<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Majid Manochehri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@majidmanochehri</link>
        <description>هم بنیان گزار تیم هفت سنگ که محصولات منابع انسانی رو از زاویه نگاه انسانی و مبتنی بر هوش مصنوعی توسعه میدیم، بیزینس کوچ، دکترای مدیریت منابع انسانی از فنلاند، توی تیم سازی و لیدرشیپ یه کوچولو عمیق شدم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 02:40:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/75521/avatar/frNiPC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Majid Manochehri</title>
            <link>https://virgool.io/@majidmanochehri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آدمی که الان هستیم از کجا اومده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@majidmanochehri/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%87-lrk6a4pswl3a</link>
                <description>اینجا خونه یکی از دوستام هست، پشت در خونه توی راهرو ساختمون با این صحنه مواجه میشی، چراغ ورودی خونه (از داخل) با یکی از اینها روشن/خاموش میشه...سازنده این خونه احتمالا تفکرش مبتنی بر &quot;اعتماد&quot; بوده، مصداق دم دستی اون همین چراغ ورودی خونه است که تو با چراغ روشن میومدی بیرون و از بیرون خاموشش میکردی و میرفتی دنبال کارت بدون نگرانی از اینکه نکنه یکی بیاد اذیت کنه، یا وقتی میخواستی بگی داخل برای اینکه اذیت نشی چراغ رو روشن میکردی و میرفتی داخل بدون نگرانی برخورد با چیزی...توی مکاتب فکری و تئوری های مختلف اسم های گوناگونی گذاشتن برای این موضوع:بستر contextدیدگاه viewpointنگرش attitudeارزش کلیدی core valueهر اسمی که داره و هرچی هستن زندگی آدمها رو شکل میده، این نوعی که انتخاب میکنیم باشیم از تصمیمات آدمها توی موقعیت های مختلف گرفته میشه و زندگیشون از اون به بعد بر مبنای اون پیش میره...مثل آدمی که تا قبل از پول قرض دادن به دوستش ارزش کلیدیش اعتماد بوده اما وقتی دوستش قرضش رو پس ‌نمیده توی موقعیتی که نیاز داشته، دیگه میشه یه آدم بدبین و بی توجه به درخواست های دوستان و اطرافیانش و توی موقعیت های مختلف این بدبینی رو همراه خودش میاره، مثلا توی تصمیم گیری واسه خرید اول از زاویه بدبینی نگاه میکنه، احتمالا با ترس و لرز (بدون رضایت کامل) خرید میکنهیا آدمی رو در نظر بگیریم که ارزش کلیدی زندگیش کمک به دیگران بوده و وقتی توی یه موقعیت به یکی کمک میکنه (مثل همیشه) اما واکنش طرف مقابل اینه کی به تو گفت دخالت کنی! مگه فضولی! و اون آدم از اون لحظه به بعد میگه دیگه به هیچ کس کمک نمیکنم، هرکسی از پس کار خودش باید بر بیاد، خودش باید بتونه و...اما خب ظاهرا آدمها چیزهای اصطلاحا منفی رو ارزش کلیدی/دیدگاه/نگرش یا بستر فکری خودشون نمیکنن، پس چکار میکنن، میان براش اسم قشنگ انتخاب میکنن، مثلا این آدمی که پول قرض داده نمیگه بدبین شدم، میگه حساب کتاب گر شدم، میگه هوشیار شدم، میگه دقیق شدم، میگه منطقی شدم و...یا آدمی که بهش برخورده از واکنش اون آدم نمیگه که نمیخواد کمک کنه، میگه میخوام واسه خودم زندگی کنم، واسه دیگران دلسوزی نکنم، بزارم آدمها غرق بشن و...بازی قشنگی هست پیدا کردن این ارزش کلیدی/دیدگاه/نگرش یا بسترهای فکری... برام، دعوت میکنم توی این بازی خودتون رو غرق کنید، وقتی به ساحل میرسید یه آدم دیگه هستید بدون شک...</description>
                <category>Majid Manochehri</category>
                <author>Majid Manochehri</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 19:09:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده از اینجا شروع میشه</title>
                <link>https://virgool.io/@majidmanochehri/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-levst4rpomlw</link>
                <description>وقتی مثل این درخت‌ها در معرض باد (بخونیم مشکلات) قرار می‌گیرم به زمین و زمان فحش می‌دم و غر می‌زنم و شاکی هستم، همه چیز بیرون من باعث مشکلات من میشن، من که عالیم مشکل فقط اونان، همونا که اون بیرون وایسادن، بیرون دنیای من، بیرون ذهن من، بیرون دنیای ذهنی منفکر میکنیم اونا که اون بیرونن فقط منتظر نشستن تا من یه کاری کنم و بیان سمتم، و باز من بگم همه تلاشمو کردم اما نشد دیگه، اونا نخواستن، لیاقت نداشتن، قسمت نبوداخ که چه پناهگاه خوبین اونایی که اون بیرون هستن، فرصت میدن به من که قایم بشم و در امان باشم، در امان باشم از دست اون چیزی که ته ته ته ذهنم بهم میگی مجید دیدی باز نتونستی، باز نتونستی و باز نتونستی...اخ لعنت به این «باز نتونستی» که از هر چیزی توی این دنیا بیشتر زمین گیرم میکنه و حاضرم از هرکسی بشنوم باز نتونستی جز خودم (همین خود لعنتیم) مجید منوچهری، پسر احمد و مهیناما این روزها پناهگاه های خودمو میشناسم و میرم توشون و خودمو میکشم از توشون بیرونمیگم همه ی دنیا کمر بسته تورو زمین گیر کنه، تو چرا زمین گیر شدی؟همه ی دنیا میخوان تورو نری جلو، تو چرا نمیری جلو؟همه ی دنیا میخوان تو درجا بزنی، تو چرا درجا میزنی؟همه ی دنیا میخوان و معلومه چی میخوان، تو چی میخوای؟وقتایی که اون مجید کوچولو می‌ره پشت در کابینت قایم میشه اون مجیدی که معلومه چی میخواد و تکلیفش با خودش روشنه عین شکارچی میاد دنبالم میگرده و پیدام می‌کنه، عین جلاد میمونه، هرچی میگم و بهونه میارم و توجیه میکنم میگه اینا جواب من نیست، باز میپرسه:تو چرا تعیین کننده شرایط نیستی؟تو چرا قواعد زمین بازی رو تعیین نمیکنی؟میگه تو چرا قربانی میشی؟لال میشم و میگم نمیتونستماما من زنده ام، من میخوام، پس میتونمفاصله خواستن و تونستنم اونجاهایی بوده که یه دستاورد غیرمنتظره و خارق العاده داشتم و اون زمان ها فقط گفته بودم «میخوام» و در کمال ناباوری دیدم شدههرچی از طنز ماجرا بگم کمه، همون موقعیت همون ادمها همون شرایط اما من فقط گفتم میخوام و دیدم این بار شدهحالا همون خودم (همون مجید منوچهری پسر احمد و مهین) رو میبینم که شده همون چیزی که میخواد و توی مسیر خواستش همه ی محدودیت هایی که قبلا میدیده امروز براش یه شکل دیگه شدن، اگر فرصت نشدن حداقل دیگه محدودیت نیستن براشباد داره میاد، خیلی هم تند داره میاد، اما من اینجام، دقیقا همون جایی که میخوام باشم، دور میز کارمامروز من و میثم دور این میز نشستیم، اما دارن میان بچه ها دور این میز رو پر کنن و آماده ام که لپ تاپم رو بردارم برم روی زمین یا اون بین بگ سبز بشینم و آینده رو از اینجا شروع کنیم</description>
                <category>Majid Manochehri</category>
                <author>Majid Manochehri</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2019 21:01:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروساینس به زبون ساده (راه نجات من از عادت ها)</title>
                <link>https://virgool.io/@majidmanochehri/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%B4-glqi87n3zpto</link>
                <description>چند وقتی میشه با موضوعات نورساینس یا همون علوم عصب شناسی آشنا شدم و متوجه شدم مغز برای راحتی خودش یه سری چیزهارو توی قفسه های دم دستی میچینه و اگر مشتری بیاد سریع میده بهش و یه سری چیزها رو توی انبار میزارهحالا مشتری کیه؟تمام کارهای روزانه من (تمام زندگی من)توی قفسه چیه؟راه حل های دم دستی، تعویق، تعلل، ولش کن، مهم نیست، بعداً، از شنبه و...توی انبار چیه؟درست کردن، همین الان، زنگ زدن به تعمیرکار، رفتن به تعمیرگاه، عمل کردن، نه گفتن و...مشکل چیزایی که توی قفسه هست چیه؟اینه که پیامد دارن، درد دارن، تاثیر منفی داره، حال بد داره، تحمل داره، اذیت شدن داره، شکایت داره، ناراحتی داره و...اما انبار موضوع فرق داره، تو میری از انبار میاری که حلش کنی، که دیگه این پیامدها برای بازه زمانی طولانی مدت باهات همراه نشن، برای اینکه آرامش(ظاهری) الانت رو که توی قفسه هست فدای آرامش طولانی مدت که نمیتونی ببینیش نکنیحالا من کشف کردم نزدیک به سی سال میشه که سبک زندگیم همین شکلی هستاونایی که منو از نزدیک میشناسن از وضعیت ناخن‌های شصتت پاهام خبر دارن، توی گوشت رفته بود و با هر ضربه ای که میخورد من یهویی عین خرس تیر خورده میفتادم روی زمین، یه هفت هشت ده سالی میشد که با وضعیت خرابش کنار اومده بودم، یا بهتره بگم صورت مسئله رو پاک کرده بودم، تا اینکه هفته پیش رفتم جراحی کردم و جفتشو از ریشه درآوردمفهمیدم من ناخواسته حجم قابل توجهی از ظرفیت مغزم معطوف به پاهام هست در زندگی روزانه ام، چه موقع راه رفتن، چه موقع نشستن، چه توی جلسه، چه سر کلاس، چه روی تخت، خلاصه همه جا من ذهنم درگیر این بود این ناخن نخوره به یه جا دوباره درد بگیره یا حتی خون بیاد...تازه بعد از پاهام بود که فهمیدم کلی از ظرفیت مغزم درگیر چیزایی هست که من با وضعیت خرابش کنار اومدم و به قفسه های مغزم رجوع میکردم برای حل کردنشون مثلاً:+ کلید و پریز خونه قلق داره، باید یه ذره بیشتر فشار بدم+ در ورودی خونه قلق داره، بعد از کلید انداختن و کشیدن باید پایین در رو با پا ضربه بزنم+ کلاج ماشین قلق داره و باید وقتی فکر میکنم به ته رسیده دوباره فشار بدم و بیشتر بره پایین+ صندلی محل کار قلق داره، باید اول تکیه بدم بهش و یه کوچولو وزنم بندازم روش تا قفل کن صندلی آزاد کنه+ ساعت دیواری خونه باطری نداره چند ماهه و میگم ساعت گوشی و ساعت مچی که هست فعلا+ ناخن شصت پام درد میکرد ولش کرده بودم و هزاران چیز دیگههمه‌ی اینا قلق هایی هستن که مغز مارو پر کردن درحالی که میتونن براحتی حل بشنفقط کافیه لذت و آرامش مقطعی که از دیدن قفسه ها میگیریم رو با لذت و آرامش دائمی رفتن به انبار و خروج از اون داریم رو کنار هم ببینیم و انتخاب کنیم قفسه؟ یا انبار؟</description>
                <category>Majid Manochehri</category>
                <author>Majid Manochehri</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2019 11:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچینگ از زاویه نگاه اول شخص</title>
                <link>https://virgool.io/@majidmanochehri/coaching-ovjp7xcnp1n0</link>
                <description>قسمتی از زندگی کاری من بعنوان کوچ (پرسشگر)توی جلسات کوچینگم یه چیز باحال میبینم معمولا:مراجع با یه موضوعی میاد تو جلسه، یه هدفی داره که میخواد بش برسه، یه ارزش هایی هم داره که از گذشته باهاشن و به طرز خیره کننده ای میبینم که موضوعات آدمها در تضاد با ارزشهاشون هست، و فاصله این دنیاهای مختلف رو با اهدافشون می‌خوان پر کنن، انگار هدف‌ها شدن وسیله ای برای پرکردن خلأها یا رفع کمبودها...این تیپ اهداف باعث میشه فرد بعد از رسیدن بهشون باز هم همون حس بیاد سراغش که یه چیزی کمه!یه ریشه‌ی این موضوع انتظارات پلکانی هست یعنی فرد بعد از تحقق انتظاراتش و شکستن سقف شیشه ای که داشته دنبال ارتقا انتظارات هستیه ریشه‌ی دیگه موضوع توی اینه که فرد ابعاد مختلف چیزی که ازش شاکیه خوب نمی‌شناسه (آگاهی نداره) و نمیتونه ارتباط بین چیزی که میخواد و ارزش هایی که داره برقرار کنه، پس توی لوپی میفته که:+ موضوعات مختلف اذیتش میکنه + هدف میزاره برای حل اونها+ میرسه به اهدافاما میبینه هنوزم شاکیه، منتهی از یه چیز جدید! (شایدم بهتره بگیم همون موضوع منتهی با پوشش جدید)اینجاها معمولا نور تابوندن به ارزشهای مراجع کمک میکنه تا فرد مرور کنه که آیا هنوزم ارزشهایی که بهشون پایبند هست ارزشمند هستن براش؟ یا فقط تصویری از یک ارزش ارزشمند توی ذهنشون بایگانی کردنموضوع غم انگیز وقتیه که فرد متوجه میشه ارزشی که بر مبنای اون عمری رو سپری کرده و کلی از انتخاب کردن و نکردنهاشو مبتنی بر اون ارزش بوده، خودش نتیجه یک خلا در یک برهه از زمان بوده که دیگه اون زمان با مجموعه شرایطی که از اون زمان در ذهن مراجع باقی مونده، عملا دیگه وجود نداره و این یعنی «ارزش های مقطعی با تاثیر دائمی»?اما دریچه روشنی هم وجود داره که زندگی تجربه شده (زیسته شده) جایگزین زندگی نزیسته (زندگی با محدودیت ها) بشهفرایند کوچینگ یکی از روشها (فرصتهایی) هست که می‌تونه تسهیل‌گر این جایگزینی باشه به صورتی که مراجع در زمان طی کردن این مسیر، موضوعات و اهداف و ارزشهاش رو میبینه و نهایتا موانعی که بر سر راهش وجود داشته که زندگی تجربه شده کمتری داشته باشه رو برای خودش کشف کنه و برای گذر از این موانع خودش رو متعهد می‌کنه اقداماتی انجام بده و در نتیجه‌ تجربه رهایی و قدرت (که پیامد زندگی تجربه شده هست) رو خواهد چشیدکاری که این روزها بعنوان کوچ انجام میدم پرسشگری هست، که در نتیجه این پرسشگری فرایند تفکر مجدد درباره موضوعات، اهداف و ارزشهای فرد اتفاق میفته و این شفاف شدن، دسترسی به مراجع میده برای انتخاب زندگی به سبکی که دوست داشته، دقیقا نقطه مقابل زندگی نزیسته هست(زندگی نزیسته یعنی زندگی با محدودیتهایی که باعث میشن فیلتر شده زندگی کنیم)</description>
                <category>Majid Manochehri</category>
                <author>Majid Manochehri</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 09:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای کودکانه خواستن</title>
                <link>https://virgool.io/@majidmanochehri/httpsvirgooliomajidmanochehribehavior-kids-zyv5noixyo8d</link>
                <description>رها برادر زاده‌ام دو ساشه، حریف تمرینی من توی تمرینهای سخت هست، گفتگو باهاش حقیقتا همیشه چالشهای جدید به همراه داره (گفتگوی واقعی طوریکه کاملا آزادانه حق انتخاب داره و جایگاهش بالغ هست نه کودک)وقتی یه چیزی میخواد یعنی میخواد و من اگه متفاوت فکر کنم باید بتونم توی گفتگو متقاعدش کنمهمراه کردنش کار راحتی نیست حتی اگر همراه بشه ممکنه بزنه زیر میز و قواعد خودشو با زبون کودکیش بگه:همینی که هست! (درست مثل دنیای واقعی ما آدم بزرگا)میخواست بره پیش هاپو...ظاهراً بچه ها «قلدر» هستن اما به نظرم «قادر» هستن، قادر هستن بخوان، بدون محدودیت، بدون بررسی پیامدها، روی خواستن متمرکز هستن و دنیای نتونستن براشون تعریف نشده (البته تا زمانی که ما بزرگترها بهشون دیکته نکنیم با حرفها، رفتارها و ترسهامون)قبلاً خیلی از خواستن‌هام از جنس خواستن نبودن، بیشتر از جنس تونستن بودن (یعنی دائما میپرسیدم میتونم؟نمیتونم؟) کمتر یا شاید هیچوقت نپرسیدم آیا واقعا می‌خوام؟ نمی‌خوام؟که ای کاش رها بودم، هم رها از تونستن و نتونستن، هم رها مثل برادرزادماما دنیای جدیدی ساختم و توی اون زندگی میکنم شبیه به دنیای رها منوچهری کوچولو، دنیای مبتنی بر خواستن، دنیای «اعلام»، دنیایی که به تونستن و نتونستن کاری نداره، به خواستن توجه می‌کنهوقتی روی خواستن تمرکز کردم، تونستن در خدمت تحقق خواسته‌ام شد، به زبون ساده:+ یا همیشه از قبل می‌تونستم+ یا اگر از قبل نمی‌تونستم از الان به بعد میتونم+ یا اگر واقعا نمی‌تونستم الان دنبال راهش میگردم که بتونمچون میخوام...</description>
                <category>Majid Manochehri</category>
                <author>Majid Manochehri</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 08:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>