<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@majidkamran</link>
        <description>اینجا نوشته ها غالبن شخصیه و ممکنه توجه شما رو به خودش جلب نکنه .اگه به نظرتون ساده یا احمقانه اومد وقتتون روصرفش نکنید، راحت از کنارش رد بشید :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:50:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مجید</title>
            <link>https://virgool.io/@majidkamran</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندیق درون</title>
                <link>https://virgool.io/@majidkamran/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%82-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-jo6iy3hzmjva</link>
                <description>چند روزی هست که عاشورای امسال هم تموم شده. تمام شد. تو قصه های این دهه، قصه‌ی عمر سعد قصه ی عجیبیه. تذکردهنده است. عمر سعد تا روز 8 محرم در شک بود.  شب تاسوعا به حضرت ابوالفضل امان نامه داد. شب عاشورا با امام حسین دیدار کرد. کسی که از بچگی با امام حسین بزرگ شده بود. آشنا بود به علی و آل علی. روز قبل عاشورا از خدا خواست تا واقعه ی عاشورا رخ نده. خواست که مجبور به انتخاب نشه. انتخاب بین قدرت و حقیقت.  انتخاب بین دنیا و آخرت. ولی شد. و انتخاب کرد و به قعر تاریکی، به عمیق  ترین سیاهی تاریخ سقوط کرد.او انتخاب کرد. انتخابی به قیمت سقوط به تاریک ترین جای تاریخ از اون سمت قصه ی کس دیگه ای هم بود که شرایطش  نه کاملا ولی مشابه عمر سعد بود. حر ابن یزید ریاحی. حر هم با علی و آل  علی آشنا بود. خاندان پیامبر رو می‌شناخت. او هم مجبور بود انتخاب کنه. بین  فرماندهی شقی ترین سپاه تاریخ و یا سرداری جاودان ترین سپاه تاریخ. انتخاب  کرد. همون شبی که عمر سعد بیدار بود و بین حقانیت حسین و شیرینی گندم ری،.  گندم ری رو انتخاب کرد، حر، حسین رو انتخاب کرد. تا آزاد بشه. آزاده ی  تاریخ. تا بشه حرِ حسین. در همه ی ما، یک عمر سعد حضور داره. عمر سعدی که شک و تردید داره. بین دوراهی مونده. بین حسین و دنیا باید انتخاب کنه. ما هم نا آشنا نیستیم با علی و آل علی. از ابتدای عمرمون با ذکر حسین بزرگ شدیم. با محرم، با روضه ها و زنجیر زنی ها. ولی از یه جایی تو زندگیمون، مزه ی شیرین دنیا اومده زیر زبونمون. مردد شدیم. شک کردیم. بین شلوغی دنیا و حرف های آدم های باد به غبغب انداخته حیرون موندیم. با اینکه ته دلمون خبر داریم حق چیه و راست کدومه. اما کم کم دور شدیم و خودمون خبر نداریم. از حقیقت. از درستی. گرد و خاک نشسته روی آینه ی دلمون. نفهمیدیم که دنیا ما رو هم سر دوراهی می گذاره. دو راهی هایی که باید انتخاب کنیم. بین لذت گناه  یا آرامش تقوا. بین مستی الکل یا زمزمه ی دعا هامون با خدا. بین ذوقمرگی  هایِ لذتِ لمس ناپاک دختری که دوستش داریم یا صبر برای آغوش همسری که مآمن و  آرامش قلب و زندگیمون خواهد بود.  دوراهی های سخت، تو زندگی همه ی ما هست. جاهایی که قیمت انتخاب، تنهاییه همه ی ما به عمر سعد ی درونمون داریم. اما شاید یک حر، آروم و بی صدا ته دلمون خونه کرده. منتظر تا دل بکنی. منتظره تا آزادت کنه. عاقبت به خیرت کنه. بین عمر سعد درونت و حر درونت باید یکی رو انتخاب کنی. تو انتخاب می کنی و تاریخ نتیجه ی انتخابت رو می نویسه. تاریخی که شاید کسی نخوندش. ولی برای تو مهم ترین کتاب زندگیت میشه.</description>
                <category>مجید</category>
                <author>مجید</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2019 01:54:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@majidkamran/%D9%87%DB%8C%DA%86-x79jer0ly8pb</link>
                <description>حرف زیاده ولی خلاصه اش هیچی نیست. روز وشب هامون زود می گذرن خیلی زود.  چون روزمره شدیم. از صبح که از خواب بیدار میشیم تا شب که میخوابیم یک  ایندیویجوال اسلات بیشتر نیست. با زحمت از خواب بیدار شو، صبحونه بگیر.  سوار اتوبوس شو، قبل 6:40 انگشت بزن، برو سر کار، صبحونه بخور، اگه کاری  بود انجام بده،. اگر نه، وقتت رو به بطالت بگذرون و تاب بخور دور خودت تا  ساعت 12:10 بشه. با علیرضا برو سلف. ناهار بخور، بیا اتاق، سیگار بکش، نماز  بخون، تا 3 ربع کم بخواب، زورکی از خواب بیدار شو، تا 3:10 انگشتت رو بزن،  تلفن ها رو جواب بده، سیستم هایی که کار دارن کارشون رو انجام بده،. چایی  بخور، منتظر باش تا ساعت 6 علیرضا بیاد دفتر با هم برید بیرون تو آفتاب، منتظر اتوبوس بشینید و حرف بزنید، برو اتاق، لباس عوض کن، سیگار بکش، احمد  که اومد با اون هم سیگار بکش، تا 7 و نیم 3 نخ دیگه بکش اگه عرق کرده بودی  برو حموم و لباس هات رو بشور، بعدش برو رستوران، شام بخور، بعد برو نماز، سوره ی واقعه رو هم بخون، بعد یه کله برو پیش علیرضا، همونظوریه که دوتایی  روی تخت افتادین و سرتون تو گوشیه یه رب وقت میگذره،.... بعدش یه فیلم نگاه  کنید. ساعت میشه 10 و نیم، یازده. یه ذره کش و قوس به بدن بده،. زورکی  علیرضا رو ببر با هم قدم بزنین، این شبا احمد هم هست، سیگار بکش، پشت اون  ساختمون سیمانی دور افتاده که جلوش  کوهیه که تصویر یه زن جوون توشه، با  علیرضا یا احمد بشین، سیگار بکش، به حرفاشون گوش بده،. وقتی حوصله ی جواب  دادن و از خودت گفتن رو نداری، آروم آروم برگرد سمت اتاقت، خداحافظی کن،  برو سمت اتاق، مسعود خوابه، آروم برو تو اتاق، هندزفری رو بزار تو گوشت، یه  خورده با گوشی بازی کن،. برو بیرون اتاق سیگار بکش، احتمالا 2 تا پشت هم،  به روزت و به حرفایی که با این و اون زدی فکر کن، (به حرفایی که با رئیس  ات،همکارها و....)، مسواک بزن، آبی به سر و پات بزن،  برو اتاق، دعا بخون، آروم، آروم برو زیر پتو، ساعت چنده، وای بازم دیر شد،  با فکر مشوش پتو رو بکش رو خودت، تا خوابت ببره 2 یا 3 بار گوشی رو چک کن،  مقابل وسوسه ی سیگار کشیدن مقاومت کن....... از خستگی خوابت برده....روزت تموم شد. بدون آرزو، بدون هدف. کنده شده از جهان بیرون، انگار گذشته ای نبوده و آینده ای نیستفقط خاطره های دور و حسرت های نیومدهتلخی  مدامی که تو لونه ی دلت هست و داره می جودت. عجیبه که حس ناامنی نسبت به  همین چرخه ی متوالی بی مهابا و از دست دادن چیز های قشنگی که توش هست این  تلخی رو بیشتر و غلیظ تر می کنه. بگذریم...... باز داره دیر میشه.          دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ                                       ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ</description>
                <category>مجید</category>
                <author>مجید</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 21:56:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کفش های بقیه راه برو</title>
                <link>https://virgool.io/@majidkamran/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88-qq1cpxvaelaq</link>
                <description> چند شب پیش بعد از کلی عوض کردن کانال ها دیدم تنها برنامه ی بدرد بخور تلویزیون &quot;عصر جدید&quot; هست که تازه فصل دومش شروع شده. شرکت کننده یه پسر نوجوون با ریش ها و سیبیل های تازه در اومده و اصطلاحا فابریک  بود که می خواست با تفنگ ساچمه ای هدف هایی ریزی رو که روی صحنه براش گذاشته بودن بزنه. پسرک استرس داشت. توی زدن یکی از هدف ها به مشکل خورد. تا اینکه توی شلیک سوم تونست بزندش. عرق روی پیشونیش نشسته بود . پدرش با نگرانی از پشت صحنه نگاهش می کرد. نمایش پسر تموم شده بود و منتظر رای داور ها بود. 3 تا رای سفید و یکی که هنوز قرمز مونده بود.به نطر میرسید دیگه چیزی برای ادامه نباشه اما تازه بهترین قسمت نمایش پسرک شروع شده بود. اون هم بدون اینکه خودش نقشی در اون داشته باشه. اون شب 2 تا از تیرانداز های تیم ملی اومده بودن تا برنامه رو از توی استودیو ببینن. نجمه خدمتی که مدال جهانی و سهمیه المپیک داشت. وزرشکار دیگه، نفر اول ایران در تفنگ ساچمه ای بود که چون اسمش رو یادم نمیاد اینجا &quot;هادی&quot; صداش می کنیم. علیخانی نظر اونها در مورد پسرک پرسید. نجمه خدمتی بلند شد و با لبخندی که روی لبش بود گفت : &quot; من می دونم کاری که ایشون داره اینجا انجام میده چقدر سخته و جلوی این جمعیت ممکنه چه استرسی داشته باشه، از نطر من کارشون عالی بود.&quot; از وقتی که کلمه ی &quot;عالی&quot; از دهن نجمه بیرون اومد تا وقتی پسرک تونست اون رو درک کنه چند لحظه ای طول کشید اما بعدش پسرک احتمالا سرخوشانه ترین لبخند همه ی عمرش رو زد. از تایید یک تیرانداز المپیکی انگار تمام باری که روی شونه ی پسرک بود از رو شونه هاش برداشته شد و جاش رو به آرامش داد. حالا نوبت هادی بود. هادی اما تند شروع کرد. &quot;اجازه بدید برای حفظ اعتبار تیراندازی هم که شده من با نظر خانوم جودکی مخالفت کنم. من اصلا این نوع تیراندازی ها رو قبول ندارم و اصلا قابل قیاس با کاری که ما می کنیم نیست. به عنوان عضو تیم ملی این حرف رو میزنم. بهتره اون چراغ قرمز،همچنان قرمز بمونه. &quot; من اونجا نبودم اما می تونستم احساس کنم که چه طور نفس در سینه ی افراد داخل سالن حبس شد. چهره ی پسرک جوان در هم رفت. انگار کسی که درد معده اش داره به سراغش میاد، رو ترش کرد. اما علیخانی به دادش رسید. &quot;اگر فکر می کنی کارش، کار خاصی نیست بیا و خودت امتحان کنن. بیین می تونی تو هم بزنی ؟ هادی با کمی تعلل پایین اومد. اسلحه رو برداشت و قرار شد تا هدفی رو بزنه که پسر 2 بار در زدنش ناکام موند و بار سوم تونست بزنه. تیر اولش خطا رفت. دومی هم. میشد ترس رو توی چهره ی هادی دید. تیر سوم اما صاف به هدف خورد. این بار هادی بود که نفس راحتی کشید. اعتبار و آبروی به خطر افتاده اش در مقابل یک پسرک 20 ساله که روستایی در کرمان اومده بود، فعلا سرجاش بود. علیخانی میکروفون رو داد دستش. &quot; حالا نظرت رو بگو &quot; . هادی با کمی دستپاچگی شروع کرد . &quot;این اسحله اصلا استاندارد نیست. قیمتش چقدره ؟&quot; &quot; - 200 هزار تومن . &quot;&quot;اسلحه های ما حدود 70 میلیون قیمت دارن . با این جور اسلحه نمیشه قضاوت کرد. ولی من کاملا برای کار و تلاشی که این پسر جوان می کنه احترام قایل هستم و امیدوارم بتونه، اگر استعدادش رو داره ، بتونه که در این راه موفق باشه. من ازش دعوت می کنم تا حرفه ای تر این راه رو دنبال کنه&quot; می دونید.... هادی هنوز هم همون قهرمان مغرور کشوری بود.. اما چیزی درونش شکست. چیزی تغییر کرد و باعث شد تا دیگه برای حفظ اعتبار تیراندازی منبر نره. حالا او ، بر خلاف هادی 4 دقیقه ی قبل داشت از پسرک تعریف می کرد. حالا برای کارش &quot;احترام&quot; قایل بود. فرق هادی 4 دقیقه قبل با الان این بود که خودش دقیقا در جایی قرار گرفت که پسرک بود. دیگه قدرت قضاوت نداشت. اون با اسلحه ی 200 هزار تومنی پسرک و با همون هدف، رو به رو بود. هدفی که مثل پسرک 2 تیرش خطا رفت تا تونست بزنتش. توی زندگی همه ی ما ها لحظاتی یش میاد هادی درون ما بیدار میشه. مغرور و خشن. و بی رحماته شروع میکنه به حرف زدن. هادی درون ما خودش رو محق میدونه و اصلا براش مهم نیست که شاید هیچی از گذشته و حال ادم هایی که رو به روش هستن نمیدونه.ما و هادی های درون ما بعضی وقت ها نیاز داریم تا یه  احسان علیخانی باشه تا گوشمون رو بگیره و بندازتمون وسط معرکه ای که به نظرمون پیش پا افتاده است.وقت قضاوت، نظر دادن یا ارزش گذاشتن روی کار کسی، باید واقعا با کفش های اون راه رفته باشید تا بتونید در مورد راه رفتنش نظر بدید. مهم نیست چند بار قهرمان دو شده باشید، مهم اینه که خودتون با همون کفش ها ، همون راه رو طی کرده باشید.پسرک بین تشویق حضار و نجمه و هادی از صحنه بیرون رفت تا بره پیش پدرش. پسرک وقتی از بغل پدرش بیرون اومد دیگه مرد شده بود. اون 15 دقیقه ی جهنمی باعث شد تا یک مرحله ی مهم از زندگیش رو رد کنه. شاید هادی هم یک مرحله ی مهم رو توی زندگیش از سر گذروند.پ. ن  : راستی، چراغ چهارم هم سفید شد! </description>
                <category>مجید</category>
                <author>مجید</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2019 01:53:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;من&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@majidkamran/%D9%85%D9%86-xlgijze3jqvg</link>
                <description>چند سال پیش استادی داشتیم که برامون از دین و اندیشه می گفت. از رذالت ها و فضیلت های اخلاقی. از اشکالاتی که در ما انسان ها وجود داره اما اینقدر برامون عادی شده که دیگه به چشممون نمیاد. از رفتار های کوچیکی که شخصیت و سرشت ما رو شکل میده. اتفاق ها و لحظه هایی که حتی دور از چشم ما رخ میده ولی ما رو متاثر از خودش می کنه. یکی از جالب ترین و درعین حال شکه کننده ترین حرف هایی که زد در مورد &quot;من&quot; بود. من در واقع چیزی هست که ما خودمون رو باهاش می شناسیم اما می تونه چیزی فراتر از این هم تعریف بشه. علایق و احساسات ما هم به خاطر همین &quot;من&quot; شکل می گیره.اینکه چیزی رو دوست داشته باشیم یا از اون چیز بدمون بیاد مربوط به این &quot;من&quot; هست. اما اونچه شکّه کننده بود این بود : اگر این &quot;من&quot; تو رو به اشتباه بندازه چی ؟ اگر در تو تعصب بی جا ایجاد کنه چی ؟ اگر باعث بشه خودپسندی و تبعیض در تو شکل بگیره میخوای چی کار کنی؟ هرچه در صحبت هاش جلو رفت، رفته رفته برام روشنتر میشد. در واقع هر چه رذالت و زشتی در وجود ماست ناشی از همین &quot;من&quot; میشه که ما رو در خودش زندانی می کنه و چشممون رو از دیدن خیلی چیزی ها کور. اما استاد برای توضیح اینکه  &quot;من&quot; گاهی اوقات حتی در انجام یک کار خوب هم تو رو محدود (یا به اشتباه می اندازه ) مثال حیرت آوری زد:زلزله ی بم! بله زلزله ی بم. زمانی که زلزله اتفاق افتاد همه ی ایران شکّه شدن. غم و اندوه مرم رو فرا گرفت. همه جمع شدن تا هر کمکی که از دستشون بربیاد انجام بدن. هر کسی می تونست به اونجا می رفت. گروه های امدادی، ارتش، همه و همه دست به کار شدن. اما به نظر شما دلیل این شکل از حمایت و بخشندگی و نوع دوستی چی بود؟جواب ساده بود. چون این اتفاق در کشور &quot;من&quot; اتفاق افتاده. چون زلزله زده ها هم وطن &quot;من&quot; بودن. هنوز هم رد پای &quot;من&quot; وجود داره. در واقع اگر این من رو از اونها حدف کنیم دیگه هرگز اون شفقت و نوع دوستی وجود نداره. این همه محبت ناشی از &quot;نوع دوستی&quot; یا &quot;هم دردی&quot; نیست. دلیل اصلی ازتباط اونها به &quot;من&quot; هست. اگر این من نبود شاید حتی تأثری هم از این اتفاق به وجود نمی اومد. هدف استاد این بود که برای اینکه بزرگ تر از خودت بشی، برای اینکه بتونی بالا بری; باید این &quot;من&quot; که در درونش حبس شدی رو بشکنی . پاره کنی و از درونش بیرون بیای. تا اونوقت بتونی به کمال برسی تا دیگه در محبت ترجیحی نداشته باشی چون ارزش محبت تو رو محدود می کنه. علایق و احساسات ما هم به خاطر همین &quot;من&quot; شکل می گیره.این مقدمه رو گفتم تا حرف اصلی که میخوام بزنم قابل درک باشه.  چند روز پیش زلزله ای در کرمانشاه رخ داد و متاسفانه عده ی زیادی کشته شدن . عده ی زیادی هم زخمی و معلول . هزاران نفر هم بی خانمان و آواره شدن. اما خدا رو شکر مردم و دولت در زمانی که شبکه های اجتماعی بیش از هر وقت دیگری فعال شده بود و زلزله رو پوشش داد به فریاد مردم رسیدن و اونها رو کمک کردن. حتی از صلیب سرخ. حتی یک گروه آلمانی به صورت آتش به اختیار اومد و در اونجا شروع به درمان زخمی ها کرد. همه چیز خوب بود . همه جا پر از محبت بود. خوشحال بودیم از این همه نوع دوستیمون. از اینکه روح ما چقدر بزرگه ! تا اینکه چند روز گذشت. شهری به نام ابوکمال در سوریه آزاد شد. در واقع این شهر آخرین جایی بود که در اختیار گروه داعش بود. مردم اونجا مدت ها اسیر داعش بودن و جنگ باعث ,یرانی خونه و زندگیشون شده بود. عزیزانشون کشته شده بودن و آیندشون نامشخص بود. نه فقط چند هزار نفر که ملیون ها نفر. ملیون ها انسان. مسلمان . دوست . حالا وقت کمک و بازسازی و مرهم گذاشتن روی زخم های چند ساله مردم سوریه بود. مسلماً ایرانی ها هم در صف اول این کمک بودن. هلال احمر شروع به کمک کرد و کامیونی برای اونها فرستاد. واکنش ها جالب بود. همون مردم مهربان و نوع دوست به یکباره به حیوانات درنده و بی احساسی تبدیل شده بودن که دریده فریاد می زدن چرا به اونها کمک می کنید؟ مگه نباید الان تو کرمانشاه همه پولها رو خرج کنید؟ مگه همه ی کمک ها نباید نصیب هم وطنان ما بشه؟ کم کم روی زشت ادم ها پدیدار شد. آدم هایی که درون &quot;من&quot; خودشون اسیر شده بودن. کینه و دشمنی بی دلیلی که در وجودشون بود بر هر بخش دیگه ای از اونها غلبه کرده بود. حالا دیگه کمک کننده های انسان دوست دیروز، &quot;نوع دوست &quot; نبودن. دیگه برای صلیب سرخ و آلمانی هایی که از اون طرف دنیا برای کمک به زلزله زده های کرمانشاه اومده بودن دست نمی زدن. حالا یانگوم که 50000 دلار برای زلزله زده ها فرستاده بود جای آفرین نداشت. دیگه کسی یادش نمی اومد که کار لیورپولی ها چقدر زیبا، انسان دوستانه و رفیع بود. حالا چشم های خشمگین و دهان های کف آورده و دندان های به هم ساییده ای بود که فریاد می زد : &quot;چرا به اونها کمک می کنید؟ چرا به فکر اونها هستین؟&quot;&quot;من&quot; وجودشون زشتی درونشون رو فریاد می زد. &quot;من&quot; پلید و زُخمی که حالا اونقدر کریه و بد منظر بود که حتی شنیدن حرفهاشون هم حال آدم رو بد می کرد. از &quot;من&quot; بالاتر برو تا محبت و زندگیت واقعی باشه.</description>
                <category>مجید</category>
                <author>مجید</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2017 22:19:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>baby</title>
                <link>https://virgool.io/@majidkamran/baby-ajnxk57dotz8</link>
                <description>&quot;baby Driver&quot; was good. like a sunrise of new melody. there was a lot&#x27;s of time that i don&#x27;t have that kinda feeling. new, anxious, delight and future maters. suggest u too see. baby Driver 2017 another mention-able thing is about movie first actor. he is just 5 day younger than me. he play such movie with such an impressing character. well me ? I&#x27;m waiting.wait for tomorrow. wait for next step. wait for never come Saturday. the rhythm of moving picture was set to music. the music that plays all the time. make your step synchronizes. life is song. drive on right notes. like ton of black priest. like white dangerous man delighting and love to listen. done baby. </description>
                <category>مجید</category>
                <author>مجید</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2017 19:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبرای عجیب!</title>
                <link>https://virgool.io/@majidkamran/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-w9etwu9nha0h</link>
                <description>وقتی می بینم که بازیکن های پر رو و گردن کلفت فوتبال ایران فقط به خاطر اینکه فوتبالیستن ( شغلشون اینه و کلی بابتش پول می گیرن) می تونن بدون گذروندن دوره ی آموزشی و با حقوق بالا دوره ی سربازیشون رو بگذرونن و تازه کلی هم حمایت میشن خونم به جوش میاد. امید عالیشاه الان در ظاهر سربازه ولی نه پادگان میره و نه حتی تو تراکتور تمرین میکنه ! داره با پرسپولیس تو تهران تمرین می کنه. حالا این هیچی ! اینکه در این حین حقوق ده ها برابر بیشتر از یه سرباز عادی می گیره رو چی کار کنم. حالا خبر اومده که نوراللهی باید بره آموزشی. چه فریاد ها که بلند نشده! ولی اگه لحظه ای ، فقط لحظه ای از دید صد ها هزار سرباز دیگه به این موضوع نگاه کنن می فهمن که چقدر حرفشون در این مورد که &quot;چرا&quot; نوراللهی باید بره آموزشی مسخره به نظر میرسه! احمد باید بره خدمت چون سربازه! مثل هزارن هزار آدم دیگه. حتی نخبه هایی هم که تو دانشگاه ها با پروژه کسری می گیرن باز هم مجبورن دوره ی آموزشی رو طی کنن. خلاصه هر روز پر از خبر های عجیب و غریبه. اونقدر عجیب که حس میکنی داری تو یه دنیای دیگه زندگی میکنی!</description>
                <category>مجید</category>
                <author>مجید</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2017 14:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معادله ی پیچیده ی سربازی و ادامه تحصیل</title>
                <link>https://virgool.io/@majidkamran/fsarbazi-vbuvwn8utuye</link>
                <description>مدت ها بود که می دونستم چنین روزی فرا خواهد رسید. روزی که تحصیل من تموم میشه و باید  پر پیچ و خم و ناهموار زندگیم رو این بار واقعاً شروع کنم. ترم 8 که تموم میشد کمی این فکر من رو درگیر خودش کرد اما می دونستم که یک سال دیگه فاصله ی بین من و اون روزهاست. باید فکر می کردم و وضعیت رو بهتر میکردم. مهارت قابل استفاده ای رو به خوبی یاد می گرفتم. برای خودم سابقه کار درست می کردم. تجربه به دست میآوردم. یا حتی در بی دست و پا ترین حالت معدلم رو به 14 می رسوندم. اما در این یک سال کاری که خوب انجام دادم از زیر کار در رفتن و امروز و فردا کردن بود. هر چند که نمره ی معدلم و میران سر کلاس رفتنم بهتر از سال های تحصیلی قبلی بود اما به هیچ وجه کافی نبود. امروز اما نه تنها اون سال تموم شده بلکه ما تابستون رو هم پشت سر گذاشتیم و در آخرین روزهای مهر به سر می بریم. فکر کردن های متوالی و نقشه های مختلف برای سربازی اصلن کارآمد نبود و هنوز هم از درستی یا کارامدی کاری که کردم مطمعن نیستم. می دونم که در این راهی که در پیش گرفتم مسلماً روزهای سختی در پیش دارم. و همین طور ریسک های زیاد. اما خوب بلاخره ادم یک جایی باید خودش رو به این زندگی ثابت کنه دیگه. بلاخره آدم باید یک جایی خودش رو به این زندگی ثابت کنه روزهایی که به سختی و یا با استرس پشت سر گذاشتم غالبن ناشی از اشکالات، اشتباهات و کم کاری هایی بود که قبلاً خودم انجام داده بودم. این هم یک درس کاملاً واضح از زندگی که هرچند همه اون رو می دونن اما درک کاملش هزینه های سنگینی داره. من 2 ماه تا اعزامم در 1 دی 96 وقت دارم. 2 ماه و 2 روز دقیقاً . تو این مدت باید خودم رو تا اونجایی که می تونم برای ارشد آماده کنم تا بتونم در 4 ماه قبل از کنکور که درگیر آموزشی و خدمت هستم با درس خوندن و مرور کردن بتونم رتبه ی خوبی برای ارشد بیارم. نمی دونم چرا برج 10 رو انتخاب کردم. برج 12 اگر میرفتم آموزشی تا 1 اردیبهشت فارغ میشدم و 2 هفته ای برای آمادگی مجدد برای کنکور وقت داشتم. اما خب شرایط پیچیده است. می بینید؟ من در واقع هیچ دیدی از شرایط و زمانی که درخدمت و  آموزشی وجود داره ندارم و همین کار رو سخت می کنه. اما به هر جهت و در بهترین حالت اگر سربازی من در شهریور سال 97 تموم شد اونوقت من می مونم و بیکاری که اه اه خیلی چیز گندیه. یکی از چیزهایی که بهش پی بردم اینه که من وقتی که کار دارم بهتر می تونم زمانم رو مدیریت کنم تفریحات بهتری به ذهنم میرسه و از کار های جانبی و استراحت لذت بیشتری می برم. در زمان بیکاری حتی فیلم و سریال دیدن هم علاقه ای در من بر نمی انگیزه و شاید تو 2 ماه اخیر 3-4 فیلم حداکثر دیده باشم. روزای بعد با برنامه ی روزانه ام بر می گردم. </description>
                <category>مجید</category>
                <author>مجید</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2017 15:18:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول؟</title>
                <link>https://virgool.io/@majidkamran/virgol-p7tvp9tib8y5</link>
                <description>معمولن نگاه اول به ما پدیده ها و اتفاقات جدیدی که در اطراف ما می افته درسته یا رگه هایی از حقیقت رو در خودش داره. دلیل اصلی این حس اینه که سلیقه و فرهنگ آدمها با همدیگه متفاوته و با توجه به اونهاست که اولین دید و نگاهشون به یک پدیده یا رفتار شکل میگیره. می تونه متفاوت باشه اما برای هر فرد به طور جداگانه احتمال درستیش بالاست. من پیش از اینکه با ویرگول آشنا بشم در شبکه های اجتماعی و وبلاگی زیادی بودم. برخی بودن که که تجربه ی کار کردن با اونها بیش از 1-2 بار ادامه نداشت ولی بعضی ها سالها با من بودن یا هنوز هم هستن. البته در این جا بعضی شبکه ها هم بودن که جو تو رو همراه خودش می کنه تا به سراغ اونها بری و همونطور که زاکربرگ میگه : &quot;تو به فیس بوک میای چون دوستات اونجا هستن، تو، تو فیس بوک می مونی چون دوستات هنوز اونجا هستن. &quot; فیس بوک و اینستا جز این شبکه ها بودن. تو فیس بوک مدت زیادی این شکل از ارتباط ادامه پیدا کرد اما اینستا صرفا یه محل بود برای آشنایی. فقط عکس با کپشن های کوتاه. وقتی فیس بوک افت کرد و دوستام کم کم از اون به اینستا مهاجرت کردن کم کم علاقه ام برای اومدن به فیس بوک کم شد. اکانت قبلی رو ترک کردم. یه اکانت جدید برای دل خودم و حضور تو گروه ها یا کانال ها زدم ( الان یادم نمیاد تو فیس بوک دقیقاً به اونها چی میگفتن.)اون هم خیلی زود تموم شد. اینستا و توییتر چیزای دیگه بودن. الان تنها شبکه ای که مدام بهش سر می زنم توییتر و کلوب هستن. هر دو در همون اول کار نگاهم رو به خودشون معطوف کردن و نقطه ی مشترک دیگه این بود که نه به خاطر جو بلکه به خاطر علاقه ی شخصی ام وارد اونها شدم. هر دو ساده هستن و اگر چه موارد محدودی رو به کاربرانشون میدن اما سر راستن و کاری که قراره توشون انجام بشه کاملن واضحه. مثلا تو توییتر شما می تونید در 140 کاراکتر نظرتون در مورد هر چیزی که میخواین، بگین. نیازی به نوشتن متن طولانی نیست حتی نوشتن متن طولانی ناممکنه. کوتاه بگو اما در مورد هر چیزی و در هر لحظه ای که خواستی حرفت رو بزنی. پس چیز خوب یبرای زدن حرفای درونیت بود. چیزایی که تو هنت میاد و نوشتن تو شبکه ای پر از ادمها میتونست راه خوبی برای بیان وانتشار یا حتی جلب توجهات به سمت اون بود. همین طور می تونستید تا از هر چیزی که خوشتون اومد باز نشرش کنید. کما اینکه خود من از طریق یک پست بازنشر شده در توییتر با سایت ویرگول آشنا شدم. اما رفته رفته برام محیط توییتر جذابیتش رو از دست داد. در واقع هر وقت و تو هر شبکه اجتماعی که احساس کردین بیش از این که نویسنده و گوینده باشد دارین میخونین یا حتی به نوشته های بقیه جواب میدین اون شبکه ی اجتماعی بخش مهمی از کارکرد خودش برای شما رو از دست داده . چون اون بخش گوینده بودن و ابراز کردن عقاید یا انتشار درونیاتتون رو از شما گرفته و در درون دریای اطلاعاتی که به سمت شما سرازیر شده غرقتون کرده. کلوب اما داستان متفاوتی داشت. کلوب یک شبکه ی اجتماعی بود. با شباهت زیاد به فیس بوک. سرور هاش در ایران بود و برای زبان فارسی سخته شده بود. پس نوشتن به زبان فارسی در اون خیلی راحت بود. امکان ارتباط و چت بین ادمها مختلف راحت بود. سرویس های زیادی داشت اما تو میتونستی به دقت و با اختیار بالا از هر کدوم که خواستی استفاده کنی و دور و برت رو شلوغ نمی کرد. همچنین تنظیمات دسترسی فوق العاده انعطاف پذیری داشت. اما مهمترین ویژگی اش همون طور که گفتم راحت بودن نوشتن و دسترسی خوب برای دوباره خوندن نوشتن ها بود. نقطه ی مشترک هر دو سادگی و سرعت فوق العاده بود هر چند که در توییتر سرعت واکنش ها کمی پایین بود. متاسفانه حالا خبر رسیده که کلوب بعد از 12 سال قراره در آخر پاییز به کار خودش خاتمه بده. پس برای فردی مثل من که به این شبکه وابسته بود و تقریبا هر هفته برای نوشتن یک مطلب شخصی به اون سر می زدنم سخت تر بود. جدا از مسایل مربوط به پشتیبان گیری کلوب که عملن راهی برای پشتیبان گرفتن وجود نداره من دنبال یه جایگزین برای کلوب بودم. مهمترین چیز در این بین راحتی نوشتن و بعدن راحتی در دسته بنید و خوندن اون مطالبه. ویرول این مشخصات رو داره. راحت، سریع و ساده است. تک بعدی عمل کرده و برا همین کاملن سر راسته. این رو از شعار ویرگول که جایی برای نوشتن هست هم میشه فهمید. حتی در موارد مربوط به نوشتن راحتی بیشتری نسبت به کلوب حس می کنم. محیط و ظاهر سایت رنگ سفید زیبایی داره که نوشتن رو راحت تر و دلپذیرتر میکنه. فونت نوشته بزرگتره و خوندن و نوشتن رو به الطبع راحت میکنه. جدا از این مسایل فقط یک نکته باقی می مونه که هنوز امتحانش نکردم و اون نحوه ی دسترسی ها و حریم خصوصی در ویرگول هست. اگر این ویژگی ها هم مطابق میل من باشه می تونم با قاطعیت بگم که یک دوره ی طولانی از ارتباط من با یک شبکه ی دیگه ی اجتماعی شکل گرفته. و ویرگول ؟ به ویرگول! تبدیل میشه.</description>
                <category>مجید</category>
                <author>مجید</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2017 21:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>