<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست معجون | Majoon Podcast</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@majoonpod</link>
        <description>یه گوشیدنی خوشمزه با طعم تاریخ. اینجا دیدگاه علمی نسبت به روایت های تاریخی داریم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:43:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/193556/avatar/y0L3ZK.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست معجون | Majoon Podcast</title>
            <link>https://virgool.io/@majoonpod</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روسیه در تقابل با لیبرالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-iken9mdwfgen</link>
                <description>| نظریات لودویگ فون میزس، اقتصاددان و فیلسوف قرن بیستم، در رابطه با نظام روسیه |بارها گفته اند و شنیده ایم که نظام حاکم بر روسیه را در تقابل با نظام غرب می دانند. چه در عصر تزارها، چه روسیه بلشویکی و چه روسیه امروز! روحِ حاکم بر قدرت روسیه، به هر شکلی که وجود داشته و دارد، تمایل به خودبرتربینی و رقابت طاقت فرسا با همتایان غربی اش می کند.روسیه از جهت منابع انسانی و منابع طبیعی، اگر نگوییم غنی ترین کشور دنیا، یکی از ثروتمندترینِ آن ها است. روسیه فقط با تکیه بر منابع خود می توانست قدرت اقتصادی بزرگتری حتی نسبت به آمریکا باشد. اما سیاست های غلط در تاریخ این کشور، سطح زندگی مردمانش را هم ردیف با ملتی عقب مانده در جهان سوم قرار می داد. روس ها کم و بیش این تناقض تاریخی را در زندگی خود حس می کرده اند. کشوری به اصطلاح یک ابرقدرت نظامی که در صحنه اقتصاد اروپا تاثیر بزرگی دارد، اما مردمانش مقابل فروشگاه های مواد غذایی صف می کشند. حاکمان روسی در هر دوره ای رفاه هم وطنان خود را خرج اقتدارگرایی خود می کردند.لودویگ فون میزس، اقتصاددان و فیلسوف مشهور قرن بیستم، در کتاب خود “لیبرالیسم”، روسیه را از دیدگاه این مکتب بررسی کرده است. میزس، زمانی که این کتاب را می نوشت، روسیه به عنوان عضوی از اتحاد جماهیر شوروی حضور داشت؛ اما با این حال بسیاری از گفته های او، حتی با روسیه امروز نیز منطبق است.میزس معتقد است تکامل انسان ها بوسیله پیشرفت تمدن و متراکم شدن روابط اجتماعی باعث شد عصر اربابان و نظامیان که خواستار حکومت بر دنیا بودند، پس زده شود و آرمان های نظامی گری و قلدرمآبانه که حاصل دسترنج شهروندان صلح طلب را تهدید میکرد، برچیده گردد. به عقیده میزس، چنین طرز تفکر چپاول گرایانه به شمایل جدید هنوز هم در بین روس ها دیده می شود. روس ها همچنان ثابت قدم به آرمان های نظامی گری پایبند مانده اند. البته در بین مردم روسیه هستند کسانی که از ذهنیت مسلط در میان ملت خود رویگردانند اما تابحال نتوانستند کاری از پیش ببرند.روسیه از زمانی که توانست بر سیاست و اقتصاد اروپا تاثیر بگذارد، در قبال اروپا موضعی چپاولگری داشته است؛ نیم خیز در کمین نشسته تا در لحظه مناسب بتواند چیزی را به یغما ببرد. آن ها تنها چیزی که سرشان می شود این است که در کارِ تصرف، تا جایی که می توانند و می شود باید پیش رفت. آن ها نمی خواهند تابع همکاری اجتماعی میان انسان ها قرار گیرند. آن ها در برابر جامعه انسان ها و ملت ها چنان ملتی رفتار می کنند که به هیچ چیز مگر مصرف کردن آنچه دیگران اندوخته اند، فکر نمی کنند. ملتی که آرمان های داستایوفسکی، تولستوی و لنین در آن ها زنده است.آنچه که باعث شد تمدن جهانی از نابودی به دست روس ها نجات یابد، این بود که کشورهای غربی آنقدر نیرومند بودند که بتوانند در برابر تهاجم روس با موفقیت مقاومت کنند. اما اسلحه فکری از سر نیزها و توپ ها، خطرناک تر است. طرز تفکر روس، با آنکه با سرشت روسی انطباق دارد، اما در اصل روسی نبود. بلکه روس ها آن را از اروپا قرض گرفته بودند. نازایی فکری روس ها چنان عمیق بود که آن ها هرگز نتوانستند ایده هایی را که درخورِ ماهیت شان بود، خود دریابند و بیان کنند.میزس در ادامه می گوید ملت های متمدن در برابر روسیه چه سیاستی، در قالب مکتب لیبرالیسم، باید در پیش بگیرند. او معقتد است بگذارید روس ها بمانند و هر آنچه دوست دارند در کشورشان انجام دهند. اما به آن ها اجازه ندهید از مرزهای کشورشان پایی فراتر بگذارند تا تمدن اروپایی را نابود کنند. البته این بدان معنا نیست که مثلا باید بر نوشته های روسی ممنوعیت ترجمه و ورود وضع شود. آدم های سالم درهرحال از این متون رویگردان خواهند بود. و همچنین این بدان معنا نیست که باید مانع سفر روس ها به گوشه و کنار دنیا شد که ایده های خود را تبلیغ نکنند. و بازهم بدان معنا نیست که باید از سفر اروپایی ها و آمریکایی ها به روسیه منع گردد. اگر تمدن مدرن قادر نباشد از خود در برابر حملات مشتی جیره خوار دفاع کند، در هر صورت نمی تواند بقای خود را حفظ کند. و حتی نباید سرمایه داران را منع کرد تا در روسیه سرمایه گذاری کنند. اگر این مقدار ساده لوحند که فکر می کنند سرمایه شان را خواهند دید، مختارند که چنین کنند. اما دولت های اروپایی و آمریکایی نباید با تسهیلات صادراتی به روسیه، این شهوت ویرانگری آن ها را تقویت کنند. این دولت ها دیگر نباید برای مهاجرت و صادرات سرمایه به روسیه تبلیغات کنند.اینکه آیا مردم روسیه از نظام خود روی گردانند یا نه، مسئله ای است که باید میان خود حل کنند. روسیه با همه اراده معطوف به جنگ و ویرانگری خود قادر نیست صلح اروپا را بطور جدی به خطر اندازد. از این رو باید به حال خود رها گردد. تنها چیزی که باید مورد توجه قرار گیرد، این است که این سیاست ویرانگرانه نباید از جانب ما حمایت و تقویت شود.نکته جالب در رابطه با گفته های فون میزس اینجاست؛ با اینکه او دهه ها پیش درمورد شوروی سابق اظهار نظر کرده است و امروز دیگر نظام روسیه، حداقل در ظاهر، به شکلی دیگر وجود دارد اما بازهم می بینیم بسیاری از نظریات او حتی در مورد روسیه امروز نیز صادق است. به بیان دیگر، درست است که رژیم سوسیالیستی شوروی فروپاشید و نظمی جدید پدیدار شد؛ اما در حقیقت، اصل و بنیان ایده های روسی، همان ایده ها پیشین اند. همان ملت با همان آرمان ها، با سیاستمدارانی در پوستین جدید.برگرفته از کتاب لیبرالیسم نوشته لودویگ فون میزس، ترجمه مهدی تدینیمسعود فهیمی، فروردین ۱۴۰۲به امید روزهای روشن</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 16:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسوایی واترگیت</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AA-jjayliv0mtxo</link>
                <description>روایت تنها رئیس جمهور آمریکا که از مقام خود کناره گیری کردیکسال و نیم بعد از آنکه ریچارد نیکسون، با یک اختلاف خیره کننده در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا پیروز شد، استعفانامه خود را امضا کرد. این اولین بار در تاریخ ایالات متحده بود که یک رئیس جمهور از مقام خود کناره گیری میکرد. حتی تا امروز هم چنین اتفاقی برای بار دوم به ثبت نرسیده است. استعفای نیکسون بدلیل ترس از استیضاح و برکناری بود؛ در آخرین سخنرانی اش، خود را از تمام جرایمی که به او نسبت می دادند، مبرا دانست و گفت هرگز در واترگیت نقشی نداشته است.اما برعکس گفته های او، شورای قضایی کنگره آمریکا نیکسون را در رسوایی واترگیت متهم اصلی میدانست. مضاف بر اینکه دستگاه های شنود نشان می دادند که جناب رئیس جمهور در بسیاری از موارد از قدرت خود سواستفاده می کرده است. سو استفاده از قدرت و تلاش برای جلوگیری از اجرای عدالت، اصلی ترین عناوین در لیست جرایم او بودند.اما رسوایی واترگیت چطور اتفاق افتاد و نقش نیکسون در آن چه بود؟ در انتخابات ریاست جمهوری سال 1968 آمریکا، یک ورود غیرمجاز به دفتر حزب دموکرات (حزب رقیب نیکسون) واقع در هتل واترگیت اعلام شد. سارقانی که بطور کاملا حرفه ای و نامحسوس به یکی از اصلی ترین مراکز حزب دموکرات وارد شدند، تعدادی مامور بازنشسته FBI بودند که اسناد مدارکی را با خود به سرقت بردند. در ابتدا تصور میشد این سرقت را چند نفر از اعضای پایین رده حزب جمهوری خواه طراحی کرده باشند اما در نهایت به چالشی بزرگ برای کاخ سفید تبدیل شد که رئیس جمهور یک کشور ابرقدرت را مجبور به کناره گیری کرد. از آن به بعد، &quot;واترگیت&quot; به اصطلاحی رایج در ادبیات رسانه ای دنیا تبدیل گشت که به هر رسوایی مالی یا تخلف سیاستمدارانِ کشورهای مختلف اشاره داشت. اما نیکسون در واترگیت چه نقشی داشت؟ریچارد نیکسون در همان سال 1968 که سرقت از واترگیت اتفاق افتاده بود نامزد حزب جمهوری خواه در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو بود. دقیقا از همان موقع، پیگیری قضایی برای پیدا کردن طراحان سرقت از واترگیت آغاز شد. روند قضایی این ماجرا سال ها ادامه پیدا کرد. نیکسون در انتخابات ریاست جمهوری 68 و 72 پیروز شده بود اما مقامات قضایی کشور و روسای CIA از جرایمی که احتمال می رفت نیکسون مرتکب آن ها شده باشد، مطلع بودند. این جرایم مربوط به رسوایی واترگیت میشد. ریچارد نیکسون، رئیس جمهور آمریکا، مجرم اصلی نفوذ به واترگیت بود. اما این خبر هرگز رسانه ای نشد. مقاماتی که در پشت پرده از جرایم رئیس جمهور خود مطلع بودند، هرگز این اطلاعات را برملا نکردند. حتی جانسون، رئیس جمهور پیشین آمریکا (قبل از نیکسون) از اتهامات او کاملا مطلع بود اما هرگز این موضوع را فاش نکرد. اول به دلیل اینکه هنوز چیزی محرز نشده بود و اتهام به رئیس جمهور آمریکا، می توانست عواقب بدی داشته باشد. دوم به دلیل آنکه جو اجتماعی آمریکا درست در همان موقع، وضعیت مناسبی نداشت. جنبش حقوقی مدنی سیاه پوستان آمریکا به اوج خود رسیده بود و همچنین اعتراض مردم در ایالت های مختلف در رابطه با حضور آمریکا در جنگ ویتنام، شرایط را بکلی نامساعد می کرد. در این شرایط، مطلع کردن مردم از جرایم رئیس جمهورشان می توانست اوضاع را بدتر کند.بنابراین همه چیز در خفا و سکوت ادامه داشت تا اینکه حتی رچارد نیکسون در انتخابات 1972 حدود 60 درصد از آرا مردمی را کسب کرد و با یک برتری قاطع در مقام خود باقی ماند. چنین پیروزی خیره کننده ای در تاریخ انتخابات آمریکا بی سابقه بود. اما همین رئیس جمهور محبوب تنها 17 ماه تا پایان کار فاصله داشت.تحقیقات و بررسی مقامات CIA همچنان برای پرده گشایی از ماجرای واترگیت ادامه داشت. آن ها به این نتیجه رسیدند که برای اثبات جرایم نیکسون تنها یک راه وجود دارد. فعال نمودن دستگاه های شنود در دفتر کار رئیس جمهور و شنود فایل صوتی تماس های او! چنین اقدامی در حالت معمول و بدون هماهنگی با مقامات مربوطه در شورایی قضایی کنگره آمریکا نمی توانست صورت بگیرد. اما در شرایطی که اتهامات نیکسون در واترگیت درحال بررسی بود، به ماموران CIA اجازه دادند تا مکالمات رئیس جمهور را شنود کنند. وقتی شنود مکالمات رئیس جمهور آغاز شد، بسیاری از موضوعات دیگر نیز فاش گردید. شنود نیکسون در واقع بدلیل بررسی نقش او در نفوذ به واترگیت بود؛ اما با این شنود، تخلفات دیگر او نیز برملا گشت. در حقیقت آن مسئله ای که نیکسون را از صحنه سیاست آمریکا محو کرد، صرفا رسوایی واترگیت نبود. بلکه مسائل متقاعب آن بود.بررسی های CIA و شنود مکالمات نیکسون نشان می داد او در طول زمان ریاست جمهوری همواره تلاش داشته است تا نقش خود در ماجرای واترگیت را لاپوشانی کند. همچنین تخلفاتی دیگری نیز فاش گردید که به مسئله واترگیت مربوط نبود اما خود به تنهایی تخلفات بزرگی محسوب می شد. مثلا بررسی ها نشان می داد نیکسون در جریان انتخابات 1968 که هنوز دولت دموکرات ها روی کار بود، با کارشکنی خود قصد داشت مذاکرات صلح با ویتنام را مختل کند. او با لابی گری در بین مقامات هانوی (پاییتخت ویتنام شمالی) پیام خود را به آن ها رساند که در صورت پیروزی در انتخابات، می تواند شرایط بهتری برای صلح با هانوی برقرار کند. درحقیقت ریچارد نیکسون خوش نداشت افتخارِ صلح و پایان دادن به جنگ ویتنام، نصیب دموکرات ها شود. آن زمان که روزهای پایانی دولت جانسون بود، او با اندکی تعویق، لابی گری و کارشکنی توانست مذاکرات صلح را به بعد از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا موکول کند. یعنی زمانی که دیگر خودش رئیس جمهور آمریکا بود.دخالت غیرقانونی نیکسون در مذاکرات صلح با هانوی، اگرچه که هرگز بطور کامل بررسی و اثبات نگردید اما می توانست اتهامی صدها برابر بزرگتر از نفوذ به واترگیت باشد. در زمان مذاکرات صلح 1968، ارتش آمریکا حدود 35 هزار کشته در جنگ ویتنام داده بود اما تا زمانی که نیکسون از جنگ ویتنام بیرون آمد، تعداد قربانیان آمریکایی به بیش از 50 هزار نفر رسیده بود! یعنی او با کارشکنی و خودخواهی خود، چند سال دیگر مذاکرات صلح را به تعویق انداخت تا زمانی که 15 هزار جوان آمریکایی دیگر نیز قربانی گردند.البته نمی توان ادامه جنگ ویتنام از 1968 تا 1975 را تنها به کارشکنی نیکسون نسبت داد. به احتمال زیاد سیاست های دیگری نیز در کاخ سفید مطرح بود که این جنگ همچنان هفت سال دیگر ادامه پیدا کرد و به مرز سی سالگی رسید! اما کسی نتوانست فراموش کند که احتمالِ پایانِ جنگ در 1968 وجود داشت. احتمالی که اگر خودخواهی جناب نیکسون نبود، چه بسا به واقعیت بدل می شد.هر چه که بود، رئیس جمهور 61 ساله، قبل از آنکه توسط کنگره آمریکا استیضاح و برکنار گردد، خودش استعفا داد تا اندکی بعد توسط معاونش (رئیس جمهور بعدی آمریکا) از تمام جرایم تبرئه گردد. بدین ترتیب محبوب ترین رئیس جمهور آمریکا به منفورترین رئیس جمهور تاریخ آمریکا تبدیل شد و سیاست بازی های کثیف در پشت پرده صحنه سیاست آمریکا بیش از هر زمان دیگر برای مردم و رسانه ها آشکار گردید.برگرفته از مستند جنگ ویتنام ساخته کن بورنزمسعود فهیمی؛ فروردین 1402به امید روزهای روشن</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 19:39:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فنلاندی شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D9%81%D9%86%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-nvzmyngx6dcg</link>
                <description>داستان یک کشور ضعیف اما مستقلمستقل بودنِ کشورها در ادبیات سیاسی به چه معناست؟ آیا کشور مستقل آن کشوری ست که در هیچ زمینه ای به هیچ کشور دیگر وابسته نباشد؟ و به هیچ اندازه ای تحت نفوذ هیچ ابرقدرتی نباشد؟ همه می دانیم که استقلال سیاسی امری نسبی است. هیچ کشور مطلقا مستقلی را نمی توان یافت. حتی یک ابرقدرت سیاسی نظیر ایالات متحده آمریکا نیز کشوری مطلقا مستقل نیست. استقلال سیاسی در جایگاه خودش تعریف می شود و هر کشوری درصدی از آن را داراست.شعار استقلال طلبی بیشتر بعد از دوران استعمار بر سرزبان ها افتاد. کشورهای بی شماری که در جغرافیای خود منابع طبیعی غنی داشتند اما زیرسلطه یک قدرت استعمارگر اداره می شدند. کشورهای استعمارگر به شیوه های مختلف از مستعمره خود بهره می کشیدند و آن را تحت سلطه داشتند. از اشغال سیاسی مستعمره ها گرفته تا گماشتن رهبران سیاسی وابسته در جایگاه هدایت کشور. هندوستان و بسیاری از کشورهای آفریقایی از این قبیل بودند.بعد از پایان جنگ جهانی اول، کشورهای زیادی داعیه استقلال داشتند. یعنی نمی خواستند به شیوه سابق و تحت استعمار یک قدرت سلطه گر اداره شوند. رهبرانِ جنبش های استقلال طلبانه سراسرِ دنیا، خواستار یک حکومت بومی و به اصطلاح مستقل بودند. در اینجا مستقل بودن درمقابل مفهوم مستعمره بودن قرار می گرفت.اما دسته ای از مناطق جغرافیایی نیز بودند که استعمار در آن ها دخالتی نداشت اما همچنان خواهان یک دستگاه حکومتی مستقل و بومی شدند. کشورهای جداشده از امپراطوری عثمانی و امپراطوری روسیه تزاری بعد از جنگ جهانی اول، در این دسته قرار می گرفتند. کشور فنلاند نیز بعنوان یک منطقه جداشده از امپراطوری روسیه تزاری نیز در این دسته قرار می گیرد. برای اینکه بفهمیم استقلال سیاسیِ یک کشور، چه جوانبی می تواند داشته باشد، فنلاند مثال بسیار خوبی ست.فنلاند را امروز بعنوان یک کشور مدرن و صنعتی می شناسند که از لحاظ بسیاری از شاخصه ها، نظیر معیار شادی یا رفاه اجتماعی، از برترین کشورهای دنیاست. اما این کشورِ مدرنِ امروز، به سادگی می توانست نقطه ای دورافتاده از یک امپراطوری بزرگتر باشد که شاید امروز حتی اسمی هم از آن شنیده نمیشد! فنلاند تا قبل از قرن نوزده، بخشی از قلمرو پادشاهی سوئد بود. از اوایل قرن نوزده، روسیه تزاری آن را به قلمرو خود اضافه کرد. از آن به بعد، فنلاندی ها بخشی از هویت خود را متعلق به روس ها می دانستند. البته تزارهای روس، فنلاند را به اصطلاح امروزی یک منطقه خود مختار به حساب می آوردند. یعنی مردم این منطقه زبان رسمی و پرچم خود را داشتند و حتی دستگاه سیاسی شان تاحدودی مستقل از تزار روسیه اداره میشد. فنلاندی ها حتی برای خود حاکم بومی هم داشتند؛ دوک بزرگ فنلاند که البته به تزار روس وفادار بود. همین جایگاه سیاسی منطقه فنلاند که از لحاظ جغرافیایی فاصله چندانی هم با سنت پطرزبورگ، پاییتخت روسیه نداشت، یک مفهوم ملی گرایی را تشدید می کرد. مردم و نخبگان فنلاند خود را شبیه به دیگر مناطق روسیه نمی دیدند. آن ها منتظر فرصتی بودند تا کشور مستقل خود را پایه گذاری کنند. جنگ جهانی اول و انقلاب بلشویکی روسیه، این فرصت را در اخیار آن ها قرار داد.البته فنلاندی ها از همان ابتدا یک دل و یکصدا نبودند. بخش قابل توجهی از جامعه فنلاند بر این باور بودند که فنلاند فقط در سایه روسیه می تواند هویت خود را بیابد. خصوصا آن دسته از فنلاندی های دوستدار روسیه موسوم به گروه سرخ ها که از همان ابتدای انقلاب روسیه، شیپور پیوستن به اردوگاه سوسیالیسم را می نوازیدند. اما قبل از به نتیجه رسیدن تلاش سرخ ها، عده ای در پی “فنلاندی شدن” برآمدند. فنلاندِ مستقل برای اولین بار در سال ۱۹۱۷ پایه گذاری شد. جالب اینجاست که حتی رژیم تازه تاسیس کمونیستی در موسکو که خود آن زمان درگیر جنگ داخلی بود، فنلاند مستقل را به رسمیت شناخت. اما این اعلام استقلال تنها آغاز یک جریان خونین بود. گروه سرخ ها که سر خود را از کلاه قدرت بی نصیب می دیدند، تصمیم گرفتند با گروه مخالف خود وارد درگیری نظامی شوند. بدین ترتیب یکی از خونین ترین جنگ های داخلی در تاریخ بشریت آغاز شد. گروه سرخ ها با ایدئولوژی چپ گرایانه و با حمایت روسیه کمونیستی از یک طرف، و گروه سفیدها عمدتا با ایدئولوژی لیبرالی و با حمایت آلمانی ها، در طرف دیگر. نتیجه این جنگ خونین، آن چیزی شد که حاکمان جدید روسیه پیش بینی نمی کردند. ضدکمونیست ها پیروز شدند و فنلاند از چنگال خرس سفید خارج شد. فرمانده گروه سفیدها در این جنگ، کارل گوستاف مانرهایم بود که او را امروزه بعنوان “پدر فنلاند مدرن” نیز می شناسند. فرمانده کل ارتش فنلاند در جنگ جهانی دوم و در تهاجم شوروی به فنلاند، موسوم به جنگ زمستان، نیز همین آقای مانرهایم بود. ( داستان جنگ زمستان و بیوگرافی مانرهایم رو در اپیزود سیزدهم پادکست معجون بشنوید)مانرهایم خود سال ها در ارتش روسیه خدمت می کرد. او حتی مدتی از محافظان نزدیک به تزار بود. اما با وقوع انقلاب در روسیه و ظهور رژیم سوسیالیستی، راهش را از کمونیست ها جدا کرد. در نهایت همین نبوغ و شجاعت مانرهایم بود که فنلاند را از چنگال کمونیسم نگاه داشت. دیری نپایید که روس ها بازهم فکر تصرف فنلاند را در سر می پروراندند. شوروی سوسیالیستی که پس از گذشت سالها، یک ابرقدرت نظامی و اقتصادی شده بود، این بار تحت حاکمیت ژوزف استالین، طرح جدیدی برای ملحق کردن سرزمین فنلاند به اتحاد شوروی داشت. استالین بعد از تحکیم قدرتش در موسکو، درنظر داشت که همان مرزهای روسیه تزاری سابق را احیا کند. مناطق زیادی نظیر فنلاند، از هرج و مرج بوجود آمده در سنت پطرزبورگ ( که در آن زمان لنین گراد نامیده می شد) استفاده کردند و مستقل شدند. اما استالین قصد داشت این مناطق را دوباره به قلمروی خود بازگرداند. بنابراین به کشورهای حوزه بالتیک، که فنلاند یکی از آن ها بود، هشدار داد که بخشی از سرزمین شان را به شوروی واگذار کنند. استالین در ابتدا افکار خود را آشکار نکرد. به کشورهای همسایه قول داده بود که حتما استقلال سیاسی آن ها را تضمین خواهد کرد. اما فقط خواستار این است که بخشی از سرزمین هایشان را تصاحب کند.مانرهایم و همفکرانش که دشمنان درجه یک کمونیسم بودند، از همان ابتدا به نیت شوم استالین پی بردند. بنابراین تصمیمی گرفتند برخلاف آن چیزی که دیگر کشورهای حوزه بالتیک گرفته بودند. حاکمان فنلاند به هیچ وجه با درخواست های استالین کنار نیامدند و بدین ترتیب خطر یک جنگ نابرابر را به جان خود و مردم شان خریدند. ارتش سرخ شوروی که در آن زمان یکی از بزرگترین و مجهزترین ارتش های دنیا بود، به دستور استالین در نوامبر ۱۹۳۹ به فنلاند حمله کرد. ارتش فنلاند به فرماندهی مانرهایم که از قبل خطر حمله را پیش بینی کرده بود کاملا آمادگی داشت. نتیجه این جنگ که به جنگ زمستان معروف شده بود، برای مانرهایم و فنلاندی ها تعیین کننده بود. فنلاندی شدن، فقط در صورتی پیروزی در این جنگ می توانست اتفاق بیافتد. به عبارت دیگر، فنلاند مستقل بدون پیروزی در جنگ زمستان نمی توانست وجود داشته باشد.اما مانرهایم نیز مانند هرکس دیگر می دانست پیروزی در برابر ارتشی که پنج برابر بزرگتر است و مهمات و تجهیزات بیشتری دارد، عملا غیرممکن می باشد. کشوری با جمعیت ۱۷۰ میلیون نفر به جنگ کشوری ۳ میلیون نفره آمده بود. آن هم با تجهیزات و نفرات چندبرابر. هر عقل سلیمی نتیجه جنگ را به نفع روس ها پیش بینی میکرد.مانرهایم که شکست ارتش سرخ را ناممکن می دانست، قصد داشت پیروزی را بر آن ها سخت و پرهزینه کند. او با طولانی کردن جنگ می خواست روحیه روس ها را تضعیف و فشارهای بین المللی را بر آن ها تشدید نماید. شوروی بدلیل تجاوز به خاکِ یک کشور مستقل از سازمان ملل متحد اخراج شد. و همچنین احتمال پاسخ متقابل آلمانی ها و فرانسوی ها و احتمال کمک نظامی آن ها به فنلاند وجود داشت.نهایتا به همه ثابت شد، رمز موفقیت فنلاندی ها در این جنگ، همان اسمش بود. زمستان! استالین بدترین فصل سال را برای تصرف سرزمین برف و یخ انتخاب کرده بود. ارتش فنلاند که در میدان مبارزه نقش میزبان را داشت و به شرایط جغرافیایی تسلط و احاطه کامل تری داشت، در سرزمین های پوشیده از برف، تاکتیک های جنگ چریکی را اتخاذ کرد و عرصه را بر روس ها تنگ نمود. البته در نهایت ارتش شوروی بخشی از مناطق فنلاند را اشغال کرد. حتی بیشتر از آن مقداری که استالین قبل از جنگ با زبان خوش از آن ها خواسته بود. اما این دستاورد به هیچ عنوان هدف موردنظر استالین نبود. او قصد داشت در کوتاه ترین زمان ممکن، ارتشی را که ظاهرا بسیار ضعیف تر بود شکست دهد، فنلاند را به دو نیم تقسیم کند و استقلال این کشور را از بین ببرد. اما به هیچ کدام از این خواسته هایش نرسید.سه ماه پس از آغاز جنگ زمستان، نماینده های استالین مجبور شدند در مذاکرات صلح موسکو، به یک دهم از آنچه اربابشان می خواست تن بدهند و فنلاند مستقل را به حال خود واگذارند. روس ها، الحاق همان مناطق تصرف شده را پذیرفتند و به پایان جنگ راضی شدند. بدین ترتیب جنگ تمام شد و فنلاند مستقل تداوم یافت.اما این پایان کشمکش ها نبود. حیثیت شوروی در جنگ زمستان به باد رفته بود. کشوری که ادعا داشت تهاجمی ترین ارتش جهان را در اختیار دارد، در یک جنگ سه ماهه چندین شکست خورد. آن هم در جنگ با کشوری که یک دهم قدرت نظامی او را هم نداشت. از طرف دیگر فنلاند نیز به دنبال موقعیتی مناسب برای بازپس گیری مناطق از دست رفته اش بود. جنگ جهانی دوم این موقعیت را در اختیارشان گذاشت. وقتی آلمان نازی به شوروی حمله ور شد، مانرهایم نیز با هیتلر همدست گردید؛ مناطق اشغال شده در جنگ زمستان را پس گرفت و حتی مقداری در خاک روسیه هم پیش روی کرد. این رویه بعد از پایان جنگ و غلبه روس ها معکوس شد. یعنی این بار روس ها بودند که در فنلاند پیش روی می کردند و مناطقی از این کشور را به تصاحب درآوردند. در پایان جنگ، حاکمیت شوروی در بخشی از مناطق تصرف شده به رسمیت شناخته شد اما بازهم فنلاند مستقل از پا درنیامد.جنگ زمستان آزمون سختی برای فنلاندی شدن بود. اما آزمون سخت تری هم بعد از جنگ برای فنلاندی ها در پیش بود. آن ها باید سیاست حدواسطی را برای مصون ماندن از خطر کمونیسم در پیش می گرفتند. نخبگان سیاسی این کشور گرچه از سوسیالیسم روی گردان بودند و خود را متعلق به بلوک غرب می دانستند، اما از نفوذِ قدرت استالین هم واهمه داشتند. آن ها می ترسیدند که استالین بخواهد همان گونه که در کشورهای اروپای شرقی اعمال نفوذ کرده بود و آن کشورها را به مناطق اقماری و زیرسلطه شوروی بدل کرد، با فنلاند نیز چنین کند. فنلاندی ها روزگاری برای دستِ رد زدن به خواسته های استالین، صدها کشته دادند اما روزی دیگر به این نتیجه رسیدند که چاره ای جز کنارآمدن با بعضی از خواسته های استالین را ندارند. جبر جغرافیا، آن ها را همسایه شوروی قرار داده بود و آن ها ناچار بودند به نحوی خود را با این جبر سازگار کنند. این بار هم فنلاندی ها ثابت کردند استقلال کشور ابدا یک امر مطلق نیست. هیچ کشوری در تاریخ دنیا نبوده است که ناچار نشده باشد در برابر شرایط چاره ناپذیر تاریخی، زانو بزند. سیاستی که فنلاندی ها در طول جنگ سرد در پیش گرفتند، نمونه ای کامل از یک سیاست موفق برای یک کشور ضعیف اما مستقل است. فنلاندی ها مفهوم استقلال را بسط دادند؛ فهماندند که “مستقل ماندن”، فرایندی مهم تر و پیچیده تر از “مستقل شدن” است.نیویورک تایمز، اوضاع فنلاند را در دوران جنگ سرد این گونه بیان می کند : ” اوضاع اسف باری که در آن یک همسایه کوچک و ضعیف، به خاطر ترس از قدرت و سنگدلیِ سیاسی یک ابرقدرتِ تمامیت خواه، آزادی های حاکمیتی خود را به وضعی شرم آور و ننگین، واگذار می کند” البته این توضیحِ نیویورک تایمز کمی جانبدارانه بود. فنلاند در جنگ سرد مجبور شد به شوروی غرامت جنگی بپردازد، محتواهای ضدشوروی را در کشورش سانسور کند، ممنوعیت حزب کمونیست را بردارد و به آن ها در پارلمان کرسی بدهد. حتی مراودات تجاری کم سود با اتحاد شوروی برقرار کند. از نظر سیاستمداران فنلاندی، همه این کارها برای مستقل ماندن کشورشان لازم بود. آن ها را به حدی به شوروی نزدیک کرده بود که وقتی از استالین پرسیدند چرا تلاش نمی کند مانند سایر ملل اروپای شرقی، حزب کمونیست را در فنلاند هم به راس قدرت برساند، او اینطور پاسخ داد : وقتی پاسی کیوی را دارم، چه نیازی به حزب کمونیستِ فنلاند هست؟ پاسی کیوی رئیس جمهور فنلاند بود.اما با این حال، فنلاند هرگز از بلوک غرب جدا نشد و هیچ گاه به پیمان ورشو نپیوست. فنلاندی ها، این تفکر را در اتاق فکر کرملین جا انداخته بودند که فنلاندِ مستقل و متحد با غرب، برای شوروی ارزشمندتر است از فنلاندِ تسخیر شده و تقلیل یافته به یکی از اقمار کمونیستی. بهرحال هرچه که بود فنلاند با سیاست حدواسط توانست بر جبرِ شوم جغرافیایی خود غلبه کند و با شوروی کنار بیاید. در آن روزهایی که ابرقدرت شرق درحال غوطه ور شدن در مشکلات اقتصادی بود و به روزهای فروپاشی نزدیک تر میشد، فنلاندی ها به غول صنعتی تبدیل شدند و یکی از کارآمدترین سیستم های آموزشی در بین کشورهای دنیا را به خود اختصاص دادند. از لحاظ شاخصه اقتصاد و امنیت نیز فنلاند در صدر لیست برترین کشورها قرار گرفت. لازم به ذکر است سایر کشورهای حوزه بالتیک که برخلاف فنلاند از همان ابتدا تسلیم خواسته های استالین شدند، بزودی به تصرف روس ها درآمدند و بخشی از قلمروی شوروی شدند؛ تا دهه نود میلادی در مشکلات روس ها شریک بودند. آن کشورها امروز تفاوت معناداری با فنلاند دارند. و این تفاوت حاصل نمیشد مگر با تلاش برای فنلاندی شدن. آن هم با انتخاب استراتژی های مختلف در موقعیت های متفاوت.برگرفته از کتاب آشوب؛ نوشته جرد دایمندبه امید روزهای روشنمسعود فهیمی؛ اسفند ۱۴۰۱</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 23:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوچه چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%AC%D9%88%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gex6b1butrzt</link>
                <description>جوچه چیست؟رژیم کره شمالی چطور تابحال دوام آورده است؟آنچه در قرن بیستم “کمونیسم” نامیده میشد و بر چهل درصد از مساحت خشکی های جهان سیطره داشت، امروز در موزه های تاریخی یافت می شود. این جمله شاید ادعای گزافی نباشد اما به استثنای چند کشور. کره شمالی یکی از این استثناهاست. کشوری که نه تنها از کمونیسم روی برگردان نشد، بلکه امروز حتی با گذشت هفتاد سال هنوز شکل سنتی خودش را حفظ کرده است. کشورهای مطرحی همچون ویتنام و کوبا که روزگاری نماد مقاومت و مبارزه در برابر سرمایه داری و امپریالیسم غربی بودند، بازهم با گذشت زمان تا حدودی از ایدئولوژی های خود پا پس کشیدند. حتی کشور چین هم که در راس قدرتش عنوان حزب کمونیست را یدک می کشد، نمی تواند طلایه دار تمام آرمان ها و مولفه های کمونیسم باشد. همه این کشورهای بشدت کمونیستی و چپ گرا، طی گذر زمان تحولات بسیاری را از سر گذراندند، طوری که امروز دیگر به آن شکل سنتی خود وجود ندارند. اما کره شمالی یک استثنای بی نظیر است. کمونیسم کلاسیک امروز دیگر وجود ندارد به استثنای کره شمالی!در مورد این کشور اسرارآمیز و قوانین عجیب و طنزآلودش، گفته ها بسیار است. کشوری که نام جمهوری دموکراتیک خلق کره را یدک می کشد، مردمانش هر روز صبح با صدای شیپور از خواب بیدار می شوند، روی همه حکومت های اقتدارگرای تاریخ را سفید کرده است. برخلاف همه تجربه های دیگر تاریخ، خاندان سلطنتی حاکم بر کره شمالی ثابت کردند که اقتدارگرایی و تمامیت خواهی می تواند نقطه پایانی نداشته باشد! آنچه در این مقاله قصد بررسی اش را داریم همین موضوع است. پاسخ به این سوال که چرا کره شمالی برخلاف همه رژیم های کمونیستی نظیر خود که دچار فروپاشی یا تحول شدند، همچنان بدون تغییر و دست نخورده باقی مانده است؟ مردم این کشور چطور در تاریخ جا مانده اند و چطور چنین تناقضی را در ذهنیات خود حل کرده اند؟ کشوری که پنجمین ارتش بزرگ جهان را داراست اما مردمانش از فرط گرسنگی لاغر و فرتوت اند! چنان که مجبورند در شبانه روز فقط دو وعده غذا بخورند!از جهات مخلتف می توان به چنین پرسشی پاسخ داد. عده ای می گویند در کره شمالی، اطلاعات و آگاهی مردم ناچیز است. اخبار و اطلاعات به شدت سانسور می شود و هیچ وسیله ارتباطی شبیه به اینترنت بین آدم ها وجود ندارد مگر آنکه در سیطره حاکمیت باشد. مردمی که واقعا نمی دانند بیرون مرزهای کشور چه خبر است، گمان می برند همان روایتی که حاکمان چپاول گر برایشان تعریف می کنند عین حقیقت می باشد. بنابراین روزها را شب می کنند، شب ها را روز، بدون آنکه حتی ندای اعتراض و مخالفتی برانگیخته شود.عده ای دیگر نظر مخالفی دارند. در چنین عصری، محدود کردن افراد از اطلاعات، عملا کاری غیرممکن است. مدام فلش مموری و ابزارهای دیگری از کره جنوبی و چین به کره شمالی می رسد که اخبار جهان بیرون را به اطلاع آن ها رسانده است. افرادی که به کره شمالی سفر کرده اند، یا از آنجا برگشته اند اذعان داشتند که این حافظه های جانبی با آنکه ممنوع اند اما خیل گسترده ای از جمعیت از آن استفاده می کنند. چنین جمعیتی را نمی توان عاری از آگاهی دانست. اما رژیم حاکم بر آنها آنچنان ابزارهای پیچیده ای جهت سرکوب و استبداد در اختیار دارد که هیچ جای مخالفت و اعتراضی را برای افراد باقی نمی گذارند. ضمن آنکه نیروهای بین المللی نظیر کره جنوبی و آمریکا، با آنکه ظاهرا مخالف رژیم تمامیت خواه هستند، اما فروپاشی آن را همسو با منافع سیاسی خود نمی بینند. بنابراین چشمان خود را بر این ستم بی وقفه می بندند و اجازه می دهند مردمانی که ساکت اند، ساکت تر بمانند؛ در عوض منافع آن ها تامین شود.همه این موارد تا حدودی صحیح هستند. اما در اینجا می خواهیم علتی ریشه ای تر را بررسی کنیم که شاید کمتر شنیده شده باشد. حتما برایتان عجیب است اگر بگویم ایدئولوژی حاکم بر کره شمالی، کمونیسم کلاسیک نیست. بلکه شکل تکامل یافته ای از آن است بنام “ایدئولوژي جوچه”. جوچه روح حاکم بر کره شمالی است. آنکه جمهوری دموکراتیک خلق کره را همچنان سرپا نگه داشته است، کمونیسمِ متلاشی شده قرن بیستم نیست، جوچه است.جوچه را در لغت ” اصل و بنیان” ترجمه کرده اند. همانطور که از معنی آن برمی آید، جوچه ریشه هر حرف و تفکری ست که در کره شمالی به حرکت درمی آید. دیکتاتور حقیقی ست که حتی کیم جونگ اون، پیشوای نفوذناپذیر این کشور را نیز در سیطره دارد. برای توضیح جوچه مقدمات زیادی لازم است و اصلا درک شهودی آن برای هر غیرکره ای کار بسیار دشواری می باشد.برای توضیح جوچه باید از آنجا شروع کنیم که شبه جزیره کره (نه فقط کره شمالی) برای خود تاریخ و تمدن چند هزارساله ای دارد. هرکسی که اندکی با تاریخ تمدن ها آشنا باشد، می داند در آسیای شرق تمدن های بزرگی حاکم بودند. جمعیت این شبه جزیره در سالهای پیش و پس از میلاد، بارها با ژاپنی ها و چینی ها وارد جنگ شدند. در فرهنگ این کشور ملی گرایی و احترام به تمدن و آیین باستانی پدرانشان همواره ارزش بالایی محسوب شده است. آیین باستانی سرزمین کره با عنوان “کنفوسیونیسم” از آن یاد می شود که برگرفته از متفکرِ پدیدآورنده اش، کنفوسیوس است. آیین کنفوسیوس روزگاری در چین هم حاکم بود اما در کره بیشتر. آموزه های کنفوسیوس پدیده ای آشنا و عجین شده برای هرنسلی از جمعیت کره است. خصوصا کره شمالی که شکل سنتی خود را بیشتر از جنوبی ها حفظ کرد. (داخل پرانتز بگویم کره شمالی و کره جنوبی الفاظی هستند که صرفا بعد از جنگ جهانی دوم پدید آمدند. قبل از آن چنین الفاظی وجود نداشت)آنچه که تعدادی از رهبرانِ کمونیست کشورهای مختلف دنیا در سر داشتند، به ذهن کیم ایل سونگ هم خطور کرد. کیم ایل سونگ مبارز چپ گرای کره ای بود که سالها علیه استعمار ژاپنی ها در شبه جزیره می جنگید و محبوبیت بالایی بین مردم داشت. او سرانجام با حمایت های شوروی توانست حکومتی دست نشانده در شمال شبه جزیره تاسیس کند که همان کره شمالی نام گرفت. سونگ متفکر زیرکی بود. او کره و کره ای ها را خوب می شناخت. تصمیم گرفت پایه های ایدئولوژی رژیمش را بر بنایی استوار کند که صدها سال است در سرزمینش طرفدار داشته است. یعنی بازتولید آموزه های کمونیسم بر مبنای کنفوسیونیسم. او و اتاق فکرش با حداکثر ظرافت، تئوری های مکتب کمونیسم را در همه زمینه ها اعم از سیاست، زندگی فردی و اجتماعی، نظام اقتصادی، فرهنگ و دیگر مسائل، به شکل کره ای شده بازتولید کردند. این اتفاق در بعضی از کشورهای جهان سوم دیگر هم افتاد. یعنی تلفیق کمونیسم با فرهنگ بومی. عده ای از متفکران کمونیسم به آموزه های خود رنگ و لعاب ملی دادند. اما این ترفند در کره شمالی بیش از هر نقطه ای دیگر اثربخش بود. تلفیق کنفوسیونیسم با کمونیسم و رنگ و بوی ملی دادن به آن کار پیچیده ای بود که تئوریسن های کیم ایل سونگ ایسم از پس آن برآمدند. این ایدئولوژی برآمده از اتاق فکر پیونگ یانگ، تفاوت های اساسی با شکل کلاسیک خود داشت. اگر چه همچنان اقتصاد آزاد را نفی می کرد و بر غرب ستیزی اصرار داشت اما سلطنت و حکومت موروثی را ( برخلاف کمونیسم کلاسیک) نفی نمی کرد بلکه بر آن ارزش می نهاد. نظام سلسله مراتبی و طبقاتی را مولفه اساسی می دانست. (همانگونه که در آیین کنفوسیوس اینطور بود) پس این روحِ حاکم بر اذهانِ کره ای، باید اسم جدیدی هم می یافت. جوچه! بنیادی که بیش از هفتاد سال است دوام آورده و هیچ چشم اندازی برای اضمحلال و حتی تغییر و اصلاح در آن نیست.نکته مهم تر این ماجرا آنجاست که وقتی در اواخر قرن بیستم پدرخوانده های کمونیسم سقوط کردند، با آنکه کره شمالی دچار قحطی و فروپاشی اقتصادی شد، اما بازهم ایدئولوژی چندصدساله خود را از دست نداده بود. آن زمان که در موسکو، پکن، هانوی، بوداپست، ورشو، بخارست و ده ها جغرافیای دیگر به همه ثابت شده بود که انقلاب جهانی سوسیالیسم توهمی بیش نبوده است، پیونگ یانگ دچار شکست ایدئولوژیک نشد. آن ها آیین باستانی خودشان را داشتند که بدون وجود حزب کمونیست شوروی هم می توانست تداوم یابد و تداوم یافت! این گونه بود که در نظام سیاسی این کشور هرگز یک دنگ شیائوپنگ یا گورباچف ظهور نکرد. همزمان که نظام های چپ گرای جهان در شرق و غرب کره زمین درحال ورشکستی و متلاشی شدن بودند، کره شمالی حرکت آهسته و پرزحمت خود را به سوی آرمان هایش به پیش می برد. آن رژیم هایی که ایدئولوژی خود را بیش از اندازه به کمونیسمِ روسی نزدیک کرده بودند، باید فکر اینجایش را نیز می کردند. کیم ایل سونگ فکر چنین روزی را کرده بود. بقول فیدل کاسترو، رهبر فید کوبا، هیچ کس نمی توانست تصور کند موجودی به استحکام و ثبات خورشید، ناگهان روزی ناپدید شود. اما ما دیدیم که در مورد شوروی چنین اتفاقی افتاد!بنابراین چنین شد که حتی بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد، رژیم کره شمالی بدون هیچ شکستی در ایدئولوژی، همچنان به مسیر اولیه خود ادامه داد و دچار فروپاشی نشد. جوچه همیشه در کره شمالی کار می کند!برگرفته از کتاب آنسوی آینه، کره شمالیبه امید روزهای روشنمسعود فهیمی؛ بهمن ۱۴۰۱مطالب بیشتری از کره شمالی رو از اپیزود 33 پادکست معجون بشنوید</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 15:02:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت بی قدرتان چطور اعمال می شود؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hhn8vootden4</link>
                <description>رئیس جمهور چک، سبزی فروش و قدرت باورنکردنی اش!...در بین سیاستمداران قرن بیستم، به زحمت می توان شخصیتی را کمتر قدرتگرا تر از واتسلاف هاول پیدا کرد. اولین رئیس جمهور جمهوری چک که مدرن ترین و مسلمات آمیزترین انقلاب مردمی را در قرن بیستم رهبری کرده بود. فیلسوف و نمایش نامه نویسی که در نقدِ کمونیسم، از هر سخنران و نویسنده دیگری زبانی فصیح تر و قلم شیوا تری داشت.واتسلاف هاول در سال ۱۹۳۶ در چکواسلواکی سابق زاده شد. در خانواده ای مرفه که بقول مارکسیست ها پدرش یک بورژوا بود. واتسلاف خودش می گوید در یک خانواده بورژوایی متولد شد اما در یک جامعه کمونیستی رشد یافت. او که از ادامه تحصیل در رشته علوم سیاسی منع شده بود، ( به این خاطر که خودش یا پدرش در حزب کمونیست چکواسلواکی عضویت نداشتند) به دنیای هنر روی آورد و بزودی به یک نمایش نامه نویس نام آشنا در سراسر اروپا تبدیل شد. هنوز به دهه چهارم عمر خود نرسیده بود که بعنوان یک نویسنده منتقد و ضدکمونیست، برای خود شهرتی دست و پا کرد.اغلب نوشته های هاول سبک سورئالیسم داشتند. یعنی سبک فراواقیت گرایی که در تمام بلوک کمونیستی ممنوع بود. او همانند خیل عظیمی از نویسنده های ممنوع القلم دیگر در کشورهای بلوک شرق، قصد داشت با نوشته هایش به گونه ای بلاهت و پوچیِ زندگی در یک جامعه تمامیت خواه را تشریح کند. او در مقاله هایش مدام به اخلاق مداری و توجه به روحِ زندگی تاکید می کرد و میگفت در جامعه توتالیتر، زندگی به یک حیات بیولوژیکی تقلیل یافته است. یعنی دقیقا برخلاف شعارهایی که انقلابیون سوسیالیست در اواسط قرن بیستم می دادند. منتقدان سرمایه داری، جامعه غربی را غرق در پول و مادیات قلمداد می کردند و ادعا داشتند سوسیالیسم به کرامت زندگی و انسانیت توجه می کند. اما حالا با گذشت چهار دهه، همان انقلابیون سابق جامعه ای را پدید آوردند که بحران هویت انسانی را به اوج خود رسانید؛ حتی بسیار بیشتر از جوامع غربی!هاول در تمام عمرش از آزادی های مدنی و حقوق بشر حمایت می کرد؛ خود را وابسته به هیچ حزب یا ایدئولوژی ای نمیدانست و می گفت تنها به یک مرجع وفادار است : حقیقت! زیستن در دایره حقیقت، عنوانی بود که او بارها در نوشته هایش و سخنرانی هایش بکار می برد. اعتقاد داشت یک رژیم تمامیت خواه عمدتا بر پایه دروغ، ریا و تناقض بنا شده است؛ پس بزرگترین چالش برای چنین رژیمی که میخواهد زندگی مردمانش تماما در چنبره دروغ باشد، فقط یک چیز است : زیستن در دایره حقیقت. هاول می گفت همه اعضای یک جامعه توتالیتر، خواه ناخواه، هر کدام به درجات مختلف به سازوکارهای تمامیت خواهی کمک می کنند. بیان می کرد که هیچ کس صرفا قربانی نظام نیست. بلکه هم قربانی آن است و هم ابزار فعلیتش. این خاصیت رژیم توتالیتر است که با ابزار ایدئولوژی بین خودش و افراد، پلی برقرار می کند، بر ذهن ها حکومت می کند و افراد را هر کدام به نوبه خود و هر چند اندک، در ساختار ایجاد قدرت درگیر می نماید. هاول چنین مفهوم پیچیده ای را در یک مقاله مفصل بنام ” قدرت بی قدرتان” با جزئیات بیان می کند.او برای توضیح این مفهوم که ” اتوتوتالیته متقابل” نام دارد یک مثال ساده مطرح می کند. یک سبزی فروش ساده را در یک جامعه کمونیستی در نظر بگیرد که در مغازه اش چنین تابلونوشته ای را نصب کرده است. ” کارگران جهان متحد شوید” این یک شعار سیاسی منطبق بر ایدئولوژی حکومت است. هاول می پرسید چرا این سبزی فروش همانند خیلی از افراد دیگر، چنین شعارنوشته ای را در مغازه اش نصب می کند؟ آیا برای او اهمیتی دارد؟ آیا عاشق سینه چاک طبقه کارگر است؟ خیر هیچ کدام. سبزی فروش احتمالا هیچ گاه به مفهوم چنین شعاری فکر نکرده است. او برای اینکه از مشکل و دردسر بیزار است، این تابلو را در محل کار خود نصب کرده تا بازرسان حکومت دردسری برایش درست نکنند.اما آیا داستان به همین جا ختم می شود؟ یعنی سبزی فروش صرفا از روی ترس، این کار را می کند؟ بازهم خیر. او وقتی به یک اداره یا مغازه دیگری می رود، احتمالا شبیه به همین تابلونوشته را در آنجا هم می بیند. سبزی فروش مکررا میبیند که افرادی شبیه به خودش ( آن ها که در ساختار حکومت کاره ای نیستند یا به عبارتی دیگر حکومتی نیستند) همین کار را کرده اند. یعنی صرفا با نصب یک شعار، ایدئولوژی حکومت را تایید می کنند. حتی اگر در درون خودشان به آن کوچکترین باوری نداشته باشد. سبزی فروش از کارمند اداره تاثیر می پذیرد و همان کارمندِ اداره، روزی که به مغازه سبزی فروش برود، از او شعارنوشته مغازه اش تاثیر می گیرد. آن دو بدون آنکه بدانند دارند بطور همزمان، مهر تاییدی می زنند بر آنچه که انجامش می دهند! در خیال خود می پندارند حتما همگی به چنین شعاری باور دارند که حاضر شدند آن را در محل کار خود نصب کنند؛ پس به اشتباه خود ادامه میدهند. غافل از اینکه خودشان هم در این سیکل بسته ناتمام، دارند تاثیر مهمی می گذارند. سبزی فروش و کارمند، همزمان هم قربانی رژیم اند و هم ابزار فعلیتش. با نصب شعار نوشته، نمادی از ایدئولوژی حاکم را ترویج کرده اند، بدون آنکه کوچکترین باوری به آن داشته باشند. نه تنها باور ندارند بلکه حتی خود را قربانی چنین ایدئولوژی ای می دانند.به باور هاول، چنین سازوکار پیچیده ای که افراد جامعه را در بطن رژیم حل می کند، مهم ترین روش قدرتنمایی اش است. می گوید نظام توتالیتر همیشه و در هر قدم مردم را لمس می کند. اما با دستانی پوشیده در دستکش ایدئولوژیک. زندگی در چنین نظامی آکنده از دروغ و دورویی است. حتما لازم نیست مردم همه این دروغ ها (بخوانید تابلونوشته ها) را باور کنند. بلکه باید چنان رفتار کنند که باورشان دارند. یا دست کم در سکوت از کنارشان بگذارند. لزومی ندارد دروغ ها را بپذیرند. کافیست بپذیرند که با این دروغ ها و در بطن آن زندگی می کنند. زیرا بدین ترتیب بر نظام صحه می گذارند، اطاعتشان را از نظام نشان می دهند و اصلا خود نظام می شوند.هاول مهم ترین نیرو برای مقابله با این سازوکار پیچیده را قدرت بی قدرتان می داند. قدرتِ همان آدم های به ظاهر معمولی و بی قدرت که اگر زندگی شان را از چنبره دروغ خارج کنند، بزرگترین تهدید را علیه تمامیت خواهی ایجاد کرده اند. او اعتقاد داشت هر یک از افراد تا آنجا که می تواند باید زندگی اش را توام با حقیقت قرار دهند و از مغالطه های رژیم دوری کند هاول یکی از داستان های کودکی اش را مطرح می کند که در آن قصه پادشاهی ادعا داشت لباس نامرئی دارد، در حالیکه لخت بود. هیچ کس از ترس جرئت نداشت که بگوید پادشاه لخت است. اما به محض اینکه یک نفر فریاد برآورد و بگوید پادشاه لخت است ( یعنی از چنبره دروغ خارج شود)، ناگهان پوسته بیرونی چنین رژیمی فرو می ریزد.واتسلاف هاول اولین نفری نبود که توتالیتاریسم را نقد می کرد و به مبارزه علنی با این پدیده خطرناک می پرداخت. قبل از او نویسنده های دیگری هم بودند که مصیبت های چنین قدرتی را گوشزد می کردند. اما به جرئت می توان گفت فعالیت های سیاسی هاول، بدون شک تاثیرات بزرگی بر افول تمامیت خواهی گذاشت. او پس از تحمل سال ها زندانی و ممنوع القلم شدن توسط رژیم کمونیستی چکواسلواکی، سرانجام موفق شد در موج انقلابی سال ۱۹۸۹ که سراسر اروپای شرقی را فرا گرفته بود کشورش را از یوغ کمونیسم نجات دهد. او که رهبر انقلاب مخملیِ چکواسلواکی بود، مسالمت آمیزترین و کم خشونت ترین انقلابِ تاریخ بشریت را کارگردانی کرد. بقول ایوان کلیما، در طول انقلاب مخملی، هرگز شیشه ای توسط انقلابیون شکسته نشد و حتی سنگی پرتاب نشد. روایت این انقلاب را در اپیزود ۳۶ از پادکست معجون می توانید بشنویدهاول، همان فیلسوف سابق، در ۱۹۸۹ به ریاست جمهوری هم رسید. او در متن اولین سخنرانی اش بعنوان رئیس جمهور دموکراتیک چکواسلواکی بازهم به تفکرات خودش تاکید داشت. می گفت نظام پیشین به چنان ابزار پیچیده ای مسلح شده بود طبیعت انسان را به پیچ و مهره هایی در یک ماشین هیولاوار تقلیل می داد. نظامی که یک فضای اخلاقی عفونت بار بوجود آورده بود و مردم را به زندگی در چنین نظامی عادت داد. هاول می گفت همه ما به درجات مختلف مسئول عملکرد سازوکارهای توتالیتر هستیم.این رئیس جمهور کم نظیر بعد از تجزیه چکواسلواکی، همچنان در سال های ۱۹۹۳ و ۱۹۹۸ بعنوان رئیس جمهور جمهوری چک انتخاب شد و تا سال ۲۰۰۳ همچنان رئیس جمهور این کشور بود. تا آخرین روزهای حیات سیاسی اش، همچنان به اخلاق مداری در سیاست و وفاداری به حقیقت اعتقاد داشت؛ مسئله ای که در جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم. هاول را سومین شخصیت محبوبِ تاریخ چکواسلواکی می دانند. بعد از ماساریک و کافکا.برگرفته از کتاب قدرت بی قدرتان و کتاب نامه های سرگشاده نوشته واتسلاف هاولو همچنین اپیزود بیستم و سی ششم از پادکست معجونبه امید روزهای روشنمسعود فهیمی، بهمن ۱۴۰۱</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 18:39:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یالتا به مالت</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%AA-a3pgpnfzo7zb</link>
                <description>از یالتا به مالت، مسیری بود که اروپای به اصطلاح “شرقی” طی چهل سال پیمود. مسیری که نوعی گذار جنگ به دموکراسی بود. مسیری سخت و پرپیچ و خم، که مردمان اروپای شرقی با همه چالش هایش آن را پیمودند و بهای رسیدن به آزادی را با همه سختی هایش متحمل شدندفوریه ۱۹۴۵، ارتش سرخ شوروی درحال پشت سرگذاشتن مرزهای کشورهای اروپایی بود و سرزمین های تحت اشغال آلمانی ها را یکی پس از دیگری فتح میکرد. در همین زمان که سربازان استالین تنها شصت کیلومتر با مخفیگاه هیتلر فاصله داشتند، سران متفقین در شهر یالتا، واقع در شبه جزیره کریمه گرد هم آمدند تا در مورد آینده اروپا تصمیم گیری کنند. چیزی که آینده اروپا را در چهل سال پیش رو تعیین میکرد صحبت های هشت روزه سران این ابرقدرت ها در کنفرانس یالتا بود. استالین برای رسیدن به محل برگزاری این کنفرانس، سرزمین هایی را پشت سر گذاشت که تا همین چندماه پیش، زیر پوتین های سربازان آلمانی بودند. سرزمین هایی که هم شوروی ها و هم نازی ها در آن جنایت های گسترده ای مرتکب شدندشوروی در بازپس گیری کشورهای اروپایی نقش مهم تری نسبت به آمریکا و انگلیس داشت؛ برای همین سهم بیشتری هم می خواستمردمان کشورهایی که فکر می کردند کمونیست ها، آن ها را از دست نازی ها “آزاد” کردند، خیلی زود متوجه شدند بازهم به نوعی دیگر تحت اشغال درآمده اند. در چشم این مردمان زجرکشیده، ارتش سرخ به قاموس یک منجی ظاهر شدآن ها گمان می کردند کمونیست ها و نازی ها در قالب نیروهای خیر و شر هستند که دارند با یکدیگر مبارزه می کنند. سربازان روس را در قالب نیروهای خیر مطلق می دیدند. درحالیکه بزودی معلوم شد آن دو گروه صرفا نیروهای شرِ متفاوت بودند نه نیروهای خیر و شراستالین پس از پایان جنگ جهانی دوم، گماشتگان خود را در کشورهای اروپای شرقی حاکم کرد. این کشورها از این قرار بودند : لهستان، مجارستان، چکواسلواکی، آلمان شرقی، بلغارستان و رومانی. در بیشتر این کشورها، احزاب کمونیست وابسته به موسکو سر برآوردند و حاکمیت های توتالیتر را پایه ریزی کردند. رژیم های بسیار پیچیده و مقلدانه از موسکو. که با اندکی تفاوت، همه آن ها گوش به فرمان موسکو بودند. در واقع یک مفهوم جدید در سیاست بین الملل پدیدار شد به نام ” کشورهای اقماری” . به این معنا که شوروی همانند خورشید است و این شش کشور اروپایی همانند قمر به دور او می گردند! البته قمرهای بیشتری در نقاط دورتری هم بودند که در این نوشته با آن ها کاری نداریم مانند ویتنام شمالی، کره شمالی و کوبا.سربازان ارتش شوروی به بهانه جنگ سرد، “حضور موقت” خود را در این شش کشور اروپایی حفظ کردند. حضور موقتی که از یک حضور دائمی هم دائمی تر بود و تمامی نداشت! طولی نکشید اروپایی ها که قبلا طعم دموکراسی غربی را چشیده بودند، فریب این حقه کثیف روس ها را نخوردند. اول از همه، مجارها بودند که ندای آزادی خواهی سردادند. جنبش های اصلاح طلبانه برای گذار از کمونیسمِ کلاسیک، در حزب کمونیست مجارستان پدیدار شدایمره ناگی، سیاستمدارِ اصلاح طلبِ مجار، یک انقلاب مردمی را رهبری می کرد که خیلی زود به خاک و خون کشیده شد. آن هایی که می گویند قیام های مردمی اگر فراگیر باشد، هیچ نیرویی توانایی سرکوب آن را ندارد، بروند تاریخ مجارستان را بخوانند. مردم مجارستان برای بیرون آمدن از سلطه شوروی همه کار کردند. از مبارزه خیابانی گرفته تا تشکیل دولت مستقل و مذاکرات بین المللی. اما در نهایت مغلوب تانک های روسی شدندآن زمان اوضاع بین المللی وضعیت خوبی نداشت. کشورهای غربی خودشان درگیر دست اندازی به مرزهای آسیایی و آفریقایی بودنداین دولت ها خود را در وضع پارادوکسیکال می دیدند اگر حمله شوروی به مجارستان را محکوم می کردند. گویا در آن زمان دست اندازی یک ابرقدرت به یک کشور کوچکتر، یک امر عادی و پرتکرار جلوه می کرد! گذشته از این، تجاوز شوروی به مجارستان بسیار موجه تر و عادی تر هم بود؛ از این لحاظ که مجارستان را قمرِ شوروی حساب می کردند. اگر اوضاع در بوداپست بهم می ریخت ( بخوانید منافع روسیه در آنجا به خطر می افتاد) کدام کشور بجز شوروی استحقاق این را داشت که در مسائل داخلی اش دخالت کند؟ بنابراین مردم مجارستان در انقلاب شان نتوانستند آن گونه که شایسته بود حمایت های بین المللی را از آن خود کنند؛ به آسانی و در یک تراژدی عمیق طعمه زیاده خواهیِ خرس سفید شدند. بدین ترتیب انقلاب مجارستان زیر تانک های روسی له شد، بدون آنکه صدایی از رسانه های غربی بلند شودشبیه به همین اتفاق دوازده سال بعد، در چکواسلواکی هم افتاد. آنچه که در بوداپست ۵۶ نمایان شد، یکبار دیگر به پراگ ۶۸ سرایت کرد. این بار هم اهالی پراگ، میزبان یک خیزش اصلاح طلبانه بودند. بسیار طولانی تر و موجه تر از همتایان مجاری. الکساندر دوبچک هم مانند ایمره ناگی، یک کمونیست اصلاح طلب بود که از ژانویه ۱۹۶۸ رهبری حزب را در چکواسلواکی به دست گرفت. او در مدت شش ماه اصلاحات گسترده ای را به اجرا گذاشت. از آزادی بیان و آزادی مطبوعات گرفته تا آزادکردن نهادهای اقتصادی و رقابتی کردن اقتصاد. او حتی قصد داشت تک حزبی گری در سیاست چکواسلواکی را پایان دهد و آغازی برای تکثرگرایی سیاسی باشد. او به اندازه ایمره ناگی، همتای مجاری خود، تند نرفته بود و حتی با نظامیان شوروی هم به هیچ عنوان وارد درگیری نظامی نشد. او صرفا سرمدار یک خیزش اصلاح طلبانه بود که در چهاچوب بوروکراسی حزب و با پشتوانه مردمی به قدرت رسیده بود. اما روس ها همین مقدار را هم تحمل نکردند. آگوست ۶۸ با لشکری بزرگتر از آنچه که به بوداپست حمله کرده بودند، عازم پراگ شدند. پیش از آنکه یک خونریزی همه جانبه شبیه به بوداپست، در پراگ هم رقم بخورد، دوبچک خود را تسلیم کرد و حکومت را به گماشتگان موسکو سپرد. مردم پراگ هم مانند مجارستان ناکام ماندند و باید بیست سال دیگر هم به انتظار می نشستند تا سقوط کمونیسم را ببینند.در این انتظار چهل ساله، خیلی از زندگی ها نابود شد، خیلی از استعدادها، هنرها و سلیقه ها در پستوی زندان ها پوسید،خیلی از رویاهای آزادی خواهانه گلوله باران شد و خیلی از بدن های فقیر از گرسنگی لرزید. سرکوب و سلطه ای به وسعت یک قاره انجام شد. کیلومترها دورتر از مرزهای شوروی، حتی تا قلب اروپای غربی، همچنان “اروپای شرقی” خوانده میشد. بیش از صد میلیون جمعیت ناراضی، دهه ها در مشتِ تمامیت خواهیِ کمونیسم سیطره شدند؛ خشم های پر از نفرت، رویاهای آزادی، همانند آتشی زیر خاکستر تداوم یافتند تا این مکانیسم پیچیده سرکوب را سرانجام در ۱۹۸۹ برهم بزنند.ماه های انتهایی ۱۹۸۹ روزهای بسیار عجیب و جادویی بود. آنچه که کمونیست ها طی سال ها ساخته بودند، مردم معترض فقط طی چند ماه برهم زدند. مردم آزادیخواه اروپا، این رژیم های جعلی را که همانند دشمن بیگانه چپاول می کرد، حتی بعد از یک تثبیت چهل ساله برنتابیدنداگر برای سقوط کمونیسم، مخصوصا در اروپای شرقی، تنها یک دلیل را بخواهیم نام ببریم، بدون شک آن یک دلیل، میخائیل گورباچف است. مهم ترین عاملی که نقطه پایانی بر عمر کمونیسم گذاشت. شخصیتی که هنوز سالها زمان لازم است تا مردم روسیه ارزشش را بفهمند. اگر هزاران سرباز روسی، سرزمین های اروپای شرقی را بدون شلیک حتی یک گلوله ترک کردند، اگر لهستان میزبان اولین انتخابات دموکراتیک خود در سال ۱۹۸۹ بود و اگر مقامات آلمان شرقی به سقوط دیوار برلین تن دادند، همه این دستاوردها بخاطر سیاست های گورباچف بود. دستاوردهایی که شاید حتی او خودش به آن ها نمی بالید و هرگز چنین اهدافی را قلبا دنبال نمی کرد. اما بطور غیرمستقیم سیاست هایی را عملی کرد که نتیجه اش سقوط کمونیسم بود. در پست قبلی هم توضیح دادم. گورباچف خودش را واقعا متعلق به کمونیسم می دانست و سودای نجات کمونیسم را در سر داشت. کارهای درستی را به دلایل نادرستی انجام داد. در نهایت آن چیزی را که میخواست نجات دهد، نابودش کرد. سیاست گورباچف در قبال کشورهای اقماری، که به اصطلاح امپراطوری بیرونی شوروی خوانده میشد، این بود که سلطه و حمایتش را تا حد امکان کاهش دهد. او علت اصلی ناکامی های اقتصادی شوروی و تنش های بین المللی اش را دقیقا همین امپراطوری بیرونی می دانست. درحالیکه سیاست اصلی شوروی طی چهار دهه، حمایت بی چون و چرا از کشورهای اقماری اش بود (بخوانید حمایت از احزاب کمونیست کشورهای اقماری اش) اما گورباچف نقطه پایانی بر این سیاست گذاشت. دکترین برژنف کنار رفت و دکترین سیناترا جایگزین آن شد. دکترین برژنف بیان می داشت که هرگاه منافع سوسیالیسم در یک کشور سوسیالیستی به خطر افتاد، همه کشورهای عضوِ پیمان ورشو، مخصوصا شوروی، باید برای نجات سوسیالیسم دست به کار می شدند. اقدام نظامی شوروی در بوداپست و پراگ بترتیب در سال های ۱۹۵۶ و ۱۹۶۸ دقیقا منطبق با همین دکترین بود. اما دکترین سیناترا، بیرون آمده از اتاق فکر گورباچف، عقب نشینی از امپراطوری بیرونی را هدف داشت. گورباچف و همفکرانش در کرمیلین ادعا می کردند که رژیم های اقماری شوروی در اروپای شرقی، صرفا بدلیل حمایت های اقتصادی و سیاسیِ شوروی باقی مانده اند. او عقیده داشت که این حمایت های پرهزینه، منافعی اندک برای روس ها داشته استبعنوان مثال نیکلای چائوشسکو در رومانی، یانوش کادار در مجارستان یا اریش هونکر در آلمان شرقی، هر کدام چند دهه در کشورهای خود حاکم بودند بدون آنکه کوچکترین مقبولیتی نزد مردم خود داشته باشند. تثبیت قدرت این ابردیکتاتورها، عمدتا بدلیل ترس و وحشتی بود که نظامیان روس با حضور خود در این کشورها ساخته بودند. و همینطور بدلیل ایدئولوژی پرقدرتِ حزب که افکار عمومی را به شدت متاثر میکرد. از طرفی دیگر گورباچف با آمریکا وارد مذاکرات سیاسی بلندمدت شد که بتواند معضلات اقتصادی کشور خود را حل کند. او دکترین سیناترا را وسیله ای مناسب برای جلب اعتماد غربی ها می دانستخلاصه کلام آنکه بعد از اجرای سیاست های سیناترا، رژیم های کمونیستی در اروپای شرقی به تزلزل افتادند. دیگر خبری از آن حمایت های بی چون و چرای شوروی نبود. اول از همه مردم مجارستان و لهستان بودند که ساز مخالف زدند. چرا که مردم این دو کشور، حتی قبل از به قدرت رسیدن گورباچف هم سازماندهی خوبی برای مقابله با رژیم داشتند. ژنرال ویچخ یاروزلسکی، دبیرکل حزب کمونیست لهستان، اولین دیکتاتور اروپای شرقی بود که با اپزوسیون کنار آمد. او پذیرفت که تمرکز قدرت را در لهستان از بین ببرد و چند کرسی از پارلمان را به سازمان اپزوسیون موسوم به ” همبستگی” واگذار کند. این اقدام، آغازی بر پایانِ کمونیسم در اروپای شرقی بود. موفقیت ارزشمندِ لهستانی ها خیلی زود در همان سال، روی مجارستان و آلمان شرقی هم تاثیر بارزی گذاشت. ایده ” انقلاب” بسرعت در سراسر بلوک کمونیستی سرایت کرد و احزاب کمونیست را یکی پس از دیگری فقط طی چند ماه سرنگون نمود. اروپای ۱۹۸۹ آبستنِ حیرت انگیزترین انقلاب های تاریخ بشریت بود. بعد از لهستان و مجارستان، دیوار برلین هم برچیده شد و حزب کمونیست آلمان شرقی به ادغام دو آلمان رضایت داد. اندکی بعد، اپزوسیون در چکواسلواکی هم وارد عمل شد و یک انقلابِ بی نظیر موسوم به ” انقلاب مخملی” به نتیجه رساند. در پایان همان سال رژیم های بلغارستان و رومانی هم متحول شد. در همه این موارد، انقلاب های مردمی تقریبا بدون هیچ گونه خشونتی اتفاق افتاد. بجز موارد اندک در رومانی که طرفدران چائوشسکو وارد جنگ مسلحانه با مردم شدندبدون شک این انقلاب های مسالمت آمیز اتفاق نمی افتاد مگر با چراغ سبز موسکو. سران احزاب کمونیستیِ درحال سقوط، بارها به کرمیلین درخواست کمک دادند. اما گورباچف حتی با خواهش های ملتمسانه آن ها، ارتش سرخ را به حرکت درنیاورد. او حتی حاضر شد با جرج بوشِ پدر، رئیس جمهور وقت آمریکا یک توافقنامه سیاسی در خصوص با وضعیت اروپای کمونیستی امضا کند. توافقی که در اجلاس مالت بدست آمد. اجلاس مالت دقیقا نقطه مقابل کنفرانس یالتا بود. هر آنچه که استالین چهل سال قبل، در یالتا سرشته بود، گورباچف نابود کرد.دوم و سوم دسامبر ۱۹۸۹، در اجلاس مالت، گورباچف و بوش، پایان جنگ سرد را رسما اعلام کردند. شوروی، ادغام دو آلمان را پذیرفت و همچنین قبول کرد نظامیان خود را از خاک کشورهای اروپایی بیرون ببرد. یعنی دقیقا همان سخنانی که گورباچف در نشست سالانه سازمان ملل نیز اعلام کرده بود و بشدت از طرف حضار تشویق شد. بی خود نبود که میخائیل گورباچف برنده جایزه صلح نوبل شده بود. هدف او پایان دادن به جنگ سرد و کاهش تعارض های بین غرب و شرق بود که به این خواسته اش رسید اما به بهای فروپاشی شوروی. احتمالا اگر تفکرات گورباچف درکار نبود، دنیا هنوز مشغول کشمش های جنگ سرد می بود و کشورهای اقماری همچنان باید به استثمار حاکمانِ چپاول گر خود تن می دادندجزئیات بیشتری از انقلاب های ۱۹۸۹ را در سریال سه قسمتی پایان تاریخ از پادکست معجون بشنوید.به امید روزهای روشنمسعود فهیمی؛ بهمن ۱۴۰۱</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 17:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گورباچف، اصلاح گر یا ساختارشکن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%81-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%DA%AF%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D9%86-pjnasmixfzgi</link>
                <description>کودتای آگوست 1991 روسیه اگر نگوییم مهم ترین، دست کم یکی از مهم ترین رویدادهای اواخر قرن بیستم بود که شکست آن، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را منجر شد. البته شکست این کودتا، سالها قبل از اینکه در موسکو و در مقابل ساختمان پارلمان روسیه رقم بخورد، در نیویورک و برلین رقم خورده بود.میخائیل گورباچف و بوریس یلتسینزمانی که میخائیل گورباچف به مقام دبیرکلی حزب کمونیست شوروی منصوب شد، یک کمونیست راسخ احتمالا با خود اینطور میگفت : &quot; این دیگر چه انتخاب احمقانه ای بود. در جایگاهی که یک سیاستمدار باتجربه مانند گرومیکو وجود دارد و می تواند حزب را بهتر از قبل رهبری کند، چرا گورباچف؟ او حتی انقلاب اکتبر روسیه را هم درک نکرده است!&quot;شاید به عقیده همان کمونیست راسخ، این انتخاب یک چرخش مرگبار برای جهان سوسیالیسم محسوب میشد. اما چاره ای هم نبود. جامعه شوروی درحال انفجار بود و حزب با سیاست خویش میخواست کسی را به رهبری کشور منصوب کند که یک راه منفذ برای تنفس مردم ایجاد کرده باشد. بعضی ها به آن سوپاپ اطمینان هم می گویند. گورباچف شاید سوپاپ اطمینان رژیم شوروی بود. اما غافل از آنکه همین سوپاپ، به دریچه ای بزرگ تبدیل خواهد شد که دیوارهای سربه فلک کشیده مرزهای شوروی را تخریب می کند. طوری که مخلفان کمونیسم که دیگر سوپاپ نبودند، از زیر یا روی این دیوارها تا قلب کرملین نفوذ کنند. سیاست همین است. گاهی تن دادن به یک ریسک کوتاه مدت برای بقا، به نابودی همیشگی منجر می شود.البته انتخاب گورباچف علت اصلی نابودی کشور شوراها نبود. اما در واقع همان علتی بود که باعث شد حزب کمونیست در آگوست 1991 کودتا کند و خودش و شوروی را به کام فروپاشی بفرستد. این کودتا با انگیزه حذف گورباچف رقم خورد. از 1985 که گورباچف به قدرت رسیده بود، تحولاتی پدید آورد که در نهایت حزب را به این نتیجه رساند تا سوپاپش را حذف کند. اما در معادلات خود دچار اشتباه شده بود. گورباچف دیگر یک سوپاپ نبود. دریچه ای شده بود که مردانی را همچون بوریس یلتسین را وارد کرملین کرد.رئیس وقت کا گ ب (سرویس امنیتی شوروی) و چند نفر از سران ارتش سرخ معروف به سران هشت کار سازماندهی کودتا را بر عهده گرفتند. آن ها دستور دادند گورباچف و خانواده اش را در ویلای خود در کریمه، محاصره کنند. کودتا آگوست 91 با همین محاصره آغاز شد. همزمان تانک های ارتش در خیابان های موسکو حرکت کردند و نیروهای کودتا شروع به دستگیری گسترده مخالفان خود نمودند. سران کودتا سعی داشتند میخائیل گورباچف را وادار به استعفا کنند و در نتیجه این استعفا شرایط را به زمان بعد از کودتا برگردانند. زمانی که هیچ سوپاپی وجود نداشت. اما اشتباه اصلی سران کودتا آنجا بود که خطر اصلی را از جانب گورباچف می دانستند. درحالیکه گورباچف مهره سوخته تاریخ بود. تمام برنامه های اصلاحاتش نقش بر آب شده بود. از اصلاحات اقتصادی اش گرفته تا نتیجه مذاکراتش با آمریکا. دیگر هیچ کسی برای حرف های او تره هم خرد نمی کرد. هیچ پایگاه مردمی نداشت.اما در عوض، بوریس یلتسین، اولین رئیس جمهور تاریخ روسیه که قدرت خود را مدیون گورباچف بود، توان مقابله با این کودتا را کسب کرده بود.اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در آگوست 1991 در یک نقطه عطف تاریخی قرار داشت. اما نه نقطه عطفی که به زحمت بتوان آینده آن را پیش بینی کرد. زنگ خطر سقوط شوروی همان موقع به صدا درآمد که دیوار برلین فروریخته بود اما مدیران خوش بین شوروی کر بودند و نشنیدند که جهان به راهی غیر از سوسیالیسم می رود. حزب کمونیست راهی جز رهسپار شدن به موزه های تاریخ را ندارد. کودتای آگوست 1991، یکی طولانی ترین کودتاهای تاریخ که سه روز به طول انجامید، بیشتر شبیه دست و پا زدن لاشه شوروی بود. تلاش آخر ژنرال های پیر برای احیای یک کشور فرتوت.همانطور که پیش بینی میشد، یلتسین با تمام قوا به صحنه آمد و مردم را هم با خودش به صحنه آورد. هر ساعتی که میگذشت تعداد طرفداران یلتسین (بخوانید مخالفان کودتا) بیشتر می شد. کار به جایی رسید که حتی دادستان کل روسیه هم صف هواداران یلتسین ملحق شده بود. دیگر سران کودتا، دستورات شان خریداری نداشت. تانک های ارتش که مردم در مسیرهایشان روی زمین خوابیده بودند، یکی یکی عقب نشینی کردند. این اولین باری بود که ارتش شوروی داشت در برابر خواست مردم تسلیم میشد.هرچند که گورباچف بعد از شکست کودتا نجات یافته بود و به دستور یلتسین به موسکو آورده شد اما در باطن یک سیاستمدار پوشالی بود. عنوان دبیرکلی یک حزب منحل شده را یدک می کشید. مجله تایمز که روزگاری از گورباچف بعنوان مرد سال یاد کرده بود حالا با لقب تمسخر آمیز &quot;حاکم بی کشور&quot; خطابش میکرد. سرانجام گورباچف تصمیم گرفت با امضای استعفایش، پایانی برای این تراژدی طولانی باشد. تراژدی سرخی که روزگاری این افتخار این را داشت حداقل در نیمی از سرزمین های این کره خاکی سروری کند.اما چرا این اتفاق افتاد؟ چرا کشور شوراها با همه عظمتش فروپاشید؟ از زمانی که گورباچف حکم دبیرکلی را دریافت کرد، تا زمانی که سقوط پرچم سرخ شوروی از فراز کاخ کرملین را نظاره گر بود، حدود شش سال فاصله داشت. در این شش سال چه اتفاقاتی افتاد که رژیم کمونیستی شوروی را رهسپار تاریخ کرد؟اغلب تحلیل گران، علل فروپاشی شوروی را در زمان حکومت گورباچف جستجو می کنند. یعنی اگر گورباچف نمی آمد، فروپاشی شوروی یا اتفاق نمی افتاد یا حداقل با چندسال تاخیر رخ می داد. انتخاب گورباچف به دبیرکلی، چه یک انحراف و اشتباه بوده باشد و چه یک استراتژی جدید، بهرحال شوروی را به مرز فروپاشی نزدیک تر کرد. در آن زمان، نیاز به انتخاب یک رهبر از نسل جدید واقعا حس می شد. دو دبیرکل حزب قبل از گورباچف، سیاستمداران فرتوتی بودند که فقط چند ماه توانستند در کسوت پیشوای شوروی ایفای نقش کنند. کشور به یک رهبر باانرژی و به ثبات مدیریت احتیاج داشت. سران حزب گورباچف را مرد میدان دیدند و انتخابش کردند. همان انتخابی که خودشان را به گورستان تاریخ فرستاد.اما گورباچف به گفته بسیاری از تحلیل گران به هیچ وجه به دنبال تضعیف رژیمش نبود. او واقعا به ایدئولوژی کمونیسم ایمان داشت. اما دلش برای مردم هم می سوخت. واقعا در قامت یک اصلاح گر اوضاع ظاهر شد و تمام توانش را بکار برد تا کشور شوراها را اصلاح کند. اما اصلاحاتش جوابگو نبود. واضح است که راه میانه رویی را انتخاب کرد و بهمین دلیل نتوانست نه حمایت کمونیست های محافظه کار و نه مخالفان رژیم را از آن خود کند. البته اصلاحات ظاهری او در ابتدای کار حمایت و انگیزه مردم را برانگیخت. اما با ادامه کشمکش هایش با آمریکا و بلوک غرب، راه امید بر همگان بسته شد.اصلاحات گوباچف البته بسیار چشمگیر بودند. او بخاطر نقش عمده ای که در پایان بخشیدن به جنگ سرد داشت، جایزه صلح نوبل را هم برده بود. او اولین پیشوای شوروی بود که موفق شد با رئیس جمهور آمریکا یک توافق گسترده سیاسی امضا کند. همان توافقی که داشتن هرگونه موشک هسته ای میانبرد را برای هر دو طرف ممنوع می کرد. او همچنین با سران دیگر کشورها نظیر مارگارت تاچر در انگلیس هم روابط نسبتا خوبی برقرار کرد اما زمانی که در دسامبر 1991 داشت کاخ کرملین را ترک میکرد، نه تاچر بود که به او خوشامد بگوید و نه ریگان، رئیس جمهور آمریکا. هر دوی این سیاستمدرانی که از حسن نیت گورباچف استفاده کردند تا سناریوی پایان شوروی به دستان خود گورباچف بنویسند، در هنگام استعفایش حتی دستی هم تکان ندادند. تاچر قدرت را در انگلستان به حزب رقیب واگذار کرده بود و ریگان هم با پایان یافتن دوره ریاست جمهوری اش، از کاخ سفید بیرون رفت.اصلاحات گورباچف شامل مسائل داخلی هم می شد. او در ابتدا بسیاری از زندانیان سیاسی را آزاد کرد و ممنوعیت انتشار بسیاری از رسانه ها را از بین برد. بدین ترتیب امیدهای از بین رفته مردم یک بار دیگر زنده شده بود. همان امیدهایی که با دیدن صحنه قفسه های خالی فروشگاه های موسکو در اواخر دهه هشتاد، بازهم ناامید شدند. گورباچف هر پلن اقتصادی ای که بکار می بست و هر برنامه اصلاحاتی که می ریخت به در بسته می خورد. شاید به همان دلیل که نویسنده کتاب مقبره لنین بیان می کند. جامعه مثل یک ارگانیسم زنده می ماند. مثل بدن یک انسان که اگر از یک حدی بیشتر بیمار و آلوده باشد، از بین می رود. جامعه مثل یک ماشین مکانیکی نیست که هر زمان نیاز به تعمیر داشته باشد، بتوان آن را اصلاح و تعمیر نمود. گاهی یک کشور برای حیات دوباره نیاز به بازسازی ساختاری دارد. ساختارها باید تغییر کند تا یک ارگانیسم جدید پدید آید. جامعه جدیدی که با ساختارهای جدید بتواند راه اصلاحات را در پیش بگیرد. اصلاحات ظاهری هرچه قدر هم حساب شده باشند، اگر در یک ارگانیسم بیمار صورت بگیرند، راهی از پیش نخواهند برد. در نهایت به مرگ آن ارگانیسم منجر خواهند شد. برای نجات باید به تغییر ساختارها تن داد. این نکته ای بود که شاید گورباچف تازه موقع رفتنش از کرملین فهمیده بود. برای همین زمین بازی را برای رقیب ساختارشکنش یعنی بوریس یلتسین خالی گذاشت تا شاید اون بتواند حداقل روسیه را از این منجلاب نجات دهدبا آرزوی بهترین هامسعود فهیمی، مرداد 1401</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 11:07:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاکارتا می آید</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%AC%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-xxc3uvdzbpyw</link>
                <description>شیلی و اندونزی دو سرنوشت مشابه؛&quot;جاکارتا می آید&quot; این شعار سیاسی روی پلاکاردهایی بود که در شیلیِ 1973 در خیابان های سانتیاگو روی دستان معترضان مانور می داد. شاید بدبین ترین هوادار دولت سالوادور آلنده در شیلی هم فکرش را نمی کرد کار جناب رئیس جمهور در عرض کمتر از سه سال به اینجا برسد. به تورم افسارگسیخته، حذف مناسبات بین المللی، بیکاری شدید و اعتراضات هر روزه مردم جلوی کاخ ریاست جمهوری و ساختمان پارلمان شیلی.سالوادور آلنده سه سال قبل با شعار تغییر و سودای ملی کردن صنایع در شیلی به قدرت رسید. او نماینده احزاب چپ گرا بود که با احزاب میانه روی شیلی ائتلاف کرده بودند. سوسیال دموکرات های شیلیایی امید داشتند آلنده بعنوان یک چپ گرای میانه رو بتواند ثبات اقتصادی و سیاسی را در کشور حاکم سازد.اما در آخر همان شد که معترضان دولت آلنده گفتند. جاکارتا می آید. جاکارتا واقعا آمد و داستانی مشابه با آن چیزی که ده سال قبل در اندونزی رقم زده بود، این بار در شیلی به منزل ظهور رساند. این بار شرقی ها بودند که داشتند به غربی ها درس سیاست یاد میدادند.در سال 1965 در جاکارتای اندونزی، هوای توطئه و براندازی پیرامون حکومت چپ گرای این کشور را فرا گرفته بود. احمد سوکارنو شخصیت محبوب مجمع الجزایر بعد از رهبری یک مبارزه ضداستعماری طاقت فرسا علیه هلند، و بعد از پیروزی در یک جنگ داخلی خانمان سوز، بالاخره در 1949 بعنوان اولین رئیس جمهور تاریخ اندونزی به قدرت رسید. اگر چه استقلال اندونزی برای اولین بار در تاریخ با حمایت آمریکایی ها بود اما ابرقدرت غرب چندان میانه خوبی با رژیم تازه تاسیس سوکارنو نداشت. مخصوصا آنکه سوکارنو در جریان جنگ جهانی دوم با ژاپنی ها، هم پیمان شده بود تا نیروهای هلندی را بیرون کند.گذشته از این ها، خود سوکارنو هم وصله ناجوری برای آمریکا به حساب می آمد. مدام شعار استقلال و دموکراسی سر می داد و در نطق هایش می گفت جمهوری اندونزی به هیچ یک از کشورهای بلوک شرق یا غرب (آمریکا یا شوروی) ملحق نخواهد شد. چنین بنظر می رسید که رئیس جمهور جوان می خواهد کشورش را از همه دنیا جدا کند. در وهله اول همین هم شد. سپاه صلح آمریکا را از سراسر اندونزی اخراج کرد. از سازمان ملل و صندوق بین المللی پول خارج شد و در ازای پیشنهاد کمک مالی دولت ایالات متحده، اینطور جواب داد: &quot;خودتان و کمک هایتان بروید به جهنم&quot;البته سوکارنو برخلاف آیزنهاور، با جان اف کندی، روابط نسبتا خوبی برقرار کرد اما عمر کوتاه رئیس جمهور ترور شده چندان فرصتی برای بهبود روابط آمریکا و اندونزی باقی نگذاشت. تا اینکه جمهوری نوظهور سوکارنو در سرزمین آتشفشان ها، به سمت چپ ها متمایل شد. چین و شوروی الگوی او شدند و مدام در صحبت هایش از این دو کشور تعریف و تمجید میکرد.در آن سالها، کمونیسم بین الملل در آسیای شرق بشدت در حال گسترش بود. ابتدا از چین، شبه جزیره کره، شبه جزیره هند و حتی به ماورای هند و منطقه هندوچین هم رسیده بود. کمونیست های روسیه بدشان نمی آمد در پشت جبهه نبرد جنگ سرد، یک حیاط خلوت برای خودشان داشته باشند. و چه حیاط خلوتی بهتر از سرزمین پهناور و پرجمعیت اندونزی!مناسبات بین موسکو و جاکارتا به سرعت گسترش یافت. سوکارنو در عصر خروشچوف، سومین پیشوای اتحاد شوروی، روابط بسیار نزدیکی با کمونیست ها برقرار کرد و مدام قراردادهای سیاسی و تجاری بین شوروی و اندونزی امضا میشد.تقلید و حمایت از کشور هم نوع اندونزی، یعنی چین هم برای سوکارنو ماجراجویی جالبی بود. او در یکی از سخنرانی های معروفش خطاب به غربی ها گفته بود اندونزی به زودی همانند چین برای ساخت سلاح هسته ای اقدام خواهد کرد. حالا دیگر غرب ستیزی و اقتدارگرایی، استراتژی اصلی رژیم سوکارنو شده بود. او در اوج بلندپروازی حتی به کشورهای همسایه اندونزی نیز دست اندازی کرد و سعی داشت تفکرات خود را به خارج از مرزهای کشور بسط دهد. حمله نظامی به گینه نو و مالزی با همین نیت انجام شد. او هلندی ها را از گینه نو بیرون کرد و یک جنگ فرسایشی در مالزی به راه انداخت.همه این اقدامات خودسرانه از سمت سوکارنو درحالی انجام میگرفت که مشکلات عدیده اقتصادی در نواحی مختلف مجمع الجزایر بیداد میکرد. قطع روابط تجاری اندونزی با اکثر کشورهای دنیا، غرب ستیزی و دشمن تراشی بیهوده، شکست سیاست های دولت در حل مشکلات معیشتی مردم و سایر عوامل باعث شد نارضایتی ها نسبت به رژیم سوکارنو بالا بگیرد. او دیگر آن رهبر محبوب و کاریزماتیکی نبود که همه میشناختند. حتی از دموکراسی که مدام وعده اش را میداد و یکی از پنج اصل قانون اساسی کشور بود نیز جز لاشه ای باقی نگذاشت. سوکارنو، اصل دموکراسی را با اصل دیگری بنام &quot;دموکراسی هدایت شده&quot; جایگزین کرد و بدین ترتیب جریانات سیاسی در جاکارتا با محدودیت های بیشتری از سمت رژیم حاکم پیش میرفت. سوکارنو که دیگر حالا رئیس جمهور مادام العمر اندونزی شده بود، بیشتر نمایندگان پارلمان را خودش شخصا منصوب میکرد و دیگر خبری از انتخابات آزاد و رقابت احزاب مختلف سیاسی نبود. سرانجامِ آن همه مبارزه سیاسی و استقلال طلبی علیه هلندی ها، به جایی رسید که جناب رئیس جمهور صلاح مردمان هزاران جزیره را خودش به تنهایی تشخیص دهد.اما این دیکتاتوری نوین نیز راه به جایی نبرد. اندونزی گیر افتاده در بن بست سیاسی و اقتصادی نهایتا مثل یک قله آتشفشان فوران کرد. اما این فوران این بار نه به وسیله مردم بلکه از طریق ارتش بود. ارتش اندونزی طی سالیان متمادی تحت فرمان سوکارنو و ژنرال های وفادار به او هدایت میشد اما هر از چندگاهی ساز مخالفت هم میزد. از دغدغه های اصلی سران ارتش اندونزی، سیاست های چپ گرایانه سوکارنو بود. به لطف تبلیغات گسترده آمریکا و اعمال نفوذ آن ها در ارتش کشورهای مختلف، تفکرات ضدکمونیستی طرفداران زیادی بین نظامیان اندونزی پیدا کرده بود. عاقبت همین ارتشی های ضدکمونیست نسخه سوکارنو را پیچیدند.سوکارنو که مخالفت های ارتش را می دید، در یک اقدام نابخردانه و البته چپ گرایانه، دستور داد تمام کارگران و کشاورزان سراسر اندونزی باید به سلاح گرم مسلح شوند و برای جنگیدن آموزش ببینند. تصمیمی کاملا دور از واقعیت که تنها نتیجه اش برانگیختن خشم و نفرت ارتش بود. با ابلاغ چنین دستوری، هر روز و هر لحظه احتمال طغیان ارتش و بروز یک کودتا احساس می شد. اما ژنرال های طرفدار به سوکارنو در ارتش به حساب خودشان آمدند پیش دستی کنند. آن ها وقوع یک کودتا برضد سوکارنو و با حمایت آمریکا را حتمی می دانستند. برای همین تصمیم گرفتند خودشان زودتر کودتا کنند و ارتش را از وجود عناصر ضدکمونیست و مخالفان رژیم سوکارنو، پاکسازی کنند. اما در عوض خودشان پاکسازی شدند!گروه هواداران سوکارنو در ارتش که همگی گرایش به کمونیسم داشتند، یک کودتای مبتدیانه را طراحی کردند. آن ها در نیمه شب سی ام سپتامبر 1965 هفت نفر از فرماندهان بلندپایه ارتش اندونزی را به قتل رساندند. این هفت نفر (شش ژنرال بهمراه یک افسر) همگی از سران ضدکمونیست ارتش اندونزی بودند. کودتای کمونیستی سعی داشت با حذف آنان، ارتش را تحت کنترل خود و سوکارنو در بیاورد.صبح یکم اکتبر 1965 نیروهای کودتا در میدان اصلی جاکارتا اجتماع کردند و ایستگاه های رادیو و تلویزیون را در اختیار گرفتند. آن ها حرکت خود را &quot;جنبش سی ام سپتامبر&quot; عنوان کردند و هدف از این جنبش را حمایت از رئیس جمهور سوکارنو در مقابل کودتای احتمالی آمریکا می دانستند.اما دیری نپایید که کودتایی دیگر از درون همین کودتا و دقیقا از همان میدان اصلی جاکارتا به وقوع پیوست! در یک سمت از این میدان، مقر مهمی از ارتش اندونزی قرار داشت که نیروهای جنبش سی ام سپتامبر به دلایل نامعلوم این مقر را اشغال نکردند. فرمانده کارکشته ای بنام سوهارتو در این مقر حاضر و آماده بود تا نقشه کودتاچی ها را نقش بر آب کند. هرچه قدر حرکت و برنامه ریزی کمونیست ها ناشیانه و کند بود، اما سوهارتو در چشم بهم زدنی، کودتا را درهم شکست. او میدانست در بین ارگان های مختلف ارتش اندونزی، نیروی هوایی، بیشتر از بقیه ارگان ها نسبت به کمونیسم گرایش دارد. بهمین دلیل سریعا و با یک حرکت برق آسا مهم ترین پایگاه هوایی ارتش اندونزی را بنام &quot; پایگاه هوایی حلیم&quot; به اشغال نیروهای تحت فرمان خود درآورد و همه را از وقوع یک کودتای کمونیستی بیم داد.طولی نکشید که سران جنبش سی ام سپتامبر از سازماندهی کودتای خود بازماندند و روز یکم اکتبر به شب نرسیده، همگی فراری شدند. نیروهای تحت فرمان سوهارتو در همان شب، ایستگاه های رادیویی را آزاد کردند و شکست کودتای کمونیستیِ یکم اکتبر را در بوغ و کرنا کردند. اینطور شد که یک به اصلاح جنبشِ کودتا مانند در حمایت از سوکارنو به شکست انجامید و در نتیجه ارتش از وجود طرفداران رژیم سوکارنو به سرعت خالی شد.تصویری از کودتای شیلی در سپتامبر 1975ماجرای اندونزی را همین جا در ذهن تان نگه دارید تا سری هم به شیلی بزنیم. آنجا که در سانتیاگو مردمانش شعار می دادند جاکارتا می آید. یعنی منظورشان این بود که آقای رئیس جمهور، حواست باشد اگر تو هم مثل سوکارنو بخواهی رویکرد کاملا چپ گرایانه در پیش بگیری کارت تمام است. اما گوش های آلنده، رئیس جمهور شیلی، به این حرف ها بدهکار نبود. او که فیدل کاسترو، دشمن قسم خورده آمریکا را به کشورش دعوت کرد و یک هفته تمام از او به بهترین شکل میزبانی نمود. او که تقریبا همه صنایع مهم کشور را ملی اعلام کرد و سرمایه گذاران خارجی رو از شیلی طرد نمود. به این طریق دولت شیلی را بیشتر از قبل بدهکار ساخت و یک تورم افسارگسیخته ایجاد کرد. او که با دشمنی هایش هراس آمریکا و کشورهای غربی را برانگیخته کرد تا آن ها را به فکر راه چاره ای فرو ببرد. زنگ خطر همانند جاکارتا، در سانتیاگو هم به صدا درآمده بود. توسعه نفوذ کمونیسم شدت یافته بود و آسیای شرق یا آمریکای لاتین نمی شناخت. اما راه حل همیشگیِ آن دوران ها برای مقابله با چنین قدرتی، همان کودتا بود. همان مغزهای متفکری که ده سال قبل به این فکر افتادند تا در اندونزی ارتش را علیه کمونیست ها سازماندهی کنند، در شیلی هم تفکر مشابهی را پیش بردند. اتفاقات جاکارتا قبل از آنکه به تاریخ بپیوندد در سانتیاگو تکرار شد. مخصوصا آنکه ارتش شیلی به نسبت ارتش اندونزی، نفرت بسیاری بیشتری از کمونیسم داشت یا بهتر بگویم تمایل بیشتری به آمریکا پیدا کرده بود.خلاصه آنکه یازدهم سپتامبر 1973 قصه مشابهی در شیلی تکرار شد؛ اما نه با آن ظرافت ها و پیچیدگی های قصه اندونزی. این بار راست گراها مستقیما وارد عمل شدند. دیگر خبری از کودتای کمونیستی نبود چون کمونیست ها اصلا قدرتی در بین ارتش شیلی نداشتند. فرماندهان بلندپایه ارتش شیلی به رهبری ژنرال آگوستو پینوشه تصمیم گرفتند تاریخ سازی کنند و عمر دولت آلنده را با یک کودتای حساب شده به پایان برسانند. نقشه با موفقیت پیش رفت و دولت آلنده ساقط شد. مثل سوهارتو در اندونزی، پینوشه هم در شیلی با چراغ سبز غربی ها به قدرت رسید و جایگزین دولت چپ گرای آلنده شد. قدم بعدی حذف تمام مخالفان (بخوانید چپ گرایان و کمونیست ها) بود. اتفاقی که دقیقا در اندونزی هم افتاد. اما بسیار گسترده تر و شدید تر از شیلی.در اندونزی بعد از آنکه کودتای کمونیستی شکست خورد، ارتش به رهبری سوهارتو یک کودتای نرم و یک پاکسازی گسترده را به جریان انداخت. به این شکل که سوهارتو، حزب کمونیست را مسئول اصلی انجام این کودتا میدانست و با همین بهانه شروع کرد به دستگیری و اعدام گسترده اعضای حزب کمونیست در سراسر اندونزی. این جنایت به شکل کاملا سازماندهی شده طی چند ماه به طول انجامید و نتیجه آن شد که تقریبا نیم میلیون نفر از جمعیت اندونزی به قتل رسیدند. رقمی که چنین قتل عامی را جز یکی از بزرگترین نسل کشی های تاریخ بشریت قرار می دهد. در تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم، کمتر جنایتی را می توان پیدا کرد که شمار قربانیان آن بیشتر از نسل کشی اندونزی باشد. کودتایی که فقط 12 نفر تلفات داشت حالا در مرحله مقابله با آن، نیم میلیون کشته برجای گذاشته بود! جالب آنکه بیشتر قربانیان این فاجعه، نه بصورت دسته جمعی، بلکه یک به یک و چراغ خاموش به قتل رسیدند. مردم اندونزی که غالبا از اصل موضوع خبری نداشتند، حتی با سرکوب گسترده کمونیست ها همدلی می کردند و آن ها را مسئول ناکامی های اندونزی می دانستند. به رهبری سوهارتو یک جو هیجان زده علیه کمونیسم در اندونزی شکل گرفت و نتیجه این جوزدگی اعدام خودسرانه بیش از نیم میلیون انسان بود. کسانی که هرگز مورد محاکمه قرار نگرفتند تا جرایم شان اثبات گردد.و جالب تر آنکه همه این فجایع هنوز در دوران ریاست جمهوری سوکارنو رخ می داد. او نهایت تلاشش را کرد تا با این اقدام هیجان زده مقابله کند اما تلاش هایش تاثیری نداشت. سرانجام خودش کمتر از سه سال بعد مجبور به استعفا شد و به نفع سوهارتو از قدرت کناره گیری کرد. او کشور را به کسانی سپرد که قصد داشتند راهی را طی کنند که تماما در جهت مخالف با اهداف سوکارنو بود. البته راه و مسلک سوهارتو هم رنگ و بویی از دموکراسی نداشت و از مسیر خودکامگی عبور میکرد.در سانتیاگو هم ژنرال پینوشه، سوهارتوی شیلی بود. اما شیلی به اندازه اندونزی پرجمعیت نبود که پینوشه بتواند نیم میلیون قربانی برجای بگذارد. در هر صورت قدرت پینوشه هم درون مایه ای مثل سوهارتو داشت. او و همفکرانش در دولت سعی داشتند ریشه کمونیسم را در شیلی بخشکانند. طبیعتا متحدان آمریکایی شان نیز همانند تجربه اندونزی، تمام حمایت ها و امکانات لازم را برای این کار در اختیارشان قرار می دادند. پاکسازی های گروه پینوشه در شیلی حدود 3000 نفر کشته برجای گذاشت. رقمی بسیار کمتر از نسل کشی اندونزی. اما همین تعداد در مقایسه با خود و در یک کشوری با 18 میلیون نفر جمعیت ابدا تعداد کمی نیست.حتی در پایان قصه، پینوشه و سوهارتو هم نتایج مشابهی داشت. راه خودکامگیِ هر دو دیکتاتور، یکی در شرق و دیگری در غرب، به بن بست رسید. هر دو بخاطر شدت اعتراضات مردمی و کاهش حمایت های بین الملل، مجبور به کناره گیری از قدرت شدند. دموکراسی های نوظهور چه در اندونزی و چه در شیلی، بعد از کناره گیری سوهارتو و پینوشه، به شکل های مختلف بروز کردند و هر دو کشور را به سمت پیشرفت و توسعه هدایت نمودند.و در پایان این سخن از آخرین سفیر آمریکا در ویتنام جنوبی را بازگو میکنم که میگفت اگر از تاریخ درس نگیرید مجبور به تکرار آن خواهید بودبا آرزوی بهترین هامسعود فهیمی، تیر 1401..
داستان کشور اندونزی رو در اپیزود 31 و داستان شیلی رو در اپیزود 14 پادکست معجون بشنوید</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 15:31:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ ویتنام؛ یک بازی بی نهایت</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88%DB%8C%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-muhedyzutv9j</link>
                <description>طرح موضوعهمه نبردهای ریز و درشت جنگ را برده بود. همیشه در هر نبردی، چندین برابر تلفاتی که روی دستش می ماند، به دشمن تلفات وارد میکرد. بروزترین و پیشرفته ترین تجهیزات جنگی را در اختیار داشت و بخش مورد توجه بودجه کشور را صرف پیروزی نهایی در این جنگ کرده بود. اما در نهایت بازنده جنگ باقی ماند. آمریکا را می گویم. در جنگ ویتنام. یک جنگ سی ساله خانمان سوز که بمدت حداقل دو دهه یکی از موضوعات حیاتی در سیاست خارجی ایالات متحده بود. پنج رئیس جمهور مختلف از هر دو جناح سیاسی رایج این کشور، جنگ ویتنام را درک کردند؛ راهبردها و استراتژی های مختلفی را بکار بردند اما هرکدام به نحوه خود شکست خوردند و با فضاحت تمام مجبور به ترک سرزمین هندوچین ( منقطه ای از آسیای شرق که کشور ویتنام بهمراه لائوس و کامبوج در آن قرار گرفته اند) شدند.تحلیل گران زیادی سعی داشته اند که توضیح دهند چرا این اتفاق افتاد. یعنی چرا آمریکا با آن همه نیرو و تجهیزات، بهترین مغزهایی که در خدمت داشت، تجربه موفقیت های پی در پی در جنگ های مختلف نظیر جنگ جهانی دوم، بازهم یک بازنده تمام عیار در قائله ویتنام بود؟ چطور می شود نبردهای جزئی را در یک جنگ پیروز شد اما در نهایت بازنده آن جنگ بود؟ چطور می شود تلفات سنگین به حریف وارد کرد و تقریبا در هر نبردی اکثر قوای حریف را تارومار کرد اما بازهم یک بازنده بود؟ ویتنام در دهه هفتاد چنین اعجازی را خلق کرد و همه تحلیل گران این حوزه تا به امروز در تکاپوی آن بودند که اعجازش را تفسیر کنند.چرا جنگ ویتنام اتفاق افتاد؟شاید اگر امروز با دید یک شهروند قرن بیست و یکمی به این موضوع نگاه کنید، با خودتان بگویید چندان هم چیز عجیبی نیست. امروز آمریکا در جنگ عراق یا جنگ افغانستان هم نتوانست کاری از پیش ببرد. پس عجیب نیست سابقا در ویتنام هم چنین بوده باشد. اما حرف چیز دیگریست. حرف از اولین شکست نظامی ایالات متحده در طول تاریخ است. نبرد ویتنام اولین جنگی بود که قدرتمندترین ارتش جهان آن را به شکل ناباورانه ای باخت. درحالیکه در دیگر حوزه های رقابتی خود با بلوک شرق همواره درحال پیشی گرفتن از حریف خود بود، اما مسئله &quot;کمونیسم بین الملل در آسیای شرق&quot;  در طول سه دهه همچنان یکی از عرصه های ناکامی آمریکایی ها محسوب میشد. دیگر عرصه های جنگ سرد میان آمریکا و شوروی، نظیر رقابت تسلیحاتی، مسئله سلاح هسته ای، جنگ افغانستان، جنبش های سیاسی در کشورهای اقماری اروپایی، در همه این عرصه ها ایالات متحده نه تنها از رقیب دیرینه خود یعنی شوروی، عقب نیافتاد بلکه در اکثر مواقع دست بالا را داشت.اما یکی دیگر از این مسائل &quot; کمونیسم بین الملل&quot;  بود. موضوعی که آمریکایی ها آن را با عنوان &quot;اثر دومینویی&quot; یاد میکردند. همانطور که میدانید جنگ ویتنام دعوایی بین کمونیست ها و طرفداران آمریکا بود. دقیقا مانند کشمش های سیاسی دیگر در سایر کشورهای دنیا که در آن زمان وجود داشت. آن طور که طرفداران کمونیسم به حمایت چین و شوروی در شمال ویتنام جمع شدند و ویتنام شمالی را تشکیل دادند؛ در آن سوی میدان هم در ویتنام جنوبی، دولت هوادار آمریکا قرار داشت. دولتی که سالها با حمایت و هزینه آمریکا برای مقابله با توسعه نفوذ کمونیست ها تلاش میکرد.اما چرا چنین کشور کوچکی در آن گوشه دورافتاده دنیا در آسیای شرق باید برای آمریکایی ها اهمیت پیدا میکرد؟ تا آنجا که یکی از اصلی ترین مسائل کشورشان شود؟ جواب آن است که &quot;ویتنام&quot;  به خودی خود برایشان ارزشی نداشت. آن ها از گسترش کمونیسم بین الملل می ترسیدند. هراس از این داشتند که در صورت سقوط ویتنام و کشیده شدن آن به کام کمونیسم، در مرحله بعد، کل منطقه هندوچین یکجا به دامان کمونیسم بین الملل می جهید و حتی به هندوستان و غرب آسیا هم می رسید. در آن صورت آمریکا باید منتظر یک فاجعه می ماند. تفکر کمونیستی مانند یک ویروس در همه جا پخش می شود و کشورهای دنیا را بصورت دومینووار به یکدیگر متصل میکند. غربی ها به چنین موضوعی اثر دومینویی می گفتند و با صرف هزینه های هنگفت در ویتنام درصدد مقابله با چنین فاجعه ای برآمدند.بازی بی نهایتاما برگردیم به همان سوال اصلی. آمریکایی ها آمدند؛ با نیم میلیون نیروی نظامی در ویتنام جنوبی حضور پیدا کردند؛ باتجربه ترین فرماندهان جنگی و بهترین تسلیحات نظامی را استفاده کردند؛ از تمام موقعیت ها و زمینه های موجود بهره بردند که فاتح جنگ باشند. که در آخر پیروزمندانه به خود ببالند و به دنیا بگویند آمریکا هزینه کرد تا مردم دنیا از سم کمونیسم آسوده باشند. ولی درعوض اتفاقی که رخ داد آن بود که آمریکایی ها با ترس و هراس فراوان در آوریل 1975 درحال فرار از سایگون، پاییتخت ویتنام جنوبی، بودند. حتی یک آمریکایی هم آنجا باقی نماند که به نیروهای ویتنام شمالی بگوید ما اینجا سی سال با شما جنگیدیم. همگی رفتند و آسیای شرق را با خطر بزرگی که تهدیدشان میکرد تنها گذاشتند.حال سوال اینجاست. آمریکا چرا جنگ را باخت؟ به عبارت دیگر این کمونیست ها نبودند که برنده شدند. بلکه این آمریکا بود که پیروزی را به آنها تسلیم کرد. براساس تئوری ها، آمریکا باید پیروز میدان میشد. هر بازی یک قواعدی دارد و جنگ ویتنام هم درست مثل یک بازی بود. بر اساس قواعد این بازی، طرف پیروز می بایست همان طرفی باشد که بیشتر نیرو دارد، بیشتر هزینه می کند، بیشتر تلفات میزند، اغلب نبردها را می برد و هیچ شکستی در کارنامه ای پیدا نمی شود.اما بازی ویتنام یک بازی متفاوت بود. یک &quot; بازی بی نهایت&quot;  بود. سایمون سینک، نویسنده کتاب &quot; بازی بی نهایت&quot;  ایده اش را دقیقا با موضوع جنگ ویتنام آغاز می کند. یکی از نبردهای حیاتی جنگ ویتنام را بنام &quot;نبرد تت&quot;  توصیف می کند و می گوید علی رغم همه برنامه ریزی ها و هزینه هایی که کمونیست ها برای پیروزی در این نبرد داشتند، شکست خوردند. ویتنام شمالی در ژانویه 1968 در نبرد تت از لحاظ نظامی شکست خورد و تلفات سنگینی متحمل شد. تقریبا شبیه همه نبردهای دیگر جنگ ویتنام. نیروهای مهاجم از ویتنام شمالی بخاطر این حمله بیشتر 35 هزار نفرشان کشته و زخمی شده بودند یعنی تقریبا معادل ارتشی که برای فتح سایگون آمده بود! بعد نویسنده به این آمار حیرت انگیز هم اشاره می کند که ویتنام شمالی در پایان جنگ بین دو تا سه میلیون کشته داده بود. درحالیکه تلفات آمریکا به کمتر از 60 هزارنفر می رسید. نتیجتا این سوال مطرح می شود که با این همه چطور می توان پذیرفت آمریکا بازنده جنگ بود؟در اینجا نویسنده ایده &quot;بازی بی نهایت&quot; را مطرح می کند. پژوهش گران زیادی بوده اند که سعی داشتند پدیده های واقعی را در قالب بازی ها توصیف کنند. از ریاضی دانان گرفته تا جامعه شناسان و روانشناسان مشهور. اما سایمون سینک در کتابش یک ایده جالب و جدیدتر را عنوان می کند. می گوید کلا دوجور بازی در واقعیت وجود دارد. بازی محدود و بازی بی نهایت.بازی محدود آن است که شرکت کننده های محدود و مشخصی دارد. قوانین ثابتی دارد. یک هدف از پیش تعیین شده و زمان محدودی دارد. در صورت رسیدن به هدف بازی یا اتمام وقت، بازی تمام می شود. مثلا فوتبال یک بازی محدود است. همه بازیکنان براحتی قابل شناسایی هستند و هدف مشخصی دارند. بازی فوتبال زمان مشخصی دارد و همه بازیکنان در قالب قوانین بازی به دنبال هدف خود هستند. یعنی به حریف گل بزنند و سعی کنند کمتر گل بخورند. در پایان هر گروهی که به حریف خود گل های بیشتری وارد کرده بود برنده بازی می شود. همه چیز کاملا واضح و مشخص است. این یک نمونه ای از بازی محدود می باشد. بازی های محدود همواره برنده و بازنده دارند. در واقع بازیکنان در یک بازی محدود برای این بازی می کنند که برنده شوند و هدفشان رسیدن به پیروزی است.اما در یک بازی بینهایت همه چیز متفاوت است. بازی بی نهایت تعدادی بازیکن معلوم و تعدادی بازیکن نامعلوم دارد. هیچ قوانین از پیش تعیین شده ای ندارد. هر بازیکن می تواند روش و سبک خودش را داشته باشد و هر زمان بنا به هر دلیل نحوه بازی کردن را عوض کند. بازی های بی نهایت افق زمانی نامحدود دارند. از آنجا که پایان بازی مشخص نیست عملا انتهایی نمی توان برای آن متصور شد و بهمین خاطر هدف اصلی در یک بازی بی نهایت این است که در بازی بمانیم و به حضور خود در بازی تداوم بخشیم. این بازیکنان هستند که در بازی بی نهایت زمانشان به انتها می رسد اما خود بازی همچنان ادامه می یابد.از همین رو نمی توان برنده یا بازنده ای برای بازی بی نهایت درنظر گرفت. تفکری فراتر از برد و باخت یا تساوی بر بازی بی نهایت حاکم است. هیچ خط پایانی برای آن تصور نمی شود و همه چیز مثل یک مسیر تداوم دارد. بعنوان مثال نویسنده &quot;تحصیل&quot; یا ازدواج را یک بازی بی نهایت میداند. که نمی توان برد یا باختی برای آن درنظر گرفت. اگر چه ممکن از برخی از ویژگی های بازی بی نهایت را نداشته باشند اما مصداقی از آن هستند.با این تفاسیری که مطرح شد، سیاست جهانی هم یک بازی بی نهایت است. برد و باخت در مفهوم سیاست معنایی ندارد و طرفین بطور نسبی به اهدافشان میرسند. نویسنده می گوید جنگ ویتنام نیز مصداق بارزی از یک بازی بی نهایت بود. تقریبا همه آن ویژگی هایی که گفتیم در جنگ ویتنام می توان یافت. البته هر جنگی را نمی توان یک بازی بی نهایت نامید. اما جنگ ویتنام یک نوع متفاوت بود. شکل جدید از جنگ که تداوم به وضوح در آن حس میشد و هیچ انتهایی برای آن نمیشد درنظر گرفت. هیچ پیشرفتی در میدان های نبرد که نشان از پیروزی یک طرف باشد دیده نمیشد. بازیکنان گاهی جای خود را عوض میکردند، بازکنی جایگزین بازیکن دیگر میشد. سربازهای جدید جای سربازهای قدیم را پر می کردند اما بازی همچنان ادامه داشت. تعریف کردن جایگاه &quot;برد و باخت&quot;  در این جنگ ساده انگاری محسوب میشد که آمریکایی ها این ساده لوحی را مرتکب شدند. آنها به دنبال پیروزی نهایی بودند حال آنکه در بازی بینهایت این خود بازی هست که اهمیت دارد نه برد و باخت. در طرف دیگر ویتنامی ها پدیده جنگ را به هیچ عنوان یک پدیده گذرا و موقتی نمیدانستند. استراتژی آنها باقی ماندن در جنگ یعنی باقی ماندن در بازی بود. گاهی بازیکانی میرفتند و بازیکنانی دیگر جایگزین آن می شدند اما آنچه برای ویتنامی ها اهمیت داشت این بود که در بازی بمانند و با مهره های جدید همچنان به بازی ادامه دهند. برعکس طرف آمریکایی که همواره حرف از یک پیروزی نهایی میزد، ویتنامی ها میدانستند با پدیده ای روبرو هستن که نمی شود انتهایی برای آن متصور شد. آن ها درک کرده بودند که با یک بازی بی نهایت روبرو هستند حتی اگر نامی از آن به گوش شان نرسیده بود!برای اثبات این موضوع قصد دارم یکی از مقالاتی را که برنده جایزه پولیتزر شده است برایتان بازگو کنم. این مقاله را استنلی کارنو در سال 2001 نوشت و در مجله تایم منتشر شد. کارنو در این مقاله به یک مصاحبه اشاره می کند که با یکی از فرماندهان ارتش ویتنام شمالی انجام شده بود. در این مصاحبه از آن ژنرال پرسیده شده بود که ویتنام شمالی تا چه زمانی قادر است به جنگیدن ادامه دهد و آن فرمانده نظامی در پاسخ گفت : &quot;تا هر زمان که لازم باشد. بدون توجه به هزینه و بهای این کار&quot;  به عقده کارنو، آمریکا در این جنگ با دشمنی روبرو بود که درست مثل بامبو خم میشد اما نمی شکست. این جنگ از لحاظ ماهیت با همه جنگ ها متفاوت بود و بنا به همین ماهیتش آمریکا را ناکام گذاشت. کارنو می گوید مردم ویتنام درطول سالیان متمادی بارها با مهاجمان خارجی جنگیده بودند و روحیه به شدت ملی گرایی داشتند. به عبارت دیگر آنها با جنگیدن طولانی مدت هیچ مشکلی نداشتند. بلکه به آن عادت کرده بودند و بعنوان یک پدیده طبیعی آن را پذیرفته بودند.برعکس در طرف مقابل، سیاستمداران آمریکایی برای قوت قلب دادن به جوانان خود مدام وعده یک پیروزی نزدیک را میدادند که پایان گر جنگ باشد. درحالیکه سران ویتنام شمالی هیچ واهمه ای از این نداشتند که به مردم خود بگویند جنگ همچنان تا سالیان دیگر ادامه خواهد یافت. به همین سبب بود که بعد از گذشت سه دهه، ناامیدی و بی انگیزگی در بین سربازان آمریکایی رخنه کرد و آمار خودکشی ها، اعتیاد به مواد مخدر و تمردهای نابجا از فرامین نظامی، در بین شان موج میزد. آنچنان که دیگر چاره ای جز ترک ویتنام برای آمریکایی ها باقی نماند. این طور شد که علی رغم همه پیروزی های جزئی و تلفات سنگین طرف ویتنامی، این طرف آمریکایی بود که در دراز مدت مجبور به ترک صحنه نبرد شد و شکست خود را پذیرفت. عاقبت ویتنام یک نتیجه دراز مدت بود. یک بازی بی نهایت. سرانجام آن بازیکنی که نگاه بی نهایت بودن به بازی داشت توانست حریف خود مجبور به ترک بازی کند. درحالیکه حریفش یعنی آمریکا به هیچ عنوان متوجه بی نهایت بودن این بازی نبود.مثال هایی دیگردر اینجا میخواهم بخش هایی از کتاب &quot;زندگی، جنگ و دیگر هیچ&quot; اثر نویسنده مشهور &quot;اوریانا فالاچی&quot; را نیز مطرح کنم. که این مطلب نیز گواهی دیگر بر دید بی نهایت گونه ای است که مردم ویتنام شمالی نسبت به جنگ ویتنام داشتند. این نویسنده و مصاحبه گر ایتالیایی خود شخصا در زمان جنگ به ویتنام سفر کرده بود و در کتابش اوضاع جنگ را به توصیف می کشد. بنا به ماهیت شغلی اش با افراد مختلفی در آنجا مصاحبه می کند و متن مصاحبه ها را در کتابش گردآوری کرده است.سربازان ویتنام شمالی در پاسخ به سوال های فالاچی و در توصیف جنگ ویتنام این گونه پاسخ می دادند. میگفتند در اینجا ما همان دیدگاهی را نسبت به جنگ داریم که یک اسکیمو به برف دارد. یک عامل طبیعی که همیشه و هر روز درون آن مشغول زندگی هستیم. ما اینجا با جنگ متولد می شویم، با جنگ زندگی می کنیم و با جنگ می میریم. می گفتند از دوران بچگی تابحال چیزی جز جنگ ندیدند و هیچ درکی از شرایط صلح ندارند. حتی نمی دانند این صلحی که همه از آن یاد می کنند دقیقا چیست! جنگ پدیده ای ست که هیچ تمدنی توانسته آن را متوقف کند.البته این کتاب بخش های مختلفی دارد و محدود به مصاحبه های فالاچی با افراد گوناگون نمی شود. قالب رمان گونه و نثر ادبی آن به جذابیت کتاب افزوده است و یکی از بهترین آثاریست که تابحال در مورد جنگ ویتنام نوشته شده است. در این کتاب می توانید موارد پرشماری را پیدا کنید که تاییدی بر همان ایده سایمون سینک است. یعنی همان بازی بی نهایت. جنگ ویتنام یک بازی بی نهایت بود و آمریکایی ها به دلیل اینکه برخلاف حریف خود این ماهیت را درک نکرده بودند، ناکام ماندند.البته این تنها روایت معتبر موجود نیست. همانطور که گفته شد در موضوع جنگ ویتنام تحلیل گران زیادی از حوزه های مختلف تحلیل های خود را بیان کردند و این پست صرفا بیان یکی از این تحلیل های پرشمار بود. صرفا برداشت نویسنده از کتاب &quot;بازی بی نهایت&quot; اثر سایمون سینک بود که می تواند درکنار نظرات و تحلیل های قابل تامل دیگر مورد بررسی قرار گیرد و حتی مردود شود.  با آرزوی بهترین هامسعود فهیمی ، خرداد 1401در سریال جنگ ویتنام از پادکست معجون یک روایت جذاب از این جنگ معماگونه بشنوید</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 18:18:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجارت ناتاشا</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B4%D8%A7-icg25l7la2ki</link>
                <description>تجارت ناتاشا؛ قاچاق گسترده دختران روسی در دهه نود میلادی خیابان های کثیف و پر از ته مانده های سیگار، جوی های خشک شده آب که جولانگاه موش های کثیف شده بود، جوانانی معتادی که در ایستگاه های مترو و اتوبوس در حال چرت زدن بودند، عجوزه های دست فروش که لابلای بساط شان گاهی مواد مخدر بی کیفیت هم پیدا میشد، ویترین های خالی مغازه های سمساری و صف های چند صد متری مردم گرسنه جلوی فروشگاه های مواد غذایی، اینها مناظر عادی در روسیه دهه نود میلادی بودند.همان مردمی که برای حمایت از بوریس یلتسین، رئیس جمهور محبوب شان، در اوت 1991 مقابل ساختمان پارلمان روسیه اجتماع کردند تا کودتای حزب کمونیست را ناکام بگذارند، کمتر از چهارسال قبل خواهان بازگشت به دوران شوروی بودند! مردمی که حداقل دو دهه پایان عمر شوروی را با فشارهای شدید اقتصادی سپری کردند و به امید روزهای بهتر، ندای طرفداری از یلتسین و تجزیه امپراطوری هفتادساله شوروی را سردادند تا شاید بتوانند آینده را حداقل برای فرزندان تازه به دنیا آمده خود حفظ کنند. اما همزمان با سقوط پرچم سرخ شوروی از فراز کاخ کرمیلین، امید مردمان موسکو هم به تدریج فروکش کرد. خدمات و کالاهای رایگان دولتی برچیده شد و روسیه بسرعت به تسخیر مافیای اقتصادی و سرمایه دارهای نابلد درآمد. همان سرمایه دارهای پرنفوذی که با عنوان &quot;الیگارش &quot; از آن ها یاد می شودالبته بوریس یلتسین تنها مقصر داستان نبود. افت شدید قیمت جهانی نفت و گاز، که اقتصاد روسیه بسیار به آن وابسته بود، دولت را با یک ورشکستگی کامل مواجه کرد. بعلاوه مشکلات زیرساختی عدیده ای از میراث شوروی باقی مانده بود که اصلاحات آن به زمان زیادی احتیاج داشت. اما روس ها در دهه نود میلادی زره ای امید برای بهتر شدن اوضاع درخودشان حس نکردند. تنها امید آن ها به یلتسین و استقلال روسیه بود که آن هم نقش بر آب شد. آمارها نشان میداد اقتصاد روسیه بشدت درحال افول هست بطوری که تولید ناخالص داخلی حدود 30 درصد کاهش پیدا کرد و تولیدات کشاورزی در عرض کمتر از چهارسال نصف شد! اوضاع نابسمان روسیه با آن وسعت سرسام آورش کار را برای هر دولت تازه تاسیسی سخت میکرد. چه برسد به آنکه با یک فرهنگ سیاسی فاسد و یک اقتصاد ورشکسته هم روبرو باشد.یک خانواده روسی با یک درآمد متوسط در روسیه یلتسین باید حدود 70 درصد درآمد ماهیانه خود را صرف خرید مواد خوراکی میکرد درحالیکه این رقم تا ده سال قبلش، حدود 30 درصد بود. یلتسین رویاهای مردم را محقق نکرد که هیچ، با آن ها کاری کرد که در صف های طولانی اقلام ضروری شان، نتوانند به چیزی جز شکم های گرسنه شان فکر کنند.در این بین تجار و مافیای روسی تنها گروهی بودند که شکم سیر داشتند و می توانستند به مسائل دیگری هم فکر کنند. مسائلی شبیه به قاچاق انسان!روسیه دهه نود دیگر برای خیلی ها جای زندگی کردن نبود. آمارها می گویند بیشتر از 500 نفر از نخبگان و دانشمندان روسی که در دوران شوروی وضعیت نسبتا خوبی داشتند، مجبور شدند در دهه نود برای همیشه روسیه را ترک کنند. آن ها به خارج از مرزهای کشور مهاجرت کردند. اما مهاجرت قانونی برای همه مردم امکان پذیر نبود. مردم مناطق سیبری و اورال که شبانه روز دغدغه ای جز گرم کردن خانه های یخ زده شان و سیر کردن شکم های گرسنه شان نداشتند، چطور می توانستند مبلغی را برای مهاجرت به خارج از روسیه پس انداز کنند؟ تازه آن هم زمانی که ارزش روبل روسیه در حال سقوط ناگهانی بود. در بین این مردم دخترانی هم بودند که به آینده فکر می کردند. آینده ای که بنظر در کشور عزیزشان روسیه، بسیار مبهم و تاریک می آمد. متاسفانه در کشورهای توسعه نیافته همیشه سودجویانی هستند که از آینده مبهم و تاریک جوانان سواستفاده نمایند. رانت و فساد اقتصادی یکی از میراث های دوران شوروی، در روسیه دهه نود هم به اوج خود رسید. آنقدر به اوج رسید که بتواند زندگی و آینده دختران روسی را در مقیاس های وسیع، بطور یکجا ببلعد. درکنار انواع فسادهای اقتصادی مربوط به روسیه یلتسین، قاچاق انسان هم به یکی از حوزه های پرسود برای تاجران روسی درآمد. سودجویانی که از ناامیدی و یاس دختران روسی نهایت بهره را بردند و با دریافت مبالغ غیرقانونی، صدها هزار نفر از آن ها را روانه سرزمین غرب کردند. به اکثر این دختران گفته میشد برای گذران امور زندگی لازم نیست در روسیه بمانند و منتظر معجزه باشند. کافیست از مرزهای کشور به طور غیرقانونی عبور کنند و به یکی از کشورهای اروپایی خواهان تجارت روسپی بروند. آنجا می توانند به کمترین فعالیت پول هنگفتی بگیرند و حتی اوضاع خانواده های خود را در روسیه محتول کنند. برای دختران روسی که حاضر بودند تن به چنین اقدامی بدهند، سفر به اروپا آن هم اگر با یک درآمد خوب همراه میشد، آرزوی دیرینه ای بود. بماند که تاجران روسی حتی حاضر نشدند هم وطنان خود را به قیمت های منصفانه بفروشند! تعداد روسپی های خواهان مهاجرت غیرقانونی زیاد بود و آن ها می توانستند با خیال راحت، دختران سفیدرو، بور و چشم رنگی را به قیمت های نازل، حتی با وجود دست به دست شدن میان چند واسطه، به وسط خیابان های اروپا بفرستند!چنین تجارتی البته سالها بود که طبق مصوبه سازمان ملل مصداق بارز از نقض حقوق بشر بحساب می آمد و حتی در روسیه فسادزیست هم غیرقانونی بود اما با کمی مشکل انجام میشد و یکی از پرسودترین تجارت ها در روسیه آن زمان بود. طولی نکشید که سنگ فرش خیابان های پرزرق و برق هلند، صربستان، ایتالیا و حتی فرانسه، زیر چکمه های دختران روسی به صدا درآمدند. دخترانی که اصطلاحا به آن ها &quot;ناتاشا&quot;گفته میشد. چرا که از سالها قبل به روسپی هایی که از شرق می آمدند ناتاشا می گفتند و منظور از این عبارت این بودکه این روسپی ها نسبت به بقیه ارزان ترند! ناتاشا اصطلاح رایجی برای اشاره به روسپی های ارزان اما بی کیفیت بود. تا قبل از هجوم دختران روسی به اروپا، عبارت ناتاشا بیشتر به روسپی هایی اطلاق میشد که از چین یا دیگر کشورهای آسیای شرق و کشورهای جهان سوم می آمدند. اما روسپی های روسیه در دهه نود این عبارت را به تسخیر خودشان درآوردند طوری که کلمه ناتاشا دیگر تقریبا معادل یک دختر زیباروی روسی بود که برای تن فروشی به اروپا آمده است. مردمان اروپای غربی حالا با یک ناتاشای جدید مواجه بودند که قیمت هایشان حتی نازل تر از قبلی ها بود اما چندان بی کیفیت هم نبودند! طبیعتا درخواست ها برای چنین سرویسی رو به افزایش گذاشت و جیب سودجویان و تجار روسی را بیشتر از قبل پر میکرد. هیچ کس نمیداند در این مسیر چند واسطه و مافیا وجود داشت که به قیمت تباه کردن زندگی های بی شمار، پول های سرسام آوری به جیب زدند. تباهی مردمان روسیه در دهه نود اگر فقط یک نماد داشته باشد، آن نماد &quot; تجارت ناتاشا&quot; خواهد بود. یک بیزنس کثیف که نشان داد فلاکت یک ملت تا کجا می تواند پیش برود. سال ها گذشت و بهتر شدن اوضاع زندگی در روسیه، راه را برای ماندان دختران روسی در کشورشان باز گذاشته است. امروز دیگر تقریبا تجارت ناتاشا و تاجران ناتاشا به تاریخ پیوسته اند. شرایط برای روس ها خیلی بهتر شده است که مجبور نباشند به مهاجرت های غیرقانونی دست بزنند. دختران روسی حتی در دورافتاده ترین نقاط کشور می توانند بدون اینکه نگران اولیه ترین نیازهای خود باشند، به اهداف بزرگتر بیاندیشند و برای آینده شان برنامه ریزی کنند. روسیه امروز در جایگاه نسبتا قابل قبولی قرار دارد اما گذشته هرگز جبران نشد و تاریخ هرگز زندگی را به دختران ناتاشا که پر از شور و اشتیاق جوانی بودند، بازنگرداند.در اپیزود بیست و نهم پادکست معجون، از روسیه دهه نود چیزهای بیشتری بشنوید... با آرزوی بهترین هامسعود فهیمی ، اردیبهشت 1401</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 22:40:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوتین در فکرِ احیای شوروی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C-g6rilkp0jfxl</link>
                <description>افسر سابق سازمان کا گ ب، دومین و چهارمین رئیس جمهور روسیه ، ولادیمیر پوتین امروز نشان داده که اقتدارگرایی و توسعه طلبی اش بیشتر از هر زمان دیگری گسترده شده است.پوتین نخستین کسی بود کشورش را از یک منجلاب تاریخی بزرگ نجات داد و بکمک زیرساخت های عظیم این کشور، جمهوری روسیه را به صف ابرقدرت های جهان بازگرداند. پیش از پوتین، در زمان بوریس یلتسین اولین رئیس جمهور تاریخ روسیه، اوضاع این کشور تعریف چندانی نداشت. وضعیت نابسامانی که یلتسین را به کناره گیری وادار کرد. درست زمانی که روس ها، بخاطر سال ها رکود اقتصادی کشورشان، امید به آینده را از دست داده بودند، ولادیمیر پوتین با زیرکی وارد صحنه شد و با کارکشتگی و تجربه ای که از قبل کسب کرده بود، پهناورترین کشور جهان را به مسیر رشد و توسعه بازگرداند. اینطور شد که به یکباره، مردی با قد کوتاه، چشمانی ریز و موهای بور، قدرت و محبوبیت بالایی در روسیه پیدا کرد و امروز رسید به جایی که می گویند بانفوذترین و قدرتمندترین شخصیت سیاسی در سراسر جهان است.اما مردِ قدرتمندِ قرن بیست و یک، گویا با گذشته اش هنوز کنار نیامده است. گذشته ای که شاید او بارها در آن به شکوه کشور سابقش، اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بالیده باشد. کشوری که او رشد سیاسی اش را در زمین آن آغاز کرد. کشوری که پوتینِ قدرتمندِ تاریخ را تحویل روسیه داد.نقل قول معروفی از پوتین وجود دارد که می گویند :  &quot; هرکس بخاطر سقوط شوروی افسوس نخورده باشد، قطعا از احساسات انسانی بی بهره بوده و هرکس به دنبال احیای شوروی باشد، قطعا از خرد انسانی بی نصیب مانده است&quot;  اما شاید همین احساسات انسانی، امروز پوتین را از عقلانیت دور کرده باشد. احساساتی که نمی گذارد او از گذشته کشورش فاصله بگیرد. او هرگز نتوانسته حس میهن پرستی و احساس قلبی اش نسبت به روس هایی که امروز خارج از مرزهای روسیه زندگی می کنند، نادیده بگیرد و به گفته خودش حفاظت از همه روس ها حتی خارج از مرزهای روسیه را وظیفه خود می داند. مهم ترین اظهارنظر در مورد فروپاشی شوروی برمی گردد به سخنرانی اش در سال 2005 که گفته بود سقوط اتحاد شوروی یک فاجعه ژئوپولیتیک و یک درام تاریخی بود که میلیون ها نفر از هم وطنان ما را که امروز در خارج از روسیه زندگی می کنند، از ما جدا کرد.اما میهن پرستی پوتین شاید یک بهانه و پوشش برای توسعه طلبی اش باشد. چرا که بارها مشاهده شده او حتی در نقاطی که در آن پایگاه مردمی ندارد هم به دنبال توسعه نفوذ خودش بوده است. نقطه اوج این قضیه زمانی اتفاق افتاد که پوتین در پی #بحران_اوکراین در سال 2014، شبه جزیره #کریمه را به روسیه ضمیمه کرد. البته همه پرسی ها نشان میداد اهالی کریمه پیرو پوتین هستند و اینطور برداشت میشد که غائله اوکراین با پیوستن کریمه به روسیه خوابیده باشد اما افسوس که رئیس جمهور هفتاد ساله به این مقدار هم راضی نشد. او همیشه از جانب اوکراین احساس خطر میکرد بخصوص از زمانی که غرب گرایان در این کشور قدرت را به دست گرفتند. گذشته از این، او همیشه اوکراین را از لحاظ تاریخی بخشی از روسیه میدانست. قبل از فروپاشی شوروی، بجز سالهایی اندک، سرزمین اوکراین بخشی از خاک روسیه بوده و بسیاری از مردم این کشور روس تبارانی هستند که با گذشتن حدود سی سال از تجزیه شوروی، هنوز هم اشتراکات فرهنگی و نژادی زیادی با روسیه دارند.با این وجود اوکراینی ها از سمت روس ها کم مصیبت نکشیده اند. قطحی دست ساز دهه سی میلادی توسط استالین، فاجعه ای هولناک بنام #هولودومور را ساخت که در آن حداقل پنج میلیون اوکراینی جان خود را از دست دادند. انزجار اوکراینی ها از روس ها به حدی رسید که وقتی ارتش #آلمان_نازی در جنگ جهانی دوم به قصد فتح #موسکو عازم سرزمین یخ شد و از مسیر #کیف میگذشت، بسیاری از اوکراینی ها با آن ها دوشادوش شدند تا کمر حکومت کمونیستی روسیه را بشکنند. اما در عوض کمونیست ها، کمر آن ها و آلمانی ها را یکجا شکستند! وقتی اوکراین از وجود آلمانی ها پاکسازی شد، سازمان اطلاعاتی شوروی وارد عمل شد تا همه خیانتکاران اوکراینی را به سزای عمل خود برساند. حتی آن هایی که خیانت نکرده بودند و فقط قصد خیانت داشتند! بازهم یک نسل کشی بزرگ توسط روس ها در اوکراین به راه افتاد که در آن هزاران اوکراینی به بهانه های مختلف در اعدام های سیاسی جان خود را از دست دادند یا به اردوگاه های کار اجباری رهسپار شدند.همه این مسائل گذشت و اوکراینی ها و روس ها با وجود همه نفرت ها و همبستگی هایی که داشتند، در کنار هم به زندگی ادامه دادند تا اینکه یک اوکراینی رهبر شوروی شد! نیکیتا خروشچوف در طی یک شبه کودتا، قدرت اول کشور را بعد از استالین به دست گرفت و دبیر کل حزب کمونیست شد. البته که خروشچوف نیز با یک کودتای دیگر کنار رفت اما قبل از کنار رفتنش کریمه را به سرزمین پدری اش، اوکراین، بخشید. همان شبه جزیره ای که پوتین نیم قرن بعد برای محلق کردن آن به روسیه تلاش های زیادی کرد.کریمه که در زمان خروشچوف بخشی از جمهوری روسیه بود، به اوکراین واگذار شد تا بعد از فروپاشی شوروی، نقطه آغاز مناقشات بین روسیه و اوکراین باشد. وقتی اتحاد شوروی سقوط کرد، شبه جزیره کریمه بعنوان یک جمهوری خودمختار شناخته می شد اما در سال 2014 به انضمام خاک روسیه درآمد. درحالیکه همگان تصور میکردند الحاق کریمه به روسیه پایان ماجرا باشد اما جنگ روسیه با اوکراین که چند روزی است آغاز شده، چهره ای نو از دیکتاتوریِ نوینِ آقای پوتین آشکار کرد. مردی که سخت است حدس بزنیم چه در سرش میگذرد؟ آیا او دنباله روی رهبران سابق شوروی است؟ رهبرانی که بعد از سقوط امپراطوریِ روسیه تزاری، وقتی کشور را تجزیه شده دیدند، سعی کردند مرزهای امپراطوری سابق را احیا کنند. حمله استالین به فنلاند و تصرف کشورهای حوزه بالتیک با همین انگیزه انجام گرفت. چرا که شهرهای مهم روسیه از جمله سنت پطرزبورگ ( در زمان استالین لنین گراد نام داشت) و موسکو بیش از حد به مرزهای شرقی این کشور نزدیک اند و برای اینکه یک حاشیه امن ایجاد شود، بایستی تا میتوان، مرزهای روسیه را از سمت شرق وسعت داد. تنها در این صورت دست قدرت های غربی از قلب روسیه کوتاه می ماند.امروز که روسیه پوتین از شورویِ استالین کوچک تر است، پوتین نیز ممکن است سعی داشته باشد مرزهای امپراطوری گذشته را احیا کند.آیا پوتین میخواهد یک شوروی جدید بسازد فقط با این تفاوت که بجای حاکمیت حزب کمونیست، دیکتاتوری نوین پوتینی جایگزین آن باشد؟! بسیاری می گویند بعد از اوکراین نوبت به کشورهای دیگر هم می رسد. اوکراین تازه اول راه است. درست همانطور که آدولف هیتلر به تصرف اتریش، چکواسلواکی و لهستان قانع نشد و سراسر اروپا را در آتش جنگ جهانی دوم سوزاند، پوتین هم می خواهد آغازگر یک جنگ جهانی دیگر باشد! شاید این تئوری ها بیش از حد توطئه پردازانه باشند اما نکته روشن این است که ولادیمیر پوتین امروز بیش از هر زمان دیگری توسعه طلبانه تر رفتار می کند؛ صرفا بدلیل اینکه از کشور همجوار احساس خطر می نمایند یک جنگ تمام عیار در قرن بیست و یک به راه انداخته است. انتظار میرود سازوکارهای دموکراسی در روسیه و نهادهای بین المللی در غرب، جلوی این توسعه طلبی را بگیرند تا یک بار دیگر باور کنیم قرن حاضر جایی برای تکرار استالین ها و هیتلرها نداردبا آرزوی بهترین هامسعود فهیمی - اسفند 1400</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 10:46:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروید در جواب نامه انیشتن چه گفت؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA-js3thzpvffba</link>
                <description>دهه سی ام میلادی و در بحبوحه بین جنگ جهانی اول و دوم، جامعه سیاسی اروپا تغییرات چشم گیری داشت. نخبگان زیادی بودند در این دوره که بعد از نتایج فاجعه بار جنگ جهانی اول، سعی داشتند راه حلی برای جلوگیری از وقوع یک جنگ جهانی دیگه، ارائه بدهند. در همین راستا بود که جامعه ملل یا سازمان ملل متحد تاسیس شد. اما جنگ، واقعه ای نبود که فقط مربوط به حوزه کاری سیاستمداران باشه. جنگ در صورت وقوع زندگی هر انسانی رو با هر شغلی تحت تاثیر قرار میداد. حتی زندگی یک دانشمند فیزیک!آلبرت انیشتن، فیزیکدان مشهور قرن بیستم از جمله کسانی بود که به دنبال راه حلی بود برای پیشگیری از وقوع جنگ. در صحبت هاش از قول بنجامین فرانکلین میگفت : “هرگز هیچ صلحِ بدی و هیچ جنگِ خوبی وجود نداشته است”به رغم همه تلاش های متخصصین، فعالیت های توسعه طلبانه ژاپن، آلمان و ایتالیا در اون عصر رو به گسترش بود و همین موضوع انیشتن رو مثل خیلی از نخبه های دیگه نگران میکرد. آلبرت انیشتن بعنوان عقل کلِ حوزه مطالعاتی خودش و بعنوان یک دانشمند طراز اول جهان فیزیک، از تاثیرات فاجعه بارِ استفاده نادرست از پیشرفت های علمی بشر که در اون زمان اتفاق افتاده بود، آگاهی کامل داشت. بهمین خاطر احساس مسئولیت کرد و در حد تئوری، به دنبال راه حلی بود تا از پدیده جنگ پیشگیری کنه.به همین خاطر نامه نسبتا مفصلی به فیلسوف و روانشناس مشهور عصر خودش یعنی زیگوند فروید نوشت. نامه انیشتن به فروید شاید بیشتر از همه برای خود فروید تعجب برانگیز بود. این اقدام بیش از اینکه ارزش عملی داشته باشه، توجه نظریه پردازان و اهالی رسانه را به خودش جلب کرد. انیشتن در نامه خودش پرسیده بود ” آیا در مقابل فاجعه شوم جنگ، راه نجاتی برای جامعه بشری وجود دارد؟ چگونه این اقلیت کوچک قادر است توده مردم را در جهت نیل به امیال و خواسته های خود به خدمت گیرد؟ آن هم مردمی که در جنگ فقط رنج و بی خانمانی نصیب شان می شود… ”فروید نظریه پردازی بوده که همواره موافقان و منتقدان زیادی داشته و تا امروز هم همینطور بوده. همان طور که طرفداران زیادی برای خودش پیدا کرد، انتقادهای تند و تیزی هم برای ایده هایش وجود دارد.پاسخ مفصلی که فروید در سپتامبر ۱۹۳۳ برای انیشتن مینویسه، امروز در کتابی با عنوان “چرا جنگ؟!”  در دسترس ما قرار گرفته. این کتاب نسبتا کم حجم صرفا نامه نگاری انیشتن و فروید رو بهمراه یک سری توضیحات مقدماتی شامل می شود. ترجمه فارسی این کتاب هم نشر نی به چاپ رسانده.و اما جواب آقای فروید!در ابتدا فروید یادآور این نکته می شود که پاسخ به این سوال در حیطه مطالعات هیچ کدوم از ما، چه فیزیکدان و چه روانشناس، نیست. اما در ادامه بیان می کند اگر این سوال از روی کنجکاوی و حس انسان دوستی مطرح شده، در محدود مطالعات خودم بهش پاسخ میدهم. البته با تاکید به این موضوع که راه حلِ من بعنوان روانشناس، حتما نباید یک راه حل عملی برای پیشگیری از وقوع جنگ باشد. چرا که این موضوع در حیطه تخصصی ما نیست. قصدم از نوشتن نامه فقط اینه که در حیطه مطالعات خودم، مطالبی صرفا تئوریک در باب مقوله جنگ بیان کنم.فروید در ابتدای نامه میپردازد به شرح تمدن بشر از گذشته های دور. اینکه چطور انسان ها در ابتدا، تضاد منافع رو با توسل به “زور” پاسخ میدادند. اما وقتی “زورِ بازو” جای خودش به استفاده از “ابزارهای تولید” داد، سروکله “سلاح” پیدا شد. هرکسی که سلاح بهتری داشت یا از سلاحش استفاده بهتری میکرد، تضاد منافع را به سود خودش خاتمه میداد. اما قدرت های فاتح همواره بخاطر هراس از انتقامِ دشمن مغلوب، ناگزیر بخشی از امنیت و آرامش خودش رو از دست میدادند. اینجا بود که بشر به این حقیقت رسید که قدرت در “وحدت” نهفته است. “قدرتِ اجتماعی” در برابر “شکل انفرادی قدرت” قرار گرفت و گذار از “زور”  به “حقوق”  اتفاق افتاد. در این زمان روشنفکران جامعه بشری به این فکر افتادند که نهادهایی تاسیس کنند تا اجراکننده قوانین بین الملل باشه. این نهادهای بین المللی با اینکه سروشکل گرفتند اما هرگز قدرت کافی به آن ها داده نشد. و این همان علت اصلی بود که جنگ های بزرگ و مهیب را جایگزین جنگ های کوچک و پرشمار میکرد. تا زمانی که قدرت های بزرگ و امپراطوری های ویرانگر وجود دارند که موجودیت ملت های کوچک را تهدید می کنند، ملت های کوچک هم باید خودشان را برای جنگیدن آماده کنند. پس نمی توان همه جنگ های تاریخ را از اساس محکوم کرد و بنابراین پدیده جنگ در برخی موارد، اجتناب ناپذیر تلقی می شود.فروید معتقد بود جلوگیری قطعی از جنگ فقط زمانی اتفاق می افتد که انسان ها برای جایگزینی یک قدرت بین المللی و رعایت قوانین بین الملل، به توافقات اصولی برسند.گذشته از این مسائل، فروید در نامه نگاری با انیشتن، مباحث ریشه ای تر را هم مطرح میکنه و از غرایز انسانی مینویسد. تازه از اینجای نامه به بعد هست که فروید به مقوله تخصصی خودش یعنی “فلسفه و روانشناسی”  وارد می شود.فروید در ادامه بیاند میکند همه ما انسان ها غرایزی داریم که در رفتارهای ما از این غرایز ناشی می شوند. هر رفتار ما ناشی از یک یا چند غریزه نیست بلکه نشئت گرفته از برآیند همه غرایز است. غرایز متفاوت هر کدام در یک جهت خاص عمل می کنند و در نهایت برآیند آنها رفتارهای انسانی را ناشی می شوند.فروید این موضوع را بدیهی میداند که همه ما انسان ها کم و بیش تمایلات درونی برای پرخاشگری و تخریب داریم. چیزی که از آن بعنوان “غریزه تخریب”  یاد می کند. غریزه ای که موجب می شود انسان های برای حفظ موجودیت خویش، حیات بیگانه را از بین ببرند. فعالیت این غریزه نیز مانند غرایز دیگر انسان، درهم آمیخته با سایر غرایز است و بدین ترتیب رفتاری که از جامعه انسانی ظاهر می شود، تا حدودی آثاری از تمایلات پرخاشگرانه یا همان “غریزه تخریب”   را دارا می باشد. به همین خاطر است که محو کامل تمایلات پرخاشگرانه ممکن نیست و در بهترین حالت می توان این تمایلات را به مسیری هدایت کرد تا بصورت پدیده “جنگ”  نمود پیدا نکند.اندیشمند آلمانی مطالب دیگری را نیز مطرح می کند تا نشان دهد “جنگ” صرفا یک پدیده سیاسی نیست و علل زیست شناختی دارد. در نسخه کامل این کتاب، مثال های گوناگونی وجود دارد که فروید آن ها را برای گواهِ صحبت های خود مطرح می کند.اما گزاره ای که فروید آن را در طول نامه بارها تکرار و گاهی نقض می کند این است که آیا اساسا “جنگ” یک پدیده اجتناب ناپذیر است یا خیر؟! اگر جنگ علل زیست شناختی دارد پس قوانین اجتماعی تا چه حد می تواند در بروز یا عدم بروز آن یا حتی چگونگی بروز این پدیده، دخالت داشته باشد؟!البته فراموش نکنیم فروید این مباحث را با توجه به شناخت خود از دنیای زمان خود می نویسد. در دنیایی که خیلی از فجایع دیگر نظیر جنگ جهانی دوم، هولوکاست، نسل کشی و قحطی های دست ساز در چین، هنوز اتفاق نیوفتاده اند. بنابراین نباید از فروید انتظار داشت که سیمایی دقیق از آنچه باید برای خاتمه همیشگی به جنگ ها انجام شود، ارائه دهد.مسعود فهیمیبهمن ۱۴۰۰</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 18:23:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که جنگ ویتنام آغاز شد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88%DB%8C%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-rrzfa4jmiexw</link>
                <description>جنگ ویتنام بعنوان طولانی ترین جنگ در قرن بیستم و اولین شکست نظامی آمریکا شناخته می شود. جنگی بسیار خشن و فرسایشی که دست کم سه میلیون کشته و زخمی به جای گذاشت.کشورهای ویتنام، ایالات متحده آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی، چین، استرالیا، کره جنوبی و فرانسه هر کدام به اندازه سهم خود بطور مستقیم در این جنگ درگیر بودند. این جنگ در دومرحله و مجموعا سی سال به طول انجامید.اگر بخواهیم دیدگاه کارشناسانه به این جنگ داشته باشیم و از دلایل وقوع آن بگوییم، به مسائل مختلفی می توان اشاره کرد : از جمله توسعه طلبی و اقتدارگرایی آمریکا، استعمار فرانسه ، روحیه جنگ طلبی استقلال طلب ها و ملی گرایان ویتنامی، گسترش نفوذ کمونیسم بین الملل و شرایط خاص جغرافیاییِ ویتنام. اما اگر بخواهیم همه این دلایل را در یک کلمه خلاصه کنیم باید بگوییم : “جنگ سرد” نوع متفاوتی از جنگ که هر از چند گاهی به گرمی تمایل پیدا می کند و جان هزاران انسان را در گوشه و کناری از دنیا می گیردجنگ سرد را به شیوه های مختلف توصیف کرده اند. جنگی برپایه تهدید و ارعاب که در همه حوزه های زندگی بشر به شکل های گوناگون می تواند آسیب زننده باشد. شدیدترین حالت جنگ سرد که چیزی نمانده بود به یک جنگ هسته ای تمام عیار تبدیل شود در دهه شصت میلادی بین آمریکا و شوروی اتفاق افتاد. آمریکا و شوروی از زمان پایان جنگ جهانی دوم، به کمک کشورهای دیگر، جنگ سرد را در طی پنج دهه به نمایش گذاشتند و تاریخ بشریت را تا یک قدمی سقوط پیش بردند.یکی از عرصه هایی که جنگ سرد میتواند بروز داشته باشد، درگیری نظامی دو ابرقدرت در یک کشور ثالث است. کشور ثالث بنا به موقعیت های استراتژیک و شرایط سیاسی اش انتخاب می شود تا زمین بازی ای باشد برای رقابت بین ابرقدرت ها. مثلا افغانستان به دلیل نزدیکی به مرز شوروی و همچنین بدلیل اینکه گروه های تروریستی در آن توسعه یافته بودند، از سمت سیاستمداران آمریکایی انتخاب شد تا وارد جنگ غیر مستقیم با اتحاد شوروی شوند. جنگی که حتی تا امروز هم ترکش هایش بر پیکر زندگی مردم این کشور باقی مانده است. ویتنام هم بعنوان یک کشور گمنام و البته با شرایط جغرافیایی خاص، توسط ابرقدرت ها انتخاب شد تا راه بسوی تباهی ببرد.در آسیای شرق منطقه ای وجود دارد بنام هندوچین که شامل این کشورها می شود: ویتنام، لائوس، کامبوج، اندونزی، تایلند و مالزی. در بین این کشورها ویتنام، شرقی ترین کشور است که از شرق و جنوب به اقیانوس منتهی می شود. کشوری باریک، کوچک و پر جمعیت که مرز شرقیِ منطقه هندوچین محسوب می شود. با وجود اینکه ویتنام در طول تاریخ جزئی از قلمرو چین بود اما از قرن های گذشته همواره جنبش های استقلال طلبانه در این منطقه جریان داشت. ویتنامی هایی که از گذشته های دور، دارای فرهنگ و زبان خاص و تا حدودی متفاوت نسبت به مردم چین بودند، دل خوشی از تسلط چینی ها نداشتند.از اواسط قرن نوزدهم ویتنام بهمراه منطقه هندوچین به استعمار فرانسه درآمد. حمله فرانسه، قیام های ملی گرایان ویتنامی را شعله ورتر ساخت؛ طوری که در این کشور یک جنگ داخلی بوجود آورد. جنبش های مختلفی با هدف استقلال ویتنام از فرانسه در نقاط مختلف شکل میگرفت اما همچنان فرانسوی ها به مدت یک قرن بعنوان حاکمان این سرزمین شناخته می شدند. تا اینکه جنگ جهانی دوم آغاز شد. جنگی که فرانسه را در مقابل آلمان به زانو درآورد و ژاپن را جایگزین آنها در ویتنام کرد. اما مشکل ملی گرایان ویتنامی، فرانسه یا ژاپن یا چین نبود. آن ها از داشتن ارباب خسته و ناامید بودند. با پایان یافتن جنگ جهانی و خروج ژاپن از ویتنام یک هرج و مرج کامل، ویتنام را فراگرفت. ملی گرایان و استقلال طلبان ویتنامی به رهبری یک شخص کمونیست بنام هو شی مین جان دوباره گرفته بودند و یک جنگ چریکی علیه فرانسه به راه انداختند. چریک های کمونیست که در ویتنام از سمت چین و شوروی حمایت میشدند عرصه را بر فرانسوی ها تنگ کردند؛ طوری که مارس ۱۹۵۳ در یک نبرد سرنوشت ساز بنام “دین بین فو”  کمونیست های استقلال طلب توانستند ضربه مهلکی به نیروهای فرانسه وارد کنند. در ماه می همان سال پیمان صلحی میان کمونیست های ویتنام و ۹ کشور دیگر امضا شد که کشور ویتنام را به دو منطقه مجزا تقسیم میکرد. ویتنام شمالی به رهبری هو شی مین در تسلط کمونیست ها و ویتنام جنوبی دارای یک دولت دموکراتیک به قیومیت آمریکا.با امضای قرارداد ژنو، ملی گراها به آرزوی دیرین خود یعنی داشتن یک کشور مستقل رسیدند اما آنها تسلط بر سراسر ویتنام را میخواستند. برای همین با ویتنام جنوبی دوباره وارد جنگ شدند. اینجا بود که مرحله دوم جنگ ویتنام آغاز شد. یک طرف جنگ کمونیست های ویتنام شمالی و طرف دیگر جنگ، دولت ویتنام جنوبی با حمایت آمریکا.اما چرا آمریکا پایش به ویتنام باز شد؟! سیاستمداران آمریکایی مفهومی را بنام “اثر دومینویی” مطرح می کردند. آن ها می گفتند برای جلوگیری از گسترش کمونیسم باید در ویتنام حضور فعال داشته باشیم. چرا که اگر این کشور به دامان کمونیسم سقوط کند، همه کشورهای منطقه هندوچین و آسیای شرق هم بصورت دومینو وار به سلطه کمونیسم بین الملل درخواهند آمد. آمریکا خود را پلیس جهان میدانست و در رقابت با شوروی بود؛ برای همین حضور نظامی خود در ویتنام را غیرقابل اجتناب دید. بدین ترتیب جنگ دیگری در ویتنام آغاز شد که ۲۲ سال به طول انجامید و در واقع جنگ غیرمستقیم آمریکا و شوروی بود.چیزی که ویتنام را به یک میدان نبرد تبدیل کرد، خودخواهی ابرقدرت ها و آرمان های ایدئولوژیک بود. جنایات بی سابقه ای از سمت هر دو طرفِ جنگ در این کشور شکل گرفت به گونه ای که ملت ویتنام تا مرز نابودی پیش رفت. امروز دیگر آن آرمان هایی که میلیون ها انسان بخاطرش فدا شدند، به تاریخ پیوستند و حتی برای به یاد آوردن آن، باید تعمق زیادی داشت. امروز هنوز مادرانی هستند در ویتنام که انتظار پیدا شدنِ اثری از جنازه فرزندشان را می کشند اما جنگ دیگر در ویتنام تمام شده و همه آن سرسختی ها، تلخی ها و روزهای پرمخاطره را به هیاهوی تاریخ سپرده است.داستان جنگ ویتنام رو در سریال سه قسمتی پادکست معجون بشنویدبا آرزوی بهترین هامسعود فهیمی، دی ۱۴۰۰</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 20:46:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاقبت فرزندان استالین چی شد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%B9%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-sve8kwn6bnol</link>
                <description>به سر فرزندان حاکم مقتدر قرن بیستم چی اومد؟!استالین بهمراه پسرش یاکوف و دخترش سوتلانافرزندان حاکم پهناورترین کشور جهان، آنچنان مثل پدرشان خوش شانس نبودند! فرزندان استالین هم مثل خیلی از حاکمان مقتدر تاریخ پاشنه آشیلش بودند. تا جایی که شاید اگر مثل هیتلر یا لنین فرزندی نداشت، نقطه ضعف کوچکتری برایش محسوب میشد. استالین از دو همسر رسمی خود صاحب سه فرزند بود. یک پسر از همسر اول و یک دختر و یک پسر دیگر از همسر دوم. البته احتمالا صاحب یک فرزند پسر نامشروع دیگر هم بود که شباهت عجیبی به استالین داشت. فرزندی که سرنوشت نامعلومی پیدا کرد.یاکوف پسر ارشد استالین ، آنچنان رابطه صمیمی با پدر نداشت. او که از سن کودکی مادرش را از دست داده بود نزد خانواده مادری بزرگ شد. وقتی بلشویک ها در روسیه قدرت گرفتند، استالین او را نزد خود به موسکو آورد. یاکوف به خواست پدر وارد نیروی هوایی ارتش شد. اما آنچنان بداقبال بود که در همان روزهای نخست آغاز تهاجم آلمان به شوروی در جنگ جهانی دوم اسیر آلمانی ها شد. شاید عجیب ترین جمله ای که استالین در طول حیاتش به زبان آورد در مورد پسرش یاکوف بود؛ وقتی آلمانی ها پیشنهاد دادند که حاضرند یاکوف را با یک ژنرال آلمانی معاوضه کنند. اما استالین نپذیرفت و گفت :“همه سربازان شوروی همچون فرزندان من هستند و من یک سرباز ساده را با یک ژنرال معاوضه نمی کنم”سرانجام، فرزندِ حاکم ابر قدرت جهان، زمانی که سعی داشت از اردوگاه اسرا فرار کند، موقع فرار کشته شد.یاکوف فرزند ارشد استالین در اسارت آلمانی هابقیه فرزندان استالین هم سرنوشت آنچنان بهتری نسبت به برادرشان یاکوف نداشتند. سِوتلانا تنها فرزند استالین بود که با پدر رابطه عمیقی داشت. سوتلانا را محبوب ترین شخصیت در زندگی استالین توصیف کرده اند. کسی که استالین همیشه هوایش را داشت و همه خواسته هایش را مهیا می کرد. با این حال استالین، معشوق دخترش را که به نوعی دامادش محسوب میشد به جرم جاسوسی زندانی کرده بود و حتی گفته می شود دستور قتل دامادش را در خفا صادر کرد. عزیز دردانه پادشاه، سوتلانا، بعد از مرگ پدرش، مجبور شد خاک روسیه را ترک کند. چرا که بعد از مرگ استالین، سیاستمداران شوروی رویکرد استالین زدایی در پیش گرفت و در اثر همین موضوع فرزندان او را تحت فشار قرار دادند. سوتلانا تحت فشار جو ضد استالینی که بعد از مرگ پدرش بر کشور حاکم شد، مجبور بود کشورش را ترک کند. ابتدا به هندوستان رفت و از آنجا پناهنده سفارت آمریکا شد. در آمریکا به فعالیت هنری پرداخت و تا پایان عمر هشتادو پنج ساله خودش همان جا در آمریکا ماندگار شد.اما پرحاشیه ترین فرزند استالین، پسر کوچکش واسیلی بود. او که مثل پدر و برادر در ارتش سرخ عضویت داشت و عضو تیم هاکی روی یخ نیز بود. زندگی واسیلی را سرشار از فساد مالی و فساد اخلاقی توصیف کرده اند. او با سهل انگاری در ارتش موجب مرگ چندین نفر شده بود. اغلب وقتش را با میگساری و تفریح میگذراند. بعد از مرگ استالین شدیدا مغضوب مخالفان پدرش شد. ژوکوف، فرمانده ارتش سرخ در مراسم وداع با جنازه استالین، جلوی چشم همه واسیلی را مورد ضرب و شتم شدید قرار داد طوری که سوتلانا به زحمت او را از زیر چکمه های ژوکوف بیرون کشید. واسیلی ابتدا از ارتش اخراج و زندانی شد و بعد تبعدیش کردند به ناحیه دور افتاده ای در سیبری. حدود ده سال بعد از مرگ استالین بود که در همان تبعید از دنیا رفت. شاید هم کمکش کردند تا از دنیا برود!خلاصه اینطور بود که استالین بعد از مرگش در هیچ کدام از فرزندان خود جریان پیدا نکرد. دقیقا همان بلاهایی که ژوزف استالین در زمان حکومتش به سر مخالفان خود می آورد در نهایت نصیب فرزندانش شد. یعنی اسارت، نفی البلد و تبعید.داستان زندگی ژوزف استالین رو می تونید در اپیزودهای هجده تا بیست پادکست معجون بشنوید با آرزوی بهترین هامسعود فهیمی، شهریور 1400</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 20:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمونیسم؛ محصول صهیونیسم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%B5%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-plhlzm7xca8f</link>
                <description>کمونیسم؛ محصول صهیونیسم؟!آیا احزاب سیاسی چپ گرا از اتاق فکر یهود بیرون آمدند؟!دنیای امروز پر از روایت های جذاب تئوری توطئه است. روایت های پررنگ و لعابی که بیشترین شان با محوریت &quot;یهودیت&quot; پرداخته شده اند.این تئوری ها تا چه حد واقعیت دارند؟! آیا اتاق فکر یهود بر جهان مسلط بوده و هست؟!موضوعی که بیشتر از هرچیز دیگر مسلم است این است که این تئوری ها عمدتا بر پایه حدس و گمان و احساسات ایجاد شده اند نه برپایه استدلال های منطقی و شواهد و مدارک محکم. البته نظریه پردازان توطئه گاهی اوقات شواهد و مدارکی هم رو می کنند و استدلال هایی هم می آورند که جای تامل و بررسی دارد. اما فقط جای تامل و بررسی دارد نه به طور قطع، تایید و سر تکان دادن. چرا که استدلال های رایج را نمی توان براحتی و بخاطر چند تئوری ضعیفِ تازه بدست آمده، نادیده گرفت.اما در میان همه این تئوری های توطئه، یکی از آنها رنگ و لعاب بیشتری دارد. در این تئوری هم، اتاق فکر یهود نقش اصلی را بازی می کند. این تئوری می گوید نظام های اقتصادی عمده در کشورهای دنیا، از اتاق فکر یهود بیرون آمده اند و یهودیت آن ها را ایجاد کرده اند. نظام های اقتصادی موجود در دنیا تعدادشان زیاد نیست. در واقع دو یا سه نوع بیشتر نیستند و مابقی نظام ها تلفیقی از این دو نظام. اول نظام اقتصادی سرمایه داری یا کپتالیسم و دوم نظام اقتصادی سوسیالیسم یا در مرحله پررنگ تر آن، کمونیسم. سرمایه داری قدمتش به اندازه خود علم اقتصاد است اما قدمتش از تاجرهای یهودی بیشتر نیست. پس همان هایی که تجارت و اقتصاد را بوجود آورده اند احتمالا سرمایه داری را هم ایجاد کرده اند. نظریه پردازان تئوری توطئه وقت شان را زیاد صرف این نمی کنند که ثابت کنند سرمایه داری را یهود بوجود آورده است اما در عوض در طرف مقابل یعنی کمونیسم، کلی دلیل و مدرک جور می کنند.عدالت فراگیر، رویای دور و دست نیافتنی همه ادوار زندگی بشر بوده است. رویایی که زندگی مردم قرن بیستم را بیش از هر قرن دیگری تحت تاثیر خود قرار داد. قرن بیستم چه تفاوتی با دیگر قرن های دیگر میکرد؟! این قرن، قرن استیلای کمونیسم بود.از نظر یک اقتصاددان قرن نوزدهمی، جایگزین کردن یک نظام اقتصادی بجای نظام سرمایه داری، همانند زندگی کردن بر روی یک سیاره دیگر است. کره زمین را بدون وجود اکسیژن می توان تصور کرد اما بدون سرمایه داری خیر! تا اقتصاد هست سرمایه داری هم هست و اقتصاد بدون وجود سرمایه بی معنی ست. اما پس عدالت فراگیر چه می شود؟! بشر مگر می تواند قید رویای چند صد ساله اش را بزند؟! اصلا عدالت چه منافاتی دارد با نظام سرمایه داری؟!در قرن نوزدهم یک فیلسوف طرحی را برای اداره جهان ارائه کرد. طرحی نو که رویای چندصد ساله بشر، یعنی همان عدالت فراگیر، را رنگ و بوی حقیقت می بخشید. بعید است شخصی در قرن بیستم روی کره زمین زندگی کرده باشد و حیاتش از تفکرات آن فیلسوف بزرگ تاثیر نگرفته باشد. فیلسوفی که احتمالا اسمش تا قرن ها بر سر زبان ها خواهد بود: کارل مارکس.کارل مارکس همان خالق سیاره ای دیگر است. سیاره ای بدون سرمایه داری. اندیشه های او انصافا جذابیت بالایی دارد. آنقدر جذاب بود که میلیون ها نفر در قرن بیستم زندگی شان را بخاطر این مکتب فکری نثار کنند. مکتب فکری کمونیسم.کمونیسم آمد. در نیمی از جهان مستولی شد، جان میلیون ها انسان را گرفت و به تاریخ پیوست. اما سرمایه داری ماند و با اصلاح فراوان در ساختارش، به حیات خود ادامه داد تا عدالت همچنان رویای دست نیافتنی بشر باقی بماند. گویا اقتصاددان ها راست می گفتند. جهان بدون سرمایه داری غیرممکن است؛ دقیقا به همان اندازه که جهانی با عدالت فراگیر محال بنظر میرسد. اما چه کسانی نمی خواهند عدالت برقرار شود؟! چه کسانی دارند پشت پرده توطئه چینی می کنند؟! نظریه پردازان تئوری توطئه عادت دارد همه تقصیرها را گردن یهودی ها بیاندازند. اصلا یهودی ها خود سرمایه اند. سرمایه داری یعنی یهود. حتی دعوایشان با کمونیست ها هم جنگ زرگری است. کمونیست ها هم در جام یهودی ها شراب می ریزند! برایتان تعریف می کنم چطور.تاریخ، جامعه یهود را با ثروت شان می شناسد. با نبوغ و استعدادشان در زمینه های مخلتلف. یهودی ها به اندازه چندین برابر سهم شان از نسبت جمعیت کره زمین، در همه ادوار، هرچه نخبه و نابغه و سیاستمدار و اقتصاددان و هنرمند و پزشک و غیره بود، نصیب خود کرده اند. مگر می شود جامعه ای با این درصد کم از جمعیت کره زمین توانسته باشد درصد بالایی از انسان های تاثیرگذار تاریخ را سهم ببرد؟! حتی آدام اسمیت و کارل مارکس، ابداع کننده دو نظام اقتصادی رایج یعنی سرمایه داری و کپتالیسم، هر دو اجدادی یهودی داشته اند. مگر می شود جمعیت شان اینقدر کم باشد اما نفوذشان در همه عرصه ها اینقدر زیاد؟! آیا توطئه ای در کار نیست؟ داستان به همین جا ختم نمی شود. گزافه نیست اگر بگوییم انقلاب کمونیستی روسیه در سال 1917 را هم یهودی ها رقم زدند. و گزافه تر از آن نیست که بگوییم بسیاری از دولتمردان شوروی، نَسَبی یهودی داشتند. یهودی ها شاید بتوانند عقاید خود را پنهان کنند اما نسب شان را که نمی توانند. اولین حزب کارگری روسیه معروف به گروه بوند، توسط سوسیالیست های یهودی تاسیس شده بود. همان حزبی که سرانجام جناح بلشویک از درون آن برمیخیزد و بزرگترین انقلاب کارگری جهان را به صحنه نمایش می گذارد. جناح بلشویک یا همان حزب کمونیست شوروی که قدرت را در پهناورترین کشور دنیا بمدت هفتاد سال قبضه می کند، ماهیتی یهودی دارد. می گویند ولادیمیر لنین رهبر این فرقه از سمت مادری اجداد یهودی دارد. لئون تروتسکی، تاثیرگذارترین شخص در انقلاب روسیه و کسی که رهبری قیام اکتبر را بر عهده داشت، یهودی بودنش اظهر من الشمس است. اگر یهودی بودن دو یا سه نفر از سران یک کشور، شما را برای یهودی بودن کل آن فرقه راضی نمی کند، نگاهی به آمار زیر بیاندازید. آماری که ترکیب اعضای نهادهای مختلف را در ابتدای تاسیس شوروی نشان می دهد :وزارت خارجه : 13 نفر از 17 نفر یهودیکمیته امور مالی : 26 نفر از 30 نفر یهودیکمیته امور قضایی : 18 نفر از 19 نفر یهودیکمیته امور بهداشت : 4 نفر از 5 نفر یهودیو .....این در حالیست که جمعیت بسیار اندکی (کمتر از یک درصد) از جمعیت کل روسیه را یهودیان تشکیل می دادند. مضاف بر این ها، اتحاد شوروی جز اولین کشورهایی بود که در سازمان ملل از تاسیس کشور اسرائیل حمایت کرد! بازهم باور نمی کنید توطئه ای در کار است؟!عجله نکنید. الان وقت مناسبی نیست برای اینکه خیال کنید نویسنده این پست هم چیزی شبیه به رائفی پور در ذهن دارد. این جای قصه را نظریه پردازان تئوری توطئه به شما نمی گویند. یهودی ها با اینکه در طول تاریخ همیشه اقلیتی ناچیز از جمعیت کشورها بودند اما تاثیری که می گذاشتند چندین برابر جمعیت شان بود. این واقعیت نیازمند توطئه نیست چرا که یهودیت نه فقط یه آیین مذهبی بلکه یه ملیت و یک هویت است. یعنی شما فقط در صورتی می توانید یهودی باشید که اجدادتان یهودی باشند. این قاعده که یهودیان از بیرون کسی را بین خود راه نمی دهند، همیشه بصورت یک قانون سفت و سخت اجرا میشده است. یعنی جامعه یهود، هویت خود و حتی ژنتیک خود را حفظ کرد. جامعه ای ثروتمند و نابغه که تا توانست ثروتمند و نابغه زایید. خب معلوم است سیاستمداران، انسان های مشهور و تاثیرگذار در طول تاریخ، از بین ثروتمندان و نوابغ بیرون می آیند نه از بین نظریه پردازان تئوری توطئه! اگر فقط یک نفر در دنیا باشد که بتواند یک نظام اقتصادی در تقابل با سرمایه داری ایجاد کند، بعید نیست که آن یک نابغه، ژنی از اجداد یهودی اش به ارث برده باشد. بالاخره ثروت روی ژنتیک انسان ها هم تاثیر می گذارند! اگر می خواهید بدانید یهودیان چقدر خوش شانس بودند یا چقدر توطئه ها کمک شان کرد باید نسبت جمعیت ثروتمندان و نوابغ یهودی را به جمعیت کل ثروتمندان و نوابغ یک جامعه بسنجید. آن وقت شاید به این نتیجه برسید که اتفاقا یهودیان بدشانس هم بودند چرا که نصف جمعیت شان در هولوکاست از بین رفتند وگرنه الان، آن گوشه و کنارهای دنیا را که از دست شان خارج است هم تحت کنترل در می آوردند.اما نظریه پردازان تئوری توطئه به این مقدار هم راضی نمی شوند. آنها برای اینکه ثابت کنند سرمایه داری زاده اتاق فکر یهود است خود را به زحمت نمی اندازند چرا که نام یهودی ها بیش از اندازه با تجارت و اندوختن ثروت گره خورده است. آدام اسمیت یهودی الاصل هم کار را برایشان راحت تر کرده است. آن ها، این را بعنوان یک حقیقت مطلق پذیرفته اند که سرمایه داری اساسا یک طرح بزرگ برای تحکیم قدرت ثروتمندان یهودی بر کل دنیاست! اما حاکمان دنیا یک دشمن فرضی هم می خواهند.جنگ، اندوخته ثروتمندان را هنگفت تر می کند. اصلا سود در ایجاد فتنه و جنگ است. اسلحه بفروش، سود ببر و از تماشای جنگی که خودت براه انداختی لذت ببر. اما سرمایه دارهایی که پشت پرده قدرت شان یهودی ها نشسته اند، باید با چه کسی بجنگند؟ مگر تصور یک جامعه بدون سرمایه، خارج از سیاره زمین نبود؟ اینجاست که کارل مارکس یهودی الاصل سیاره دیگری را خلق می کند تا مردمانش به جنگ با زمینی ها بروند. عجب حقه ای زدند یهودی ها! خودشان دشمن خودشان را ایجاد کردند که بعدا کسی به فکر آن نیافتد. البته یک نفر به فکرش افتاد که با یهودی ها دشمنی کند که او هم سرنوشت اش به جای خوبی ختم نشد. همان که جرئت نداریم ویدئوهایش را در یوتیوب و اینستاگرام منتشر کنیم که مبادا به جرم ترویج خشونت و افکار نژادپرستی، اکانت مان را در سرزمین دموکراسی مسدود کنند! آدولف هیتلر.و این طور بود که سناریوی از پیش نوشته شده تاریخ دنیا، به دست یهودی ها به اینجا ختم شد. به شکست مفتضحانه اندیشه چپ! تا دیگر کسی حتی فکر ایجاد یک نظام در تقابل با نظام سرمایه داری به ذهنش خطور نکند. کمونیست ها و هیتلر رفتند و سرمایه داری ماند. یا بهتر بگویم یهودی ها ماندند. همان تاجرهای نابغه که سرمایه داری فرمول حیاتشان است. همان هایی که ماندند تا همچنان عدالت رویای دست نیافتنی بشر باقی بمانددر پادکست معجون از تاریخ کمونیسم بشنوید با آرزوی بهترین ها مسعود فهیمی، اردیبهشت 1400</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Mon, 26 Apr 2021 13:46:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک متن عامیانه برای پادکست بنویسیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-cbt5xyti3njx</link>
                <description>سلاممن مسعود فهیمی هستمکسی که صداش رو از پادکست معجون می شنویدحدود یک سالی میشه که انتشار پادکست معجون رو شروع کردم و بطور جدی دارم براش وقت میذارم. تو این مسیر چیزهای زیادی یاد گرفتم و میتونم به جرئت بگم کسی که بیشترین چیزها رو از پادکست معجون یاد گرفته خود من هستم.تو مسیر ساخت پادکست چیزهای جدیدی تجربه کردم و از نظر خودم تونستم پادکست رو تو یه سیر تکاملی، بهتر و کم ایرادتر ارائه بدم.البته که تجربه من در ساخت محتوای پادکست بسیار ناچیزه اما با خودم گفتم به مناسبت یکساله شدن پادکستم این تجربیات ناچیز رو به اشتراک بذارم. شاید یه زمانی یه جایی برای یک نفر مفید بود.صحبت در مورد اینکه &quot;چطور پادکست بسازیم؟!&quot; خیلی زیاده. اگر یه سرچی با همین عنوان داشته باشید متوجه میشید که مطالب زیادی در موردش هست. از انتخاب موضوع و تولید محتوا و نوشتن متن گرفته تا ادیت صدا و نحوه انتشار پادکست. مثلا سایت چنل بی چندین مقاله با همین موضوعات داره یا مثلا سایت فوربو در مورد راه های انتشار پادکست مقاله مفیدی رو منتشر کرده.اما من بعنوان عضو کوچیکی از خانواده پادکسترها میخوام سعی کنم مفیدترین تجربیاتم رو به اشتراک بذارم.مطالبی که در مورد چگونگی ساخت یک پادکست وجود داره، بین شون یک موضوع هست که توجه کمتری بهش شده. چطور یک متن مناسب برای پادکست بنویسیم؟! به جرئت می تونم بگم هیچ چیز به اندازه یک متن روان و مناسب برای پادکست نمیتونه تو پیشرفتش موثر باشه. این چیزیه که من خودم به شخصه تجربه کردم و بهش رسیدم و شاید از نظر خیلی های دیگه درست نباشه. مخصوصا اون هایی که اصلا متن مشخصی برای پادکست شون ندارن و بداهه گویی میکنن که این خودش روش خاصیه.به نظر من، با اینکه پادکست یک رسانه صوتیه اما محتوای متنی مهم ترین جایگاه رو براش داره حتی مهم تر از لحن و صدای خوب گوینده.به خاطر همین دلایل تصمیم گرفتم چیزهایی رو که در این یکسال از جاهای مختلف یاد گرفتم در مورد اینکه چطور یک متن مناسب برای پادکستم بنویسم، با شما به اشتراک بذارم. این پست برای همه کسایی که میخوان یک متن عامیانه بنویسن، چه برای پادکست و چه برای ارائه یا چیز دیگه، میتونه مفید باشه.اوایل سال 1399 بود که علی بندری یک کارگاه آنلاین برگزار کرد با این عنوان : نوشتن برای پادکست من وقتی تو این کارگاه شرکت کردم متن اپیزود ششم رو کامل کرده بودم ولی هنوز ضبط و منتشر نشده بود. نکته مهمی که من از این کارگاه یاد گرفتم و زمینه ساز همه حرف هایی شد که اینجا نوشتم، این بود: &quot;هرکس زبان خاص خودش رو داره&quot;علی بندری یه تیکه از متن یکی از اپیزودهای چنل بی رو قبل از کارگاه داده بود به سه تا از پادکسترها. ازشون خواسته بود این متن رو به زبون خودشون بازنویسی کنن. یه متن ترجمه شده خشک و بدون تغییر بود. هر کدوم از این سه تا پادکستر این متن رو به زبون خودشون بازنویسی کردن. انگار که میخوان این تیکه از متن رو تو پادکست خودشون بخونن. نکته جالب اینجا بود که بدون توجه به صدای هر پادکستر میشد حدس زد که هر کدوم از این متن ها برای کدوم یک از این سه نفره. انگار که هر کدوم امضای خاص خودشون رو تو متن بازنویسی شده شون داشتن. نمیشد بگی کدوم متن بهتر بازنویسی شده. هر متن برای خود اون شخص بهترین بود چون با زبون خودش نوشته بود.اینجا بود که من فهمیدم &quot;هرکس زبان خودش رو داره&quot; و تصمیم گرفتم متن اپیزود ششم معجون رو یکبار دیگه بازنویسی کنم. نه فقط بخاطر چیزهایی که تو این کارگاه یاد گرفتم. بیشتر بخاطر اینکه میخواستم متن این اپیزود رو به زبون خودم بازنویسی کنم. اونایی که از ابتدا با پادکست معجون همراه هستن میدونن که از اپیزود پنجم به بعد، راوی پادکست عوض شد. از اپیزود یک تا پنج من متن ها رو می نوشتم و نوید ضبط میکرد. وقتی متن اپیزود ششم رو هم نوشتم قرار بود نوید بخونه و ضبطش کنه. اما به دلایلی این قرار تغییر کرد و میخواستم چند روز بعد از کارگاه علی بندری اپیزود ششم رو با صدای خودم ضبط کنم؛ بدون اینکه تغییری توش بدم. اما بعد از کارگاه با خودم گفتم من این اپیزود رو به زبان نوید نوشتم نه به زبان خودم. بهتره که تغییرش بدم به زبان خودم. اولش فکر میکردم تغییر چندانی ایجاد نمیشه اما بعد از اتمام کار، متن جدید حدود هزار کلمه کمتر از متن قبلی بود. خیلی از اصطلاحات و جمله بندی ها تغییر کرده بود. در واقع جمله ای از متن نبود که حداقل یه تغییر کوچیک توش اتفاق نیفتاده باشه. این همه تغییر برای خودم غیرقابل باور بود. اونجا بود که فهمیدم هر کسی تو متنی که مینویسه باید &quot;خودش&quot;باشه. یه متن کلیشه ای برای رادیو نمینویسه. اون داره زبون صحبت های خودش رو تا جای ممکن روی کاغذ میاره. اگر واقعا همچین چیزی محقق بشه می تونم بگم این بهترین اتفاقیه که میتونه برای یه پادکست رخ بده. از اون زمان تا بحال من سعی کردم همچین اتفاقی رو برای پادکستم به واقعیت نزدیک کنم. بنظرم از اپیزود ششم به بعد هر اپیزود نسبت به اپیزود قبلی لحن عامیانه تر و صمیمی تری داره. که البته یه قسمتیش بخاطر نکاتیه که در روایت کردن یادگرفتم و یه قسمت بزرگترش بخاطر مهارت هایی که در نوشتن متن پادکست اجرا کردم و نتیجه گرفتم. اینجا میخوام چندتا از این مهارت ها رو بگم:مهارت اول) متن رو با همه جزئیاتش بنویسید : بعضی وقتا پیش میاد که وقتی یک پادکست رو میشنویم چنان جزئیاتی در کلام روایتگر اون پادکست هست که آدم باورش نمیشه، همه این جزئیات تو متنش اومده باشه. این تصور بوجود میاد که طرف داره بداهه گویی میکنه. در صورتی که در اکثر موارد اینطور نیست. حداقل در مورد خودم می تونم بگم که در همه اپیزودها متن رو با همه جزیئاتش که خونده شده، نوشته بودم. البته این مهارت که روی متن اونقدر تسلط داشته باشیم تا با دیدن اول جمله تا آخرش رو بداهه بگیم، اصلا چیز بدی نیست. خیلی هم اتفاق خوبیه. اما من میگم تک تک جمله های متن رو با همه جزئیاتش بنویسید به این خاطر که اگر لحظه ضبط کردن چیز بهتری به ذهن تون نرسید همون متن نوشته شده رو بگید. خیلی پیش میاد که اون لحظه موقع رکورد کردن متن، شما جمله یا کلمه بهتری به ذهن تون میاد و بداهه متن رو تغییر میدید و میگید.منظورم از همه جزئیات واقعا همه جزئیاته. حتی اگر یک مکث کوتاه هم میخوایید داشته باشید همین مکث کوتاه رو یه جوری داخل متن تون بیارید. نوشتن متن با همه جزئیات مهارت مهمیه که خیلی از پادکسترهای موفق رعایتش میکنن. از علی بندری شنیدم که تو همون کارگاه، خودش و چندتا از پادکسترهای مطرح دیگه رو اسم برد و گفت که همه ما متن آماده از قبل داریم.تو ادامه با مثال توضیح میدم که منظورم از همه جزئیات یک متن دقیقا چه چیزهایی میتونه باشه و اینجا به یک مثال کوچیک بسنده می کنم:بین اون کسایی که سردسته کودتا بودن، پینوشه مسن تر از بقیه بود. رو همین حساب سن و سال اینا، گفتن      آقا شما بزرگتری، تجربت بیشتره، بیا بشو ارشد ما. اینم از خدا خواسته میاد قبول میکنه. حالا خبر نداشتن که همین آقای به اصطلاح جنتل قراره چه بلاهایی سرشون بیاره. اصلا انگار پینوشه قبل از کودتا مرد. یه پینوشه جدید متولد شد ( پادکست معجون - قسمت چهاردهم - شیلی برای همه مردم شیلی )مهارت دوم) متن رو به شکسته ترین حالت ممکن بنویسید : این مهارتیه که همه ما کمو بیش بلدیم. تو همین جمله قبلی من می تونستم بجای عبارت &quot;کموبیش&quot; این عبارت رو بنویسم : &quot; کم و بیش&quot;.  اما چرا باید این کارو بکنم وقتی که قراره موقع ضبط دقیقا بگم: کمو بیش؟ اگر هدف من انتشار یک پست نوشتاری باشه مثل همین چیزی که شما دارید میخونیدش بهتره که بنویسم : &quot;کم وبیش&quot; تا مخاطب هم موقع خوندن راحت تر باشه. اما هدف من از نوشتن متن پادکست، انتشار اون بصورت یک فایل نوشتاری نیست. این متن قراره گفته بشه و دیگران اون رو بشنوند. هدف من اینه که بعد از شنیده شدن متنم بهترین بازخورد رو بگیرم پس بهتره متنی بنویسم که موقع گفته شدنش، خودم راحت باشم و ذهنم بعد از دیدن کلمات نوشته شده، به اون چیزی که باید گفته بشه، نزدیک تر باشه. برای همین من به ذهنم زحمت تبدیل کردن &quot;کم و بیش&quot;  به &quot;کموبیش&quot; رو نمیدم. ترجیح میدم این کارو قبلا خودم روی کاغذ انجام داده باشم. البته این مهارت شکسته نویسی همیشه کاربرد نداره. گاهی لازمه که اتفاقا شما شکسته ننویسید و کلمات رو کامل و بجا ادا کنید. مثلا گاهی لازمه که شما بجای عدد &quot;یه&quot; بنویسید &quot;یک&quot;. این چیزیه که خود شما موقع نوشتن متن متوجهش میشید. کاملا حس می کنید که کجاها باید کلمات رو شکسته ادا کنید و کجاها کامل. گوش دادن هرچه بیشتر پادکست های خوب به تشخیص همچین موردی بیشتر کمک میکنه. مثلا من در اپیزود سیزدهم معجون از عبارت &quot;جنگ زمستان&quot;  استفاده کردم درصورتی که میتونستم بگم : جنگ زمستون. چرا این کارو نکردم؟ چرا زمستان رو بصورت شکسته بکار نبردم؟ چون این عبارت یه اسم خاص بود. منظور از این عبارت هر جنگی نبود که تو زمستون باشه. اشاره داشت به جنگ شوروی با فنلاند بین سال های 1939 تا 1940. برای همین بهتر بود این عبارت رو بصورت کامل بنویسم و بگم. اما من به شما بگم که تو اغلب موارد شما باید شکسته بنویسید. مثلا به این پاراگراف توجه کنید. بعضی وقت ها بعضی کلمات شکسته تر از اونی نوشته میشن که ما فکرش رو می کنیم :خب تو این کشورایی که روسپی گری یه معامله قانونیه، تو GDP شونم حساب میشه،کشورای پیشرفته تری به حساب میان ولی تو همون اروپا تو یه کشور دیگه، روسپی گری غیرقانونیه. روسپیا اونجام دارن اون لالوها فعالیت خودشونو میکنن ولی چون قانونی نیست هیجا محاسبه نمیشه. اصن فعالیت اقتصادی بشمار نمیاد. ( پادکست معجون - قسمت یازدهم - توهم رشد)مهارت سوم) جمله ها کوتاه باشن، مصدر و جمله مجهول هرچی کمتر بهتر. جمله های مرکب رو به چند جمله کوتاه تبدیل کنید:این مهارتیه که خود علی بندری هم تو کارگاه مستقیما بهش اشاره کرد. مخاطب شما درحال خوندن کتاب نیست که اگه اول جمله رو فراموش کرد برگرده عقب و اول جمله رو دوباره بخونه. شما باید از جمله های مرکب و بلند هرچه می تونید کمتر استفاده کنید. استفاده از حرف ربط &quot;که&quot; تو زبان فارسی خیلی رایجه نباید زیاد ازش استفاده کنید چون کمک میکنه جمله های بلندتر بسازید. اگر فکر می کنید تمام مفهومی رو که شما دنبالش هستند نمیشه تو یه جمله کوتاه بیان کرد، هیچ ایرادی نداره. بجای یه جمله بلند از چند جمله کوتاه استفاده کنید. اگر مفهومی رو که دنبالش هستید، در یک جمله کوتاه کامل نشد، ادامه اون مفهوم رو به جمله کوتاه بعدی منتقل کنید. نوشتن چندین جمله کوتاه و مرتبط باهم خیلی بهتر از نوشتن یک جمله بلند و کامله. این طوری گوش مخاطب شما موقع شنیدن پادکست استراحت بیشتری میکنه و از ساعت ها پادکست شنیدن خسته نمیشه.جمله های مجهول و بکار بردن مصدر در جمله هم همین طور هستن. بجای این که بگید فلان کار توسط فلان شخص انجام شد، بگید فلان شخص فلان کارو انجام داد. البته مصدر و جملات مجهول تو هر متنی پیدا میشه و ایرادی هم نداره اگر کم تعداد و بجا باشن.به این مثال توجه کنید :قبل از اینکه برسیم به موضوع اصلی مون باید یه مقدمه رو بگم. یه مقدمه ای از تاریخ کشور اوگاندا.( پادکست معجون - قسمت دوازدهم - ارتش مقاومت پروردگار )این جمله می تونست به این شکل نوشته بشه : قبل از اینکه برسیم به موضوع اصلی مون باید یه مقدمه رو از تاریخ کشور اوگاندا بگم. اینم یه مثال دیگه :رامسفلد، دیک چِینی رو تو دفتر فرصت های اقتصادی استخدام کرده بود. فرصت های اقتصادی یه سازمانی بود برای مبارزه با فقر( پادکست معجون - قسمت دهم - قدرت واحد ) این جمله هم می تونست به این شکل باشه : رامسفلد، دیک چِینی رو تو دفتر فرصت های اقتصادی که یه سازمانی برای مبارزه با فقر بود استخدام کرد. گروه سفیدها، محافظه کار بودن. ضد کمونیست بودن. همونایی که نمیخواستن کشورشون زیر سلطه کمونیست های روس باشه. البته اینا نه شرقی نه غربی هم نبودن. از طرف آلمان حمایت میشدن. خیلیاشون تو آلمان آموزش نظامی دیدن ( پادکست معجون - قسمت سیزدهم - جنگ زمستان )مهارت چهارم) متن شما میتونه قسمتی از هویت شما باشه!شاید روخوانی چند خط از روی یک کتاب کار راحتی به نظر برسه اما خوندن از روی متنی که شما برای پادکست تون نوشتید برای دیگران سخت ترین کار ممکنه!بین نوشتار و گفتار فاصله بسیار زیادی وجود داره. این فاصله توسط ذهن نویسنده متن، باید کاملا پر بشه. شما هرچه قدر هم که تلاش کنید و همه جزئیات و علائم نگارشی رو رعایت کنید، بازهم موقع گفتن از روی متن، هر جمله لحن خاصی داره که قابل نوشتن و ثبت روی کاغذ نیست. این لحن خاص برای هر عبارت درون ذهن شما ثبت شده. شما اونقدر روی متنی که نوشتید تسلط دارید که با دیدن اولین کلمه لحن گفتاری همه عبارت میاد تو ذهن تون. چرا؟ چون این متن دقیقا از داخل همین ذهن ایجاد شده. حالا باید طی یک فرایند معکوس برگرده به ذهن و دوباره تبدیل بشه به گفتار. شما موقع نوشتن متن احتمالا درون ذهن تون دارید با خودتون حرف می زنید. فقط موقع ضبط پادکست تنها کاری که می کنید اینه که این حرف ها رو بلند بلند تکرار می کنید تا میکروفن بتونه ضبطش کنه. پس موقع ضبط شما باید محتوایی رو که به نوشتار تبدیلش کردید یه بار دیگه ببرید تو ذهن تون تا به گفتار تبدیل بشه. این فرایند موقع ضبط بارها و بارها تکرار میشه. حالا اگر لحن یک جمله رو اشتباه به خاطر اوردید هیچ ایرادی نداره، برمی گردید و از اول میگید. به تعداد جمله های یک متن میتونه لحن وجود داشته برای گفتن و دقیقا برای همینه که برای دیگران بسیار سخته تا از روی متنی بخونن که شما نوشتید. چون اونا نمی تونن چیزی رو به خاطر بیارن. اون ها چیزی تولید نکردن که بتونن بخاطرش بیارن.مهارت پنجم) نقش های جمله رو جابجا کنید، نگران دستور زبان نباشد: اگر به صحبت های یک مجری مشهور گوش بدید، متوجه میشید که نکات دستور زبان اصلا رعایت نمیشه. کسی به این موضوع ایرادی نمیگیره چون اون شخص داره بداهه صحبت میکنه. شما هم در پادکست قراره طوری رفتار کنید که شنونده این احساس رو داشته باشه که یک نفر داره براش صحبت میکنه. کسی براش روخوانی یا سخنرانی نمیکنه. یک نفر نشسته پشت میکروفن و داره براش صحبت میکنه. این حسیه که شنونده باید دریافت کنه. خب همه ما تو صحبت هامون اشتباهات زیادی داریم. کلمات رو جابجا بکار میبریم. کم پیش میاد که یک جمله ای رو در محاوره بگیم که تمام اجزا اون جمله درست و بجا سرجای خودشون قرار گرفته باشن. من به شما میگم که این اشتباه رایج در صحبت کردن رو در نوشتن متن پادکست تون به یک &quot;اصل&quot; تبدیل بکنید. اگر جمله ای رو نوشتید که بنظرتون به اندازه کافی عامیانه و راحت بیان نشده، با خودتون تصور کنیدکه اگر این جمله رو قرار بود به دوست تون بگید، چطور می گفتید. همون رو بیارید روی کاغذ. احتمالا چندتا از نقش های اون جمله باید جابجا بشن. منظورم از نقش های جمله، فعل و فاعل و مفعول و قیدها و... هستن. همون چیزهایی که تو مدرسه با عنوان نهاد و گزاره و .. به بچه ها یاد میدن. من هم میدونم که این ها اصولی دارن که طبق همون اصول به ترتیب خاصی کنار هم قرار میگیرن. اما من به شما میگم این ترتیب رو در صورت لزوم بهم بزنید. مثلا یکی از کارهای رایجی که می تونید انجام بدید اینه که فعل رو بیارید اول جمله. در زبان فارسی فعل آخر جمله میاد. مهم ترین قسمت جمله که داره خبر رو تکمیل میکنه فعلشه. شونده باید تا انتهای جمله انتظار بکشه تا اون جز اصلی جمله رو بشنوه و این براش آزار دهنده ست. تو خیلی از موارد شما می تونید فعل رو جابجا کنید و به ابتدای جمله نزدیکش کنید. بقیه اجزای جمله رو که اهمیت کمتری دارن ببرید بعد از فعل قرار بدید. این کاریه که ما تو صحبت کردن های معمولی مون هم انجام میدیم و اصلا کار خیلی غیر رایجی نیست. اینجا چندتا مثال براتون اوردم :ولی خب یه سری شواهدی هست که نشون میده همچین بی تاثیرم نبوده. فراتر از یه تئوری توطئه ست نقش آمریکا تو کودتای شیلی. یه بخشیش برمیگرده به همون نفوذی که آمریکا بین افسران ارتش شیلی داشت ( پادکست معجون - قسمت چهاردهم - شیلی برای همه مردم شیلی )می تونست اینطور باشه : ولی خب یه سری شواهدی که نشون میده همچین بی تاثیرم نبوده، هست. نقش آمریکا تو کودتای شیلی فراتر از یه تئوری توطئه ست. یه بخشیش به همون نفوذی که آمریکا بین افسران ارتش شیلی داشت، برمی گرده.این دورانی که دیک چینی تو کنگره آمریکا بود ینی دهه هشتاد میلادی یکی از دهه های مهم تاریخه. دنیا      تغییرات زیادی داشت تو این دهه. دوران ریاست جمهوری ریگان بود دیگه. قدرت و نفوذ آمریکا خیلی بیشتر شده بود تو دنیا، اتحاد شوروی رو به زوال بود و یک قدم تا سقوط فاصله داشت. دیوار برلین از هم پاشیده بود. خود آمریکا هم تغییرات مهمی داشت تو این چند سال. ( پادکست معجون - قسمت دهم - قدرت واحد)می تونست به این شکل باشه : دهه هشتاد میلادی که دیک چینی در کنگره آمریکا بود یکی از دوران های مهم تاریخه. دنیا تو این برهه که دوران ریاست جمهوری ریگان بود، تغییرات زیادی داشت. قدرت و نفوذ آمریکا تو دنیا خیلی بیشتر شده بود چون اتحاد شوروی درحال زوال بود و یک قدم تا سقوط فاصله داشت و دیوار برلین هم از هم پاشیده بود. خود آمریکا هم تو این چند سال تغییرات مهمی داشت.مهارت ششم) اشتباه کنید، مکث کنید، بیهوده تکرار کنید :این مهارت در ادامه مهارت قبلیه. دامنه اشتباهات تون رو گسترده تر کنید. اشتباهات ما در صحبت کردن فقط منحصر نیست به جابجایی نقش کلمات. ما گاهی تو صحبت هامون، مکث می کنیم تا کلمه بعدی رو به خاطر بیاریم. خب این کارو موقع ضبط پادکست هم انجام بدید. با اینکه کلمه بعدی درست جلوی چشم شما روی کاغذ نوشته شده اما یه مکث کوتاه شبیه به اینکه شما دارید چیزی رو به خاطر میارید، نتیجه کارو جذابتر می کنه. من این رو بارها آزمایش کردم و نتیجه مثبت گرفتم ازش. اوایل فکر میکردم که تمام کلمات باید بدون کوتاه ترین مکث پشت سرهم بیان بشن اما بعد دیدم این کار کلیشه ای و خشک بحساب میاد. یه مکث کوتاه و البته کم تعداد در طول متن میتونه کارو واقعی تر و جذاب تر جلوه بده. باید شبیه به کسی بود که داره از ذهنش صحبت میکنه نه کسی که روخوانی متن انجام میده. البته این مکث مربوط به نحوه بیان شما میشه و ارتباط زیادی به نوشتن متن نداره. می تونید جاهایی که مکث کردن کار شما رو جذاب تر میکنه با یه علامت نگارشی برای خودتون نشونه گذاری کنید.کارهای دیگه ای هم هست که متن رو واقعی تر نشون میده. مثلا تکرار بیهوده یک کلمه. در یک جمله یا در دوجمله پشت سرهم. این کاریه که ما در صحبت هامون هم اغلب انجامش میدیم.سربازای ارتش فنلاند مجهز به اسکی بودن. همین که ارتش شوروی میخواست اونا رو تعقیب کنه با اسکی بسرعت فرار میکردن، طوری که روس ها به گرد پاشون هم نمیرسیدن. باز دوباره فنلاندی ها استتار میکردن تو برف، میومدن جلو، تیراندازی میکردن، تلفات میزدن به دشمن، باز تا بخوان روس ها تعقیب شون کنن، اینا با اسکی در میرفتن. انقدر این کارو تکرار میکردن که گردان دشمن خسته و تلفات خورده برگرده عقب.( پادکست معجون - قسمت سیزدهم - جنگ زمستان ) مهارت هفتم ) ترکیب های طولانی از کلمات بکار نبرید :این مهارت رو فقط با مثال می تونم توضیح بدم :کوره های آدم سوزی اردوگاه، دودکشش بجای دودکشِ کوره های آدم سوزیِ اردوگاهوزرای کابینه آلنده، همسرانشون بجای همسرانِ وزرای کابینه آلندهمهارت هشتم ) از اصطلاحات عامیانه استفاده کنید : همه ما از اصطلاحات عامیانه ای تو صحبت هامون استفاده می کنیم که شاید نوشتن اون ها رو خیلی مناسب ندونیم. بنظر من ذکر کردن این موارد هم در پادکست کار شما رو جذاب تر خواهد کرد. حتی اگر تیکه کلام خاصی دارید که مختص شماست براحتی می تونید ازش استفاده کنید. من همین حالا چندتا از تیکه کلام های چند پادکستر مورد علاقم رو تو ذهنم دارم که اتفاقا پادکست های خیلی موفقی هم دارن.هیتلر که هیتلر بود و هیچ  قدرتی در برابرش یارای مقاومت نداشت، از ارتش سرخ شوروی شکست خورد. حالا شما خودت حساب کن که ارتش فنلاند دیگه عجب چقر بدبدنی بوده که شوروی رو متوقف کرده. ( پادکست معجون - قسمت سیزدهم - جنگ زمستان )مهارت نهم) از کلماتی که در صحبت کردن تا با دیگران استفاده نمی کنید، در نوشتن هم استفاده نکنید ( نه تنها، بلکه، و غیره )کلمات زیادی هستن که ما فقط موقع نوشتن ازش استفاده می کنیم و موقع صحبت کردن بعیده که به زبون بیاریمش. خب از این کلمات و اصطلاحات موقع نوشتن متن پادکست استفاده نکنید! بهمین راحتی!مثلا من از عبارت : نه تنها.... بلکه ..... در صحبت کردن بسیار کم استفاده می کنم چون خیلی رسمی محسوب میشه یا مثلا موقع مثال زدن از چیزهای مختلف بعیده که آخرش عبارت &quot;وغیره&quot; رو بیارم. خب از این عبارات موقع نوشتن متن پادکستم بسیار کم استفاده میکنم چون بنظرم جمله رو رسمی و غیرعامیانه جلوه میده. شما هم اگر از این کلمات و عبارات تو ذهن تون دارید سعی کنید کمتر ازش استفاده کنید تا شونده احساس راحتی بیشتری داشته باشهمهارت دهم ) از جمله های تک کلمه ای استفاده کنیدخیلی از کلمات رو میشه طوری بکار برد که به تنهایی مفهوم یک جمله رو برسونن. البته به نحوه بیانش هم خیلی بستگی داره.این مهارت رو با مثال خیلی خوب متوجه خواهید شد :فنلاندو میشناسید. یکی از کشورای پیشرفته و ثروتمند دنیاست. تو شرق اروپا.اسکاندیناوی. جمعیتش شیش میلیون نفره. زبون رسمی مردمش، زبون فنلاندیه. نسبتا تفاوت های زیادی داره با زبون انگلیسی. از شرق با روسیه همسایه ست. از غرب با سوئد. ( پادکست معجون -  قسمت سیزدهم - جنگ زمستان )مهارت یازدهم) از علائم نگارشی استفاده کنید. همون طور که در ذهن تون قرارداد بسته ایداز علائم نگارشی میشه بیشتر از کاربردی که دارن بهره برد. برای اینکه بتونید لحن هر جمله رو راحت تر بخاطر بیارید می تونید از علائم نگارشی استفاده کنید. من معمولا انتهای جمله های کوتاهی که جمله بعدی قراره مفهومش رو کامل کنه بجای نقطه، علامت نقطه ویرگول قرار میدم. یعنی این جمله باید طوری بیان بشه که در انتهای جمله گویا که مفهوم کامل نشده و جمله بعدی قراره کاملش کنه. از علائم نگارشی دیگه هم استفاده های بیشتری میشه کرد. مثلا من از ویرگول بجای یکبار در یک جمله چندین بار استفاده می کنم تا دقیقا مشخص بشه که کجاهای جمله باید مکث داشته باشم یا مثلا اگر قراره مکث طولانی تری داشته باشم از چند علامت ویرگول پشت سرهم استفاده می کنم. فردای بهتر از آن ماست. بخوان سرود آزادی ات را. چرا که وطن تنها با اراده من و تو پیروز خواهد شد. مردم متحد هرگز شکست نمی خورند. مردم متحد هرگز،،، شکست نمی خورند( پادکست معجون - قسمت چهاردهم - شیلی برای همه مردم شیلی ) مهارت دوازدهم) متن بهترین پادکستی رو که میشناسی بنویس (الگو قراردادن) :یکی از کارهای مهمی که به شما برای نوشتن متن پادکست کمک میکنه، شنیدن خود پادکسته! پادکست هایی رو که دوست دارید و فکر می کنید خوبه که پادکست شما هم چیزی شبیه به اون بشه، مدام گوش بدید. البته قرار نیست شما کپی برداری کنید اما الگو گرفتن و الهام گرفتن از موفقیت دیگران در ابتدای راه اصلا چیز بدی نیست. &quot; هرکس زبان خودش رو داره&quot; رو هم بعنوان یک اصل اساسی هیچ وقت فراموش نکنید. شما در نهایت قراره خودتون باشید. اما اگر واقعا به چالش خوردید و نتونستید متن دلخواه تون رو بخوبی پیاده کنید این مهارت که اجرای سخت و وقت گیری هم داره میتونه تاثیر مهمی داشته باشه. من خودم یکبار این کار رو انجام دادم و تاثیرش رو هم دیدم. اینکه شما یکی از اپیزودهای پادکست دلخواه تون رو روی کاغذ پیاده سازی کنید. پادکست رو بشونید و همزمان جمله هایی رو که داره میگه بنویسید یا تایپ کنید. هرجا عقب افتادید فایل رو متوقف کنید و دوباره پلی کنید. نه فقط نوت برداری. تمام کلماتی رو که می شنوید یکبار دقیق و جز به جز بنویسید. شبیه به کاری که قبلا با آهنگ های مورد علاقه مون انجام میدادیم. این کار موقع نوشتن یک متن خوب برای پادکست تون به شما ایده میده. سخت و وقت گیر هست اما اثرات خوبی داره. کمک میکنه هرجا موقع نوشتن یک عبارت به چالش خوردید ناخودآگاه تو ذهن تون بیاد که این جمله رو اگر علی بندری (بعنوان مثال) میخواست بگه چطور میگفت. و حالا شما همون رو برگردونید به زبون خودتون. اینجوری راه شما کوتاه تر میشه. اگر یکی از اپیزودهای اون پادکستر رو قبلا پیاده سازی کرده باشید، دقیقا ذهن تون بصورت اتوماتیک این کارو انجام میده.چیزهایی که اینجا نوشتم صرفا تجربیات و نظرات خودمه. ممکنه خیلی از این موارد از نظر باتجربه ترها درست نباشه. اما حداقل می تونم این امید رو داشته باشم که یه جایی برای یه کسی مفید باشه. شاید در آینده این پست رو کامل تر کردم و مثال های بیشتری بهش اضافه کردم. شما هم اگر تجربه ای تو این زمینه دارید یا در مورد تجربیات من نظری دارید خوشحال میشم اگر زیر همین پست کامنت بذارید.با آرزوی بهترین هامسعود فهیمی بهمن 1399</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jan 2021 12:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شناخت شرارت بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-zv7n4ewcih0j</link>
                <description>تاریخ رو اگر بگردید، پره از ظلم ها و جنایت هایی که به شکل های مختلف انجام شده. چندتاشون رو تو پادکست معجون تعریف کردیم. هولوکاست رو تو اپیزود چهارم معجون داشتیم. هولودومور، جنایتی که استالین تو اکراین مرکتبش شد، تو اپیزود هشتم داشتیم. مثال های مختلفی وجود داره از جنایت های بشر. چیزی که شاید ذهن ما رو درگیر کنه اینه که این فجایع چطور رخ میدن؟ ینی در واقع چی میشه که آدما به خودشون این اجازه رو میدن که به دیگران اینقدر ظلم کنن؟ دقیقا چه اتفاقی میوفته که یه آدم هیچ تصوری از احساسات، از درد و رنجی که طرف مقابلش میبره نداشته باشه؟! چی میشه که یه نفر با طرف مقابلش مثل یک شی برخورد میکنه؟! از درد و رنج اون هیچ احساس بدی که نداره بماند، لذت هم میبره.سوال، سوال مهمیه و البته جواب های مختلفی هم بهش داده شده. من اینجا میخوام یکی از جواب ها رو بررسی کنم. جوابی که آقای سایمون بارون-کهن تو کتابش اورده. کتاب شناخت شرارت بشر the science of evil نوشته سایمون بارون کهن. تو این کتاب اومده انواعی از جنایت هایی که صورت گرفته در طول تاریخ مثال زده. در ادامه یک توضیح مفصل اورده که همه شرارت بشرو تو قالب این توضیحش گونجونده باشه. در واقع یه جواب کلی و عام اورده که علت شرارت بشر رو بشه فهمید. توضیحات دیگه ای که آدمای دیگه در مورد شرارت ارائه دادن معمولا بطور خاص فقط یک اتفاق رو توضیح دادن، مثلا فقط هولوکاست رو توضیح دادن. ولی این کتاب مطالبش یه توضیح کلی هست برای شناخت شرارت بشر. توضیحش هم انصافا ارزش شنیدن داره. مفصل تر از اونیه که من بتونم اینجا در حد چند دقیقه خلاصش رو بگم. فقط خیلی تیتروار و چکیده میخوام اشاره کنم. اگر خودتون علاقه مند بودید، می تونید برید ادامه مطلب رو تو کتابش بخونید. ترجمه فارسیش هم هست با همین عنوان شناخت شرارت بشر.نویسنده میگه که ما خیلی از جنایات رو با یه پدیده ای بنام &quot;همدلی&quot; Empathy می تونیم توضیح بدیم. در واقع میگه جنایت، وضعتیه که تو موارد خاصی از عدم همدلی اتفاق میوفته. همدلی چیه؟ معنی لغویش رو که بلدیم ولی نویسنده یه کم دقیق تر میاد همدلی رو تعریف میکنه. میگه همدلی زمانی اتفاق میوفته که ما تمرکز تک ذهنی رو کنار بگذاریم، تمرکز دو ذهنی رو جایگزینش کنیم. به عبارت ساده تر یعنی اینکه ما وقتی به خودمون فکر می کنیم، همدلی نداریم یا همدلی مون خیلی ضعیفه، اما وقتی که به دیگران داریم فکر می کنیم، اینجا یعنی همدلی داریم.خب طبیعتا با این تعریف ما خیلی وقتا همدلی نداریم دیگه. مثلا من وقتی دارم متن پادکست رو می نویسم، تمرکزم روی کار خودمه، تو لحظه به فکر کارتن خواب های تو خیابون نیستم. همه مون همچین وضعیتی رو داریم حتما. نویسنده هم تاییدش میکنه. میگه ما همه مون حالت هایی از عدم همدلی رو داریم، ولی معنیش این نیست که همه ما جنایت کاریم، میگه این خیلی طبیعیه. این یک حالت گذراست. جنایت صرفا عدم همدلی نیست. جنایت یک عدم همدلیه که به صفت و تیپ شخصیتی تبدیل شده. تفاوت حالت و صفت رو هم خیلی دقیق توضیح میده: ما آدم ها شاید یک حالت هایی رو از عدم همدلی داشته باشیم، ولی هیچ کدوم ژوزف کنی یا آدولف هیتلر نیستیم. توضیحی که رفتار این جور آدم ها رو بخواد بررسی کنه، توضیح خیلی دقیق تری باید باشه. با دو سه کلمه نمیشه توضیح داد. کلماتی مثل ناسیونالیسم افراطی، ایدئولوژی های غلط، شخص گرایی، عطش قدرت و پول، صرفا با همین کلمات نمیشه رفتار خیلی از جنایت کارها رو توضیحش داد. نازی ها یهودی رو میکشتن که دنیا جای بهتری بشه. یعنی کشتن یهودی ها براشون یک وسیله ای بود که به یه هدف بزرگ برسن. ولی این استدلال رفتار ژوزف کنی رو نمی تونه توضیح بده. ژوزف کنی انگیزه اش از کشتن هدف بزرگ تری نبوده. از خودِ کشتن لذت میبرده. نازی ها هم بعضی وقت ها اینطوری بودن. مثلا اون اواخر دیگه خودشون هم میدونستن بازنده جنگ هستن ولی میگفتن تا وقت هست هرچی بیشتر آدم بکشیم. البته باید یک جوابی هم باشه که اون رفتار اول رو توضیح بده، ینی همون کشتن برای هدفی بزرگتر. نویسنده این جوری جواب میده. میگه جنایت ینی نقصان همدلی. ولی همدلی فقط یک حس درونی نیست. همدلی دوتا فاز داره: تشخیص و پاسخ دهی. خیلی وقت ها جنایتکار، همدلی رو تو مرحله تشخیصش داره. یعنی میتونه درک کنه که طرف مقابلش داره چه عذابی میکشه. ولی به دلایل مخلتف واکنشی بهش نشون نمیده. نویسنده میگه این آدم همدلی نداره. همدلی فقط در تشخیصش نیست. باید یه واکنشی نشون بده. پاسخ دهی هم مهمه. حالا اگه جنایتکار تشخیص هم نداشته باشه که دیگه موضوع پیچیده تر میشه.یعنی هیچ درکی از احساسات طرف مقابلش نداره. اینجاست که جنایتکار از شرارتش لذت هم میبره. جنایت براش میشه یک هدف. میشه منبع لذت.البته نویسنده خیلی علمی تر با موضوع برخورد میکنه. همدلی رو صرفا یک موضوع روان شناختی نمیدونه. پای بحث های فیزیولوژی و آناتومی مغز انسان رو هم میکشه وسط. میگه طبق بررسی های عصبی که تاحالا انجام شده، ده تا ناحیه تو مغز انسان وجود داره که تو شرایط همدلی خیلی تاثیر دارن.آدمایی که نقصان همدلی دارن، این ده ناحیه به شکل های مختلف تغییر میکنن. بعد میگه با توجه به این ده تا ناحیه (که هر کدوم رو جداگونه بررسی میکنه) و تغییراتی که تو این ده ناحیه بوجود میاد، تیپ های شخصیتی درست میشه که این تیپ های شخصیتیِ همون جنایتکارهاست. مغز انسان هایی که این تیپ های شخصیتی رو دارن، بررسی کردن بعدش فهمیدن به همون ده تا ناحیه تو مغز مربوط میشه. حالا هر نقطه اش تو هر کدوم از این تیپ های شخصیتی تاثیر خاص خودشون رو دارن. این تیپ های شخصیتی عموما کیس درمان هستن. یعنی آدمای معمولی نیستن. نویسنده چندتا از این تیپ های شخصیتی رو میگه مثلا تیپ شخصیتی مرزیborderline ، خود شیفته narcissist ، جامعه ستیز psychopath که ویژگی مخصوص به هر کدوم از این تیپ های شخصیتی رو در کتاب توضیح میدهالبته معنی حرف این نیست که هرکس این تیپ های شخصیتی رو داشت، بالقوه جنایتکاره. این فقط شرایطی هست که میتونه زمینه رو فراهم کنه. و اینکه خیلی از جنایات تاریخ رو آدم های معمولی رقم زدن؛ نه کسایی که مشکل روانشناختی داشتن.کتاب خیلی مفصل تر از این حرفاست. پیشنهاد میکنم که اگر دوست داشتین مطالبش رو دنبال کنید، حتما برید سراغش. با یه سرچ ساده پیدا میشه : شناخت شرارت بشر.این پست بخشی از اپیزود دوازدهم پادکست معجون بود. در این اپیزود راجع به ژوزف کنی و ارتش مقاومت پروردگار توضیح دادیم. همه اپیزودهای پادکست معجون رو می تونید بصورت رایگان از وبسایت معجون دانلود کنید.پادکست معجون رو در اینستاگرام ، یوتیوب و توییتر دنبال کنیدبا آرزوی بهترین هامسعود فهیمی</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 20:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم رشد</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-h6oacc4dfzoe</link>
                <description>سلاماین پست متن خلاصه  شده از اپیزود یازدهم ( توهم رشد ) پادکست معجونه. این اپیزود و اپیزودهای دیگه  معجون رو می تونید از وبسایت معجون دانلود کنید و بشنوید.ضمنا این مطلب چیکده ای از کتاب &quot; توهم رشد&quot;  نوشته دیوید پلینگ هم هستکتاب توهم رشد اثر دیوید پلینگتا حالا به این فکر  کردید که وقتی داریم از رشد اقتصادی صحبت می کنیم، دقیقا منظورمون چیه؟ وقتی  میگیم فلان کشور رشد اقتصادی بی سابقه ای رو داشته در اقتصاد، دقیقا از چی داریم  حرف می زنیم؟ آمارهامون رو از کجا  اوردیم؟ برچه مبنایی میگیم فلان کشور عقب مونده ست فلان کشور رشد اقتصادی داشته؟میدونم همه مون یه  چیزایی در مورد اقتصاد و رشد اقتصادی بلدیم ولی این اینجا میخواییم یه خرده  افکارمون رو نسبت به این مسائل قلقلک بدیم. شایدم کلا دیدتون نسبت به مفهوم رشد  تغییر کنه با مطلبتاریخ مختصر اقتصادوقتی که میخواییم از تاریخ اقتصاد حرف  بزنیم، آدم های مهمی و اتفاقات مهمی اسمشون میاد وسط. از جمله آدم اسمیت. کسی که  بعنوان پدر علم اقتصاد میشناسنش. یا مثلا اشخاص دیگه ای که تو قرن 19 و 20 تاثیر  مهمی داشتن در علم اقتصاد. ولی هیچ کدوم از این آدما سوژه این اپیزود معجون  نیستن. قصه اپیزود در مورد یه شخص دیگس.  کسی که مهم ترین یا حداقل یکی از مهم ترین اختراعات قرن بیستم رو به نام خودش ثبت  کرده. کسی که تعریف همه رو از اقتصاد، تغییر داد.خب تاریخ اقتصاد رو میشه به قبل و بعد  از انقلاب صنعتی تقسیمش کرد. قبل از انقلاب صنعتی سیستم حاکم بیشتر سیستم ارباب  رعیتی بوده، سیستم فئودالی بوده. اقتصاد و تولید مبتنی بر کشاورزی بوده. ولی بعد  از انقلاب صنعتی سیستم کلا تغییر کرد. اقتصاد کشورها یواش یواش از کشاورزی رفتن  به سمت صنعت. کشورای اروپایی مثل انگلیس و فرانسه و هلند و... تونستن سریع تر از  بقیه اقتصادشون رو از کشاورزی به صنعت اتکا بدن و از بقیه کشورای دنیا مثل کشورای  آفریقایی و کشورای آمریکای لاتین جلو افتادن و داستان جوری شد که ما دنیا رو  تقریبا جوری که الان هست داریم می بینیم.از این جا به بعد بود که دیگه رشد  اقتصادی تازه معنا و مفهوم پیدا کرد. قبل از انقلاب صنعتی که سیستم فئودالی بوده  و اقتصاد هم وابسته به کشاورزی بود، رشد اقتصادی خیلی معنای خاصی نداشت. رشد یه  کشور اون موقع تو این بود که یه پادشاهی حمله کنه و قلمرو کشورو افزایش بده. ثروت  ملت مساوی همون قلمرو پادشاه بوده. کشورای ثروتمند همون کشورهایی بودن که قلمروی  گسترده ای داشتن. اما بعد از انقلاب صنعتی اوضاع خیلی تغییر کرد. رعیت و برده  مفهوم شون رو از دست دادن یه مفهوم جدیدی بنام کارگر بوجود اومد. در کنارش یه  مفهوم جدید دیگه بنام سرمایه و سرمایه دار درست شد.ولی تو همون زمان فئودالیسم هم  اونقدری با علم اقتصاد غریبه نبودن. تو همون زمان هم یه تلاش هایی صورت گرفت  حداقل تو زمینه محاسبات و دریافت داده های آماری. مثلا تو قرن یازده میلادی،  پادشاه انگلیس میخواست یه آمار خیلی دقیقی از ثروت و منابع کشورش داشته باشه. دستور  داد یه ترازنامه تهیه کنن. چیزی که معروف شد به کتاب دومُزدِی.تو این کتاب آمار همه چی اومده بود.  از هکتار زمین ها گرفته تا تعداد اسب و خر و گاو تو روستای کوچیک. قلمرو انگلیس  هم اون موقع قلمرو کوچیکی نبوده. جمع کردن همچین اطلاعات ارزشمندی طبیعتا کار  خیلی سختی بوده اونم با امکانات اون زمان. کتاب دومزدی یه جورایی گوگل مپ زمان  خودش بود.یه بار دیگه هم تو قرن 17 میلادی یه  همچین کاری انجام شد. یه شخصی بود بنام ویلیام پتی که اومد با یه سری ابزارهای  ساده و حدود هزارتا سرباز بیکار، یه نقشه جامعی از قلمروهای سرزمین ایرلند تهیه  کرد. یه چیزی حدود پنج میلیون هکتار و سی تا ایالت داشته ایرلند اون زمان.بعد یواش یواش انقلاب صنعتی شروع شد و  متفکرهایی مثل آدام اسمیت ظهور کردن. کسی که پدر اقتصاد مدرن بهش میگن و اون  مفهومی که از علم اقتصاد به شکل امروزیش وجود داره رو تقریبا آدام اسمیت بهش شکل  داده.ولی تا قبل از اواسط قرن بیستم،  اقتصاد یه چیز گنگ و پیچیده بود برای عوام. شاید علتش هم این بود که اقتصاددان  های اون زمان بیشتر مشغول این بودن که مفاهیم دنیای اقتصاد و تئوری های خودشون رو  توضیح بدن. کمتر با داده و آمار سروکار داشتن.تو اواسط قرن بیست یه اقتصاددان دیگه  ظهور کرد که یه انقلابی تو این زمینه بوجود اورد. اقتصاد آماری و اقتصاد داده  محور رو این آدم بهش هویت داد. حالا کی بوده؟ کسی که بعنوان ابداع کننده روش  اندازه رشد اقتصادی ازش یاد میشه. پدر تولید ناخالص داخلی: سایمون کوزنتس.سایمون کوزنتسسایمون کوزنتس سال 1901 تو یه خانواده  تاجر تو بلاروس به دنیا اومد. بلاروس اون موقع بخشی از امپراطوری روسیه تزاری  بود.والدین سایمون، از یهودی های سرشناس  بلاروس بودن. خود سایمون هم به حزب منشویک ها گرایش داشت. منشویک ها یه شاخه از  حزب سوسیالیست ها تو روسیه بودن. منشویک ها با بلشویک ها که دار و دسته لنین بودن  مخالف بودن. اخرش هم که سال 1917 بلشویک ها تو روسیه انقلاب کردن و حزب کمونیست  رو تشکیل دادن و منشویک هام بخاطر اینکه با حزب حاکم مخالف بودن کلا حذف سیاسی  شدن.سایمون اون سال ها تو یه انستیتیو تو  اکراین مشغول تحصیل بود. تو زمینه های  اقتصاد و ریاضی و تاریخ و....یه مدت که گذشت جنگ داخلی تو روسیه  شدیدتر شد و اتحاد جماهیر شوروی کم کم داشت شکل میگرفت. اکراین هم که یکی از  جماهیر سوسیالیستی شوروی بوده.سایمون برای اینکه از خشم کمونیست ها  در امان باشه رفت از اکراین. فرار کرد رفت ترکیه از اونجا هم رفت آمریکا.  تحصیلاتش رو تو دانشگاه کلمبیا ادامه داد و مدرک دکتراش رو سال 1926 گرفت.سایمون کوزنتس خیلی زود تبدیل شد به  یه اقتصاددان برجسته تو آمریکا. تو دفتر ملی تحقیقات اقتصادی کار میکرد. تفاوتی  که با همه اقتصاددان ها دیگه داشت این بود که کوزنتس عاشق کار کردن با داده ها  بود. یه دید آماری خاصی داشت به اقتصاد. میگفت درسته که اقتصاد پر از عدد و رقمه  ولی این عدد و رقم ها خیلی زیاد و تقریبا غیرکاربردی هستن. کار کردن باهاشون خیلی  پیچیده و وقت گیره. تو یکی از مقاله هاش گفته بود که دنبال یه روشی میگرده تا کل  فعالیت های انسان رو تو قالب یه عدد نشون بده. فقط یه عدد.شانس با کوزنتس یار بود و اون دفتری  که توش کار میکرد، دفتر ملی تحقیقات، مدیر این دفتر رابطه خیلی خوبی داشت با رئیس  جمهور آمریکا. رئیس جمهور آمریکا حالا کی بوده اون موقع؟ هربرت هوور. کسی که تو  کمپین های انتخاباتیش گفته بود اگه رای بیاره چنان رونقی ایجاد میکنه که تو هر  دیگی یه مرغ باشه و تو هر گاراژ هم یه ماشین. ولی تو دوران ریاست جمهوریش، آمریکا  با بزرگترین بحران اقتصادی تاریخش مواجه شد. اتفاقی که به اسم سقوط سهام وال  استریت میشناسنش. در این حد بگم که این سقوط وال استریت اونقدری به اقتصاد آمریکا  ضربه زد که از هر 4 تا شهروند آمریکا یکیشون بیکار شدن.تیم دولت به یه خون تکونی اساسی تو  اقتصاد کشور نیاز داشت. رئیس جمهور هوور و بعدش هم روزولت از نابغه اقتصاد سایمون  کوزنتس برای از عبور از این بحران تقریبا ده ساله استفاده کردن.کوزنتس تو سال 1933 وقتی که فقط 32  سالش بود، مسئول این شد که روی حساب های درآمد ملی کار کنه. کوزنتس تخصصش کار  کردن با داده ها بود. از اینکه داده های آماری رو بدست بیاره و تفسیرشون کنه عشق  میکرد. معتقد بود، برای اینکه بتونیم منابع رو خوب مدیریت کنیم اول باید بدونیم  چی داریم، از هر چیزی چقدر داریم تا بتونیم بعدش داشته هامون رو مدیریت کنیم.  اینکه بدونیم چی داریم هم باز به تنهایی به درد نیخوره. داده های خام بدون تفسیر  مفت نمی ارزه.منصب جدید سایمون فرصت خیلی خوبی بود  براش تا بتونه رویای خودش رو ینی همون بیان کردن تمام فعالیت های انسانی در غالب  یک عدد رو به حقیقت بدل کنه.اون فهمید که قبل از هر چیز به یه  آمارگیری دقیق احتیاج داره. برای همین اومد یه تیم تشکیل داد. اول یه تیم کوچیک  برای خودش درست کرد. بعد چند تا تیم دیگه هم تشکیل داد که کارش سرعت پیدا کنه.  این تیم ها کارشون آمارگیری بود. راه میوفتادن تو خیابون ها و جاده ها، هرجایی رو  که صنعتی وجود داشت، درآمدی حاصل میشد و تولیدی صورت می گرفت از نزدیک بازدید  میکردن. ازشون آمار میگرفتن. خود سایمون هم از کاخونه ها و مزارع و زمین های  کشاورزی بازدید کرد. با مدیرها و صعنتگرها و مالک ها مختلف از نزدیک گفتگو میکرد.  گروه های دیگه هم زیر نظر کوزنتس داشتن همین کارو جاهای دیگه انجام میدادن،  دیتاهایی رو که بدست میووردن باهم دیگه به اشتراک میذاشتن. کوزنتس هم مشغول تقسیر  این داده ها میشد.اولین نتیجه تحقیق و بررسی های این  گروه ها سال 1934 اومد بیرون. وقتی که کوزنتس یه گزارش 261 صفحه ای رو به کنگره  آمریکا ارائه داد. سایمون با این کارش یه روح تجربی به اقتصاد بخشیده بود. به  مفهوم رشد و توسعه اقتصادی معنای جدیدی بخشیده بود. چیزی که کوزنتس تو دهه سی  میلادی بهش دست پیدا کرد تا سال 1942 در حال تکیمل شدن بود. این ابداع جدید، یه  روش دقیق و معتبر برای اندازه گیری رشد اقتصاد بود. روشی که با اون تمام فعالیت  های انسانی رو در قالب یه عدد میشد نمایش داد. چیزی که امروز به این اسم  میشناسیمش : تولید ناخالص داخلی.در مورد اینکه تولید ناخالص داخلی  دقیقا چی هست و چطور محاسبه میشه تو مقاله قبلی مقصل توضیح دادیمالبته این نکته رو بهش اشاره کنم. نمیشه بگیم  که تولید ناخالص داخلی صرفا اختراع سایمون کوزنتس بوده. اقتصاددان های زیادی بودن  که مطالعات شون کمک کرد برای رسیدن به این ابداع جدید. مثلا یه اقتصاددان خیلی  مشهور دیگه هم بود در بریتانیا بنام جان مینرد کینز. این آقا کسی بوده که دانش  اقتصادیش خیلی کمک کرد به انگلیس در طول جنگ جهانی دوم. اصن مطالعاتش اونقدر  مفاهیم جدیدی رو اضافه کرد به دنیای اقتصاد که اسمش رو گذاشتن انقلاب کینزی. مهم  ترین کسی که کوزنتس ازش الهام گرفت برای کاراش همین آقای کنیز بوده. برای همین یه  مقدار غیرمنصفانه ست که فقط کوزنتس رو ابداع کننده GDP بدونیم.آقای سایمون کوزنتس بعد از اینکه  ابداع جدیدش رو به کنگره آمریکا معرفی کرد تازه فهمیدن چه آدم شاخی بوده کشفش  نکرده بودن. سریع گذاشتنش عضو انجمن آماری آمریکا بشه. دانشگاه هم تدریس میکرد.  دفتر حساب های ملی هم که بود از قبل. دیگه حسابی سرش شلوغ شده بود تو اواخر دهه  سی.ابداع کوزنتس یه مفهوم جدید بود تو  دنیا. تازه تو اوایل دهه چهل داشت کم کم به رسمیت شناخته میشد تو دنیا از شانس  بدش جنگ جهانی دوم شروع شد. دنیا کلا رفت تو فاز جنگ. ولی تو همین زمان جنگ هم  کوزنتس بیکار نبود. شده بود دستیار مدیر برنامه ریزی و آمار هیئت جنگ. تا سال  1944 هم تو این سمت باقی موند. بعد از اینکه جنگ تموم شد. تازه کوزنتس فرصت پیدا  کرد که راه خودش و تفکراتش رو به دنیا باز کنه. رفت به عنوان مشاور اقتصادی به  دولت های دیگه هم کمک کرد. چین، ژاپن، اسرائیل، کره جنوبی، اسرائیل. سیستم های  آمارگیری و اطلاعات اقتصادی این کشورها رو کمک کرد که تقویت کنن. تو خود آمریکا  هم مدام به سمت ها و افتخارات بزرگی می رسید. رئیس انجمن آماری آمریکا، چهار سال  بعدش رئیس انجمن اقتصادی آمریکا. از اون ور تدریس و آموزش رو رها نکرد. تو  دانشگاه های مختلف بعنوان استاد تدریس میکرد. دانشگاه جان هاپکینز، دانشگاه  پنسیلوانیا، دانشگاه هاروارد. سال 1971 هم برنده نوبل اقتصاد شد.کوزنتس ده پونزده سال آخر زندگیش خیلی  دستاورد خاصی نداشتو آخرش هم هشت ژوئن 1985 از دنیا رفت.دانشگاه ملی اقتصاد خارکف تو اکراین،  همون جایی کوزنتس درس خونده بود تو سال 2013 اسمش رو بنام کوزنتس نام گذاری کردن.کوزنتس رفت و دنیا رو با یه مفهوم  جدیدی از رشد تنها گذاشت. مفهومی که تا همین الانش هم بعنوان معتبرترین شاخص  ارزیابی اقتصادی محسوب میشه.سایمون کوزنتستولید ناخالص داخلی ؛ یک معیار جهانی؟!یکی از امکان هایی که قرار بود جی دی  پی به ما بده این بود که بتونیم سطح پیشرفت کشورها رو طبق یه معیار واحد باهم  دیگه مقایسه کنیم. تو دنیای امروز قوانین ملی خیلی تاثیرگذارتر از قوانین جهانی  دارن عمل میکنن. مثلا یه جایی از دنیا یه جور فعالیت اقتصادی قانونیه ولی یه جای  دیگه دنیا اون فعالیت غیرقانونیه و هیجا به حساب نمیاد. یه مثالش رو بخوام بگم در  مورد موارد مخدرهتو کشورای دنیا قوانینی که  برای برخورد با مواد مخدر درست شدن خیلی متفاوته. مثلا کلمبیا 6.1 درصد تولید  ناخالص داخلیش تو دهه 1980 میلادی وابسته به تجارت کوکایین بوده. با اینکه همون  موقع تو خیلی از کشورای دیگه تجارت کوکایین غیرقانونی بوده. یا مثلا خرید و فروش  اسلحه یه جایی از دنیا قانونیه. یعنی با خرید و فروش اسلحه یه معامله قانونی صورت  گرفته و داره تو رشد اقتصادی کشورش تاثیر مثبت میزاره. ولی همین معامله تو اکثر  جاهای دنیا غیرقانونیه و توGDP حساب نمیشه. باز یه مثال دیگش  در مورد روسپی گریه. تو بعضی از کشورای اروپایی مث هلند روسپی گری یه فعالیت  قانونیه. تو این کشورایی که روسپی گری یه معامله قانونیه، و کشورای پیشرفته تری  به حساب میان ولی تو همون اروپا تو یه کشور دیگه، روسپی گری غیرقانونیه. روسپی ها  اونجا هم دارن فعالیت خودشون رو انجام  میدن ولی چون قانونی نیست محاسبه نمیشه و  اصلا فعالیت اقتصادی به شمار نمیاد.باز همه این بحث ها جدای از اینه که  اصلا فعالیت هایی مثل روسپی گری و فروش اسلحه و مواد مخدر و.. در خدمت رفاه بشر  هست یا نه؟ این مورد بحثش جداست که اینجا کاری باهاش نداریم.حالا یه مثال آماری هم  بزنم. یه مثال از این که GDP ناکارامدتر از اونیه که بخواد یه معیار واحد جهانی باشه و سطح پیشرفت  کشورها رو باهم مقایسه کنه. مثالم در مورد نظام سلامته. میخوام نظام سلامت دوتا  کشورو با هم مقایسه کنم. آمریکا و ژاپن.17 درصد تولید ناخالصی داخلی آمریکا سالیانه  صرف مراقبت های سلامت میشه. تو ژاپن ولی 10 درصد تولید ناخالص داخلی برای نظام  سلامت هزینه میشه. حالا نرخ امید به زندگی این دوتا کشورو مقایسه کنیم جالب میشه.  امید به زندگی تو آمریکا 79 ساله ولی تو ژاپن 83 ساله. ینی ژاپنی ها نصف مردم  آمریکا برای سلامتی شون هزینه میکنن ولی چهارسال بیشتر عمر میکنن. عددها رو هم بر  حسب درصد مقایسه کردیم که قیمت دارو،جمعیت و... توش تاثیری نداشته باشه. حالا اگه  میخواستیم رفاه این دوتا ملت رو برحسب تولید ناخالص داخلی مقایسه کنیم باید  میگفتیم آمریکایی ها 7 درصد بیشتر دارن تو نظام سلامت شون هزینه میکنن طبیعتا باید نسبت به  ژاپنی ها آدم های سالم تری باشن. در صورتی که دیدیم اینطور نیست.تولید ناخالص داخلی چه چیزهایی رو اندازه نمیگیره؟!رویای کوزنتس این بود که  تمام فعالیت های انسانی رو در قالب یک عدد بیان کنه. عددی که بعنوان GDP میشناسیمش. روش های محاسبه GDP رو که تو پست قبلی توضیحش دادم اگه یه مقدار دقیق بشیم میفهمیم که این روش  ها فقط فعالیت هایی که تو سیستم رسمی دولت ثبت میشه رو محاسبه میکنه. اگه هدف  محاسبه رفاه یه ملته، اگه میخواییم تمام ارزش تولید و خدمات انسان ها رو بدونیم  چقدره، خیلی از فعالیت های دیگه هم هستن که بحساب نمیان. مثال واضحش در مورد کار  خونگی زن هاست.تمام فعالیت هایی که خانم  ها تو خونه انجام میدن و بابتش حقوق دریافت نمیکنن تو GDP حساب نمیشه. کلا هرکاری که هرکسی انجام  بده ولی بابتش پولی دریافت نکنه، انگار که اصلا به پیشرفت اقتصادی کشور هیچ کمکی  نکرده. در صورتی که میدونیم خیلی از این فعالیت های که محاسبه نمیشن اتفاقا خیلی  هم موثر هستن در رشد اقتصادی.اگه یه خانمی اگه تو خونه از پدرش  مراقبت کنه این ارزش کارش هیج جای اقتصاد حساب نمیشه ولی اگه تو خونه سالمندان  استخدام بشه و از پدر بقیه مراقبت کنه در واقع به رشد اقتصاد کمک کرده!تولید ناخالص داخلی میتونه ارزش یه  بطری آب معدنی تو سوپرمارکت محل تون رو محاسبه کنه ولی نمیتونه ارزش کار یه دختری  رو که تو اتیوپی ساعت ها برای اوردن آب پیاده روی میکنه رو حساب کنه!اصن یه ضرب المثل معروفی  هست که میگه آقای فلانی اگه با آشپزش ازدواج کنه، باعث میشه رشد اقتصاد کاهش پیدا  کنه. این ضرب المثل کنایه از این داره که اون خانم آشپز تا وقتی که شغلش آشپزیه و  بابت این کارش پول میگیره، ارزش اقتصادی کارش تو GDP محاسبه میشه. ولی همین که میره خونه  بخت و دم پختک بار میزاره، ارزش این کارش که دقیقا همون آشپزیه دیگه تو اقتصاد  حساب نمیشه.مسئله محیط زیستیکی از ایرادهای مهم رشد  اقتصادی یا بهتره بگم بزرگترین ایرادی که میشه بهش گرفت. مسئله محیط زیسته. اگه  یه تالاب برای تبدیل شدن به یه مرکز خرید خشک بشه براساس تولید ناخالص داخلی  اقتصاد پیشرفت کرده. چون ارزش اقتصادی یه مرکز خرید تو GDP محاسبه میشه ولی ارزش یه تالاب حساب  نمیشه. این موضوع اونقدر مهمه که یه مفهوم جدیدی ابداع شده بنام تولید ناخالص  داخلی سبز. این مفهوم میگه که شما اگه یه واحد تولیدی مثلا یه کارخونه داری که  تولیداتش رو محاسبه میکنی، آلاینده هاش روهم حساب کن. اثر منفی که روی طبیعت  میزاره هم حساب کن و از ارزش اقتصادیش کم کن. در مورد اینکه ارزش طبیعت چطور  محاسبه میشه یه مقدار جلوتر صحبت می کنم.در مورد اثر منفی رشد  اقتصادی روی طبیعت بخواییم مثال بزنیم چین بهترین مثالشه. اصلا رشد اقتصادی که  میگن همه یاد چین میوفتن. کشوری که از سال 1992 تا 2010 به رشد اقتصادی 10 درصد  در سال ادامه داد و از یه اقتصاد فقیر تبدیل شد به یه ابرقدرت اقتصادی. همه هم  خوشحال. کف و سوت و هورا. غافل از اینکه چیزی رو که بدست اومده بهای خیلی بیشتری  بابتش پرداخت شده. هرسال حدود 1/2 میلیون نفر دچار مرگ زودرس میشن فقط بخاطر  آلودگی هوا. دو پنجم آب رودخونه های چین غیر قابل آشامیدن هستن. یک ششم شون  اونقدر آلودن که کلا برای هرگونه مصرفی غیرقابل استفاده هستن. از فرسایش خاک و  فاضلاب کارخونه ها و آلایندگی نیروگاه ها که دیگه نگم براتون. زمین و هوا و آب به  خاطر رشد اقتصادی به یغما رفتن. تازه این آمارهایی که خود حکومت چین حاضر شده  منتشر کنن فقط خدا میدونه چه بلاهایی که سر این زمین بی چاره نیووردن. یه قانون  نانوشته هست که میگه کشورهای پیشرفته تر معمولا آلودگی رو به پاس میدن به کشورای  فقیرتر. همه مون هم میدونیم که خیلی از کالاهای آمریکایی و اروپایی داره تو چین  تولید میشه. که این مسئله خودش مصداقی از همون قانون نانوشته است. البته از سال  2015 به این ور حکومت چین یه تمهیداتی اندیشه برای کنترل آلودگی.سال 1997 یه اقتصاددان محیط زیست بنام  رابرت کوستانزا اومد روی منابع طبیعی ارزش گذاری کرد. طبیعت جهان رو به شونزده تا  زیست بوم مختلف تقسیم بندی کرد، ارزش هر کدوم رو جداگونه محاسبه کرد بعدش همه رو  باهم جمع زد، رسید به عدد 33 تریلیون دلار. نتیجه کاراش رو هم تو یه مقاله منتشر  کرد که خیلیم جنجالی شد. ینی کل زیست بوم دنیا از جنگل و دریا و اقیانوس گرفته تا  منابع گاز و چشمه های آب شیرین و همه و همه شدن 33 تریلیون دلار.قیمت گذاری رو اینا خیلیم کار آسونی  نبود. مثلا ارزش یه جنگل یا یه اقیانوس رو بخواییم حساب کنیم طبیعتا کار سختیه.  اروش شون اینطوری بود که میگفتن مثلا یه جنگل چقدر می ارزه؟ برای محاسبش باید فرض  کنیم که اگه این جنگل یا این روخونه نبود، بشر چقدر باید هزینه میکرد تا جایگزینش  کنه. مثلا برای محاسبه ارزش جنگل قیمت الوارهای درختاش رو اندازه میگرفتن.  البته این روش غلطیه. همون جنگل کلی  اکسیژن تولید میکنه، کربن دی اکسید جذب میکنه. برای سلامت انسان ها خیلی مفیده  ولی اینا رو دیگه محاسبه نکردن. فقط همون ارزش اقتصادی کارو حساب کردن. حالا کار  نداریم. حرف یه چیز دیگس. حرف اینه که منابع طبیعی دنیا روز به روز درحال کاهشن.  کاریش هم نمیشه کرد. برا چی اومدن ارزش  اقتصادی طبیعت رو محاسبه کردن؟ میخواستن ببینن اگه در مسیر رشد، یه بخشی از منابع  طبیعی مون رو از دست دادیم، که اجتناب ناپذیرهم هست، چقدر ضرر کردیم؟ چیو دادیم  چی بدست اوردیم؟ مثلا اگه کشورمون تو یه  سال فلان قدر ثروتمندتر شده، فلان قدر رشد کردیم، در ازاش چیو دادیم که به اینجا  رسیدیم؟ اصلا اساس رشد همینه دیگه. رشد چیزی نیست جز تبدیل کردن یک شکلی از منابع  به شکل دیگش. نفت رو به پول تبدیل کنیم میشه رشد. خیلی از کشورای دنیا همین جوری  رشد کردن. نروژ، نفت اعماق زمین رو استخراج کرد، تبدیلش کرد به پول و طلا تو اعماق  بانک ها برای نسل های آینده. همین جوری رشد کرد. البته به همین سادگی هم نبوده  ولی خب یکی از اصولش همین بوده.نتایج تحقیقات بانک جهانی رو بهتون  بگم موضوع جالب تر میشه. برای اینکه بدونید طبیعت چقدر تاثیر داره تو رشد، این  رقمی رو که بانک جهانی اعلام کرد دیگه همه چیو معلوم میکنهبعد از اینکه اون رقم 33 تریلیون دلار  ارزش طبیعت اعلام شد، بانک جهانی اومد یه عددی رو اعلام کرد که دیگه توش همه چی  رو حساب کرده بود. ینی میخواست ببینه کلا دنیا چقدر می ارزه؟ سه تا دسته بندی  ساده هم داشت. یکی منابع طبیعی، یکی سرمایه تولیدی، یکی هم دارایی های نامشهود  مثل ارزش نیروی کار و ارزش افراد متخصص. نتیجه شد 674 تریلیون دلار. بعد بانک  جهانی گفت بطور میانگین 5 درصد از 674 تریلیون متعلق به منابع طبیعیه. 5 درصد 674  تریلیون دلار رو حساب کنیم میشه تقریبا همون 33 تریلیون دلاری که تو بررسی های  قبلی بهش رسیده بودن. نکته خیلی جالب ترش ولی اینجاست. ثروت کشورهای رو ینی همون  جمع منابع طبیعی و سرمایه تولیدی و ثروت نامشهود، اینا به تفکیک کشورهای دنیا هم  اومدن حساب کردن. کشورهای خیلی پیشرفته فقط 2 درصد ثروت شون شامل منابع طبیعی  میشد. از اون طرف کشورای خیلی عقب افتاده 30 درصد ثروت شون متعلق به منابع طبیعی  شون بود. یه بار دیگه از اول بگم. . یعنی در واقع کشورای تاپ دنیا تنها کاری که  کردن این بوده که منابع طبیعی شون رو به شکل درست تبدیل کردن به ثروت غیرطبیعی.  اسم این کار میشه رشد اقتصادی.شادی بهتر است یا ثروت؟!یه نگاهی که به لیست شادترین کشورای  دنیا بندازیم، یکی دیگه از ضعف های تولید ناخالص داخلی برامون روشن میشه.قرار بود GDP  معیاری باشه از رفاه اجتماعی. شادبودن آدما هم  که خب طبیعتا یکی از مصداق های رفاه باید باشه. اما وقتی لیست شادترین کشورای  دنیا رو با لیست ثروتمندترین کشورهای دنیا مقایسه می کنیم، باهم جور درنمیان.  البته نمیخوام حرف تکراری بزنم بگم پول خوشبختی نمیاره. آماری می خوام صحبت کنم.ده کشور اول دنیا از نظر معیار شادی،  فقط دوتاشون جز ثروتمندترین کشورها محسوب میشن. این ده تا کشور شاد دنیا رو بگم  به ترتیب. بد نیست بدونید. اول از همه دانمارکه، بعد سوئیسه، بعد ایسلنده، چهارم  نروژه. فلاند، کانادا، هلند،نیوزیلند،استرالیا وسوئد. البته اخیرا یه مقدار تغییر  کرده این رنکینگه و جدیدترینش رو هم که من دیدم تقریبا همین بود با یکی دوتا  جابجایی.از بین این ده تا فقط نروژ  و سوئیس تو لیست ده تا کشور ثروتمند دنیا قرار دارن. کشورای برتر از نظر درآمدی  مثل لوکزامبورگ و سنگاپور و قطرکه جز هشت تای اول هم هستن، معیار شادی شون خیلی  هم بالا نیست. باگ قضیه هم فقط اینا نیست. کاستاریکا رتبه شادیش چهاردهمه ولی  هفتادوهفتمین کشور از لحاظ درآمدیه. حالا ممکنه که شما بگید این کشورایی که فقیرن  چیکار میکنن که شادن؟ خب یه سری عوامل دیگه بهشون کمک میکنه. مثلا طلاق کمه، دسته  جمعی زندگی میکنن، بعضی وقتا یه سری اعتقادات مثل باورهای مذهبی کمک شون میکنه  شاد زندگی کنن. مثلا آدمایی که به سوال &quot; خدا در زندگی من مهم است&quot;  جواب مثبت داده بودن، سه و  نیم لول نسبت به کسایی که جواب منفی داده بودن، شادتر بودن. یا مثلا یکی از  دلایلی که آمریکا نسبت به کشورای اروپایی معیار شادیش بالاتره اینه که مردمش بافت  مذهبی بیشتری دارن. اگه براتون سوال شده که رتبه ایران چندمه تو رنکینگ شادی، براساس  آخرین رتبه بندی که تو سال 2019 اعلام شده ایران 117 هستش.خلاصه اینکه تولید ناخالص داخلی اون  طور که کوزنتس رویاش رو داشت نمیتونه بیانگر همه چیز باشه. دیدیم که رفاه  اجتماعی، شادی، سلامتی، خیلی چیزای دیگه مغایرت داره با این معیار. اینکه یه عددی  باشه همه چیز رو نشون بده خیلی ایده خوبیه ولی تقریبا نشدنیه. همه اطلاعات رو اگر  بخواییم تو یه عدد خلاصه کنیم تنها راهش اینه که واحد اندازه گیری همه دیتاهامون  یکی باشن. کوزنتس میگفت همه چی رو تبدیل کنیم به دلار و سنت، ارزششون رو محاسبه  کنیم. ولی حواسش نبود که خیلی چیزا رو نمیشه با خط کش دلار اندازه گرفت. شادی رو  نیمشه به دلار سنجید. امید به زندگی رو نمیشه. هوای پاکیزه رو نمیشه. یا باید یه  راهی برای تبدیل کردن اینا به دلار پیدا کرد یا کلا بیخیالش شد.برای تولید ناخالص داخلی جایگزین هم  زیاد پیشنهاد شده. یکیش همون تولید ناخالص داخلی سبز بود که گفتم. یکی دیگش ضریب  جینی هستش که مقدار توزیع ثروت رو میاد بیان میکنه. ولی اینام باز خودشون  ایراداتی هم دارن و هیچ کدوم کامل نیستن. ضمن اینکه هنوزم همون جی دی پی بعنوان  معتبرترین معیار برای بیان رشد اقتصادی تو همه جای دنیا استفاده میشه.اپیزود رو میخوام با یه  خاطره از هانس روزلینگ ببندم.  هانس رزلینگ رو  شاید بشناسید. یک محقق سوئدی و پروفسور حوزه سلامت بود ایشون. نویسنده و سخنران  مشهوری بود. سال 2017 بخاطر سرطان کبد ایشون از دنیا رفت.این آقا تعریف میکنه میگه یه بار رفته  بودم کوبا تو وزارت بهداشت شون یه سخنرانی داشتم. یکی از وزراشون با صدای بلند  گفت که با این آمارهایی که شما میدید نشون میده که مردم کوبا سالم ترین مردم  فقیرن. همه براش دست زدن منم زیر لب بهش خندیدم. موقع بیرون اومدن یه اقتصاددان  جوون اومد زیر گوشم یه حرفی رو زمزمه کرد خوشم اومد از حرفش. گفت ما سالم ترین  افراد فقیر نیستیم. ما فقط فقیرترین مردم سالمیم.اپیزود &quot; توهم رشد &quot; رو از اینجا می تونید مستقیم دانلود و بشنویدبا آرزوی بهترین هامسعود فهیمی https://virgool.io/p/h6oacc4dfzoe/edit  https://virgool.io/p/h6oacc4dfzoe/edit لطفا فایل دانلود شده پادکست رو برای کسی نفرستید. فایل دانلود شده فقط برای شماست. در عوض می تونید لینک دانلود پادکست رو به اشتراک بذاریدپادکست معجون رو در توییتر و اینستاگرام دنبال کنیدآرزوی بهترین ها رو داریم براتون شاید باشید و پیروز . مسعود فهیمی</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Tue, 27 Oct 2020 00:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولید ناخالص داخلی چطور محاسبه میشه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-nbgrjwvveqa4</link>
                <description>این پست بخشی از اپیزود یازدهم (توهم رشد) پادکست معجونه. تولید ناخالص داخلی ینی ارزش تمام کالاها و خدماتی که تو یه واحد زمانی مشخص تولید شدن. سه تا واژه وجود داره تو این عبارت که بهتره اینا رو جدا جدا توضیح بدم.یکی کلمه تولیده که معنیش مشخصه. یکی دیگه کلمه ناخالصه. به معنای عددی که چیزی ازش کسر نشده.کلمه بعدی کلمه داخلیه. یعنی اون کالا و خدماتی که داخل کشور تولید شده. تولید ناخالص ملی هم داریم فرقش با تولید ناخالص داخلی اینه که اگه یه کمپانی وابسته به یه کشور داره تو خارج مرزهای اون کشور فعالیت میکنه و کالا و خدمات تولید میکنه، ارزشش تو تولید ناخالص ملی حساب میشه ولی تو GDP حساب نمیشه. GDP فقط اون چیزاییه که داخل مرزهای همون کشور داره تولید میشه.تولید ناخالص داخلی چطور محاسبه میشه؟!برای محاسبه GDP سه تا روش وجود دارهروش اول روش تولیده یا روش ارزش افزودهروش ارزش افزوده : هر کالایی که دست ما میرسه، تو مراحل مختلفی تولید شده. اولش یه کالای دیگه بوده بعد مرحله به مرحله یه تغییراتی کرده ، آخرش شده اون کالای نهایی که دست ما رسیده.مثلا نون که می خریم اولش گندم بوده بعد تبدیل به آرد شده بعدا تبدیل شده به نون. ولی ما میریم فقط همون نون رو می خریم دیگه کاری به آرد و گندم نداریم. حالا شما فرض کن قیمت یدونه نون مثلا دوهزارتومنه. قیمت اون مقدار آردی که برای پختن یه دونه نون مصرف میشه هم مثلا 1500 تومنه. قیمت گندمی که برای درست کردن همون مقدار آرد مصرف میشه هم مثلا پونصد تومنه. اینجا گندم ارزش افزوده ش فقط خودشه. ینی همون پونصد تومن. ولی ارزش افزوده چون از پونصد تومن رسیده به هزارو پونصد تومن، هزارتومن بهش اضافه شده. تو مرحله بعدی پونصد تومن به قیمت آرد اضافه میشه و نون به قیمت دوهزار تومن به دست مصرف کننده میرسه. حالا برای این که GDP بدست بیاد همه ارزش افزوده ها رو باهم جمع می زنیم. پونصد تومن ارزش افزوده گندم به اضافه هزارتومن ارزش افزوده آرد به اضافه پونصد تومن ارزش افزوده مرحله آخر، جمعش میشه دوهزار تومن. دوهزار تومن معادل GDP یک عدد نون هستش. همین روش رو برای هر کالا و خدماتی که تو یه بازه زمانی خاص مثلا یه سال تولید شده حساب می کنیم، جی دی پی بدست میاد.حالا ممکنه شما بگید چه کار سختی. این عددی که بعد این همه جمع و تفریق بهش رسیدیم همون قیمت نونه. دوهزار تومن همون قیمت نون بود که ما بعد از جمع زدن ارزش افزوده گندم و آرد و نون بهش رسیدیم. بخاطر اینکه قیمت هرچیزی ارزش افزوده همه کالای مراحل قبل از خودش رو ضمن خودش داره. جواب اینه که حرف شما کاملا درسته ولی این روش، روش دوم محاسبه GDP هستش. یعنی روش مخارج. تو این روش شما بجای اینکه حساب کنی ببینی چی تولید کردی، مخارج مصرف کننده ها رو حساب کن. بلخره هرچی که تولید میشه یه مصرف کننده ای اونو میخره. حالا این مصرف کننده ممکنه مردم باشن، سرمایه گذار باشه یا خود دولت باشه. یا اینکه صادر بشه به خارج از کشور. پس روش دوم محاسبه GDP اینه که تمام پولی رو که همه مصرف کننده ها مثل دولت ، مردم، سرمایه گذارها، بنگاه ها اقتصادی خرج کردن برای خرید کالا یا خدمات، اینا رو جمع بزنیم، صادرات رو هم بهش اضافه کنیم، GDP بدست میاد. ولی تو این روش باید واردات رو ازش کم بکنیم. چون واردات هم داره داخل کشور توسط همین مصرف کننده ها خریداری میشه ولی داخل کشور تولید نشده برای همین نباید تو تولید ناخالص داخلی حساب شون کرد.روش سوم هم روش درامده. روش ساده تری هم هست. تمام کالا و خدماتی که تو یه کشور تولید میشن میشه همون درآمد تولید کننده ها. حالا یا دستمزده یا سوده یا سود سهامه یا اجاره و مالیاته یا هرچی. این درآمدها رو حساب کنیم در واقع همون ارزش کالا و خدمات رو حساب کردیم که می رسیم به همون عدد نهایی GDP .سه تا روش از لحاظ عملی باهم فرق دارن ولی آخرش روی کاغذ باید برسن به یه عدد واحد.البته باید تو محاسبه جی دی پی تورم رو هم حساب کرد.. اگه یه کشور تو یه سال مثلا 15 درصد GDPش رشد کرده ممکنه 14 درصد هم تورمش بوده باشه. این اصلا چیز ارزشمندی نیست. ینی در واقع تولید یا مصرف بیشتر نشده فقط قیمت ها رفته بالا.پادکست معجون یه گوشیدنی خوشمزه با طعم تاریخه. اپیزودهای پادکست معجون رو می تونید بصورت رایگان از وبسایت معجون دانلود کنید و بشنوید.پادکست معجون رو در اینستاگرام و توییتر دنبال کنیدبا آرزوی بهترین هامسعود فهیمی</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 20:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یازده سپتامبر؛ تئوری توطئه یا توهم توطئه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@majoonpod/%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87-lntmzgneqnte</link>
                <description>سلاماینجا میخوام مطالبی رو در تکیمل اپیزود دهم پادکست معجون بیارماپیزود دهم ( قدرت واحد ) در رابطه با حوادث یازده سپتامبر سال 2001 بود. روز سرنوشت سازی که نقطه آغاز جدیدی برای برافروختن آتش جنگ در خاورمیانه شد.وقایع یازده سپتامبر رو با جزئیاتش در همون اپیزود بررسی کردیم و گفتیم که این اتفاقات چطور بهانه ای شد برای یورش به خاورمیانه.اما یازده سپتامبر بارها و بارها توسط افراد با انگیزه های مختلف با سناریو و تئوری های مخلتفی بیان شده. دیدگاه ها در رابطه با حوادث این روز به حدی مختلفن که یازده سپتامبر رو بعنوان یکی از مبهم ترین و رازآلودترین وقایع تاریخ باقی میذارن.جزئیات این حادثه با روایت های مختلف بارها تکرار شده و ابهام های زیادی در موردش مطرح شده که خیلی از این ابهامات بدون پاسخ باقی موندنیازده سپتامبر روزی بود که در اون دوتا از بلندترین ساختمان های دنیا بخاطر حملات تروریستی سقوط کردند. حملات تروریستی از طرف القاعده طراحی و اجرا شده بود که در اون هواپیماهای مسافربری به همراه مسافران شون روبوده شدن و به سمت برج های مرکز تجارت جهانی هدایت شدن و به صورت عمدی با اختلاف زمانی حدود 20 دقیقه بترتیب با برج شمالی و جنوبی مرکز تجارت جهانی اصابت کردن. هواپیماهای بوئینگ غول پیکری که با سرعت زیاد به برج ها برخورد کرده بودن، آتش سوزی گسترده ای رو در طبقات فوقانی برج راه انداختن. برج جنوبی بعد از 56 دقیقه و برج شمالی بعد از 102 دقیقه سوختن در آتش به ترتیب فروریختن. مقامات رسمی علت فروپاشی برج ها رو کاهش مقاوت اسکلت فولادی ساختمون ها در اثر سوختن در آتش بیان کردن. استدلالی که مورد قبول بسیاری قرار نگرفت.تئوریسن های مختلفی با بیان سناریوهای مختلف تابحال سعی داشتن ثابت کنن حوادث یازده سپتامبر یک توطئه برنامه ریزی شده بوده. از نظر اون ها، القاعده نقش اساسی در فروپاشی برج ها نداشته بلکه قدرت های پشت پرده، نمایش یازده سپتامبر رو برای تحول اوضاع سیاسی به راه انداختن.گذشته از انگیزه ها و سناریوهایی که این گروه بیان میکنن اما ابهاماتی که در مورد فروپاشی برج ها وجود داره قابل تامله. همین ابهامات در رابطه با فروپاشی برج ها بود که پایه و اساسی شد برای کسانی که حوادث یازده سپتامبر رو توطئه قدرت های پشت پرده عنوان کردنمهم ترین ابهامی که وجود داره در مورد فروپاشی ساختمان فولادیه. تابحال هیچ ساختمان فولادی در دنیا صرفا بخاطر آتش سوزی از هم نپاشیده. ساختمان های فولادی در دنیا بودن که ساعت ها در آتش سوختن و اما اسکلت شون پابرجا موند.آوارهایی که از فروپاشی دوبرج مرکز تجارت جهانی باقی موندن، ذهن ها رو به سمتی میبرن که سقوط برج ها رو ناشی از یک عامل ثانویه دیگه ای مثل انفجار بدونیم. قطعات کوچکی از این آوارها در برخی موارد انقدر با محل حادثه فاصله داشتن که نمیشه این همه فاصله رو صرفا ناشی از نیروی فروپاشی دونست. بنظر میرسه که نیروی انفجار این قطعات از ساختمون رو با این فاصله پرتاب کردن.ابهام دیگه ای که وجود داره در مورد ساختمون شماره هفت مرکز تجارت جهانیه. همون طور که در اپیزود قدرت واحد هم اشاره کردیم، مرکز تجارت جهانی شامل هفت تا ساختمون بود که دوتا از این هفت ساختمون از همه بلندتر بودن. این دوتا ساختمون 110 طبقه ای بعد از اصابت هواپیما و آتش سوزی فروریختن اما در کنارشون پنج تا ساختمون کوتاه تر دیگه هم بودن که از بین این پنج ساختمون فقط ساختمون شماره هفت که 47 طبقه داشت ساعت حدود 5 بعد از ظهر همون روز فروریخت. هیچ هواپیمایی به ساختمون شماره هفت برخورد نکرده بود و هیچ آتش سوزی در این ساختمون نبود. مقامات رسمی علت فروپاشی این ساختمون رو موج فروپاشی دو ساختمون دیگه عنوان کردن. گفتن موج فروپاشی ساختمون شماره یک و دو ( برج شمالی و جنوبی ) روی ساختمون شماره هفت تاثیر گذاشته و بعد از چند ساعت باعث شل شدن این ساختمون و ریزشش شده. اما این مقامات هرگز بیان نکردن که چرا چهار ساختمون دیگه مرکز تجارت جهانی یعنی ساختمون سه و چهار و پنج و شش فرو نریختن؟! این چهار ساختمون هم در کنار برج ها بودن و تحت تاثیر فروپاشی دو برج قاعدتا باید فرو می ریختنگذشته از این ها بعضی از شاهدان ماجرا و آتش نشان ها نجات یافته از این حادثه نقل میکنن که در طبقات زیرین برج های مرکز تجارت جهانی احساسی از یک وقوع یک انفجار به آن ها دست داده و چند لحظه بعد از آن برج شروع به ریزش کرده.زمان فروپاشی برج ها یکی دیگه از ابهامات ماجراست. برج جنوبی در یازده ثانیه و برج شمالی در هشت ثانیه فروریخت. این زمان به حدی سریعه که نمیشه تنها عامل ریزش طبقات پایینی برج رو فشار طبقات بالایی دونست. حدود 9 ثانیه زمان لازمه تا یک جسم به اندازه توپ بیلیارد از ارتفاع هم اندازه با ارتفاع برج های مرکز تجارت جهانی سقوط کنه و به زمین برسه. درحالیکه برج های مرکز تجارت جهانی در عرض هشت و یازده ثانیه فروریختن. اگه فقط کاهش مقاوت ساختمان رو عامل فروپاشی بدونیم باتوجه به تایم فروپاشی به این معنیه که طبقات بالایی بدون هیچ مقاومتی از سمت طبقات پایینی تخریب شدن یا بعبارت دیگه تایم عبور یک آدم از یک درِ باز، مساوی با عبورش از یک در بسته است!اگر قرار بود سقوط برج ها صرفا بخاطر کاهش مقاوت طبقات بالایی باشه، زمان فروپاشی بایستی بیشتر از یازده ثانیه میشد. سقوط هشت و یازده ثانیه ای برج ها بیشتر توجیه گر این تئوریه که یک نیروی انفجار از پایین، طبقات ابتدایی برج رو منهدم کرده!با این حال این تئوری ها مخالفان زیادی هم دارن. منهدم کردن دو ساختمون 110 طبقه ای با انفجار عمدی و مخفی کردنش مثل مخفی کردن فیل در لونه موشه! فروپاشی برج ها توسط هزاران شاهد زنده از نزدیک تماشا شد. انفجاری که بتونه برج های عظیم الجثه 110 طبقه رو از پا بندازه باید توسط تک تک این شاهدان گزارش میشد. علاوه بر اینکه فشار آوارهای طبقات بالایی که نسبت به طبقات زیرین زودتر شروع به فروپاشی کردن، باعث کاهش مقاومت طبقات زیرین شده و زمان سقوط برج رو کاهش داده.از همه این ها که بگذریم، سقوط برج های مرکز تجارت جهانی در یازده سپتامبر یک تجربه عینی و عملی از فروپاشی دو برج با اسکلت فولادیه. هزاران تئوری هم که وجود داشته باشن تا ثابت کنن فروپاشی ساختمون 110 طبقه ای بدون نیروی انفجار مشابه حادثه یازده سپتامبر غیرممکنه، اما بازهم ما دیدیم که در یازده سپتامبر این اتفاق افتاد و این یعنی تئوری ها و محاسبات ما ایراد دارن و یا اطلاعات غلطی در اختیارمان قرار گرفته و تئوری های اثبات کننده در این راستا توهمی بیش نیستهمیشه مغزهای متفکری بوده اند که برای حوادث مهم تاریخ سناریوهای مختلف و ساختگی بیان کنن و همه اتفاقات رو یک توطئه و جریان برنامه ریزی شده عنوان کنن. حادثه یازده سپتامبر هم از این قاعده مستثنی نبوده. اما حتی تا امروز هم که حدود بیست سال از وقوع این حادثه میگذره، ذهن های پرسشگر بین دو دیدگاه مختلف گیج و مبهوت باقی موندن. تئوری توطئه یا توهم توطئه؟در اپیزود دهم پادکست معجون بشنوید ( لینک دانلود مستقیم )پادکست معجون رو در اینستاگرام و توییتر دنبال کنیدبا آرزوی بهترین هامسعود فهیمی</description>
                <category>پادکست معجون | Majoon Podcast</category>
                <author>پادکست معجون | Majoon Podcast</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 00:48:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>