<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@majnoon313</link>
        <description>یادداشت های روزانه و شخصی‌، بدون دانستنِ آداب نوشتنِ یادداشت و داستان… که بعد از اصلاح در صفحه‌ی «حبیب ناظمی» منتشر می‌کنم…</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:37:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/163175/avatar/4V5vOQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</title>
            <link>https://virgool.io/@majnoon313</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فَرار</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D9%81%D9%8E%D8%B1%D8%A7%D8%B1-qymp6el3vwfl</link>
                <description>از داستایِفسکی شروع می‌کنم، اما نمی‌شود. بولگاکف، نمی‌شود. فاکنر، اصلا حرفش را نزن. ناباکوف، نمی‌شود. برای فرار باید سیامک گلشیری، جوجو مویز و… این‌ها خواند، اما این‌ها نه اینکه نشود، نمی‌نِشینَد، به دل نمی‌نِشینَد. فرار هم آداب خودش را دارد. اینترنت را چِک می‌کنی، گوگل را باز کرده، «بهترین فیلم های اکشن ۲۰۱۹» را جستجو می‌کنی، یکی را انتخاب کرده، دانلود می‌کنی. یا نهایتا گوشی و سیستم‌ات را زیر و رو می‌کنی تا فیلم مورد را پیدا کرده و پخش کنی. امکانات لَم دادن را آماده کرده، کاسه‌ی تخمه را دست گرفته و از همه‌ی فکر و خیال‌های لعنتی و آزار دهنده فرار می‌کنی. نه اینکه روبروی کتابخانه‌ات بایستی و برای فرار تصمیم به خواندن داستان‌هایی بگیری که خودِ نویسنده برای فرار نوشته. من هرچه توانستم فرار کرده‌ام، مخصوصا چند سال اخیر. نه اینکه پشیمان باشم، اما خوشحال هم نیستم. از چه باید خوشحال باشم؟ از به‌کارگیریِ یکی از پرکاربردترین تکنیک های نظامی؟ از عقب‌نشینی یا فرار…؟ نمی‌دانم همه‌ی آن‌هایی که برای رسیدن به جایگاه‌شان غبطه می‌خورم، فرار را تجربه کرده‌اند یا نه! اصلا کدام جایگاه؟ جایگاهی که با دستمال، به دست آمده باشد؟ یا جایگاهی که با پشتیبانی دَدَی فراهم شده باشد؟ جایگاهی که حتی محل زندگی‌ات می‌تواند در آن تاثیر گذار باشد، غبطه خوردن دارد؟ یا جایگاهی که مثل مرد، پا زمین بزنی، سینه صاف کنی، چشم گِرد کنی، صدا کُلُفت کنی و بگی: من به هرجا رسیدم، خودم رسیدم!مسیرِ گفتنِ خودم رسیدم، فرار ندارد؟ اشک ندارد؟ سختی ندارد؟ رنج ندارد؟ ناامیدی ندارد؟ اگر این ندارد ها را ندارد، پس چه دارد که باید رسید؟ و گفت: من به هرجا رسیدم، خودم رسیدم. فرار بد نیست، یعنی آنقدر که می‌گویند و فکر می‌کنیم، بد نیست! اما به شرط اینکه تا همیشه، فرار نکنی! کسی چه می‌داند؟؛ شاید همین «یادداشت های روزانه‌ی آقای نون» راهی مُدرن برای فرار است. فَراری مُدرن و نامشخص، به مکانی عجیب و نامشخص، برای مدت زمانی غریب و نامشخص!همین یادداشت روزانه، فَرار نیست…؟؟؟ فرار از ادامه‌ی فکر کردن به اوهام لعنتیِ روزانه! فرار از توضیح بَدبیاری‌های روزانه! فرار از خستگی‌ها و کم‌آوردن های روزانه! و فرار از همه‌ی ویژگی‌های لعنتی روزانه!</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 21:41:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چَنْگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%DA%86%D9%8E%D9%86%D9%92%DA%AF%DB%8C%D8%B2-sfufl3hxn8uo</link>
                <description>+چنگیز مامان جیش نداری…؟؟؟امشب برام سوال شد که مامان چنگیز خان مغول چه شکلی با بچه‌اش حرف می‌زد؟ یعنی می‌گفته: چنگیز مامان بیا صبحونه بخور! یا می‌گفته: بیا غذاتو کوفت کُن هزارتا کار دارم.چنگیز خان هم از مامانش شیر خورده یا از گاوی، خرسی چیزی؟ چنگیز خان رو هم مامانش می‌بُرد دستشویی یا خودش می‌فته؟ اصلا چنگیز خان هم تو بچگی بازی می‌کرده یا نه؟ مثلا چنگیز خان هم اسباب بازی داشته یا نه؟ باباش چی؟ باباش چنگیز خان رو بغل می‌کرده؟ باهاش بازی می‌کرده؟ مثلا لُپِ چنگیز خان رو می‌گرفته یا نه؟ اصلا چرا اسمش رو گذاشته چنگیز…؟ این همه اسم! حالا اَد چَنْگیز…!!!؟؟؟چَنگیز خانِ مُغول…نکنه چون این کارای معمولی رو برا چنگیز خان نکردند، چنگیز خان عقده‌ای شده، تند تند به همه جا حمله می‌کرده؟ شاید بخاطر کمبود محبت به این همه جا حمله کرده اصلا…! آدم دلش برا این بچه می‌سوزه! هِی بهش گفتن چنگیز! چنگیز! چنگیز! محبت هم که نداشتن! از این بچه چه انتظاری میشه داشت؟؟ منم بودم دوست داشتم به همه جا حمله کنم، همه رو بُکُشَمَ! اینطور که معلومه به این بچه پول تو جیبی هم نمی‌دادن!! بعد هم بزرگتر شده به زور بُردَنِش سرکار! حتما بعد هم که به سن و سالِ جنگ دیدن رسیده، دو، سه باری رفته جنگ به دهنش مزه کرده!اما الان یه سوال خیلی مهم‌تر برام پیش اومد که اذیتم می‌کنه!چنگیز خان مغول عاشق نشده بود…؟اگه عاشق نشده بود، پس براچی زنده بود…؟اگه عاشق شده بود، چرا معشوقه های بقیه‌ی آدم ها رو می‌کُشت…؟</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 13:00:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواره (پایان)</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-c8rqh06czwsx</link>
                <description>هرچه سعی کردم، آخرین چنارهایی که سر در آغوش هم فرو بُرده و دردِ دل می‌کنند را پیدا نکردم. این صدایِ لعنتیِ بوق بوق کردن تاکسی‌ها، مثل موریانه روی مغز راه می‌رود. دست دراز می‌کنم تا بالاخره با هرکدام‌شان بروم سمت دربند. با احتیاطی که رُز قرمز به جایی نَخورَد، سوار می‌شوم. راننده که از لهجه‌ام می‌فهمد تهران بَلَد نیستم، از تهران میگوید. از شلوغی، از نامردی، از بامعرفتی، از همه‌چی، تقریبا از همه‌چی! راننده می‌گوید از شاطر عباس رد شدیم. لذتِ خاصِ گذشتن از طولانی ترین خیابان خاورمیانه را چشیدم! تا آخرین جایی از دربند که ماشین‌رو بود، رفتیم. راننده گفت:«خوش بگذره» و پیاده شدم. تا آنجایی که فقط مشخصاتش را می‌دانستم چند قدمی فاصله بود. هر قدم را، چیزی به گل می‌گفتم. دورِ خودم می‌چرخیدم تا اینکه دیدَمَش! همان بود که فکرش را می‌کردم، متفاوت تر از همه! بالاخره آوارِگی‌ام به نتیجه رسید…</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 12:52:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواره ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B2-guz0miacyvk0</link>
                <description>ساعت، چند دقیقه به ۸:۳۰ بود، بیخیال آزادی شدم و به استاد معین رو کردم. زنگ زدم ساعت ۱۰ دربند هماهنگ کردم. چشمم از  گلفروشی سام رد نشد. از پشت شیشه هیچ گلی چشمم رو نگرفت! دوست نداشتم شبیه همه «رُز قرمز» بخرم. همه‌ی گل های مغازه رو زیر و رو کردم، اما هیچ گلی بجز «رُز قرمز» نظرم رو جلب نکرد. به فروشنده گفتم: همین رُزِ قرمزِ کلاهبردار خوبه! فروشنده جوری که مشتری‌های غیر آدمیزادش رو نگاه می‌کرد، نگاهم کرد و گفت:«تو دلخوشی؟ یا سرخوشی؟ تو این وضعیت کرونا و ماه رمضون اومدی گل بخری! تازه به گلِ بدبخت، کلاهبردار هم میگی؟» دلم خواست بگویم: بَده؟ پولش که تو جیب تو رفته! اما فقط حساب می‌کنم و می‌زنم بیرون. اگر می دانستم این رز قرمز چه شِگِردی برای سِحْر و جادوی مشتری ها دارد، بهتر با خودم کنار می‌آمدم. اصلا چرا رز قرمز باید نماد عشق و علاقه باشد؟ چرا باید جُورِ هدیه‌ی بیشتر قرار ها رز قرمز بکشد؟ مگر بقیه‌ی گل‌ها، گل نیستند؟ یا نشانه‌ی عشق و علاقه نیستند؟ روحت شاد سهراب که گفتی:«گل شَبْدَر چه کم از لاله‌ی قرمز دارد…؟»با این فکرها دوباره رسیدم به آزادی! این بار بدون ذوق، دورِ آزادی می‌چرخم تا ولیعصر.</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 10:34:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواره ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1-z36uyzww6ygz</link>
                <description>با صدای فریاد راننده از خواب پریدم. رسیده بودم تهران. چند بار پلک زدم، چشم‌هایم را مالیدم و بلند شدم. صندلی‌ را نگاه کردم تا چیزی جا نگذارم. به جز خودم، موبایل، کیف پول، پاوربانک و هندزفری‌ام را هم آورده بودم. همه‌ی احتیاجات نسل ما همین بود. از آخرین پله که پا زمین گذاشتم، هوا گرگ و میش بود. هم خوابم می‌آمد هم نه! هم خوشحال بودم هم نه! هم متعجب بودم هم نه! رفتم سمت سالن مسافران شاید یه جایی پیدا کنم بشینم. این همه جمعیت، این ساعت صبح، از تهران چی ‌می‌خوان؟ صندلی های فلزی ترمینال، مثل یک سرباز وظیفه‌شناس، به درستی حس آوارگی رو به مسافر منتقل می‌کنه. از دور وقتی چند صندلی چسبیده بهم می‌بینی، به این فکر می‌کنی هم می‌تونم بشینم، هم می‌تونم بخوابم. اما وقتی میرسی، می‌بینی روی این لعنتی ها نه میشه نشست، نه خوابید. با هر روشی که بلد بودم اقدام به خوابیدن کردم اما نشد. همه‌ی سعی و تلاش من ساعت را به نزدیک ۷ صبح رساند. بیخیال صندلی و خواب شدم. برای آزادی، به آزادی تاکسی گرفتم! این آزادی هم مسئله‌ی جالبی شده، من به شخصه از آزادی چیزی نمی‌دونم، اما به نظرم شغل جالبی می‌تونه باشه، کنار ماشین‌ات قدم بزنی و رو به همه داد بزنی: آزادی، آزادی، آزادی ۱ نفر، آزادی…آزادی چه بی تضمینی…بالاخره رسیدم به آزادی. هنوز از این جمعیت و همهمه‌ی تهران متعجبم، اما عجب شکوهی داره این آزادی. روی جدول کنار خیابان می‌نشینم تا آزادی را ببینم. عجیب پر شکوه و غریب است این آزادی!ادامه دارد…</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 09:54:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA%DB%8C-nkzptijjhbi3</link>
                <description>می‌گفت:«هیچ حیوون وحشی قیمتی نمیشه، تو برا اینکه یه حیوون وحشی رو رام کنی، باید راه و رسم‌اش رو بلد باشی. مثلا اسب؛ تو برا اینکه یه اسب وحشی رو رام کنی، نمی‌تونی مثل خودش وحشی بازی دربیاری. باید اول نازِش کنی. باید نازِش کنی تا بمونه پیشت، بعد کم کم سوارش بشی. سوارش که شدی، می‌زَنَدِت زمین، یکبار، دوبار، سه‌بار، چهاربار. فکر نکن اون حیوونه، نمی‌فهمه چیکار می‌کنه، حساب هربار که می‌افتی زمین رو داره، حواسش هست وقتی میخوای از زمین بلند بشی چیکار می‌کنی، فحش میدی یا نه؟ عصبانی میشی یا نه؟ هنوز مهربونیت یا نه؟ خلاصه حساب کتاب تو رو داره. وقتی فهمید پاش وایسادی، وقتی فهمید سفت و سخت تر از این حرفایی، وقتی فهمید میخوای که اونو داشته باشی، بهت سواری میده. اونوقت اسب، قیمتی میشه البته نه اینکه تو قیمتی‌تر از قبل نشی، و تو، صاحب یه اسب میشی. شازده کوچولو میگه: اهلی‌اش کردی!رام کردن راه داره…زندگی یه حیوون وحشیِ، نه مثل اسب، ولی شبیه اسب. باید بتونی رام‌اش کنی. نه اینکه هرچی جفتک انداخت تو هم پس بزنی، باید بهش بفهونی که مرد این بازی تویی! باید بهش بفهمونی که میخوای بُکُنیش!!! اما نه با جفتک و وحشی بازی، از راهش! من فکر میکنم راه رام کردن زندگی، پذیرفتنِ پذیرفتنی هاست، پذیرفتنِ نشدنی هاست، باید بپذیری تا زندگی بفهمه زورش به تو نمی‌رسه! اونوقته که زندگی‌ات قیمتی میشه! و خودت قیمتی تر…</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 09:50:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماقت ۳ (پایان)</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-%DB%B3-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-deugy2kzmerh</link>
                <description>از صدای باز کردن در، با همه‌ی کارهایی که از او دیدم، خوشحال می‌شوم. دلم می‌خواهد در آغوش بگیرم‌اش، ببوسم‌اش، ببویَم‌اش و در آخر بگویم‌اش. بگویم همین که چند ساعتی نیست دلتنگش می‌شوم. می‌خواهم هیچ‌کس نباشد، دنیا نباشد اما او باشد. او باشد و من. من باشم و او. دو نفری، تنهایِ تنهایِ تنها… اما حیف… به اتاقش می‌رود لباس عوض کند. شاید هنوز ندیده باشد مرا… برمی‌گردد و با گفتن: «وا…» تعجبش را نشان می‌دهد. با صدایی آرام سلام می‌کند اما به سَمتَم نمی‌آید. هنوز ایستاده نگاه می‌کند. می‌گویم: یه چای نمیدی بهمون؟؟چای به دست برمی‌گردد. روبرویَم می‌نشیند. نمی‌توانم نگاهش نکنم. می‌پُرسم: جایی بودی؟خیلی راحت می‌گوید: با یکی از دوستام رفته بودم خرید.از وقتی آمد با خودم کلنجار رفتم که می‌گویم: می‌دانم کجا و با کی بودی! اما نه نگویم بهتر است. اما نمی‌دانم چرا فقط دهان باز کردم و گفتم: دیدم با دوستت بودی، اما برای خرید نه!دست‌پاچه شد و سعی کرد چیزی بگوید اما نتوانست! فقط نگاهش می‌کنم. اصلا هرچه می‌خواهد بگوید. چه اهمیتی دارد؟ بگوید دوست داشتم با اون برم بیرون! یا جات خالی خوش گذشت! یا دنبال من افتاده بودی چیکار؟ یا ببخشید دیگه تکرار نمیشه! هیچکدام فرقی ندارد، چون من هنوز دوستش دارم، عاشقش هستم و می‌خواهم زندگی کنم، با او زندگی کنم. چایی را که آورد، بخشیدمش! نمیتوانستم نبخشم! این عشقِ لعنتی جایی برای عقل نگذاشته. همه‌اش حماقت است. حماقت. اما، حماقتی شیرین…پایان!</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 11:15:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماقت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-%DB%B2-cxomwbgiaarv</link>
                <description>به خودش رسیده. رژ لب کم رنگش را با لاک ناخن، سِت کرده و آن شالِ سفید صورتیِ گل‌دارش را هم روی سر انداخته! از این نوع لباس پوشیدنش عصبانی‌ام، چرا باید موهایش، ساق دست‌ها و گردنش اینقدر پیدا باشد؟ با همه‌ی این زیبایی، گاهی وقت‌ها هم، از آن خنده‌های مُسکِر، سر می‌دهد. به معنای واقعی کلمه درمانده شده‌ام، بمانم یا بروم؟ بمانم از زیبایی‌هایش لذت و از همنشینی با غریبه‌ای رنج ببرم؟ یا بروم و از دلشوره‌ی اینکه نمی‌دانم چه اتفاقی قرار است بیفتد، بمیرم؟دوباره پشت سرشان راه می‌افتم. دیگر دلم نمی‌خواهد ببینم آن تو، بین‌شان چه میگذرد؟ نبش چهارراه نزدیک خانه پیدا می‌شود. همان‌جا موهایش را زیر شال کرده، چادرش را از کیف بیرون آورده و سرش می‌کند. وارد پیاده‌رو می‌شود و سمت خانه راه می‌افتد. وقتی مطمئن می‌شوم می‌رود خانه، خودم را زودتر به خانه می‌رسانم. مثل سربازی وظیفه شناس همه‌ی خانه را قدم‌رو می‌روم تا برسد.ادامه دارد…</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 08:28:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماقت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-%DB%B1-y4rdvfebcath</link>
                <description>یک روز تصمیم گرفتم تعقیبش کنم. سرکار نرفتم و افتادم دنبالش. اول رفت بوتیک زنانه، چند دقیقه‌ای که منتظر ماندم، مردی چاق و قدکوتاه با BMW شاسی بلندِ قرمز رنگش جلوی مغازه پارک کرد، ماشین را روشن گذاشت و دوید داخل. به دقیقه نکشیده بود با هم سوار شدند و رفتند. من هم به دنبال‌شان. از شیشه‌ی پشت ماشین جزئیات پیدا نبود، اما خوشحالی از هر دو می‌بارید مخصوصا آن لعنتی. راننده از خوشحالی مارپیچ می‌رفت و او هم انگار کنار شوهرش نشسته دل به دلش داده و کیف می‌کرد. نمی‌دانم چرا فقط از دستش دلگیر و ناراحت شدم، اما متنفر نه…! هرکس دیگر بود حتما باید از تنفر می‌مُرد، اما من نه…! نمی‌دانم نامش عشق است یا حماقت؟ اما هرچه هست، درون من بیداد می‌کند. نزدیک پاساژ پارک می‌کند. من هم ماشین را گذاشته و باز ادامه می‌دهم. وارد آبمیوه فروشی نبش پاساژ می‌شوند. آن مردم صندلی را از پشت میز بیرون کشیده و به او تعارف می‌کند بنشیند. می‌رود روبرویش و شبیه گارسون ها می‌پرسد: چی میل داری؟ادامه دارد…</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 07:27:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داداش</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B4-dtugaupswz8t</link>
                <description>زیاد بوده جاهایی که گفتم:«کاش منم حداقل یه داداش داشتم» و زیاد بودن کسایی که گفتن:«حالا ما که داریم کجای دنیا رو گرفتیم که تو بگیری؟»اما با همهی این حرف و بحث ها من هنوز هم میگم:«کاش منم یه داداش داشتم» اینکه یه مردی باشه حدودا هم سن و سال، هم خون، هم خونه و هم خانواده تا با هم بیرون بریم، گردش و تفریح کنیم، بچرخیم، عشق و حال کنیم و دنیا رو زیر و رو کنیم، خیلی فرق داره تا اینکه نباشه! حتی اگه گاهی تو سر و مغز هم بزنیم، سر هم داد و بیداد کنیم، دعوا کنیم، بحث کنیم و حتی قهر کنیم، به نظرم، بودنش بهتر از نبودنش میتونه باشه! وقتی دلم قرص باشه داداشام هست اگه یه روز من نبودم، اگه یه روز نوبت من شد و مُردَم! خوشحالتر زندگی میکنم تا وقتی که دلم قرص نباشه! وقتی بدونی یه داداش داری که می‌تونی روش حساب کنی[داداش کوچیک و بزرگ ]، میتونی برا تربیت بچه‌ات ازش کمک بگیری، می‌تونی وصیت کنی بهش این حرفا رو به بچه‌ام بگو، این کارها رو به بچه‌ام یاد بده، خیالت راحت‌تره تا وقتی که بدونی بچه‌ات یه عمو هم نداره!این حرف‌ها یعنی نه اینکه الان رفیق جان هایی ندارم که جای داداش رو پُر کنن برام، دارم خیلی درجه یک هم دارم، اما خُب فکر می‌کنم داداش یه چیز دیگه‌اس!</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 10:41:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-xu7ddwayt4es</link>
                <description>همین که زنگ می‌زند و می‌خواهد با هم بزنیم بیرون، خوشحال تر می‌شوم. تا به حال کسی را به این اندازه، رفیق، نداشته‌ام. همین که ۷-۸ دقیقه اول آنقدر سر هم داد می‌زنیم تا صداهایمان دیگر درنیاید، دلتنگی‌مان را کم می‌کند. اصلا رفیقی که پایه‌ی داد و بیداد کردن و عَربَده زدن نباشد، رفاقتش می‌لنگد. جدیدا هم تصمیم گرفتیم همسرهایی اختیار کنیم که یا اهل داد و بیداد باشند یا حداقل از داد و بیداد اذیت نشوند. بعد از اینکه از هیچ‌کدام‌مان صدایی در نمی‌آید، باید سیستم صوت جُور ما را کشیده و حسابی سروصدا کند. بعد از ۵ دقیقه تنفس تازه احوال پرسی و ابراز دلتنگی و بعد آهنگ در حال پخش را نقد و بررسی می‌کنیم. طبق مقررات، هرکدام راننده باشیم باید کمی تند رفته، لایی کشیده و کارهای خطرناکِ از این قبیل انجام داده تا صحت و سلامت روحی و جسمی خود را به دیگری اعلام و اثبات کنیم. حالا نوبتِ آهنگِ هردو پسند است که با هم گوش و همخوانی کنیم. خیابان ها را زیر و رو، پایین و بالا، چپ و راست و… می‌کنیم تا از دیدن هرچه خیابان است بالا بیاوریم[استفراغ کنیم]. با انرژی به سمت خانه برمیگردیم. اصلا نیازی به درد دل و چُس ناله هم نیست، چون از نگاه هم، از قیافه‌ی هم و از رفتار هم، همه چیز را می‌فهمیم. رفاقت یعنی همین…</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 06:11:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضربه</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87-tbbjryw0fcwa</link>
                <description>با صدای ضربه به خودش آمد. انگار که ۵۴ سال خواب بوده و این ضربه از خواب بیدارش کرده باشد. عادت داشت گِله و شکایت کند، طلبکار باشد، ناراضی باشد و زمین و زمان را بهم بدوزد، اما فقط مواقعی که بر وفق مرادش نمی‌چرخید. مثل همین الان! همیشه وقت‌هایی که چرخ خلاف میل‌اش می‌چرخید، به گذشته و کارهایش فکر می‌کرد تا به اصطلاح خودش بداند این تقاص کدام کارش بوده؟ اما هیچ‌وقت هم از آن کار تقاص دار، دست نکشیده بود. در همین چند ثانیه زندگی‌اش را مرور کرد. همین چند ثانیه که سپر ماشین، پسرش را از زمین بلند کرد و به زمین زد. نمی‌دانست بخاطر ندادن حقوق کارگرهایش اینطور شده یا کم دادن حقوق آن‌ها، بخاطر گرفتن زمین‌های مَردم به گَز، و پس دادن زمین ها به متر یا برداشتن بهترین زمین‌ها برای خودش؟ بخاطر خراب کردن رقیب‌های جوان و ضرر کردن آنها یا مُفت خریدن جنس اون رقیب‌ها؟ یا…هنوز نمی‌دانست بخاطر کدام یک تقاص می‌دهد اما می‌دانست قصد کنار گذاشتن هیچ یک را ندارد.</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 23:46:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-ecvnvkwzu9l8</link>
                <description>وقتی حرفش تمام شد انگار دیگر فردایی نباشد، یا اینکه فردایی باشد، اما دیگر خدایی نباشد، به فکر افتادم. چه خاکی باید به سر بریزم؟ جواب مامان، قرض‌الحسنه، بانک و… چه باید بدهم؟ می‌توانم پیک موتوری باشم، اما نه! اسنپ چطور؟ ماشین ندارم که! کارگاه حاجی فلانی؟ نه اون پول بده نیست! دست‌فروشی می‌کنم، کتاب، لباس، یا هرچیز دیگه! نه این هم نمی‌شود. ۲۰-۳۰ دقیقه‌ای فکر می‌کردم که روز بعد نه، اما هفته‌ی بعد که آخر باید کاری کنم! دستم به ادامه‌ی کار نمی‌رفت! اصلا نمی‌توانستم دیگر بسازم! می‌گفتم امروز هم ساختم، فردا چه؟ وقتی قرار است بیکار باشم امروز و فردا چه فرقی می‌کند؟ لعنت به زندگی!این پنجمین بار است که این شکلی، خودم را در آستانه‌ی قهقرا می‌بینم. اما هر بار دستی از جایی مرا گرفته و برگردانده است.هنوز ۲۴ ساعت نگذشته که می‌گوید: احتمالا تا یک ماه آینده می‌تونیم ادامه بدیم! انگار حرفش وحی منزل باشد، کور سوی امیدی در دلم چشمک می‌زند. این «امید» پدیده‌ای بس عجیب و غریب است. وقتی می‌رود انگار همه چیز را با خود بُرده و وقتی هم می‌آید انگار همه چیز را با خود می‌آورد.</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 01:22:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتگان</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%B1%D9%81%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-wdfjkmqfl2fz</link>
                <description>مطمئنا آن‌هایی که رفته‌اند، از ما که مانده‌ایم، خوش‌حالترند. حداقل آنجا کمتر جای نگرانی، ناراحتی، غم، غصه و… هست. آنجا حتما هرزگی، خیانت، دزدی، نامردی، نارفیقی، بداخلاقی، کینه، دورویی، زیرآب زنی، دروغ، بدگویی کمتر و حتما وفاداری، عشق، دوستی، خنده، گریه، رفاقت، اصالت، محبت بیشتر وجود دارد. آنجا حتما به غیر از طولانی ترین شب سال، طولانی ترین روز سال را هم جشن می‌گیرند. حتما اگر از کسی یا چیزی بدشان بیاید، به او می‌گویند. اگر بتوانند کاری برای هم بکنند، حتما انجام می‌دهند. آنجا حتما و قطعا پولِ لعنتی ملاک هیچ تصمیم گیری نخواهد بود چون آن دنیا اصلا هیچ پولی وجود ندارد و هیچ ماشینی، و هیچ خانه‌ای، و هیچ موبایلی، و هیچ سکه و دلاری، و هیچ پدیده‌ی مادی دیگری!هرچقدر بیشتر مزایای آن دنیا را نسبت به این دنیای لعنتی بررسی می‌کنم، بیشتر دلم میخواهد اینجا نباشم و آنجا باشم. اصلا نمی‌فهمم چرا از اول در آن دنیا شروع به زندگی نکردیم تا اینقدر جنایت نکنیم و مکافات نَکِشیم؟ یا چرا همان اول از ما نپرسیدند: «هی آدم! قدرت تفکر و تعقل را ما به تو ارزانی داشتیم و تو موجودی هستی مختار! انتخاب کن در کدام یک از این ۲ دنیا زندگی خواهی کرد؟؟ » و ما هم یکی را انتخاب می‌کردیم تا در چنین موقعیتی دهان‌مان را بسته نگه داریم و گِله و شکایت نکنیم؟اینطور که مشخص است هیچ انتخابی وجود ندارد؛ به این دنیا می‌آیی، زندگی می‌کنی، از این دنیا می‌روی، به دنیای دیگر وارد می‌شوی، روزگار می‌گذرانی، و احتمالا از آن دنیا هم به دنیای بعدی می‌روی و برای هیچ کدام از این جابجایی ها و نقل و انتقالات تو هیچ تصمیم و انتخابی، نمی‌توانی و نخواهی داشت!</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 23:36:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امسال</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-mpspxzlrgepn</link>
                <description>می‌دَوَم، مثل سگ! می‌دانم اسب ها، شیرها، ببرها و پلنگ ها بیشتر به دویدن معروف هستن! اما من مثل سگ می‌دَوَم. بیشتر افراد این طبقه مثل سگ می‌دَوَند و مثل سگ کار می‌کنند تا مثل سگ زندگی نکنند. ۹۶و۹۷ تقریبا به اندازه‌ای که کار می‌کردم، تفریح هم داشتم. ۹۸ اما نیمی از جمعه ها را هم کار کردم و فکر می‌کردم در حال پیشرفتم. چند روزی بیشتر نیست که فهمیده‌ام امسال[۱۳۹۹]اگر همه‌ی جمعه ها و بعضی از تعطیلی های رسمی را هم بچسبم به کار، هنوز کم کار کرده‌ام! برنامه‌هایی داشتم برای امسال، که هرروز یکی از برناچمه ها را علی‌الحساب لغو می‌کنم. انگار تقدیر لعنتی ما-اگر تقدیری وجود داشته باش- با این سبک از از زندگی! </description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 01:21:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارت عروسی</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-kghnijwvlndi</link>
                <description>نگاهی به کارت می‌اندازم. همه نبوغ‌شان، از طراح تا کسی که کارت را انتخاب کرده، همین بوده که برعکس ۹۵٪ از کارت های عروسی، عمودی چاپ کنند و شبیه گلدانِ گلی که سه،چهار شاخه گل بیشتر ندارد. گلدان، ساقه، برگ و گلبرگ گل، همه با مخمل قهوه‌ای رنگی، رنگ شده‌اند. «به نام آفریننده عشق»به نام آفریننده ی کدام عشق…؟ به من می‌گفت: عشقم! حتما الان هم به آن لعنتی می‌گوید. هرزه یعنی همین دیگر؛ چندوقتی به من بگوید عشقم! چندوقتی به دیگری و چندوقت بعد به نفر بعدی…! انگار تکیه کلامش باشد. «یک نفر آمده دنیای مرا سبز کندخواب و بیداری و رویای مرا سبز کند» طبق معمول یک شعر فاضلابی انتخاب و به صورت فاضلابی تری چاپ می‌کنند که مثلا عشقِ بین ما فَوَرانِ فراوان دارد.«سینا و نگار»حتما توی مراسم، وقتی دست در دست هم راه می‌روند، آقا سینا و نگار خانم صدایشان می‌زنند. کاش این کار را نکند یا حداقل اینقدر زود و میان این همه چشم نکند. شاید هم نگار خانم تصمیم دارد همه‌ی جاهایی که با همدیگر رفتیم را، با آقا سینا تشریف ببرند. نکند حتی همه‌ی جاهایی که قرار گذاشتیم برویم را هم، بروند؟ لعنت به این علاقه‌های ساعتی، مهر و محبت‌های ساعتی، رابطه‌های ساعتی و کلیشه‌ای‌ترین‌شان عشق‌های ساعتی. «عباس سالاری و عبدالرضا گرامی»کاش جایی زندگی می‌کردیم که خانواده‌ها اهمیت نداشتند یا حداقل بجای فرزند تصمیم‌گیری نمی‌کردند. این خانواده‌های احمقِ خاله زنکِ لعنتی. همان هایی که در توهم خوشبختی دست و پا می‌زنند و به خیال خوششان فرزندانی عالی تربیت و به طرز عالی تری روانه‌ی خانه بخت کردند. غافل از اینکه به مستراح بخت هم روانه نکردند.</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 00:11:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَعَفُن</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%AA%D9%8E%D8%B9%D9%8E%D9%81%D9%8F%D9%86-usxlwjrrdsoa</link>
                <description>می‌گوید:انگار گوشه‌ای از خانه، آشغالی مدت‌هاست مانده و بو گرفته! انگار دستشویی بالا زده و خانه را گرفته! اصلا قابل تحمل نیست! هرچه سعی می‌کنم خودم را در فکرِ دیگری به جز فکرِ کارهای او گُم کنم، نمی‌شود. هر کتابی، هر برنامه‌ای، هر فیلمی، در کُل هر کاری می‌کنم باز کارهایش جولان می‌دهد. از این کارها بوی تعفن بلند می‌شود. بوی گَند. هنوز نمی‌دانم فرق فاحشه و روسپی و هرزه چیست؟ یا اینکه اصلا با هم فرقی دارند یا نه؟ اما می‌دانم یک روز با مرتضی بودن، یک روز با ایمان، یک روز با حسین، یک روز با اشکان، یک روز با مسعود، یک روز با ساسان یعنی هرزگی!هروقت می‌بینمش یاد جمله‌ای می‌افتم که هنوز نمی‌دانم چه کسی گفته؟ اما زیبا گفته که: «من به باکره بودن ذهن فاحشه‌ها و فاحشه بودن ذهن باکره‌ها ایمان دارم…!»نه می‌توانم تعبیر و نه تفسیرش کنم اما می‌دانم حقیقتی درخور همین لحظه‌های لعنتی من است…پی‌نوشت: او به زبان خود گفت و من به زبان خود نوشتم…</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 01:34:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من می‌جنگم…</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%85-edc4v1vtdjhx</link>
                <description>اسفند ۹۷ رفته بودم مسافرت، ساعت ۱ شب یکی از دوستام از اتاق اومد بیرون و رفت سمت شیر آب مسواک بزنه! پیش خودم گفتم اینم دیوونه‌اس، حالا یه شب نزن! وقتی برمی‌گشت به خودش هم گفتم. جواب داد: اگه یه شب مسواک نزنم ممکنه فردا شب اش هم نزنم و همینجوری ادامه پیدا کنه! منم بهش گفتم: اگه من تونستم هرشب مسواک بزنم حتما یه تغییر بزرگ کردم تو زندگیم!امروز ۱۱ ماه میشه که هرشب مسواک می‌زنم!فروردین ۹۸ بود. گفتم به مناسبت سال جدید تصمیم می‌گیرم یادداشت بنویسم، یادداشت روزانه!روز اول چند خط نوشتم روز دوم و سوم به خودم گفتم الان اول کارم نباید زیاد سخت بگیرم این دو روز رو ننویسم که اشکال ندارد! روز چهارم چند خط دیگه نوشتم و روز پنجم هم گفتم مهم نوشته حالا هرروز نباشه کُفر میشه؟………روز صدوهشتادم، دوباره ۵-۶ خط نوشتم و چند روزی ادامه دادم و بعد…اما فروردین ۹۹ دیگه تصمیم نگرفتم یادداشت روزانه بنویسم، و بجای تصمیم گرفتن، یادداشت روزانه نوشتم.امروز دهمین روزی‌ست که بجای تصمیم گرفتن، انجامش دادم!پی‌نوشت۱: به قول یکی از دوستان: به همون دلیل که ۱۰ روز نوشتی، ۱۰۰ رو هم می‌نویسی!پی‌نوشت۲: اگه تو هم میخوای کاری رو انجام بدی، بجای تصمیم گرفتن، انجامش بده!</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 01:31:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%BA%D8%B1%D9%82-dd4tpv8znvwg</link>
                <description>به یکی شدن آن‌ها نگاه می‌کنم. یکی از زیباترین پدیده‌های جهان هستی، یعنی مرز اتصال دریا و آسمان. آنجایی که آبیِ دریا در آبیِ آسمان یا شاید آبیِ آسمان در آبیِ دریا محو می‌شود و انسان را در این همه آبی غرق می‌کند. در سکوتِ دریا، که از دلِ همهمه‌ی جیغ و فریاد انسان‌ها و صدای موج دریا، به وجود می‌آید غرق می‌شوم. رقصی چُنین میانه‌ی میدانم آرزو بوده، هست و خواهد بود. از همه‌ی این زیبایی‌ها لذت می‌بردم که ضربه‌ای از جهان لذت‌ها بیرونم کشید. آن ضربه تنه‌ی مردی که با سرعت می‌دوید، بود. نگاهی کردم و جمعیتی حلقه شده در ساحل را دیدم. ناخودآگاه به سمت حلقه رفتم. از لابلای دست و پاها دیدم پسری بیست و هفت،هشت ساله دراز به دراز روی ماسه‌ها افتاده بود. از زمزمه ها فهمیدم غرق شده! محلی‌ها او را «این پسرِ براتعلی خانِ! عاشق دختر داوود نفتی که ۷-۸ سال از خودش بزرگتره شده بود. گفته بود اگه خانواده ها رضایت ندن خودمو می‌کشم. اینم آخر و عاقبتش» معرفی کردند. در دل گفتم عجب شجاعت و شهامتی! من که به هیچ عنوان دل و جرأت خودکشی ندارم.در خودم غرق شدم…پیرمردی از پشت سر دست بر شانه ام گذاشت و پرسید: چه خبر شده؟؟به سمت او برگشتم و بعد از توضیحِ غریبه بودنم، توضیحات محلی‌ها را هم گفتم.پیرمرد انگار که او را می‌شناخت گفت: خوش بحالش! رستگار شد. خوشحالم که راهش را درست انتخاب کرد!با تعجب فراوان پرسیدم: خوش بحالش؟ درست انتخاب کرد؟ میگم خودکشی کرده!پیرمرد با آرامشی دریایی دست بر ریش های سفید و بلندش کشید و گفت: از زنده می‌ماند و عروسی می‌کرد، هرشب دعوایی داشت و زندگی‌اش نابود می‌شد. اگر زنده می‌بود و با آن دختر عروسی نمی‌کرد تا آخر عمر همیشه به این فکر می‌کرد که اگر عروسی می‌کردم، خوشبخت ترین مرد زمین می‌بودم. اما حالا به بهترین راه ممکن رفته…از شنیدن سخنانش آنقدر تعجب کرده بودم که هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.پیرمرد نگاهش را سمت من چرخاند و گفت: برای عشق زندگی کن پسرم، برای عشق…</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 06:18:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهم ریخته…</title>
                <link>https://virgool.io/@majnoon313/%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-stnkzjucylgt</link>
                <description>بهم ریخته‌ام. اگر کلیشه‌ای نباشد شبیه پازلی هزار تکه!شاید از اینکه:شبیه آن خر پول‌هایی که رئیس دفتر مسافرتی پدرشان هستند نگاه می‌کند. انگار نه انگار کارمندی ساده با حقوق اداره کار و چَشْم‌گویی بیش نیست. به زور چپ چپ و از بین چند تار موی آویزان شده از مقنعه‌اش نگاهم می‌کند. با نُچ گفتنی کاغذ مشخصات را می‌گیرد. شاید از اینکه قراره صفحه‌ای اضافه بر فاکتور را صادر کند، ناراحت است. اصلا حواسش نیست که اگر من جای آن رئیس فَربه و پولدار و بی‌اخلاقش بودم باید پیش پای من می‌ایستاد و باید سر خَم می‌کرد و باید چَشم می‌گفت. از این نگاه‌ها متنفرم!یا شاید:وقتی از تویوتای شاسی بلندش آن شکلی، انگار که سلیمان نبی، بیرون را نگاه می‌کند اذیت می‌شوم. وقتی می‌بینم بخاطر پولش قابل احترام است، دلم می‌خواهد بچه‌ای را بالا گرفته و در این احترام سرپایَش کنم.</description>
                <category>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</category>
                <author>یادداشت‌های روزانه‌ی آقای نون…</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 00:11:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>