<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohammad M13</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@malakimgr</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:47:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/875839/avatar/nYFL88.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohammad M13</title>
            <link>https://virgool.io/@malakimgr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امروز حالی غرقه‌ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@malakimgr/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%85-liwz8ehltcej</link>
                <description>شاید اگر فقط خواب‌ها امان می‌دادند لحظه‌ای از خیالش آسوده می‌شدم. چه کنم که از او ‌بیشتر از خوابی و خیالی سهمم نیست. ولی حتی وقتی در رویاها به من لبخند می‌زند بیدار بودنم را غمگین می‌کند. چه می‌خواهم: همان سهم کوچکِ دردناک یا فراموشی؟! توانایی‌های انسان چقدر است؟ رویاها را می‌توان مهار کرد؟ فراموشی را چه؟! سؤال‌ها زیادست و پاسخ کم!چه کنم وقتی پاسخ‌ها نیز خود را پشتِ چهره‌اش پنهان می‌کنند. زندگی‌ام تک‌چهره‌ایست از او و تاریخِ من تبدیل به پس‌زمینهٔ محو و تارَش شده. زخم‌های دیگر هم پیشِ آن شمایلِ عزیز رنگ می‌بازند.⁃ چه می‌کنی با من؟! راحتم بگذار!</description>
                <category>Mohammad M13</category>
                <author>Mohammad M13</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 18:24:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و شکنجه</title>
                <link>https://virgool.io/@malakimgr/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87-tpcznrrhybsy</link>
                <description>یه چهارگوش معلق و توخالی وسط هر منظره ایه که چشام می‌بینه؛ یه جای خالی!شاید سخت باشه تصور کردنش ولی حالا دیگه بلد شدم اون جای خالی رو بغلش کنم. بغلش کنم و توو خودم حلش کنم. یه چهارگوش که ضلعی نداره، تصویری نداره، شکلی نداره! شایدم نشه بهش گفت چهارگوش ولی کو کلمه؟ نمی‌دونم!شاید یادگرفته‌م و تغییر کرده‌م ولی بازم چیزی عوض نشده. قبلا هم یاد گرفته بودم. حدودای سیزده سالگیم بود فکر کنم. پدربزرگم چندلحظه مکث کرد و بهم گفت :ولی چیز خوبی یاد گرفتی!چیو یادگرفتم؟همین «نمی‌دونم... نمی‌دونم...» باریکلا بابا، کلمه خوبیه!حالا باز بلد شدم «نمی‌دونم»اینقد خواب ندیده بودم که آرزوم بود حتی شده یه کابوس ببینم. تو خوابم سه نفر یقه‌ام رو می‌گیرن از خیابون می‌کِشنم تو یه سلول تنگ انفرادی. متهمم می‌کنن که بیل دستم بوده داشتم زمینو می‌کندم.بیلتو کجا قایم کردی؟!میگم من زمینو نکندم ، داشتم از اینجا رد می‌شدم، چرا حالیتون نیست؟فکر می‌کنی ما بیکاریم و تصادفی یقه این و اونو می‌گیریم؟نهههه! فقط می‌گم یه اشتباهی شده! یقمو ول کنید خفه شدم بابا اهخفه ت هم می‌کنیم! فکر کردی می‌تونی به ما دروغ بگی؟!برو بابا!برو بابا؟ بلبل زبونی می‌کنی؟! محکم بگیرینش باهاش کار دارم...دیگه بلبل زبونی نمی‌کنم، دارم زار می‌زنم و اونا بدون توقف می‌خوابونن تو گوشم!زار می‌زنم و می‌گم:نمی‌دونمممم ... نمی‌دونمممم...گفتم که، چیزی عوض نشده؛ نه تو خواب نه تو بیداری! همیشه همینطوریه. چک می‌خوری بیدار می‌شی؛چک می‌خوری می‌خوابی!بهم میگه: چه وقت ناله‌های عاشقانه است؟! این بی‌عاری نیست؟ واقعا که دلت خوشه!میگم: عشق چه فرقی با مبارزه داره ... چه فرقی با شکنجه داره... چه فرقی با سوگواری داره یا بغل کردن یه جای خالی!؟</description>
                <category>Mohammad M13</category>
                <author>Mohammad M13</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 22:23:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>