<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدعلی عبدالعلی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maliabdolalizadeh</link>
        <description>بازاریابی که در جستجوی کلمات است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 02:01:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/57446/avatar/8bkJGm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدعلی عبدالعلی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیم‌نگاهی به گزارش یکتانت؛ جای خالی آمار تفکیکی هر صنعت</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%81%DA%A9%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA-z9vico8sqdu5</link>
                <description>بعد از مدت‌ها فرصت کردم تا به گزارش سالانه یکتانت نگاهی بیندازم. قبل از هرچیز باید به این نکته اشاره کنم که ارائه‌ی گزارش‌های اینچنینی، در کنار اهداف روابط عمومی، می‌تواند فایده‌ی بسیاری برای کسب‌و‌کارهای فعال در این حوزه و حتی مطالعات جمعیت‌شناختی داشته باشد. به همین دلیل همیشه، خواندن این گزارش‌ها، به دلیل شناخت بهتر رفتار انسان‌ها، برایم جذاب و قابل توجه بوده است.در این نوشته نمی‌خواهم زیاده‌گویی کنم و قصد دارم درباره‌ی یک نکته‌ی کوچک که در خلل دیدن این گزارش به ذهنم رسید بنویسم. اما حتما به شما پیشنهاد می‌کنم که به گزارش رجوع کرده و آن را به دقت مطالعه کنید. به احتمال زیاد، یادگیری‌های ارزشمندی را برایتان به همراه خواهد داشت.همچنین باید اشاره کنم که نظرات من در رابطه با این گزارش، برآمده از نیاز و تجربیات شخصی در کسب‌و‌کار است و شاید از نگاه گردآوردنگان این گزارش، نشدنی باشد. برای همین می‌توانید این نظرات را به مثابه‌ی فرد بیرون گود نشسته در نظر بگیرید!در کنار تمام آمار جذاب و قابل توجه در گزارش یکتانت (که نمایش‌دهنده‌ی قدرت و گستردگی یکتانت، رفتار مخاطبان، ترند‌های جامعه و .. بود) جای خالی یک مورد احساس می‌شد. آن هم گزارش‌های تفکیکی برای هر صنعت بود. مثلا برای من که در صنعت سلامت فعال هستم، بسیار جذاب است که بدانم میانگین CTR در این صنعت چگونه است. یا به عنوان مثال مخاطبان این صنعت چه خصوصیات جمعیت‌شناختی‌ای دارند. البته که فکر می‌کنم این داده‌ها در یک گزارش سالانه و رایگان، نوعی زیاده‌خواهی است! اما بنظرم حتی اگر یکتانت بتواند برای هر صنعت گزارشی اختصاصی تهیه کند و برای آن هزینه‌ای هم در نظر بگیرد، باز هم جذاب و مفید خواهد بود.همانطور که یکتانت در گزارش خود اشاره کرده است، حدود ۵۵ هزار کسب‌و‌کار برای تبلیغات خود با یکتانت همکاری داشته‌اند، این به معنای وجود حجم عظیمی از داده‌هاست که به تصمیم‌گیری بهتر کسب‌و‌کارها کمک خواهد کرد. پیشنهاد می‌کنم دوستان عزیز یکتانت به سمت تهیه‌ی این گزارش‌ها نیز حرکت کنند. مطمئن باشید اگر گزارش یکتانت در صنعت سلامت گردآوری شود، بنده اولین مشتری آن خواهم بود!---------------------------------------------------------------------------------------------------------آپدیت دوستان عزیز یکتانت به نوشته من بازخورد دادند که آن را با شما  به اشتراک میگذارم:در برنامه ریزی ما، ارائه گزارش های تخصصی به تفکیک هر صنعت وجود دارد و امیدواریم بتوانیم در سال های پیش رو این نوع از گزارش را هم برای استفاده صنعت‌های مختلف منتشر کنیمقطعا حرکت به سمت تهیه چنین گزارش‌هایی کاری بسیار سخت و پیچیده و نیازمند منابع کافی از نیروی انسانی، زمان و انرژی است. خوشحالم که چنین کار مهمی در برنامه‌ی دوستان یکتانت وجود دارد و برای دیدن نتیجه نیز بسیار هیجان دارم.</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 12:34:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برندسازی دیجیتال با عینک داروین</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-wdiucbmpr742</link>
                <description>چند وقتی است که در حال مطالعه‌ی کتاب صفر به یک از پیترتیل هستم. اصطلاح داروین را هم از همین کتاب وام گرفتم! فکر کردم حال که قرار است درباره‌ی موضوع برندسازی دیجیتال صحبت کنم، چقدر داروین و نظریه‌اش می‌تواند به یاری‌ام بشتابد. احتمالا برایتان سوال است گه چگونه؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم.داروین این‌گونه می‌گوید که: زندگی گرایش به پیشرفت دارد. بدون اینکه کسی قصد آن را داشته باشد. هر چیز زنده‌ای فقط یک تکرار تصادفی از ارگانیسم دیگری است و بهترین‌ تکرار‌ها پیروز خواهند شد. پیتر تیل معتقد است که بخش اول  نظریه داروین می‌تواند در کسب‌و‌کارها تا حدی نقض شود. یعنی ما در خلق کسب‌و‌کار، «قصد می‌کنیم» تا مدلی را پیشرفت دهیم و به واسطه‌ی آن رشد کنیم. یعنی می‌توان گفت که همه چیز «تصادفی» نیست بلکه نقش ما به عنوان کسب‌و‌کار قابل توجه است.برندسازی دیجیتال با عینک دارویناما خطر آخر سخن داروین جایی است که می‌خواهم درباره‌ی آن صحبت کنم. بهترین‌ها پیروز خواهند شد!  این حقیقت در کسب و کار‌ها نیز وجود دارد. بهترین‌ها انتخاب می‌شوند، پیروز می‌شوند و تکرار می‌شوند. این اصل در کسب‌و‌کارها صادق است. شما اگر بهتر از دیگران باشید، کم کم توسط مشتریان خود انتخاب می‌شوید و کم کم موجبات بزرگ‌تر شدن و حذف رقبایتان را فراهم می‌آورید. در این مسیر پیشرفت می‌کنید، تکامل پیدا می‌کنید و دل داروین فقید را نیز شاد می‌کنید.این همان مسیری است که پیتر تیل آن را انحصار خلاق می‌نامد. او معتقد است برای این که به سود‌های بسیار قابل توجهی برسیم و رشد چشم‌گیری داشته باشیم. باید تلاش کنیم تا انحصار داشته باشیم. باید چیزی داشته باشیم که هیچ یک از رقبا و کسب‌و‌کارهای دیگر نتوانند به آن برسند. او ۴ عامل مهم را زمینه‌ساز انحصار خلاق می‌داند: ۱-مالکیت فناوری خاص ۲-صرفه به مقیاس ۳-اثر شبکه‌ای ۴-برندبحث درباره‌ی هرکدام از موارد بالا زیاد است اما در این نوشته قصد دارم فقط در مورد برند صحبت کنم. آن هم درباره‌ی بخش کوچکی از آن که در فضای دیجیتال رخ می‌دهد. آن هم بسیار مختصر و ابتدایی! قصد دارم در ابتدا کمی درباره‌ی مراحل برندینگ صحبت کنم و سپس درباره‌ی ابزارهای دیجیتالی که می‌توانند نیاز ما را در هر مرحله از برندسازی پوشش دهند حرف بزنم.برند چیست؟هنگامی که از برند حرف می‌زنیم، قطعا درباره‌ی نام و نشان تجاری یک محصول صحبت نمی‌کنیم بلکه درباره‌ی مجموعه معنا‌ها، احساسات و باور‌هایی حرف می‌زنیم که با شنیدن اسم کسب‌و‌کار در ذهن مخاطب یا مشتری تداعی می‌شود. اگر بخواهیم به تعریفی سنتی‌تر مراجعه کنیم، می‌توانیم تعریف زیر را برگزینیم: برند یعنی قولی که به مخاطب می‌دهیم و تلاش می‌کنیم و در تلاشیم به آن عمل کنیم. این قول باید ما را در ذهن مخاطب نسبت به دیگران متمایز کند. این تمایز می‌تواند محسوس یا نامحسوس باشد. محسوس مثل کفش کاترپیلار که یک کفش قرص و جان سخت است و کارایی بسیار خوبی در کوهنوردی دارد. نامحسوس  مثل چرم درسا که حس خاص و متفاوت بودن را برای شما به ارمغان می‌آورد.ساخت یک برند درست و اصولی سه اصل مهم دارد. پیروی از یک فرایند اصولی، زمان دادن به این فرایند و تداوم. برند در طول زمان شکل می‌گیرد. در ساخت برند نباید عجله کنیم. هرچقدر برای به بار نشستن برند عجله‌ی بیشتری داشته باشیم، احتمال شکستمان در ساخت برند نیز بیشتر می‌شود.پس فراموش نکنید که تداوم، یک عنصر بسیار مهم و حیاتی در برندسازی است و گر صبر کنی زغوره حلوا سازی!حال بهتر است کمی درباره‌ی ابعاد مختلف برندسازی و ابزارهای آن در فضای دیجیتال صحبت کنیم. مطابق با گفته‌‌های آقای کلر   در کتاب مدیریت استراتژیک برند، ابعاد برند از دو بخش بسیار مهم آگاهی از برند و تصویر برند تشکیل شده است.دو جنبه‌ی مهم در برندسازیآگاهی از برندبه طور کلی میزان آشنایی یک کسب‌و‌کار با شنیدن نام برند را آگاهی از برند می‌گوییم. به زبان دیگر، آگاهی از برند مشخص می‌کند که افراد، چقدر با ما و خدمات/محصولات ما آشنایی دارند. آیا این آشنایی مزیتی هم دارد؟ در بسیاری از مواقع بله! فرض کنید شما توپ فوتبال می‌فروشید و مخاطبان شما را به عنوان یک فروشنده‌ی توپ فوتبال می‌شناسند. این شناخته شدن باعث می‌شود که در هنگام خرید توپ فوتبال، شما نیز به عنوان یکی از گزینه‌ها در نظر گرفته شوید. این اتفاق مهم و ارزشمندی است. در دنیایی که افراد در معرض تبلیغ‌ها و محرک‌های فراوانی هستند، همین که در میان گزینه‌ها قرار بگیرید، یک گام بسیار بزرگ است. حال اینکه چطور به گزینه‌ی برگزیده تبدیل شوید بحثی جدا و مفصل است!برای این‌که کسب‌و‌کارمان را با مخاطب آشنا کنیم، ابزارهای مختلفی چه در دنیای آفلاین و چه در دنیای دیجیتال وجود دارد. در این نوشته تلاش می‌کنم به ابزارهای دیجیتال بپردازم.تبلیغات بنریتبلیغات بنری از جمله ابزارهای فضای دیجیتال است که می‌تواند به افزایش آگاهی از برند کسب‌و‌کار ما کمک کند. این تبلیغات شامل خرید جایگاه بنر در وبسایت‌های مختلف، تبلیغات ویدیویی (Pre-roll) در آپارات و ورزش ۳ و نماشا و .. و ارسال پوش نوتیفیکیشن‌های مختلف و ادامه‌دار برای کاربران است.برای استفاده از این ابزارها باید چند نکته‌ی مهم را به خاطر داشته باشید. اولین و مهم‌ترین نکته این است که نباید هدفتان را فراموش کنید. اگر هدف شما در استفاده از این ابزارها آگاهی از برند است، پس باید ابزارها را بر اساس متر و معیارهای سنجش آگاهی از برند بسنجید و مقایسه کنید. در آخر کمی درباره‌ی این معیار ها صحبت خواهم کرد.فراموش نکنید که خرید جایگاه با تبلیغات کلیکی متفاوت است. هنگامی که شما یک جایگاه را میخرید، بنر تبلیغاتی‌تان حتی اگر سنگ هم از آسمان ببارد در آن جایگاه نمایش داده خواهد شد. مثلا فرض کنید شما قسمت بالای صفحه‌ی نینیسایت را برای تبلیغات بنری خریده‌اید. در مدت این یک ماه، بنر شما در آن جا نمایش داده خواهد شد. اما اگر از تبلیغات کلیکی استفاده کنید، وارد یک رقابت با الگوریتم و سایر تبلیغ‌دهندگان می‌شوید. این مسئله باعث می شود که تبلیغتان به صورت مداوم نمایش داده نشود.نمونه تبلیغات بنری از طریق خرید جایگاهبه طور معمول، هزینه‌ی تبلیغات بنری بالا است. برای همین باید با احتیاط پیش بروید. البته این نکته را هم فراموش نکنید که این تبلیغات، می‌تواند همان نقش بیلبورد تبلیغاتی در خیابان را برایتان ایفا کند. فرض کنید شما یک بنر در ورزش ۳ قرار داده‌اید. روزانه چند صد هزار یا حتی چند میلیون نفر از ورزش سه بازدید می‌کنند و شما نیز در معرض دید مخاطبان بازدید‌کننده قرار خواهید گرفت.یادتان باشد که پدیده‌ی نابینایی در برابر تبلیغات بنری را جدی می‌گیرید. کاربران بعد از مدتی یاد میگیرند که چه بخش‌هایی از یک وبسایت مخصوص تبلیغات است و به طور ناخودآگاه، آن بخش را فیلتر می کنند. به همین دلیل باید تلاش کنید تا طراحی تبلیغ خود را به صورت مداوم عوض کنید و تلاش کنید در جایگاه‌های جدید و عجیب! تبلیغتان را نمایش دهید.تبلیغات در شبکه‌های اجتماعیدر حال حاضر، شاید بتوان اینستاگرام را یک ماکت کوچک‌شده از کشور ایران دانست. هم به دلیل تعداد بالای کاربران ایرانی در اینستاگرام و هم به علت تنوع رفتاری  مخاطب‌ها. به همین دلیل این فضا نیز یکی از فضا‌های خوب برای شناساندن کسب‌و‌کار خود به مخاطبان است. این کار می‌تواند با تبلیغات اینفلوئنسری یا تبلیغات از طریق پیج‌های پر مخاطب اینستاگرام صورت بگیرد.تبلیغات در اپلیکیشن‌هاتبلیغات میان اپلیکیشن‌های بازی‌  که کاربران برای گرفتن سکه‌ی بیشتر آن را مشاهده می‌کنند نیز می‌تواند یکی از راه‌های افزایش آگاهی از برند باشد. البته که من خودم تجربه‌ی کار با این ابزار را نداشته‌ام و نمی‌توانم به درستی درباره‌ی آن نظر بدهم اما دنیای اپلیکیشن‌ها نیز دنیای بزرگی است که نباید از آن غافل شد. حتی می‌توان از طریق همکاری با سایر کسب‌و‌کارها، تبلیغ خود را به صورت گیف در هنگام لودینگ صفحات یا در زمان‌هایی که کاربر باید برای انجام شدن درخواستش صبر کند، نمایش داد. مثل تبلیغاتی که اسنپ در حین جستجو برای یافتن اتومبیل برای ما نشان می‌دهد.ارسال پیامک به غیرخودی‌ها!پیامک نیز از جمله ابزارهای مهم و اثرگذار در افزایش آگاهی برند است. البته به شرطی که از آن درست و اصولی استفاده شود. به قول عادل طالبی باید حواسمان باشد که پیامک را با فرغون، به شماره‌هایی که نمیشناسیم ارسال نکنیم (در ادبیات بازاریابی به این کار ارسال پیامک انبوه یا بالک گفته می‌شود). یکی از راهکارهایی که می‌تواند تاثیر پیامک را زیاد کند، همکاری با سایر کسب‌و‌کارها و ارسال پیامک به یوزرهای آن هاست. این کار دو ویژگی مهم دارد۱-مخاطبان کسب‌و‌کار دیگر، با آن پیامک‌ها آشنایی دارند و احتمال اینکه ارسال پیامک آن ها را اسپم نکند و به محتوای درونش توجه کنند بیشتر است.۲-می‌توان درون پیامک لینک گذاشت و مخاطب را ترغیب کرد که صفحه ی فرود ما را نیز بازدید کند. اتفاقی که در ارسال انبوه رخ نمی‌دهد.البته این نکته را هم بگویم که من ارسال انبوه را به طور کلی رد نمی‌کنم. ممکن است کسب‌و‌کاری وجود داشته باشد که از این روش جواب گرفته باشد. اما تجربه‌ی من چیز دیگری می‌گوید.همکاری با سایر کسب‌و‌کارهااینجا، بخشی است که خلاقیت و مذاکره می‌طلبد. در این بخش به فراخور نوع کسب‌و‌کار همکار و ابزارهای در دسترس آن کسب‌و‌کار، نوع همکاری‌ها می‌تواند تفاوت کند. از ارسال اس ام اس گرفته تا تبلیغات درون پیج اینستاگرام کسب‌و‌کار مورد نظر تا همکاری مشترک در یک کمپین آگاهی از برند. نکته‌ای که در این بخش قابل اهمیت است، طولانی بودن فرایند شکل‌گیری همکاری است. معمولا مذاکرات میان دو کسب‌و‌کار برای همکاری‌های این چنینی زمان‌بر و فرسایشی است. به همین دلیل اگر می‌خواهید از این ابزار استفاده کنید باید زمان، صبر  قابل توجهی را برای این کار کنار بگذارید.ابزارهای دیجیتال برای آگاهی از برند می‌تواند بسیار متنوع‌تر و خلاقانه‌تر از چیزهایی باشد که در اینجا به آن اشاره کردم. برای همین خوشحال می‌شوم که بقیه‌ی موارد را شما به من بگویید و درباره‌ی آن حرف بزنیم.حال به سراغ بعد دیگر برندسازی، یعنی ایجاد تصویر برند می‌رویم.تصویر برندتصویر برند در واقع دیدگاه و برداشت حال حاضر مخاطب از کسب‌و‌کار مورد نظر است. این دیدگاه و برداشت یک‌شبه شکل نمی‌گیرد. بلکه حاصل فعالیت‌های طولانی و مداوم شما در طول زمان است. احتمالا برایتان سوال شده که چه چیزی این برداشت و دیدگاه را شکل می‌دهد. کلر در کتابش تصویر برند را تشکیل شده از سه بخش مهم می‌داند.۱-ویژگی‌های محصول/خدمتاین ویژگی‌ها می‌تواند نگاه و برداشت مخاطب نسبت به ما را در بلندمدت شکل دهد. این ویژگی‌ها می‌تواند به خود خدمت یا محصول مرتبط باشد. مانند کیفیت، رنگ، اندازه و ... یا مرتبط نباشد مانند قیمت، بسته بندی و ...۲-مزیت‌ها و فواید محصول/خدمتاینجا همان بخشی است که بسیاری از متخصصان امروز بر آن تاکید می‌کنند. این متخصصان اعتقاد دارند که برای کاربر مهم نیست محصول یا خدمت شما چه ویژگی‌هایی دارد. بلکه برای او اهمیت دارد که این خدمت یا محصول چه فواید یا مزیت‌هایی برای او ایجاد می کند. این مزیت می‌تواند مربوط به عملکرد محصول یا خدمت باشد یا می‌تواند مربوط به تجربه‌‌ای باشد که برای مشتری خلق می‌شود یا می‌تواند به صورت نمادین برای فرد مزیت ایجاد کند. مثلا من همیشه نوشابه کوکاکولا می‌خورم چون نماد سرزندگی و سرحال بودن را برایم به همراه می‌آورد.این بعد از برندسازی، فراتر از ابزارهای دیجیتال و آفلاین است. کسب‌و‌کار باید تلاش کند تا با یک برنامه‌ی هماهنگ و جامع در تمام کانال‌های ارتباطی با مشتری، تصویر برندش را بسازد. به همین دلیل پیشنهاد می‌کنم این بخش را فارغ از ابزار ببینید. به عنوان یک مدل ذهنی به آن بخش نگاه کنید و تلاش کنید تا ارتباطات خود را با مشتریان در تمام کانال‌ها همسو و یکپارچه کنید.بزا هم داروین برای اینکه فراموشش نکنید!بدانید و آگاه باشید! تحقیقات بازار یکی از مهم‌ترین اقدامات قبل از برندسازی است. برای اینکه درباره‌ی این موضوع بیشتر بدانید، پیشنهادم این است که به این منابع سر بزنید(+،+،+)برند این همه نیست!فعالیت برندینگ، باید جزئی جدانشدنی از کسب‌و‌کار شما باشد. برندسازی در همه‌ی فعالیت‌های ما وجود دارد و نمی‌توان آن را به تعدادی فعالیت خاص نسبت داد. همانطور که در مدل کلاسیک گفته می‌شود، برندسازی مانند کوه یخی است که اغلب افراد فقط همان تکه‌ی کوچکی که از آب بیرون زده است را می‌بینند. اما برندسازی باید مانند روحی در تمام فعالیت‌های یک کسب‌و کار وجود داشته باشد تا با تداوم و پایداری ثمره‌اش را ببینید. مدل زیر می‌تواند برای شما مشخص کند که برند این همه نیست!مدل کوه یخ برندسازیامیدوارم توانسته باشم مقدمه‌ی خوبی بر بحث برندسازی مخصوصا در فضای دیجیتال بنویسم. خوشحال می‌شوم شما نیز نظرتان را در رابطه با این موضوع برایم بنویسید.در نهایت قانون داروین را فراموش نکنید. بهتر‌ها انتخاب می‌شوند، بهتر‌ها می مانند و بهترها تکثیر می‌شوند!</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 15:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازاریاب دیجیتال یا کارگر دیجیتال؟ انتخابش با شماست!</title>
                <link>https://virgool.io/mydmcir/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pfarwk97cyys</link>
                <description>بازاریاب دیجیتال دیجیتال یا کارگر دیجیتال؟دیشب در حال گوش دادن به لایو پارسا کاکویی و بابک بنیادی بودم که کلمه‌ی دیجیتال ورکر (Digital Worker) را از زبانش شنیدم. او معتقد بود که بسیاری از افرادی که در فضای دیجیتال فعالیت دارند، بازاریاب دیجیتال نیستند بلکه عمله‌ی دیجیتال هستند! این افراد کار با ابزارهای مختلف را بلدند. می‌توانند از ابزارهای شبکه‌ی اجتماعی، سئو و .. استفاده کنند اما معمولا ایده‌ای درباره‌ی چرایی استفاده از ابزارها ندارند.این جمله باعث شد که درباره‌ی یک موضوع فکر کنم. چطور می‌توان به سمت بازاریاب دیجیتال شدن حرکت کرد. نه کارگر دیجیتال شدن! به نظرم آمد که چند گام مهم در این مسیر می‌تواند کمک کننده باشد.۱-من کی‌ام؟خوب است آدم‌ها هر از چندگاهی به خودشان برگردند و از خودشان بپرسند که من کی‌ام؟ این سوال باعث می‌شود بتوانیم علایق خودمان، ترس‌های خودمان، آرزوهای خودمان و اهدافمان را درست‌تر تشخیص دهیم. در بازاریابی محتوایی درباره‌ی پرسونا بسیار شنیده‌ایم. چرا آن را برای خودمان به کار نبریم؟ چرا پرسونای خودمان را تدوین نکنیم؟بحث بعدی درباره‌ی ارزش‌هاست. آیا میدانیم ارزش‌های ما در زندگی و کار چه چیزهایی هستند؟ چه چیزهایی در اولویت زندگی ما قرار دارد؟ آیا رشد را به درآمد ترجیح میدهیم؟ آیا کسب موفقیت و جایگاه برایمان اهمیت بیشتری دارد؟ برای اینکه خودتان را بیشتر بشناسید پیشنهاد میکنم مطلب سلسله مراتب ارزش‌ها  را از وبسایت ارزشمند متمم بخوانید و سپس پرسشنامه‌‌ی ارزش‌های شخصی را انجام دهید. این تست به شما می‌گوید از میان پارامترهایی که در انتخاب و تصمیم‌گیری موثر است، کدامشان برای شما اولویت بالاتری دارد.بعد از همه‌ی این‌ها، می‌توانید بفهمید که اصلا میخواهید وارد فضای دیجیتال شوید؟ اصلا به بازاریابی علاقه دارید؟ آیا واقعا به این حوزه‌ها علاقه دارید یا چون بازارشان داغ است توجهتان به آن جلب شده است؟پاسخ دقیق و عمیق به پرسش «من کی‌ام» می‌تواند درصد زیادی از مسئله را حل کند. اما مشکل اینجاست که این مرحله، سخت‌ترینشان است! ما هم که اهل کارهای سخت نیستیم...آیا خودمان، ارزش‌هایمان و علایقمان را می‌شناسیم؟۲-پایه‌ها را محکم کن!شوهرخاله‌ی من پیمانکار ساختمان است. روزی برایم درباره‌ی پروژه‌هایش صحبت میکرد. میگفت شاید من در بعضی مراحل ساخت و ساز حضور کامل نداشته باشم. اما از اول تا آخر مرحله‌ی بتن‌ریزی هستم. میگفت بتن‌ریزی کار مهمی است. پایه‌های ساختمان را میسازد. برای همین از اول تا آخرش میمانم و شده با داد و هوار و بد و بیراه، تلاش میکنم بتن‌ریزی به بهترین نحو انجام دهم!می‌بینید؟ پایه‌ها خیلی مهم‌ هستند! ما هم برای بتن‌ریزی مهارت‌ها و دانش‌هایمان وقت می‌گذاریم؟ به نظر من گام بعدی برای حرکت به سمت بازاریاب دیجیتال شدن یادگرفتن اصول است! این اصول با مراجعه به کتاب‌ها، منابع موجود در اینترنت، کلاس‌ها، دوره‌های آموزشی آنلاین و آفلاین و .. رخ می‌دهد.برای بازاریاب دیجیتال شدن، باید در ابتدا بازاریابی بدانیم. به همین دلیل باید فهم صحیحی از اصول بازاریابی داشته باشیم. کتاب مرجع این حوزه هم چیزی نیست جز مدیریت بازاریابی از کاتلر و کلر. البته فراموش نکنید که شمای قبل از خواندن این کتاب، با شمای بعد از خواندن کتاب، تفاوت چندانی نخواهید داشت! توقع نداشته باشید که با مطالعه‌ی این کتاب مرزهای دانش بازاریابی را درنوردید. چرا که کارکرد چنین کتاب‌هایی این است که شما یک دید کلی از فضای موضوع مورد نظر بدست بیاوید.به همین دلیل احتمالا با مطالعه‌ی این کتاب، یک تصویر خوب از کلیت بازاریابی بدست میاورید. اما برای متخصص‌تر شدن باید منابع بیشتری را جستجو کنید.اگر می‌خواهید در حوزه‌ی بازاریابی، یا به طور کلی مدیریت کسب و کار، دانش و مهارت‌های خود را ارتقا دهید، پیشنهاد اکید من استفاده از وبسایت متمم و مطالب ارزشمند محمدرضا شعبانعلی است.هنگامی که با اصول بازاریابی آشنایی پیدا کردید، می‌توانید بازاریابی دیجیتال را هم آموزش ببینید. آموزش‌های بسیار زیادی در این زمینه وجود دارد. از گوگل عزیز و یوتیوب گرانقدر بگیر تا دوره‌های آموزشی بسیاری که در داخل و خارج وجود دارد. بنده در ابتدا از طریق گوگل و پرس و جو و دنبال کردن صفحه‌های متخصصان این حوزه، توانستم کمی با این حوزه آشنایی پیدا کنم. اما چیزهایی که می‌دانستم جزیره‌ای بود و اصطلاحا ذهنم در این زمینه مرتب نبود. برای همین تصمیم گرفتم در دوره‌ی آنلاین بازاریابی دیجیتال شرکت کنم که این مسیر به طور کامل دستم بیاید.شرکت در دوره را به همه‌ی شما توصیه نمی‌کنم. چرا؟ چون قبل از اینکه در دوره شرکت کنید، باید بدانید دقیقا قرار است چه نیازی از شما برطرف شود. اگر همت والایی دارید و می‌توانید گوگل را زیر و رو کنید، پیشنهادم این است که ابتدا کمی روی پای خودتان بایستید. یگردید، به دیوار بخورید، دلسرد شوید، دوباره بگردید و یادبگیرید. ممکن است بگویید که این اشتباهات وقتمان را تلف می‌کند. اما به نظر من باعث می‌شود ارزش بیشتری برای دوره‌ها قائل شوید و با آمادگی بسیار بیشتری وارد دوره شوید. اگر بدانید دقیقا از دوره‌ها چه میخواهید، قطعا نتیجه‌ی بهتری خواهید گرفت.من تجربه‌ی شرکت در دوره‌های زیادی را ندارم. اما دوره‌ی آنلاین بازاریابی دیجیتال عادل طالبی را پیشنهاد می‌کنم. این دوره برای افرادی که در ابتدای مسیر هستند، می‌تواند بسیار مناسب باشدو عادل طالبی تلاش کرده در این دوره‌ی طولانی مدت و پر و پیمان، یک چراغ قوه بردارد و نوری بر روی تمام حوزه‌های دیجیتال مارکتینگ بیندازد. این کار بسیار ارزشمند است چرا که یک مدل ذهنی مناسب از بازاریابی دیجیتال و حوزه‌هایش در ذهنتان ایجاد می‌شود و ادامه‌ی مسیر را برایتان هموار می‌کند. فایده‌ی بعدی این دوره ترکیب شدنش با تمرین و فعالیت‌های عملی است(دقیقا نیروی پیشران این نوشته هم همین موضوع بوده است). به نظر من که ترکیب خوبی شده است. نه غذا را شور کرده و نه بی نمک.اگر به این حوزه علاقه دارید توصیه می‌کنم از طریق این لینک به توضیحاتی که عادل طالبی درباره‌ی دوره‌اش داده مراجعه کنید و با دوره بیشتر آشنا شوید.آیا بتن‌ریزی خوبی برای دانش‌ها و مهارت‌هایمان انجام داده‌ایم؟۳-عالم بی عمل به چه ماند؟تجربه و دانش حکم دو پای شما را دارند. برای راه رفتن به هردوی آن‌ها در طول زمان نیاز دارید. نمیتوانید با یک پا به حرکت ادامه دهید. اگر پای دانش جلو بیفتد، باید پای عمل همراهیش کند و بالعکس. درباره‌ی این موضوع ضرب‌المثل هم فراوان است و نیاز به توضیح اضافه نیست. پس اگر قصد دارید بازاریاب دیجیتال خوبی شوید، باید تجربه کنید. این تجربه با فعالیت در شرکت‌ها بدست می‌آید. اگر دانشجو هستید و قصد ندارید فعلا کار کنید، می‌توانید خودتان دست به تجربه بزنید. یک پیج جمع و جور یا یک وبسایت جمع و جور می‌تواند شروع خوبی باشد. حتی می‌توانید برای سازمانی که به آن علاقه دارید، یک برنامه‌ی بازاریابی دیجیتال تنظیم کنید و فرض کنید اگر شما در آن شرکت بودید، چه اقداماتی انجام میدادید. درست است در این روش شما واقعا آزمون و خطا نمی‌کنید اما چیزی که اهمیت دارد، استدلال‌های شما برای انجام آن اقدامات است.پس مراقب باشید که پای دانش یا عملتان خیلی جلو نیفتاد و دوتایشان را همراه هم پیش ببرید!برای راه رفتن به هر دو پای تجربه و دانش نیازمند هستید۴-بوی گلم چنان مست کرد...کتاب فارسی دبیرستان را به یاد می‌آورید؟ در یکی از حکایات عرفانی این‌گونه روایت می‌شود که یکی از عارفان، در کشف حقایق عرفانی غرق شده بود و هنگامی که از این حالت بازگشت، یکی از دوستانش به او گفت: از این حالت عرفانی که بودی، به ما چه سوغاتی پیش کش می‌کنی؟ عارف نیز در جواب این گونه گفت:به یاد داشتم كه هنگامی که به درخت گل می‌رسم، به عنوان هدیه برای دوستانم دامنم را از گل پر كنم. چون به بوستان حقایق رسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!اگر قصد دارید در حوزه‌ی بازاریابی دیجیتال فعال، حواستان باشد که حواستان پرت ابزار نشود و بوی گل شما را مست نکند! گاهی پیش بیاید که شما غرق در یک ابزار می‌شوید و فراموش می‌کنید که بازاریابی، می‌تواند مسیر‌های دیگیری هم داشته باشد. مثلا اینقدر حواستان به تولید محتوا و اشتراک گذاری آن در اینستاگرام و همچنین اینفلوئنسر مارکتینگ پرت می‌شود، که فکر می‌کنید فقط همین مسیر برای بازاریابی وجود دارد. یک آلارم بگذارید تا هر ازچندگاهی به شما این نکته را یادآوری کند! نکند بوی گل چنان مستتان کند که دامنتان از دست برود!مراقب باشید در فضای دیجیتال، حواستان پرت ابزار نشود!۵- نسخه‌ی جدیدی از این برنامه موجود می‌باشد!متاسفانه یا خوشبختانه، در این حوزه نیاز دارید تا در بازه‌های زمانی کوتاهی، دانش خود را به روز رسانی کنید. مخصوصا در جوزه‌ی دیجیتال که هر روز تکنولوژی‌ها و ابزارهای نوینی در حال توسعه است! پس باید خودتان را آماده کنید. همان چهار گامی که قبل تر به آن اشاره کردم، باید در یک سیکل قرار بگیرند و به روز شوند.احتمالا اگر ویندوز خود را آپدیت نکنید، می‌توانید مدت زیادی از آن استفاده کنید و آب از آب تکان نخورد. اما اگر خودتان را به روز رسانی نکنید، به احتمال زیاد با ابزارها و تکنولوژی‌های جدید، سازگاری پیدا نخواهید کرد و .. ادامه دادن دشوار می‌شود!دانش خود را به روز رسانی کنیدانتخاب با شماست!ممکن با خودتان بگویید که اصلا من دوست ندارم این مراحل را طی کنم. من کار با ابزار را بلدم و دوست دارم کاری روتین در این حوزه داشته باشم. کاری مانند تکنیسین‌های ماشین تولید و .. خیلی هم عالیست! اتفاقا در این مقاله هدف من اشاره به این نکته بود که انتخاب شما مهم است. وگرنه قرار نیست بازاریاب دیجیتال نسبت به کارگر دیجیتال برتری داده شود یا بالعکس.مهم این است که همه‌ی ما به تفاوت میان این دو مفهوم آگاه باشیم و سپس انتخاب کنیم که قصد داریم در آینده، کجای این مسیر بایستیم. انتخاب من و شما، هرچه که باشد. ارزشمند است.برای همین، پیشنهاد میکنم وقت و انرژی زیادی بر روی گام نخست بگذارید. امیدوارم انتخاب‌های خوبی داشته باشید.انتخاب شما، هرچه که باشد، ارزشمند است!ممنون که تا اینجا همراهی‌ام کردید. دوستدار شمامحمدعلی عبدالعلی‌زاده</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 21:24:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دُرُست ایمیل بزن، رستگار شو!</title>
                <link>https://virgool.io/mydmcir/%D8%AF%D9%8F%D8%B1%D9%8F%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88-rgzr4buk2g7w</link>
                <description>سلام!دوره‌ی آنلاین بازاریابی دیجیتال در حال سپری شدن است و من بعد از مدتی دوری از میادین، برگشتم تا آجر‌های جدیدی را روی آجرهای قبلی بگذارم! به این امید که درنهایت خانه‌ای محکم و زیبا درست کنم. در هفته‌ی هجدهم این دوره، قرار است درباره‌ی بازاریابی ایمیلی یا ایمیل مارکتینگ صحبت شود. اما قبل از اینکه وارد این موضوع شویم، قرار شد با جوریدن اینترنت، انواع ایمیل را بشناسیم و در این مقاله از این بگوییم که برای کسب و کار ما، چه ایمیلی مناسب است. پس اگر موافقید شروع کنیم!نام کسب و کار من باوان است. باوان قرار است مدرسه‌ی مهارت‌آموزی پدر و مادر‌ها باشد و قرار است کاری کند تا رابطه‌ی پدر و مادر با فرزندانشان عمیق‌تر گردد. ایجاد رابطه‌‌ای عمیق و ایمن، موجب رشد بهتر کودک و در نهایت رشد بهتر نسل جدید می‌شود. حال برویم ببینیم که چه نوع ایمیلی برای این کسب و کار مناسب است؟هرکس مخاطب خود را بشناسد، به راستی که روش بازاریابی‌اش را شناخته است!احتمالا کسی پیدا نشود که با جمله‌ی بالا مخالفتی داشته باشد. اما عمل کردن به آن بسی دشوار است. چرا که شناخت مخاطب به این سادگی‌ها بدست نمی‌آید و ممکن است به زمان زیادی نیاز داشته باشد. در این شرایط دو مسیر پیش روی ما قرار خواهد گرفت:اول اینکه زمان زیادی را صرف تحقیقات بازار، تدوین پرسونا، شناخت مخاطب و .. بکنیم و سپس با استفاده از نتیجه‌ی تحقیقات، روش‌های بازاریابی(در اینجا انتخاب نوع ایمیل ارسالی) را انتخاب کنیم.دوم اینکه دست به دامن آزمون و خطا شویم و چون آزمون و خطا در فضای دیجیتال چندان گران در نمی‌آید، می‌توانیم با این روش بالاخره متوجه شویم که چه نوع ایمیلی جوابگو است.البته راستش را بخواهید در این مسئله (مانند بسیاری از مسائل موجود در بازاریابی و مدیریت) با دو گزینه‌ی صفر و یکی طرف نیستیم بلکه با یک طیف طرف هستیم که یک سر آن تحقیقات صرف و سر دیگر آن آزمون و خطای صرف است! این ماییم که باید تصمیم بگیریم کجای طیف بایستیم.به نظر من باید با استفاده از تحقیقات اولیه، تعدادی گزینه را از پیش رویمان حذف کنیم و چند گزینه‌ی باقیمانده را با آزمون و خطا بررسی کنیم. این روش می‌تواند تا حد خوبی پاسخگو باشد.حال که درباره‌ی این دو موضوع صحبت کردم، می‌خواهم بر اساس شناخت نسبی که از مخاطب‌هایمان بدست آوردم، درباره‌ی انواع ایمیل‌هایی که می‌شود برای آن‌ها صحبت کنم. همینجا خوب است اعلام کنم که من هنوز بازاریابی ایمیلی را برای مخاطبان اجرایی نکردم. بنابراین مواردی که گفته می‌شود صرفا برآمده از شناخت مخاطبان است و تست نشده‌اند. بنابراین احتمال اینکه بسیاری از آن‌ها (یا شاید همه‌ی آن‌ها) جواب ندهد زیاد است!تحقیق یا آزمون و خطا؟واقعا ایمیل بزنیم؟جواب این سوال هم در همان بخش قبلی نهفته است! شناخت مخاطب و آزمون و خطا! مخاطب‌های ما عموما مادران هستند. مادران با سن حدود ۳۵ تا ۴۵ سال. این افراد کمتر به ایمیل خود سر می‌زنند. بعضی‌هایشان که اصلا ایمیلشان را جدی نمی‌گیرند و فقط برای اینکه گوشیشان راه بیفتد ایمیلی را برای خود ساخته‌اند. همین تحقیقات بود که باعث شد ما در ابتدا قید ایمیل را بزنیم و از طق دیگری، مانند اس ام اس و واتساپ و .. با مخاطب‌های خود ارتباط برقرار کنیم.اما بخشی از مخاطب‌هایمان هستند که با ایمیل آشنایی خوبی دارند و ایمیلشان را به صورت مرتب چک می‌کنند. برای این افراد ایمیل مارکتینگ می‌تواند جوابگو باشد. حالا چه ایمیل‌هایی؟ایمیل‌ خبرنامه‌ایایمیل خبرنامه‌ای برای مخاطبی که محتوا برایش مهم استچون کسب و کار ما حول محور آموزش می‌گردد، ایمیل خبرنامه‌ای می‌تواند موثر واقع شود. طبعا خانواده‌هایی که به دنبال رشد و توسعه‌ی کودک خود هستند، بنابراین از محتوایی که به صورت دوره‌ای برای آن‌ها ارسال می‌شود استقبال می‌کنند. در این ایمیل‌ها می‌توان محتواهای کاربردی و مورد نیاز افراد را در حوزه‌ی ارتباط با کودک و پرورش فرزند را برای مخاطبان ارسال کرد. این محتواها بیش از این‌که هدف بازاریابی و فروش داشته باشند، هدف ایجاد ارزش و آموزش را دنبال می‌کنند.ایمیل‌های اختصاصیدر چنین کسب و کاری که افراد ممکن است شش ماهی یکبار از ما خرید کنند، ایجاد یک تجربه‌ی منحصر به فرد برای مشتری اهمیت بسیاری دارد. به همین دلیل ایمیل‌های اختصاصی که در طول دوره فقط برای آن دسته از افراد فرستاده می‌شود، اهمیت فراوان پیدا می‌کند. مثلا متناسب با اتفاقی که درون دوره افتاده یا متناسب با علایق مخاطب، می‌توان یک پیشنهاد، محتوا و چیزهایی دیگر را برای او ایمیل نمود. این ایمیل‌ها می‌تواند احساس ارزشمند بودن را به مخاطب القا کند و تجربه‌ی خوبی از این دوره کسب کند.اجازه دهید!دوست دارم همینجا یک نکته‌ی مهم را برای شما بازگو کنم. به نظر من مخاطب‌ها، جعلی بودن را تشخیص می‌دهند. پس برای اینکه پیامتان حس ارزشمند بودن را به مخاطب القا کند، مخاطب باید واقعا برایتان ارزشمند باشد!حال برویم به سراغ نوع دیگری از ایمیل..ایمیل حاوی پیشنهاد‌های ویژهایمیل حاوی پیشنهاد ویژه، در تصمیم خرید موثر استیکی از مواردی که پدر و مادرها همواره درباره‌اش صحبت می‌کنند، هزینه‌ی بالای دوره‌های آموزشی و جلسات مشاوره است. به همین دلیل ایمیل‌هایی که حاوی پیشنهاداتی مانند کد تخفیف باشند، می‌توانند موثر واقع شوند. چرا که این گزینه می‌تواند به عنوان انگیزاننده‌ای برای تهیه‌ی دوره قلمداد شود. البته تهیه‌ی دوره فقط گام اول است. گام‌های اصلی، تجربه‌ی خوب مخاطب و تلاش برای وفادارسازی و تکرار خرید اوست.ایمیل تستیمونیال!تستیمونیال همان توصیه‌ها و نکات مثبتی است که دیگران درباره‌ی محصول شما و پس از استفاده از آن به زبان میاورند. چون محصول ما، محصولی است که هزینه‌ی نسبتا بالایی دارد و مخاطب قبل از تهیه‌ی آن تحقیقات نسبتا زیادی انجام می‌دهد (اصطلاحا محصول High Engagement است) به همین دلیل توصیه‌ی دیگران، کمک بسیار زیادی در تصمیم‌گیری خرید به او می‌کند. پس این ایمیل‌ها می‌تواند برای مخاطب‌ها مفید باشد و احتمال فروش را افزایش دهد.ایمیل‌های Referralهمانطور که بالاتر گفتم این محصول، از جنس محصولاتی است که توصیه‌ی دوست و آشنا در تصمیم‌گیری برای خرید تاثیر فراوان دارد. حال چه بهتر که این توصیه‌ی خرید با یک کد تخفیف همراه شود و برای معرف هم امتیازاتی در نظر گرفته شود. احتمالا این‌گونه تاثیر بهتری در تصمیم‌گیری فرد خواهد گذاشت. همچنین می‌توان سیستمی مانند مشارکت در فروش راه‌اندازی کرد و مخاطبان را از این قضیه آگاه نمود.( درست مانند همین سیستم مشارکت در فروش دوره آنلاین بازاریابی دیجیتال که اتفاقا من هم با استفاده از آن دوستی را دعوت کردم)در آخر، چریک بودن را فراموش نکنیدچریک بودن را فراموش نکنید!همانطور که عادل طالبی بارها در این دوره اشاره کردند، بازاریابی دیجیتال، انتخاب و استفاده هوشمندانه و خلاقانه از ابزارهای موجود در فضای دیجیتال، به منظور رسیدن به اهداف بازاریابی است. پس سعی کنید در انتخاب ابزار خود هوشمندانه و خلاقانه عمل کنید. سعی کنید با استفاده از شناخت و تست، ابزار‌هایی که در راستای اهدافتان هستند را برگزینید و تلاش کنید تا به طور مستمر آن را بهبود دهید. شاید با بررسی‌های زیاد به این نتیجه برسید که ایمیل برای مخاطب‌های شما جواب نمی‌دهد! پس آن را به گوشه‌ای بگذارید و ابزار دیگری را انتخاب کنید.فراموش نکنید که یک چریک تمام ابزار‌ها را با خودش حمل نمی‌کند! البته که گفتن این حرف‌های قشنگ کار سختی نیست! امید است که هم من و هم شما در پای عمل خودمان را ثابت نماییم!</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 19:22:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیک چهارم کرونا! آیا از تو متنفرم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D9%BE%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-nsdnzx312gdh</link>
                <description>در این دنیا هیچ چیز مطلقی وجود ندارد!نمیدانم چقدر با این جمله موافق هستید اما در طول زندگی اتفاقات مختلفی برای من افتاده که باعث شده به این جمله تا حد خوبی باور داشته باشم. یکی از مهم‌ترین مثال‌هایش همین کرونای بد مصب است!همانطور که میدانید (شاید هم بعضی‌هایتان نمیدانید!) من عضوی از تیم بازاریابی هوم کا هستم. یکی از خدماتی که هوم کا آن را ارائه می‌کند، آزمایش کرونا در منزل است. حالا این موضوع چه ربطی به نسبی یا مطلق بودن دارد؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم!مواجه شدن با پیک کرونا بسیار ناراحت کننده است. ترس و اضطراب وجود تو و اطرافیانت را فرا می‌گیرد. نگران خودت و آنهایی که دوستشان داری هستی. از هر نظر نگاه کنی، تلخ است! اما این پیک‌ها باعث افزایش درخواست‌های تست کرونا در منزل می‌شود. حتما هم می‌دانید که افزایش درخواست‌ و فروش بیشتر برای یک استارتاپ چقدر حیاتی و با اهمیت است؟ پس این اتفاق برای هوم‌کا بسیار خوشحال کننده‌است.حالا تکلیف چیست؟ باید بابت پیک چهارم خوشحال باشم؟ قطعا نیستم! درست است که با وجود رقابت بسیار در کلید‌واژه‌ی تست کرونا در منزل توانستیم به رتبه‌ی اول برسیم و تعداد کلیک‌هایمان را افزایش دهیم. درست است که توانستیم خودمان را ثابت کنیم و با این کار فروش را افزایش دهیم. درست است که همه‌ی این‌ها خوشحال‌کننده است! اما ته قلبم ناراحتی سنگینی بیشتری دارد.فکر می‌کنم آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند روی خالص احساسات را تجربه کنند. همیشه احساسات در هم تنیده می‌شوند. گاهی این تنیدگی آن‌قدر زیاد می‌شود که حتی نمی‌توانی نامی روی احساست بگذاری! برای همین است که می‌گویم چیزی در این جهان قطعی نیست. شاید هم من هنوز نتوانستم چیزی را به صورت قطعی تجربه کنم.حدود یک سال از کرونا می‌گذرد. آن زمان که فکر می‌کردیم کرونا مهمانی است که زود به خانه‌اش بازمیگردد. فکر می‌کردیم بعد از عید همه‌ چیز به حالت عادی برمی‌گردد. اما بر نگشت! با کندن پوست دستانمان با ضدعفونی کننده شروع کردیم، از توصیه‌های سنتی عبور کردیم و به تست‌هایی مثل تست pcr و آنتی‌بادی رسیدیم. حال در میانه‌ی پیک چهارم کروناییم و امید!وار هستیم که این قصه، با واکسن، پایانی با تلفات کمتر داشته باشد. به قول رویا نونهالی درد و تجربه‌ی دوران کرونا فراتر از این است که بتوان در مورد آن نوشت. من هم نوشته کوتاه می‌کنم.فقط امیدوارم تمام این تجربه‌ها انسان را رشد بدهد نه اینکه باعث فرسودگی‌اش شود! در نهایت قصد دارم به سوالی که در ابتدا مطرحش کردم پاسخ دهم! بله! پیک چهارم کرونا! من از تو متنفرم. آن هم نه تنفری خالص. تنفری تنیده در هزار احساس دیگر!</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 16:45:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-rhgodenitnjq</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/tjfujpab66wg-NJjVQ.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۹,۷۰۳ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۷۳ مرتبه پسندیدند و  ۳۲ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۹ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۷۷۶ بار خوانده شدند و ۳۸,۴۶۵ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۵۲۷۳۵۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۴,۴۶۳ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۵۲۷۳۵۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 19:32:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای صداهایی که دیگر نخواهیم شنید</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF-h7nuvf9ogkwp</link>
                <description>پرنده‌ی کوای او اوقبل از هر چیز، پیشنهاد می‌کنم حتما صدایی که برایتان گذاشتم را بشنوید. چرا که متن من در رابطه با همان صدا است.سر ظهر بود و برای پادکست باوان، به دنبال موزیک‌های مناسب می‌گشتم.  کلافه شده بودم چون نمیتوانستم آنچه مد نظرم بود را پیدا کنم. انگار واقعا برای یک سری موضوعات هنوز آهنگی ساخته نشده و آوازی خوانده نشده است! بعد از پادکست باید فهرستی از این موضوعات تهیه کنم و به خوانندگان ارائه بدهم. شاید در کنار این همه آهنگ مشابه و کارخانه‌ای، آهنگ‌های متفاوت دیگری هم خلق شود. بگذریم.در همین وضعیت سردرگم بودم که با خودم گفتم چه خوب است حالا که موضوع ما به دنیا و زمین ربط دارد، درباره‌ی مراقبت از زمین هم چیز‌هایی بگویم و موزیکی در این‌باره در پادکست قرار دهم. در لحظه، یکی از آهنگ‌هایی که همیشه دوستش میداشتم در ذهنم ظاهر شد. شاید به این خاطر بود که موزیک ویدیوی این آهنگ با نوشته‌ای درباره‌ی پلانکتون‌ها آغاز می‌شد و در ادامه تصویر‌های خارق‌العاده‌ای از جنبدگان دریا را نشان میداد.( می‌توانید با جستجوی کلمه‌ی manta ray by jay ralph این ویدیو را مشاهده نمایید)تصاویر جادویی و خیره‌کننده بودند! اما یک مشکل وجود داشت. زمانی که به متن ترانه رجوع کردم، با قصه‌ای نسبتا عاشقانه و تلخ مواجه شدم. نمیدانستم چرا برای چنین متنی باید چنان ویدیویی ساخته شود، در نگاه اول، استفاده کردن از این اثر برای اینکه به مخاطبان درباره‌ی مراقبت از زمین بگویم به دور از منطق بود. برای همین تصمیم گرفتم تا با استفاده از گوگل بیشتر درباره‌ی این آهنگ جست‌وجو کنم. نامش را در گوگل سرچ کردم. به یک صفحه‌ی ویکیپدیا رسیدم. در صفحه نوشته شده بود که:  این قطعه برای مستندی به نام Racing Extiction نوشته شده است. این مستند درباره‌ی گونه‌های منقرض‌شده و در حال انقراض بود.جالب شد! انگار واقعا این موسیقی به موضوعی که در ذهن داشتم بی‌ربط نبود اما باز هم نمی‌توانستم از منظور این ترانه سر در بیاورم. در پایان صفحه‌ی ویکیپدیا. یک جمله‌ی کوتاه نوشته شده بود: این قطعه‌ی موسیقی الهام گرفته از آواز جفت‌گیری آخرین پرنده‌ باقی مانده از کوای او او هاست که حالا دیگر منقرض شده اند.اطلاعات خوبی بود! حداقل فهمیدم که این موسیقی الهام گرفته از آواز پرنده‌ای به اسم کوای او او ست. باید بیشتر درباره‌ی این پرنده می‌فهمیدم. طولانی‌اش نمی‌‌کنم. داستان پرنده را پیدا کردم.ماجرا از این قرار است که آخرین صدای ضبط شده از این گونه‌ی پرنده، متعلق به یک کوای او اوی نر است که در حال خواندن آواز جفت‌گیری‌است. آوازی که پرندگان برای یافتن جفت خود می‌خوانند. اما کوای او او، آوازش را برای جفتی می‌خواند که هرگز قرار نبود ببیندش... آخرین پرنده‌ی نر در سال ۱۹۸۷ میلادی می‌میرد و نسل این گونه منقرض می‌شود..توصیه می‌کنم به آخرین صدایی که از این پرنده باقی مانده‌است گوش کنید. به‌ نظرتان در حال آواز خواندن به چه چیز‌هایی می‌اندیشید؟ نمیدانم آیا از تنها بودنش در این جهان خبر داشت یا نه؟ آیا در اعماق وجودش امیدی داشت که ممکن است جفتی به مانند خودش را بیابد و سپس شادمانه در آسمان پرواز کند؟ یا دوست داشت در آخرین لحظات زندگی‌اش، زیباترین آوازش را بخواند و قصه‌ای ماندگار برای دیگران بگوید؟ به نظر من که مورد دوم درست است.این پرنده در آخرین لحظه‌های عمر خود، قصه‌ی زندگی‌اش را به آواز خواند تا از یاد برده نشود. چونکه بعد از او دیگر هیچ پرنده‌ای به مانند خودش نیست که از این گونه برای دیگران بگوید. او آواز خواند تا از شادی‌ها و غم‌هایش، از کودکانی که داشت، از کودکانی که می‌توانست داشته باشد، از زندگی کردنش، از نابود شدن تدریجی دوستان و نزدیکانش و به پایان خط رسیدنشان بگوید. گویی از همان ابتدا وجود نداشته است.او دوست داشت از او چیزی باقی بماند تا بقیه بدانند که زمانی، پرنده‌ای زیبا در گوشه‌ای از جهان زندگی میکرده که صدایی زیبا داشته، جثه‌اش چندان بزرگ نبوده، غذایش حشرات و میوه‌ها بوده اند و ... .بعد از این اتفاق داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر صداهای متنوعی وجود داشته که برای همیشه خاموش شده و از بین رفته است. به این فکر می‌کردم که این سمفونی بزرگ،‌ چه تعداد از سازهایش را از دست داده است و چه تعدادی را از دست خواهد داد...قصدم نصیحت زیست محیطی نیست. چون نمیدانم واقعا چقدر از این اتفاقات بر اثر اقدامات نابخردانه‌ی انسان رخ داده است ( که بر اساس مستند مذکور بسیاری از این اتفاقات به دلیل همین اقدامات است و در آینده‌ی نزدیک اوضاع بسیار بدتر هم خواهد شد! ) حتی اگر تماما هم بر اثر اقدامات نابخردانه‌ی انسان رخ داده باشد، نمی‌دانم راه حل درست و دقیق بهبود این اوضاع چیست. ولی دوست داشتم بعد از شنیدن این قصه فقط در مورد یک چیز صحبت کنم: به نظرم آواز خواندن یکی از بهترین راه‌حل‌هایی بود که در سیاهی مطلق به ذهن آن پرنده رسید. بعد از این با خودم فکر کردم که شاید ما هم بتوانیم آواز بخوانیم..مسیر ما انسان ها، شاید شبیه همان پرنده‌ها و هزاران گونه‌ی رو به انقراض باشد. شاید هم نسل بشر هیچ وقت منقرض نشود. اما مسئله‌ی من انقراض نیست. مرگ است. شاید هرکسی بتواند در زندگی‌اش، با آواز خواندن، یادگارهایی برای بعد از خودش برجای بگذارد. در زمانی که فکر می‌کند هیچ راه نجاتی نیست و هیچ کاری از دستش ساخته نیست، آواز بخواندهر کسی به روش خودش آواز می‌خواند. یکی می‌نویسد، دیگری نقاشی می‌کند، دیگری دوستی را خوشحال می‌کند، دیگری چیزی میسازد، دیگری می‌خواند و ... شاید آواز خواندن بتواند ما را در خاطره‌ها نگه دارد. مرگ شکل‌های متفاوتی دارد. مرگ جسمانی را شاید نتوان کاری کرد، اما می‌توان تلاش کرد تا در فکر و ذهن دیگران جاودانه ماند و هیچ‌وقت مرگ را ندید.بعد از این اتفاقات، دوباره به سراغ همان موسیقی رفتم. فهمیدم که متن موسیقی از زبان همان پرنده‌ی آخر نوشته شده... در جایی از آوازش می‌گوید: کودکان من، تمام آن‌هایی که میشناختم، تمام آن‌هایی که دوست داشتم، در درون من در حال مردن هستند.غمی در این جمله هست. غمی به خاطر محروم شدن از لذت زندگی. و سردادن آوازی برای از یاد نرفتن و نمردن در ذهن دیگران.. نمیدانم! شاید ما بتوانیم کمی از بار این غم‌ها بکاهیم. شاید بتوانیم مراقب زمین باشیم و صدای آواز زیبای پرنده‌ها را به خودمان و دیگران هدیه دهیم.. برای تمام صداهایی که دیگر نمی‌شنویم و نخواهیم شنید. برای صداهایی که اگر بودند، شاید جهان کمی زیباتر بود.</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 16:05:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیف هست! قیر هم هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D9%82%DB%8C%D9%81-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%82%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA-hpauipqc5i5n</link>
                <description>پیش به سوی قیف فروشتذکر جدی: این نوشته بخشی از تمرین دوره‌ی آنلاین بازاریابی دیجیتال من است. پس قطعا می‌تواند حاوی اشکالات بسیاری باشد. لذا خواهش‌مندم به عنوان یک متن آموزشی به آن نگاه نکنید و اگر هم جایی ایرادی مشاهده کردید، با بنده در میان بگذارید.نمی‌خواهم زیاده‌گویی کنم. چون هم درباره‌ی قیف فروش الا ماشاالله در سطح وب محتوا هست و هم به نظر من، نیازی نیست بیش از اندازه به این مدل پرداخته شود، چرا که دارد جایش را به مدل‌های جدید‌تری می‌دهد. برای همین این ریزنوشته را با ذکر چند نکته و نگاه بر قیف فروش کسب و کار شخصی‌ام به پایان خواهم برد.قیف هست قیر نیست!ضرب‌المثلی هست که می‌گوید: قیف هست قیر نیست، قیر هست قیف نیست! این ضرب‌المثل به افرادی اشاره می‌کند که برای انجام کار، تمام شرایط لازم را فراهم نمی‌کنند یا به عبارتی یک جای کارشان می‌لنگد. پس در همین ابتدا دوست دارم به شما این را بگویم:مراقب باشید که وقتی قیف هست، قیر هم باشد. یعنی روی کاغذ آوردن قیف فروش دردی از کسب و کار دوا نمی‌کند. تحلیل، اجرا و پایش است که می‌تواند تکانی به کسب و کار بدهد.این قیف الزاما شبیه قیف نیست!همچنین فراموش نکنید که اصلا اجباری نیست که حتما مسیر مشتریان شبیه قیف شود! این مسیر را در نظر بگیرید: آگاهی، علاقه‌مندی، تصمیم‌گیری، خرید، تکرار خرید، حامی هواداراحتمالا در ذهن خودتان اینگونه تجسم کنید که تعداد افراد در هر مرحله کمتر از مرحله‌ی قبلی است و هر مرحله ناگزیر، ریزش را تجربه می‌کند. اما در مرحله‌ی آخر می‌تواند این اتفاق رخ ندهد! یعنی تعداد هواداران بیش از تعداد افرادی باشد که محصول ما را خریده‌اند. نمونه‌اش می‌شود بی ام دبلیو! شاید خیلی از افراد آن را نخرند اما از هواداران پروپا قرصش هستند. پس مرحله‌ی انتهای قیف می‌تواند بزرگ‌تر از قبل شود.عدد بده!و در آخر یادتان باشد که هر مرحله از قیف، باید به صورت عددی قابل اندازه‌گیری باشد. اگر قرار است برای قیف خود مرحله طراحی کنیم. باید به این نکته توجه کنیم که هر مرحله از آن باید توسط اعدادی کمی شوند تا بتوانیم در ادامه بر روی بهینه‌ سازی هر مرحله از آن کار کنیم.این هم از قیف منحالا قیفی که قصد دارم برایتان شرح دهم در مورد کسب و کار شخصی خودم به نام باوان است. ما در زمینه‌ی مهارت‌آموزی کودک محصولاتی آموزشی تولید می‌کنیم و جامعه هدفمان کودکان دبستانی و قبل از آن است. به دلیل موضوعات خاصی که پوشش می‌دهیم، سئو نمی‌تواند گزینه‌ی خوبی برای ما باشد و هزینه‌ی بازاریابی در شبکه‌های اجتماعی هم بالا است. به همین دلیل اولویت نخستمان را بر روی همکاری با مدارس گذاشته‌ایم. در این حوزه قیف فروشمان می‌تواند به شکل زیر باشد.قیف پیشنهادی برای باوانقطعا بهینه‌سازی هر مرحله از این قیف، می‌تواند تاثیر بسیار زیادی بر فروش نهایی ما بگذارد بنابراین به نظر می‌آید که باید به صورت جدی بر روی تمام مراحل تمرکز کرد تا بتوان از این قیف، بیشترین نتیجه را گرفت.سخن کوتاه می‌کنم. امیدوارم این ریز نوشته برایتان مفید بوده باشد :)</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 13:13:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتوای خوب خلق نمی‌شود؛ پیدا می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-i8hc0fgsu87z</link>
                <description>در جستجوی محتوای ارزشمند باشید اوایل فکر می‌کردم محتوای خوب از هیچ‌جا در نمی‌آید جز از درون یک ذهن خلاق! به همین دلیل برای نوشتن در مورد موضوعات مختلف ساعت‌ها فکر می‌کردم و برای چگونه نوشتن، ایده‌های نو و خلاقانه می‌زدم. این اتفاق در بسیاری از موارد نیز جواب می‌داد و هنوز هم جواب می‌دهد. اما جدیدا موضوعی را در هوم کا تجربه کرده‌ام که دوست دارم آن را با شما نیز درمیان بگذارم.فکر کردن و ایده‌پردازی درباره‌ی محتوا از واجبات است. اصلا اگر روی محتوا وقت نگذاری و فکر نکنی، احتمالش زیاد است که نوشته‌ات برود در کنار میلیاردها نوشته‌‌ی موجود در زباله‌دان فضای وب! اما یک نکته اینجا اهمیت پیدا می‌کند. این فکر کردن و خلاقیت، باید در جای خودش و به اندازه‌ی خودش مصرف شود! اگر می‌خواهی داستان بنویسی یا چیزی بنویسی که برخاسته از دل و جانت است، هیچ ایرادی ندارد که تمام آن‌چه در ذهنت میگذرد را بر روی کاغذ بیاوری، از کلمات مختلف و متنوع بهره‌ ببری و تلاش کنی تا مخاطبت را به همراه خودت بالا و پایین کنی. حتی می‌توانی پیامی سخت و پنهانی در لابه‌لای نوشته‌ات بگنجانی تا مخاطب‌ها کمی به نوشته‌ات فکر کنند! یا تخیلشان را چنان به پرواز در بیاوری که حتی شده برای چند ثانیه از دنیای اطرافشان جدا شوند.اما زمین بازی نویسندگی برای کسب و کار متفاوت است! قطعا شما بهتر از من می‌توانید این تفاوت‌ها را شناسایی کنید اما هدف من این است که در این مقاله آن چیزی که تجربه کرده‌ام را خدمتتان بگویم.اول: کشف محتوا به جای خلق محتوااول اینکه در کسب و کار به دنبال خلق محتوا نباشید! به دنبال کشف محتوا باشید. باید درهای کسب و کارتان را باز کنید و تمام حرف‌ها را گوش دهید. به نظر من مهم‌ترین مهارت یک نویسنده، حتی قبل از نویسندگی، مهارت سکوت کردن و شنیدن است. باید بشنوی و ایده‌ها را شکار کنی. در بسیاری از موارد اصلا نیازی نیست پشت میزت بنشینی و ساعت‌ها فکر کنی که من چه تیتر و محتوایی را برای جذب بهتر مخاطب بنویسم. فقط کافیست سکوت کنی و گوش‌هایت را آماده‌ی شنیدن کنی. در همین شنیدن‌هاست که ایده‌های مختلف محتوایی به سراغت می‌آیند. این کار در هر حوزه‌ای مخصوصا در حوزه‌ی کسب و کار، بسیار موثر است.دوم: خلاقیت را به اندازه خرج کنیددوم اینکه سر راست بنویسید. خلاقانه نوشتن در حوزه‌ی کسب و کار با خلاقانه نوشتن در حوزه‌ی هنر زمین تا آسمان فرق می‌کند. در تولید محتوا برای کسب و کار، خلاقیتتان باید تا جایی کار کند که به سر راست بودن نوشته آسیبی وارد نکند. هر متنی که با پیچیدگی‌هایش بخواهد مسیر مخاطب را عوض کند، محکوم به تغییر و ساده‌تر شدن است!خلاقیت را به اندازه خرج کنید! با گذر زمان کم کم دستتان می‌اید که در هر زمینه چقدر از خلاقیتتان خرج کنید. درست مثل یک آشپز ماهر!تجربه‌ی من درباره‌ی دو نکته‌ی قبلاین دو نکته را در زمینه‌ی تست کرونا تجربه کرده‌ام. آن اوایل با بستن چشم‌ها و گوش‌هایم تلاش می‌کردم که از درون ذهنم ایده‌های محتوایی درباره‌ی تست کرونا را استخراج کنم. اما کم کم فهمیدم که باید گوش کنم. به سوالات و نیاز‌ها و خواسته‌های مخاطب‌ها گوش کنم و همان ها را جواب دهم. سرراست‌تر از قبل محتوا بنویسم و خلاقیتم را بیش از اندازه خرج نکنم. جرقه‌ی این اتفاق را هم محمد زد.بعد از اینکه خودش مبتلا به کرونا شد با من تماس گرفت و گفت: به نظرم باید یکم این تجربه‌ها بگیم. بعضیاش چیزاییه که واقعا مردم نیاز دارن بدونناین شد که با کمک او یک محتوا را آماده کردیم و به کمک امین، ویدیویی برایش ساختیم. و نتیجه‌اش هم شد همان چیزی که در زیر می‌بینید! https://www.namasha.com/v/7fUITGbD  https://virgool.io/p/i8hc0fgsu87z/%D9%86%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AF%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%8C%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%D9%85%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF.%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D9%82%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85%DA%A9%D9%87%D8%A8%D9%87%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF.%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%D8%B4%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85.%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%AF%D9%82%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%AF%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%A2%D9%86%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF. حالا مشکل دوم هم شروع می‌شود! پی بردن به یک موضوع یک چیز است و درست اجرا کردن آن یک چیز دیگر! من هم در تلاشم که در این مسیر به چیزهایی که فهمیده‌ام عمل کنم و اشتباهات را اصلاح کنم.برای همین دوست دارم سکوت کنم و به شما گوش بسپارم. این صفحه‌ی تست کرونا در منزل هوم کا است. اگر وقت، علاقه و حوصله داشتید خوشحال می‌شوم نگاهی به آن بیندازید و بگویید شما چه سوالی در ذهن داشتید که این محتوا به آن پاسخ نداده است؟پیشاپیش از وقتی که گذاشتید و می‌گذارید ممنونم. فراموش نکنید برای هر حوزه‌ای، باید در جای درست خودش به دنبال محتوا بگردید! گاهی در درون ذهن خودتان و گاهی در میان حرف‌های دیگران!</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 11:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهای دیده‌بان! دوربینت را آماده کن</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D8%A2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86-bpzuyp2jf0of</link>
                <description>ابزارهای برای رصد فضای دیجیتال و دیجیتال مارکتینگدر این پست قرار است وبسایت‌هایی را معرفی کنم که به درد یادگیری دیجیتال مارکتینگ و دیده‌بانی در این حوزه می‌خورند. این نوشته، یکی از هزار تمرین دوره‌ی آنلاین بازاریابی دیجیتال است که آن را با شما نیز به اشتراک می‌گذارم. البته در وبسایت خودم نیز در رابطه با مسائل مختلف می‌نویسم که اگر دوست داشتید می‌توانید به آن سر بزنید. جالب است بدانید که قبل از این تمرین، به طور معمول در برخی از وبسایت‌های داخلی و خارجی می‌چرخیدم و بعضا خبر‌ها و پست‌های آموزشی آن‌ها را مطالعه می‌کردم. اما این تمرین سبب شد تا به صورت دقیق‌تری به دنبال این مراجع بگردم و در خبرنامه‌ی بسیاری از این وبسایت‌ها نیز عضو شوم. ترجیح می‌دهم در مورد هر وبسایت توضیحی ننویسم و گشت‌و‌گذار و جستجوی بیشتر را به خودتان بسپارم. به همین دلیل صرفا در اینجا، لیستی که به آن رسیده‌ام را برایتان می‌آورم.۱- Hubspot۲- Markrting Profs۳- Mashable۴- eMarketer۵- Marketo۶- Social Media Today۷- Jeffalytics۸- Seth Godin۹- Search Engine Land۱۰- SEJ۱۱- Moz۱۲- Buffer۱۳- Copyblogger۱۴- Contently۱۵- Content Marketing Institute۱۶- Unbounce۱۷- Optimizely۱۸- The Daily Egg۱۹- Ahrefs۲۰- Neil Patel۲۱- Backlinko۲۲- HBR۲۳- Forbesلیست بالا، مراجع خارجی‌ای بود که برای من جالب بود. در کنار لیست بالا، چند مرجع ایرانی هم وجود دارد که به نظرم دنبال کردن آن‌ها خالی از لطف نیست.۱- رسانه‌ی دی ام برد۲- تکراسا فارسی۳- هفته‌نامه شنبه۴- ماهنامه پیوستقطعا این لیست، بسیار ناقص است. به همین دلیل خوشحال می‌شوم اگر شما نیز مراجع خود را در زمینه‌ی بازاریابی دیجیتال و کسب و کار به اشتراک بگذارید تا به کمک هم این لیست را کامل و کامل‌تر کنیم.</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 20:54:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره‌ی آنلاین بازاریابی دیجیتال : یک اشتباه خوب!</title>
                <link>https://virgool.io/mydmcir/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-:-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8!-bflqv53wljvk</link>
                <description>تصویری از دوره آنلاین بازاریابی دیجیتال عادل طالبیهمه‌ی ما در زندگی اشتباهاتی می‌کنیم. بعضی از این اشتباهات خوب هستند و بعضی‌ها بد. انتخاب دوره‌ی آنلاین بازاریابی دیجیتال هم از اشتباهات زندگی من بود. البته از نوع خوبش! می‌پرسید چرا؟ خدمتان عرض می‌کنم.همین الانی که در حال نوشتن این متن هستم، به جویندگی دانش در رشته‌ی مدیریت کسب و کار در دانشگاه امیرکبیر هم مشغولم. آن هم در گرایش بازاریابی. گرایشی که برایم جالب بوده و هست. اما از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، از همان ابتدا دلم با بازاریابی صاف نبود. به بازاریابی به چشم یه دانش قرص و محکم نگاه نمی‌کردم و در کنار آن، به دکان‌های استارتاپی که مانند قارچ در هر کجا سبز شده‌اند هم بسیار بدبین بوده و هستم!اما با همه‌ی این‌ها دوست داشتم بازاریابی و بازاریابی دیجیتال را به صورت اصولی بدانم و بخوانم. تلاش‌هایی هم در این زمینه کردم. در همین مسیر یادگیری با متمم جان آشنا شدم و دوران خوش آموزش اصولی‌ام را از آن‌جا شروع کردم. در متمم تمام نیاز‌های من در زمینه‌ی یادگیری مباحث مربوط به کسب و کار برآورده شد. پس چرا به سمت دوره‌ی آنلاین بازاریابی دیجیتال عادل طالبی آمدم؟عادل طالبی، رقصنده با گرگ‌هاعادل طالبی دو مزیت بسیار بزرگ دارد.اولین مزیت «ادا» در نیاوردنش است! تجربیات ازشمندی که کسب کرده‌است را بدون قراردادن در بسته‌بندی لفاظانه و به کار بردن سالادی از مخفف‌ها و کلمات انگلیسی (که اتفاقا بازاریاب‌ها به آن علاقه‌ی بسیاری دارند) در اختیار دیگران قرار می‌دهد. حتی اگر تا به حال هم تو را ندیده باشد اما تلاش می‌کند سوالاتت روی زمین نماند. حال چه در دایرکت پرسیده باشی چه در تلگرام و .. جالب اینجاست که از گفتن اشتباهات و کارهایی که در گذشته انجام داده و الان به نظرش غیراخلاقی می‌آیند، ابایی ندارد. همین‌ها باعث می‌شود که تو مطمئن شوی که به جای طرف بودن با یک نقاب، با یک انسان واقعی طرف هستی. کسی که مانند تو اشتباه می‌کند، مانند تو ممکن است بعضی جاها بلغزد و هزار چیز دیگر..دومین مزیت او این است که با گرگ‌ها رقصیده‌است! وقتی پای حرف‌هایش بنشینی، متوجه می‌شوی که او در تمام ریزه‌کاری‌ها و اتفاقات مختلف حوزه‌ی بازاریابی دیجیتال حضور داشته است. سواستفاده‌ها و زیر و رو کشی‌های مختلف را به چشم دیده‌است و می‌تواند درباره‌ی بسیاری از اتفاقات ناگوار به شما هشدار دهد. اتفاقاتی که شاید آگاه بودن از آن‌ها، باعث نجات کسب و کارتان شود!همین دو عامل باعث شد که من اشتباه کنم و دوره‌ی آنلاین بازاریابی دیجیتال عادل طالبی را ثبت نام کنم! چرا هنوز می‌گویم اشتباه؟آن زمان که میخواستم هزینه‌ی دوره را بپردازم، در شرایطی بودم که موجودی کارتم تقریبا برابر بود با هزینه‌ی دوره و عملا بعد از پرداخت، شپش‌ها بودند که در ته کارت اعتباری‌ام به جشن و سرور می‌پرداختند. بسیار با خودم کلنجار رفتم که اول ده جلسه را بخرم و بعد اگر دیدم به درد می‌خورد برای بقیه‌ی دوره هزینه کنم. اما در نهایت تصمیم گرفتم که کل دوره را تهیه نمایم. تا پرداخت را نهایی کردم، به خودم گفتم عجب اشتباهی کردی! خب مگر مجبوری؟ ده تا را میخریدی دیگر! این امکان را برای امثال تو گذاشته‌اند!سرتان را درد نیاورم. بعد از دو سه هفته متوجه شدم که به به! چه اشتباه خوبی کردم! هنوز که هنوزه که در هفته‌ی هشتم به سر می‌برم چنین حسی همراهم هست و معتقدم که دوره‌ی بازاریابی دیجیتال عادل طالبی، یک اشتباه خوب برای من بوده‌ است!معلمی که باغبانی می‌کنددر همین دو ماهی که همراه این دوره هستم، یک نکته‌ی بسیار مهم فهمیده‌ام، عادل طالبی معلمی است که باغبانی می‌کند. تلاش او در این دوره این است که تو و افکارت را هرس کند و مسیر درستی را پیش رویت بگذارد تا بتوانی خودت بر اساس استعداد و توانایی‌هایت رشد کنی و جلو بروی. او تلاش نمیکند همه‌ی درختان پرتقال بدهند. او فقط شرایط به ثمر نشستن را فراهم می‌کند. حال یکی پرتقال می‌دهد، یکی سیب و دیگری میوه‌ی دیگر! اصلا قشنگی‌اش هم به همین است.شما هم اشتباه کنید!بعضی از اشتباهات زندگی واقعا اشتباه‌اند! بعضی‌ها شاید در آن لحظه اشتباه به نظر بیایند اما از هر درستی درست‌ترند. اگر شما هم به مباحث بازاریابی دیجیتال و مشتقاتش علاقه دارید و دوست دارید مثل من طعم اشتباهات مدل دوم را بچشید، پیشنهاد می‌کنم تعلل نکنید ? اشتباه کنید و اشتباه خوب خود را جشن بگیرید.ارادتمندمحمدعلی عبدالعلی‌زاده</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 00:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوش‌ها، دروازه‌ای برای تسخیر قلب</title>
                <link>https://virgool.io/safaremohtava/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8-vlrtczjizejh</link>
                <description>خلاصه‌ای از ایستگاه ششم پادکست سفر محتواقبل از خواندن این متن، اگر قسمت ششم را گوش نداده‌اید، پیشنهاد می‌کنم از طریق این لینک، قسمت ششم پاکست سفر محتوا را بشنوید.در ایستگاه ششم سفر محتوا، درباره‌ی پادکست و چگونه تبدیل شدن این نوع محتوا به پول حرف زده شد. میهمان این برنامه آقای امیرحسین ثقه‌الاسلامی بود با رادیویی به نام رشدینو. حرفای زیادی در میان میهمان و میزبان رد و بدل شد که من دوست دارم به تعداد محدودی از آن‌ها اشاره کنم. ترجیح می‌دهم نکات را به صورت پاراگراف به پاراگراف بیان کنم تا هم خواننده به هنگام مطالعه، با متنی نسبتا ساختارمند روبرو شود و هم جلوی زیاده‌گویی خودم را بگیرم. در این ایستگاه و در میان همه‌ی صحبت‌ها، توشه‌ای که من توانستم برداشت کنم به شرح زیر است:گوش‌ها، دروازه‌ای برای تسخیر قلبشاید اگر بخواهیم این قسمت را بفشاریم و شیره و شهد آن را به خوردتان دهیم، باید بگویم که این شهد چیزی نیست جز این عبارت که گوش‌ها، دروازه‌ای برای تسخیر قلب انسان هستند. با استفاده از پادکست شما می‌توانید با مخاطب خودتان حرف بزنید.مخاطب، خودِ شما را می‌شنود و با شما ارتباط برقرار می‌کند، گویی مخاطب با شما رفیق می‌شود چرا که در هر مکانی همراه او هستید. چه در ترافیک سنگین همت، چه در شلوغی‌های مترو و چه در پیاده‌روی‌های شبانه. این میشود که مخاطب با شما رابطه‌ای عمیق برقرار می‌کند. این می‌شود که اگر مخاطب شما را جایی ببیند، فکر می‌کند که دوستش را دیده است! حالا با همه‌ی این‌ها، آیا رواست که از این دروازه برای تسخیر قلب مخاطب استفاده نکنیم؟ مخاطبی که رابطه‌ی صمیمانه‌اش با ما مهم‌ترین اتفاقی است که می‌تواند بیفتد و اثراتی در آینده‌ی کسب‌و‌کار ما خواهد داشت که شاید غیر قابل توصیف باشد! پس هیچ‌گاه این جمله را فراموش نکنید. گوش‌ها، راهی برای تسخیر قلب مخاطب است و پادکست، ابزاری برای رسیدن به این هدف!ادامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه داراینکه محتوا باید ادامه‌دار باشد حرف جدیدی نیست. اما یادآوری‌اش هیچ‌گاه خالی از لطف نیست چرا که خیلی وقت‌ها، ما از فراموش کردن نکات بسیار ریز ضربه می‌خوریم. بنا به تجربه‌ی جناب ثقه‌الاسلامی، حداقل ۱۵ قسمت لازم است تا پادکست شما شکل بگیرد. البته بعد از قسمت پانزدهم تازه کارتان شروع می‌شود! باید همینطور ادامه‌دار پیش بروید و مخاطبانتان را با خود همراه کنید! به گفته‌ی ایشان حتی وقفه‌ی بلند مدت در بین دو فصل پادکست، می‌تواند مخاطبان را از شما دور کند. پس هیچ‌وقت فراموش نکنید که ادامه دار باشید! این نکته شاید در هر زمینه‌ای از زندگی به دردتان بخورد!نگو پادکست‌سازی، بگو رسانه‌سازیبهتر است کمی قد بکشیم و به پادکست‌سازی در حوزه‌ی کسب‌وکار از بالاتر نگاه کنیم. در کسب‌کار‌ها بهتر است که چنین مدل ذهنی را نسبت به ساخت پادکست داشته باشیم که رسانه‌سازی را هدف اصلی قرار داده و ساخت پادکست را به عنوان ابزار رسانه، در خدمت ساخت و رشد رسانه‌ی مورد نظر خود ببینیم. بهتر است در این‌جا تعریف دقیقی از رسانه ارائه دهیم:تعریف دقیقی از رسانه وجود ندارد! نویسندگان و متفکران مختلف، به فراخور کاربرد و موضوع، تعریف متفاوتی از رسانه ارائه داده‌اند اما سه مولفه‌ی مشترک در همه‌ی تعریف‌ها وجود دارد: اطلاعات و محتوا، مخاطب و بستر رسانه‌ای. بنابراین باید به این نکته توجه کنیم دسترسی به ابزارهای رسانه‌ای مانند پادکست، سایت، شبکه اجتماعی و .. به معنای دسترسی به رسانه نیست و ساخت رسانه به تلاش و تخصص و تجربه‌ی زیادی نیاز دارد. برای مطالعه‌ی دقیق و جامع درباره‌ی رسانه می‌توانید به دوره‌ی آموزشی مدیریت رسانه‌ی متمم مراجعه کنید.پادکست! تو در جمع استارتاپ‌ها جایی نداری!در جایی عقیده‌ی آقای ثقه‌الاسلامی بر این بود که پادکست را نمی‌توان استارتاپ قلمداد کرد و می‌توان آن‌را بیشتر در دایره‌ی رسانه و مدیا دسته‌بندی کرد. اما شاید بتوان با عینکی دیگر هم به این مسئله نگریست. استارتاپ چیست؟ اگر قرار است استارتاپ چیزی باشد که ارزش بیافریند و پایداری دغدغه‌ی آن باشد و هنوز در شرایط ابهام و کودکی خود به سر ببرد، می‌توان تمام این‌ها را برای یک پادکست هم داشت. می‌توان پادکستی داشت که استارتاپ هم باشد. پادکستی که ارزش آفرین باشد و دغدغه ی پایداری داشته باشد و .. . از این رو شاید نتوان به راحتی پادکست ( بخوانید ایجاد کسب‌وکاری مبتنی بر پادکست) را از دایره‌ی استارتاپ‌ها بیرون گذاشت.برند شخصی ربطی به کای اینستاگرام ندارد!برند شخصی با مشهور شدن تفاوت بسیاری دارد! این جمله‌ی بسیار مهمی بود که آقای ثقه‌الاسلامی در اواخر پادکست به آن اشاره کرد. « باید بفهمی که چرا می‌خوای برند شخصی داشته باشی و چطور می‌خوای ازش پول دربیاری! خیلی ها هستن که فکر میکنن زمانی یک برند شخصی قوی خواهی داشت که مخاطب‌های اینستاگرامت برسه به ۱۵ کا! در حالی که این اصلا تعریف برند شخصی نیست. تو باید در یک موضوع خاص متخصص باشی! باید یک تایتل داشته باشی که با اون تایتل به یاد اورده شی! یک تایتل حداکثر دو بخشی. مثل هکر رشد! حالا شاید مخاطب‌های تو تعداد بسیار بالایی نباشن پس دلیل نمیشه که تعداد مخاطب زیاد حتما نشونه‌ی برند شخصی تو باشه! مثلا الان یک تایتل هست که خیلی توی کسب و کارا جاش خالیه! البته دیدم که کم کم دارن ازش استفاده می‌کنن و اونم تایتلیه به اسم CRO یعنی بهینه ساز نرخ تبدیل! که برای قیف‌های فروش و .. به کار میره . پس باید حواسمون باشه که برند شخصی فقط به شهرت ربط نداره! » در این بخش تصمیم گرفتم به حرف‌های جناب ثقه‌الاسلامی بسنده کنم و همان‌ها را نقل کنم و خودم از توضیحات و سخنان اضافه دوری کنم.هفت شهر عشق را عطار گشت ..تا به الان ۶ قسمت از این پادکست را گوش دادم. منابع مختلفی را در حوزه‌ی محتوا ورق زده‌ام. هنوز اولِ اولِ راه هستم و روی سخنم هم با آن افرادی است که کنار دریا نشسته‌اند و تازه پایشان را در آب گذاشته‌اند. حس میکنم گوش دادن به پادکست، جای خالی دانش در حوزه‌ای مشخص را نمیگیرد. پادکست می‌تواند به ما سرنخ بدهد، می‌تواند در‌های جدیدی را به ما نشان دهد، می‌تواند مسیرهای جدیدی را برای ما روشن کند. اما گرفتن این سرنخ، باز کردن در و پا گذشتن به دنیایی جدید یا حرکت در این مسیر، دیگر بر عهده‌ی خودمان است. بنابراین گمان می‌کنم که باید انتظار معقولی از پادکست، و آن چیزی که به ما ارائه می‌دهد داشته باشیم. این جمله را برای این نوشتم که صرفا به خودم یادآوری کنم که صرف شنیدن پادکست، به من توهم دانش ندهد و گمان نکنم که هفت‌شهر عشق را گشته‌ام .. در حالی که هنوز اندر خم یک کوچه گرفتار هستم .ته نوشتههمیشه برخی از نکته‌های مهم را به عنوان ته نوشته در عکس می‌آورم تا دوباره خوانده شوند و دوباره به آن‌ها فکر شود:چند نکته‌ی مهم که می‌توان از نوشته‌ی فوق برداشت کردامیدوارم این نوشته برایتان مفید باشد و بتواند نکاتی هرچند اندک را به شما یادآوری کند. قطعا توصیه‌ی من به شما گوش‌دادن به پادکست مربوطه و توصیه‌ی موکدتر، مراجعه به منابع بسیار گسترده در این حوزه است تا هم بیشتر با دنیای محتوا آشنا شوید، هم بیشتر بیاموزید و هم با خیال راحت‌تر در برخی موارد، چیزهایی که یاد گرفته‌اید را به راحتی رها کنید.با تشکر محمدعلی عبدالعلی‌زاده</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 15:32:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲ - به خاطر یک مشت دلار</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%DB%B3-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1-q9nlyb2hxdhg</link>
                <description>درباره‌ی درآمدزایی از محتواخب در بخش‌های قبل درباره‌ی مقدمات و چرایی بازاریابی محتوایی حرف زدیم. حالا میخوایم ببینیم چطوری محتوا تبدیل به پول میشه؟ آیا اصلا باید مستقیم از محتوا درآمدزایی کرد؟ یا این درآمد در جای دیگه‌ای خودش رو نشون میده. ( این نکته رو باید ذکر کنم که این صحبت ها بسیار اولیه است و یه دید کلی درباره‌ی اون موضوع بهمون میده، البته امیدوارم با جلوتر رفتن بتونم دقیق‌تر و عمیق‌تر هر مبحثی رو توضیح بدم)خب برای اینکه بفهمیم که محتوا چطور تبدیل به پول میشه، اول باید یه دسته‌بندی اولیه از کسب‌وکار داشته باشیم. آیا کسب‌وکار شما رسانه هست یا نه ؟ اگر کسب‌وکار شما به عنوان یک رسانه فعالیت می‌کنه این به این معناست که شما باید به صورت مستقیم از محتواهاتون درآمدزایی داشته باشین. راه‌های بسیار زیادی برای درآمدزایی از این طریق وجود داره :اشتراک : شما میتونید با دریافت اشتراک از کاربرانتون به اون‌ها دسترسی لازم برای استفاده از محتواهاتون رو بدید. میتونم به سایت متمم در این زمینه اشاره کنم.برگزاری دوره‌های مختلف : میشه با برگزار کردن دوره‌های مختلف ( آنلاین، آفلاین، وبینار و .. ) از محتواتون درآمدزایی داشته باشید که خب این چیز جدیدی نیست و احتمالا خیلی وقتا بدون اینکه توی این قالب بهش نگاه کنیم ازش استفاده کردیم.فروش محتوای فیزیکی: مثل مجله، کتاب، روزنامه و ..جذب اسپانسر : اتفاق رایجی که در حال حاضر در فضای کسب‌و‌کار میفته. در این مدل مصرف‌کننده‌ی محتوا با مشتری متفاوته! مشتری شما شرکت یا فردیه که برای تبلیغ از شما درخواست می‌کنه که یک محتوا براش تهیه کنید و در ازاش هزینش رو پرداخت کنه و استفاده‌کننده افرادی هستند که به این محتوا دسترسی پیدا میکنن و ازش استفاده می‌کن. در اینجا تولید کننده‌ی محتوا به صورت مستقیم از محتوا پول درمیاره ولی اسپانسر به صورت غیرمستقیم از اون محتوا درآمدزایی می‌کنه! شاید این سوال براتون پیش بیاد که اسپانسر حتی هزینه هم کرده! چظور ممکنه که به صورت غیر مستقیم از این محتوا درآمدزایی کنه؟ جواب رو باید در دلایل و اهدافی جست‌و‌جو کرد که کسب‌وکار ها بر اساس اون به سراغ بازاریابی محتوایی میرن. اجازه بدید در بخش بعد به بررسی این دلایل بپردازیم.و ... :  به ذهنتون اجازه‌ی تفکر خلاق بدین. خدا رو چه دیدین شاید یه مدل باحال برای فروش محتوا پیدا کردین ?تحقیقات نشون میده که کسب‌و‌کارها اهداف زیر رو در استفاده از بازاریابی محتوایی دنبال می‌کنن :آگاهی مردم از برند ( ۷۹ درصد )جذب مشتریان جدید ( ۷۴ درصد )جذب لید ( ۷۱ درصد )حفظ و نگهداری مشتری ( ۶۴ درصد )تعامل با مشتری ( ۶۳ درصد )افزایش ترافیک وبسایت ( ۶۰ درصد )فروش ( ۴۳ درصد )و..پس میشه فهمید که محتوا در کسب‌و‌کار هایی که ذاتن در حکم رسانه نیستن ( مثل خیلی از کسب‌وکار‌هایی که دور و برمون میبینیم، اعم از دیجی کالا، تپسی، آچاره و .. ) به طور مستقیم قرار نیست به درآمد تبدیل بشه بلکه با هدف‌هایی که بالاتر بهشون اشاره کردیم، میتونه به صورت مستقیم به درآمد تبدیل بشه.پس یادمون باشه که کارکرد محتوا رو برای رسیدن به پول، باید با توجه به نوع کسب‌وکار انتخاب کرد و هر کسب‌وکار، باید روش مخصوص به خودش رو برای کسب درآمد از محتوا انتخاب کنه.حالا که تفاوت درآمدزایی مستقیم و غیرمستقیم از محتوا رو درک کردیم. بیاید باهم شروع کنیم و فرض کنیم که قراره یه برنامه‌ی محتوایی تولید کنیم. یادمون باشه که همیشه در خلق هر محتوا و برنامه‌ی محتوایی، این پنج قدم رو در ذهنمون داشته باشیم :۱-شما با محتواتون چه نیازی از مخاطب رو برطرف می‌کنید؟۲-آیا اون نیاز واقعا در حدی هست که بخواید براش برنامه‌ریزی محتوایی انجام بدید؟ ( آیا اصلا مخاطب برای اون نیازش حاضره پول بده؟ یا اگه حاضره، برای شما میصرفه؟ )۳-چطور و با چه مدلی میخواین از محتواتون پول دربیارین؟ ( شامل روش‌های مستقیم و غیر مستقیم و هر روش خلاقانه‌ای که به ذهنتون میرسه ! )۴-چه چیزی محتوای شما رو منحصر به فرد میکنه ؟ ( لحنتون؟ تخصصتون؟ طراحی زیباتون؟ خاص بودنتون؟ و هر چیز دیگه‌ای .. )۵-چه ریسک‌هایی در مسیرتون وجود داره ؟این پنج قدم، خیلی شبیه به همون بومیه که برای کسب‌و‌کار ازش استفاده میکنیم و مدل کسب‌وکارمون رو توش مینویسیم! منطقی هم هست . چون پیاده‌سازی یک برنامه‌ی محتوایی و کسب درآمد از اون، از جهات زیادی شبیه راه انداختن یک کسب‌وکار می‌مونه! لازم به ذکره که میتونیم به قدم‌های بالا یک قدم دیگه تحت عنوان میزان سود و بازگشت سرمایه اضافه کنیم. در ادامه درباره‌ی این قدم بیشتر حرف میزنیم. الان مهمه که مسیرمون رو مشخص کنیم و بفهمیم که داریم جای درستی قدم میگذاریم. پس اگر به فکر تولید محتوا و کسب درآمد از اون ( چه مستقیم و چه غیر مستقیم ) هستید. حتما با این پنج قدم شروع کنید و با خودتون، به این سوال‌ها پاسخ بدید.در قسمت بعد درباره‌ی مشخص کردن محتوای نیش! و استراتژی محتوایی باهم صحبت می‌کنیم.ته نوشتهخوشحالم که همراهم شدین. ممنون میشم اگه نظرات و پیشنهاداتون رو با من در میون بذارید و اگه متن رو دوست داشتید خوشحال میشم که نشرش بدید.محمدعلی عبدالعلی‌زادهمنبع : فصل چهار و پنج کتاب Epic Content Marketing</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 00:54:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱ - با چرا شروع کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86-hglu291hefdd</link>
                <description>چرایی بازاریابی محتواییدر پست قبل درباره‌ی مقدمات بازاریابی محتوایی توضیح دادم که اگه ندیدید میتونید به لیک زیر مراجعه کنید و بخونیدش: https://virgool.io/Sarak-Mag/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B5%D9%81%D8%B1-g22x1ud2bfgk حالا سوالی که پیش میاد اینه که اصلا چرا بازاریابی محتوایی؟ بودجه‌ی اضافی داریم؟ میخوایم کلا یه کاری کرده باشیم؟یا واقعا فایده‌ای هم داره؟برای اینکه این چرایی روشن بشه اول دو اتفاق رو باهم مرور میکنیم :اتفاق اولآقایی به نام یانکلویچ تحقیقاتی انجام داده و به نتایج جالبی رسیده: در سال ۱۹۷۰ هر فرد به طور متوسط در روز ۵۰۰ پیام بازاریابی دریافت میکرده ( پیام‌هایی نظیر تبلیغ تلویزیونی، تراکت، بیلبورد و .. ) در حال حاضر این عدد به ۵۰۰۰ پیام در روز رسیده! ( البته حال حاضری که کتاب دربارش صحبت می‌کنه مربوط به سال ۲۰۱۴ اس و الان بعد از گذشت شیش سال احتمال داره که این عدد بالاتر هم رفته باشه ) پس توی این هیاهوی پیام‌های بازاریابی، این مخاطبه که باید اون چیزی که دلش میخواد رو انتخاب کنه! شاید با خودتون بگید ای بابا! این که بدتر شد. خب تو این شرایط قطعا باید تبلیغ کرد و بمب ترکوند تا یه صدایی به گوش مخاطب رسوند. حرفتون تا حدی درست هست اما ایراداتی هم داره! اجازه بدید اتفاق دوم رو هم بررسی کنیم.اتفاق دوماتفاق دوم اشباع رسانه‌هایی هستن که براشون پول میدید! این رسانه‌ها یا همون Paid Media  ها دیگه نمی‌تونن اعتماد مردم رو جلب کنن! با اینکه هنوز اعتماد صاحبان کسب‌و‌کار رو به خوبی جلب می‌کنن و بودجه‌های زیادی به خودشون اختصاص میدن! اما حنای این نوع تبلیغات برای مخاطبان رنگ کمتری داره. در کنار این موضوع، تحقیقات نشون داده در سال ۲۰۱۰ مخاطبان قبل از اقدام به خرید، با ۵ قطعه محتوای مربوط تعامل پیدا می‌کنن. یعنی تا ۵ محتوای مربوط به اون تصمیم رو نبینن یا نخونن یا گوش ندن، اقدام به خرید نمیکنن. جالب اینجاس که این عدد در سال ۲۰۱۰ دوبرابر شده! یعنی ۱۰ قطعه محتوا قبل از اقدام به خرید! با مرور این دو اتفاق شاید براتون روشن‌تر شده باشه که چرا قراره به سمت بازاریابی محتوایی حرکت کنیم. ولی علاوه بر این موارد، دلایل دیگه‌ای هم وجود دارن که در ادامه به بررسی اون‌ها می‌پردازیم :و چند دلیل دیگر!از میون دلایلی که وجود داره به چندتا از دلایل مهم اشاره می‌کنیم :راحت‌تر از آب خوردن : در گذشته، فرایند نشر یک محتوا، یک فرایند بسیار پیچیده و گرون بود و شرکت‌ها، هزینه‌های بسیار زیادی برای سیستم‌های مدیریت و تولید محتواشون می‌کردن. اما امروزه به لطف تکنولوژی، هر فرد میتونه در کمتر از چند دقیقه (یا بعضا چند ثانیه! ) محتوای خودش رو نشر بده.نگاه نکن کی نوشته! نگاه کن چی نوشته : در دنیای امروز دیگه نیاز نیست یک مجله‌ی معتبر باشی تا بتونی محتوایی تولید کنی که مردم رو به تعامل وادار کنه ( البته که معتبر بودن بی تأثیر نیست! ) بلکه این مصرف‌کننده‌های محتوا هستند که تصمیم میگیرن چه محتوایی براشون مناسب و کارآمده و چه محتوایی این ویژگی رو نداره! نکته‌ی جالب اینجانست که به عقیده‌ی سالی هاگشد ( نویسنده‌ی کتاب Fascinate ) شرکت ها تنها ۹ ثانیه زمان دارن تا با محتواشون، مخاطب رو جذب کنن! و این شاید به علت بروز پدیده‌ای به نام شوک محتوایی باشه. برای آگاهی بیشتر از شوک محتوا توضیه می‌کنم به این لینک مراجعه کنید.شبکه‌های اجتماعی : شبکه‌های اجتماعی بستری رو درست کردن که در اون محتوای ارزشمند میتونه به دست افراد زیادی برسه! که خب قطعا این اتفاق برای تولید‌کننده‌های محتوا جذابه. اما این ترکیب کلمه رو همیشه با خودتون تکرار کنید : محتوای ارزشمند، محتوای ارزشمند، محتوای ارزشمند. مخاطب با هر محتوایی ارتباط برقرار نمیکنه! بلکه با محتوایی که به نظرش ارزشمنده ارتباط میگیره. باز هم در این زمینه توصیه میکنم دوره‌ی ارزش‌آفرینی سایت متمم رو از دست ندید.گوگل: وقتی یه سوال براتون پیش میاد چی کار میکنید؟ احتمالا یکی از گزینه‌های خیلی از ما مراجعه به گوگله! ما از گوگل سوالمون رو می‌پرسیم و گوگل، محتوای متناسب با سوال ما رو به ما نشون میده. این اتفاق میتونه انگیزه‌ی خوبی برای تولید کنندگان محتوا باشه. چرا که میتونن از یه نیروی کمکی به اسم گوگل برای دیده شدن محتواشون کمک بگیرن! البته این دیده شدن قواعد زیادی داره که در بحث ما نمیگنجه. ولی نباید نقش مهم گوگل رو در حرکت به سمت تولید محتوا و بازاریابی محتوایی رو نادیده گرفت.پس همونطور که دیدیم دلایل زیادی برای رشد بازاریابی محتوایی وجود داره و رفتار مخاطب ایجاب می‌کنه تا شرکت‌ها و کسب‌و‌کار ها به سمت بازاریابی محتوایی برن. حالا که در مورد چرایی بازاریابی محتوایی صحبت کردیم، در قسمت بعد درباره‌ی بیزینس مدل‌های بازاریابی محتوایی حرف میزنیم و یه سری نکات اولیه یاد میگیریم تا متوجه شیم چطور میشه از محتوا پول در آورد.ته نوشتهته نوشته نکته‌های مهمیه که در درون متن وجود داره و خوبه که دوباره بهشون رجوع کنیم ?خوشحالم که همراهم شدین. ممنون میشم اگه نظرات و پیشنهاداتون رو با من در میون بذارید و اگه متن رو دوست داشتید خوشحال میشم که نشرش بدید.محمدعلی عبدالعلی‌زاده</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 22:57:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۰ - روز صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B5%D9%81%D8%B1-g22x1ud2bfgk</link>
                <description>سلاممن محمدعلیم. دانشجوی مدیریت کسب‌وکار دانشگاه امیرکبیر. از اوایل کارشناسی فهمیدم که چقدر نوشتن رو دوست دارم و از همون موقع هم ترسم از نشون دادن نوشته‌هام به دیگران شروع شد. سعی کردم همه جوره و درباره‌ی هرچیزی بنویسم. داستان کوتاه، شعر، داستان برای کودک و ... که توی مورد آخری موفق‌تر از همه بودم. شاید به این خاطر بود که علاقه داشتم با بچه‌ها دمخور شم و کاری مربوط به اونا داشته باشم. کارایی مثل معلم اول دبستان یا مربی خلاقیت کودک. به نظرم اگه بچه‌ها توی یه محیط سالم رشد کن و پرورش داده شن، در آینده یه جامعه‌ی سالم و آگاه رو بهمون کادو میدن. اصلا واسه همین بود که رفتم سراغ یه کار برای کودکان. برای همین بود که وارد مدیریت کسب و کار شدم. تعجبی هم نداره که از میون همه‌ی مباحث کسب‌وکار به تولید محتوا علاقه‌مند شدم. برای همین تصمیم گرفتم درباره‌‌ی محتوا بیشتر بدونم و یادبگیرم و چیزهایی که یاد گرفتم رو اینجا بنویسم. چرا این کار رو میکنم ؟ هم به خاطر ارضای حس نوشتنم و هم به خاطر تأثیرگذاری مثبت. کافیه بعد از یه مدت یک نفر بیاد و بگه این مطلبت روی من فلان تأثیرمثبت رو گذاشت. اون موقع میتونم کلاهمو اینقدی پرت کنم هوا که برسه به دست من ۱۸ ساله‌ی عاشق نوشتن ..برای شروع هم از کتاب معروف جو پولیتزی استفاده میکنم. آقای جو پولیتزی به گقته‌ی خودش در سال ۲۰۰۷ سمت‌های مدبریتیش رو رها میکنه و به سراغ ایجاد استارتاپ خودش میره. این استارتاپ حول این ایده شکل گرفت که : چی میشه اگه در بازاریابی به جای تمرکز روی محصولی که مشتری نیاز داره، ابتدا روی اطلاعاتی که مشتری نیاز داره تمرکز کنیم. این ایده منتج به راه‌اندازی موسسه‌ی بازاریابی محتوایی( CMI ) شد. کتاب بازاریابی محتوایی جو پولیتزی هم از جمله کتاب‌های معتبر در این حوزه‌اس و میتونه نقطه‌ی شروع بسیار مناسبی برای ورود به دنیای تولید محتوا باشه. ( این رو هم بگ که آقای پولیتزی در سال ۲۰۱۶ CMI رو فروخت و یه موسسه‌ی خیریه به منظور کمک به کودکان دارای اختلال رفتاری راه‌اندازی کرد ).این مسیریه که قراره توی این نوشته باهم طی کنیم :· محتوا چیه و چطور از دلش بازاریابی محتوا بیرون میاد؟· تعریف‌های مختلف بازاریابی محتوایی چی هستن؟· تفاوت بازاریابی محتوایی و بازاریابی شبکه‌ی اجتماعی· تنها قصه است که می‌ماند!· ته نوشته‌محتوا چیه و چطور از دلش بازاریابی محتوایی بیرون میاد ؟برای ورود به دنیای بازاریابی محتوایی لازمه که به یه تعریف مشترک از محتوا برسیم تا بتونیم اون رو در طول مسیر همراه خودمون داشتیم. شاید بشه تعریف زیر رو برای محتوا مناسب دونست:محتوا هر آن چیزی است که باعث می‌شود انسان‌ها با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و تعامل داشته باشند.با توجه به تعریف بالا میشه فهمید که محتوا، دایره‌ی وسیعی داره و بخش‌های زیادی رو پوشش میده. از عکس و متن و ویدیو در سایت و شبکه‌های اجتماعی بگیر تا فریاد‌های دست‌فروش‌های مترو برای فروش اجناس خودشون.حالا سوالی که پیش میاد اینه که بازاریابی محتوایی چطور از دل محتوا خارج میشه ؟ هنگامی که محتوای ما در راستای اهداف کسب‌وکار ما ایجاد بشه میشه گفت که بازاریابی محتوایی شکل گرفته. این عبارت به چه معناست؟ فرض کنید یک نفر در فضای مجازی یه وبلاگ داره و در مورد رو مبلی خونشون یه داستان نوشته. تا اینجا میشه گفت با یه محتوا طرفیم. حالا فرض کنید که ته این داستان این جمله رو بگه :برای خواندن سایر داستان‌های رومبلی چارخونه و چند داستان دیگه ایمیلتون رو اینجا وارد کنین تا فایل پی دی اف رو براتون بفرستم.با این کار محتوایی تولید که در راستای یک هدف مشخص ( گرفتن ایمیل کاربرها ) بوده و اینجاست که بازاریابی محتوایی خودش رو نشون میده. البته باید خاطر نشان کنم که تمام محتوا باید در راستای هدف مورد نظر باشه و صرف نوشتن یک متن یا جمله در پایان محتوا شاید کمک خاصی نکنه! این مثال ساده و پیش پا افتاده صرفا به خاطر جا افتادن موضوع بود.پس فهمیدیم که بازاریابی محتوا، محتواییه که در راستای اهداف مختلف کسب‌وکار تولید میشه. سوالی که پیش میاد اینه که آیا فقط اهداف کسب‌و‌کار اهمیت داره ؟ برای پاسخ به این سوال باید تعریف با دقیق‌تری از بازاریابی محتوا آشنا بشیم.تعریف‌ بازاریابی محتوایی چیه ؟بازاریابی محتوایی تعریف‌های متفاوتی داره. که هیچ‌کدوم نه درست هستن و نه غلط. صرفا ممکنه در کاربرد‌های مختلف یکی از تعریف‌ها مفید‌تر از تعریف دیگه باشه. در اینجا به یکی از تعریف‌هایی که نسبتا جامع‌تر از بقیه هست می‌پردازیم: ( برای آگاهی از سایر تعریف‌ها هم میتونید به کتاب بازاریابی محتوایی مراجعه کنید و هم در اینترنت جست‌وجو کنید )بازاریابی محتوایی یک فرایند بازاریابی به منظور تولید محتوای ارزشمند و متقاعد‌کننده برای یافتن، جذب و تعامل با مخاطب هدف است که منجر به اقدام‌های سودآور از جانب وی می‌شود.همین‌طور که از تعریف بالا میشه فهمید، جمله‌ی آخر مربوط به اهداف کسب‌وکار میشه. ( همون چیزی که در بخش قبل دربارش صحبت کردیم ) اما جمله‌ی اول این حرف رو میزنه که مخاطب در تولید محتوای ما نقش اساسی رو ایفا می‌کنه! اصلا شاید به همین دلیله که ابتدا در مورد مخاطب صحبت شده و بعد درباره‌ی اقدام‌های سودآور. انگار رسالت محتوا اینه که در ابتدا مخاطب رو راضی کنه و حالش رو خوب کنه. مخاطب که حس خوب رو دریافت کنه، اون موقع اس که خودش به جبران این حس خوب، برای استفاده از خدمات شما پا پیش میذاره! به عبارت دیگه کمتر از خودت بگو! بیشتر از چیزی که مخاطب دوست داره بگو! برای اینکه بتونی از چیزی که مخاطبت دوست داره بگی باید چیکار کرد؟ خیلی سادست. باید مخاطب رو شناخت. باید بفهمیم که داریم برای چه کسانی تولید محتوا می‌کنیم و این افراد چه ویژگی، علایق و ترجیحات و .. دارن ( در آینده در بحث پرسونا به صورت کامل‌تر به این موضوع می‌پردازیم ) و نکته‌ی مهم بعدی اینه که ارزش رو بشناسی. برای درک بیشتر ارزش، توصیه می‌کنم که دوره‌ی آموزشی ارزش آفرینی متمم رو ببینید.بعضی وقت‌ها، افراد و مدیران سازمان‌ها به علت تازگی این مفهوم،بازاریابی محتوایی رو با بازاریابی شبکه‌های اجتماعی اشتباه می‌گیرن و فکر می‌کنن این دوتا فرقی با‌هم ندارن. در بخش بعد به صورت مختصر به بیان تفاوت این دو می‌پردازیم. این کار باعث میشه که دید بهتری نسبت به بازاریابی محتوا پیدا کنیمتفاوت بازاریابی محتوایی و بازاریابی شبکه‌ی اجتماعیدر اینجا به طور خلاصه سه تفاوت عمده‌ی این دو عبارت رو باهم بررسی می‌کنیم :کانون توجهکانون توجه در بازاریابی شبکه‌های اجتماعی، افراد موجود در همین شبکه‌ها هستن. وقتی که ما یک کمپین رو در شبکه‌های اجتماعی اجرا می‌کنیم، در اصل بر روی افراد درون شبکه‌ی اجتماعی تمرکز کردیم. اما کانون توجه در بازاریابی محتوایی سایت شما یا همون خانه‌ی اصلی شما در اینترنت هست. در بازاریابی محتوایی شما سعی می‌کنید که از ابزار‌های شبکه اجتماعی استفاده کنید تا افراد رو به محتوای مورد نظرتون در سایت لینک کنید و از شبکه‌ی اجتماعی به عنوان مکانی برای قرارگیری محتوا استفاده نمیکنید.نوع محتوافکر می‌کنم نیاز به توضیح زیادی نداره. در هر شبکه‌ی اجتماعی به فراخور خصوصیات اون شبکه، باید محتوای مناسبش تولید بشه. برای مثال شاید افراد در اینستاگرام از  محتوای طولانی استقبال نکنن و محتوا بیشتر در قالب‌ تصویری و ویدیویی انتشار پیدا کنه. ولی در بازاریابی محتوایی که خانه‌ی اصلی خودش رو سایت معرفی می‌کنه، دست فرد/ سازمان بازه تا محتواهای متنوع تولید کنه و با بقیه به اشتراک بگذاره.هدفدر شبکه‌های اجتماعی تولید محتوا معمولا در راستای دو هدف انجام میشه. اول برای افزایش آگاهی از کسب‌و‌کار در میان افراد مختلف و دوم برای برقراری رابطه‌ی عمیق‌تر با مشتری‌هایی که از قبل وجود داشتند. اما در بازاریابی محتوایی که خونه‌ی خودش رو سایت می‌دونه. از اهداف اصلی تولید محتوا به جذب افراد راغب به محصول و ترغیب اون‌ها به اقدامات سود آوره.البته احتمالا بین این دو مفهوم تفاوت‌های بیشتری هم وجود داره. هدف از بیان کردن این سه مورد، این بود که آشنایی بیشتری با بازاریابی محتوایی پیدا کنیم تا کمی بیشتر این عبارت در ذهن ما بشینه .تنها قصه‌است که می‌ماند!از زمان انسان‌های نخستین که تنها ابزار‌های ارتباطی بشر، چکش و سنگ و ذغال و دیوار‌های غار بود تا الان و آینده، ردپای یک چیز ثابت رو میشه پیدا کرد. و اون قصه اس. آدم‌ها پای قصه‌های بقیه می‌شینن. به قصه‌ها گوش میدن. خودشون رو جای شخصیت‌‌های قصه میذارن و قصه رو در خیال خودشون زندگی می‌کنن. قصه اس که همیشه جاری بوده و همیشه هست. این قصه زمانی به کمک چکش و ذغال به دیگران گفته میشده، زمانی به کمک کلمه‌ها و زبان، زمانی به کمک اینستاگرام و تلگرام و در زمان‌های دیگه به کمک چیز‌های دیگه. پس این نکته رو یادتون نره که هیچ وقت ابزار ها براتون هدف نشن! اون چیزی که ماندگار میمونه رو خلق کنید. چرا ؟ چون تنها قصه‌است که می‌ماند..ته نوشتهته نوشته نکته‌های مهمیه که در درون متن وجود داره و خوبه که دوباره بهشون رجوع کنیم ?خوشحالم که همراهم شدین. ممنون میشم اگه نظرات و پیشنهاداتون رو با من در میون بذارید و اگه متن رو دوست داشتید خوشحال میشم که نشرش بدید.محمدعلی عبدالعلی‌زاده</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 00:32:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من طرفدار کسی نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D9%85%D9%86-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-byiyjj6zrigf</link>
                <description>یکی از سوال‌های دشواری که همیشه در جواب دادن به آن مشکل داشتم این بود : « تو طرفدار کدوم خواننده / گروه موسیقی / نوازنده و .. هستی » هر بار که این سوال از من پرسیده می‌شد به خودم می‌گفتم که واقعا تو طرفدار کدامشان هستی؟ و هیچ وقت هم هیچ جوابی نمی‌گرفتم. و با گفتن این جمله که « همشون خوبن دیگه » سر و ته قضیه را هم می‌آوردم. البته شاید این سوال بزرگ در ذهن من ریشه‌ی تاریخی دارد. من در خانواده‌ای موسیقی‌دان و شیفته‌ی موسیقی متولد نشدم. همواره در گوشم صدای ساز‌های مختلفی نبود و اساسا تا ۸ سالگی تجربه‌ی جدی شنیدن موسیقی ( چه از نوع باکلام و چه از نوع بی کلام آن ) را نداشتم. اولین آشنایی من با موسیقی هم با آلبوم « غریبه‌ » فریدون آسرایی رقم خورد. پس از ان اتفاق بود که کم کم وارد این میدان شدم و حافظه‌ی شنوایی خود را از انواع و اقسام موسیقی‌ها و آهنگ‌ها پر کردم. دوره‌ی راهنمایی را با آهنگ‌های محسن یگانه و رضا صادقی و محسن چاوشی و سایر خواننده‌های پاپ آغاز کردم و در کنار این‌ها ساسی مانکن گوش می‌دادم. آن موقع اگر این سوال را از من می پرسدید که طرفدار چه کسی هستم با قطعیت می‌گفتم ساسی مانکن و محسن یگانه! و از آن‌ها تا پای جانم طرفداری می‌کردم. کمی بزرگ‌تر شدم و در دوران دبیرستان با موسیقی راک آشنا شدم. شاید آن دوره برای من و گوشم یکی از دوره‌های مهم به حساب بیاید. غرق شده بودم در موسیقی راک و آلبوم‌ها را با شوق و اشتیاق گوش می‌دادم. از متالیکا و پینک فلوید گرفته تا تولز و نیروانا. آن زمان بود که از حال دوره‌ی راهنمایی‌ام خجالت می‌کشیدم. یعنی چه که طرفدار محسن یگانه و ساسی مانکن بودی؟ موسیقی درست و خفن اینجاست! آن‌ها چه بودند؟ همین باعث می‌شد که در جمع‌های مختلف علاقه‌های گذشته‌ام را پنهان کنم. یادم می‌آید جایی آهنگ یه روز خوب میاد هیچکس را شنیدم و با خودم گفتم عجب اهنگ درپیتی! آخر یعنی چه که زولبیا و بامیه. خب چرا فقط می‌خواهید آهنگ بدهید بیرون؟ خلاصه که آن زمان بود که خودم را در قله‌ی مخاطب حرفه‌ای موسیقی بودن می‌دیدم. اگر آن زمان از من همان سوال معروف را می‌پرسیدید احتمالا کمی فکر می‌کردم. گزینه‌ها را بالا و پایین می‌کردم و میگفتم به شدت طرفدار متالیکا و پینک فلوید هستم. متالیکا به دلیل علاقه‌ی واقعی‌ام و پینک فلوید هم به علت باکلاس بودنش! زمان گذشت و بزرگ‌تر شدم. بعد از اینکه کنکور سراسری را دادم، فیسبوک ساختم و چرخ زدن در فیسبوک باعث شد تا موسیقی‌های دیگری را بشناسم. آن اوایل هر وقت موسیقی جدیدی گوش می‌دادم سعی می‌کردم بفهمم که آیا این موسیقی در سبک راک هست یا نه. و اگر نبود آن را در زمره‌ی موسیقی‌های حقیر و نفرین‌شده قرار می‌دادم. اما یکی از همین موسیقی ها بازی را عوض کرد. آهنگی به نام You Cut Her Hair. آهنگش را دوست داشتم. آهنگی که از قواعدی که گذاشته بودم پیروی نمیکرد. نه گیتار الکتریک داشت و نه راک بود. ولی کاری نمی‌توانستم بکنم. داشتم از آهنگ لذت می‌بردم. همین اتفاق باعث شد بیشتر بگردم و موسیقی‌های متفاوتی را گوش کنم. خیلی ها را دوست داشتم. برایم عجیب بود. خودم داشتم چیزی که در ذهنم ساخته بودم را خراب می‌کردم. مدت‌ها این شک همراهم بود و در کنارش به جست‌و جو می‌پرداختم. ورود به دانشگاه و اینترنت رایگان و پرسرعت، سرعت جست‌وجوی من را افزایش داد و هرچه بیشتر پیش می‌رفتم، بیشتر به خود گذشته و حرف‌هایم شک‌ می‌کردم. در ترم دوم دانشگاه، به واسطه‌ی صدای تاری که از اتاق روبرویی می‌آمد، با امین آشنا شدم. با او حرف زدم و از موسیقی‌هایی که گوش می‌کردم با او حرف زدم. او علاقه‌مند به راک و موسیقی ایرانی بود و به قول خودش چون علاقه‌اش ۵۱ به ۴۹ بود ساز تار را انتخاب کرد. وگرنه به سراغ یادگیری گیتار الکتریک می‌رفت! پس از آن ملاقات باز‌هم به سلیقه‌ی راک خودم ایمان آوردم و سعی کردم آن را پررنگ تر کنم. با گروه‌هایی مثل آرال و ایمپایروم و ویرجین بلک آشنا شدم و با خودم گفتم به به! من چقدر از قافله دور بودم چه آهنگ‌های جذابی را از دست می‌دادم! در کنار این‌ها رادیو روغن حبه‌ی انگور را پیدا کرده بودم. آهنگ‌هایی که در آن پخش می‌شد را دوست داشتم! ایرانی می‌گذاشت، خارجی می‌گذاشت، از هر سبک و رنگ و بو و حال و هوایی آهنگ بود و من از همه خوشم می‌آمد! آن‌جا بود که با خودم گفتم نمی‌شود که! آدم باید یک سبک و گروه را دوست را دوست داشته باشد. اگر آن موقع این سوال معروف را از من می‌پرسیدید احتمالا بیشتر از گذشته فکر می‌کردم. تهش هم می‌گفتم بذار کمی فکر کنم و بعدا جوابت را می‌دهم اما چیزی که مطمئنم این است که از رپ خوشم نمی‌آید! یک سالی گذشت. گوشم پر شده بود از انواع مختلف موسیقی و تعصبم بر روی موسیقی راک هم کاهش پیدا کرده بود. اما هنوز برایم این مشکل وجود داشت که حالا طرفدار کدام باشم؟ پیش می‌آمد که یک آهنگ من را از خود بی خود می‌کرد. مثلا آهنگ Nuclear از Mike Oldfield. با خودم می‌گفتم می‌توانم طرفدار این باشم. اما آهنگ‌های دیگرش چندان مرا راضی نمی‌کرد. به همین دلیل می‌گشتم تا بتوانم آن فرد / گروه مورد علاقه‌ام را پیدا کنم! همان زمان ها بود که نام فدایی هم به گوشم خورد. من که همیشه بین خودم و رپ یک دیوار محکم کشیده بودم، برایم سخت بود رفتن به سمت رپ و گوش سپردن به هنرمندان این سبک. اما با خودم به مصالحه رسیدم و با فدایی شروع کردم. اتفاقی مانند گذشته افتاد. باز هم دیدم دارد خوشم می‌آید. از اینکه از رپ خوشم می‌اید احساس گناه می‌کردم! فکر می‌کردم به مخاطبی غیرحرفه‌ای تنزیل رتبه پیدا کرده‌ام و به هیچ وجه نمی‌خواستم این اتفاق بیفتد! اما کاری نمی‌توانستم بکنم. از شنیدنش لذت می‌بردم! حتی از آهنگ‌های دیگر فدایی هم لذت می‌بردم. فدایی هنرمند کم کاری است. آن موقع حدودا ۱۰ اثر منتشر کرده بود که من هر ۱۰ تای آن را تا حد خوبی دوست داشتم. با خودم گفتم نکند این همان است که باید طرفدارش باشم؟ اما رویم نمی‌شد بیانش کنم. یعنی اگر کسی از من پرسید طرفدار چه کسی هستی به جای پینک فلوید، ایمپایروم، آناتما یا هر چیز دیگری بگویم فدایی؟ نمی‌توانستم با این ماجرا کنار بیایم!کمی بیشتر در فضای رپ جست‌وجو کردم. به خیلی ها گوش دادم. از هیچکس و صفیر و فدایی و سورنا تا تیک تاک و زدبازی و سایرین. کم کم به رپ هم علاقه پیدا کردم. آن زمان بود که اگر همان سوال را از من می‌پرسیدید هیچ جوابی نداشتم که بدهم و احیانا بر اساس آهنگ‌هایی که هفته‌ی پیش گوش داده بودم جواب سوال را می‌دادم.‌ مدت‌ها درگیر این سوال بودم و به جست‌وجو می‌پرداختم. اما هرچه بیشتر جست‌و جو می‌کردم بیش‌تر به طرفداری شک می‌کردم. این جست‌وجو و شنیدن آهنگ‌های مختلف از هر کشور و سبک و صدایی آنقدر مرا نشئه کرده بود که نیازی به طرفداری نمی‌دیدم. اصلا چرا باید طرفدار کسی باشم؟ چرا باید طرفدار بود؟ شاید طرفداری معنایی نداشته باشد. هر آهنگی در زمان و مکان خودش می‌تواند حالت را عوض کند و لذتی به تو بدهد که هیچ آهنگ دیگری نمی‌تواند. من طرفدار آهنگ هستم. آنقدر زیاد هم هستند که می‌توانم لیستی بلندبالا ازشان تهیه کنم. اما طرفداری از خواننده یا گروه در کتم نمیرود. همان آهنگ‌ها هم در زمانی حال مرا خوب می‌کنند و در زمان‌های دیگر انتظاراتم را برآورده نمی‌کنند و مجبور می‌شوم بگردم و چیزهای نوتری پیدا کنم. شاید برای همین است که در ساخت لیست گلچین آهنگ ناموفق هستم. هیچ وقت نتوانستم پوشه‌ای درست کنم و مورد علاقه‌هایم را در آن جای دهم. هر بار که این کار را کردم، پس از مدتی سر و گوشم جنبید و باز هم به درون فولدر هایم سرک کشیدم و اهنگ‌های دیگری را گوش کردم و بیشتر لذت بردم! برای همین قید این کار را زدم و ترجیح میدهم هربار برای گوش دادن به آهنگ، کمی مناسک آن را انجام دهم و در جست‌و جوی آهنگی که می‌تواند حالم را دگرگون کند باشم. دیگر آن تعصب را هم به راک ندارم. همه را دوست دارم. راک و پاپ و جزو بلوز و رپ و نمیدانم چه ندارد. طرفدار کسی نیستم و طرفدار همه هستم. شاید طرفدار بودن برای آن زمان بود که دربهدر باید دنبال موسیقی می‌گشتیم و مجبور بودیم هر آلبوم را هزاران بار گوش بدهیم. اما الان وضعیت فرق می‌کند!طرفدار کسی نبودن لذت‌بخش است. می‌توانی زنبیلت را برداری و هرچی که دوست داری داخلش بریزی و هر لحظه منتظر باشی تا ترکیب این‌ها برایت شگفتی‌های جدیدی خلق کند. البته هنوز هم گاهی این سوال در ذهنم جوانه می‌زند که بالاخره طرفدار کی هستی؟ و من در جواب هندزفری‌هایم را در گوشم می‌گذارم و مشروع لیلا و هیچکس و سهیل مخبری و سید جواد ذبیحی و بی‌بی کینگزم را گوش می‌دهم.</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 17:55:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مریخ ( قسمت اول )</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-gkeqlk7sbtt1</link>
                <description>به نام خداسلامبَهرام یا مِرّیخ چهارمین سیاره در سامانه خورشیدی است که در مداری طولانی‌تر و با سرعتی کمتر از زمین به دور خورشید می‌چرخد. مریخ مکان خوش آب و هوا و شاید هم بد آب و هوایی است که هر فرد در زندگی خود حداقل یک بار سفر به آن را تجربه کرده است.***{ گوینده: مرد ۲۸ ساله }اتفاقا من همین چند وقت پیش اونجا بودم . من خیلی به مریخ سفر می‌کنم. سرده و پر از موجودای عجیب و غریب که خیلی کم کار میکنن ولی واقعا پول دارن و مرفهن! واقعا برام جالبه بدونم که چیکار میکنن که اینجوری زندگی می‌کنن! اونجا به من خوش میگذره. آخه هر هفته یه همایش بزرگ برگزار میشه و این موجودا از موفقیتاشون میگن. منم اینارو گوش میدم که به دردم بخوره .. اما انگار راهکارای موفقیت اونا برعکس راهکارای ماس! یه بار یکی از این موجودا که اسمش نالیا بود درباره‌ی یه کشف بزرگ حرف میزد.. یه کشف که میتونه مغز هر مریخی رو بازکنه و با یه آمپول هر اطلاعاتیو که میخواد وارد مغزش کنه یا هرجاییش رو که میخواد پاک کنه یا عوض کنه! خیلی همایش جالبی بود ولی من باید زود میرسیدم سرکارم و مجبور بودم برگردم.. ولی حتما این آمپولشونو تو همایشای بعدی ازشون میگیرم .. کاش به مدیرم بگم این همایشا رو.. شاید خوشش بیاد ساعت کارو یکم عقب تر بندازه .. راستی اسم من صابره.. من کارگر کارخونه ی پیچ مهره ام...{ گوینده: زن ۳۴ ساله }فک کنم فقط یک بار شده که برم مریخ .. اونم چهار سال پیش بود. درست شب طلاق گرفتنم . خواستم برم مریخ که یکم این اوضاعو فراموش کنم. ولی اونجا اصلا بهم خوش نمیگذشت. آخه انگار اونجا کسی مثل من نبود و منو نمیدید. هواش گرم بود و پر بود از درخت های سبز و زرد و آبی .. من درختای آبی رو از همه بیشتر دوست داشتم .. زیر اون درختا ولی هیچکی نبود.. انگار فقط من بودم که دوست داشتم زیر اون درخت آبیا بشینم. واسه همین راستشو بخواید خیلی از مریخ خوشم نیومد و فکر نکنم دیگه بهش سر بزنم. راستی من صابرم. خونه دارم و ۳ تا بچه دارم .. یه پسر و ..{ گوینده: مرد ۵۰ ساله }یادش به خیر.. یه مدت هرشب میرفتم مریخ .. خیلی از مریخ خاطره ی خوبی دارم .. اونجا مریم و مهدی رو میدیدم. مریخم عین زمین خودمونه ها .. تازه با صفا‌ترم هست . خونه‌هاش همه ویلایی و پر از درخت .. تازه میوه‌ی درختاشم از دیوار زده تو خیابون و میشه ازشونم چشید .. یه بار یادمه داشتیم پیاده‌روی میکردیم که مهدی دلش توت خواست.. من نمیدونستم توت مریخی واسه بچه ی ۹ ساله خوبه یا نه .. مریم گفت چقدر میترسی تو .. تو نخوای چیزی شه چیزی نمیشه دیگه .. مریخ واسه تو که دیگه ترسناک نیست! راستم می‌گفت .. جدیدن دیگه سختمه برم مریخ .. پاهام نا نداره و نمیتونم درست راه برم ..  مهدی هم الان ماشالا سرش شلوغ شده و سختشه زود به زود بیاد مریخ .. مریخم دیگه مثل قبل نیست.. شلوغ شده و پر سر و صدا.. این وقتا ترجیح میدم که فقط من کنار مریم باشم و مریم کنار من.. نه تو مریخ.. تو همین زمین خودمون! اینجوری حال جفتمون بهتره .. راستی من صابرم .. جانباز شیمیایی جنگ .. ساکن شرق تهران .. مریمم ۴ سال پیش فوت ...{گوینده: دختر ۱۵ ساله }مریخ؟.. اصلا مگه جای زندگیه اونجا .. یه بار خواستم برم ولی نزدیکش که شدم منصرف شدم . هیچ کس و هیچی نیست اون‌ تو! سرده و یخ زده.. اصلا مگه میشه موند اونجا! همینجا به این خوبی دیگه! با دوستام خوشم و میرم و میام و کیف می‌کنم.. مریخ چیه دیگه .. راستی من صابرم.. دانش آموز.. البته کلاس نقاشی و رقصم میرما .. ولی از همه ی اینا بیشتر ...{ گوینده: پسر ۲۴ ساله }من ... من نمیتونم که نرم مریخ .. مجبورم برم مریخ.. هی همش اطرافیام منو مجبور میکنن که برم.. مریخ ترسناکه .. همه چیش و همه جاش .. تو مریخ تو فقط میترسی .. نمیدونی از کی و از چی .. فقط میترسی و مریخ ترستو گنده می‌کنه. اینقدر گنده که وقتی برمی‌گردم تا یه مدت نمیتونم هیچ کاری کنم. چون میترسم.. خیلیم میترسم .. البته چرا دروغ .. از وقتی که باهاش میرم مریخ انگار فرق کرده ... ترسناک نیست! از وقتی باهاش میرم مریخ یه سری چیز روی مریخ خیلی واسم جلب توجه می‌کنن.. یه سری صورتک که از خاک مریخ زدن بیرون .. انگار میخواستن از خاک در بیان ولی نتونستن.. قبلا نبودن.. الان هستن.. شایدم از وقتی باهاش میرم مریخ حواسم به این صورتکا جمع شده .. از وقتی باهاش از مریخ برمیگردم دیگه زانوهامو بغل نمیکنم که بترسم ... خوش میگذره و کیف میکنم.. به نظرم بعضیا تنها نباید برن مریخ .. چون میترسن! باید یه بلد راه باشه همراشون .. اگه باشه خیلی خوش میگذره بهشون .. راستی من صابرم .. دانشجو.. اواخر لیسانس .. میخوام ادامه بدم واسه ..</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 22:56:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیجیکالا؛ سرخی تو از ما</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%9B-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-eye3uzlyd2ed</link>
                <description>صبح روز چهارشنبه ساعت ۹:۳۰ از خیابان گاندی، با وسیله‌ی نقلیه‌ی سفید رنگی که بزرگتر از مینی‌بوس و کوچکتر از اتوبوس بود، راهی دیجیکالا شدیم. راستش نمیدانستم که به کدام بخش دیجیکالا رهسپار هستیم. در میانه‌ی راه متوجه شدم که قرار است به سمت مرکز پردازش دیجیکالا ( که خارجی ها به آن Fulfillment Center می‌گویند ) برویم. مرکز پردازش همانجایی بود که خرید های ما را شناسایی می کرد، آن ها را از انبارش برمی‌داشت، بسته بندی می‌کرد و برای ما می فرستاد. به نظرم آمد که تمام این فرایند ها، جنب و جوش و هیاهوی زیادی را به این مکان تزریق می‌کنند و مشتاقانه در انتظار دیدنش بودم.به مقصد مورد نظر رسیدیم و وارد لابی ساختمان دیجیکالا شدیم. محیطی ساکت و آرام که کمی دور از انتظار من بود. دیوارهای شیشه‌ای اتاق هیچ چیزی را برای پنهان کردن نداشتند و گویی می‌خواستند هرچه درونشان می‌گذرد را با خلوص و صمیمیت برای تمامی افراد بیرون در میان بگذارند. در آن‌جا، مردی نسبتا جوان با عینک ‌گرد و با ریش نسبتا پر پشت و سبیل های آمده بر روی لب، خودش را به ما معرفی کرد. قرار شد در این تور راهنمای ما شود و ما را بگرداند و برایمان از گوشه کنار های دیجیکالا بگوید. پس از رعایت الزامات قانونی و پوشیدن کاور و قرار دادن هدست ها بر روی گوشمان ( آقای راهنما گفت که برخی جاها ممکن است سر و صدا زیاد باشد برای همین از طریق این هدست صحبت های من را دنبال کنید که چیزی را از دست ندهید! ) به سمت سالنی حرکت کردیم که پر از میز و صندلی بود. در این سالن اندکی نشستیم و با صرف کیک و آبمیوه به صحبت های مقدماتی آقای راهنما گوش سپردیم. حرف هایش با معرفی دیجیکالا و برادران محمدی و اینکه از کجا وارد این مسیر شدند، شروع شد. مثل اینکه این دو برادر در ابتدا مجله‌ای داشتند با وظیفه‌ی نقد و بررسی محصولات دیجیتال! این مجله کاربردی، در حکم یک مشاور و راهنمای خوب و کارگشا برای خرید محصولات دیجیتال بود. حال شاید بپرسید که چطور از مجله به دیجی کالا ؟ ماجرا از این قرار است که برخی از افراد از طریق همین مجله با برادران محمدی تماس می‌گرفتند و درخواست می‌کردند که شما که محصولات دیجیتال مانند موم در کف دستانتان است، پس لطف کنید و یک فلان چیز را خودتان برای ما بخرید و همه‌ی هزینه‌هایش هم با ما! این شد که بعد از انجام دادن چند باره‌ی این کار، ایده‌ی دیجیکالا به ذهن این دو برادر رسید. و صد البته از ایده تا چنین دیجی کالایی که ما میدیدیم، هزاران ساعت سختی و مرارت و خون دل خوردن فاصله بود. و شاید برای همین رنگ بخش اول لوگوی دیجیکالا در ابتدا قرمز شد. قرمز شد تا همه‌ی سختی‌ها و خون دل خوردن‌ها را در خودش به یادگار نگه دارد. همین جور ذهنم درگیر قرمزی لوگوی دیجیکالا بود که آقای راهنما گفت ترجیحا درون خط قرمز حرکت کنید. چون ممکن است وسایل نقلیه‌ای در مسیر باشند که ناغافل تغییر مسیر حرکت دهند. بودن در خط قرمز باعث امنیتتان می‌شود. چقدر جالب! البته شاید فقط برای منی که داشتم به آن همه قرمزی فکر می‌کردم جالب بود. رگ‌های سرخ انبار که به افراد درون آن امنیت میداد. خونی که در انبار جاری بود به آن زندگی می‌بخشید...آقای راهنما در ابتدا به ما از انبارداری محصولات گفت. میگفت در اکثر مواقع انباردار در هرقفسه‌ای که عشقش بکشد محصولات را قرار می‌دهد اما آدرس جایی که آن محصول را گذاشته در نرم افزار موجود ثبت می‌شود. بعد از این صحبت ها دیگر تعجبی نداشت که در قفسه‌ها، جعبه‌ی مداد رنگی را در کنار تعدادی گل سر و ماگ حرارتی ببینم. این کار به گفته‌ی آقای راهنما ۳۵ فایده‌ی مهم داشت که مهم ترین آن سرعت بالای پیدا کردن و یک جا کردن محصولات سفارش داده شده بود. کار جالبی هم بود، به این فکر می‌کردم که اگر خدا هم هرجا که عشقش می کشید آفریده هایش را پخش می‌کرد، ممکن بود صبح هنگام بلند شدن از خواب یک پیرمند هندی را ببینم که سوار بر فیلی در حال گشت و گذار در کنار رود نیل است و در کنارش همین آقای راهنما دیده شود که موتورش را روشن می‌کند تا هر چه سریعتر با عبور از وسط جنگل امازون به دفتر کارش در دیجیکالا برسد. غرق در همین فکر ها بودم که سروصدای کوبیده شدن چیزی بر سقف حواسم را سر جایش آورد. سر و صدا ها تازه داشتند خودشان را نشان می دادند و اعلام وجود می‌کردند! با دستور آقای راهنما به جای دیگری از این انبار بزرگ رفتیم. در حین پیاده روی در مسیر انبار دیجی‌کالا، آقای راهنما قصه‌های موفقیت دیجی کالا را برایمان تعریف کرد. از اعتمادشان به شرکت‌های جوان و پویا گفت. می گفت این اعتماد ها بعضی اوقات به ضررشان تمام می‌شده اما این فکر و عقیده، چیزی بود که در درون برادران مدیر وجود داشت. نتیجه اش هم تولید همان نوار نقاله‌ی کیلومتری بود که در طول و عرض انبار دیجیکالا حرکت کرده بود. نوار نقاله‌ای که شرکتی ایرانی آن را ساخته بود و با پشت سر گذاشتن تمام سختی‌ها، اکنون بر سطح محکم انبار لم داده بود و دست و پایش وظیفه‌ی جابه‌جایی محصولات مختلف دیجیکالا را بر عهده داشت. محصولات در دو سبد رنگی مختلف ریخته میشد. یک سبد زرد و یک سبد سبز. سبد‌های زرد حاوی تکه‌هایی بودند که قرار بود در ادامه به هم بپیوندند. رنگ این سبد ها، برایم سوال ایجاد کرده بود. مگر قرار نبود نشانه ای قرمز در تمام دیجیکالا ریشه بدواند؟ پس چرا اینجا اثری از رنگ قرمز نیست؟ مغموم از اینکه تیر داستان ساختگی‌ام به سنگ خورده و تمامی آن قرمز هایی که گفتم حاصل ذهن پریشان خودم بوده به سمت دیگر ساختمان دیجیکالا حرکت کردیم. جایی در طبقه‌ی بالای انبار دیجیکالا و مشرف به فضای بیرونی، جایی که با آن همه سر و صدای بیرون، پر بود از سکوت و آرامش. اسمش کارخانه‌ی محتوا بود. زمین و دیواری با تم رنگ آبی که پر بود آدم‌هایی که پشت لپ تاپ نشسته اند و گویی در حال انجام دادن کارهای مهمی هستند. آن جا، قسمتی بود که تمام محتوای دیجیکالا در آن تولید می‌شد و من، با شوقی عجیب در انتظار بررسی آن بودم. بر روی اتاقک شیشه ای که در میان ساختمان جا خوش کرده بود عبارتی نوشته شده بود: Content Is Not A King.. Content Is A Kingdom . خب راست هم می‌گفت. در زمانی که شرکت‌هایی با صورت زیبا تعدادشان سر به فلک می‌کشد، شاید باید بلند شوی و بگویی خب برادر جان سیرت زیبا بیار.. شاید آن وقت باشد که متفاوت شوی و بدرخشی . بدرخشی و یک امپراطوری بزرگ خلق کنی. شاید مشتریانت را دعوت کنی به درونی ترین بخش‌های کسب و کارت و با آن‌ها یک چای بنوشی و از سختی ها و لذت‌های کارت با او صحبت کنی.. نمیدانم شاید هم این ها یک سری خیال خام است که بر دهان واقعیت شیرین نیاید. نمیدانم ..باید این هدفون را بردارم. اینجا سکوت به حدی است که بتوانم صدای آقای راهنما را گوش دهم. اما انگار آقای راهنما جای خود را به مدیر بخش محتوا داده است. آقای مدیر انگار صدای زیبایی داشت، کنجکاو شدم و هدفون را گذاشتم تا صدایش را بهتر بشنوم. دیدم بله.. صدایش مانند گوینده‌های رادیو تلویزیون است. صدایش دارای بافت خاصی بود که سخت میتوانستی به چیز هایی که می‌گفت دقت کنی. باید اندکی می‌گذشت تا صدا برایت عادی شود. اندکی گذشت و آقای مدیر ما را به سمت اتاق‌های تولید محتوای تصویری هدایت کرد. هر اتاق وظیفه‌ی خاصی بر عهده داشت. یکی مسئول عکس‌برداری از محصولات بزرگی که بیشتر از ۱.۵ متر طول داشتند. یکی مسئول عکس برداری از لباس، یکی زیورآلات، یکی لوازم الکترونیک و .. . عکاسان با سرعت زیادی عکس برداری می‌کردند . فضا پر بود از نور فلاش دوربین‌ها. گویی برای محصولات فرش قرمزی برگزار شده و همگی با زیباترین و آراسته ترین وضعیت ممکن، منتظر عکس‌برداری و ثبت در جریده‌ی دیجیکالا هستند. در میان همه‌ی درها، در مشکی رنگی بود که خودنمایی می‌کرد. با خودم تصور کردم که نکند اتاقی باشد که برادران محمدی در آن می‌نشینند و مهم ترین و رازآلود ترین جلساتشان را در آنجا برگزار می‌کنند؟ اما در کمتر از چند ثانیه، آقای مدیر واقعیت پشت آن در را برای ما بازگو کرد و بازهم آب سردی بر پیکره‌ی تخیلات من ریخت. گویا آن اتاق، اتاق تولید محتوای صوتی فیدیبو است و به همین علت است که باید درش بسته باشد تا سرو صدا به داخل آن نفوذ نکند. در سمت دیگر آن ساختمان، افرادی بودند که به تولید محتوا می‌پرداختند، از محتوای متنی برای توضیح کتاب ها گرفته تا کاتالوگ برای محصولات و .. . در جایی آقای راهنما اشاره کرده بود که در حال حاضر هرکسی می‌تواند اجناسی که دارد را در دیجیکالا به فروش بگذارد و با دیجیکالا همکاری کند. آقای مدیر هم این نکته را افزود که حتی این افراد اگر دوربین‌های درست و حسابی برای عکس‌برداری از محصولاتشان ندارند، می‌توانند از خدمات عکس‌برداری دیجیکالا استفاده کنند که قیمتش خیلی کمتر از عکس برداری بیرون است. انصافا خدمت خوبی هم هست. هم در هزینه‌ی فروشنده صرفه‌جویی می‌شود و هم پولی به حساب دیجیکالا می رود. قطره قطره‌ای که اگر جمع گردد دریای بزرگی خواهد شد! در آخرین قسمت این کارخانه‌ی محتوا، آقای مدیر ما را به سمت یک کاردستی جذاب و پر از رنگ و نقش برد. دست مریزاد آقای مدیر! با این کارت دوباره موتور خیال‌پردازی‌ام را روشن کردی! این کاردستی، وسیله‌ای بود که به دست برادران محمدی ساخته شده بود و برای مقایسه‌ی کیفیت عکسبرداری دوربین‌ها از آن استفاده می‌شد. یک نکته‌ی مهم در کاردستی وجود داشت که میتوانستی بفهمی کاردستی، مال همان سال‌های اولیه دیجی‌کالاست. و آن هم لوگوی دیجیکالا بود! لوگوی دیجی کالا در ابتدا، کلمه‌ی « دیجی » اش قرمز رنگ بود و پس از گذشت زمان، کلمه‌ی « کالا» ی آن به رنگ قرمز درآمده بود، همان گذاری که با خون دل خوردن دو برادر و جاری شدن رنگ قرمز از «دیجی» به سمت «کالا» شکل گرفته بود و در این انتقال،‌ قطره‌هایی خون چکیده بود و  در رگ‌های دیجیکالا جاری شده بود. آن را به حرکت درآورده بود و شده بود همان چیزی که الان هست! داستان رنگ قرمزم پررنگ تر از همیشه شده بود. گویی داستان من هم از این خون تغذیه کرده بود و کاملا زنده و پر جنب و جوش شده بود. تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود همان سبد‌های زرد و سبزی بودند که به داستان من ارتباطی نداشتند. شاید باید صبر می‌کردم تا سرنخی ببینم و گره داستان را باز کنم. قصه را گذاشتم گوشه‌ی ذهنم تا خیس بخورد و به حرکتم ادامه دادم. هنگام خداحافظی، مدیر گفت مدل ذهنی ما در اینجا مثل بازی فرمول یک است. سریع و کامل و بی نقص! فرمول یک را نمی پسندیدم! آخر چرا مدل ذهنیشان مثل فوتبالیست‌ها نباشد؟ در فوتبالیست ها وقتی یاران سوباسا چیزی را میخواستند میشد. حالا مهم نبود که همگی مصدومند یا با تیم منتخب جهان بازی می‌کنند یا سی ثانیه به پایان مانده است. آخر به نظرم چون آن چیز را از ته دل میخواستند به آن می‌رسیدند. حالا مهم نیست چه شرایطی وجود دارد و چقدر احتمال نشدن زیاد است. مدل ذهنی زیبایی نیست؟ البته قصد اصلی من از انتخاب این مدل ذهنی، وجود برادران تاچی‌باناست. شاید برادران محمدی موهای بلندی نداشته باشند یا دندان‌های نیششان از دهان بیرون نزده باشد یا نتوانند با حرکات اکروباتیک به آسمان بپرند و توپ را به تور دروازه‌ی حریف بچسبانند. اما توانسته‌اند جور دیگری حاضران را به وجد بیاورند. و خب برادران تاچی‌بانا هم در پس همه‌ی آن کارها همین وظیفه را بر عهده داشتند! به وجد آوردن حاضرین! به همین علت است که میگویم فوتبالیست ها خیلی بهتر از فرمول یک است. کاش این مسئله را در همان جا به آن‌ها گوش‌زد می‌کردم. بگذریم .. در ادامه از آقای مدیر خداحافظی کردیم و به همراه آقای راهنما به آخرین بخش، یعنی بخش بسته‌بندی محصولات رسیدیم. نوار نقاله‌ای که اینجا نیز حضور داشت و مسئولیت رساندن سبد‌های سبز و زرد را به مسئولین بسته‌بندی داشت. پر جنب و جوش ترین و پر سروصدا ترین بخش، همین بخش بود. آخر با این همه سر و صدا و جنب و جوش مگر می‌شود رنگ قرمزی وجود نداشته باشد؟ در به در به دنبال اثری از رنگ قرمز می گشتم تا بتوانم پایان قصه ام را با آن همراه کنم که خوشبختانه این انبار بزرگ من را نا امید نکرد. محتویات سبد های سبز رنگ و زرد رنگ، در سبد های قرمز رنگی یکجا و جمع آوری می‌شد. محصولات مختلفی که یک فرد سفارش می داد، در سبد های مختلف به انتها می‌رسید و در سبدی قرمز رنگ یکجا می‌شد. و خب مگر برادران محمدی کاری جز این کرده بودند؟ آن ها تلاش کردند تا مردم برای خرید کالایشان به یکجا بیایند. و خب آن سبد قرمز هم تصویر کوچکی از آن یکجا شدن را به نمایش می‌گذاشت. داستان خون دل خوردن برادران و قرمز شدن دیجیکالایی که ساخته بودم جواب داده بود. قرمز در همه‌ی اجزای انبار جاری شده بود و من سرخوش از این خیالبافی پر رنگ و لعابم از سبد ها گذر کردم و به بخش بسته بندی رسیدم. بسته‌ها در ۹ اندازه‌ی متفاوت آماده بودند تا کالاهای مختلفی را در برگیرند و به سمت خانه‌‌ي جدیدشان حرکت کنند. خانه‌ی جدیدشان هر نقطه‌ای از ایران می‌توانست باشد. همین مسئله بود که شوق بسته ها را برای تجربه‌ی محیطی نو دو چندان می‌کرد. برای هر بسته ۳ مقصد کلی تعریف می‌شد. تهران، شرکت پست و شهرستان هایی که دیجیکالا در آن جا خانه دارد! این تقسیم بندی با توجه به عجله‌ی زیاد بسته ها که بر روی نوارهای غلتان در حال حرکت بودند چالش مهمی بود و اتفاقا همین چالش یکی از  قصه‌‌های موفقیت دیجی‌کالا را متولد کرد. آن هم ساخت وسیله‌ای بود که با استفاده از پردازش تصویر و شناسایی بارکد های روی بسته‌ها، آن ها را به مسیرهای درست هدایت می‌کرد. بررسی هر بسته در کمتر از یک ثانیه انجام می‌شد و به سمت مسیر مورد نظر هدایت می‌شد. کاری که انجام دادنش توسط انسان دوپا بسیار سخت می‌نمود. الحق که این تکنولوژی کار را برای انسان ها آسان می‌کند! مثلا دیگر چه نیازی است که هنگام تولد دوستت او را به یک کافه یا پارک دعوت کنی یا برایش چیزی درست کنی یا اصلا یک روز را با او بگذرانی و کیف کنی؟ کافی است وارد دیجیکالا شوی و یک کارت هدیه برایش بفرستی! تولدش مبارک می‌شود و به کار و زندگی ات میرسی.. شاید تکنولوژي تا جایی کار را راحت کند که بشود در خانه نشست و دوربینی در مینی بوس کار گذاشت که با دیگران به صورت تصویری پانتومیم بازی کنی. بعد همانطور که لم دادی از مرکز پردازش دیجیکالا هم بازدید کنی و تمام شود و برود.. ولی متاسفانه باید بگویم که فعلا در دوره‌ی سخت زندگی به سر می بریم!پس از گشت و گذاری طولانی و بدون خوردن وعده‌ی غذایی، به سمت مینی بوس رهسپار شده و آماده‌ی بازگشت به مبدأ سفر شدیم. آقای راهنما در اتوبوس از داده‌های بسیار زیاد و مختلف دیجیکالا برایمان تعریف کرد. می گفت اینجا داده زیاد داریم. اما اینکه چگونه با این داده ها کار کنی و چه نتایجی را از آن‌ها استخراج کنی هنر است! با خودم فکر کردم که شاید بشود با استفاده از خرید ها و رفتارهای افراد، اختلالات روانی آن‌ها را استخراج کرد. یا مثلا با استفاده از این داده ها بتوان تشخیص داد که افراد در مترو هنگامی که به یک نقطه خیره می‌شوند در ذهنشان چه می‌گذرد. شاید هم دیجیکالا بتواند پیش بینی کند که در آینده مردمان به چه سبک موسیقی گوش خواهند داد.. در فکر داده ها بودم که آقای راهنما گفت : مثلا ما یک مشتری داریم که ماهی ۱ دانه اسکاچ می‌خرد و به خاطر آن اسکاچ ۲ هزار تومنی ۱۲ هزار تومان پول پست می‌دهد. عجب قصه‌ی نابی! با تمام وجودم علاقه پیدا کردم که به آن داده دسترسی پیدا کنم و با آن مرد صحبت کنم. شاید آن مرد در حال ساخت ترکیبی شیمیایی است که عمر انسان را جاودانه می کند! یکی از موادی که نیاز است تا وارد ترکیب شود فقط در اسکاچ هایی یافت می شود که در دیجیکالا به فروش می رود. آن هم نه به خاطر خود اسکاچ! بلکه به خاطر فرایندی که در مسیر پست طی می کند و مواد شیمیایی آن دچار تغییر می شود! شاید هم مردی بوده که به خاطر خرید اسکاچ از دیجیکالا، دعوایی ساده را با معشوقه اش آغاز کرده و باعث رنجش و رفتن او شده باشد و الان برای اینکه خودش را مجازات کند و آن اتفاق تلخ از یادش نرود دو هفته ای یک بار از دیجیکالا اسکاچ می خرد! کسی چه می داند.جالب است! انگار در پس همه ی این اطلاعات قصه‌های زیبایی نهفته است. اصلا به نظرم باید یک شغل به اسم قصه‌گوی داده ایجاد شود! که با استفاده از داده های مختلف آدم ها، قصه‌های مختلفی بگوید! همان چیزی که مردم دوستش دارند و به آن گوش می‌سپارند! به نظرم دیجی کالا باید از این پیشنهاد عالی که دادم استقبال کند و چنین موقعیت شغلی را ایجاد نماید. این را هم خاطر نشان کنم که اگر چنین موقعیتی ساخته شد با کمال میل می‌توانم مدیریت آن را بپذیرم. به قول آقای راهنما دیجی کالا داده زیاد دارد. اما مهم این است که بشود با آن داده ها کاری کرد.. و خب چه کاری بهتر از قصه گویی ...آخر سفر است. از همدیگر خداحافظی می‌کنیم و به سمت خانه‌هایمان می‌رویم. چشم هایم خواب آلوده شده اند و منتظرند تا به آغوش گرم تخت خواب برگردند. خورشید به حرکت خود در پهنه‌ی آسمان ادامه می‌دهد و دوردست را به رنگ قرمز در می‌آورد. به سایت دیجیکالا سر می زنم.. ای کاش مجموعه‌ی فوتبالیست‌ها را برای فروش داشته باشند..</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 23:13:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زامبی!</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-pzvjuqd8rffy</link>
                <description>به نام خداسلاماولین چیزی که در مورد زامبی‌ها جلوه می‌کند ساده کشتن آن‌هاست .. که فرمول ساده‌ای دارد.. به سمت اولی شلیک می‌کنید .. سپس سر دومی را نشانه می‌گیرید و در آخر به سراغ سومی می‌روید. این روند تا جایی ادامه پیدا می‌کند که :‌یا همه‌ی زامبی‌ها کشته شوند .. یا این‌که .. بمیرید !***من یادمه بابا خدابیامرز به این چیزا خیلی اعتقاد داشت .. نمیدونم چی می‌شد و چه اتفاقی میفتاد که این جمله رو به بعضی از آدما می‌گفت: تو هم که گرفتار زامبی‌ها شدی ...! یادمه اولین بار این جمله رو توی خونه‌ی حمیدخان شنیدم.. حمید‌خان باجناقش بود .. توکار واردات بود و چند سال بود درگیر این کار شده بود و ماشالا دیگه پولش از پارو می‌رفت.. اون روز که داشت با بابام درباره‌ی کارش حرف می‌زد یهو بابام بهش گفت: تو هم که گرفتار زامبی‌ها شدی ..!***گرچه کشتن زامبی‌ها کار ساده‌ای به نظر می‌رسد. اما چند گام مفید را برای این کار به شما گوش‌زد می‌کنیم :حفظ خونسردی هنگامی که زامبی‌ها از همه‌ی جهت‌ها به شما هجوم می‌آورند!باید بدانید که زامبی ها هر روز بی وقفه به سمت شما می‌آیند . پس باید در ابتدا تصمیم بگیرید که می‌خواهید تسلیم آن‌ها بشوید یا خیر ..!باید به این نکته توجه کنید که دشمن شما بسیار بزرگ و بی‌رحم است! ولی در عین حال خنگ! پس با مدیریت صحیح جنگ می‌توانید در این نبرد پیروز شوید!***مامانم می‌گفت بابات یه چیزایی رو میبینه که شما نمیبینی پسر جون .. ولی اعتقاد به زامبی برای یه آدم چهل پنجاه ساله اونم وقتی که تازه ۲۰ ساله اسم‌و‌رسم زامبی ها سر زبون افتاده مسخرس .. ! ولی حس‌و‌حال بابام هیچ نشونی از مسخرگی نداشت ! محال بود یه روز بیاد و بره و بهم نگه که پسر جون.. توام داری گرفتار میشی ها .. چشاتو باز کن ! ولی آخه چه گرفتاری ای! منو بگو که فک می‌کردم دل دادن به درس و دانشگاه چیزیه که دل بابا رو خوش می‌کنه! ولی انگار اینطوری نبود .. ! مامان میگفت که بابات فقط نگرانته .. نگرانته که مبادا بشی مثل بقیه .. که یهو حواست نباشه و .. ! حرفای مامانمم داشت مثل بابا میشد.. دیگه کم‌کم داشتم از جفتشون می‌ترسیدم ! شاید چون داشتم میفهمیدمشون!***زامبی ها همه جا هستند! پس در هر مکانی که هستید باید چشم و گوشتان باز باشد! هیچ فرقی بین دانشجوی دانشگاه آمل، کارگر معدن گل گهر یا ادمین کانال توییتر فارسی نیست! زامبی ها همه جا هستند! گرفتار آن‌ها شدن آسان است .. کمی بیخیالی کافیست تا زامبی شوید.. بعد از اینکه زامبی شدید همه چیز تمام می شود .. همه چیز از شما گرفته می‌شود و دیگر ، نمیدانید ..!***هییی .. اونم گرفتار شد . اولین باری بود که بابا اینقدر غم بود تو صداش .. اونم درباره‌ی لیلا..! اصلا ماجرایی بود این لیلا .. بچه‌ی سیستان بود و انتخاب رشته کرد و اومد اینجا .. ولی بعد سه چهار ترم فهمید که نیست اینجا جاش.. لیلا دیوونه ی آهنگ و سازه .. وقتی موزیک گوش میده انگار دیگه نیست .. انگار میبینه و میفهمه.. واسه همین تصمیم گرفت بره سمتش... ساز بخره و ساز بزنه و بره جایی که جاشه ..***شاید برای شما سوال پیش بیاید که زامبی‌ها چه می‌خورند . زامبی‌های اصیل معمولا رژیم غذایی مشابهی با سایر انسان‌ها دارند و هر غذایی می‌خورند. بر خلاف تصور زامبی‌ها هیچ علاقه‌ای به انسان‌ها به عنوان یک وعده‌ی غذایی ندارند .. شاید تعجب کنید که آن‌ها به هیچ وجه توانایی خوردن انسان‌ها را ندارند! آن ها فقط انسان‌ها را می‌کشند ..***وقتی لیلا از خونمون رفت بابام این حرفو دربارش زد. اومده بود که باهامون خدافظی کنه. داشت برمیگشت سیستان. بی ساز و بی آواز . تلاش کرد که بره سمتش ولی هی نمیشد.. نه که خودش نخواد ولی هی نمیشد.. از همه جا براش میرسید.. گرونی میرسید. حرف میرسید. مریضی میرسید.. دیگه لیلا تصمیم گرفت یادش بره و بعد تموم شدن درسش برگرده سیستان ..اونم زامبی شده بود .. وسایلشو جمع کرد و رفت .. اینجوری که بعدن میگفت خونوادش با زامبی بودنش خیلی مشکلی نداشتن ... خودش که نمیدونست .. تنها چیزی که میدونست این بود که دلش تنگ می‌شد.. برای لیلا تنگ میشد.. انگار نگرانیای بابام در مورد منم درست بود .. حس خوبی نداشتم !***علم اسطوره شناسی منشا زامبی‌ها را در جادوگری منطقه هائیتی ریشه یابی کرده است. در فرهنگ بومی هائیتی، داستان‌هایی وجود دارد که مردم بعد از مرگشان توسط جادوهای سیاه دوباره به حرکت در می‌آیند و از آن‌ها با عنوان “جنازه‌های زنده” یاد می‌کنند. اعتقاد بر این است که این جنازه‌های زنده توسط یک نیروی قوی‌تر هدایت میشوند و همین مساله در افرادی که به زامبی‌ها و وجود آنها اعتقاد دارند ترس ایجاد میکند.در سال ۱۹۶۲، دو پزشک، که یکی امریکایی و دیگری دانش‌آموخته ی امریکا است، مرگ یک مرد اهل هائیتی به نام Clairvius Narcisse را اعلام کردند. در سال ۱۹۸۰، Clairvius  دوباره در روستای محل زندگی‌اش دیده شد و بیش از ۲۰۰ نفر از مردم محلی هویت وی را تایید کردند. به گفته ی خودش، او تبدیل به یک زامبی شده و مجبور بوده در مزارع کاشت شکر، کار کند.دانشمندی به نام Wade Davis به موضوع زامبی های هائیتی علاقه مند شد. وی به هایتی رفت تا فرمول و شگردی که زامبی ها را ایجاد میکند بیابد، او نتایج تحقیقاتش را با نام “ابلیس و رنگین کمان” منتشر کرد. در این نوشته ها فرمولی برای تبدیل کردن افراد به زامبی ذکر شده ترکیبی شامل زهر مار بوآ و رطیل، استخوان کودک و چند گیاه؛ که اثر برخی از آنها برای پاک کردن حافظه تایید شده است.***خب منم اوایل نمیدونستم .. راستشو بخواید الانم نمیدونم. منم .. زامبی شدم .. دیگه سختمه حرکت کنم .. تا بهم نگن کاری نمیکنم! بی آزارم  .. نه گاز میگیرم، نه بقیه رو اذیت می‌کنم.. ولی خب توانایی زامبی کردن بقیه رو دارم! درس و دانشگامم ادامه میدم.. اونجا خیلی وقته که این مسئله واسشون عادی شده و باهاش کنار اومدن.. منم هرکار که بهم بگن می‌کنم! بابام دو ماه پیش مرد.. نمیدونم به خاطر غم زامبی شدن من دق کرد یا اصلا نمیدونست که منم زامبی شدم . شایدم خودش زامبی شد و مرد ! ولی مرد.. منم تا بهم نگفتن نمیرم سر قبرش بهش سر بزنم ..تا بهم نگفتن نمیتونم کاری رو انجام بدم ، نمیفهمم چیکار باید بکنم، چی درسته، چی مهمه ، همه‌ی کارارو انجام میدم.. خوبم انجام میدم.. ولی باید بهم بگن!همم.. کم کم مامانمم داره عادت می‌کنه! البته از خودش مراقبت می‌کنه که مبادا زامبی بشه .. من همیشه تو اتاقم میمونم که اتفاق بدی نیفته! خب راستشو بخواید به نظر من زامبی بودن میتونه خوبم باشه.. آدم نمیدونه.. هیچی نمیدونه.. خب .. مگه بهتر از اینم میشه ..؟***حرف آخر!وضعیت همین است! در چنین شرایطی همه می دانیم که باید چه کنیم . از کشتن زامبی ها مطمئن شوید و اگر به زمین خورد، گلوله ای دیگر به مغز او شلیک کنید! نگذارید زامبی ها روی شما تف کنند .. و از همه مهم تر ، هرگز تصور نکنید که این نبرد تمام شده.. هیچ گاه باورتان را از دست ندهید و هیچ گاه دست از کشتن برندارید!پی نوشت : متن های کج یا همان ایتالیک برگرفته از گشت و گذار در گوگل با کمی چاشنی تغییر است.</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2019 19:03:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای تقلب</title>
                <link>https://virgool.io/@maliabdolalizadeh/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-skdg2keklptp</link>
                <description>فراخوان شماره‌ی بعد مجله‌ی ناداستان، درباره‌ی تقلب در بازی بود. من هم یکی از تقلب هایی که توی ذهنم مونده بود رو نوشتم :کلاس پنجم دبستان بودم. در بحبوحه‌ی رقابت برای قبولی در بزرگ‌ترین آزمون پیش رویم(همان آزمون تیزهوشان) ! برای جا نماندن از رقبا، پا به پای آنان در کلاس‌ها شرکت می‌نمودم و مانند پهلوانان در میدان نبرد، با حل کردن سریع‌تر سوالاتی که خانم‌های معلم مطرح می‌کردند، به رجز خوانی با سایر هم‌درس‌ها می‌پرداختم. در یکی از این میدان‌های نبرد، خانم معلم علوم، آزمونی را در قالب بازی برگزار کرد. شیوه‌ی این بازی آزمونی بدین صورت بود که در هر مرحله یکی دو سوال مطرح می‌شد و افراد سربلندی که می‌توانستند به سوالات آن مرحله پاسخ دهند به مرحله‌ی بعد راه پیدا می‌کردند. جایزه‌ی سربلند نهایی هم سه عدد سی‌دی حاوی جذاب‌ترین انیمیشن‌های روز دنیا بود. عزمم را جذب کردم تا در این نبرد پیروز شوم و سی‌دی ها را از آن خود کنم. مرحله‌ی اول و دوم را پشت سر گذاشتم. هر مرحله که سپری می‌شد تعداد حذف شدگان و در پی آن، هیاهو و شلوغی کلاس افزایش پیدا می کرد. در مرحله‌ی آخر فقط من ماندم و دوستم که محسن نام داشت. تا به حال چنین شرایطی را تجربه نکرده بودم. این‌بار گویی برای جلب توجه معلم نمی‌خواستم برنده شوم. حتی شاید سی‌دی‌ها را هم نمی‌خواستم. فقط دوست داشتم برنده شوم. در لحظه‌ی موعود، معلم سوال را مطرح کرد. شکل ترموستات را روی تخته رسم کرد و بدون اینکه نامی از آن ببرد از ما درخواست کرد تا طرز کار این وسیله را شرح دهیم. در پنج دقیقه هرچه که از ترموستات می‌دانستم و نمی‌دانستم بر روی کاغذ آوردم و تمام جزئیات داشته و نداشته‌ی ترموستات را شرح و بسط دادم. پس از پایان ۵ دقیقه، برگه‌مان را به بغل دستی‌مان تحویل دادیم تا در کمال عدالت آن را برای ما تصحیح بنماید. به خودم مطمئن بودم که هیچ چیز را از قلم نینداخته‌ام. بادی به غبغب انداخته بودم و  داشتم به این فکر می کردم که برای امروز عصر بعد از کلاس از میان جایزه‌هایم، کدام انیمیشن را اول از همه ببینم. اما سخن خانم معلم تمام محاسباتم را به هم ریخت. او گفت اصلا نیازی به توضیحات نیست. من از شما فقط اسمش را میخواستم. فقط باید می‌نوشتید ترموستات! استرس تمام وجودم را فرا گرفت. خودم را بازنده‌ی قائله دیدم. به خودم تف و لعنت فرستادم که مگر اسم وامانده‌ی این دستگاه چقدر جا می‌گیرد که ننوشتی اش! در همان لحظه  که به ثانیه‌ هم نکشید تصمیمی گرفتم. در میان آن همه هیاهو سریعا بالای برگه‌ام که در دستان بغل دستی‌ام بود نوشتم ترموستات! احمقانه‌ترین و سریع ترین روش تقلبی که به ذهنم می‌رسید را اجرایی کردم تا حداقل این نبرد را به مرحله‌ی بعد بکشانم. به محض انجام دادن این‌کار، موجی از پشیمانی وجودم را فرا گرفت. آن هم نه به خاطر عذاب وجدان تقلب. به خاطر اینکه مطمئن بودم معلم دستم را رو می‌کند و از دستم ناراحت می‌شود. این اتفاق برای منی که سوگلی معلم بودم عاقبت تلخ وگرانی بود. اما اتفاقات بر خلاف تصورم پیش رفت. اتگار اصلا بغل دستی من در باغ نبود و در میان آن همه هیاهو، متوجه سخن معلم و تقلب من نشده بود. جالب اینجا بود که رقیبم هم اسم ترموستات را در پاسخ اش به طور دقیق نیاورده بود و این تقلب، من را برنده‌ی مسابقه کرده بود. نتیجه‌ی پیروز بخشی که با بردن جایزه و سفت‌تر شدن جایم در دل معلم همراه شد. زنگ خورد و از دوستان جدا شدم. بار گناه روی دوشم سنگینی می‌کرد. کلی با خودم کلنجار رفتم اما آخر رویم نشد موضوع را به دوستم یا معلم بگویم. برای همین راه دیگری را برای مجازات کردنم انتخاب کردم. خودم را به نزدیک‌ترین سطل زباله رساندم و سی‌دی ها را دور انداختم...</description>
                <category>محمدعلی عبدالعلی زاده</category>
                <author>محمدعلی عبدالعلی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2019 00:06:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>