<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدعلی کاظم‌نظری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@makazemnazari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:43:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3151/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدعلی کاظم‌نظری</title>
            <link>https://virgool.io/@makazemnazari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«قهرمان»: در لزوم نجات انسان از مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/1252-klp4i67jecov</link>
                <description>صحنه‌ای از «قهرمان»دی‌شب بعد از مدت‌ها رفتم سینما، به‌تماشای «قهرمان»، و چه تجربه‌ی غریبی را از سر گذراندم؛ گذشته از نفْس ِ سینمارفتن بعد از این همه مدت، در سالنی که تَک‌وتوک صندلی‌هایش پُر شده‌بود، و هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد هنگام تماشای فیلم چیزی بخورد، که تجربه‌ی دل‌چسبی بود، خودِ فیلم چنان برای من تکان‌دهنده بود که هنوز که هنوز است از جذبه‌اش رها نشده‌ام. این فیلم اوج کارهای فرهادی‌ست و، از دید من، بهترین اثرش تا امروز؛ بازی‌گرفتن متبحرانه از بازی‌گرها، قصه‌پردازی استادانه، روایت‌گری ماهرانه، و واقعیتی که به‌دقت تصویر می‌شود، او را به‌فیلم‌سازی بالغ بدل کرده‌است.فیلم با تعریف‌کردن قصه‌ی درگیرشدن یک مرد ساده با یک چالش اخلاقی، به‌یک موضوع مهم می‌پردازد: رفتار توده‌ی مردم، و تأثیر آن بر کنش‌گری اخلاقی فرد انسانی. نظیر چنین قصه‌پردازی‌ای را، که نقش رسانه‌ها را به‌عنوان نمایندگان و تغذیه‌کنندگان افکار عمومی در اثرگذاری بر چنین کنش‌گری‌ای پُررنگ می‌کرد، در «دخترِ گم‌شده (Gone Girl)» فینچر دیده‌بودیم، که این فیلم نیز، با تعریف‌کردن قصه‌ی علاقه‌ی آزارگرانه‌ی یک زن به‌یک مرد، نشان می‌داد افکار عمومی چطور می‌توانند یک فرد را به‌زندانی نادیدنی بیاندازند، که حتا نتواند جُم بخورد؛ زندانی که حتا یک لحظه هم از نگاه زندان‌بان‌ها (=افکار عمومی) آزاد نیستی که بتوانی به‌زندگی‌ات هرطور می‌خواهی برسی.در «قهرمان» نیز، با چنین مسئله‌ای مواجه‌ایم؛ «رحیم»، با بازی خیره‌کننده‌ی امیر جدیدی، که در این فیلم خارق‌العاده بازی می‌کند، و من نمی‌دانم با چه تمرین‌هایی این تبحر را در نمایش شخصیت ساده‌ی رحیم به‌دست آورده‌است که آن لب‌خند و خم‌شدگی و لحن و لهجه‌ی درست را به‌این خوبی از کار درآورده‌است و، در عین حال، وقتی از کوره درمی‌رود نیز، جلوه‌ای از همان جدیدیِ همیشگی را به‌خوبی به‌نمایش می‌گذارد، در گیرودار یک تصمیم اخلاقی، چنان با توده‌ی مردم و داوری‌های گلّه‌ای‌شان مواجه می‌شود، که در پایان‌بندی فیلم گویی از خروج از زندان افکار عمومی با بازگشت به‌زندان خوش‌حال هم هست، و این خوش‌حالی را با تراشیدن موها و ریش‌هایش به‌نمایش می‌گذارد.یک نکته‌ی مهم روایت‌گری فرهادی، که در فیلم‌های ایرانی اخیرش هم ردّ آن را می‌توان دید (عجالتاً کاری به‌ساخته‌های خارجی‌اش ندارم)، فقدان نمایش گره مرکزی داستان است: در «جدایی نادر از سیمین» صحنه‌ی تصادف پدر نادر و صحنه‌ی افتادن راضیه از پله‌ها را تعمداً نشان‌مان نمی‌دهد؛ در «درباره‌ی اِلی» نمی‌بینیم اِلی چطور غرق شده و اصلاً او را نمی‌شناسیم؛ در «فروشنده» صحنه‌ی تجاوز به‌رعنا را نمی‌بینیم؛ و در «قهرمان» هم تا پایان فیلم نمی‌فهمیم ماجرای پس‌زمینه‌ی فیلم واقعاً چطور اتفاق افتاده، و زنِ مدعی اصلاً مالک سکه‌ها بوده یا نه. این نکته مهم‌ترین وجه‌تمایز آثار فرهادی با گرته‌هایی‌ست که این روزها زیاد از سبْک فیلم‌سازی‌اش شاهد هستیم.با ارائه‌ی عمداً نادقیق گره‌های اصلی داستان، فیلم‌های فرهادی به‌واقع در ذهن تماشاگر جریان پیدا می‌کنند و ادامه می‌یابند: تماشاگر فیلم‌های فرهادی ناظر همه‌چیزدانی نیست که بتواند داوری دقیقی راجع به‌تصمیم‌گیری‌های اخلاقی شخصیت‌های داستان ارائه کند، و با قطعیتِ ناشی از همه‌چیزدانی به‌صورت قطعی بگوید شخصیت‌های درست رفتار کرده‌اند یا خیر (چنین تماشاگری خودِ خداست)؛ تماشاگر ـــ به‌عنوان یک انسان معمولی ـــ خودْ یک کنش‌گر اخلاقی‌ست، و روایت‌گری فرهادی کاری می‌کند تماشاگر بتواند در داستان حاضر شود، و با درکی مشابه شخصیت‌های قصه از روی‌دادها، دست به‌تصمیم‌گیری اخلاقی بزند. بلوغ فرهادی در این جنس روایت‌گری کاری کرده که این فیلم به‌نمونه‌ی چنین قصه‌گویی‌ای بدل شود، و فیلم چنان اثر سنگینی بر من باقی گذاشت، که تا مدتی سردرد داشتم.محور اصلی فیلم، نمایش مواجهه‌ی عموم با لرزه‌های چالش اخلاقی‌ست؛ این‌که توده‌ی مردم می‌تواند یک تصمیم اخلاقی ساده را چنان بزرگ کند که کنش‌گر اخلاقی به‌یک قهرمان بدل شود و، متعاقباً، می‌تواند قهرمان ساختگی یا غیرساختگی‌اش را چنان تحت فشار قرار دهد که لِهْ شود. نظیر چنین ماجرایی را در زندگی جهان‌پهلوان آقاتختی شاهد بودیم، که قبلاً به‌مناسبت درباره‌اش نوشته‌بودم (تختی: سیمای ناکام یک پهلوان). به‌قول «بهرام» در این فیلم، که محسن تنابنده توانسته به‌خوبی آن را از کار دربیاورد، و هیچ اثری از تیپ «نقی» در وَجَنات و سَکَناتش دیده نمی‌شد، این‌که کسی چیزی را پیدا کند و به‌صاحبش پس بدهد کجا جای تقدیر دارد؟ انجام‌ندادن کار نادرست چرا باید موجب قدردانی باشد؟و اصل ماجرا همین‌جاست: نگاه عاقلانه‌ی «بهرام» ـــ طلب‌کار ِ «رحیم» ـــ که مطالبه‌ای به‌حق دارد، در میان قهرمان‌سازی توده‌ی مردم از یک مرد معمولی که تصمیمی درست ولی معمولی گرفته‌است، گم می‌شود: چون توده‌ی مردم به‌دنبال ستایش از تصمیمات اخلاقی درست نیست، که خود سرشار از بی‌اخلاقی‌هاست؛ بلکه به‌دنبال برآوردن آمال و آرزوهای خود است در سیمای یک قهرمان، که هرچه را توده از آن بی‌بهره است دارد یا توده به‌آن می‌بخشد، و همین مایه‌ی حسدورزی توده می‌شود، تا جایی که قهرمانش را خُردوخمیر می‌کند ـــ در فیلم «رحیم» را چنان بالا می‌برند که همه او را می‌شناسند؛ ولی بعد به‌بدترین وجهی آب‌رویش را می‌برند و عملاً او را می‌کُشند.در این میان، آن‌که قهرمان هست یا قهرمان می‌شود، چونان تخته‌پاره‌ای در میان امواج افکار عمومی به‌این‌سو و آن‌سو می‌رود، و نمی‌تواند هیچ کاری بکند؛ حتا وقتی تصمیم‌های درستی می‌گیرد. در بازار مکاره‌ی افکار عمومی، هرکس به‌دنبال بستن طَرْفِ خود است، و همه می‌خواهند نمایشی از قهرمانی را ببینند که واجد اوصافی‌ست که توده در عین بی‌بهره‌بودن از آن در تمنایش است و، در عین حال، نمی‌خواهد این امر از محدوده‌ی نمایش خارج شود، و قهرمانی شخصیت اصلی دیری بپاید، و نمایش ملال‌آور شود؛ لذا قهرمانش ـــ چه ساختگی و چه واقعی ـــ را لگدمال می‌کند، که هم یادش برود می‌شده واجد اوصافی شود که حسرتش را می‌خورد، و هم نزد خودش توجیهی دست‌وپا کند که نمی‌شود آن اوصاف را داشت. چنین نمایشی به‌غایت مشابه «Charivari» است که برگردان فارسی سرراستی ندارد.اگرچه چنین روالی مرسوم تاریخ و روان بشری‌ست، اما اگر پروژه‌ی اخلاقی سترگی را بتوان تعریف کرد که ارزش داشته‌باشد به‌آن بپردازیم، همین نجات انسان از مردم است؛ کاری کنیم در زمانه‌ای که هیچ فردی از زندان «سراسربین (Panopticon)» رسانه‌های جمعی و بازار مکاره‌ی افکار عمومی و آشفتگی شبکه‌های اجتماعی رهایی ندارد، فرد بتواند فردیت و آزادی‌اش را دوباره بازیابد و انسان بتواند دوباره متولد شود ـــ همان انسانی که هر لحظه در معرض تصمیمات اخلاقی‌ست، و نمی‌خواهد قهرمان باشد؛ بلکه می‌خواهد زندگی‌اش را بکند، و پیچیدگی این پروژه همین‌جاست که در زمانه‌ی آزادترین آزادی‌ها، مگر می‌شود دوباره به‌دنبال تولد آزادی فرد رفت؟پاسخ این است: بله، و باید رفت، و این‌بار باید آزادی را از چنگال توده‌های مردم به‌دست آورد، و انسان را از مردم نجات داد.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 11:16:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا رأی می‌دهم؟ چرا به‌همتی رأی می‌دهم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/1400-uoq3uovmcgvr</link>
                <description>مهم‌ترین و، در عین حال، احتمالاً بی‌معناترین پرسش این روزها در پیشانی این جُستار درج شده‌است؛ مهم‌ترین از این منظر که با طرح‌ها، موضع‌گیری‌ها، و اظهارات نمایندگان کنونی مجلس، که فاقد کم‌ترین پای‌گاه اجتماعی ممکن هستند، معلوم است رأی‌دادن و رأی‌ندادن هریک از ما تا چه‌میزان می‌تواند بر سرنوشت یکایک‌مان اثرگذار باشد، و این تازه در مورد مجلسی‌ست که نهایتاً جولان‌گاه لابی‌گران و رانت‌خوارانی‌ست که به‌دنبال استخدام اقوام‌شان در ایران‌خودرو و سایپا، تسهیلات ارزان‌قیمت، کارچاق‌کُنی و سِمَت‌گرفتن در شرکت‌های خصولتی و، البته، حل‌وفصل یک‌شبه‌ی معضلات مملکت با طرح‌های خلق‌الساعه و الله‌بختکی هستند، ولی می‌توانند تصمیماتی بگیرند که کشور را زیروزِبَر می‌کند ـــ ریاست‌جمهوری به‌مراتب موضوع مهم‌تری‌ست؛ فارغ از این‌که آیا در دوره‌ی ۴ساله‌ی ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۴، به‌قول مرحوم هاشمی «روز سرنوشت» هم رقم خواهدخورد یا خیر، که در این صورت، موضوع مهم‌تر هم می‌شود.اما از این گذشته، پرسش از رأی‌دادن عملاً یکی از بی‌معناترین پرسش‌هایی‌ست که می‌توان پرسید، اگر بی‌معناترین‌شان نباشد؛ در شرایطی که هر ۷ نام‌زدی که اصطلاحاً برای تصدی ریاست‌جمهوری این کشور تأیید صلاحیت شده‌اند، روی‌هم‌رفته نمی‌توانند یک شرکت خصوصیِ واقعی را اداره کنند، ثروت خلق کنند، کارْ درست کنند، مسائل یک کسب‌وکار کوچک واقعی را حل‌وفصل کنند، و بدون آن‌که بتوانند الهام‌بخش باشند، سخن‌وَر ماهری باشند، یا این‌که ایده‌ی روشن و منسجمی درباره‌ی «ایران» داشته‌باشند، صرفاً تُرَّهاتی پشت سر هم ردیف می‌کنند، پرسیدن از رأی‌دادن در واقع معنای مشخصی را افاده نمی‌کند؛ حتا اگر در نهایت به‌این بیانجامد که مثلاً برای اعتراض به‌این سازوکار بی‌حاصل رأی باطل و یا سفید بدهیم تا، در عین حال، به‌صندوق رأی نیز پشت نکرده‌باشیم ـــ کُنِشی که در بی‌معنایی پهلوبه‌پهلوی پرسش از رأی‌دادن می‌زند و، از این گذشته، موجد کم‌ترین فایده‌ای هم نیست.سیاست عرصه‌ی تصمیم‌گیری‌های بهنگام است؛ جایی که هیچ چیزی جُز مدیریت بهینه‌ی تزاحم‌ها و تعارض‌ها واقعیتی ندارد، و اخلاقیات و سخن‌گفتن از تکالیف اخلاقی مطلقاً هیچ وجهی در آن ندارد، که بگوییم به‌احترام تلاش‌های یک سده‌ی گذشته برای دست‌یابی به‌صندوق رأی، نباید آن را از کار بیاندازیم، و یا این‌که با رأی سفید به‌کلیت نظام رأی می‌دهیم، تا بعداً چنان اصلاحاتی صورت پذیرد که ما نیز بتوانیم نام‌زد خودمان را داشته‌باشیم: این‌ها همه خیالات است. به‌بیان سیدجواد طباطبایی در ملت، دولت و حکومت قانون: جُستار در بیان نص و سنت، موضع‌گیری سیاسی «مبتنی بر ارزیابی از رابطه‌ی نیروها و، بیش‌تر از آن، منطق مصالح ملت و کشور است، که موضوع علم سیاست در معنای دقیق آن است. مناسبات سیاسی، یعنی شهروندی و رابطه‌ی دولت و ملت، در قلم‌رو واقعیت‌هایی پدیدار می‌شود که قلم‌رو تنش‌های اجتماعی دائمی‌ست و، از این حیث، می‌توان در تأمین مصالح به‌وحدتی رسید، که البته پیوسته نیز ناپای‌دار است. قلم‌رو مناسبات سیاسی، به‌خلاف &quot;عالَمِ خیالِ&quot; ایدئولوژی‌ها، قلم‌رو منافع و مصالح گروه‌های سیاسی‌ست و، از آن‌جا که رابطه‌ی نیروها و فهم گروه‌ها در میدان پیکار از منافع و مصالح پیوسته دگرگون می‌شود، و این دگرگونی‌ها تابع منطق هیچ علمی نیست، شکست و پیروزی گروه‌ها و افراد نیز امری گذراست و می‌تواند موقتی باشد. به‌سخن دیگر، قلم‌رو مناسبات سیاسی میدان پیکار نیروهای حق و باطل نیست، که در حوزه‌ی &quot;اخلاق&quot; قرار دارد، و حاضران در آن میدان نیز قدیسان نیستند» (تأکید از راقم این سطور است).بر همین مبناست که پرسش از رأی‌دادن، در عین بی‌معنایی، مهم‌ترین پرسش امروز و دیروز و فردای ماست، که هیچ بدیلی به‌جز رأی‌دادن و کُنِش‌گری سیاسی در همین چارچوب‌های به‌غایت محدود نداریم، تا بتوانیم با گام‌هایی کوچک منافع ملی را دنبال کنیم. انقلاب پدیده‌ی مذمومی‌ست، و تلاش‌های براندازانه، به‌جز این‌که به‌رغم سروصدای بسیار، به‌دلایل مختلف، کم‌ترین اثری بر جامعه‌ی ایران بر جای نمی‌گذارند، اساساً مفید حال این کشور نیز نیستند: در شرایط انقلابی، اولاً همه‌ی تجربه‌های قبلی مفسده‌آمیز خوانده می‌شوند، و همه‌چیز به‌وضعیت اولیه بازمی‌گردد؛ در حالی که سال‌ها بعد ـــ البته در سکوت کامل ـــ به‌تمام آن تجربه‌ها رجعت می‌شود؛ بی آن‌که صاحبان آن تجربه‌ها دیگر باقی باشند، و همه‌چیز دوباره و دوباره بر اساس آزمون‌وخطا آموخته می‌شود (تقریباً تمام طرح‌های توسعه‌ای پس از انقلاب میراث حکومت پهلوی‌اند). در این میان، این زمان و منابع است که هرز می‌رود، و نسل‌های پی‌درپی‌اند که می‌سوزند و به‌تاریخ می‌پیوندند، و پیوندهای اجتماعی‌ست که از هم گسیخته می‌شود. تلاش‌های انقلابی این روزها، که نوعی طبل توخالی‌اند، نه‌تنها فاقد گفت‌مان منسجم بدیل، سازمان‌دِهی مناسب، و رهبری فَرَه‌مند هستند، که اگر همه‌ی این‌ها را هم داشته‌باشند، اقبال چندانی به‌آن‌ها نخواهدبود؛ زیرا تجربه‌ی تازه‌ترین انقلاب ملت ایران هنوز چنان زنده است، و هنوز جایش آن‌چنان درد می‌کند، که بعید است حرکت انقلابی دیگری را به‌این زودی‌ها شاهد باشیم ـــ حساب انفجارهای افسارگسیخته‌ی خشم‌آلودی مانند آبان ۹۸ از این تحلیل جداست، که غَلَیانِ خشونت‌بار تمام غم‌های فروخورده است، و مانند انفجاری‌ست که زود هم سوختش تمام می‌شود.در چنین شرایطی، تنها امکان از این قرار است: بهره‌برداری از صندوق رأی، به‌شیوه‌ای واقعی، و نه با اوهام و خیالاتی که بالاتر ذکری از آن‌ها رفت، و تنها بهره‌برداری واقعی از صندوق رأی، رأی‌دادن به‌یکی از نام‌زدهای موجود است؛ با همه‌ی چیزهایی که می‌دانیم: این‌که یکی از یکی بی‌دست‌وپاتر، بی‌زبان‌تر، بی‌برنامه‌تر و، در یک کلام، بُنجُل‌تر هستند. کارکرد واقعی صندوق رأی نیز، انتخاب‌کردن نیست؛ رأی‌دادن است، و تفاوت رأی‌دادن با انتخاب‌کردن، از این قرار است: برگزیدن بهترینِ گزینه‌های موجود، با این فرض که نه هیچ‌یک خوب‌اند، و نه حتا عالی. رأی‌دادن مصداق تام‌وتمام یک قاعده‌ی عقلی‌ست به‌نام دفع افسد به‌فاسد؛ تجلی عقلانیت در زندگی روزمره: این‌که از میان همین اشخاص هم کسی را برگزینیم که کم‌ترین زیان را ایجاد کند؛ نه کسی را که بیش‌ترین فایده را به‌ارمغان بیاورد، که در این شرایط اساساً فکرکردن به‌آن هم فضایی‌ست.به‌غیر از دو نخودیِ این‌وَری و آن‌وَری، که بعید است به‌اندازه‌ی آراء باطل هم رأی بیاورند، و به‌جز پاچه‌وَرمالیده‌ای که در جریان مناظره‌ی دی‌روز نیز جلو می‌افتاد تا بر دامن نام‌زدِ منظور گَردی ننشیند، و به‌جز سردار سرلشگری که سودای امیر ارتش را نیز در سر می‌پروراند و اکنون دست‌به‌دامان بوتاکس شده‌است، و به‌جز معلم معمولی «علوم سیاسیِ اسلامی»، که حتا انشاء را هم نمی‌تواند از رو خوب بخواند، و چنان جزئی‌نگر است که مرحوم سلیمانی را نیز به‌تنگ آورده‌بود، دو نفر باقی می‌مانند: یکی روحانی‌ای که حتا این‌قدر به‌پیروزی‌اش مطمئن نبوده که از ریاست یک قوه استعفاء دهد، و دیگری رییس کلِ برکنارشده‌ی بانک مرکزی. در خصوص اولی، مشخصاً از این منظر که نام‌زدِ منظور است، و همه‌ی صحنه را جوری چیده‌اند که رأی بیاورد و رییس‌جمهور شود تا تجربه‌ی اجراء را برای سِمَت‌های عالی‌تر داشته‌باشد، فراوان گفته‌اند؛ مشکل این‌جاست که او توان این کار را ندارد، بیش‌ازحد ساده است و، از همین رو، توان تصمیم‌گیری و شخصیت یک‌پارچه و مقتدر ندارد، و از پرَنسیب لازم هم برخوردار نیست. او به‌مشاورانی متکی‌ست که به‌جایش تصمیم می‌گیرند، و خودش هم به‌رغم این‌که می‌خواهد به‌هر قیمتی دیده شود و بدرخشد، جَنَم لازم را برای این درخشش ندارد؛ حرف را در دهانش می‌گذارند، ولی همان را هم نمی‌تواند بگوید.درباره‌ی این نام‌زد، تنها همین یک نمونه را در نظر بگیرید: او در قوه‌ی قضاییه تجربه‌ای طولانی دارد و، قاعدتاً، باید بداند چطور می‌توان دست‌گاه دادگستری را به‌سامان کرد؛ با این حال، از نخستین اقدامات او در هنگام تصدی این سِمَت، این بود که دستور داد بسیاری از دعاوی ابتداء به‌شوراهای حل‌اختلاف ارجاع شوند، تا با کدخدامنشی به‌صلح‌وسازش بیانچامند و، متعاقباً، در صورت عدم‌صلح‌وسازش به‌مراجع دادرسی بازگردند. روشن است که این فرآیند صرفاً منجر به‌اطاله‌ی بیش‌ازاندازه‌ی دادرسی می‌شود، که همین حالا هم وضعیت مناسبی ندارد؛ به‌این علت روشن و تقریباً بدیهی که نوعاً اگر تلاش‌های قبلی برای صلح‌وسازش به‌نتیجه نرسیده‌باشد مردم هزینه‌های گزاف رسیدگی قضایی را به‌جان می‌خرند، و ارجاع دوباره‌ی پرونده به‌شورای حل‌اختلاف، که عموماً فضایی مانند جلسات ختم قرآن زنانه دارد، و چند خانم‌جلسه‌ای آن را می‌گردانند، گرهی از کار مردم نمی‌گشاید.می‌مانَد همتی؛ با تجربه‌ی کار رسانه‌ای، مدیرعاملی چند بانک، ریاست بانک و بیمه‌ی مرکزی، مدرس اقتصاد ایران، که انصافاً معلم بدی هم نیست و، حتا، تجربه‌ی سفارت تام‌الإختیار در چین. اگر گزینه‌های دیگری از سد شورای نگه‌بان می‌گذشتند، شاید همتی به‌رغم تجربه و سوادی که دارد، برای ریاست‌جمهوری مناسب نمی‌بود، اما عجالتاً صحنه همین است، و زودباوری عمومی، که خیال می‌کردیم متعاقبِ سخن‌رانی رهبری ممکن است تجدیدنظری در نظریه‌ی شورای نگه‌بان صورت پذیرد، خیلی زود به‌این جمع‌بندی رسید که واقعیت امروز کشور از چه‌قرار است، و برنامه‌ی دقیقی ریخته‌اند تا نام‌زدِ منظور به‌نتیجه‌ی دل‌خواه خود، که نتیجه‌ی دل‌خواه گروه‌هایی بسیار ذی‌نفوذ در ساخت اقتصاد سیاسی ایران هستند، دست یابد. این‌جاست که کُنِش سیاسی، در پاسخ به‌پرسش بی‌معنا از رأی‌دادن، اتفاقاً معنی‌دار می‌شود: این‌که برای جلوگیری از ریاست‌جمهوری شخصی که از سال ۵۷ در قوه‌ای تجربه اندوخته، ولی هنوز درک کاملی از مسائل آن ندارد، و ریاست او منجر به‌بروز مشکلاتی در اداره‌ی آن قوه شده‌است، و جلوگیری از تحقق نقشه‌ای که همه تصور تیره‌روشنی از آن داریم، و برخی با صراحت بیش‌تری با کلیدواژه‌ی «خلافت» از آن سخن می‌گویند، و دَم از «رهبری از درون قبر» می‌زنند، و برای تداوم مسیر آشتی با جهان، و حرکت در مسیری که به‌کاهش فشارهای بیرونی به‌مملکت می‌انجامد، در شرایطی که در منطقه اوضاع به‌سودمان است، و در ایالات‌متحد هم بادهای موافق می‌وزند، رأی دهیم.طبعاً چنین رأیی به‌همتی، با کم‌ترین انتظار و امیدواری‌ست؛ برخلاف ۸۴، که مجموعه‌ای از سهم‌خواهی‌ها و بازی‌خوردن‌ها از بازی تأیید صلاحیت‌ها و حکم حکومتیِ متعاقب آن، و درک تخیلی از اقتضاء سیاست‌ورزی، تداوم عقلانیت دولت خاتمی را دچار وقفه‌ای کرد که تاوانش را تا همین امروز هم می‌دهیم، و تشتت دور اول چنان آراء را شکسته‌بود که تمامش روی هم نیز نتوانست مانع از بروز «معجزه‌ی هزاره‌ی سوم» شود، این‌بار لازم است همه بر کم‌ترین انتظارات، و تنها برای جلوگیری از بدترشدن اوضاعی که همین حالا هم چندان خوب نیست، متمرکز شویم، و به‌گزینه‌ای رأی دهیم که صرفاً بتواند از بدترشدن اوضاع، دست‌کم با سرعتی که مابقی حضرات با نابلدی به‌دنبال آن‌اند، جلوگیری کند. در دور اول ۸۴، آن معجزه صرفاً نزدیک به ۱۹ونیم‌درصد آراء را آورده‌بود، و اگر سهم‌خواهی و صحبت از روی شکم‌سیری نبود، کسی که با مرحوم هاشمی به‌دور دوم می‌رفت، کروبی بود، و هرکدام رییس‌جمهور می‌شدند، اوضاع زمین تا آسمان با امروز فرق می‌کرد. سیاست عرصه‌ی تصمیم‌هایی‌ست که هریک ممکن است تا دهه‌ها تاریخ را دگرگون کنند.در زمانه‌ی مانتوهای گشاد و اِپُل‌دار، تصور پوشش امروز زنان در خیابان‌ها حتا ممکن هم نبود؛ چنان‌که در زمانه‌ی ناگزیریِ کشف حجاب برای بیرون‌کشیدن زنان از انقیاد مردانه، این حجم از استخدام زنان در عصر جمهوری‌اسلامی اساساً محتمل نبود؛ چنان‌که در اَوانِ تولد شبکه‌های اجتماعی که یکی پس از دیگری زیر تیغ فیلترینگ می‌رفتند، دست‌رسیِ چنین گسترده‌ی عموم به‌انواع شبکه‌های اجتماعی دور از ذهن می‌نمود؛ چنان‌که تصور نمی‌شد حکومت اسلامی بتواند موسیقی پاپ داشته‌باشد و، در زمانی، حتا علی‌رضا افتخاری و حسن همایون‌فال و بیژن خاوری و پرویز طاهری و عباس بهادری، که ترانه‌های‌شان قدری ضرب داشت با بدبختی کار می‌کردند، ولی اکنون رِنگی‌ترین ترانه‌ها را همین تله‌ویزیون اسلامی پخش می‌کند؛ چنان‌که همین امروز ـــ به‌جز تَک‌وتوک مضراب‌های مخالف ـــ مذهبی‌ترین‌ها هم به‌دستورات عُرفی دولت در مورد کرونا گردن می‌گذراند، و فریادی که در مشهد می‌گوید «تهران بی‌جا کرده»، در نطفه خفه می‌شود.مسیر تحول در ایران، از حرکت‌های تدریجی می‌گذرد؛ این، ذاتِ مردمی‌ست که با تطبیق‌دادن خودشان با هر چیز، از تولد اسلام تا حمله‌ی مغول، و تا تمام تجاوزها و جنگ‌ها و خون‌ریزی‌ها و قحطی‌ها و التهابات کمرشکن تاریخی، توانسته‌اند همه‌ی عناصر نامطلوب را با صبری طولانی به‌عناصر مطلوب تبدیل کنند، و تا همین امروز تاب بیاورند. ایرانیان قدیمی‌ترین ملتِ واقعی دنیا هستند، و از طولانی‌ترین تاریخ پیوسته‌ی جهان برخوردارند؛ همین صبر طولانی و اصلاح تدریجی راز ماندگاری و آبادانی ما در صحاری خاورمیانه است. همان‌طور که تصمیم‌های سیاست‌مداران ممکن است اوضاع را تا مدت‌ها دست‌خوش بهترشدن یا بدترشدن کند، نگاه ما به‌گذشته‌ای مملوء از صبوری و گام‌های کوچک تدریجی، می‌تواند به‌یادمان بیاورد که حتا در مورد بی‌معنی‌ترین اقدامات هم، می‌توان معنایی خلق کرد که یک کشور را منتفع کند، و رأی به‌همتی ـــ در این شرایط ـــ از همین جنس است.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 13:30:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حاشیه‌ی یک قتل: آیا واقعاً قانون بد بهتر از بی‌قانونی‌ست؟</title>
                <link>https://virgool.io/romina/romina-uznzfw45jjbl</link>
                <description>رومینا اشرفی ـــ فاجعه‌ای به‌وقوع پیوسته‌است که جزئیات آن اندک‌اندک از میان غبار بیرون می‌آید: این‌که پدر با یک وکیل دادگستری در خصوص اقدام شنیعی که مرتکب شده مشورت کرده‌است؛ این‌که مقتول چندسال داشته، و مدتی با پسری که ظاهراً با ارسال تصاویری دست به‌تحریک پدر زده، در ارتباط بوده‌است؛ و این‌که قتلی به‌وقوع پیوسته‌است، که هرجور نگاه کنیم، باید قتل عمد به‌حساب آید، اما حکم قانونی آن چیز دیگری جز حکم مرسوم قتل عمد است.پدر برای قتل فرزند خویش قصاص نمی‌شود: این حکمی‌ست که نظام حقوقی کنونی ایران برای چنین پرونده‌ای در نظر می‌گیرد؛ بی‌توجه به‌این‌که پدر با نوعی محاسبه‌ی عقلانی دست به‌قتل فرزندش زده‌است و، مثلاً، به‌جای آن‌که «غیرت» خود را خرج مردی کند که به«ناموس» او دست‌درازی کرده‌است، و در نتیجه احتمالاً قصاص شود، ترجیح داده جان دخترش را بستاند، که می‌داند موجب قصاص وی نخواهدشد. این حکم برخاسته از فقه اسلامی‌ست، که منبعی برای قوانین کنونی کشور به‌شمار می‌رود؛ چنان‌که اگر به‌هر ترتیب لازم می‌آمد پدر قصاص شود، حکم دیگری نیز به‌میان می‌آمد: این‌که به‌علت تفاوت در میزان دیه‌ی زن و مرد، برای امکان قصاص پدر می‌بایست معادل نیمی از دیه‌ی کامل به‌وی پرداخت می‌شد.نمونه‌ای قابل مطالعه از اثر قوانین بد در روی‌دادهای اجتماعی: وضعیتی که در آن خود قانون سبب می‌شود رفتاری بروز یابد که متأثر از سوءاستفاده از قانون است، و بعید به‌نظر می‌رسد تجویز آن در نظر قانون‌گذار ـــ و یا در این مورد، شارع اسلام ـــ بوده‌باشد؛ وضعیتی که نظیر آن را در عرصه‌های دیگر نیز به‌عینه دیده‌ایم: کم‌تر فسادی، به‌ویژه در ابعاد گسترده‌ای که اخبار آن به‌گوش‌مان می‌رسد، در واقع مشتمل بر نقض قانون است؛ تقریباً تمامی فسادهایی که با کلیدواژه‌ی «سلطان» در خاطر داریم، با مراعات قانون انجام شده‌اند، و تقریباً هیچ‌گاه رفتارهایی غیرقانونی در آن‌ها به‌وقوع نپیوسته‌است. این الگو در خصوص عمل‌کرد دولت در مجموع نیز قابل مشاهده است: دولت مجری قانون است و، اساساً، امکان تخلف از قانون را ندارد؛ ولی کارهایی می‌کند که، در عین قانونی‌بودن، دَمار از روزگار ما مردمان معمولی درمی‌آورد؛ مثلاً خود اقدام به«اخلال در نظام اقتصادی کشور» می‌کند که، مسامحتاً، جرم است، و اشد مجازات را نیز به‌دنبال دارد.یکی از علل تصویب قوانین بد، به‌معنای قوانینی که نه‌تنها نسبتی با اداره‌ی یک کشور ندارند، بلکه ممکن است به‌همین خاطر به‌جز پی‌آمدهای ناخواسته‌ی نامطلوب، موجب پی‌آمدهای گرانی برای عموم شهروندان شوند، بی‌توجهی به‌منطقی‌ست که هر قانونی نیازمند آن است: این‌که لازم است قانون در تناسب با نیازی برای اداره‌ی بهینه‌ی مملکت، تنظیم متناسب مناسبات شهروندان با یک‌دیگر و با دولت، با روی‌کرد عقلانی بیشینه‌سازی دست‌آوردها و کاستن از هزینه‌ها به‌تصویب برسد؛ نه این‌که متناسب با نیاز روزگاران گذشته و شرایطی که بر آن دوران حاکم بوده‌است، همان حکم متصلب سده‌ها پیش را از رساله‌های عملیه، یا نهایتاً «تحریرالوسیله» و «تکملةالمنهاج»، بیرون بکشیم، و به‌انواع هزینه‌ها بکوشیم آن را بر عموم شهروندان بار کنیم. این اقتضای حکم‌رانی مدرن است؛ توجه به‌کاستن از هزینه‌ها، افزودن بر دست‌آوردها، و آزمون‌وخطایی حساب‌شده برای تطبیق هرچه بهتر قوانین با نیازهای روزگاری که دائم در معرض تحول است.وقتی قانونی بد باشد، خود به‌ابزاری برای تخطی از مراد قانون‌گذار، به‌عنوان نماینده‌ی جامعه در تشخیص صرفه‌وصلاح، بدل می‌شود: چنین قانونی، حتا بدتر از بی‌قانونی‌ست، که در آن دست‌کم از امکانِ ـــ و نه حق، که نه ذاتی و/یا طبیعی، بلکه مترتب بر قانون است ـــ دفاع از خود در برابر ظلم به‌نام قانون برخورداریم؛ این ظلم از ظلمی که در «وضع طبیعی» به‌بیان هابز وجود دارد نیز، شریرانه‌تر است؛ زیرا در آن اساساً نه حق و نه امکان اعتراض وجود ندارد.در چنین شرایطی، قانونی که می‌بایست تجسم عقلانیتی دنیوی باشد، به‌ابزاری برای ستم‌گری بدل می‌شود، که نمی‌توان در برابر لطمات آن از خود دفاع کرد، چون هرگونه دفاع در برابر چنین قانونی خودْ عملی مجرمانه است، و مورد پی‌گرد قرار خواهدگرفت. در وضع طبیعی هابزی، با وجود تمام سبعیتی که فرض می‌شود در آن جاری باشد، دست‌کم می‌توانیم مسلح باشیم، و از خودمان محافظت کنیم؛ در وضعیتی که محکوم قانون بد باشیم، قبلاً دفاع طبیعی‌مان از خود را به‌لِوْیاتان دولت واگذارده‌ایم و، به‌مانند موجوداتی بی‌پناه در چنگال غول بی‌شاخ‌ودُمی گرفتار آمده‌ایم، که اتفاقاً می‌تواند برای تمامی تصمیماتش هم توجیهی به‌ظاهر عقلانی بتراشد و، حتا در سطح گفت‌مان هم، منکوب‌مان کند.این‌جاست که به‌روشنی عیان می‌شود هرگونه تأسیس دولت مدرن و قانون‌گذاری برای آن، مستلزم مقدماتی‌ست، که بدون آن‌ها، حکم‌رانی و تصویب مقررات بدل به‌چیزهایی بی‌معنا و پوچ می‌شوند: تا زمانی که ارزش‌های پشتی‌بان قانون، از قبیل این‌که همه در برابر قانون برابرند (نه این‌که برخی برابرتر باشند!)، به‌درستی استوار نشده‌باشد، هرگونه قانون‌گذاری می‌تواند زیان‌بار باشد، و نتایجی از جنس قتل فجیع دختری به‌دست پدرش، آن هم با داس، به‌دنبال داشته‌باشد.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 12:14:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«زمستان در راه است»: تصویر تلخی از بحران کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/corona-ultmsxtgqd8z</link>
                <description>ناهم‌آهنگی عجیب‌وغریب و آشکاری ـــ حتا با توجه به‌پیشینه‌ای که از ناهم‌آهنگی در ساختار حکم‌رانی ایرانی سراغ داریم ـــ در مورد کرونا مشاهده می‌شود؛ در این حد که معاون کل وزارت بهداشت می‌گوید اگر مشاغل به‌روال سابق بازگردد دچار موج بازگشت بیماری خواهیم‌شد، و گزارش‌های تلویزیونی، چه با خواهش و تمنّا از مردم، و چه با تحقیر و تخفیف‌شان که چرا موضوع را جدی نمی‌گیرند، در حال انتقال این پیام به‌مردم هستند که «در خانه بمانید!» و «اوضاع را جدی بگیرید!» و، از سوی دیگر، رییس‌جمهور رسماً اعلام می‌کند اوضاع عادی‌ست، و شیوه‌نامه‌ای را ابلاغ می‌کند که «از شنبه» وضعیت به‌آن‌چه سابقاً جریان داشته‌است بازمی‌گردد.واقعاً در این مملکت چه‌خبر است؟بعد از آن‌که این اظهارنظر پیشین روحانی، که همه «از شنبه» به‌سر کار و زندگی خود بازمی‌گردند، با طعنه و تمسخر گسترده مواجه شد، او اظهارنظر دیگری هم کرد، که این‌یکی آن‌چنان مورد توجه قرار نگرفت: این‌که در نیمه‌ی شعبان جشن شکست کرونا را برگزار خواهیم‌کرد؛ و تاریخ این ضرب‌الأجلِ تازه برای خاتمه‌ی کرونا، ظاهراً چندان روشن نبود که باز هم دست‌مایه‌ی نقد شود، ولی اکنون می‌دانیم که ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، یعنی پنج‌شنبه‌ی همین هفته، نیمه‌ی شعبان است، و همین کلید فهم ناهم‌آهنگی گسترده‌ای‌ست که به‌عینه می‌بینیم، که از یک‌سو همه می‌گویند وضعیت عادی نیست و، در مقابل، دولت می‌خواهد وضعیت را تقریباً بدون هیچ اقدام کنترل‌کننده‌ای عادی‌سازی کند.به‌این نمودار توجه کنید، که فراوانی تجمعی مبتلاءها، درگذشته‌ها، درمان‌شده‌ها، و درگیرها، که حاصل تفریق مجموع درمان‌شده‌ها و درگذشته‌ها از مجموع مبتلاءها، براساس آمار رسمی‌ست، به‌ترتیب با رنگ‌های آبی، نارنجی، زرد، و خاکستری در آن به‌نمایش درآمده‌است (برای بزرگ‌نمایی تصویر می‌توانید آن را در برگه‌ی دیگری باز کنید): سه روز است (دقیقاً از تاریخ ۱۴ فروردین ۱۳۹۹) که تعداد درگیرها، یعنی کسانی که عملاً ظرفیت بیمارستانی کشور را به‌خود اختصاص داده‌اند، کاهشی شده‌است، و شیب درمان‌شده‌ها فوق‌العاده صعودی‌ست؛ به‌گونه‌ای که از این نمودارها چنین به‌نظر می‌رسد که اوضاع کاملاً تحت کنترل درآمده‌است، و دستورالعملی که از شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹ بخشی از کارها، و بخش دیگری را نیز از ۳۰ فروردین ۱۳۹۹ عادی می‌کند، دقیقاً منطبق با وضعیت واقعی‌ست.نمودار کرونا تا امروز (۱۷ فروردین)این‌ها همه در حالی‌ست که وضعیت هیچ‌یک از کشورهای جهان، به‌جز چین، که به‌علت ساختار حکم‌رانی و قدرت اقتصادی‌اش امکان راستی‌آزمایی این ادعایش، که وضعیت واقعاً عادی شده‌است، وجود ندارد، در حقیقت عادی نیست؛ شیب نمودار مبتلاءیان و درگذشته‌ها با شیب بالایی اکیداً صعودی‌ست، و در ایالات‌متحد، شاید تنها کشوری که به‌همان علت ساختار حکم‌رانی و قدرت اقتصادی‌اش می‌توان دَم از گردش آزادانه‌ی اطلاعات در آن زد، وضعیت عملاً بحرانی‌ست. چطور است که بدون اقداماتی که دیگر کشورها انجام داده‌اند، از قرنطینه‌ی سراسری و محلی، اعلام وضعیت جنگی و به‌میدان‌آوردن نظامیان، تدابیر سخت‌گیرانه‌ی فاصله‌گذاری، تا جبران وقفه‌ی ایجادشده در فعالیت‌های اقتصادی با محرک‌ها و مشوق‌های حجیم (فقط حجم محرک‌های آمریکا ۲۲۰۰میلیارد دلار است؛ چیزی در حدود نیمی از بودجه‌ی سالیانه‌ی این کشور)، توانسته‌ایم بر کرونا فائق آییم؟روشن است که امکان راستی‌آزمایی آمار رسمی دولت ایران را در اختیار نداریم؛ هریک از گمانه‌زنی‌هایی که از دل مدل‌سازی‌ها، گزارش‌های غیررسمی رسانه‌هایی مانند رادیو فردا و ایران‌اینترنشنال، و اظهارات پراکنده‌ی مسئولان ذی‌ربط در اختیار داریم، دست‌آخر اگرچه اعتبار آمار رسمی را با شبهه مواجه می‌کنند، آن را ویران نمی‌کنند. با همه‌ی این تفاصیل اما، به‌نظر می‌رسد دولت ایران انگیزه‌ی مشخصی برای آمارسازی، و نمایش این موضوع که اوضاع عادی‌ست، در اختیار دارد، و آن نیز، وضعیت اقتصادی کشور است، که کاری می‌کند آهی برای تزریق محرک به‌اقتصاد ملی در بساط نمانده‌باشد، و دولت برای جبران کسری بودجه‌ی هنگفتش، دوباره به‌راه‌کار قدیمی چاپ اسکناس روی بیاورد، که احتمالاً موج دیگری از شوک‌درمانی را به‌دنبال خواهدداشت: در همین روزها که بازار ارز عملاً تعطیل است، دلار نزدیک به ۱۰۰۰ تومان (نزدیک به ۷ درصد) گران شده‌است.بدین‌ترتیب، با برداشتن موانع اجتماعات، به‌نظر می‌رسد دولت به‌سوی اتخاذ راه‌کار «ایمنی گله‌ای (Herd Immunity)» گام برداشته‌باشد؛ تدبیری که اتفاقاً با سیاست «خودت بمال!» حاکم بر حکومت نولیبرال ایران نیز سازگار است: این‌که جمعیت را رها کنیم تا در مدت کوتاهی همه کرونا بگیرند؛ راه‌کاری که با ابتلاء همه به‌این بیماری، کاری می‌کند آن عده که به‌هر علت ـــ از جمله کهولت سن، بیماری زمینه‌ای، یا نقص سامانه‌ی ایمنی بدن ـــ در معرض خطر مرگ قرار دارند بمیرند، و مابقی هم در برابر این ویروس ایمن شوند. در این صورت، در عرصه‌ی آمار رسمی که کار در واقع تمام شده‌است؛ می‌مانَد عرصه‌ی سخت واقعیت: در سکوت کامل خبری، علت مرگ‌ها از «کرونا» می‌شود «نارسایی حادّ تنفسی»، و مبتلاءهایی هم که بر سر نظام درمانی کشور هوار خواهندشد، در مواردی که علایم خفیف است به‌خانه فرستاده می‌شوند، و در موارد دیگر هم با فقدان تجهیزاتِ لازم، در تخت‌هایی که فاقد کم‌ترین امکانات لازم هستند (نظیر همان تخت‌های سربازی به‌اصطلاح «بیمارستان» ۲۰۰۰ تخت‌خوابی)، در اثر «نارسایی حادّ تنفسی» درمی‌گذرند.در این مسیر، اگر به‌همان دلایلی که برشمردم، تنها آمار آمریکا را درست فرض کنیم، که نرخ مرگ‌ومیری حدوداً ۲٫۷ درصدی را نشان می‌دهد، حدود ۲ونیم‌میلیون ایرانی جان‌شان را از دست خواهندداد (نرخ مرگ‌ومیر کشور ما در سال‌های اخیر در بدترین حالت کم‌تر از نیم‌درصد بوده‌است)، که به‌معنی فاجعه‌ای انسانی‌ست، برای ادامه‌ی همین فعالیت‌های نیم‌بند کسب‌وکاری، و جلوگیری از بروز فاجعه‌ای فوق‌العاده بزرگ‌تر، که ویرانی کامل اقتصادِ نیمه‌جان کشور، با ورشکستگی گسترده‌ی نظام بانکی، نکول وسیع تعهداتِ سررسیدشده، فروپاشی سراسری نظام اشتغال باشد؛ بحرانی که در مورد آمریکا برخی برآوردها حاکی از سقوطی دست‌کم ۳۰ درصدی در میزان تولید ناخالص داخلی (GDP) است.به‌نظر می‌رسد این تصمیمی‌ست که دولت‌های دیگر نیز، دیر و یا زود، خواهندگرفت، تا از فروپاشی اقتصاد جهانی جلوگیری کنند، و مانع از ماندگاری رکودی شوند که می‌تواند سال‌ها (و، شاید، دهه‌ها) جهان را متأثر کند؛ یعنی به‌طور طبیعی در دوگانه‌ی تعطیلی فعالیت‌های کسب‌وکاری تا ریشه‌کنی کرونا، که معلوم نیست چقدر طول بکشد، و قربانی‌کردن بخشی از جمعیت برای زنده‌ماندن بقیه‌ی جمعیت، دومی را انتخاب خواهندکرد، و این یعنی اگر بشر در دست‌یابی به‌دارو و یا ویروس کرونا توفیق نیابد، روزهای تاریکی در انتظار همه‌ی دنیاست، که روزهای تیره‌ای که فکر می‌کردیم دیگر دنیا به‌پایان رسیده‌است، در برابرشان هیچ خواهدبود.در این میان، دولت ایران که عموماً پِی‌رُوِ سیاست «خودت بمال!» است، و با حیف‌ومیل درآمدهای هنگفت نفتیِ بیش از یک دهه‌ی گذشته، از ضعف گسترده‌ای در امکانات زیرساختی رنج می‌برد، خیلی زود این راه‌کار را اتخاذ کرده‌است؛ مابقی دولت‌ها نیز، که غلام حلقه‌به‌گوش سیاست‌های نولیبرالی بوده‌اند و هستند، به‌همین راه سخت پا خواهندگذاشت ـــ در این میان، تنها جای امیدواری این است که دارو و یا واکسنی برای این بیماری پیدا شود.پی‌نوشت: عنوان نوشته را از یک دیالوگ مشهور سریال «بازی تاج‌وتخت» برداشته‌ام.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 16:42:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خانه‌ی پدری»؛ بدون هیچ توضیح اضافه</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%9B-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-ejntf2ehpleq</link>
                <description>پوستر فیلم خانه‌ی پدریدی‌شب «خانه‌ی پدری» را دیدم، و هنوز که هنوز است میخ‌کوب‌ام. تلاش می‌کنم خودم را جمع‌وجور کنم و چندخطی درباره‌ی این شاه‌کارِ به‌تمام معنا بنویسم.حتماً می‌دانید که فیلم پس از یک‌دهه اکران شده‌است: همه‌جا هم علت توقیف نزدیک به‌ده‌ساله‌اش را خشونت افسارگسیخته در نمایش فرزندکُشی معرفی می‌کنند؛ در حالی که نظیر همین فرزندکُشی را در اثر متوسط ولی جنجالی «مغزهای کوچکِ زنگ‌زده» نیز شاهد بوده‌ایم و، تا جایی که دیدم، هیچ‌کس هم اعتراضی به‌خشونت عریان آن فیلم نکرد.خوش‌بختانه به‌نظر می‌رسد کیانوش عیاری با حذف یا تغییر سکانس تعیین‌کننده‌ی آغازین فیلم موافقت نکرده‌است؛ از این رو، تعداد سینماهای نمایش‌دهنده‌ی فیلم چندان زیاد نیست و، علاوه بر این، گویا در برخی شهرها ـــ مانند مشهد ـــ بنا به‌ملاحظاتی قابل‌انتظار اصلاً به‌اکران درنیامده‌است. به‌گمان من هیچ بعید نیست اکران آن به‌زودی متوقف هم بشود.فیلم به‌سنت فیلم‌سازی عیاری، که روایت بی‌پرده‌ی واقعیت باشد، و بدون آن‌که هیچ، مطلقاً هیچ، سوگیری‌ای داشته‌باشد و، حتا، بخواهد حرفی بزند، چند پرده از زندگی خانواده‌ای ایرانی را نشان می‌دهد. واقع‌گرایی دراماتیک عیاری یادآور فیلم‌سازی به‌سیاق کیارستمی‌ست؛ با این تفاوت که عیاری قصه‌گوی چیره‌دستی هم هست، و تلفیق این‌دو کار ساده‌ای نیست.فیلم‌نامه چنان باچفت‌وبست و، در عین حال، فارغ از پیچیدگی‌های فُرمی‌ست، که گویی به‌تماشای یک‌زندگی روزمره با تمام چالش‌هایش نشسته‌ایم. دقت کارگردان به‌جزئیات ستودنی‌ست؛ گذشته از تغییر در تزئینات صحنه با گذر زمان ـــ از قفل در، تا شیر آب، و تا دیوار روبه‌روی درِ خانه ـــ عیاری حتا حواسش هست وقتی لامپ روشن از سرپیچ باز می‌شود داغ است، و باید آن را با دست‌مال گرفت.شکوه فیلم این‌جاست که نه می‌خواهد و نه تلاشی می‌کند که پیامی را به‌مخاطب منتقل کند؛ دقیقاً همانند مَنِش بی‌ادعای عیاری، بدون هیچ‌گونه بزک‌دوزکی، بزرگ‌ترین حرفی را که یک‌فیلم‌ساز می‌تواند بزند، در کمال خون‌سردی و بدون هیچ‌گونه قلمبه‌گویی، می‌زند و چنان ماهرانه و تکان‌دهنده این کار را انجام می‌دهد که مخاطب حتا فرصت نمی‌کند ساعتش را ببیند: هیچ لحظه‌ی زایدی در فیلم نیست.دقت فیلم در اجزاء تاریخی روایت هم، البته بدون ارجاع مستقیم و روشن به‌تاریخ‌های دقیق، ستودنی‌ست، و خیلی پیش‌تر از زمان حال، در «دوران سازندگی» خاتمه می‌یابد. در فیلم، تنها نسلی که در رویارویی‌اش با یک‌فاجعه‌ی تاریخی، به‌دنبال آموزش و کمک به‌دیگران برای درآمدن از یک‌چاهِ وِیل تاریخی می‌رود، همان نسلی‌ست که انقلاب ۱۳۵۷ را رقم زد؛ دیگران، تنها خودشان را نجات می‌دهند.بازی‌گران محبوب عیاری در این فیلم نیز حاضرند؛ خیلی از بازی‌گران را نمی‌شناختم، ولی بدون اطوار مرسوم بازی‌شان را می‌کردند. می‌مانَد مهران رجبی و برادران هاشمی، که به‌ویژه اولی، یکی از بازی‌گران قدرناشناخته‌ی ماست؛ رجبی از معدود هنرپیشه‌هایی‌ست که جوری نقشش را بازی می‌کند که انگار اصلاً نقش بازی نمی‌کند، و به‌گمانم همین باعث شده کلاً دیده نشود. دوربین هوش‌مندانه از تک‌لوکیشن فیلم بیرون نمی‌رود؛ در واقع، منطقی وجود ندارد چنین کند: خانه‌ی پدری همان ایرانِ ماست، و نگاه مشاهده‌گر دوربین در این خانه به‌جست‌وجو آمده‌است ـــ پرسش این‌جاست که این دوربین، از روایت زندگی در خانه‌ای قدیمی، که محل زندگی چند نسل یک‌خانواده است و، دست‌آخر، به‌مخروبه‌ای بدل شده که می‌خواهند آن را بکوبند و بسازند، به‌دنبال چی‌ست؟گفته‌اند که «خانه‌ی پدری» تصویر ناشایستی از سنت نشان می‌دهد؛ در حالی که این تصویر اختلاف چشم‌گیری با واقعیت ندارد، و همین حملات قلمی به‌روایت فیلم، نشان می‌دهد این سنت‌ها چقدر واپَس‌مانده‌اند که سنجاق‌کردن مخاطب به‌آن‌ها می‌تواند چنین واکنش‌های پُرشوری را به‌دنبال بیاورد (احتمالاً از ترس شدت همین واکنش‌هاست که توقیف و اکران محدود هم تجویز شده‌است).اما گمان من این نیست؛ عیاری ابداً به‌دنبال نقد سنت نیست، او قصه‌گوی متبحری‌ست که روایتی از چنددهه زندگی خانواده‌ای را نشان می‌دهد، که هر کاری می‌کند نمی‌تواند از شرّ گندی که نسل اول خانواده به‌بار آورده رها شود؛ فرقی نمی‌کند اتاق آن شومی تبدیل به‌محل کشمش‌گرفتن از انگور تبدیل شود، یا جایی برای خوابیدن باشد، یا محل برگزاری کلاس آموزشی قالی‌بافی.حتا وقتی می‌خواهند خانه‌ی مخروبه‌ی پدری را بکوبند و «بسازند» هم، باز این بار تاریخِ پرخون روی دوش خانواده سنگینی می‌کند، و خانواده ناگزیر است بدون آن‌که با کسی حرفی بزند، با هراس این ننگ را بر دوش بکِشد ـــ و این، همان تاریخ ایران ماست، که هر مقطعش، به‌ویژه بعد از حمله‌ی مغول، که هنوز نتوانسته‌ایم از سنگینی‌اش کمر راست کنیم، انبانی از ناکامی را بر سرمان هوار می‌کند.در حاشیه‌ی بُن‌مایه‌ی اصلی فیلم، که همان سنگینی بار تاریخ بر روان ایرانی باشد، که راهی هم برای رهایی از آن نیست، تنش فردیتِ در حال رشد زن ایرانی با مردسالاری نهادینه در تاریخ‌مان نیز به‌خوبی به‌نمایش درآمده‌است، و بلوغ تدریجی رویارویی زنِ شاخص هر نسل از این خانواده، که در کودکی روی تاب می‌نشیند، با فاجعه‌ای که حمل می‌کنند، حساب‌شده است.عیاری، هوش‌مندانه و هنرمندانه، شمایلی از زن ایرانی خلق می‌کند که در کوران حوادث چنان آب‌دیده و بالغ شده‌است، که از یک‌موجود تیپاخورده، که به‌سادگی به‌قتل می‌رسد، به‌موجودی ارتقاء می‌یابد که «دانش‌جوی پزشکی»ست، و آخرین بازمانده‌ی مردِ این خانواده، در برابر او تیشه را از دست می‌اندازد.قصه‌گویی چیره‌دست عیاری، بدون هیچ تلاشی برای حُقنه‌کردن پیام‌های باسمه‌ای یا غیرباسمه‌ای، کاری می‌کند دقیقاً همان‌گونه که در «روزگار قریب» داخل زندگی «محمد قریب» (رضوان‌الله علیه) بودیم، و در «هزاران چشم» از دری‌چه‌ی چشمان نابینای «آقای راوندی» به‌زندگی مردمان نگاه بیاندازیم، در «خانه‌ی پدری» شاهد تاریخ معاصر ایران باشیم.پرسش این‌جاست: ملتی که بار تاریخش را به‌دوش می‌کِشد، و هم‌چنان کمرش زیر بار تاریخی که مدفون کرده، و نبش‌قبرش هم باعث می‌شود «سکته‌ی مغزی» کند، دوتاست و، حتا، وقتی تصمیم می‌گیرد این خانه را بکوبد و از نو بسازد، ممکن است «میراث جلویش را بگیرد»، برای رهایی از این چرخه‌ی شوم چه باید بکند؟فیلم در همین نقطه‌ی اوج واماندگی به‌پایان می‌رسد و، به‌خوبی، از اِصدار هرگونه امیدواری بی‌مایه‌ای خودداری می‌کند. به‌قول سیدجواد طباطبایی، ما هنوز مقدمات طرح پرسش درباره‌ی «مسئله‌ی ایران» را هم در اختیار نداریم و، عجالتاً، در پاسخ به‌محاکمه از گندکاری‌های گذشته‌ی‌مان، تنها می‌توانیم بگوییم: «پدرم گفت».</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2019 10:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراژدی اتم: داستان غم‌انگیز زوال یک‌خانواده</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/08-chv0rhyf378p</link>
                <description>رفتم به‌تماشای «اثر پرتوهای گاما بر گل‌های همیشه‌بهار»؛ نمایشی با کارگردانی مَه‌تاب نصیرپور و نمایش‌پردازی محمد رحمانیان: روایت درماندگی یک‌خانواده در میانه‌ی سده‌ی بیستم و، ظاهراً، در آمریکا، یا آن‌طور که در خلاصه‌اش نوشته‌اند، نیویورک ـــ اگرچه اشاره به‌فضای زمانی نمایش در طول اجراء مبهم است، و این نمایش اصلاً مکان‌مند نیست.نمایش داستان مادری را روایت می‌کند که با نگه‌داری از بانوان سال‌خورده روزگار خود و دو دخترش را می‌گذراند؛ نقش «بِتی» را نصیرپور با چیره‌دستی هرچه تمام‌تر بازی می‌کند، و تصویری جان‌دار از زنی تنها و درمانده را ارائه می‌کند که آن‌چنان تمام بلندپروازی‌ها و آرزوها و ایده‌هایش شکست خورده و ناکام مانده و سرکوب شده‌اند، که در مرز فروپاشی روانی‌ست، و به‌هرچیز و هرکسی برای پَس‌انداختن زوال روحی‌اش چنگ می‌زند.تراژدی نمایش آن‌جا شکل می‌گیرد که «روت»، یکی از دختران، به«بِتی» می‌گوید همه او را «بِتی دیوونه» صدا می‌کنند، و او، که امیدوارانه برای تماشای موفقیت چشم‌گیر «تیل»، دختر دیگر، برای حضور در جشن‌واره‌ای علمی که همین دخترش در آن منتخب شده‌است، تاکسی گرفته و به‌زیبایی خود را آراسته‌است، آخرین دست‌آویزش برای خروج از چاه ویل ناکامی را هم از دست می‌دهد؛ فرومی‌ریزد و به‌الکل پناه می‌برد، و در یک‌حمله‌ی عصبی، خرگوش دختر کوچک را می‌کُشد.پایان‌بندی نمایش با این جمله از «بِتی»ست که «حالم از این دنیا به‌هم می‌خوره»؛ در حالی که معلوم نیست «بِتی» پیرزن سال‌خورده‌ای را که مسئولیت نگه‌داری‌اش را پذیرفته را نیز به‌قتل رسانده‌است، و یا این‌که صرفاً از خانواده‌اش خواسته بیایند و او را ببرند ـــ هم‌زمان با این‌که دختر بزرگ‌تر خانواده از حمله‌ی صرع جان به‌در برده و بی‌حال روی کاناپه افتاده‌است، و تراژدی بدین‌نحو تکمیل می‌شود که استعداد دیگری (دختر کوچک‌تر، که برنده‌ی جشن‌واره‌ی علمی شده‌است) نیز زیر این فشارها تسلیم و تلف شده‌است.این‌جاست که نمایش این پرسش را به‌صورت تماشاگر می‌کوبد: «بِتی دیوونه همان تیل نیست؟ ـــ دختر مستعد و موفق امروز، همان زن کله‌شق و رؤیاپردازی نیست/نمی‌شود که همه او را به‌چشم یک‌دیوانه می‌نگرند که با هر تنابنده‌ای سر جنگ و دعوا دارد و خشمی جان‌گداز از زمانه و روزگاری را به‌دوش می‌کِشد که غَدّار است و سرشار از نامرادی و قدرنشناسی و تضییع؟». صحنه خاموش می‌شود؛ بازی‌گران تعظیم می‌کنند، و نمایش تازه شروع می‌شود: این‌بار در ذهن تماشاگر.نمایش می‌کوشد برای گرفتن تلخی جان‌کاه ماجرا، طنزی کم‌رنگ را گاه‌به‌گاه وارد قصه کند؛ با این حال، آن‌چه بیش از همه در این میان جالب‌توجه است، درپیش‌گرفتن الگویی مشابه «تعزیه» برای پیاده‌سازی تراژدی‌ست: در «تعزیه» نیز، شخصیت‌ها تعمداً تدابیری چون خواندن گفت‌وگوها از روی متن را در پیش می‌گیرند تا معلوم باشد این صرفاً نمایشی از واقعیت است، و نه خودِ واقعیت، تا زهر و فشار روانی آن بر تماشاگر را کم کنند ـــ این‌جا هم هرازگاهی بازی‌گران اشارات صریحی دارند به‌این‌که داریم یک‌نمایش می‌بینیم، و این اشارات سبب می‌شود تماشاگر از حجم سنگین اندوه حتا برای لحظه‌ای رها شود و نفسی به‌راحتی بکشد.صحنه در نهایت سادگی و کاربردی‌بودن ساخته شده‌است؛ بازی‌گران به‌خوبی از پس ایفای نقش‌های‌شان، اگرچه بعضاً اغراق‌شده، برمی‌آیند، و نصیرپور در صحنه می‌درخشد ـــ او چنان بازی‌گر توانایی‌ست که حتا می‌تواند برق‌زدن چشم در پِی یک‌فکر بکر را با عینیتی مثال‌زدنی به‌اجراء دربیاورَد؛ حقیقتاً می‌توان گفت تمامی دیگر بازی‌گران در مقابل تبحر استثنایی نصیرپور در سایه به‌سر می‌برند، و این سخن بی‌راه نیست که تمام بازی‌گران سینمای ایران نیاز دارند یک‌دوره بازی‌گری را زیر نظر او بگذرانند.پی‌نوشت: وقتی منتظر بودیم درهای سالن باز شوند، محمد رحمانیان از جلوی‌مان گذشت؛ به‌او سلام کردم و علیک بسیار گرم و متواضعی تحویلم داد ـــ عجله داشت و سریع رد شد؛ خیلی دوست داشتم با هم عکسی به‌یادگار بگیریم، و با او درباره‌ی احترام و علاقه‌ام به‌کارهایش صحبت کنم: خصوصاً این‌که چقدر حسرت می‌خورم نگذاشتند «روز حسین» را بسازد. شاید وقتی دیگر!</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2019 14:38:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ما شما را دوست داریم خانم یایا»</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/10-l0rdyuhtuplm</link>
                <description>نمایی از فیلم «خانم یایا»دی‌شب، در بحبوحه‌ی مسابقه‌ی پرسپولیس، که احتمال نمی‌دادم با آن وضعیت نیمکت (به‌قول آن فرومایه: «حتماً خیریتی در کار بوده!») و عمل‌کرد ضعیف در بازی دور رفت، بتواند اقدامی کند، رفتم به‌تماشای «خانم یایا»؛ تازه‌ترین ساخته‌ی اکران‌شده‌ی عبدالرضا کاهانی: فیلمی که در نگاه نخست به‌غایت چرند، کُند و ضعیف جلوه می‌کند؛ تا بِدان‌جا که چندین‌نفر در اوایل و اواسط فیلم از سینما خارج شدند، و من نیز، در اواسط فیلم کم مانده‌بود واقعاً بخوابم و، از شما چه‌پنهان، حتا لحظاتی چشم‌هایم روی هم افتاد ـــ با این همه، بعداً که از سینما بیرون آمدم، و توانستم بر این حس که وقت و پولم را با تماشای این فیلم هدر داده‌ام فائق آیم، دیدم با یک‌فیلم ویژه روبه‌رو بوده‌ام.داستان «خانم یایا»، که تقریباً می‌توان گفت از فرط بی‌هودگی و پوچی کل ماجرا، گویی اساساً وجود ندارد، حول دو شخصیت به‌نام‌های ناصر (با بازی عطاران) و مرتضا (با بازی فرخ‌نژاد) می‌گذرد، که سال‌هاست با دو دختر یک«حاجی» ازدواج کرده‌اند، و برای او، که در بازار ابزارآلات فعالیت داشته، کار می‌کرده‌اند؛ اکنون که «حاجی» مُرده، اداره‌ی کسب‌وکار او را برعهده گرفته‌اند، برای واردات به‌چین رفته‌اند و، دور از چشم هم‌سران‌شان، برای خوش‌گذرانی به‌پاتایا (در تایلند) رفته‌اند: جایی که پیش‌تر ظاهراً با زنی بوده‌اند که نامش را خانم یایا گذاشته‌اند، و این‌بار، هرجا می‌روند همه‌ی زنان را خانم یایا می‌بینند و صدای او را در همه‌ی شرایط می‌شنوند.پرداخت شخصیت خانم یایا، چه از نظر فُرمی و چه از نظر محتوایی، به‌گونه‌ای‌ست که نمی‌دانیم او وهم و برساخته‌ی ذهن ناصر و مرتضاست، و یا این‌که واقعاً وجود دارد؛ حتا نمی‌دانیم پیش از این واقعاً با او بوده‌اند یا خیر: بِدان‌جهت که فیلم از نخستین لحظات عنوان‌بندی ابتدایی خود می‌کوشد این تصور را از شخصیت این دو در ذهن مخاطب جا بیاندازد که از فرط هول‌وهراس از این‌که مبادا لو بروند، و یا از غایت تشنگی‌شان برای کام‌جویی از خانم یایا، همه را به‌چشم او ببینند. از نیمه‌ی دوم فیلم و، با ورود شخصیت عظیم (با بازی حیایی)، معلوم می‌شود دو شخصیت اصلی، که تجسم بسیار دقیقی از بخشی از کسانی‌اند که برای خوش‌گذرانی‌های پنهانی به‌پاتایا می‌روند، آن‌چنان خشکه‌مقدس بوده‌اند، که عظیم را از نان‌خوردن انداخته‌اند، و اعضای هیئت‌امنای یک‌صنف تجاری‌اند؛ همین‌جاست که هجویه‌ی اصلی فیلم نسبت به‌این شخصیت‌ها به‌مثابه نمونه‌ای از دورویی‌های یک‌قشر خاص، به‌عنوان بخشی از ـــ به‌قول محمد قائد ـــ «نیرنگستان آریایی ـ اسلامی»، شکل می‌گیرد.این دو، در عین آن‌که ظاهراً در آتش خواستن خانم یایا می‌سوزند و، حتا، دور از چشم یک‌دیگر می‌کوشند با او خلوت کنند (اگرچه همواره ناکام می‌مانند)، می‌ترسند از هتل‌شان خارج شوند، و بارها تلاش می‌کنند از پاتایا فرار کنند؛ ولی هربار به‌تحریک خانم یایا منصرف می‌شوند: با آن‌که از نخستین لحظات آغاز فیلم روشن است برای چه‌تفریحی به‌پاتایا آمده‌اند، به‌واسطه‌ی بزدلی‌ای که سبب می‌شود نوکر یک«حاجی» و، بعداً، دختران او باشند، دچار این ابهام می‌شوند که اگر قرار نیست «آن کار دیگر» را انجام دهند، اصلاً چرا به‌پاتایا آمده‌اند؟ این‌جاست که نخی ظریف هویدا می‌شود، که تمامی صحنه‌های ظاهراً بی‌ربط فیلم را به‌یک‌دیگر متصل می‌کند.«خانم یایا» در ساختن تصویر خاصی از دو شخصیت اصلی‌اش ـــ ناصر و مرتضا ـــ بسیار بی‌پرواست: این‌ها در بسیاری از لحظات فیلم تقریباً برهنه‌اند، فیلم مدام آن‌ها را در استخر نشان می‌دهد که با یک‌دیگر مشغول شناکردن‌اند، یکی‌شان لباس‌زیر آن‌دیگری را می‌شوید و می‌چِلانَد و کم مانده مشترکاً به‌حمام بروند، به‌جای دو تخت یک‌نفره روی یک‌تخت دونفره می‌خوابند، و به‌سالن‌های ماساژ مردانه می‌روند؛ اگرچه در همین حین نیز، بزدلی سبب می‌شود از رویارویی با تمایلات جنسی نامعمول‌شان اِبا داشته‌باشند، و وقتی هم‌راه خانم یایا به‌کاباره‌ای می‌روند، از این‌که همه‌ی رقصندگان مرد هستند، به‌خود می‌لرزند. سروشکل و اشارات کلامی شخصیت عظیم نیز، دلالت‌های روشنی بر شغل ویژه‌ی او دارد، که البته تا پایان فیلم صراحتاً به‌آن اشاره نمی‌شود؛ اگرچه نشانه‌های فیلم برای فهمیدن شغل او کافی‌ست.از دید من، این فیلم نخستین نمایش از هم‌جنس‌گرایی دو مذکر در تاریخ سینمای ایران است؛ با نمایش دو شخصیت معمولی، با همه‌ی نیرنگ‌بازی‌ای که از ایرانی‌جماعت سراغ داریم، که می‌ترسند با واقعیت جسمی و یا ذهنی‌شان روبه‌رو شوند و، با تأثیرپذیری (سوءاستفاده؟) از فشارهای اجتماعی به‌شکل مرسوم ازدواج کرده‌اند (نکته‌ی جالب این‌جاست که هیچ‌یک بچه‌دار نشده‌اند)؛ چنان‌که روی موج عمومی سفر به‌پاتایا برای عیش‌وعشرت به‌این شهر می‌روند، ولی حتا آن‌جا هم هرقدر تلاش می‌کنند نمی‌توانند لذت بیش‌تری جز تماشای خانم یایا (با زوم تصویرش در گوشی تلفن‌شان) ببرند و، نهایتاً، بی آن‌که بخواهند بفهمند، در هتل به‌یک‌دیگر مشغول‌اند: حتا جایی هست که شخصیت ناصر از فرط حرارتش گرمای هوا را بهانه می‌کند و تی‌شِرت آستین‌حلقه‌ای‌اش را نیز از تن درمی‌آورد.ظاهراً این فیلم مدتی برای اکران در نوبت بوده‌است؛ نمی‌دانم حذفیات و اصلاحاتش تا کجاست، ولی همین مقداری هم که مانده برای آن‌که فیلم را به‌اثر ویژه‌ای در هجو فرهنگ یک‌قشر خاص ایران، در عمیق‌ترین لایه‌های خود و، از آن مهم‌تر، در طرح ادعایی بزرگ در خصوص سرانجام فشارهای جنسی بیرونی تمام این سال‌ها، که در کنار دیگر عوامل، سبب‌ساز بروز انقلابی جنسی در ایرانِ امروز شده‌است، تبدیل کند، بسنده به‌نظر می‌رسد؛ سال‌ها بعد، که بخواهند سینمای ایران را در دهه‌ی ۹۰ خورشیدی بررسی کنند، حتماً از «خانم یایا» به‌عنوان فیلمی خط‌شکن، که بعداً قدرش را دانسته‌اند، نام خواهندبرد.پی‌نوشت: عنوان این نوشته نام اولیه‌ی این فیلم است.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Nov 2018 10:49:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاشیه بر «مزارعه»: مناسبات را مرئی کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/9-lx2aq0bnkreb</link>
                <description>یکی از قراردادهایی که در فقه مورد بررسی قرار می‌گیرد «مزارعه» است؛ قراردادی که میان مالک زمین و مالک بذر منعقد می‌شود تا، در ازای کشاورزی این بذرها در زمین، محصول در دوره‌ی زمانی معینی به‌نسبتی که درباره‌ی آن توافق می‌شود میان طرفین تقسیم شود.از فروع این بحث در دروس فقهی، حالتی‌ست که مزارعه باطل باشد؛ یعنی اساساً به‌درستی منعقد نشده‌باشد ـــ به‌دیگر سخن، صحبت این فرع درباره‌ی موردی‌ست که با تصور وجود قراردادی که به‌طور صحیح منعقد شده‌است، مالک زمین و مالک بذر عملیات کشت‌وزرع را انجام می‌دهند، ولی در نهایت معلوم می‌شود قرارداد به‌علتی باطل بوده‌است؛ یعنی اصلاً منعقد نشده‌است (مثلاً چون مالک بذر مجنون بوده‌است).ظاهراً مورد اتفاق آقایان است که در چنین حالتی، تمام محصول متعلق به‌مالک بذر است، و او متعهد است اجرت‌المثل سایر عوامل را بپردازد؛ یعنی اجاره‌ی معمول زمین را پرداخت کند، چون از زمین بهره‌مند شده‌است، و فرض می‌شود قرارداد اجاره‌ای میان ایشان موجود بوده‌است؛ چنان‌که باید اجرت معمول کارگران را پرداخت کند، چون از خدمات ایشان منتفع شده‌است، و فرض می‌شود قرارداد اجاره‌ی اشخاص میان ایشان موجود بوده‌است ـــ مالک زمین حقی نسبت به‌محصول کشاورزی ندارد، چون قرارداد مزارعه‌ای در کار نبوده‌است؛ تنها می‌تواند اجاره‌ی زمین را طلب کند.نکته‌ای را می‌توان در خصوص این فرع مطرح کرد که مستقیماً به‌یکی از مبانی فکری ِ بیان‌نشده‌ی فقه اسلامی بازمی‌گردد: اگر قراردادی در کار نباشد، حاصل هم‌کاری به‌مالک سرمایه برمی‌گردد و در تملک او قرار می‌گیرد، و او باید هزینه‌ی دیگر عوامل را پرداخت کند: اجاره مکان و مزد نیروهای انسانی؛ همان سازوکاری که سرمایه‌داری مدرن در پیش می‌گیرد و، با گرفتن حاصل کار و ذوق و تلاش و ابتکار از کارگر، او را از خود بیگانه می‌کند.جالب است که وضعیت دیگری هم کاملاً قابل‌تصور است: این‌که حاصل کار در تملک کارگر قرار گیرد، و او سود سرمایه را، مثلاً به‌پِی‌رَوی از منطق «مضاربه»، به‌مالک سرمایه پرداخت کند؛ چنان‌که اجاره‌ی زمین را نیز به‌مالک آن بپردازد. در این حالت، صاحب کار و فرآورده‌ی آن، که با ترکیب نیروی انسانی و سرمایه و زمین و ابزارآلات تولید و اندیشه به‌دست می‌آید، همان کسی‌ست که نیروی جسمی و ذهنی‌اش را برای تولید محصول به‌کار انداخته‌است و، البته، باید هزینه‌ی دیگر عوامل را پرداخت کند.فرض کنید جامعه‌ای نه بر اساس تعلق محصول کار به‌مالک سرمایه، که بر اساس تعلق این محصول به‌کارگر سامان یابد؛ در این صورت، بدون سلب مالکیت خصوصی، که مترادف تعرض به‌یکی از حیطه‌های شخصیت آدمی‌زاد است و، ضمناً، می‌تواند به‌درآمدی بر بی‌حرمتی به‌دیگر حوزه‌های حریم خصوصی فرد بدل شود، دست‌کم سازوکار منصفانه‌ای امکان حاکمیت بر تعاملات انسانی را خواهدیافت، که مانع ازخودبیگانگی انسان می‌شود.بدین‌ترتیب، هر انسانی رأساً به‌یک‌بنگاه بدل می‌شود، و می‌تواند با هم‌کاری مالکان سرمایه، زمین و ابزارآلات، آن‌چه را می‌خواهد تولید کند، و مالک آن باشد، تا هر طور که می‌خواهد محصولش را به‌فروش برساند؛ دیگر خبری از قراردادهای کار ِ نابرابر نخواهدبود که عده‌ای بخواهند این قراردادها را که ذاتاً و ماهیتاً غیرمنصفانه‌اند با انواع تدابیر (انعقاد پیمان‌های جمعی، تأمین اجتماعی و...) به‌انصاف نزدیک کنند؛ در حالی که سرمایه‌گذار نیز به‌بهره‌ای که آن را می‌جوید دست می‌یابد، و مالک زمین و ابزارآلات نیز اجاره‌اش را دریافت می‌کند.این سازوکار، معنای «کارآفرین» را به‌آن بازمی‌گرداند، و به‌جای بیگاری ِ مستتر در «کار ِ مزدی»، خلاقیت و ثمردهی را می‌نشاند.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sat, 10 Nov 2018 13:02:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی «تقلید»؛ به‌بهانه‌ی گرگ‌بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/8-ctqpeuhhvvlt</link>
                <description>نمایی از فیلم «گرگ‌بازی»رفتم «گرگ‌بازی» را دیدم؛ حس می‌کردم فیلم خوبی باید باشد، که البته بد هم نبود (اگرچه بازی‌ها در لحظاتی واقعاً باسمه‌ای بودند)، ولی نویسنده آن‌قدر نخ داستان را پیچانده‌بود و گره بر گره افزوده‌بود، که دست‌آخر این نخ از دستش رها شده‌بود، خودش در هزارتوی داستان و گره‌های فراوانش گم شده‌بود، و پایان باز قصه، به‌نوعی پا در هوا رهاکردن تماشاگر، و ازسربازکردن او از جانب نویسنده بود: آن‌چنان که کناردستی ما در سینما، وقتی عنوان‌بندی پایانی روی پرده نقش بست، اعتراض کرد: «چی شد؟! حیف که &quot;اِل‌کلاسیکو&quot; را ندیدیم!».به‌این بهانه، ذهنم رفت سمت این‌که چقدر نوآوری کار سخت و ارزش‌مندی‌ست و، در عین حال، درآوردن ادای نوآوری واقعاً ساده است: در سینمای ایران، کافی‌ست برخی بازی‌گران (مانند جواهریان، حاتمی، مصفا، محمدزاده، اَبَر، شاید آقاخانی، و دیگرانی که مثلاً بازی‌گر خوب به‌حساب می‌آیند) در فیلمت بازی کنند؛ دوربین را به‌تقلید از فرهادی سر دست بگیری؛ یک‌داستان بی‌سروتهِ تلخ سر هم کنی؛ و یک‌پوستر خوب درست کنی؛ موسیقی متن هم دل‌بخواهی‌ست ـــ این‌طوری می‌شود که اگر لابی بلد باشی، ممکن است برنده‌ی جایزه هم بشوی؛ حتا در جشن‌واره‌های خارجی.متأسفانه آن‌چه این روزها خیلی با آن روبه‌روییم، درآوردن ادای نوآوری‌ست؛ نه نوآوری راستین: چینی‌جماعت را تمسخر می‌کردیم، که نمونه‌ی باسمه‌ای همه‌چیز را می‌سازد، در حالی که خودمان به‌این درد دچار هستیم؛ آن هم در حالی که چین اندک‌اندک به‌مرز خلق و نوآوری می‌رسد، ولی ما هم‌چنان همان هستیم که بودیم ـــ بی‌شمار کسب‌وکار مشابه، بی‌شمار ایده‌ی تکراری، و بی‌شمار کاری که بارها انجام و شکست‌خورده‌بودنش مکرر ثابت شده‌است؛ ولی باز هم دست‌بردار نیستیم، و مدام مشغول تقلیدیم: «خلق را تقلیدشان بر باد داد / ای دوصد لعنت بر این تقلید باد!».البته روشن است که تقلید ساده‌ترین کار ممکن است: تاریخ گواهی می‌دهد که کشورهای اروپایی، پیش از آن‌که حقوق مالکیت فکری را برای عقب‌نگه‌داشتن کشورهای دیگر ابداع کنند، متخصص کُپی‌کاری از روی دست یک‌دیگر بودند؛ نکته‌ی مهم این است که در تقلید باقی نماندند، و با انباشت آگاهی و تجربه‌ی ناشی از تقلیدهای مستمر، که می‌تواند یکی از ابزارهای مفید یادگیری باشد، نوآوری را آموختند و به‌کار بستند ـــ یکی از مکاتبِ نسبتاً متروک و، البته، گرامی اخلاق، که «فضیلت‌گرایی» باشد، اساساً از طریق تقلیدی حساب‌شده درست و نادرست را تعلیم می‌دهد، و بازار سنتی، دقیقاً براساس تقلید پیش‌رفت می‌کند (همه‌ی کسبه کارشان را از پادویی برای یک«اوستا» شروع کرده‌اند).شرایط است که تقلید را در نهایت به‌نوآوری بدل می‌کند: سهل‌گیری سبب می‌شود آدمی در تقلید ماندگار شود؛ در مقابل، سخت‌گیری و گوش‌زدکردن اشتباهات، و رقابتِ بی‌امان، در کنار تشویق استقلال فکری، کاری می‌کند نوآوری از خاکستر تقلید برخیزد ـــ البته این حرف‌ها برای مرز پرگهر نیست که ابر و باد و مَه و خورشید آن در کارند، تا بدون جدیت کار کنند و خوش باشند؛ برای جاهای دیگری‌ست که هدف‌مند زندگی می‌کنند، و تأمل در امور را سرلوحه‌ی‌شان ساخته‌اند.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sat, 10 Nov 2018 13:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا در زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/7-hnixomt8wnp4</link>
                <description>نمایی از فیلم «شنا در زمستان»چند شب پیش، وقتی ساعت ۱۱ به‌خانه رسیدم، شام خوردم و تلویزیون را روشن کردم: گمان می‌کردم گشت کوتاهی در شبکه‌های تلویزیون می‌زنم و بعد می‌روم بخوابم؛ ولی نشان به‌همین نشان که تا ساعت ۱ونیم بعد از نیمه‌شب بیدار ماندم ـــ آن هم در حالی که بسیار خسته و کوفته بودم؛ ولی اثری هنری دیده‌بودم که تکانم داده‌بود.یکی از شبکه‌های تلویزیون فیلمی پخش می‌کرد به‌نام «شنا در زمستان»؛ اثر محمد کاسبی (راننده‌ی کامیون «خوش‌رکاب»!)، با بازی مجید مجیدی در نقش اصلی (معلم روستا، آقای مرتضایی‌نسب). فیلم داستان و فُرم بسیار ساده‌ای دارد: معلمی به‌روستای دورافتاده و محرومی می‌رود و معلم مدرسه‌ای می‌شود که دانش‌آموزانش در نداری مطلق به‌سر می‌برند؛ مدیر این مدرسه شخصیتی معتدل دارد، ولی ناظم مدرسه خشن و سخت‌گیر است ـــ اگرچه فیلم مراقب است که به‌دام کلیشه نیافتد، و از ناظم هیولا نسازد.آقای مرتضایی‌نسب از درد بچه‌ها رنج بسیار می‌کشد؛ هم‌راه و هم‌دل‌شان می‌شود، و غذایش را با خود سر کلاس می‌آورَد و آن را با بچه‌ها تقسیم می‌کند. او در برابر سخت‌گیری‌ها و تنبیه‌های ظالمانه‌ی ناظم می‌ایستد و، در نهایت، با گزارش ناظم در خصوص درگیری‌ای که آقای مرتضایی‌نسب با ناظم در خصوص تنبیه یکی از بچه‌ها پیدا می‌کند، دست‌گیر می‌شود و از مدرسه می‌رود. کل داستان فیلم در دوران پهلوی دوم می‌گذرد؛ تمامی بچه‌های مدرسه از کانون اصلاح و تربیت آمده‌اند، و سال تولید فیلم ۱۳۶۸ است.روشن است که این خط داستانی می‌تواند بسیار شعاری باشد؛ اما شکوه فیلم در این است که هیچ‌گاه حتا به‌شعاردادن نزدیک هم نمی‌شود: چنان‌که ناظم مدرسه وقتی نیروهای امنیتی برای بازداشت آقای مرتضایی‌نسب مراجعه می‌کنند، باورش نمی‌شود که به‌این راحتی یکی را ببرند، و وقتی آقای مرتضایی‌نسب فداکارانه به‌پای بچه‌ها می‌سوزد، معلمان میان‌مایه و خسته و غرغرویی را نیز می‌بینیم که در حاشیه مشغول ورّاجی‌اند و بودونبودشان تفاوتی ایجاد نمی‌کند. تصویر جان‌سوز فقر در تمامی لایه‌های فیلم موج می‌زند؛ حتا وقتی آقای مرتضایی‌نسب می‌خواهد غذایش را با بچه‌ها سهیم شود، از غذا با لفظ جایزه یاد می‌کند.فیلم در ارائه‌ی تصویری از آقای مرتضایی‌نسب به‌عنوان یک«معلم» بسیار موفق است: تصویری از نمازخواندن آقای مرتضایی‌نسب نمی‌بینیم، او در خانه‌اش تلویزیون دارد (اگرچه سیمش را از برق کشیده‌است)، هیچ نشان مذهبی‌ای (مثل ریش) هم ندارد، ولی مشاهده‌ی رنج بچه‌ها را با خواندن کتاب قطوری توأم می‌کند که حین خواندنش زار می‌زند، و این کتاب «نهج‌البلاغه» است، که هنگام بازداشت آن را به‌یکی از شاگردان هدیه می‌کند ـــ ایمان به‌خدمت صادقانه به‌خلق خدا، به‌دور از ریاکاری‌های مرسوم. فیلم در کمال آرامش و سادگی، تصویر سترگی از آزادگی و اخلاص را به‌نمایش می‌گذارد، که در فُرم شدیداً متأثر از ساخته‌های کیارستمی‌ست؛ تا آن‌جا که در لحظاتی حتا به‌نظر می‌رسد بچه‌های مدرسه اصلاً نقش بازی نمی‌کنند و دارند بی‌توجه به‌دوربین زندگی‌شان را می‌کنند.در تمام لحظات فیلم، فکرم مشغول این بود که واقعاً معلمی عجیب‌ترین کار دنیاست؛ معلم، خصوصاً معلم سال‌های ابتدایی تحصیل، می‌تواند زندگی آدمی را دگرگون کند: یک‌معلم همان‌قدر که می‌تواند دانش‌آموزش را سعادت‌مند و محقق و اندیش‌مند بار بیاورد، همان‌قدر هم می‌تواند با تحقیر و توهین و بی‌سوادی‌اش او را به‌انسانی تبدیل کند که ظرف وجودش بشکند و در همان کودکی بپژمُرَد. وقتی به‌تمام معلم‌هایی که داشته‌ام فکر می‌کنم، چه آن‌ها که رسماً معلم بوده‌اند و چه یکایک آن‌هایی که از حرف‌ها و کارهای‌شان آموخته‌ام، می‌بینم اگر آن‌ها نبودند تقریباً همه‌ی چیزی که می‌دانم و هستم زایل می‌شد و از میان می‌رفت.به‌نظرم زندگی را از دو چشم‌انداز می‌توان دید: یکی دادوستد، دیگری آموزش؛ هر دو، شیوه‌ی تأثیر و تأثر متقابل آدمیان بر یک‌دیگر و از یک‌دیگرند، که زندگی را در ابعاد خُرد و کلانش می‌سازند ـــ مردمان اغلب به‌اولی توجه می‌کنند و اولویت‌شان این است که دادوستدهای‌شان مفید و مؤثر باشد (ضرر نکنند، سود کنند)؛ در حالی که اثر راستین متعلق به‌آموزشی‌ست که می‌تواند یک‌عمر، یک‌نسل، و یک‌ملت را متحول کند.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sat, 10 Nov 2018 12:58:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی تحریم‌های ثانویه، یا: در چگونگی حکم‌رانی بر سراسر جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/6-fuw388nplmi4</link>
                <description>در اواخر رویارویی ایران و آمریکا در دوره‌ی اوباما، از نوع تازه و بی‌سابقه‌ای از تحریم‌ها رونمایی شد که هم‌اینک یکی از معضلات اساسی کشور به‌شمار می‌رود: «تحریم ثانویه (Secondary Sanction)»؛ مفهومی که تا پیش از آن حتا در مورد کُره‌ی شمالی هم به‌کار نرفته‌بود و، صرف‌نظر از شدت آن، اساساً موجد مفهوم تازه‌ای در سیاست بین‌المللی‌ست.تحریم، به‌عنوان یکی از ابزارهای سیاست‌ورزی در عرصه‌ی بین‌المللی، از مدت‌ها پیش وجود داشته‌است؛ همواره بدین‌صورت که کشور هدف تحت فشارهای اقتصادی قرار می‌گرفت، تا به‌رفتار نامطلوب آن کشور خاتمه داده‌شود. چنین برخوردی از منظر روابط بین‌الملل منطق قابل‌درکی دارد: رفتار کشوری از دید کشور دیگری نامطلوب است و، لذا، کشور دوم به‌رفتار نامطلوب آن کشور با وضع مجموعه‌مقرراتی تنبیهی، نوعاً در حوزه‌ی اقتصادی، واکنش نشان می‌دهد.این جنس تحریم‌ها از اوایل دوران جمهوری‌اسلامی بر ایران اجراء شدند، و فشار چندانی به‌کشور وارد نمی‌کردند؛ زیرا پاسخ طبیعی ایران در غیاب تجارت با آمریکا، برقراری مناسبات اقتصادی با دیگر کشورها بود. از زمان زمام‌داری اوباما بدین‌سو، که تحریم‌های ثانویه متولد شدند، مشکلات بنیادین رخ نشان دادند؛ تحریم‌هایی که بر کشور سومی اِعمال می‌شوند که با کشور تحریم‌شده تعامل می‌کند: بدین‌ترتیب که به‌کشور سوم گفته می‌شود اگر برخلاف تحریم‌های ایران با این کشور معامله کند، خودْ تحریم خواهدشد؛ یعنی از معامله با آمریکا کنار گذاشته می‌شود.در واقع به‌کشور سوم گفته می‌شود بین آمریکا و کشور تحریم‌شده یکی را انتخاب کند، و آمریکا آن‌قدر قدرت‌مند هست، که هیچ کشوری جرأت تصور تصمیمی برخلاف نظر این کشور را به‌خود نمی‌دهد: کشوری که تولید ناخالص داخلی تنها یک‌ایالتش (کالیفرنیا) از تولید ناخالص داخلی اتحادیه‌ی اروپایی بیش‌تر است، هزینه‌های دفاعی‌اش از مجموع هزینه‌های دفاعی ۱۰ کشور بعدی‌اش بیش‌تر است، و نیروی دریایی‌اش دومین نیروی هوایی بزرگ دنیاست (رتبه‌ی نخست به‌نیروی هوایی‌اش تعلق دارد).تا پیش از تولد مفهوم تحریم ثانویه، این نوع تحریم تنها در صلاحیت شورای امنیت ملل متحد بود؛ نهادی که مستظهر به‌منشور ملل متحد، که از سوی قریب به‌اتفاق کشورهای جهان پذیرفته شده‌است، «مسئولیت اولیه‌ی حفظ صلح و امنیت بین‌الملل» را برعهده دارد، و هر زمان هر پنج عضو دائم این شورا به‌این نتیجه برسند که کشوری مخل صلح و امنیت بین‌الملل است، سایر کشورها را از دادوستد با آن منع می‌کنند.با تولد مفهوم تحریم ثانویه، آمریکا اقتداری مشابه شورای امنیت را به‌نمایش می‌گذارد؛ بدین‌صورت که به‌کشورهای دیگر رسماً اعلام می‌کند حق دادوستد با کشوری چون ایران را ندارند، وگرنه آمریکا آن‌ها را هم با قطع دست‌رسی‌شان به‌دلار و دیگر چیزهای آمریکایی ـــ بازار مالی و کالایی این کشور ـــ که تقریباً حیات‌ممات تمامی کشورها وابسته به‌آن است، مجازات می‌کند. معنای روشن چنین عملیاتی، گستراندن حوزه‌ی اقتدار قوانین و مقررات ایالات‌متحد به‌سراسر جهان است؛ نه فقط در مناسبات میان آمریکا و کشور تحریم‌شده، که میان آمریکا و یکایک کشورهای دنیا، که بالطبع خواستار تجارت با آمریکا هستند.به‌عبارت ساده‌تر، آمریکا نه‌تنها به‌پشتوانه‌ی قدرت اقتصادی و نظامی خود، به‌روند تجارت جهانی شکل می‌دهد، که این شکل‌دادن صورت قانونی و موجه هم دارد، چون همه‌ی کشورها این شکل از مناسبات را اجراء می‌کنند؛ و این نقطه‌ی عطفی در روابط بین‌المللی‌ست، که اساساً شورای امنیت را از حیّز انتفاع ساقط می‌کند: چنان‌که در تمامی سخن‌رانی‌های دو روز گذشته در مجمع عمومی و خودِ شورای امنیت هم، اشاره به‌این موضوع که این رفتار آمریکا مغایر با قطع‌نامه‌ی ۲۲۳۱ شورای امنیت است، حتا به‌اندازه‌ی مضحکه‌ی ترامپ در مجمع عمومی هم جدی گرفته‌نشد.جالب‌ترین نکته این است که اگرچه سیاست‌مداران و اندیش‌مندان هنوز متوجه اهمیت موضوع نشده‌اند، بازارها این موضوع را دقیقاً درک می‌کنند: تمام حمایت‌های جهانی از برجام نتوانست در برابر تهدیدهای ترامپ ایستادگی کند، و جلوی رشد افسارگسیخته‌ی قیمت دلار را بگیرد.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sat, 10 Nov 2018 12:54:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مناسبات را مرئی کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/5-oz2ehbmcdw3c</link>
                <description>مادربزرگ خدابیامرزم، که سواد قرآنی داشت، و برخلاف بسیاری از تحصیل‌کرده‌های امروز، به‌غایت «عقل معاش» داشت، و خانواده‌ای را با سرانگشت تدبیرش به‌خوبی می‌گرداند، یک‌بار مرا نصیحتی کرد: «روزی‌ات را از خدا بگیر، نه از بنده‌ی خدا»؛ معنای این سخن در نظر من، این آمد که هرگز برای روزی‌ام دستم را جلوی کسی دراز نکنم و، اصطلاحاً، زیر منت هیچ‌کس نروم ـــ بحمدالله و المنة، تا بدین‌روز هم روی‌هم‌رفته بر این پند مانده‌ام، اما مدتی‌ست به‌نتیجه‌ی دیگری رسیده‌ام؛ به‌معنای دیگری از این پند.از کارمندی و تمام اَشکال کارِ مزدی نفرت پیدا کرده‌ام: فروش ارزش‌مندترین دارایی‌ات (زمان) به‌دیگری، تا برای آن دیگری تولید کنی؛ نه این‌که زمان و تولیدت برای خودت باشد و، اگر خواستی و دوست داشتی و دلت خواست، فرآورده‌ای را که حاصل دست‌رنج توست، در برابر چیزی که می‌خواهی، به‌دیگری بدهی. کار مزدی، در واقع، معادل آن است که هر آن‌چه داری، برای زنده‌ماندن، و نه زندگی‌کردن، و نه لمس معنای زیستن، در برابر مزدی بدهی، که تنها برای زنده‌ماندنت، البته در سطوح گوناگون چیزی که «رفاه» خوانده می‌شود، به‌تو پرداخت می‌شود.این سازوکار، ظاهراً، پند مادربزرگم را برآورده می‌سازد: چیزی داری که ارزش‌مند است، و آن را می‌دهی تا، در مقابل، چیز ارزش‌مندی را که به‌دنبالش هستی، به‌تو بدهند؛ معامله‌ای که هر دو طرف آن راضی‌اند و، لذا، منصفانه به‌نظر می‌رسد، و برداشت ساده‌ی من هم، که فکر می‌کردم روزی‌ام را تا بدین‌جا با فروش مهارتم به‌دست آورده‌ام، تا پیش از آن‌که از کار مزدی متنفر شوم، همین بود. نکته‌ی مهم کار مزدی اما این است که در جریان آن، در واقع، داریم خودمان را می‌فروشیم؛ آن‌چه به‌کارفرما عرضه می‌کنیم، نه مهارت‌مان، که بخش چشم‌گیری از هستی و چیستی‌مان است، که در مقابل پولی که برای زنده‌ماندن لازم داریم، به‌تاراج می‌رود، و آن‌چه بر جای می‌ماند، تکه‌ای گندیده از هستی‌ست که فاقد هیچ معنایی‌ست ـــ برای همین هم، عالی‌ترین سطوح رفاه، در چنین وضعیتی، چیزی جز پوچی افاده نمی‌کند و، در بهترین شرایط تفریحی نیز، نوعی خلأ درونی آدمی را از خود می‌ترساند.تا این‌جای ماجرا، آن‌چه نوشته‌ام مشابه چیزهایی‌ست که کارل مارکس، خصوصاً در نوشته‌های اولیه‌اش، که پایه‌واساس کارهای عمده‌ی بعدی‌اش است، می‌گوید؛ اما جالب است که از منظر دیگری هم به‌موضوع بنگریم: کارفرما. رویّه‌ی غالب این بوده که او را عامل بدی معرفی کنند؛ شخصی که پول (یا دیگر چیزهای عموماً ارزش‌مندی که آناً قابل‌تبدیل به‌پول هستند: زمین، ابزار تولید، و غیر ذالک) دارد و، با بهره‌کشی از کارگران، تنها به‌دنبال بیشینه‌سازی سودش است، و این بیشینه‌سازی سود تنها هدفی‌ست که از فعالیت اقتصادی دنبال می‌کند. این تصویر، تا اندازه‌ی زیادی، کامل است، ولی برای مقصودی که من به‌دنبالش هستم، از برخی جزئیات مهم بی‌بهره است.واقعیت آن است که از منظر اقتصادی، کارفرما عقلانی رفتار می‌کند و می‌خواهد سودش را بیشینه کند؛ اما آن‌چه نوعاً از آن غفلت می‌شود، این است که او ناچار است چنین کند: به‌عبارت دیگر، همان‌گونه که کارگر برای زنده‌ماندن باید تن به‌فروش مهارت و زمانش بدهد، کارفرما نیز برای آن‌که از بازی خارج نشود و، به‌اصطلاح، نمیرد، ناگزیر است که علی‌الدوام سود کند. پیوستگی سود کارفرما اگر زمانی خدشه‌دار شود، و او از نرخ بهره ـــ این یگانه رکن اقتصاد ـــ پس بیافتد، نمی‌تواند دیونش را اَداء کند، و معنای ورشکستگی همواره همین بوده‌است: تاجری که نمی‌تواند دیونش را اَداء کند، و همه‌ی نظام‌های حقوقی بزرگ دنیا، چنین تاجری را از نظر حقوقی «مُرده» قلم‌داد می‌کنند (این یکی از نمودهای چشم‌گیر ذات طُفیلی دانشی‌ست که به‌نام «حقوق» می‌شناسیم؛ مهارتی که چونان پادویی مشغول پوشاندن نظم عقلانی به‌مناسبات انسانی‌ست، تا ماهیت ظالمانه‌ی‌شان هویدا نشود).بدین‌ترتیب، با تمام تفاوت‌هایی که کارگر و کارفرما با یک‌دیگر دارند، در یک‌موضوع مشترک‌اند: برای زنده‌ماندن، باید مطابق مناسباتی عمل کنند که یکی‌شان را وادار می‌کند تا سرحد مرگ چیزی را بفروشد که دیگران تولید کرده‌اند، و دیگری را وامی‌دارد تا سرحد مرگ چیزی را بفروشد که موهبتی الاهی‌ست و عبارت از وقت و مهارت و دست‌رنجش؛ هر دو درون زندانی مثلاً زندگی می‌کنند که «مناسبات» برساخته‌اند، و اصلاً نادیدنی‌ست و آن‌چنان انتزاعی، که صِرفِ عینیت‌بخشیدن بِدان، بخش مهمی از هر مبارزه‌ای‌ست که برای رهایی انسان بخواهد آغاز شود و ادامه یابد.این مناسبات را «سرمایه‌داری» می‌خوانند؛ نوعی شیوه‌ی تولید، که در واقع امر، شیوه‌ی سازمان‌دِهی، کنترل، هدایت، و مهندسی جامعه‌ای‌ست، که با زوال کلیسا، به‌هزاران تکه فروپاشیده‌بود: تجلی تام‌وتمام غریزه‌ی قدرت / ثروت‌طلبی انسان، که در غیاب هر سنتی که بتواند او را مهار کند، خودْ دست‌به‌کار ساختن سنتی شد که تمام وجوه هستی آدمیان را به‌سیطره‌ی خود درآورد و، در واقع، همان تمامیتی را که کلیسا، با قرائت متألهانش از متن مقدس، با برابرنهادن «امت» و «بدن عیسا»، پِی می‌جُست، به‌گونه‌ای عُرفی و بدون هیچ صِبغه‌ی قدسی‌ای، پدید آورَد.من فکر می‌کنم اگر به‌دنبال رهایی هستیم، باید صرفاً به‌دنبال مرئی‌ساختن این مناسبات باشیم؛ نابودساختن این مناسبات و برپاکردن مناسبات دیگری که در عین مشاهده‌پذیری، ظالمانه نباشد، کاری‌ست که مردمان خود متکفل آن خواهندبود.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jun 2018 15:29:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی «تبعیض مثبت» و «بازی عدالت»</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/4-ccqewjlfvwfq</link>
                <description>یکمفیلم‌های با مایه‌ی «تبعیض مثبت»، معمولاً با اقبال قابل‌ملاحظه‌ای روبه‌رو می‌شوند؛ روایت تبعیض علیه سیاه‌پوستان، به‌عنوان یک‌نمونه، غالباً جوایز متنوعی را درو می‌کند و، شدیداً، مورد توجه رسانه‌ها قرار می‌گیرد ـــ حتا بعید نیست توجه فراوان به‌فیلم‌هایی که بحث‌های مرتبط با هم‌جنس‌گرایی را مطرح می‌کنند نیز از همین زاویه قابل مُداقّه باشد؛ اگرچه درباره‌ی این موضوع و، به‌طور کلی، امر جنسی، تأمل بیش‌تری لازم است.فیلم‌های سیاه‌پوستی، مانند «۱۲ سال بردگی»، «برو بیرون»، «مَه‌تاب» (که البته دوزیست است، و تلفیقی از ژانرهای سیاه‌پوستی و هم‌جنس‌گرایی به‌شمار می‌رود) و، این آخری، «دیترویت»، معمولاً خوب دیده می‌شوند، تا این پیام به‌دنیا مخابره شود: ما دیگر تبعیض‌های نژادی را کنار گذارده‌ایم، و داریم «تمدن» را با گفت‌وگو درباره‌ی ناهنجاری‌هایش در گذشته متعالی‌تر می‌کنیم (کمی بعدتر درباره‌ی «دیترویت» می‌نویسم؛ روایت واقعی این فیلم با بقیه‌ی هم‌سنخ‌هایش تا حد زیادی متفاوت است).ولی نکته‌ی مهم این است که به‌هر چیزی که زیاد دیده می‌شود باید تردید روا داشت؛ وقتی رسانه‌ها و دست‌گاه‌های تولید سرگرمی روی موضوعی متمرکز می‌شوند، به‌قول فوکوی فقید در «اراده به‌دانستن» و، با درپیش‌گرفتن نگاهی تبارشناختی، باید اولاً پرسید اصلاً چرا درباره‌ی این موضوع صحبت می‌شود؟ تمام گفت‌وگوهای دیگر ـــ مثلاً این‌که «رفع همه‌ی اَشکال تبعیض» چیز خوبی‌ست ـــ مترتب بر پرسشی‌ست که معمولاً مغفول واقع می‌شود: اصلاً چرا درباره‌ی این موضوع خاص صحبت می‌شود و به‌نقطه‌ی تمرکز بحث‌ها تبدیل می‌شود؟ چرا موضوع رفتار با سیاهان باید محل بحث قرار گیرد و، به‌عبارت دیگر، به‌اُبژه‌ای برای تولید سرگرمی بدل شود؟به‌نظر می‌رسد اجمالاً بتوان خطر کرد و ماجرا را ناظر به‌کنترل دانست؛ یعنی خوی تمامت‌گرای دولت مدرن نمی‌خواهد هیچ‌چیزی، از جمله شیوه‌ی رفتار با سیاهان، به‌عنوان یکی از هزاران اُبژه‌ی مطالعه و بررسی، از نگاه سراسربینَش در امان بماند: در واقع، دولت مدرن به‌سیاه‌پوست‌جماعت به‌عنوان مسئله‌ای می‌نگرد که باید حل شود؛ چنان‌که امر جنسی مسئله‌ای‌ست که باید دائماً در معرض دید باشد، و با پُرگویی و تشویق هرچه بیش‌تر به‌پُرگویی، مورد تسلط دولت باشد، و کنترل شود: در غیر این صورت، ممکن است کژکارکردی‌ای چون فاجعه‌ی دیترویت در ۱۹۶۷ به‌وقوع بپیوندد.دوممن قبلاً درباره‌ی «چهره‌های پنهان» نوشته‌بودم که آمریکا توانسته چنان دولتی باشد که مردم و، حتا، تبعیض‌شده‌ترین قشر این مردم، یعنی سیاهان، به‌ساختارهای اجتماعی ـ سیاسی‌اش به‌قدری اعتماد داشته‌باشند، که مسئله‌ی تبعیض را نیز درون همان ساختارها حل کنند، و زیر میز نزنند.اکنون گمان می‌کنم آن‌چه نوشتم نیازمند تکمیل و، تا حدی، تصحیح است: اگرچه کنترل دولت بر ملت تا اندازه‌ای با شیوه‌ها و ابزارهای تبلیغاتی به‌دست آمده‌است، و عقلانیت مستقر با برآورد نسبتاً صحیحی از سود و زیان به‌این نتیجه رسیده‌است که فرقی میان سیاه و سفید نیست، اما سرکوب و قوه‌ی قهریه نیز عنداللزوم به‌کار رفته‌است، و یکی از خشن‌ترین سرکوب‌هایی از این جنس، که حتا پای ارتش را نیز به‌میان کشید، سرکوب دیترویت است، که در فیلم «دیترویت»، ساخته‌ی کاترین بیگلو به‌تصویر کشیده شده‌است؛ سرکوبی که نشان می‌دهد برخلاف روایت مسلط، که می‌کوشد با برجسته‌ساختن حرکت مسالمت‌آمیز مارتین لوترکینگ، اولاً رفع نسبی تبعیض علیه سیاه‌پوستان را نتیجه‌ی آن نشان دهد و، ثانیاً، به‌مردم این پیام را منتقل کند که تنها شیوه‌ی پذیرفته‌شده‌ی اعتراض شکل مسالمت‌آمیز آن است، تا مانع از بروز اعتراضات مؤثرشان به‌مناسبات ظالمانه‌ای شود که به‌گونه‌ای کاملاً عقلانی مهارشان می‌کند، آن‌چه زمینه‌ساز رفع نسبی این تبعیض‌ها شده‌است اعتراض خشونت‌بار دیترویت بوده‌است (نظیر همان روایتی که از هندوستان و آفریقای جنوبی مکرر است و زمانی به‌تفصیل درباره‌ی دو قهرمان ادعایی این روایت ـــ مهاتما گاندی و نلسون ماندلا ـــ خواهم‌نوشت).ماجرای دیترویت را می‌توانید فی‌الجمله در این‌جا و مفصل در این‌جا دنبال کنید (متأسفانه تا این لحظه مدخل این قضیه در ویکی‌پدیای فارسی به‌وجود نیامده‌است)؛ موضوع این است که حمله‌ی پلیس به‌یک‌میهمانی سیاه‌پوستان سبب آغاز شورشی پنج‌روزه در شهر دیترویت می‌شود، که در جریان آن حمله‌ای وحشیانه نیز به‌یک‌مُتِل رخ می‌دهد، و همین حمله دست‌مایه‌ی ساخت فیلم «دیترویت» شده‌است. این‌که فیلم خوب ساخته شده‌است، و در کوشش برای دورماندن از استریوتایپ‌های خواسته و یا ناخواسته موفق عمل کرده‌است، و وجوه تکنیکی فیلم نیز در سطح قابل‌قبولی‌ست، موضوع این بخش نیست؛ موضوع این بخش نوشتار، تصویر نسبتاً دقیقی‌ست که از نهادهای عدالت کیفری در جامعه عرضه می‌کند، که اصولاً همان خشونتی را به‌نمایش می‌گذارند که در هر برخورد خشونت‌آمیزی هست ـــ با این تفاوت که این خشونت‌ورزی به‌دقت و ظرافت هرچه تمام‌تر عقلانی شده‌است.در دیترویت، که روایتی مستندگونه دارد و، تعمداً، از هرگونه پرداخت دراماتیکی دوری کرده‌است، شاهد برخوردهای وحشیانه‌ی پلیسی هستیم، که البته به‌روشنی مغایر قوانین است و، در ادامه، برخوردی قانونی را در قالب یک‌دادگاه با حضور هیئت‌منصفه تماشا می‌کنیم، که با جزئیاتی مشابه یک‌تئاتر، و با صحنه‌گردانی دو وکیل، عرصه‌ی حُقنه‌ی قانون، به‌عنوان ابزار عقلانی سلطه و کنترل، به‌سیاه‌پوستانی می‌شود که می‌کوشند اعتراض‌شان را به‌فرآیندی که حس می‌کنند ظالمانه است، ولی نمی‌دانند چرا، و نمی‌توانند هم به‌گونه‌ای «متمدنانه» ابرازش کنند، به‌هر صورتی نشان دهند؛ یادآور آن دیالوگ درخشان شخصیت «حجت» در «جدایی نادر از سیمین»، که به‌قاضی اعتراض می‌کرد «این [نادر] فقط می‌تونه خوب حرف بزنه!».در «بازی عدالت»، بازنده‌ها همان کسانی‌اند که این بازی با داعیه‌ی صیانت از آن‌ها طراحی و اجراء می‌شود.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sat, 07 Apr 2018 14:28:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«هنر خوار شد، جادُوی ارج‌مند»: من می‌گویم، شما بگریید</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/4-nzkyidoiksjr</link>
                <description>سالی که تازه شروع شده‌است، دهمین‌سالی‌ست که در دانش‌گاه مشغول درس‌خواندن هستم؛ دوسال و خُرده‌ای در «برق ِ شریف»، و نزدیک به‌هفت سال در «حقوق ِ تهران» ـــ آن هم پس از دوازده‌سال درس‌خواندن بی‌حاشیه و مستمر و پرتلاش و پُراضطراب در مدرسه: به‌عبارت دیگر، امسال بیست‌ودومین سال درس‌خواندنم را جشن می‌گیرم؛ انسان بیست‌وهشت‌ساله‌ای که بیست‌ودوسال از عمر شیرینش را در مدرسه و دانش‌گاه گذرانده‌است و، علاوه بر همه‌ی این سال‌ها، در ساعت‌های تعطیلی مدرسه و دانش‌گاه نیز، یا درس خوانده‌است، و یا کتاب‌های غیردرسی؛ بدون آن‌که ثانیه‌ای «رفیق‌بازی» کند، یا «دختربازی»، تا بِدان‌جا که اصطلاحی مانند «جوانی‌کردن» در نظرش بی‌معنی می‌آید، و یا این‌که به‌هیچ صورت دیگری وقتش را «به‌بطالت» نگذرانده‌است (بی‌شمار دفعاتی که حتا از خوابیدن ِ بیش از اندازه عذاب وجدان گرفته‌ام، و بی‌شمار کتاب‌هایی که هم‌زمان خواندم‌شان تا بازدهی‌ام در یادگیری پایین نیاید، از جلوی چشمم رژه می‌روند). من با نخستین دختری که آشنا شدم ازدواج کردم، و پس از ازدواج نیز، شبانه‌روز صادقانه و خالصانه دویدم تا زنده بمانم؛ علاوه بر همه‌ی درس‌خواندن‌ها و کتاب‌خواندن‌هایی که می‌کوشیدم در اندک‌زمان‌ها و مکان‌های تنفس، البته با حدتی کم‌تر از پیش، دنبال کنم.اما امروز، مورخ ۱۴ فروردین‌ماه ۱۳۹۷ هجری خورشیدی، برابر با سوم آوریل ۲۰۱۸ میلادی، و ۱۶ رجب ۱۴۳۹ هجری قمری، با بغضی فروخفته در گلو، به‌این نتیجه رسیده‌ام که اشتباه کرده‌ام؛ اگرچه دیر، ولی یقین دارم که عمرم را تباه کردم. با معلوماتی به‌مراتب فراتر از همه‌ی اطرافیانم، با دانشی که این توان را به‌من می‌دهد نقادانه به‌تأمل درباره‌ی هر موضوعی بپردازم، و با روحیاتی اکیداً غیرمعمول که در بسیاری از اوقات مایه‌ی زحمت دیگران است، و با ذهن ساختارمندی که برای آموختن به‌هر طریق و از هر جایی برنامه‌ریزی شده‌است، در زمانه‌ای که کم و یا زیاد شبیه همه‌ی زمان‌های دیگری‌ست که مصرع عنوان این نوشتار هم در یکی از همان زمان‌ها سروده شده‌است، و در آن، مطلق ِ «هنر» خفیف‌ترین ِ چیزهاست، کاملاً از اختصاص این بیست‌ودوسال گذشته به‌آموختن مداوم پشیمان‌ام.وقتی می‌بینم کسانی را که بی‌هیچ دانش و سوادی، بدون هیچ توانایی ویژه‌ای، البته به‌جز ریزه‌خواری، چاپلوسی و زیرآب‌زنی، دورویی، میان‌مایگی، تباه‌شدگی، و دیگر صفات قبیحی که دست‌کم از زمان عُبید زاکانی ِ بزرگ، با آن نگاه طناز و تیزبین در رساله‌ی شاه‌کار «اخلاق‌الأشراف»، قبحی ندارند و بدل به‌حُسن شده‌اند، کام‌یابی و کام‌روایی و شیرینی و لذت و، حتا، سعادت و نیک‌نامی و عاقبت‌به‌خیری را یک‌جا فراچنگ می‌آورند، و من و چون منی که مثلاً «درستی» پیشه کرده‌ایم، هم‌چنان اندر خم یک‌کوچه‌ایم، می‌خواهم زار بزنم؛ در این تاریک‌ترین لحظات انحطاطی که دست‌کم شش‌سده است دیر پاییده‌است، و عرصه‌ی تاخت‌وتاز «شاخ‌های اینِستا»، «گولاخ‌های خرمایه»، «داف‌های پلنگ»، و همه‌ی دیگرانی‌ست که چونان گوساله‌ی سامری تماماً طلایی‌اند و آن‌چنان چشم‌رُبا و دل‌رُبا که مورد پرستش، زارزدن هم مانند فریاد از گلویی‌ست که دیگر صدایی ندارد.تنها فارق انسان و حیوان، از دید من، این است که انسان گمان می‌کند «مختار» است؛ یعنی می‌تواند انتخاب کند: در حالی که حقیقت این است که اختیاری وجود ندارد؛ این تنها زاییده‌ای‌ست از اوهامی گنگ، که درندگان این جنگل ابداع کرده‌اند، تا بره‌ها را ساده‌تر و بدون مقاومت بدرند و، دفاع بره‌ها را از خودشان نیز، هو کنند و به‌ابتذال بکشند؛ «از شما بعید است!». شما ببینید که عُبید بزرگ، نزدیک به‌شش‌سده پیش از این، چقدر خوب این تاریکی درازدامن را به‌وصف کشیده‌است، و تاریکی یعنی همین که این عبارت پرمغز تنها موضوع درس‌هایی چون متون نظم و نثر دبیرستانی و دانش‌گاهی‌ست: «مقصود از حیات دنیا لعب و لهو و زینت و تفاخر و جمع‌کردن مال و غلبه‌ی نسل است. می‌فرمایند که لهو و لعب بی فسق و آلات مناهی امری ممتنع است، و جمع‌کردن مال بی‌رنجاندن مردم و ظلم و بهتان و زبان در عرض دیگران دراز کردن محال؛ پس ناچار هرکه عفت ورزد از این‌ها محروم باشد، و او را از زندگان نتوان شمرد، و حیات او عبث باشد» ـــ راست است؛ ما مُرده‌ایم: «آن‌کس را که وقتی او را عفیف و پاک‌دامن و خویشتن‌دار گفتندی، اکنون کون خر و مندبور و دم‌سرد می‌خوانند». حقا که درست می‌گوید، صد رحمت به«کون ِ خر»!این‌همه دقت برای آموختن، برای بهترین بودن، برای بهره‌گیری از هر ثانیه از عمرم، اینک در نظرم تباه و پوچ می‌آید؛ وقتی می‌بینم علاف‌ها و هرزه‌ها و بی‌ادب‌ها و نامردها نه‌تنها به‌زندگی مشغول‌اند، که لُپ‌هایی گل‌انداخته دارند و سرخوش و خندان‌اند، بی آن‌که دغدغه‌ای داشته‌باشند و اصلاً بدانند این‌که «زندگی تأمل‌ناشده ارزشی ندارد» اصلاً چه‌معنایی می‌تواند داشته‌باشد، و من برای پوشاندن فکرها و غصه‌ها و روان آشفته‌ام، که مبادا مورد انگولک اغیار قرار گیرد، ناگزیر از درآوردن ادای خوش‌حالی و بهجت و سرور، آن هم هرچه واقعی‌تر و باورپذیرتر، هستم، قلبم به‌هم فشرده می‌شود، و فکر می‌کنم اگر فقط ذره‌ای از جادوی بی‌خردی بهره داشتم، زندگی سعادت‌مندانه‌تری می‌داشتم، می‌خواهم جان دهم.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Tue, 03 Apr 2018 14:21:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/3-c2ur61nl0exq</link>
                <description>در میان دردهایی که بشر بِدان مبتلا می‌شود، یقیناً دردی سهم‌گین‌تر از بی‌کسی وجود ندارد؛ این‌که تنها باشی و تنها بمانی و نتوانی با هیچ‌کسی حرف بزنی ـــ نه از این رو که کسی نیست؛ اتفاقاً ممکن است در میان آدم‌ها باشی و، هم‌زمان، تنها بمانی: نکته این است که کسی حرفت را نمی‌فهمد و، ای‌بسا، تو هم حرف دیگران را نمی‌فهمی. بدین‌ترتیب، گفت‌وگویی شکل نمی‌گیرد؛ به‌تدریج یاد می‌گیری با تکلم صامت ـــ کتاب و دفتر ـــ خو بگیری، حفاظی دورت تعبیه کنی که دیگران را بِدان راهی نباشد، و به‌تنهایی درونی حفاظی خودساخته عادت کنی. حفاظ برخی در این میان جوشیدن با هر تَنابنده‌ای‌ست؛ آدم‌های خوش‌مَشرَبی که با هر موجود زنده‌ای می‌جوشند، و روابطی به‌غایت سطحی ولی خوش‌رنگ با دیگران برقرار می‌کنند، تا کسی نفهمد اصلاً حفاظی وجود دارد و انزوایی؛ گویی یک‌پرده‌ی خوش‌گِل روی نرده‌های سرد حفاظ‌شان انداخته‌اند و، به‌جِد، مراقب‌اند که لو نروند: آن‌ها چنان تنشی را در نتیجه‌ی این فرآیند در خلوت‌شان تجربه می‌کنند، که به‌نظر می‌رسد پرده در نهایت با حفاظ یکی شود؛ یعنی دیگر اثری از حفاظ نمانَد و، تدریجاً، در جمعی که هیچ علاقه و حرمتی برایش قائل نبوده، و هیچ درکی از ذهنیاتش نداشته، مُستَحیل می‌شود. اما حفاظ برخی دیگر انزواست؛ دوری از هرکس و هر چیزی که ممکن است پا درون محوطه‌ی امن‌شان بگذارد، و زندگی هراس‌ناک در میان جماعتی که هر لحظه باید مراقب باشد متعرض قفل‌های محوطه‌ی عزیزش نشوند، و امان از روزی که این آدم بی‌پناهِ تنها عاشق شود: بی‌احتیاطی می‌کند و حفاظ مقفّل را بر روی یک‌انسان دیگر می‌گشاید، و این بزرگ‌ترین خطری‌ست که در زندگی می‌پذیرد ـــ اگر آنی که عاشقش شده‌است هیچ درکی از محوطه‌ی مقدسی که به‌آن پا گذارده‌است نداشته‌باشد، محوطه را لجن‌مال می‌کند؛ اصلاً نمی‌داند و نمی‌فهمد که چه‌امانت گران‌بهایی را دارد مُلَوّث می‌کند و، در یک‌کلام، آن را به‌گند می‌کشد: با تمام ابتذالی که بیرون از حفاظ بوده و، اصلاً، برای دوری از همین ابتذال هم چنین حفاظی بنا شده‌است، محوطه‌ی آرام را دچار تشویش و ناآرامی می‌کند تا، سرانجام، فروبریزد و ویران شود. کمینه‌نیرویی که برای زیستن لازم است، و در اختیار چنین فردی قرار دارد، آن حفاظ ایمنی‌ست که روانش را از فروپاشی مصون می‌دارد، و می‌تواند در آن به‌عریان‌ترین وجهی به‌تماشای خود بنشیند، تأمل کند، و با کاغذهایش به‌گفت‌وگو بپردازد و، زمانی که این حصار به‌دست معشوﻗ(ﻪی) بی‌وفا به‌نابودی کشیده می‌شود، دیگر چیزی ندارد که با آن نفس بکشد: سرگشته و آشفته و ویران، باید حصار دیگری برپا کند، تا دوباره نیرویی برای زندگی بیابد؛ اگر هم نیابد، چنان فرومی‌پاشد که گویی اصلاً وجود نداشته‌است.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2018 10:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دختران خیابان انقلاب»: آن‌چه من فکر می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/2-wnjnnjd1ae90</link>
                <description>چندی پیش، زنی در خیابان انقلاب تهران روسری سفیدی را بر سر چوبی برافراشت؛ چند زن دیگر نیز، امروز (۹ بهمن ۱۳۹۶) این کار را تکرار کردند ـــ لابد همگی در اعتراض به‌حجابِ قانوناً الزامی، و نه آن‌گونه که دوستان می‌خوانند، «حجاب اجباری». در همه‌ی موارد، شبکه‌های اجتماعی و، خصوصاً، توییتر، آکنده از تصاویر این روی‌دادها شد: عده‌ای حتا تصویر نمایه‌ی‌شان را به‌تصویری از روی‌داد نخست اختصاص دادند، و عده‌ی پُرشماری نیز، در ستایش شجاعت و مطالبه‌گری و پیش‌روبودن این زنان نوشتند؛ من اما می‌خواهم درباره‌ی واپَس‌گرایی مستتر در این قبیل حرکات، که از قُماش «آزادی‌های یواشکیِ» ابداعی مسیح علی‌نژاد هستند، چندخطی بنویسم.روشن است که این زنان خواستار الغاء الزام قانونی حجاب هستند، با اعتراضی در غایت سادگی و اثرگذاری به‌این مقرره‌ی قانونی، که از فضای عمومی شبکه‌های اجتماعی نیز به‌خوبی در بیش‌تر دیده‌شدن تغذیه می‌کند؛ به‌این علت ساده که حرکت پُرشور و خط‌شکنی به‌نظر می‌رسد، که با بنیادی‌ترین احساسات انسانی هم‌خوانی دارد: یک‌زن تنها، که پرچمی ساخته‌شده از پوششی «اجباری» را چونان پرچمی در اعتراض به‌این «اجبار» به‌اهتزاز درآورده‌است، و یکه‌وتنها در برابر ظلم‌وستم ایستاده‌است ـــ وَه که چه تصویر پُر آب چشمی!واقعیت اما چیز دیگری‌ست؛ این‌جا باید گریزِ ظاهراً نامربوطی به‌یک ماجرای دیگر بزنم: «دِه‌کده‌ی امید»، که احتمالاً می‌دانید ماجرای آن از چه‌قرار است: یکی از چهره‌های دانش‌گاهی عامی، با اعلام شماره‌حسابی جهت گردآوری کمک‌های مردمی برای تأمین «نیازهای اولیه»ی زلزله‌زدگان کرمان‌شاه، مقادیر ظاهراً هنگفتی پول را جمع کرد، ولی بعداً اعلام کرد می‌خواهد آن را صرف ایجاد یک‌دِه‌کده‌ی «منطبق بر اقتضائات توسعه‌ی پای‌دار» کند ـــ در این میان، چند کودک خُردسال در اثر سرمازدگی به‌خاطر فقدان ملزومات اولیه‌ی زندگی جان سپردند؛ رحمةالله علیهم.صرف‌نظر از وجوه حقوقی و یا حتا کیفری این قضیه، که آیا اقدام ایشان مصداق «خیانت در امانت» هست یا خیر، آن‌چه مهم است از این قرار است: انسانی که نیازهای اولیه‌اش برآورده نشده‌است، اصلاً نمی‌تواند به‌هیچ چیز دیگری فکر کند؛ سهل است: سخن‌گفتن از احداث کتاب‌خانه، در شرایطی که شکم‌ها گرسنه و تن‌ها سرمازده است، نه‌تنها معنای مشخصی ندارد، که دالّ بر چیز مهم‌تری‌ست: گوینده‌ی چنین سخنانی، درکی از اقتضائات زندگی انسانی در شرایط پسازمین‌لرزه‌ی کرمان‌شاه ندارد، زیرا شکمش به‌اندازه‌ی کافی سیر هست، که بتواند به‌چیزهایی غیر از گرسنگی و تشنگی بیاندیشد.جریان «دختران خیابان انقلاب» هم مشابه همین است: آن‌ها مطالبه‌ای به‌نام «آزادی پوشش» را دنبال می‌کنند که از «حق [ادعایی] بر تن» مشروعیت می‌گیرد؛ حقی که در فلسفه‌ی سیاسی لیبرالی شناسایی شده‌است و، لزوماً، مبتنی بر حقیقت نیست: اصولاً می‌توان اثبات کرد هیچ حقی ذاتی/طبیعی/واقعی/عینی/حقیقی/جهان‌شمول نیست، و همه‌ی حق‌هایی که برای بشر ادعا می‌کنند، اعتباریاتی‌اند که به‌عنوان مفاهیمی بین‌الأذهانی ساخته شده‌اند، و ابداعاتی انسانی‌اند، که بشر، در هر دوره از تاریخ حیات خود، برای آن‌که بتواند زنده بماند و تکامل یابد، ناگزیر از اختراع‌شان بوده‌است.باری؛ مشکل من با چنین حرکت‌هایی این پرسش است: آزادی پوشش مطالبه‌ی چند درصد از زنان این کشور است؟ برای زنانی که از پرداخت دست‌مزدهایی نابرابر، انواع موانع در زندگی اجتماعی، محدودیت‌های گوناگون ناشی از سنت‌های ازریخت‌افتاده در زندگی خانوادگی، و هزارویک مشکل دیگر رنج می‌برند، این‌که بتوانند هرطور که می‌خواهند لباس بپوشند مطالبه‌ی چندم است؟ برای انبوه زنانی که ربطی به‌طبقه‌ی متوسطِ برخوردارِ شهری ندارند، کدام مطالبه در اولویت است: آزادی پوشش، یا پرداخت دست‌مزدهای منصفانه؟پی‌آمد چنین حرکت‌هایی چیست؟ بلندگوی پُرسروصدایی که زنان این طبقه در کنار دیگر امکاناتی که دارد از آن برخوردار است، کاری می‌کند که مطالبه‌ی پوشش آزادانه تبدیل به‌تنها و یا مهم‌ترین مطالبه‌ی زن ایرانی شود؛ هرکس هم که خواستار مطالبه‌ای جز این شود، نه‌تنها صدایی نخواهدداشت، که حتا ممکن است با طَرد هم روبه‌رو شود ـــ در حالی که مطالبات دیگر به‌روشنی مطالباتی مترقی‌ترند و، در عین حال، برآورده‌کردن‌شان بسیار دشوارتر است: «دختر خیابان انقلاب» در نهایت آزاد شد، ولی پهلوان شجاعی که خواستار پرداخت دست‌مزدهای معوق کارگران شرکت کِشت‌وصنعت هفت‌تپه شده‌بود به‌سختی از قتل گریخت و، از این گذشته، خیلی زود هم به‌فراموشی سپرده شد، و هیچ «هَش‌تَگی» هم برایش ساخته نشد؛ واضح هم هست: شبکه‌ی رسانه‌های متنوع اجتماعی و جز آن تُیول طبقه‌ی متوسط برخوردار شهری است، و ربطی به‌کارگران و شکم‌های گرسنه ندارد.در نتیجه‌ی این فرآیند، تنها مطالبات «لیبرالی» این طبقه است که شنیده می‌شود، و گام‌به‌گام پیاده هم می‌شود (در شهری چون تهران، واقعاً پوشش زنان مطابق با شرایط قانونی آن است؟)؛ مطالباتی بی‌خطر و فرعی، که اجرای‌شان سبب به‌حاشیه‌راندن دیگر مطالبات می‌شود، و آن‌ها را نامربوط جلوه می‌دهد. مطالبات دیگر، که صِبغه‌ای شدیداً اقتصادی دارند، در مقایسه با خواسته‌ی آزادی پوشش، خطرناک‌اند؛ زیرا مستلزم ایجاد دگرگونی‌هایی ریشه‌ای در مناسبات حاکم‌اند، در حالی که مطالبه‌ی آزادی پوشش با هر نوع حکم‌رانی‌ای ـــ از جمهوری تا اُلیگارْشی ـــ سازگار است؛ زیرا مغایرتی با منافع طبقه‌ی حاکم ندارد، و می‌تواند دست‌آویزی برای همه‌ی انواع حاکمان هم باشد، تا با برآوردن آن، چهره‌ای مترقی از خود به‌نمایش بگذارند.چنین است که عمیقاً با «دختران خیابان انقلاب» و حامیان رسانه‌ای و غیررسانه‌ای‌شان مخالف‌ام؛ آن‌ها، دانسته و یا نادانسته، در نمایشی بازی می‌کنند که در آن، برآوردن مطالبه‌ای ظاهراً پیش‌رویی را درخواست می‌کنند، ولی در واقع با برجسته‌کردن مطالبه‌ای فرعی، از مطرح‌شدن مطالبات اصلی زنان جلوگیری می‌کنند، تا چفت‌وبست مناسبات ظالمانه‌ای که در ابعاد گوناگونی وجود دارد، سفت‌تر شود.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2018 21:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی سیاست‌زدایی از عرصه‌ی عمومی</title>
                <link>https://virgool.io/@makazemnazari/1-ta0xcns1mavr</link>
                <description>خیلی اوقات تلاش می‌کنم برنامه‌ی «اخبار ستاره‌ها (Celebrity News)» را، که بخشی از برنامه‌ی «من‌وتو پلاس» است، حتماً تماشا کنم؛ برنامه‌ای که فعالیت‌های رسانه‌ای اصطلاحاً «ستاره»ها را، عموماً در صفحات‌شان در شبکه‌های اجتماعی (مشخصاً اینستاگرام)، پوشش می‌دهد. پیش‌ترها اساساً از مفهوم «سلبریتی» بیزار و گریزان بودم، ولی بعداً به‌این نتیجه رسیدم که برای فهم جامعه، هم در بُعد ملی و هم در بُعد فراملی، شناخت این مفهوم ضروری‌ست. این نوشته را برای تنقیح این ضرورت می‌نویسم.از دهه‌ی ۱۹۸۰ و ۹۰ میلادی بدین‌سو، با سیطره‌ی بِلامُنازع مناسبات بازار بر تمام وجوه جامعه، و پدیدآیی «باهَمادِ بازار»، که بیان‌گر فروکاسته‌شدن همه‌ی دیگر مناسبات انسانی به‌تعاملات مبتنی بر جست‌وجوی عقلانی سود در فضایی بازاری و، به‌نوبه‌ی خود، وحشی‌ترین تجلی سرمایه‌داری افسارگسیخته بود، که نام پُرطَمطَراق «نولیبرالیسم» را یدک می‌کشید، عرصه‌ی عمومی متدرجاً از «سیاست» تهی شد؛ فرآیندی که در نهایت، با فروپاشی بلوک شرق، به‌عنوان تنها سنگر در برابر گسترش بی‌حدومرز سرمایه، که البته اصالتاً فاقد فضایلی چون آزادی و یا مردم‌سالاری بود، ولی از آن‌جا که با ایستادگی در برابر بلوک غرب، می‌توانست زمینه‌ساز بروز آزادی‌طلبی و مردم‌سالاری‌خواهی باشد (نظیر نزاع دامنه‌دار کاتولیک ـ پروتستان، و یا کلیسا ـ پادشاهی در سده‌های میانه، که بستر رویش «روشن‌گری» در سده‌ی هجدهم میلادی شد)، از سوی برخی اندیش‌مندان اردوی غرب، «پایان تاریخ» خوانده‌شد.این تهی‌شدن عرصه‌ی عمومی از سیاست، با جای‌گزینی همه‌ی مناسبات دیگر با مناسبات بازاری جلوه‌گر شد؛ این‌که همه‌ی تأملات، نظرورزی‌ها، اندیشه‌گری‌ها، و دیگر سویه‌های حیات انسانی، در پی‌جویی سود بیش‌تر خلاصه شد و، به‌علاوه، با تبدیل‌شدن «جامعه» به«باهَماد»ی متشکل از «مردم منفرد (=توده)»، عرصه‌ی عمومی از مَراجع فکری‌ای که تا پیش از این و، خصوصاً، در اوج جنگ سرد، محل توجه و استناد بودند، خالی شد: در واقع، این مَراجع فکری نیز، چونان فروشندگانی در آشفته‌بازار اندیشه‌های سَره و ناسَره، ناگزیر از گذاردن ایده‌های‌شان در معرض فروش شدند و، ناگفته پیداست، که با حضور کالاهای جذاب و خوش‌رنگ‌ولعاب دیگر، این ایده‌ها خریداری ندارند، و کالاهای فکری دیگری میان‌داری می‌کنند؛ هرچه جذاب‌تر، بهتر ـــ و این «سلبریتی»ها بودند که، در غیاب مَراجع دیگر، همه‌ی عرصه‌ی عمومی را به‌تسخیر خود درآوردند: با خبرها و رفتارهای «جذاب»شان، که پُر از خوشی و خرّمی و رنگ و زیبایی و رفاه و تنعّم و، مهم‌تر از همه، سویه‌های دل‌رُبای جنسی‌اند.نظیر همین فرآیند در ایران نیز طی شده‌است؛ روشن هم هست: سده‌هاست چونان تخته‌پاره‌ای بر امواج پُرتلاطم اندیشه‌هایی سرگردان‌ایم که در دنیا مشغول نزاع‌اند، و خودمان در چنان انسداد فکری‌ای به‌سر می‌بریم، که توان تولید اندیشه را نداریم. البته در این مورد خاص، ناگفته نباید گذاشت که سرکوب‌های فکری دهه‌های گذشته‌ی این کشور، برای حذف تمام رقبا از جریان سیاست‌ورزی نیز، در تهی‌شدن عرصه‌ی عمومی از سیاست تأثیرگذار بوده‌است. ما، متأثر از آن‌چه در دنیا می‌گذرد، و متأثر از آن‌چه حکم‌رانی ایرانی در این دهه‌ها دنبال کرده‌است، مقهور «سلبریتی»ها شده‌ایم؛ آن‌ها، بدون هرگونه نظارت عمومی، و با رضایت ضمنی حاکمان، تعیین می‌کنند روندهای باهَماد چه باید باشد: اکنون نوبت «یوز تا ابد» است؛ زمانی نوبت «ستاره فلان مربع»، برای نمایش کمک به‌نیازمندان؛ زمانی نوبت «ربنا»ی آقای شجریان؛ و زمانی هم «Let Women Go to Stadium».تهی‌شدن عرصه‌ی عمومی از سیاست، و از بحث و گفت‌وگوی عمومی، تمام تصمیم‌گیری‌های اثرگذار بر سرنوشت شهروندان را بدل به‌نوعی هیستری جمعی می‌کند، که لب‌ریز از احساسات، و خالی از تأمل است؛ بدین‌ترتیب، باهَماد هر لحظه بر «مُد»ی‌ست، و زمانی که کارد به‌استخوان‌ها برسد، فارغ از هیاهوهای «ستاره‌محور»، تازه شروع به‌کشف خود می‌کند، و چیستی‌اش را بازمی‌یابد، تا «جامعه» دوباره متولد شود: این‌جاست که باید، به‌پِی‌رَوی از لوکاچ، خودآگاهی را در انحصار «پرولتاریا» دانست، و به‌انتظار کنش‌گری محرومان نشست، تا بساط همه‌ی این تهی‌شدگی‌ها را برچینند.</description>
                <category>محمدعلی کاظم‌نظری</category>
                <author>محمدعلی کاظم‌نظری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2018 21:51:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>