافیان اگر نام این دو نفر به میان بیاید همه معتقدند نفر اول اشتباه ترین کار دنیا را می کند و خاک بر سرش که اسنپ کار می کند و کار جامعه به کجا کشیده که باید اسنپ کار کند در حالی که فرد دوم را تحسین می کنند که در آلمان در کافه کار می کند با اینکه وضعیت شغلی اش در ایران بهتر بود. چرا؟ چرا حمالی کردن در ایران بد است، به آن تن نخواهیم داد و ننگ و عارمان است و اینکه کشور من نمی تواند پتانسیل من را دریابد برای من بد است ولی همین ها در آلمان یک زندگی فوق العاده خواهد بود. هرکس اولویت بندی های مخصوص به خودش را دارد. یکی دوست دارد برای آرامش روانی بیشتر به جای استاد دانشگاهی در تهران یک دکه دار در استانبول باشد. یکی هم مطمئن است که در ایران هیچ جایگاه شغلی ای نخواهد داشت و ترجیح می دهد اصلا برای یک جایگاه شغلی و اجتماعی بهتر مهاجرت کند. نه اسنپ کار کردن در ایران بد است و نه در کافه کار کردن آلمان. هیچکدام هم از دیگری بهتر نیستند. این شخصیت و استایل زندگی شماست که از یکی خوشبختی و از دیگری بدبختی خواهد ساخت.اگر خواستید؛ اشکالی ندارد. برگردید. یک صدابردار ایرانی که کارش هم خوب بود به کانادا مهاجرت کرد و حالا راننده کامیون است. او شغلش را دوست داشت ولی حالا نه. جرئت هم ندارد که برگردد با اینکه باز هم می تواند شغلش را در ایران ادامه بدهد در حالی که امکانش در کانادا موجود نیست. چرا جرئت ندارد؟ چون همه فامیل و در و همسایه می دانند مهاجرت کرده و نمی خواهد این پروژه را به عنوان شکست خورده بپذیرد. برای همین بود که استاد کارگردانی پیشرفته ما که فرانسه درس خوانده بود می گفت به هیچ عنوان به رفتن، به عنوان یک سفر دائمی نگاه نکنید تا بتوانید اگر شکست خوردید برگردید. (خودش حالا نه برگشته و نه رفته. مدام اینور و آنور می رود)دوست دبیرستانم که برای درس خواندن مقطع ارشد به آمریکا رفت اوایل شرایط بدی را تجربه می کرد. میگفت ناراحتم آمدم. اینجا همه کثیف اند و از سطح زندگیم در شیراز زندگی خیلی خیلی بدتری دارم. به او گفتم که اگر دوست داشت بعد از درس برگردد. مجبور نیست بماند و خیالش راحت تر شد. حالا هم می داند که مجبور نیست بماند و به همین خاطر حتی زندگی فعلی بهتری دارد. ایران ماندن بدبخت شدن نیستشاید بعدا نظرم را عوض کنم ولی حالا به این فکر می کنم چون نمونه های جالبی دیده ام. از کسی که ده سال پیش با شور و امید مهاجرت کرده و حالا چندان چیزی در زندگی برای عرضه ندارد و زندگیش به طور قطع در ایران بهتر بود دیده ام تا فردی که در 37 سالگی توی همین ایران دو استارتاپ موفق پایه ریزی کرده و هیچ اتصال خاصی هم به جایی ندارد. بد نیست بدانید که ایران ماندن برای خیلی هایی که رفتند انتخاب بهتری بود و من خیلی هایشان را می شناسم. در حالی که خیلی های دیگر با از ایران رفتن زندگی خود را ساختند و خوشبخت شدند خیلی ها هم باید می ماندند. همیشه بدانید که این مسیر یک مسیر مطلق خوشبختی نیست و به تلاش بسیار زیاد نیاز دارد. تلاشی خیلی بیشتر از آنچه که باید در ایران می کردید. ایران چقدر بد است؟ما یک فامیل داریم که خانوادگی نابغه و ضد مهاجرت اند. همه رتبه های برتر کنکور و مدال آور المپیادی و کارآفرین. آن ها معتقدند که اگر کسی می خواهد چیزی بشود هر جای دنیا می شود. حالا پسر این خانواده قصد مهاجرت دارد و طبعا پدر و مادرش مخالف اند چون معتقدند اینجا چیزی نشوی هیچ جای دنیا نخواهی شد. باید به ایران کمی دور از حاشیه نگاه کنیم تا به تصویر واقعی تری برسیم. این تصویر فعلی واقعی نیست. یک زمانی همه چیز در ایران مال رفسنجانی بود و حالا مال سپاه است. این توجیه جالبی است برای تلاش نکردن. دلایلتان برای رفتن را نگاه کنید. با خودتان صادق باشید. چند تای آن ها با رفتن دست یافتنی است؟ چند تای آن ها ارزش رفتن دارد؟ از مهاجرت چه می خواهید؟ اهدافتان را بنویسید و همیشه به یاد داشته باشیدشان. در واقع مهم تر از آن برای مهاجرت هدف داشته باشید. اگر به دنبال سطح اجتماعی بهتر یا رفاه هستید یا اگر به دنبال تحصیلات بهتر و شغل و پول بهتر هستید همه را یادداشت کنید. بدانید که چرا ایران نماندید و مطمئن باشید که تصمیم درستی گرفته اید. هر قدر هم که سخت شما در جای درستی هستید که باید می بودید. در پایاناین را برای دوستم نوشتم که همه دوستانش دارند می روند و برای دوست دیگری که معتقد است حمالی هرجایی جز ایران ارزشی است و باید حتی پناهنده بشود و غیر قانونی از راه یونان برود ولی برود و برای دوست دیگرم که در کشوری دیگر تنهاست و حس میکند اشتباه کرده است. ده سال پیش زمانی که خیلی از اقوام من مهاجرت کردند به همه آن ها به چشم پیروزان دنیا نگاه می کردیم و حالا پس از ده سال می توان قضاوت کرد که چه کسی توانسته گلیمش را به خوبی از آب بیرون بکشد و چه کسی علی رغم پشیمانی برنمیگردد و همچنان مهاجرت را تبلیغ می کند. این یک مسیر قطعی خوشبختی نیست و به طور قطع مقصد زندگی شما نخواهد بود.دوست دارم دوستم دوستانش را در ایران داشته باشد و دوستم که رفته خوشحال تر به این فرصت نگاه کند و دوستم که حمالی را در هر جا بهتر می داند موفق شود در هر جای دیگر دنیا حمال باشد. امیدوارم بتوانیم یک روز آنقدرها به این فکر نکنیم که ماندیم یا رفتیم و آنقدرها کشوری که هستیم دیگر مهم نباشد و در خوشبخت ترین حالت مان در هر جایی زندگی کنیم. پی نوشت: همین حالا برق ما رفت. واقعا این حجم درخواست برای فرار کاملا منطقی است:))))</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 14:15:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئاتر چگونه بدون حضور مخاطب زنده می ماند؟ تلاش برای تجربه در یک فیلم تئاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-q53ivkht4owk</link>
                <description>جایی شنیدم چیزهایی که سال هاست وجود دارن همچنان وجود خواهند داشت. چیزی مثل آتش، چرخ و ... شاید تغییر شکل بدن، ولی وجود خواهند داشت. به وجود اومدن هنر سینما میتونست تئاتر رو نابود کنه. حتی میشه گفت کار سختی نبوده چندان. هرچند جالبه که بدونین هنرهای سینما و تئاتر خیلی دور تر از چیزین که فکر می کنین. هنر عکاسی خیلی به سینما نزدیک تره تا تئاتر. تا اینکه در تئاتر چیزی که از قبل از اون شروع به پیدایش کرده بود و اون هم کارگردانیه شروع کرد به گنده تر شدن. جالبه که بدونین دیرترین نقشی که به تئاتر اضافه شده کارگردانه. قرن بیستم قرن حکومت کارگردانان بر تئاتره. تا یه مدت نویسندگان و حتی بازیگران برترین نقش تئاتر بودن و کارگردان به معنی ای که میشناسیم وجود نداشته. یه نفر هماهنگ میکرده بالاخره و بازیگر خودش میدونسته چه مدلی باید &quot;خوب&quot; بازی کنه. تئاتر میتونست نابود بشه اگر محدود به داستان گویی نمایشنامه باقی میموند. چون سینما همون کارو خیلی راحت تر انجام میداد. برای همین تئاتر بر ایده اجرایی تاکید کرد. ایده اجرایی چیه؟ کانتور میگه متن نمایش باید فوق العاده نوشته شه و من هیچ کلمه ایشو تغییر نمیدم. ولی اینکه چه طور گفته شه و آدم ها چیکار کنن اون وظیفه منه. برای همینه که تو نمایشنامه های اجراییش دو نفر در حال گفتن دیالوگ های عاشقانه بهم همدیگه رو میکشن. بحث تفکیک اعمال و گفتاره. مهمان مامان رو به یاد بیارین. مادره داره پسرشو به بدترین شکل ممکن نفرین میکنه. این دیالوگه. در حال نفرین کردن براش لقمه میگیره که بخوره چون کتلت دوست داره. این کنشه. کار کارگردان تعریف کنش هاست و به نمایش دراوردنشون. اینکه تو بخوای بازیگرانت روی دست هاشون دیالوگ ها رو ادا کنن چون به نظرت وضعیت جهان و نمایشنامه معلقه، این ایده اجراییه. تئاتر ویژگی های منحصر به فردی داره. حضور لحظه ای تماشاگر یکی از اوناست. ولی چند تا از تئاترهایی که میبینین اگر تماشاگر حاضر نبود فرق داشتن؟ یا از حضور لحظه ای تماشاگر استفاده کردن. این استفاده ها وجود داره. کسی نمیگه نداره. ولی اونقدر گاهی کمرنگ هستن که دیگه قابل صرف نظر میشن. مثلا حضور ما تو تالار وحدت و ردیف آخر اونقدرها هم تعیین کننده نیست. تئاتر به این ویژگی محدود نمیشه. ویژگی جذاب دیگه ش قرارداده. من قرار داد میکنم یک لیوان آب نماد دریای خزره. همه باور میکنن. تو سینما نه. تو باید از دریای خزر فیلم برداری کنی و پخش کنی.من توی این چهار سالی که تئاتر خوندم خیلی توضیح دادم چرا تئاتر وجود داره و با هر بار توضیح خودم بیشتر خوندم و بیشتر یاد گرفتم. بحث درباره تئاتر، کرونا نیست. کرونا ضربه نهایی بود و حادترین شکل از این قضیه. بحث اینه که اگر جهان به غیرحضوری تر شدن ادامه بده تئاتر محتاج به حضور باید چیکار کنه. آیا ویژگی های دیگه ش به قدری جذاب و مهم نیست که بتونه خودشو ادامه بده؟ در شکلی دیگه؟ فیلم اجرایی که من ساختم در تلاش برای جواب به این سوال بود. که شاید یک راهی باشه برای ادامه مسیر تئاتر حتی به شکل غیر حضوری. تلاش برای القای تجربه تئاتری حتی وقتی حضور ندارین. اگه خواستین میتونین تو اینجا این کارو ببینین.</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 02:14:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره آنچه دوست دارم تئاتر باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-jc8wg0phrxnt</link>
                <description>من تا قبل از سال آخر دانشگاه برنامه دیگه ای برای پایان نامه م داشتم. من دوست داشتم یه نمایش اجرا کنم که کنش متن و کنش روی صحنه در تضاد با همدیگه قرار دارن. کانتور (کارگردان تئاتر محبوبم) یه جمله جالب در این باره میگه که حدودیش به این معنیه:نویسندگی در تئاتر خیلی مهمه. نویسندگی هنر عجیبیه و در هرکسی وجود نداره. من معتقدم که متن باید به دقت انتخاب شه. تک تک واژه های متن مهمن. ولی اینکه من اون متن رو چه جوری اجرا کنم، دیگه به خودم ربط داره. شاید من دوست داشته باشم بازیگران در حین گفتن جملات عاشقانه در حال غرق شدن باشن. یا یکی به اون یکی شلیک کنه. این دیگه از حوزه اختیارات نویسنده خارجه و اختیار منه. من قبل از اینکه به این جمله بر بخورم دوست داشتم تا این مسئله رو امتحان کنم. ولی خب سال آخر دانشجویی من همه دغدغه ها رو تغییر داد. من دانشجوی دانشگاه هنرم. دانشگاه هنر توی باغ ملیه. پشت وزارت امور خارجه و درست کنار سی تیر. اگه اومدین که میدونین چه جای قشنگیه و اگر نیومدین و بیاین متوجه می شین که زیباست. دانشگاه هنر تو عمارت قزاقخانه سابقه. محیط آکادمیکی نداره ولی زیباست. توی دانشگاه ما برخلاف دانشگاه های دیگه کسی عجله ای برای رفتن نداره. ما تا وقتی که حراست بیرونمون میکرد تو دانشگاه میموندیم. بین ما و حراستم یه رابطه محبت آمیزی برقرار بود. با لباس هایی میشد وارد دانشگاه شی که قطعا گشت ارشاد تو رو برای پوشیدنشون دستگیر می کنه. دانشگاه ما اغلب خروجی نداره. بچه های ما واقعا فارغ التحصیل نمیشن. خیلیا هستن که ترم دهن ولی هنوز قصد رفتن ندارن، با اینکه من فقط با خواب نموندن برای امتحانام تونستم معدل الف بشم. با این همه دانشگاه هنر برای من جای تلخی هم هست. هر سال یکی از بچه ها به نحو عجیبی می مرد سکته، خودکشی و اوردوز از نمونه هاش بود. من همیشه برام عجیب بود. حیاط باغ ملی پر بود از سرخوردگی آدمایی که یه روز با آرزوهای زیادی اومده بودن. من زهرا رو یادمه. وقتی که تموم شده بود و کف حیاط نشسته بود. آدمای زیادی به اون قول دادن که برای کارشون بیارنش تا بازی کنه. یکی حتی بهش گفته بود چه شخصیت معرکه ای داره. یه مونولوگ مینویسه برای خودش که بازی کنه. اون آدم یه سال بعد یا کمتر حتی یادش نبود که زهرا بازیگری می خونده. بازیگری رشته مسمومیه. تو رو عادت میده به منتظر موندن و تلاش نکردن. شبیه دختر بودن تو جامعه سنتیه که باید بشینی و بزک کنی و خونه داری یاد بگیری و آش رشته هم بزنی تا بختت باز شه و یکی بیاد بگیرتت. بازیگری هم همینه. باید بشینی و کلاس بدن و بیان بری و خوشگل کنی تا یه کارگردان ازت خوشش بیاد. شاید خیال کنین این مال پروژه های گنده سینماییه. نه. کار کلاسی های دانشجویی هم از این ماجراها پرن. من به خودم قول دادم که برای زهرا یه مونولوگ بنویسم براش تا بازی کنه. خوشحالم که به قولم عمل کردم. کرونا نذاشت تا من از باغ ملی عزیز، دانشگاه مورد علاقه م خداحافظی کنم. حتی برای پایان نامه پلاتویی در اختیار ما نذاشتن تا کارمونو تمرین و اجرا کنیم. من نمایشنامه ای برای یه تئاتر محیطی در باغ ملی نوشته بودم تا خداحافظی کنم ازش ولی با وجود کرونا هیچ خداحافظی ای وجود نداشت. این شد که تصمیم گرفتم کار دیگه ای کنم. تصمیم گرفتم مدلی از اجرام فیلم بگیرم و تغییرش بدم تا بیننده در حالی که خونه خودش نشسته و داره از اینترنت تماشا می کنه حس کنه که داره تئاتر میبینه. من دوست داشتم تئاتر وابسته به مکان نباشه، چه طور تئاتر به خیابون ها میاد ولی نمیتونه به فضای مجازی بیاد؟ مگه اگه قبلا ما تو خیابون تردد داشتیم الان تو اینستاگرام تردد نداریم؟ من دوست داشتم اینکه کارگردانی تهران اجرا می کنه(اغلب کارگردانان خوب تئاتر) محدودیتی برای کسی که هر جای دیگه ای در دنیا نشسته وجود نداشته باشه تا اونو ببینه. فیلم تئاترهای زیادی وجود دارن ولی اغلب به تجربه تئاتر دیدن نزدیک نیستن و من تلاش کردم تا فیلم تئاترم به تجربه تئاتر دیدن نزدیک تر باشه. فیلم تئاتر من از یه اجرای تئاتر فیلم برداری نشده. خودش یه اجرای تئاتره اگر دوست داشتین میتونین تیزرش رو توی آپارات ببینینپس از تموم شدن آپلود لینک آپارات خود نمایش رو هم اینجا قرار میدم. </description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Oct 2020 23:48:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه بد نمی گذارد از کتاب لذت ببریم؛ ترجمه بد شماره صفرم نوشته امبرتو اکو ترجمه سیروس شاملو</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-ad0ppmfrvgou</link>
                <description>چند وقت پیش یکی به خانه‌مان آمد که برای فرار از سربازی در علمی کاربردی ترجمه زبان انگلیسی می‌خواند. چند وقت قبل از آن به عنوان تمرین داستان‌نویسی باید به سراغ کتاب‌ها می رفتم و سعی می کردم قلم هر نویسنده مشهور را از دیگری تفکیک کنم و بگویم که ویژگی های قلم هر نویسنده چیست. نثر هر کدام چه ویژگی هایی دارد و چرا خاص است.این و تلاش برای برقراری ارتباط باعث شد که بپرسم: شما وقتی میخواین ترجمه کنین ویژگی های نثری اثر رو هم توی ادبیات فارسی معادل سازی می کنین؟ مثلا اگر نثرش شعر مانند باشه شما هم تو فارسی شعر مانند ترجمه می کنین؟بعد از چند بار پرسیدن چی و اینکه به کل متوجه سوالم نشده بود تنها جوابی که داد این بود که: تو انگار نمیدونی علمی کاربردی چه مدل دانشگاهیه؟ خیلی پرت تر از این حرف هاست. حالا سوال اینجاست که در کنار این وضعیت درسی وضعیت بازار کار این رشته به چه صورت است. شماره صفرمصادقانه بگویم که تفکیک ترجمه بد و خوب برایم کار راحتی نیست. مگر اینکه زبان متن اصلی را بفهمم و جلویم باز باشد و بتوانم تطبیق بدهم. در آن زمان شاید بتوان یک حدس هایی زد. ولی اینکه با نگاه به یک کتاب بگویم این ترجمه ش بد یا خوب است، خیر. با این وجود به اندازه یک سوم کتاب هایی که خواندم با ترجمه بد سر و کله زده م. تشخیص ترجمه بد در نمایشنامه ها کار راحتی است. اغلب مترجم های ادبیات نمایشی، نهایتا ادبیات دانند و زبان بلدند و نمایش شناس نیستند نمی دانند نمایشنامه نویس دیالوگ های بدون کنش نمی نویسد. دیالوگ هایی که در دهان نچرخد نمی نویسد. دیالوگ ها برای اجرا شدن هستند و نه زیبایی. نمایشنامه محصول نهایی نیست. ولی رمان چرا. رمان محصول نهایی است.من در فانتزی ذهنی خودم با این سوال دست و پنجه نرم می کردم که یعنی مترجم ها با معادل سازی نثر نویسنده هم سر و کله میزنند. که یعنی می توان حدودی تشخیص داد براتیگان قلمش چه مدلی است یا کالوینو چه طور می نوشته است؟ همه این ها توی ذهنم بود تا اینکه رمان شماره صفرم امبرتو اکو را شروع کردم و حالا مشکلات ترجمه ای که می خواهم درباره شان صحبت کنم شروع می شود. قبل از هر چیز درباره کتاب بگویم که شماره صفرم آخرین کتاب امبرتو اکو پیش از مرگش هست. روزنه، ترانه و نگاه این کتاب را در ایران منتشر کرده اند. کتاب من متعلق به نشر نگاه و ترجمه سیروس شاملوست. ترجمه ای که به جرئت یکی از بدترین ها و بی دقت ترین هایی است که تا به حال خوانده م و مطمئنا نام ویراستار را الکی روی جلد نوشته اند چون بخش اعظم مشکلات با یک ویراستاری ساده حل میشد. غلط های ترجمهمن ایتالیایی بلد نیستم. ولی بسیاری از مواقع با عبارات و اصطلاحاتی در کتاب مواجه میشدم که حیرت زده م می کرد و مشخص بود خود مترجم این اصطلاح را به عنوان معادل انتخاب کرده است. حتی پانویس های متن این مسئله را اثبات می کرد. مثلابله اگه هر کسی برای تشریح یک موقعیت دراماتیک بگه ما روی پل صراط هستیم تصور می کنم حتمن دکتر کلونا به یاد می آره که بر اساس تمام تذکارهای علمی عملی پر صراط تنها جاییه که سکوت و آرامش در اون برقرارِ در حالی که گردباد احاطه ش کرده. پانویس: به معنای ا در مرکز گردباد هستیم. صفحه 32ما هیچ اصطلاحی مبنی بر ما روی پل صراط هستیم نداریم. هیچ تشبیهی هم از پل صراط در محاصره گردباد موجود نیست. فقط می دانیم که از مو باریک تر و از شمشیر تیز تر است. این مصطلح ترین تشبیه درباره پل صراط در زبان فارسی است. حالا پل صراط آن هم وسط ادبیات ایتالیا آن هم به معنی نقطه مرکزی گردباد یا بحران چه می کند؟ به جرئت میتوان گفت که حتی خود نقطه مرکزی گردباد به غایت ترجمه بهتری برای این اصطلاح بوده است. ولی یک نمونه دیگر که خودم هم هنوز از بابت آن حیرت زده م پاورقی مربوط به پاپاراتسی در صفحه 33 است. در پاورقی پاپارتسی نوشته شده است: عکاس معروف ایتالیاییحتما نام عکاسان پاپارتسی به گوشتان خورده است. کار این عکاس ها تهیه عکس های جالب از افراد مشهور است. عکس هایی که جنجال آفرین باشد. جالب است بدانید که نام پاپاراتسی به خاطر پاپاراتزو عکاس سمج خبری فیلم زندگی شیرین فدریکو فلینی روی این افراد گذاشته شده است. من جست و جو کردم چون واقعا هضم اینکه پاپاراتسی به عنوان یک عکاس مشهور ایتالیایی پاورقی شود و طبعا کل جمله با این منظور ترجمه شود برایم خیلی سخت بود. به نام هیچ عکاس واقعی نرسیدم. ولی اگر شما هم جست و جو کردید و به نام عکاس ایتالیایی مشهوری رسیدید حتما به من بگویید تا کمی کمتر از این کتاب خشمگین باشم. مشکلات دستور زباناین جمله را بخوانید:آن زمان ها دانستن زبان آلمانی خودش نوعی شغل بود. برای ترجمه کتاب های آلمانی که دیگران نمیتوانستند بفهمند، بیشتر، برای ترجمه از زبان های فرانسه و انگلیسی دستمزد می دادند.این جمله غلط است و می تواند با جمله زیر جایگزین شود.آن زمان ها دانستن زبان آلمانی خودش نوعی شغل بود. برای ترجمه کتاب های آلمانی که دیگران نمیتوانستند بفهمند، بیشتر از ترجمه ی زبان های فرانسه و انگلیسی دستمزد می دادند.از این دسته مشکلات این چنینی در کتاب بسیار می توانید پیدا کنید. نثر بلاتکلیفیادم است که یک مدت پیش جنبشی حداقل در فضای مجازی درباره عامیانه نویسی به راه افتاده بود. عده بسیاری عامیانه نوشتن در کتاب را درک نمی کردند و معتقد بودند چنین کتاب هایی ارزش خواندن ندارند. حالا دیگر خواننده های ما آنقدرها متعصب نیستند. کتاب های مشهور زیادی وجود دارند که عامیانه ترجمه و یا نوشته شده اند. اما نکته مهم در این زمینه این است که عامیانه نویسی هم اصولی دارد. مهم ترین مسئله درباره عامیانه نویسی خیلی ساده است:اگر عامیانه می نویسی، عامیانه بنویس. برای خودم هم پیش آمده است که یک متنی را شروع کرده باشم به نوشتن و ناگهان آخرش بفهمم از لحن عامیانه رسیده م به رسمی. مخصوصا در متن هایی که فرم نوشتار برایم مبهم است این اتفاق زیاد رخ می دهد. حتی ممکن است حین نوشتن آن متوجه نشوم. ولی توقع ندارم این اشتباه را کسی یا نشری که مدعی صلاحیت ترجمه و انتشار امبرتو اکو است مرتکب شود. اشتباهی که خیلی ساده با یک بار از رو خواندن برطرف می شد.اینکه &quot;را&quot; را &quot;رو&quot; بنویسی یک درجه بالا از عامیانه نویسی است و تبدیل &quot;رو&quot; به &quot;و&quot; از آن هم بالا تر. کتاب را به من بده.کتاب رو به من بده.کتابو به من بده.در این کتاب تقریبا هر سه این ها به کار رفته است. تکلیف نثر باید مشخص باشد. اگر آنقدرها عامیانه است که &quot;رو&quot; نشان دهنده مفعول باشد پس همه جا باید باشد. اگر هم که نیست پس استفاده از &quot;را&quot; نباید سخت باشد. میشه گفت خبرنگار صرفن نظرهای همسو با خودش رو برجسته می کنهصفحه 60برای چی باید تحصیل تو دانشگاه را انتخاب می کردم؟صفحه 15چالش همیشگی ه کسرهسفر طولانی از روز به شب یوجین اونیل را خوانده بودم. خیلی جالب بود. هر کجا که باید  ِ می گذاشت ه گذاشته بود و هر کجا که باید ه می گذاشت  ِ گذاشته بود. در واقع مترجم یا ویراستار می دانست که این دو متفاوت اند ولی نمی دانست که کدام کدام است و به کلی قضیه را اشتباه متوجه شده بود. ولی این کتاب تاکید برای  ِ گذاشتن ه را قورت داده است. به مثال زیر که از متن کتاب کپی شده دقت کنید. این رقم برای یه نویسنده ورشکسته خیلیِ یا درست در خط بعد:آخرِ سر کتاب رو به من تحویل دادید یعنی در فاصله 6 ماه بعد از شروع کار ده میلیون دیگه نقد کف دستتونِهمانطور که می دانید درست این عبارت &quot;خیلیه&quot; و &quot;دستتونه&quot; است. در واقع هر کجا که است حذف شده و در تلاش برای عامیانه کردن  ِ گفته می شود در نوشتار ه می آید. مثلا &quot;کتابِ من&quot; و &quot;اون یه کتابه&quot; زمین تا آسمان با یکدیگر متفاوت اند و به کار بردن هر یک به جای دیگری خواندن را خیلی خیلی سخت خواهد کرد. اشتباه شدن این مسئله را حتی اگر در اینستاگرام و توییتر توقع داشته باشیم را در بازار کتاب توقع نداریم. ما به همه می گوییم که کتاب بخوانند تا واقعا با سواد شوند در حالی که این کتاب ها حتی کاربرد درست ه کسره را آموزش نمی دهند و خرابش می کنند. یک ه اضافه حالا از آنجایی که یک عالمه ه از کتاب حذف شده و به جایشان  ِ گذاشته شده است ما اینجا با یک سری ه دیگر در یک جای خیلی خیلی غلط مواجهیم. بهترِ بر این اصل استوار باشیم که خواننده گان ما از اون دسته خواننده های سفت و سخت نیستن. صفحه 32 خط قبل از آخربه دلیل مشکلات خانواده گی متوقفش کرده صفحه 33همانطور که بارها در کتاب های مدرسه خوانده ایم نویسنده+ان= نویسندگان و نه نویسنده گاناین مسئله در مورد بچگانه، روزمرگی، زندگی، شیفتگی، ستارگان و... صادق است. نکته جالب این است که این اشتباه به صورت یک قانون در تمامی کتاب در جریان است. انگار که یا نگارنده ویراستار و هر کسی که مسئول این اشتباه است به کلی غلط متوجه شده و قانون را اشتباه یاد گرفته است یا از انجام این اشتباه منظوری دارد. </description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Oct 2020 10:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید رمان تخیلی بخوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-uvhfsy467lsh</link>
                <description>قبل از شروع هر دلیلی بهتر است خودم را مدلی دیگر معرفی کنم. سلام. من مهزادم و در خانواده ای که از ژانر تخیلی متنفر بود متولد شدم. پس به خوبی با جبهه عموم دربرابر رمان های تخیلی و فانتزی آشنا هستم. در خانواده ما ارباب حلقه ها، هری پاتر، بچه های بدشانس و فیلم های مشابه دیگری که در جشنواره تابستانی فیلم های سینمایی شبکه دو با اجرای بهمن هاشمی پخش می شد، به نوعی چرت و پرت تلقی می شد. چیزی که الکی بود و نمی توان آن را جدی گرفت و ذهن را مغشوش می کنند و شب خواب های بد میبینی. من هم درست مثل یک دختر گل خانواده این فیلم ها را چرت و پرت می دانستم و سعی می کردم چندان علاقه ای به دیدنشان نشان ندهم تا دختر گل خانواده باقی بمانم. البته که این ها تصورات بچگانه ای است ولی ذهن بچه ها خیلی وقت ها دقیقا به همین شکل عمل می کند. همه این ها تا زمانی بود که دختردایی من به زور قسمت اول هری پاتر را نشانم داد. هر چه گفتم متنفرم و از این چرت و پرت ها بدم می آید؛ گوش نداد(اساسا دختری است که همه را به امتحان سلیقه ش مجبور می کند و کار جذابی است به نظرم) یادم هست که حتی درست فیلم تمام نشد و من آن را کامل ندیدم چون باید می رفتیم. ولی من دوست داشتم بدانم چه می شود منتها آن ها لوازمشان را از جانشان بیشتر دوست داشتند پس خیال گرفتن سی دی خیلی واهی تر از این حرف ها بود. من برای اینکه بدانم بقیه ش چه می شود کتاب هری پاتر را از کتابخانه امانت گرفتم. خواندم و خواندم و خواندم. یازده سالم بود و تازه قرار بود به مدرسه تازه ای بروم و آنجا را درست مثل هاگوارتز تصور می کردم. دوست داشتم درست مثل هرمیون درس خوان باشم و همه کتاب ها را از حفظ باشم و ماجراجویی کنم. وقتی یازده سالم شد و هیچ نامه ای از هاگوارتز برای من نیامد مثل یک شکست عشقی خورده بیچاره گریه می کردم که من جادوگر نیستم. البته که می دانستم این ها واقعیت ندارد و فقط داستان است؛ منتها همیشه در این خیال بودم که اگر واقعیت داشت...فانتزی خوانی من از اینجا شروع شد. هری پاتر ها را کامل خواندم و وقتی که روز قبل از آخرین آزمون آزمایشی سنجش کنکور در 36 ساعت سه جلد آخر نبرد با شیاطین را تمام کردم افسوس خوردم که ای کاش زودتر این کتاب را در سن مناسبش می خواندم. برای همین خواهر 5 سال کوچکترم را مجبور کردم آن را بخواند. من خوب می دانم که چرا به نظر خیلی ها فانتزی و تخیلی چرت و پرت است. مال بچه هاست و شب ها باعث می شوند خواب بد ببینید. ولی در اینجا می خواهم بگویم که چرا باید فانتزی بخوانید.جادوی درمان افسردگیدر ادبیات فانتزی و حتی فیلم های تخیلی مشکلات، مشکلات ما نیستند. آدم ها اغلب بسیار بدبخت اند. عزیزانشان همه مرده اند. جهان در شرف نابودی است. باید میان جان خود و جهان یکی را انتخاب کنند. باید قربانی کنند یا قربانی شوند. این ها حتی اگر به نحوی استعاری مشکلات ما باشند واقعا مشکل ما نیستند. مثلا شاید بتوانیم دلار را شبیه یک هیولای سه سر تصور کنیم که ممکن است ما را ببلعد ولی یک هیولای سه سر در یک فیلم ما را به یاد دلار نمی اندازد. به عنوان کسی که یکی از بدترین دوران های زندگی م را فقط می توانستم بخوابم و سوپرنچرال ببینم می گویم: فانتزی بهترین حواس پرتی در جهان است. خبرهای مربوط به قیمت دلار، جنگ، شکست عشقی، کار و... فراموش کنید. شما می توانید نبرد جهان با زامبی ها را تماشا کنید. این نبرد غیر واقعی است؟ چقدر عالی. واقعیت خیلی خیلی می تواند خسته کننده و آزاردهنده باشد. برای مرخصی از واقعیت به فانتزی پناه ببرید. مواجهه ای شیرین با واقعیت تلخاین کتاب ها برای بچه ها به نحوی هوشمندانه تر از چیزی که فکر کنید نوشته شده اند. نیل گیمن نویسنده اقیانوس انتهای دریاچه، کورالین و خدایان آمریکایی می گوید که من همه چیزهایی را می نویسم که دوست دارم فرزندم بداند و با دانستن آن اشتباهات من را تکرار نکند و خودش به دنبال اشتباه جدیدی برود. او تمامی تلاشش را کرده تا با خلق یک دنیای ترسناک دقیقا برای کودکان و مجبور کردن کورالین به شجاع ماندن، شجاعت را آموزش بدهد. اینکه می توانند به ترس هایشان برگردند و این بار بجنگند. روبروی هیولای توی کمد بایستند و بگویند که تو امشب حق نداری من را بترسانی. یا در رمان جادوگران رولد دال همان ابتدا فرد پدر و مادرش را در یک سانحه از دست می دهد. ولی موضوع اصلی داستان یتیم شدن یک پسر بچه است؟ نه جادوگران حمله کرده اند!در نبرد با شیاطین شخصیت اول وارد خانه می شود و میبیند شیاطین در حال سلاخی پدر مادر و خواهرش یعنی تمام خانواده ش هستند. او تا آخر کتاب سوگوار است؟ نه. او شیاطین را دیده و باید جانش را نجات بدهد!این کتاب ها می توانند خیلی از مفاهیم اصلی را در قالب داستان به کودکان و نوجوانان آموزش بدهند و روحیه جنگجویی و قهرمانی را در آن ها پرورش بدهند. آن ها این روزها بیشتر از هر ژانر دیگری دارای کاتارسیسی که ارسطو از آن سخن می گفت هستند. فانتزی خلاق ترتان می کندالبته اگر واقعا دوست دارید خلاق تر شوید به جای فیلم کتاب بخوانید. فیلم های فانتزی اغلب صرفا شما را جوگیر می کنند. ولی کتاب های فانتزی علاوه بر جوگیر شما را خلاق تر خواهند کرد. ولی چرا؟تصور قصری تماما شیشه ای خیلی می تواند سخت باشد ولی تماشا کردنش هم سخت است؟ مسلما نه. اگر ذهن شما در خواندن نام اژدها و توصیف ویژگی های آن مجبور است خلاقیت به خرج بدهد و در نهایت محصولی را در ذهنتان تصویر کند که ابدا شبیه تصویر حتی نویسنده نیست در فیلم مسلما اگر مشکل بینایی نداشته باشید همه یک اژدها یکسان خواهید دید. در خواندن فانتزی شما مجبورید چیزهایی جادویی و تخیلی را مطابق داده هایی که میشناسید و نویسنده آن را با استفاده از آن ها توصیف می کند، تصور کنید. این خیلی برای تقویت تخیل شما ورزش خوبی و جذابی خواهد بود. قدرت بدون مرز تخیلانسان های واقع بین اغلب برای تخیلشان محدودیت می گذارند. این را برای این انجام می دهند که دچار تله خیال پردازی نشوند. از طرفی دیگر انسان های خیال پرداز واقعیت را نمی شناسند. شما نمی توانید به کسی که مطمئن است استعداد بازیگری اش بالاخره یک روز در یک مهمانی یا رستوران کشف می شود بفهمانید آنقدرها هم بازیگر خوبی نیست. اگر شما انسان واقع بینی هستید؛ حتما فانتزی بخوانید. اینکه خودتان را از خیال پردازی محروم کنید باعث میشود حس کنید تنها میان گزینه های محدودی حق انتخاب دارید. البته که سوار بر اژدها شدن آن گزینه ای نیست که در زندگی واقعی به آن اتکا کنید. ولی این کتاب ها تخیل کردن را به شما آموزش خواهند داد و به شما یادآوری می کنند که شاید دنیا خیلی جادویی تر از تصورتان باشد. در خیالات به سر نبرید بلکه در واقعیت رها تر زندگی کنید. اگر دوست دارید تا بهترین کتاب های فانتزی که می توانید بخوانید را ببینید کلیک کنید. </description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 04:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای حیرت انگیز دختر زیبایی که با یک سوزن بیهوش شد و با بوسه ای به هوش آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF-g8mxkt1jptwk</link>
                <description>من چیز زیادی را قبل از همه اینا به یاد ندارم. یعنی واقعیتش اینکه همه جلوی من مدل دیگری رفتار می کردند. مدلی که انگار همه یک چیزی را در مورد من می دانند که من نمیدونم چیست. درست مثل اینکه مثلا یک چیزی لای دندانت گیر کرده یا پشت دامنت را توی شرتت بعد از قضای حاجت جا گذاشتی و هیچکس نمیتواند از ترس پدرت به رویت بیاره و جسارتی کرده باشد. من این را از همان بچگی حس می کردم. حس میکردم همه ی آدمای دور و بر من جلوی من نقش بازی می کنند. به محض اینکه من از اتاق خارج می شدم شروع می کردند به خندیدن و اینکه چقدر خوب توانستیم خودمان را نگه داریم. یک بار که از مادرم پرسیدم، مامان لباسا از کجا میان؟ و نگاه چپ چپ لحظه ایش را به بابا دیدم و بعد انگار که با نگاه در صدم ثانیه حرف هایشان را با هم هماهنگ کردند، جواب دادند: از شهر دور. لباسا همیشه از شهر دور می آمدند. من نمیدانستم که شهر دور کجاست. ولی تصور می کردم که در آنجا لباسا ها را از درخت ها میچیدند. در واقع درخت هایی بودند که میوه هایی از جنس لباس داشتند و وقتی که پرسیدم چرا ما خودمان درخت لباس نمیکاریم که به سراغ شهر دور نرویم مامان گفت که قابل کاشت نیست. وقتی از اتاق بیرون رفتم صدای گریه ش را شنیدم و بابام که می گفت آروم باش. هیچی نیست. اینجا دیگه هیچ سوزنی وجود نداره، امکان نداره که اتفاقی براش رخ بده. آره. من پشت در ایستاده بودم و همه چیز را میشنیدم. این کار را برای گرفتن مچ آدما وقتی که من از صحنه خارج شدم و می خواستن بهم بخندند و مسخره م کنند همیشه انجام می دادم. ولی هیچ وقت صدای خنده شان را نشنیدم. نهایت صدایی که میشنیدم این بود که آخی... طفلکی...شاید من یک مریضی داشتم و قرار نبود هرگز بزرگ شوم. این حدس قوی تری بود. هیچکس به یک بچه نمیگوید که تو مریضی و قرار نیست هیچ وقت بزرگ بشوی. بچه ها آرزو دارند که بزرگ شوند. هیچ کس هیچ وقت به یک بچه نمیگوید که تو قرار نیست هیچ وقت به آرزویت برسی.من هم دوست داشتم بزرگ بشوم. بیشتر از هر چیزی دوست داشتم عشق را تجربه کنم. اینکه نگاهت با یک نفر گره میخوره و مطمئن میشوی که اون همان فردیست که باید تا ابد با او زندگی کنی. دوست داشتم تپش قلبی که از همه شنیده بودم وقتی که اتفاقی دستتان به یکدیگر می خورد را حس کنم. من عاشق بزرگ شدن بودم. ولی آخرین چیزی که قبل از همه اینا یادم هست تولدم بود. 18 سالم شده بود. خیلی بزرگتر از آن سنی بودم که حس میکردم یه روز بشوم. پس امیدوار بودم که قطعا میتوانم از این بزرگتر هم بشوم. هرچند از طرف دیگری حس میکردم به آخرهایش رسیدم و هر لحظه ممکنه لحظه آخری باشد که نفس میکشم. به همین خاطر دوست داشتم تا میتوانم زندگی را تجربه کنم. دوست داشتم هر چیزی را تجربه کنم. اسب سواری کردم و تا عمق جنگل، جایی که اجازه داشتم و حتی چند متر جلوتر رفتم، از درخت ها بالا رفتم، تو تک تک اتاقای قصر خوابیدم حتی اتاق خدمتکارا. هر غذایی که ممکن بود را خوردم، هر ادویه ای که داشتیم را چشیدم. هم روز خوابیدم و هم شب و هم وسط روز(البته این بدترین تجربه م بود، تا بتوانم شکل خوابیدنم را درست کنم کلی روز ارزشمند را از دست دادم)برای همین بعد از یک ساعت تجربه جشن تولد 18 سالگیم حس کردم دیگه چیز جدیدی برای تجربه ندارد و باید به سراغ سایر تجربه هایم بروم. اونجا بود که دیدم اتاق بالای برج متروک روشن شده است. بدون اینکه کسی بفهمد به آنجا رفتم. هیچ کس نباید جلویم را می گرفت و یا همراهم می شد و در حس یک تجربه ناب اخلال ایجاد می کرد.پله های مارپیچی را که واقعا زیاد هم بودند و به نفس نفس افتاده بودم بالاتر رفتم. ترسیدم که دیر برسم و چراغ خاموش شود. من هیچ وقت نتوانسته بودم آن اتاق را ببینم. در همیشه قفل بود و شایعه بود که قدیمی ترین زندانی خطرناک شهر آنجا خودش را حبس کرده تا بمیرد و دیگه زندانی نباشد. بعضی ها هم می گفتند که آنجا جن دارد. جنی که دوست دارد تا دخترهای جوان را از موهاشان بیاویزد و آنقدر خون گردنشان را بخورد تا بمیرند. من مطمئن بودم که دروغ میگویند. درست مثل این دروغ که اگر بچه خوبی باشی و بخوابی فرشته ها زیر بالشتت خوراکی میگذارند. من حتی اگر  زندانی خطرناک انجا بود یا جنی قرار بود خون گردنم را تمام کند دوست داشتم انجا رو ببینم. وگرنه یک روز اضافی در زندگیم را برای چه لازم داشتم؟برج خیلی خیلی تاریک تر از تصورم بود. من هم هیچ شمعی همراهم نبود. هرچند بعد از مدتی چشم هام به تاریکی عادت کرده بودند و میتوانستم کمی پله ها را تشخیص بدهم. وقتی دیگر نفسم بالا نمی آمد کم کم حس کردم دارد همه جا روشن تر میشود. نور اتاق انتهایی برج بود. من دو راه را پیش روی خودم میدیدم. یا اینکه جیغ بزنم و تا انتهای راهی که امده بودم را با تند ترین حالت ممکنه بدوم و یا اینکه حالا که تا اینجا امده بودم ببینم که توی این اتاق روشن چه اتفاقی رخ میدهد. صدای عجیبی می آمد. یه صدای ممتد شبیه صدای ریل های قطار وقتی که سرت را حین گذر روی زمین میگذاری و گوشتو به زمین میچسبانی تا صدا را بهتر بشنوی. ولی صدا کم و زیاد نمیشد. ممتد بود. قطع میشد گاهی. با وقفه یک ثانیه ای. ولی بعد ادامه پیدا می کرد. این صدا بیشتر از نور برایم وسوسه برانگیز بود تا جلو بروم. من احتمالا مریض بودم و ممکن بود که هر لحظه بمیرم. میخواستم توی لحظه مرگم به اینکه این صدا و نور چه بود فکر کنم؟ ابدا. پیرزنی روی صندلی روبروی یک میز نشسته بود. چیز عجیبی روی میز سوار بود که من نمیدانستم چیست و هیچ وقت حتی شبیهش را ندیده بودم. اون صدا از آن چیز عجیب می آمد. یک لباس هم از میز آویزان بود و دست چروک خورده پیرزن مدام روی این لباس تکان میخورد. انگار که لباس را محکم گرفته تا فرار نکند چون مثل این بود که لباس دوست دارد فرار کند. پیرزن تکه ای از لباس را در جایی توی آن چیز عجیب قرار میداد و آن چیز عجیب رفته رفته اون رو میبلعید و از طرف دیگر بیرون میداد. لباس بی جان توی ان طرف آویزان می ماند. بدون اینکه بخواهم پرسیدم: این چیه؟ پیرزن سربرگرداند. چهره مهربانی داشت که توی نور شمع های زیاد اتاق خیلی نورانی به نظر می رسید. لبخند زد و گفت: پس اومدی. بدون اینکه به حرفی که زد فکر کنم و یا حتی بخواهم بدانم که معنی حرفش چه میتوانسته بوده باشد؛ بی اختیار پرسیدم: اون چیه؟ پیرزن لبخندش را حفظ کرد و گفت: چرخ خیاطیه. _ چی؟+چرخ خیاطی. ندیدی هیچ وقت؟ _ نه. کمی به میز نزدیک تر شدم و دستم را روی اون چیز فلزی عجیب گذاشتم. سرد سرد بود. لباس را توی دستم گرفتم ولی عجیب بود که شبیه هیچ لباسی نبود. نه پیرهن، نه دامن، نه شلوار، شبیه هیچ کدام نبود. _ این چه لباسیه؟+ هنوز لباس نشده. پارچه ست. جوابش را نشنیدم._ این چیز با لباس چیکار می کنه؟ + چرخ خیاطی. تکرارش کن. _ چرخ خیاطی. دوباره رو برگرداند و مشغول کار شد. لباس را در جایی که زیر یک فلز خیلی باریک تیز قرار داشت گذاشته بود و می چرخاند. بعد با دست دیگرش انگار کسی که از چاه آب میکشد یک دسته فلزی دیگر را می گرداند. دوباره صدای عجیب شروع شد. انگار که پیرزن آن چیز را مجبور به آن صدا می کرد. انگار که آن کار این صدا را در می آورد. +دارم لباس عروس می دوزم. _ میدوزی؟+ میدوزم. طوری که انگار همه چیز در مغزم نیاز به یک بازتولید عجیب و اساسی داشته باشد به او مات مانده بودم. نمیدانم چقدر طول کشید که گفت: اونجا واینسا. بیا کمک. مثل مرده ای که زنده شده سریع تکان خوردم که چه کار کنم؟ + میخوای امتحانش کنی؟البته که می خواستم. من ممکن بود هر لحظه بمیرم و اگر اینکه چرا هرگز این چیز را امتحان نکردم بشود حسرت آخرم چه؟ پیرزن از جا بلند شد و من پشت میز روی صندلی نشستم. پیرزن که قوز کرده بود و قدش از نشسته من هم کوتاه تر بود کنارم ایستاد و همه چیز را نشانم داد. + فقط اون دسته رو بچرخون. انگار که می خوای از چاه آب بکشی. هرچند تو پرنسسی. هیچ وقت از چاه آب نکشیدی. ولی فکر کن داری اونکارو میکنی. این آخرین چیزی است که یادم هست. آخرین و شگفت زده ترین چیزی که می دانم. تصویر بعدی که دیدم یک صورت گنده بود توی صورتم که داشت لب هایم را می بوسید و بعد همه از خوشحالی دست زدند و جیغ کشیدند و مادرم از خوشحالی گریه کرد و پدرم در آغوشش گرفت. صورتی که نمیشناختم و لب هایم را بوسیده بود در آغوشم گرفت و پدرم به پایش افتاد و از او تشکر کرد. من که روی تخت افتاده بودم انگار همه بدنم خشک شده باشد. نمیتوانستم درست تکان بخورم.برایم عروسی گرفتند. با همان مردی که صورتش توی صورتم بود و اسمش را هنوز هم درست یاد نگرفتم. لباس عروسی درست مثل همان لباس عروس تنم بود. ولی مراسم عروسی یک ساعت که گذشت چیز جذاب دیگری نداشت. من هم بلند شدم و رفتم بالای برج تا آن چیز یعنی چرخ خیاطی را دوباره ببینم. </description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 02:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نمایشنامه آتش سوزی ها و فیلم Incendies</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-incendies-evabsxaxv0ed</link>
                <description>آتش سوزی ها نام یک نمایشنامه نوشته وجدی معود است که در سال 2003 برای نخستین بار منتشر شد. فیلم Incendies یا در برخی ترجمه ها ویران شده و آتش ها، فیلمی است که بر اساس نمایشنامه آتش سوزی ها ساخته شده است. نمایشنامه آتش سوزی ها ترجمه محمدرضا خاکی؛ نمایشنامه ای است که به هیچ کدام از نمایشنامه های کلاسیکی که می شناسیم شبیه نیست. در این نمایشنامه شخصیت های بسیار زیادی با نقش های پررنگ، کم رنگ، تاثیر گذار و حتی بی تاثیر وجود دارد. زمان های متفاوتی روایت می شود و حتی در برخی نقاط روایت همزمان دارد. تصور اجرای این نمایشنامه می تواند تا حد زیادی سردرد آور باشد. اگر کسی بخواهد تا این نمایشنامه را با وفاداری کامل به متن و شخصیت ها اجرا کند به یک صحنه بزرگ و مقادیر زیادی بازیگر نیاز خواهد داشت. با این وجود با خلاقیت های جالبی می توان صحنه و بازیگران این اجرا را تا حد زیادی محدود کرد. با این وجود داستان نمایشنامه آتش سوزی ها یک داستان جذاب همراه با معما و رازهای فراوانی است که می تواند توجهتان را جلب کند.اگر نمایشنامه را نخوانده اید و فیلم را ندیده اید:ما چقدر از گذشته والدینمان می دانیم؟ همه چیز درباره والدین ما در ذهن ما از جایی آغاز می شود که آن ها صاحب ما شده اند. ما اغلب چیزی از قبل نمی دانیم. آن ها به شکلی کاملا خسیس وارانه گذشته شان را از ما پنهان می کنند. آن ها اغلب برای محافظت از ما چیزی درباره حقیقت زندگی و اینکه چه طور آن را پیش از ما سپری کرده اند نمی گویند. داستان هایی که می تواند درسی برای ما باشد تا با آن جهان را بهتر درک کنیم از ما دریغ می کنند. حتما برای این کار دلیل موجهی دارند و متاسفانه تا پا در کفش آن ها نکنیم؛ نخواهیم فهمید. ما در جلسه خوانش وصیت نامه هستیم. زنی مرده و وصیت او برای فرزندان دوقلویش خوانده می شود. نامه ای به آن ها داده شده و از آن ها خواسته شده تا پدر و برادر دیگرشان را پیدا کنند و نامه را به آن ها بدهند. این خواسته آغاز سفری است برای فرزندان، تا با گذشته مادرشان آشنا شوند. گذشته ای که ذره ای شناخت از آن ندارند. بچه هایی که تنها فرانسه می دانند و همه عمرشان را در رفاه و آرامش کانادا زندگی کرده اند؛ حالا باید به لبنان بروند تا پدر و برادرشان را پیدا کنند و به دنبال خاطرات مادرشان و ریشه و هویت خودشان بگردند. این وصیت مادر مرحوم آن هاست. حتی اگر اهل نمایشنامه خواندن نیستید این نمایشنامه خواهند توانست شما را جذب کند و درست مثل خواندن یک رمان جذاب شما را سرگرم کند. ولی اگر اصلا اهل نمایشنامه خواندن که هیچ؛ کلا اهل خواندن نیستید؛ فیلم Incendies را ببینید. اگر نمایشنامه را خوانده اید و یا فیلم را دیده اید:تا به حال از خود پرسیده اید که چه طور زمانی که تنها چند کیلومتر با محل وقوع فجایعی این چنینی فاصله داریم؛ زندگی می کنیم؟ تا به حال آماری ساده درباره اینکه در روز چند نفر به خاطر جنگ کشته می شوند-هر جبهه ای و هر سویی چه حق و چه باطل- شنیده اید؟ که جنگ را درست مانند یک فاجعه و پاندمی در نظر بگیریم، یا از آن ملایم تر سوانح رانندگی و یا آلودگی هوا؛ خودمان هر کدام در روز چند نفر را می کشیم؟فیلمنامه Incendies در تبدیل نمایشنامه به یک فیلم تا حد بسیار زیادی خوب عمل کرده است. برای ساده تر شدن داستان و همچنین کم کردن زمان فیلم، طبعا صحنه ها و شخصیت هایی حذف شده اند ولی تا درصد بسیار بالایی موفق شده تا این حذفیات را بدون ضربه ای آنچنانی جبران کند. البته اثر حذف شده ها را تا اندازه ای هنوز هم در فیلم می توان جست و جو کرد. زمان محدود سینما به عشق وهاب و نوال مجال چندانی نداده است. همچنین به دوستی سلما و نوال تا جایی که شخصیت سلما به عنوان دختری که آواز می خواند و سواد را از نوال یاد گرفت و در عوض آواز خواندن را یادش داد حذف شده است. یا انتقام نوال تا حد زیادی ناگهانی رخ می دهد و زیاد مهم به نظر نمی رسد. یا اینکه نوال سال های آخر عمرش را در سکوت مطلق در آسایشگاه سپری کرد؛ از فیلم حذف شده اند.با این وجود نوال در فیلم روی درختی که با وهاب یادگاری نوشته بودند گریه می کند؛ به عنوان دختری که آواز می خواند شناخته می شود؛ به جلادش سکوت و مرگ را یادآوری می کند. به طور کلی آنچه که در نمایشنامه حذف شده است ترکشی در تن فیلمنامه به جا گذاشته است. مفاهیمی که برای نوال ارزشمند بوده است و انگیزه بخش او بوده اند مانند؛ عشق، دوستی، سواد و تحصیل، نفرت، انتقام و... در فیلم چندان پرداخت نمی شود و انتخاب درستی به نظر می رسد. پلات اصلی داستان آتش سوزی ها به خوبی انزجار از جنگ و فاجعه ای که هست را نشان می دهد.هر کسی که می کشی و به هر کسی که آسیب می رسانی، یک جایی برای یک کسی عزیز است. اگر او عزیزترین خودت باشد چه؟ هر جلاد و هر قربانی شاید عزیز از دست رفته خودت باشد، باز هم همینقدر بی رحم خواهی بود؟ همین سوال به سادگی برای نشان دادن فاجعه جنگ کافی است و فیلمنامه به خوبی روی این مسئله تمرکز می کند و زمان خودش را با اشاره های جسته و گریخته به مفاهیم عمیقی که فرصتی برای پرداختشان ندارد هدر نمی دهد. در واقع فیلمنامه جسارت بالایی در حذف آنچه در نمایشنامه زیبا و دوست داشتنی است از خود نشان داده است. پررنگ کردن عشق نوال و وهاب با توجه به اینکه در ابتدای نمایشنامه است؛ می توانست تا حد بسیار زیادی حتی بر فروش فیلم تاثیر داشته باشد ولی آن ها در انتخاب عاقلانه ای که به نفع بدنه اصلی داستان فیلم هست، جایی ندارند. سفری که ژان برای پیدا کردن پدرش آغاز می کند و در آن نه تنها با زندگی مادری که سال های سال با او زندگی کرد و ذره ای از زندگی او ندانست که با هویت خودش آشنا می شود؛ سفری کامل است. در این فیلم و نمایشنامه سه قهرمان ما(حتی سیمون که خیلی دیر به این سفر راضی می شود) سفرشان را آغاز می کنند و در آخر هیچکدام دیگر آنچه نیستند که در گذشته بودند. دوگانگی ای که فیلم با آن به پایان می رسد دوگانگی عجیبی است. نهاد دو نامه دارد. نامه ای پر از عشق از سوی مادرش و نامه ای پر از نفرت از سوی قربانی اش. انگار که نوال با تمام نفرتی که از جلادش داشت عاشقانه فرزندش را دوست می داشته است و حجم این نفرت و عشق همزمان به موجودی که برای او نمی تواند یکی باشد چون یک به علاوه یک به هیچ عنوان یک نمی شود؛ ماجرای ترسناکی است که حالا ما به عنوان بیننده با آن مواجه شده ایم. نه تنها فقط جنگ؛ فرهنگی که بچه حرامزاده ای که حاصل عشق است را نمی پذیرد و رها می کند؛ نهاد را چنین کرده است. حتی زمانی که ژان به دنبال مادرش به نزدیکان خانوادگی شان می رسند آن ها ذره ای به او کمک نمی کنند زیرا مادرش را مایه آبروریزی می دانند و این یکی از عجیب ترین معماهای دنیاست. که حتی در شرایطی که همه را به رگبار می بندند باز هم ما به هم رحم نمی کنیم و بر اساس سنت ها همه چیز را ارزش گذاری می کنیم و بر اساس همان ارزش ها با قصاوت تصمیم می گیریم. نهاد خود قربانی ای است که مادرش را از دست داده. او میخواسته معروف شود تا مادرش او را ببیند و به دنبالش بیاید. چه راهی برای معروف شدن در جهانی که تنها جنگ می شناسد و بس وجود دارد؟ اینکه تو بهترین قاتلی باشی که همه میشناسندش. نهاد جلاد در این داستان خود یکی از قربانی ترین هایی است که فرهنگ مادرش را از او می گیرد و جنگ انسانیتش را. پس نمی توان او را نیز چندان بی رحمانه قضاوت کرد. در آتش سوزی ها هیچکس را جز جنگ و را نمی توان بی رحمانه قضاوت کرد. هر کسی با عشق فراوانی زاده شده است و در جایی برای کسی عزیزترین است. اگر عزیز و گمشده خودمان باشد چه؟</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Sep 2020 06:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین موزیسین های ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-zd1hwh0cm07a</link>
                <description>کیهان کلهرکیهان کلهر رو حتما با کمانچه ش به خاطر می آورین. این هنرمند در زمینه آهنگسازی آثار ماندگار و خاطره انگیزی رو خلق کرده و حتی برای جایزه گرمی نامزد شده. علاوه بر این جایزه وومکس که یکی از جایزه های معتبر بین المللی موسیقیه رو از آن خودش کرده. اگه تا به حال چیزی از کیهان کلهر نشنیدین بد نیست با آلبوم شهر خاموش و آهنگ طرقه شروع کنین.(موسیقی متن فیلم لانتوری و فصل کرگدن)*حسین علیزادهحسین علیزاده یکی دیگه از آهنگسازهای ایرانی با وجهه بین المللیه. او تا به حال نامزد سه جایزه گرمی شده و رکورد بیشترین سیمرغ بلورین موسیقی متن فیلم رو داره. حتما موسیقی حسین علیزاده رو در فیلم های دلشدگان، زیر تیغ، آسمان زرد کم عمیق، در چشم باد و آواز گنجشک ها شنیده اید. آلبوم آن و آن حسین علیزاده می تونه برای شروع شما جذاب باشه.*پیمان یزدانیانبه طور قطع یکی از خروجی های موفق و به یادماندنی دانشگاه شریف پیمان یزدانیانه. البته نه در زمینه مهندسی. پیمان یزدانیان از 6 سالگی نوازنده پیانو رو شروع کرد و بعد از فارغ التحصیلی جدی تر اون رو دنبال کرد. شاید ندونین ولی موسیقی پیمان یزدانیان رو توی خیلی از فیلم ها شنیدین. فیلم های متری شیش و نیم، جیب بر خیابان جنوبی، طبقه حساس، کافه ترانزیت، یک تکه نان، چهارشنبه سوری و... از ساخته های پیمان یزدانیانه.*کریستف رضاعیکریستف رضاعی از مادری فرانسوی و پدری ایرانی متولد شده است. او نوه حسین رضاعی یکی از پیشگامان روانشناسی مدرن در ایرانه و درست مثل پدربزرگش به نوعی با روان انسان ها سر و کار داره. آهنگ های خاطره انگیز فیلم هایی مثل کنعان، در دنیای تو ساعت چند است؟، اژدها وارد می شود، ماهی و گربه و... از ساخته های کریسف رضاعیه.*کارن همایونفریکی از آشناترین آهنگسازهای عرصه فیلم و سریال کارن همایونفره. شاید باورش سخت باشه ولی کارن همایونفر موسیقی متن 89 فیلم و 27 سریال رو برعهده داشته و حتی توی سه فیلم هم بازی کرده. هیس دخترها فریاد نمی زنند، اسب حیوان نجیبی است، مادرانه، آلبوم خاطرات مبهم، برف روی کاج ها و رخ دیوانه تنها چند اثر به یاد موندنی از کارن همایونفر هستن.*فریبرز لاچینیفریبرز لاچینی هم یکی از پرکارترین آهنگسازهای ایرانیه. اون تقریبا نزدیک به شصت آلبوم تنها بی کلام داره. جدای از این برای خواننده های بزرگی مثل محمد نوری آهنگسازی کرده و موسیقی متن فیلم های بسیاری مثل دیشب باباتو دیدم آیدا، قلب های ناآرام و رویای خیس رو ساخته. آرم برنامه کودک تلویزیون ایران که یکی از خاطره انگیزترین موسیقی بسیاری از بچه ها دیروزه هم ساخته فریبرز لاچینیه.*ناصر چشم آذریکی از آهنگسازان مطرح و قدرتمند ایرانی به طور قطع ناصر چشم آذره. اون برای خواننده های بسیاری آهنگسازی کرده. آلبوم باران عشق اون یکی از مشهورترین آهنگ های بی کلام ایرانیه. علاوه بر این ناصر چشم آذر موسیقی فیلم سوپر استار، گشت ارشاد، خواب و بیدار، ای ایران، هامون و خواهران غریب رو برعهده داشته.*مجید انتظامیمجید انتظامی فرزند عزت الله انتظامی یکی دیگر از مشهورترین آهنگسازان ایرانیه. او مشترکا با حسین علیزاده رکورد دار بیشترین تعداد جایزه موسیقی متن فیلم شده. مجید انتظامی برای بیشتر از 84 فیلم آهنگسازی کرده. روز واقعه، بای سیکل ران، آژانس شیشه ای، مریم مقدس و بوی پیراهن یوسف از جمله فیلم هایی هستن که با آهنگ های مجید انتظامی رنگ و بوی دیگه ای گرفتن.*شهرداد روحانیشهرداد روحانی در یک خانواده تماما اهل موسیقی به دنیا آمد برادرانش انوشیروان روحانی، اردشیر روحانی و شهریار روحانی هم از موسیقیدانان برتر ایرانی هستن. شهرداد اغلب به خاطر رهبری کنسرت یانی شناخته می شه. اون بین سال های 95 تا 99 رهبر ارکستر سمفونیک تهران بوده. آلبوم رقص بهار یکی از زیباترین آلبوم های شهرداد روحانیه.*فردین خلعتبریفردین خلعتبری یکی دیگه از دانشجویان دانشگاه شریفه که خوشبختانه زودتر از پیمان یزدانیان مسیر زندگیش رو پیدا کرد و از رشته مهندسی سازه انصراف داد و به دانشگاه هنرهای زیبا پیوست. شب دهم، بانوی عمارت، به رنگ ارغوان و اتوبوس شب از فیلم و سریال هایی هستن که موسیقی متن خودشون رو به فردین خلعتبری سپردن.</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 00:32:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فیلم سینمایی مولان 2020</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-2020-h0kaxjxfgle5</link>
                <description>فیلم سینمایی مولان 2020 بر اساس انیمیشن مولان 1998 با پشتیبانی کمپانی دیزنی ساخته‌شده است. این فیلم داستان مولان اساطیری، دختری جنگجو که برای نجات جان پدرش لباس مردانه پوشیده و در ارتش ظاهر می‌شود را روایت می‌کند.کمی درباره داستان مولانداستان فیلم مولان با انیمیشن آغاز نمی‌شود بلکه به چیزی بسیار عقب‌تر در قرن 6 میلادی بازمی‌گردد. داستان مولان یک افسانه فولکلور چینی است که در میان مردم بارها روایت‌شده است و الهام‌بخش زنان بسیاری در طول تاریخ بوده است. حتی برای این شخصیت اساطیری ترانه‌ای نیز در فرهنگ چینی وجود دارد. به عبارتی داستان مولان بخشی جداناشدنی از این فرهنگ است.داستان مولان در افسانه‌ها به دختری اشاره دارد که خود را به‌جای پدرش جا می‌زند و به ارتش ملحق می‌شود و جان پدر سالمندش که دختر نداشته را از این طریق نجات بدهد. مولان در ارتش بدون آنکه کسی متوجه جنسیتش شده باشد سال‌های سال خدمت می‌کند. سال‌های خدمت او را برخی حتی 12 سال نقل کرده‌اند. او در تمام این سال‌ها بدون هیچ پاداش و چشم‌داشتی برای کشورش می‌جنگد. روایت‌های بسیاری درباره پایان داستان مولان وجود دارد ولی شایع‌ترین این روایت‌ها یکی از تلخ‌ترین آن است. در این روایت مولان زمانی که پس از سال‌ها به خانه بازمی‌گردد می‌بیند که پدرش مرده و مادرش ازدواج‌کرده است. به همین دلیل به دربار بازمی‌گردد تا این بار کنیزی کند و خود را می‌کشد تا روح پدرش را در جهانی دیگر ملاقات کند.انیمیشن مولان 1998البته که انیمیشن دیزنی این‌قدرها هم‌ داستان‌گوی تلخی نیست. به‌طورکلی دنیای انیمیشن‌ها دنیای شیرین‌تری هستند. پایان داستان سیندرلا خواهرها انگشت‌های پایشان را قطع می‌کنند تا پایشان در کفش جا شود و یا در سفیدبرفی ملکه بدجنس را مجبور می‌کنند تا در عروسی سفیدبرفی آن‌قدر با کفش‌هایی از آهن گداخته برقصد تا جان بدهد. دنیای انیمیشن‌ها می‌تواند از داستان تلخ گوژپشت نتردام یا تراژدی تاریخی قتل خاندان رومانف در آناستازیا داستان‌های عاشقانه و موزیکال جذابی برای کودکان بسازد. پس قطعاً پایان‌بندی مولان دیگر برای داستان‌گوهای مهربان دنیای کودک کاری ندارد.زمانی که انیمیشن مولان 1998 برای نخستین بار ساخته شد ریسک بسیار زیادی متوجه این پروژه بود. زیرا تابه‌حال هیچ‌گاه قهرمان زنی این‌چنین پررنگ و جنگاور نبود. حتی اسلحه به دست داشتن مولان به‌نوعی سنت‌شکنی به نظر می‌آمد ولی خوشبختانه دیزنی این شانس را امتحان کرد و به نتیجه موفقی دست‌یافت. مولان 1998 ازجمله انیمیشن‌های موفق این کمپانی است.کمی درباره مولان 2020فیلم سینمایی مولان 2020 این بار بر اساس آن انیمیشن ساخته‌شده است. در این فیلم  لیو ییفئی، دانی ین، جیسون اسکات لی، یوسون آن، گونگ لی و جت لی به ایفای نقش پرداخته‌اند. اگر طرفدار فیلم‌های رزمی شرقی باشید به‌احتمال‌زیاد این نام ها برای شما آشنا خواهد بود.داستان این فیلم درست مانند انیمیشن درباره دختر جنگاوری به نام مولان است که همه اطرافیان از او انتظار ازدواج و آوردن افتخار به خانواده‌اش را دارند. اما او در خیال جنگاوری است و زمانی که می‌بیند جنگ ممکن است پدرش را از بین ببرد سلاح به دست گرفته و به‌عنوان یک مرد وارد میدان می‌شود.بسیاری از منتقدین این فیلم را پرشکوه دانسته و بسیاری دیگر معتقدند که این فیلم یک شکست مفتضحانه است.اگر فیلم مولان 2020 را ندیده‌اید و دوست دارید ببینید به خواندن ادامه ندهید:فیلم سینمایی مولان 2020 با تفاوت‌های بسیار زیادی نسبت به انیمیشن مولان 1998 ظاهرنشده است ولی همان تفاوت‌ها تعیین‌کننده‌اند. در فیلم سینمایی مولان 2020 رنگ‌ها درخشان و جذاب‌اند ولی فضای داستانی به این شکل نیست. این فضا را بیشتر از داستان و حرف‌ها و نگاه‌ها می‌توان دریافت.شخصیت مولان بر اساس شعار شکل‌گرفته است و پرداخت چندانی ندارد. ما به‌عنوان مخاطب ناگزیر می‌پذیریم که مولان این‌چنین زاده شده است. او ذاتاً جنگجو بوده و به خانه‌داری و ازدواج و سایر فضیلت‌های زن در جامعه چین آن زمان علاقه‌ای ندارد.مولان دختری است که شبیه دختران مرسوم نیست. این تا به اینجای کار هیچ مشکلی ندارد. مشکل از جایی شروع می‌شود که روح مولان از اینکه شبیه دیگران نیست هیچ خبری ندارد و نمی‌داند که چرا باید شکل دیگری باشد. انگار که مولان قرن ششمی درست مثل یک زن مستقل شاغل در قرن 21 زندگی می‌کند و مانند او می‌اندیشد. این مسئله‌ای است که در فیلم نمودی کاملاً شعاری دارد. مثل‌اینکه مولان اگر بخواهد یک زن قدرتمند باشد باید درست مانند یک زن قدرتمند قرن 21 فکر کند و اگر تن به ازدواج بدهد یعنی ضعیف است. سؤال اینجاست که این چهارچوب بندی جدید برای مفهوم زن خوب چه طور می‌تواند بهتر از چهارچوب بندی پیشین که زن خوب بچه‌داری می‌کرد یا همسر داری باشد؟ مشکل شکل ارزش‌ها نبوده و نیست، مشکل تعیین این ارزش‌هاست. مشکل تعریف کردن ارزشی متفاوت برای یک زن خوب است. داستان اصلی مولان به‌خودی‌خود داستانی ارزشمند در روایت قدرت زنان است و هیچ نیازی به افزودن خرده داستان و خرده روایت‌های شعاری ندارد. زنی برای دفاع از سالخوردگی پدرش شمشیر به دست می‌گیرد و در جامعه‌ای که زنان را نمی‌پذیرد مرد پوشی کرده و به ارتش وارد می‌شود و همپای تمامی آن مردان و حتی بهتر از بسیاری می‌جنگد تا جایی که حتی در دل افسانه‌ای که تا به امروز از آن صحبت می‌شود جای می‌گیرد. هیچ نیازی به شعاری دیگر در این زمینه نیست. پیام داستان به‌خوبی واضح است.مولان بیشتر از آنکه شخصیت باشد یک تیپ است از یک زن مستقل قرن 21می که خیلی اشتباهی در 15 قرن پیش متولدشده است. شخصیت‌های دیگر فیلم نیز به همین ترتیب دارای نقص پرداخت هستند. زن جادوگر خود را مولانی شکست‌خورده معرفی می‌کند. کسی که نگذاشتند هرگز خودش باشد برای همین در جبهه باطل می‌جنگد. ولی ما چیزی از گذشته او نمی‌دانیم. فیلم ردپای چندانی از فانتزی به همراه ندارد حتی ققنوسی که در فیلم مولان را همراهی می‌کند کارکرد روایی خاصی ندارد. تنها به‌عنوان یک نماد از برخاستن از آتش مولان را همراهی می‌کند و حتی به نظر نمی‌رسد که کسی جز مولان او را می‌بیند.زن جادوگر در این میان خود را به‌عنوان یک عنصر ماوراءالطبیعه جای‌داده است درحالی‌که داستان آن‌چنان پذیرای او نیست. اگر او جادوگر نبود و صرفاً مانند مولان توانایی رزمی بالایی داشت آیا داستان تغییر چندانی می‌کرد؟ حالا که یک ساحره با قدرت بسیار زیاد است پس چرا اینقدر راحت با تیری که همه با دست می گیرنش می میرد؟مرگ ساحره می‌بایست یکی از صحنه‌های عاطفی فیلم می‌بود و این در حالی است که چه طور مخاطب می‌تواند برای کسی که حتی تغییر عقیده‌اش را چندان درک نمی‌کند و چندان نمی‌شناسدش ناراحت باشد؟ آیا او به‌تنهایی توانایی این را دارد که نماد تمامی زنانی باشد که با وجود توانایی‌های بالا نادیده گرفته‌شده و از توانمندی‌شان سوءاستفاده شد باشد؟تمامی اطلاعات ما از دشمن شماره یک امپراتوری و بدترین کاراکتر داستان این است که او پسر یک فرد قبلاً کشته‌شده است. آیا این صفات برای یک شخصیت منفی که مرگ او نقطه اوج داستان است کافی است؟ انگار تنها شخصیت منفی داستان فرهنگ زن ستیز باشد و دشمن امپراتور تنها یک شخصیت منفی فرعی است.ازآنجایی‌که در این فیلم منطق داستانی روح لازمه را ندارد بیشتر از آن‌که به یک مفهوم ختم شود به شعار بدل می‌شود. زمانی که مولان از ارتش به خاطر دختر بودن طرد شد دارای افتخارات بسیار فراوانی بود. اگر افتخارات در آخر فیلم باعث می‌شود که مولان علی‌رغم دختر بودنش پذیرفته شود، چرا پس در همان ابتدا نشد؟ البته که نجات جات امپراتور خیلی عظیم‌تر از چند نبرد آشفته است ولی چه طور امپراتور ذره‌ای به اینکه یک زن برای نجاتش آمده بدگمان نیست و خود را تمام و کمال به او سپرده است؟ چه طور در لحظه‌ای زن طرد می‌شود و در لحظه‌ای دیگر تمامی کشور به افتخارش تعظیم می‌کنند؟ آیا همه آن مخالفت‌های زن ستیزانه تنها با مونولوگ یک سرباز تغییر کرده و مولان برای نجات جان امپراتور مأمور می‌شود؟اینکه مولان یک قهرمان است به ما به‌عنوان یک واقعیت گفته می‌شود و هیچ‌گاه برای ما اثبات نمی‌شود. هیچ‌گاه افتخاری که کسب می‌کند برای مخاطب یک افتخار بزرگ نیست. چون بیشتر از آنکه ما شاهد روند افتخارآفرینی او باشیم، شاهد این هستیم که او به‌خودی‌خود کامل است. او آنی تصمیم می‌گیرد و خیلی اتفاقی تصمیم‌هایش بی‌نقص است. انگار که این تکامل را به‌واسطه پارتی‌بازی نویسنده داستان کسب کرده باشد. او ضعف‌های یک قهرمان دوست‌داشتنی قابل‌درک را ندارد و سفر قهرمان مولان در این میان اصلاً شکل نمی‌گیرد. او از همان ابتدا زن بودنش را مانع نمی‌دانست برای همین اینکه ناگهان تصمیم می‌گیرد تا آن را مخفی نکند چندان پیشرفتی در شخصیت او ایجاد نمی‌کند. زیرا دلیلی که از همان ابتدا او را به خاطرش به پوشیدن لباس مردانه مجبور کرده بود، خجالت خودش نبود. خیلی ساده این بود که ارتش زنان را به خود راه نمی‌داد و او می‌خواست وارد شود.نکته عجیب دیگر درباره فیلم سینمایی مولان 2020 این است که علی‌رغم بودجه بالا جلوه‌های ویژه قدرتمندی ندارد و حتی در بسیاری از موارد خیلی ضعیف عمل کرده است. بااین‌وجود رنگ‌ها در این فیلم درخشان و زیبا هستند. برخی از صحنه‌ها به نظر خوب می‌آیند. رابطه مولان با پسری که شیفته‌اش شده است به‌نوعی جذاب است و برای لحظاتی رنگی دوست‌داشتنی به فیلم می‌بخشد. فیلم می‌تواند حتی به‌نوعی سرگرم‌کننده باشد و برای ساعتی شما را از این جهان و فضا رها کند.اما با وجود تمامی این نکات، مهم ترین چیزی که از مولان 2020 حذف‌شده است عشق است و عشق هیچ تضادی با قدرتمندی مولان ندارد. عشق در انیمیشن مولان 1998 قدرت بخش بود. مولان انیمیشنی یک مولان طبیعی با تمامی ویژگی‌های انسانی بود. ویژگی‌هایی که داشتنش هیچ انسانی را ضعیف و یا ناقص نمی‌کند. هیجاناتی که او را شبیه به ما و دوست‌داشتنی می‌کرد و مولان 2020 فاقد این‌هاست. او را نمی‌توان درک کرد و نمی‌توان دوست داشت و حتی جز به خاطر پارتی‌بازی‌ای که داستان و فیلم برایش می‌کند، قابل‌احترام دانست.</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Sep 2020 23:47:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی و مروری بر فیلم I&#039;m Thinking of Ending Things</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-im-thinking-of-ending-things-qtjnofwegrus</link>
                <description>زمان، خاطره، عشق و مفاهیم بزرگ دیگر؛ فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Thingsفیلم  Thinking of Ending Things یا من به پایان دادن اوضاع فکر می‌کنم، فیلم جدید چارلی کافمن نویسنده و فیلم‌ساز مشهور و برجسته هالیوود است که مدتی گذشته به صورت اینترنتی در نتفلیکس اکران شد. این فیلم درباره دیدار دختری جوان با خانواده مردی است که تازه با او آشنا شده است. داستان و درباره نقد فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things را می‌توانید در ادامه دنبال کنید.معرفی چارلی کافمن؛ نویسنده و کارگردانحالا که خوشبختانه در کنار نام بازیگران، به خاطر سپردن نام فیلم‌نامه نویسان و کارگردانان نیز همه‌گیر شده؛ پس احتمالاً نام چارلی کافمن را شنیده‌اید. اگر نیاز به راهنمایی دارید می‌توان از فیلم‌هایی مثل درخشش ابدی یک ذهن پاک نام برد. فیلمی که موردتوجه بسیاری از تماشاگران و منتقدان قرارگرفته است و به یک روایت تلخ از عشق و رابطه می‌پردازد.چارلی کافمن نویسندگی فیلم‌هایی مانند درخشش ابدی یک ذهن پاک، جان مالکوویچ بودن، اقتباس، اعترافات یک ذهن خطرناک را بر عهده داشته است. علاوه بر این از مدتی قبل فیلم‌سازی را نیز شروع کرده و نویسندگی و کارگردانی فیلم‌هایی مانند جز به‌کل نیویورک، آنومالیسا و من به پایان دادن اوضاع فکر می‌کنم را نیز در کارنامه خود دارد.از چارلی کافمن به‌عنوان یکی از بهترین فیلم‌نامه نویسان تاریخ سینما یاد می‌کنند. چارلی کافمن با اولین فیلم‌نامه خود موفق شد تا برای اسکار بهترین فیلم‌نامه غیر اقتباسی نامزد شود.همان‌طور که در آثار چارلی کافمن به‌خوبی می‌توان دید مفاهیمی مانند عشق، خاطره و زمان برای او از مفاهیم دوست‌داشتنی است که فیلم‌نامه‌هایش را بر محوریت آن‌ها می‌سازد. بازی با این مفاهیم و همچنین بیان آن‌که همه این‌ها چگونه هستند و چه طور می‌توانند باشند یکی از جذاب‌ترین عناصر آثار اوست.معرفی I&#x27;m Thinking of Ending Things اگر این فیلم را ندیده‌ایددر فیلم جدید چارلی کافمن جسی پلمونس، جسی باکلی، تونی کولت و دیوید تیولیس به ایفای نقش پرداخته‌اند. داستان درباره دختری جوان است که با دوست‌پسرش برای ملاقات خانواده او همراه شده و به یک سفر جاده‌ای یک‌روزه می‌رود و ناگهان همه‌چیز در این میان به هم می‌ریزد. این فیلم بر اساس رمانی با همین نام ساخته‌شده است.این فیلم تا حدی مهیج، تا حدی ترسناک و تا حدی رمزآلود است و از مفاهیم عمیق و همچنین اشاره‌های زیادی به داستان ها، نظریات و فیلم‌های مختلفی بهره برده است. اگر به این صفات علاقه‌مندید بد نیست که این فیلم را ببینید.مروری بر I&#x27;m Thinking of Ending Things اگر فیلم را دیده‌ایدچالش رابطه این بار هم یکی از پررنگ‌ترین مسائل در فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things است. درست مانند درخشش ابدی یک ذهن که رابطه میان عشق و رابطه را مطرح می‌کند این اثر هم با این مسئله شروع به صحبت می‌کند. دختر ماجرا معتقد است که دوست‌پسرش فردی بسیار خوب است و آن‌ها در مسائل زیادی اشتراک نظر دارند. ولی به‌محض اینکه در ماشین می‌نشیند می‌گوید که به تمام کردن همه‌چیز فکر می‌کند. چون این رابطه قرار نیست دوامی داشته باشد. دیدار خانواده بیهوده است و اصلاً نمی‌داند که چرا وقتی قرار نیست مدتی طولانی با یکدیگر باشند همین‌جا رابطه را تمام نمی‌کند و به این سفر تن می‌دهد.سردی این رابطه و رو به ویرانی بودن آن را می‌توان در فضای پر از برف و بوران ابتدایی مشاهده کرد. دختر زمانی که منتظر پسر است با حالتی رؤیایی و خوشحال از برف لذت می‌برد ولی زمانی که در ماشین می‌نشیند همان فضای برفی رؤیایی حالتی وهم گونه و ترسناک به خود می‌گیرد.البته خیلی زود این مسئله با وجود آن‌که تا انتهای فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things در زیر متن فیلم جریان دارد به یکی از مفاهیم فرعی بدل می‌شود. مفاهیم دیگری مانند زمان و خاطره در این فیلم به شکلی ترسناک و مرموز نمایش داده می‌شوند.دختر و پسر در خانه سنی ثابت دارند ولی پدر و مادر مدام در حال تغییر سن از ابتدای والدین شدن تا انتهای زندگی خود هستند. واکنش شخصیت‌های اصلی به این تغییر سن عجیب نیست. آن‌ها حیرت‌زده نمی‌شوند و همه این اتفاقات برایشان عادی است.در گوشه‌ای دیگر ما مردی مستخدم را در یک دبیرستان می‌بینیم که ارتباط او با این خانه عجیب به‌هیچ‌عنوان روشن نیست و در انتهای فیلم شخصیت‌ها به او می‌رسند.مشکل فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things از جایی شروع می‌شود که دیگر قابل فهمیدن نیست. این قابل فهمیدن نبودن هم به دلایل بسیار زیادی رخ می‌دهد. به‌طور مثال اگر شما فیلم زنی تحت تأثیر را ندیده باشید یک بخش نسبتاً طولانی از فیلم را نخواهید فهمید و برایتان بی‌معنی خواهد بود. در برخی موارد دیگر این نافهمی از این است که شخصیت‌ها و اتفاقات برای داستان پرداخت‌نشده‌اند و بیشتر به فضا و مفهوم خدمت می‌کنند. به‌عنوان‌مثال شاید پیرمرد سرایدار توجیه مفهومی در این فیلم داشته باشد ولی از نظر داستانی نه شناخته‌شده است و نه ارتباط خاصی برقرار می‌کند.حتی شخصیت دختر که بیشتر از هرکسی در فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things حضور دارد آن‌قدرها پرداخت نمی‌شود. خواسته او مبهم است. او زمانی که معتقد است باید هر چه زودتر به خانه برگردد و درست پس‌ازآنکه به خاطرش فریاد کشید، به درخواست عاشقانه مرد پاسخ مثبت می‌دهد و باز هم ناراحت است که چرا زودتر به خانه نمی‌رود. این بد نیست چون خواسته خیلی از ما در زندگی مبهم است و اعمال و خواسته ما در یک جهت نیست. این ابهام زمانی ایجاد مشکل می‌کند که به نظر پرداخت‌شده نمی‌آید. انگار شخصیت‌پرداز خود درست به‌اندازه شخصیت‌ها بلاتکلیف بوده است.فیلم چالش‌ها و سؤالات زیادی را مطرح می‌کند و تقریباً همه را بدون پاسخ رها می‌کند. فضاهای سورئال فیلم پرقوت ترین وجهه‌های داستانی آن هستند ولی از یک نقطه به بعد حتی آن‌ها بار داستانی‌شان را از دست می‌دهند.در این فیلم می‌توان رد آثار گذشته چارلی کافمن را دنبال کرد. مفاهیم تقریباً همان‌اند و تغییری نمی‌کنند. ترس از گذر زمان، پیری، فراموشی، جست‌وجوی معنا درجایی که همه‌چیز به نظر بی‌معنی می‌آیند، همه را هنوز هم در فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things می‌توان جست‌وجو کرد. این مفاهیم چندان برای مؤلف اهمیت دارند که حتی در اعترافات یک ذهن خطرناک که مجدداً یک فیلم‌نامه اقتباسی است و داستانی جنایی و هیجان‌انگیز دارد، خودشان را نشان می‌دهند.تازگی‌ها ایدهٔ یک شو جدید به سرم زده و اسمش هست «مسابقهٔ قدیمی». سه تا پیرمرد با تفنگ پرروی صحنه داریم، اون‌ها به گذشته‌شون نگاه می‌کنن، می‌بینن کی بودن، به چی رسیدن، چقدر به رؤیاهاشون نزدیک بودن. برنده اونه که مغزشو داغون نکنه؛ جایزه ش یه یخچاله.استفاده از تئاتر هم به‌عنوان فضاسازی و هم به‌عنوان وسیله ای برای داستان‌گویی در جز به‌کل نیویورک این نویسنده و کارگردان حضور داشت. مسئله این است که در جز به‌کل نیویورک وجود این فضای وهم‌انگیز و رازآلود تئاتر در فیلم معنا پذیرفته بود زیرا آن به بدنه اصلی داستان متصل بود. اتصالی که رفته‌رفته باریک‌تر شد ولی هرگز قطع نشد. شخصیت اصلی جز به‌کل نیویورک کارگردان تئاتر بود و سالیان سال سر تئاتری که باید راوی زندگی می‌بود گرفتار شد. ولی در فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things این استفاده صرفاً زیبا و جالب به نظر می‌رسد و ارتباط معنایی چندانی ندارد.مفهوم زمان و از دست رفتن آن و تکرار شدنش که با تأکیدهای بسیار به شکل‌های مختلف در فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things تکرار می‌شود در جز به‌کل نیویورک خیلی ساده با کش آمدن زمان درصحنه‌هایی که برای شخصیت اهمیت بیشتری داشت ولی ارزش داستانی چندانی نداشت رسانده شده بود. به‌عنوان‌مثال یک مکالمه در راه مدرسه با دختربچه کش‌دار شده ولی از طرفی دیگر آشنایی، ازدواج مجدد، بچه‌دار شدن و جدایی در چند ثانیه با تصاویری کوتاه و در هم روایت می‌شود.مفهوم خاطره و از دست دادن و چسبیدن به آن نیز به‌نوعی دیگر در درخشش ابدی یک ذهن پاک روایت‌شده و در نوع خود کامل است. اما اینبار در فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things به آن اندازه حتی در ارسال این منظور موفق عمل نمی‌کند.انگار که بستر داستان فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things برای تمامی این مفاهیم کوچک و کم‌جان است. خرده اتفاقات همه از هم جدا افتاده‌اند و با یکدیگر بیگانه‌اند.این فیلم خسته‌کننده است. البته من خیلی خوشحال هستم که کافمن، خیلی راحت همان کتابی را که نوشته شده بود، فیلمبرداری نکرد و نساخت. بازیگران این فیلم دیگر نمی‌توانستند بهتر از این عمل کنند؛ آن هم به خاطر سیستم عصبی این جهان.اما در سمت مثبت ماجرا تصاویر به‌خوبی بار داستانی که هست را قدرتمند می‌کنند و درعین‌حال زیبا هستند. فیلم‌برداری جذاب و عجیب فیلم I&#x27;m Thinking of Ending Things حس فضا را به‌خوبی تقویت می‌کند و آن‌ها را ماندگار می‌کند. تصویر به‌خوبی برای آنچه هست زیبا و خلاق عمل می‌کند. صداگذاری و فیلم‌برداری خلاق این فیلم از نقاط مثبت آن هستند.</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Sep 2020 17:39:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم بزرگ ها از کتاب شازده کوچولو چه یاد می‌گیرند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%DA%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-dgyvf8mc1y4s</link>
                <description>کتاب شازده کوچولو از همان ابتدا جهان را به دو دسته آدم بزرگ‌ها و بچه‌ها تقسیم می‌کند. آدم بزرگ ها شخصیت های منفور و گیج داستان اند و بچه ها قهرمانانی هستند که اینبار برخلاف همیشه جدی گرفته شده اند. آن هایی که دغدغه های واقعی دارند و برای چیزهایی عمیقا ارزشمند اندوهگین و یا خوشحال می شوند. شازده کوچولو و گل سرخ و روباه شخصیت های اصلی کتاب شازده کوچولو هستند و دنیای ارزشمند و پرمعنی آن ها دربرابر دنیای بیهوده آدم بزرگ ها از چشم شازده کوچولو روایت می شود. این کتاب مسائل مهمی را به آدم بزرگ ها یادآوری می کند. این که دوست داشتن چیست و چه ارزشی دارد و یک زندگی زیبا چگونه تعریف خواهد شد.نویسنده شازده کوچولو کیست ؟آنتوان دوسنت اگزوپری ، نویسنده شازده کوچولو ، درست مثل شخصیت اول کتاب شازده کوچولو یک خلبان بود. او در یک خانواده نخبه و کاتولیک در فرانسه متولد شد. نویسنده کتاب شازده کوچولو تا پیش از جنگ جهانی دوم یک خلبان تجاری موفق بود. با اینکه نویسندگی به هیچ عنوان حرفه تمام وقت آنتوان دوسنت اگزوپری نبود ولی در آخر به خاطر نوشتن کتاب هایی مانند خلبان جنگ، زمین انسان ها و پرواز شبانه و از همه مهم تر کتاب شازده کوچولو در تاریخ ماندگار شد.او برنده جایزه کتاب ملی آمریکا و بسیاری از جوایز معتبر ادبی فرانسه شد. کتاب شازده کوچولو برای اولین بار در نیویورک منتشر شد و به بیش از 300 زبان مختلف دنیا ترجمه شده است و یکی از پرفروش ترین کتاب های جهان است.داستان شازده کوچولو زمانی به ذهن آنتوان دوسنت اگزوپری رسید که برای شکستن رکورد پرواز میان پاریس و سایگون تلاش می کرد. هواپیمای نویسنده شازده کوچولو در صحرای بزرگ آفریقا درست همان جایی که شخصیت اصلی کتاب شازده کوچولو با نویسنده کتاب برخورد می کند، دچار نقص فنی می شود.باورکردنی نیست اما نویسنده کتاب شاعرانه و لطیف شازده کوچولو در جنگ جهانی مفقود الاثر شده است. نویسنده کتاب شازده کوچولو در زمان جنگ جهانی دوم به نیروهای متفقین در جنگ پیوست و به عنوان خلبان جنگ فعالیت کرد. در سال 1944 هواپیمای او در یک پرواز شناسایی در دریای مدیترانه ناپدید شد و آنتوان دوسنت اگزوپری مفقودالاثر شد. دلیل سقوط هواپیما هرگز مشخض نشد ولی پس از پیدا شدن لاشه این هواپیما در اواخر قرن بیستم یعنی چیزی نزدیک به 60 سال بعد احتمال این سانحه را نه حمله، که نقص فنی دانسته اند.داستان شازده کوچولوداستان شازده کوچولو به روایت ماجرا از زبان یک خلبان که استعداد نقاشی اش در کودکی خشکیده شده است روایت می شود. او که هواپیمایش دچار نقص فنی شده و در صحرای آفریقا سرگردان است و دارد تلاش می کند تا این هواپیما را درست کند با پسربچه ای عجیب با موهایی طلایی و خنده ای شیرین که درست مانند بچه ها فقط سوال می پرسد و هرگز جواب نمی دهد آشنا می شود و داستان زندگی عجیب این پسربچه در اخترک ب 612 را می شنود.کتاب به این ترتیب آغاز می شود:وقتی شش ساله بودم روزی در کتابی راجع به جنگل طبیعی که &quot;سرگذشت های واقعی&quot; نام داشت، تصویر زیبایی دیدم. تصویر، مار بوآ را نشان می داد که حیوان درنده ای را می بلعید.درآن کتاب گفته بودند که مارهای بوآ شکار خود را بی آنکه بجوند درسته قورت می دهند بعد دیگر نمی توانند تکان بخورند و در شش ماهی که به هضم آن مشغولنند می خوابند.من آن وقت درباره ماجراهای جنگل بسیار فکر کردم و به نوبه خود توانستم با مداد رنگی تصویر شماره ۱ را که نخستین کار نقاشی من بود بکشم. تصویر چنین بود:شاهکار خود را به آدم بزرگها نشان دادم و از ایشان پرسیدم که آیا از نقاشی من می ترسند؟در جواب گفتند: چرا بترسیم ؟ کلاه که ترس ندارد.اما نقاشی من شکل کلاه نبود تصویر مار بوآ بود که فیلی را هضم می کرد آن وقت من توی شکم مار بوآ را کشیدم تا آدم بزرگها بتوانند بفهمند. آدم بزرگها همیشه نیاز به توضیح دارندنقطه اعجاب انگیز داستان زمانی فرا می رسد که خلبان در جواب یه بره برام بکش پسر بچه موطلایی همچنان آن نقاشی بوآی بسته را کشیده و پسر بچه می گوید: یه فیلم تو شکم بوآ نمی خوام. من یه بره می خوام.و داستان شازده کوچولو پسر بچه ای که هنوز در عالم کودکی است آغاز می شود.درباره و تحلیل کتاب شازده کوچولونویسنده کتاب شازده کوچولو در کتاب ادعا می کند که مخاطب این کتاب بچه ها هستند. چون آدم بزرگ ها از این چیزها سردر نمی آورند. این مسئله می تواند به نوعی یک استعاره باشد برای همه انسان های سواد داری که این کتاب را می خوانند. که با کودکی که در درونتان همچنان زندگی می کند بخوانید. کودکی که درست مثل خلبان داستان استعداد نقاشی اش با فیلی که در شکم یک مار بوآ کشید کور شد و دیگر سمت نقاشی نرفت و مثل یک انسان معقول به مشاغل معقول تری مانند خلبانی روی آورد.در درون همه ما چنین کودکی وجود دارد که با خواندن کتاب شازده کوچولو می توانیم آن را به خاطر آورده و خواسته هایش را مرور کنیم. شازده کوچولویی که از ما می خواهد برایش یک گوسفند بکشیم تا یک دوست دیگر داشته باشد و با خودش به سیارکش ببرد.ولی شازده کوچولو برای کودکان کمتر قابل فهم است. آن ها در جهانی که خلبان از داستان شازده کوچولو توصیف می کند زندگی می کند. جهان برای آن ها اخترک ب 612 است. مفاهیمی که شازده کوچولو آن ها را تحت عنوان تفاوت آدم بزرگ ها و بچه ها مطرح می کند، مفاهیمی بسیار عمیق اند که در لحظه لحظه زندگی روزمره ما به شکلی عجیب جریان دارد.به عنوان مثال نویسنده شازده کوچولو مادی گرایی آدم بزرگ ها را در همان ابتدا با توصیفی ساده به سخره می گیرد.اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره اش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند . باید حتماً به شان گفت یک خانه صد میلیونی دیدم تا صدایشان بلند شود که وای چه قشنگ!کتاب شازده کوچولو به تدریج تمامی عادات آدم بزرگ ها را به سخره می گیرد و در ازا عادات دنیای کودکی را توصیف می کند. به آن ها می گوید که از نگاه یک کودک چه دنیای احمقانه ای دارند. چه مناسبات مسخره ای را مدام رعایت می کنند. ستاره هایی که می خرند و در بانک می گذارند یا می خوارگی ای که از بابتش شرمنده اند و به خاطر این شرمندگی بیشتر می نوشند و یا سلطنت هایی که به هیچ کسی حکومت نمی کند و تنها لقب این سلطنت را به دوش می کشند. شخصیت های اصلی این کتاب شازده کوچولو و گل سرخ و روباه هستند.شازده کوچولو و گل سرخ رابطه عجیبی دارند. این رابطه عجیب اندوهی توصیف ناپذیر را بر دل شازده کوچولو بر جای گذاشته است. گل خودپسندی که یک روز دانه ش همراه با سایر دانه ها به آن جا آمده و هیچ چیزی از محبت ابراز نمی کند. انگار که زیباروترین گل عالم هستی است.شازده کوچولو از اندوه محبت یک طرفه به گل سرخ سیاره اش را ترک می کند. زمانی که به باغ گل سرخ می رسد، شازده کوچولو دربرابر آن همه گل سرخ درست مانند گل خودش فرو می پاشد.گفت: -سلام.و مخاطبش گلستان پرگلی بود.گل‌ها گفتند: -سلام.شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟گفتند: -ما گل سرخیم.آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد…»شازده کوچولو پس از این دیدار است که با روباه آشنا می شود. زوج شازده کوچولو و روباه نه دربرابر زوج شازده کوچولو و گل قرار نمی گیرد که به تکامل آن می پردازد. روباه اهلی کردن معروف را به شازده کوچولو می آموزد و به همان ترتیب محبت و عشق ورزیدن را به او یاد می دهد.به او می گوید که گل تو در جهان یکی است. زیرا فقط تو مراقب او بودی و به او عشق ورزیدی. محبت و عمر و زحمتی که برای چیز یا کسی قائلیم است که از او چیزی ارزشمند می سازد.شازده کوچولو رفت و باز گلهای سرخ را نگاه کرد. به آنها گفت: شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل روزهای اول من و روباه هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا ست.و گلهای سرخ سخت رنجیدند.شازده کوچولو باز گفت: شما زیبایید ولی درونتان خالی ست. به خاطر شما نمی توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه ی شما سر است. چون من فقط به او آب داده ام، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام، فقط او را پشت تجیر پناه داده ام... چون فقط به شکوه و شکایت او ، به خود ستایی او ، و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام. زیرا او گل سرخ من است.این یکی از بزرگ ترین درس هایی است که می توان از کتاب شازده کوچولو آموخت. این که دربرابر آن کس و آنچه که دوست داریم؛ از محبوبمان گرفته تا کار و رشته تحصیلی و خانه و لباسی که می پوشیم؛ مسلما شبیه و یا درست مانندشان در جهان وجود دارد. حتی بسیار زیباتر و بهتر از کسی که دوستش داریم، بسیار جذاب تر از رشته ای که در آن درس می خوانیم، زیباتر و بزرگتر از خانه ای که در آن زندگی می کنیم، بسیار بهتر از شغلی که به آن مشغولیم و زیباتر از لباسی که به تن داریم؛ وجود دارد. این که به خاطر یک زیباتر، بهتر، بزرگتر، جذاب تر و سایر &quot;تر&quot; های مثبت آن چه که برایش عمری گذاشته ایم را ترک کنیم به این معناست که همیشه باید به دنبال یکی بهتر بگردیم چون همیشه وجود خواهد داشت. در عوض زیباترین ها و بهترین ها درست همانی است که داریم. به خاطر عمری که برایشان صرف کردیم و عشقی که برایشان گذاشتیم. رسم عشق در دنیای بچه ها درست همین است. یک اسباب بازی به خاطر کهنه شدنش از دور خارج نمی شود. همه ما عروسک فرسوده ای را هر شب در آغوش می گرفتیم و به بسیاری از اسباب بازی های تازه بی اعتنایی می کردیم و این درست عادت بچه هایی است که می دانند در زندگی چه می خواهند و باید از چه لذت ببرند.شهریار کوچولو پرسید: – برگشتند که؟سوزن‌بان گفت: – این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.– جایی را که بودند خوش نداشتند؟سوزن‌بان گفت: – آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.و رعدِ سریع‌السیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.شهریار کوچولو پرسید: – این‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟سوزن‌بان گفت: – این‌ها هیچ چیزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خواب‌شان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شیشه‌ها.شهریار کوچولو گفت: – فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهمیت به هم می‌رساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زیر گریه..سوزن‌بان گفت: – بخت، یارِ بچه‌هاست.</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Sep 2020 02:11:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز سینما؛ چرا با فیلم گریه می کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-smgdfteffq3b</link>
                <description>سینما یکی از عجیب ترین چیزهایی است که وارد زندگی همه ما شد و قلب های عده بسیاری را تسخیر کرد. خیلی از ما در تماشای فیلم ها گریه کرده ایم و خندیدیم و بسیار هم پیش آمده که برای ما عجیب باشد. چون آنچه دیدیم فقط یک داستان بود. چرا پس متاثر شدیم؟ چرا پس برای شخصیت ها خوشحال یا ناراحت شدیم؟ آن ها که وجود ندارند. اگر با فیلم گریه می کنید پس حتما در روز سینما با ما همراه باشید و مطلب زیر را بخوانید که چرا شما و یا هر کس دیگری ممکن است با تماشای فیلم گریه کند؟مرز واقعیت و خیالدر خواب گریه کرده اید؟چرا؟ مگر خواب شما واقعی است؟ مسلما نه ولی زمانی که خواب بوده اید خیال می کردید که واقعیت دارد. خیلی از ما حتی با فکرهای ناخوشایند زیر گریه می زنیم ولی چرا؟فیلم ها، در واقع بهتر است بگوییم اغلب فیلم ها، همه تلاششان را می کنند که شما را در خود غرق کنند و به شما بقبولانند که فیلم نمیبینید بلکه آنچه مشاهده می کنید یک واقعیت است. اگر آن ها می خواستند شما بدانید که دارید فیلم میبینید بازیگران هیچ وقت مجبور نبودند تا طبیعی بازی کنند. فیلم به خوبی می داند که چه طور می تواند واقعیت را جعل کند.جالب است بدانید که حتی اگر این طور نبود و فیلم ها اینقدرها هم تلاش نمی کردند واقعی به نظر برسند باز هم شما با دیدن آن ها گریه می کردید. مغز ما آنقدرها هم در تشخیص واقعیت و خیال مهارت ندارد. علاوه بر این معیار مغز برای گریه کردن، احساساتی شدن یا نشدن دروغ و واقعیت نیست. بلکه گریه دار بودن یا نبودن است. یک فیلم گریه دار به خوبی می داند که شما با چه صحنه ای بیشتر متاثر خواهید شد و همان را نشانتان خواهد داد.حس همدلی وقتی با فیلم گریه می کنیدبد نیست بدانید که افرادی که از دیدن ناراحتی و اندوه دیگران گریه می کنند و متاثر می شوند اغلب برخلاف تصور عموم افراد ضعیفی نیستند حتی قوی تر اند. آن ها علاوه بر رنج خودشان می توانند برای دیگران نیز اندوهگین شوند و این توان روحی بالایی می خواهد. علاوه بر این احساسات شما و گیرایی آن قوی تر است و قوای دریافتی نیرومند تری دارید. این مسئله در تماشای فیلم گریه دار نیز صادق است. افرادی که با فیلم گریه می کنند قادرند تا خودشان را در جایگاه فرد مقابل قرار دهند و به جای او نیز رنج را تحمل کنند. این افراد نیرومند تر از سایرین اند.مسلح به ابزار ابراز احساساتبد نیست بدانید که ابراز احساسات آن هم به روش درست کاری نیست که از عهده هرکسی بر آید. افراد متعددی احساساتی را به اشتباه به جای احساسی دیگر بروز می دهند. به عنوان مثال وقتی که شدیدا ناراحت اند به جای گریه و ابراز اندوه فریاد می زنند که شکلی از ابراز خشم است. یا در طرفی دیگر افراد بسیاری هستند به طور کلی در ابراز احساسات ناتوان اند. اگر شما یکی از آن دسته افرادی هستید که به سادگی با فیلم گریه می کنید پس خیالتان راحت، شما در ابراز احساسات قدرمندید.ارتباط ساده تر با دیگرانزمانی که همدلی و ابراز صحیح احساسات یکی از توانمندی های شما باشد توان ارتباط گرفتن با دیگران، یکی دیگر از مهارت های شما خواهد بود. شما وقتی که با کاراکترهای غریبه فیلم ها می توانید ارتباط برقرار کنید و همپای آن ها اشک بریزید و با فیلم گریه کنید پس قطعا انسان های واقعی در اطرافتان را بهتر درک خواهید کرد.در آخرخیلی چیزها ممکن است شما را به اینکه حین تماشای فیلم گریه کنید تشویق کند. اینکه فیلم شما را به یاد خاطره تلخی در گذشته می اندازد نیز می تواند یکی از این ها باشد. ولی به طور کلی همانطور که گفتیم گریه کردن با فیلم مسئله ای نیست که بابت آن احساس ضعف کنید و ناراحت باشید. اینکه شما قادرید چنان با سینما و فیلم ارتباط برقرار کنید که منجر به اشک های واقعی می شود یک قدرت جذاب است که حتی از نظر روانشناسی ثابت شده است. حتی اگر این مسئله هم در میان نباشد، شما فیلم ها را می فهمید درک می کنید تا حدی که با فیلم گریه می کنید و از جمله افرادی هستید که روز سینما را می توان به آن ها تبریک گفت.</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 14:37:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5 دلیل که چرا تئوری بیگ بنگ سریال بهتری است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/5-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%AF-%D8%A8%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bhywugggy90x</link>
                <description>تئوری بیگ بنگ یا The Big Bang Theory توانست در بازار رقابت سنگین سیتکام ها یا سریال های کمدی به یکی از پرطرفدارترین ها تبدیل شود. این سریال در کنار فرندز و آشنایی با مادر از محبوب ترین کمدی ها در ایران نیز هست. احتمالا زیاد شنیده اید که خیلی هایی که عاشق فرندز بودند یا برای آشنایی با مادر غش می کردند چندان با تئوری بیگ بنگ ارتباط برقرار نکرده اند. ولی در اینجا می توانید چندین دلیل برای اینکه چرا بیگ بنگ تئوری سریال بهتری به نسبت دو سریال دیگر است پیدا کنید. آنچه واقعیت هستدر فرندز همه چیز در اغلب مواقع بالاخره همان شکلی می شود که می خواستی. بالاخره بچه دار میشوی حتی اگر شده کسی را به فرزندی قبول کنی. حتی اگر یک پیشخدمت بسیار بسیار بی کفایت باشی بالاخره ارتقای شغلی پیدا می کنی. ولی در آشنایی با مادر همه چیز همیشه همان طور میشود که می خواستی. بالاخره یک گزارشگر درجه یک جهانی می شوی. معمار بزرگترین بنای نیویورک میشوی. در هنر فعالیت می کنی. قاضی می شوی. باور کنیم یا نه اهداف اغلب کاراکترها در سریال های فرندز و آشنایی با مادر به دست می آید. البته کم و بیش ناکامی هم وجود دارد ولی بیشتر از آنکه برای نمایش ناکامی باشد برای این است که قلب ما به عنوان بیننده به درد آید. مثلا یکی که بچه نمی خواسته هیچ وقت بچه دار نمی شود یا یک عروسی که یک سیزن کامل پیش درامدش بود در قسمت آخر ناگهان بهم میخورد، بیشتر از آنکه برای القای این قضیه باشند که اتفاقات ناخوشایند در زندگی رخ می دهند، می خواهند احساسات مخاطب را به چنگ آورند. ولی در بیگ بنگ تئوری واقعیت بهتر عمل می کند(به جز نوبل بردن شلدون و ایمی و بارداری پنی و کلا سیزن هندی آخر فیلم:)))لس آنجلس پر است از دخترانی که برای بازیگر شدن آمده و در کافه کار می کنند. رویای بازیگری بسیاری از دختران ختم به کار در کافه می شود. درست مثل پنی. دخترانی از همه جهت زیبا و از نظر با استعداد که هرگز شانسی برای دیده شدن و بازی کردن پیدا نمی کنند. تو می توانی به این سبک از زندگی تن به دهی و برای یک رویایی که هر روز پیرتر شدنت شانست را برایش کمتر می کند صرفا منتظر بمانی، تحقیر شوی، آزار ببینی و یا فکر دیگری کنی. اینکه پنی رویای بازیگر شدنش را رها کرد یکی از بهترین اتفاقات سریال بود. اینکه هر رویایی به هر قیمتی ارزش دستیبابی و یا حتی تلاش ندارد یکی از نکات مثبتی است که بیگ بنگ تئوری دارد. آدم های واقعی ترشخصیت های بیگ بنگ تئوری واقعا نقص دارند. تا به حال درباره فرندز به ذهنتان خطور کرده که چندلر که زشت نیست؟ چرا پس می گویند که خیلی شانس بیاورد می تواند با زنی باشد؟ در سریال هایی مانند فرندز و آشنایی با مادر همه چیز اتوکشیده و زیباست. آدم ها نواقصشان هم هیجان انگیز است. مثلا رابین عاشق تیراندازی است و میل به خشونتش نقص است. ولی این هیجان انگیز و جالب نیست؟ یا بارنی دخترباز قهاری است که همه دخترهای بیننده حتی عاشق این صفت او هستند. خب این مسئله اگر نقص است چرا پس دختران دوستش دارند؟  یا اینکه همه بازیگران از نظر زیبایی بدون نقص هستند. چاقی مونیکا در گذشته مسخره شدنی است و هیچکس واقعا الان دیگر هیچ مشکلی ندارد حتی اگر بگویند که دارند و ادایش را دراورند. ولی در بیگ بنگ تئوری آدم ها واقعا نقص دارند و از همین نقص های واقعی درام شکل می گیرد. شلدون واقعا نمی فهمد. ایمی واقعا تنهاست و واقعا زیبا نیست برنادت صدایی عجیب دارد و قدی کوتاه دارد. هاوارد واقعا رفتاری لزج و چهره ای ناپسند دارد. راج با زن ها نمی تواند حرف بزند و مشکلات نژادی دارد. لئونارد واقعا بدبختانه عاشق پنی است و پنی خیلی خیلی دور از فضاست و از علم و واقعیت فاصله دارد.کشش واقعیسریال های گریز آناتومی و داکتر هاوس بسیار شبیه به یکدیگرند ولی فرق دارند. گریز آناتومی از پیچیدگی روابط برای کشش استفاده می کرد ولی داکترهاوس نه. همین مسئله در سریال هایی مانند فرندز و آشنایی با مادر صادق است و در بیگ بنگ تئوری تا یک جایی صادق بود ولی بر همان اساس پیش نرفت. در سیزن های پایانی بیگ بنگ تئوری تقریبا همه دیگر بهم رسیده اند و این در حالی است که تد و بارنی و رابین تا سیزن آخر بلاتکلیف اند و لیلی مارشال هم که قسمت اول تکلیفشان روشن شد. فرندز هم یک راسل و ریچل دارد که حتی حاضر است برای بیشتر کش دادن سریال ریچل را کمی هم به جویی قرض بدهد. فرندز و آشنایی با مادر خودشان و ادامه داشتنشان را به پیچیده کردن و قطع و وصل کردن روابط وابسته می دانند درست مثل بیگ بنگ تئوری در اوایل. البته فرندز در موقعیت مونیکا و چندلر فهمید که بیننده آنقدرها هم دنبال کشش های کودکانه و بهم زدن و برگشتن های ابلهانه تر و دوست ماندن دوست دختر دوست پسرهای سابق نیست. ولی آشنایی با مادر تقریبا هرگز متوجه این نشد. در بیگ بنگ تئوری زوج ها چالش دارند و نمی توان گفت که از حربه قطع و وصل روابط هرگز استفاده نمی شود ولی نکته جالب این است که برخلاف آشنایی با مادر و یا فرندز روابط وقتی قطع می شوند، در وصل شدن مجددشان اتفاق دیگری افتاده و آدم ها واقعا تغییر کرده اند و حالا مناسب یکدیگراند. در حالی که به عنوان مثال بارنی و رابین زمانی که با یکدیگر نامزد می شوند چندان تغییری به نسبت بار اول نکرده اند.یا ریچل و راس هم صرفا یک بچه دارند وگرنه هردوشان هنوز عمیقا کودک اند. لباس های تکراریبرایتان احمقانه نباشد چون این یک حرف خیلی جدی و مهم است. آدم ها در بیگ بنگ تئوری لباس تکراری می پوشند و هر اپیزود لباسشان را عوض نمی کنند. این مسئله ای است که در نگاه اول چندان اهمیتی ندارد ولی وقتی که با واقعیت مقایسه می کنیم اهمیت پیدا می کند. همه سریال ها تلاش می کنند تا مخاطب داشته باشند و او را هر طور شده گرفتار کنند. یک سری کد تقلب مانند روابط وجود دارد ولی خیلی شانس جواب ندادنش وجود دارد. یک کد هم کد لباس و خانه و زندگی است. یک سریالی مثل سه در چهار می تواند در یک خانه کوچک و خراب فیلم برداری شود و مخاطب را جذب کند ولی در حاشیه خودش را موظف می داند که حتی عمارت مخروبه و  دور افتاده اش هم رنگ شده با آیفون تصویری و کتری و ظروف لوکس باشد. مسلما سریال هایی که با کمترین کد تقلب پیروز میدان اند سریال هایی بسیار قابل احترام تر اند.یک جمع دوستی صمیمیبله یک جمع دوستی صمیمی نقطه مرکزی و محوری همه این سریال هاست و جالب این است که فرندز و آشنایی با مادر این جمع را همان روز اول می بندند و راه ورود هر فردی دیگر را هم مسدود می کنند. تا جایی که حتی همسر تد در آشنایی با مادر واقعا یک کاراکتر اضافی به نظر می رسد و یا مایک در فرندز محو میشوند. این جمع ها و صمیمیت ها آنقدر در هم تنیده اند که نمی توان به هیچ عنوان یک فرد جدید را به آن اضافه کرد حتی اگر همسر فردی دیگر باشد. در نقطه مقابل بیگ بنگ تئوری با 4 مرد و یک زن آغاز می شود و مدام شخصیت اضافه می کند. شخصیت هایی که دیگر اضافی نیستند و حالا به نوعی قادراند جای خود را در این سریال پیدا کنند و حتی چالش آفرین بشوند. </description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 13:11:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی 9 انیمیشن برای سلیقه های متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-9-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-j2dhk0rpoz67</link>
                <description>توی انیمیشن ها هر اتفاقی ممکنه رخ بده. هر آدمی ممکنه پرواز کنه، هر بیماری ای ممکنه خوب بشه، هر کسی هر مدلی ممکنه برقصه، یا آواز بخونه و دوستایی از جنس همه موجودات زنده از یک گیاه گرفته تا هر حیوونی داشته باشه. یا حتی مثل وال ای دو تا ربات پر احساس تر از هر آدمی عاشق هم بشن. تو انیمیشنا ماموتا هنوز منقرض نشدن و حتی جفت پیدا می کنن و بچه دار میشن یا ابرقهرمان های ناجی خانواده تشکیل میدن و آدمای نفرت انگیز ماه رو کوچیک می کنن و میدزدن. دنیای قشنگیه برای زندگی. نه؟ما سعی کردیم یک سری از انیمیشن هایی که احتمالا کمتر دیدین و احتمالا دوست خواهید داشت رو معرفی کنیم. به امید روزی که زندگی درست مثل انیمیشن ها همینقدر جادویی باشه.1شش قهرمان بزرگ - Big Hero 6این انیمیشن به طور مشخص برای مخاطب نوجوان طراحی شده با این وجود هم کودکان هم بزرگسالان می تونن از شش قهرمان بزرگ لذت ببرن. این انیمیشن شباهت خاصی به انیمه های ژاپنی داره برای همین برای انیمه بازها خیلی می تونه جذاب تر هم باشه.2درون و بیرون - iNside Outکسی می دونه وقتی حالمون خوبه، یا بد، توی مغزمون داره چه اتفاقی میفته؟ اینساید اوت درمورد همینه. یه انیمیشن که خیلی ساده نشون میده عواطف و احساسات ما تو موقعیت های حساس چه جوری کار می کنن.3بالا – Upبالا یکی از احساسی ترین انیمیشن هاییه که میشه تماشا کرد. از قانون همیشگی انیمیشن های کودکان به نام پایان خوب و خوش و اتفاقات همیشه خوب تبعیت نمی کنه ولی تعریف زیباتری برای پایان خوب میسازه. دنیای انیمیشن آپ، دنیای بی غم اغلب انیمیشن ها نیست و حقیقت خیلی زیبا درش جریان داره.4چگونه اژدهای خود را آموزش دهیم؟نکته عجیبی که بین شش قهرمان بزرگ و این انیمیشن مشترکه اینه که اتفاقات بد توی اون ها خیلی جدی جدی رخ می دن. چیزی که عادت نداریم توی دنیای انیمیشن ببینیم رو این انیمیشن ها به زیبایی در خودشون جای دادن. این انیمیشن هم برای هر سنی مخصوصا نوجوون ها می تونه واقعا جذاب باشه.5آقای فاکس شگفت انگیز  Fantastic Mr. Foxاگر فیلم بین باشین حتما هتل بزرگ بوداپست رو دیدین و وس اندرسون رو میشناسین. وس اندرسون تقریبا همون کارهایی که تو فیلم ها میکنه رو اینبار توی یه انیمیشن که ابدا مختص کودکان نیست به نمایش میذاره. آقای فاکس شگفت انگیز به انیمیشن بی اندازه خلاق و جذاب و زیباست.6کورالاین (۲۰۰۹) Coralineاغلب وقتی قراره به سراغ انیمیشن هایی با تم ترسناک بریم اسم تیم برتون تو ذهنمون یادآوری می شه ولی کورالین شکل دیگه ای از ترس توی انیمیشنه همراه با دلهره ست و خیلی خیلی عمیق تره. این انیمیشن از رمان نیل گیمن اقتباس شده که استاد نوشتن داستان های عجیبیه که توی ذهن آدم تاثیرات عجیب تری می ذاره.7انومالیسا (۲۰۱۵) Anomalisaاین انیمیشن مختص بزرگسالانه پس بهتره که بچه ها به هیچ وجه گول نخورن و سراغش نرن. چارلی کافمن نویسنده درخشش ابدی یک ذهن پاک حالا یه انیمیشن ساخته درباره مردی که به یکنواختی رسیده. صدای همه توی این انیمیشن چه زن و چه مرد یکیه. جز زنی که مرد قراره عاشقش بشه.8Klaus کلاوسکلاوس به جرئت یکی از هوشمندترین انیمیشن های اقتباسیه. این انیمیشن داستان بابانوئل رو برای نسل جدید به شکلی متفاوت روایت می کنه و در همین بین برای بزرگسالایی که همراه با بچه ها برای تماشا اومدن این پیامو داره که جنگ توی تمام جهان تموم میشه، اگه که بچه هامونو درست تربیت کنیم.9Kubo and the Two Stringsکوبو و دو ریسمان درباره یک پسربچه ژاپنیه که در یک روستای کوچک کنار دریا زندگی می کنه و عاشق مادرشه. ولی همیشه همه چیز همین طوری نمیمونه و اتفاقات خوب و بد زیادی رخ میده و بالاخره سفر قهرمان شروع میشه.</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 21:55:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمی تخیلی با بازی موتزارت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA-oovbmeg4b1rh</link>
                <description>اولین باری که اسم آمادئوس را شنیدم وقتی بود که امین عظیمیِ استاد گفته بود برای درس تحلیل نمایشنامه باید نمایشنامه اکوئوس را تحلیل کنیم و سر جلسه امتحان بدهیم و من یک هفته تمام فقط دنبال نمایشنامه اکوئوس گشتم و وقتی پیدا کردم دیدم نویسنده ش عاشق هر چه بوده که آخرش &quot;ئوس&quot; داشته. مهدی هم گفت که فیلم آمادئوس را ندیده ام؟ چه طور؟ بعد تعریف کرد که این فیلم این طور شروع می شود که پیرمردی فرسوده و فرتوت در یک آسایشگاه روانی برای مردی با پیانو یک آهنگ می نوازد. میپرسد: میشناسی؟ مرد می گوید نه. میگوید من ساختم. این را چه طور؟ و قطعه ای دیگر می نوازد. مرد می گوید که نه نمیشناسد. پیرمرد می گوید این را هم نمیشناسی؟ این را هم من ساخته م. این را چه؟ و قطعه ای دیگر می نوازد که برای همه ما آشناست. مرد می گوید که آن را می شناسد. خوب هم میشناسد. با پیرمرد همراه می شود و با دهنش ملودی را همراهی می کند. و مرد می گوید این را موزارت ساخته است. رقیب همیشگی اش در موسیقی و بعد شروع می کند به گفتن داستانی که زندگی نامه موزارت نیست. ولی موزارت یکی از نقش های اصلی اش را بازی می کند. گفته می شود آمادئوس به هیچ عنوان سندیت تاریخی ندارد. به هیچ وجه شخصیتی که از موزارت تصویر شده ربطی به او ندارد و نامه های به جا مانده از موزارت و همچنین سایر حقایقی که از زندگی او وجود دارد خلاف این را ثابت می کند. منتقدین به همین دلیل این نمایشنامه را زیاد نپسندیدند ولی من به همین دلیل-دقیقا به همین دلیل- خیلی خیلی خوشحال ترم. من و البته همه شما در دنیایی زندگی می کنیم که دیر یا زود متوجه خواهیم شد همه چیز کپی شده. حتی چیزی که از رویش کپی کرده اند خودش از یک جای دیگر کپی شده. معمولا ما با ایده خلاقه و صاحب خلاقیت در کنار هم مواجه نمی شویم. اگر یک دکوری یک مدلی چیده شده حتما پینترست این طور چیده. یا یک نقاشی یا یک عکس یا یک آپارتمان یا یک متن یا یک... همه چیز. حالا من در آمادئوس با یک اثر مواجهم که بر اساس یک شخصیت واقعی ساخته شده و حتی از خود آن شخصیت کپی نکرده است. چه چیزی بهتر از این؟واقعیت نداشتن این شخصیت پردازی هنر تخیل این فیلم و نمایشنامه و فیلم نامه را برای من تا حد بسیاری محترم تر می کند. اینکه تخیل چگونه می تواند این میزان کاراکترهای عزیز خاکستری طراحی کند. همه در آمادئوس پرداخت شده اند. هیچ کاراکتری دیالوگ ندارد مگر اینکه شما می دانید چرا آن دیالوگ را به زبان می آورد. هدف تمامی شخصیت ها مشخص است و اگر هم مشخص نباشد قطعا روشن است که هدفی دارند. هیچکس بیهوده راه نمی رود بیهوده حرف نمیزند بیهوده حتی پلکش را هم تکان نمی دهد. طراحی صحنه و لباس و فیلم برداری و تدوین و همه چیز در خدمت یکدیگرند. هیچ جزئی نیست که خودنمایی کند. برای همین به احتمال زیاد شما متوجه نخواهید شد که این فیلم یک پروژه بسیار عظیم است. همه چیز بی ادعا انجام می شود. حتی با شکوه ترین چیزها الزامی اند نه از سر تجملات. جزئیاتی که در این فیلم وجود دارد و آن را در تک تک نگاه بازیگران می توانید پیدا کنید و اجرای نرم تمامی این جزئیات در کنار یکدیگر یک شاهکار کامل را میسازند. در آمادئوس سالیری ادای یک شخصیت منفی را در می آورد در حالی که این طور نیست. کارهای بدی می کند. همه می فهمیم چرا. همه درکش می کنیم. او بیشتر از هر چیز شبیه به قابیل است زمانی که خداوند قربانی اش را نپذیرفت ولی زمانی که هابیل را کشت حتی مجازاتش نکرد و به او عمری طولانی داد و همه را از کشتن او نهی کرد. سالیری یک قابیل بیچاره تمام عیاری است که از کودکی تنها تماشا کرده. او به اندازه موزارت خوشبخت نبوده. او یک آدم متوسط بوده با یک استعداد متوسط. او اصلا و ابدا قصد نداشت تا به موزارت حسادت کند ولی همه چیز برای حسادت آماده بود. زنی که دوست می داشت و دعایی که با هرزگی اجابت شد سقوط سالیری را رقم می زند ولی سالیری تا آخرین لحظه هایی که در کنار آمادئوس می ماند آنقدرها هم بد نیست. خود در موسیقی ای که سفارش داده غرق می شود و از آن به وجود می آید. موزارت و سالیری هر دو یک معشوقه دارند و این معشوقه هر دوشان را ویران کرده است. هر یک به شکلی متفاوت. موزارت که همه چیز در او به شکل استعداد تجلی می کرد و سالیری بی نوایی که عالی بود ولی نابغه نه و انگار هرگز پشتکار از هیچ انسانی نابغه نمی سازد و هرکس جز نوابغ فراموش خواهند شد. همه چیز در آمادئوس چنان به هم تنیده شده و در هم حل شده که بیشتر از آنکه به فیلم های با شکوه شبیه باشد به نگارگری شبیه است. دنیایی پر از جزئیات که هیچکدام هیچ چیزی را به رخ نمیکشند و هیچ چیز هیچ امضایی از خود ندارد و همه در یک هدف برای معشوقی که خداست یا موسیقی و قطعا هر دو حل شده اند. </description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 02:12:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد سیا ارمجانی هنرمند ایرانی؛ مقبره ای برای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahzadmfarah/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%A8%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-bvlr9ecenrxx</link>
                <description>سیا ارمجانی هنرمند مشهور ایرانی در آمریکا 7 شهریور 1399 چشم از جهان فروبست.کوتاه درباره سیا ارمجانیسیاوش ارمجانی مشهور به سیا ارمجانی در سال 1318 متولد شد و زمانی که 21 سال داشت به سفارش پدرش ایران را ترک کرد. یعنی سال 1339. او به تحصیل در رشته هایی در دانشگاه مشغول شد که دنبال کردن آن ها تقریبا باورنکردنی است. او در رشته های فلسفه، انسان شناسی و ریاضیات درس خواند. با وجود همه این ها آنچه که سیا ارمجانی را بیشتر از همه سرگرم کرد، یعنی در واقع یک سرگرمی برای یک عمر، مجسمه سازی و معماری بود. ترکیب مجسمه سازی و معماری برای او هنر چیدمان یا اینستالیشن بود. سیا ارمجانی یکی از مشهورترین و مهم ترین هنرمندان در زمینه هنر چیدمان یا  هنر اینستالیشن بود.هنر اینستالیشن چیست؟اگر بخواهیم خیلی به زبان ساده از اینستالیشن بگوییم، هنر اینستالیشن یا چیدمان اغلب به هنرهایی که گفته می شوند که در یک فضای داخلی به نمایش در می آیند و با محیط رابطه تنگاتنگی دارد. فرق مجسمه با اینستالیشن در این مسئله است که مجسمه ارتباطی با فضا و معماری محیط ندارد. شما یک مجسمه را می توانید در هر نمایشگاهی به نمایش بگذارید و یا حتی به خانه ببرید. این در حالی است که اینستالیشن برای یک محیط خاص خلق می شود. برای همین هم اغلب اینستالیشن ها در موزه ها ساخته می شوند. هرچند وجود اینستالیشن محدود به موزه های هنری نیست. آن ها می توانند برای محیط های خصوصی و عمومی ساخته شوند.به طور کلی هنر اینستالیشن یک مجسمه را برای یک معماری خاص طراحی و خلق می کند. یکی از نمونه هایی که احتمالا از اینستالیشن دیده اید، درخت های کیارستمی در طبقه دوم خانه هنرمندان تهران است که به محض بالا رفتن از پله ها آن ها را می بینید.بخش عمده ای از آثار سیاوش ارمجانی را هنر اینستالیشن در بر می گیرد.آثار سیا ارمجانی ؛ خاطره ای به یاد ایرانمشعل المپیک تابستانی ۱۹۹۶ در آتلانتا، برج و پل جزیره Staten در نیویورک، Round Gazebo در نیس، فرانسه، و پل Irene Hixon Whitney در مینیاپولیس از مهم ترین آثار سیا ارمجانی هستند.درباره سیا ارمجانی نوشته اند که:آثار این هنرمند در سراسر ایالات متحده، اروپا و ایران شناخته شده است. تمرکز فعالیت او بر معماری و هنر چیدمان است. اغلب اوقات آثار او با الهام از سنت‌های ایران در کنار تاریخ هنر اروپا است ... نخستین آثار او عمیقا با میراث ملی این هنرمند آمیخته بود. «ارمجانی» در سال ۱۹۵۸ میلادی بر روی پیراهنی که به پدرش تعلق داشت اشعاری از «حافظ» شاعر ایرانی نوشته بود.در واقع برگ برنده ای که سیا ارمجانی همواره در آثار خود داشت همین بود. استفاده به جا از آنچه در 21 سال زندگی ایرانی به همراه آورده بود.یکی از آثار سیا ارمجانی تحت عنوان مقبره ها یا آرامگاه ها؛ به تصویرگری آرامگاه شاعران، فیلسوف ها و افرادی که بر زندگی و افکار این هنرمند تاثیر داشته اند می پردازد. او تقریبا چیزی نزدیک به 40 سال برای طراحی این مجموعه تلاش کرد. او برای تمامی افرادی که در افکارش تاثیر داشته اند مقبره ای مطابق آن چه که در ذهن داشت طراحی کرده بود. به عنوان مثال او برای نیما یوشیج مقبره ای با سقف شیروانی دار شمالی طراحی کرده است و همزمان نوآوری جذاب معماری این مقبره نوآوری شعر نو نیمایی را تداعی می کند. او برای هایدگر، آدورنو و حتی حافظ و در آخر خودش مقبره طراحی کرده است.آرامگاه نیما یوشیجآرامگاه دو اعدامی بی گناهآرامگاه حافظمقبره آخر با نام آخرین مقبره یا مینیاپولیس مکتوب نمای شهری اطراف استودیوی ارمجانی است. او همه تقریبا همه زندگی ش را در همین شهر مانده بود. این مقبره تصویری به اندازه 5 متر مربع و نمایی از تمامی این شهر است در حالی که اشعار فارسی بسیاری در زمینه آن دیده می شود. او در خصوص اشعار گفته است که ذهنش پر از اشعاری است که بیشتر آن ها را در دوران مدرسه به اجبار حتی حفظ کرده بوده است و حالا از ذهنش نمی روند.مینیاپولیس مکتوب به گفته خود سیا ارمجانی مقبره خودش است. طرحی از مینیاپولیسی که تمام عمر در آن زندگی کرده است و پس زمینه ای از اشعار فارسی ای که مدام در ذهنش تکرار می شود و کودکی و نوجوانی را در میان آن ها سپری کرده است.آرامگاه خودش، مینیاپولیس مکتوب یا آخرین مقبرهسیا ارمجانی در 7 شهریور ماه 1399 در سن 81 سالگی مینیاپولیس درگذشت.</description>
                <category>مهزاد مفرحی</category>
                <author>مهزاد مفرحی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Aug 2020 02:36:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>