<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میثم علی‌اکبریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maliakbarian</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 20:01:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>میثم علی‌اکبریان</title>
            <link>https://virgool.io/@maliakbarian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بر همین فرمان بران آقای ویلنوو</title>
                <link>https://virgool.io/@maliakbarian/%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%86%D9%88%D9%88-mxebhwdhbpak</link>
                <description>بالاخره خدا را شکر انتظار ما به سر رسید و قسمت دوم فیلم Dune یا تلماسه آقای ویلنوو اکران شد. من شخصا تا وقتی که برای قسمت اول به سینما رفتم نمی‌دانستم که قرار شده فیلم به صورت دو قسمتی ارائه بشود (و تا جایی که یادم هست تبلیغات فیلم هم چنین چیزی را لو نداده‌بودند). دیدن قسمت اول و بعد از آن خواندن کتاب اول و اصلی مجموعه کتاب تلماسه باعث شد که به حکمت این تصمیم پی ببرم. البته دیدن فیلم Dune آقای لینچ هم بی‌تاثیر نبود! گویا حکایت فیلم‌ناپذیری کتاب از قدیم در هالیوود بوده و دلیل اصلی هم محتوای پیچیده کتاب و روابط پیچیده فضای آن عنوان شده. آقای لینچ کل کتاب اول مجموعه را در یک فیلم با زمان کمی بیش از دو ساعت ارائه کرد که چیز دندانگیری از آب درنیامد (گرچه به نظرم نیمه دوم فیلم خیلی بد نبود). عزیز دل آقای خودورفسکی هم پیش از آن (و در حقیقت پیش از ظهور موج عملی‌تخیلی امثال جنگ ستارگان، بیگانه و غیره) در دهه ۷۰ میلادی به دنبال ساخت یک فیلم ۱۴ساعته! بر مبنای کتاب تلماسه آقای فرانک هربرت بوده که داستان جالبش را در مستند Jodorowsky&#x27;s Dune می‌توانید ببینید. آقای ویلنوو اما عاقلانه و پاورچین پاورچین وارد این مهلکه شد. بنا بر چیزی که ایشان در مصاحبه‌هایی گفته، از سال‌ها پیش آرزوی فیلم کردن این کتاب را داشته که به مرور به آن رسید. بعد از ساخت فیلم اول قرار بود که به شرط توفیق در گیشه (تو بخوان فروش ۲ تا ۳ برابر هزینه‌های تولید) فیلم دوم هم ساخته‌شود. و چه خوب که این اتفاق افتاد و از همین الآن مژده که گویا قرار است فیلم سومی بر اساس کتاب دوم مجموعه در برنامه تولید قرار بگیرد.حال یک دوره کنیم و ببینیم که چه دیدیم. ابتدا سه سال پیش کارگردان در فیلم اول زمین شطرنج پیچیده و حساس آراکیس را نشانمان داد، بازیگران بزرگ و کوچک دنیای سیاست دنیای تلماسه را به ما معرفی کرد و چند حرکت اولیه بازی را هم برایمان رو کرد. اما حقیقتا در خماری بازی اصلی ماندیم! مقدر شد که سفر دوم ما به سیاره جذاب آراکیس این بار دقیقا از همانجایی شروع شود که فیلم اول را به پایان بردیم. پیوستن پُل آتریدیس و مادرش بانو جسیکا به fremenها (یا به قول ترجمه خوب آقای فروتن‌فر، حره‌مردان) پس از کشتن جامیس (که حکایت پیوند تقریبا مرید و مرادی پل و جامیس هم خود خیلی جالب است و مژده که چندبار دوباره جامیس را خواهیم‌دید).از اینجا به بعد خطر لو رفتن داستان (spoiler alert)!فیلم عملا در چهار فصل ما را از پیوستن پُل به حره‌مردان تا امپراتور شدن او با خود همراه می‌کند. اول چالش‌های پذیرفته شدن پُل بین حره‌مردان. دوم سفر به سیاره Giedi Prime و آشنایی با فیض‌روثا و آغاز فرمانروایی او بر آراکیس. سوم سفر پُل به جنوب آراکیس و چهارم شروع جنگ، شکست هارکونن‌ها، مبارزه تن‌به‌تن پل و فیض‌روثا و برافتادن امپراتور.جذاب‌ترین قسمت فصل اول به نظرم صحنه سوار شدن پل بر شیئ‌حلود بود. با اینکه قبل از دیدن فیلم شنیده و خوانده‌بودم که صحنه جذابی از آب درآمده، اما رسیدن کرم به پل و افتادن پل روی بدن کرم غول‌آسا همراه با آن حس تعلیق در اینکه آیا می‌شود یا نه نتیجه جالبی از آب درآمده‌بود.فصل دوم که از نظر بصری به شدت زیبا و ترسناک بود. چیزی میان فیلم‌های پروپاگاندای نازی‌ها و کابوس‌های با کیفیت نیمه شب را برایمان تصویر کرد. اعتراف می‌کنم که اصلا دوست نداشتم این فصل به پایان برسد چرا که سراسر جذابیت بصری بود. از تصویربرداری با دوربین مادون قرمز برای نشان دادن اثر خورشید سیاه (و چه شاهکاری آنجا که خواهران بنه‌جسریت وارد اتاق تماشای مبارزه گلادیاتوری می‌شوند و در معرض نور خورشید سیاه لباس‌هایشان در چند قدم سفید می‌شود)، تا نشان دادن معماری فاشیستی استادیوم، معرفی شخصیت فیض‌روثا، رژه سربازان و سفینه‌ها، و هم‌چنین رویارویی فیض‌روثا با بانو مارگو فنرینگ! خلاصه که از یک طرف جذاب و از طرفی هرسو که رفتم جز وحشتم نیفزود!در فصل کوتاه سوم که ما عملا با آخرین قدم از تغییر شخصیت پل روبه‌رو هستیم. جذابیت این بخش روی تغییر بازی بازیگر نقش پل و همچنین تغییر اساسی رابطه پل با چانی می‌چرخد. خودم به شخصه به خلسه رفتن و برگشتن پل با اشک چانی را خیلی دوست داشتم. و خب بدانیم که خیلی از بدبختی‌های مردمان دنیای تلماسه از همینجا شروع می‌شود (که امیدوارم در فیلم سوم ببینیم). اما موبرتن‌سیخ‌کننده‌ترین (یا به قولی برگ‌ریزان‌ترین) صحنه‌های این فصل(و شاید کل فیلم)، ورود پل و سخنرانی در گردهمایی حره‌مردان در جنوب آراکیس است. فیلمبرداری از بالا و نشان دادن فوج فوج جمعیت حره‌مردانی که به صورت آیینی دور هم جمع شده‌اند و از یکسو تشنه انتقام و مبارزه با هارکونن‌ها هستند و از سوی دیگر تکلیفشان با این غیرآراکیسی غیرحره‌مرد تازه و پر سر و صدا مشخص نیست. صحنه‌هایی که از بالا گرفته (مثل ورود پل به ساختمان جلسه یا آن جمعیت عظیم در حال دعا) عالی هستند و هم پیشرفت داستان و هم بازی تیموتی شالامه خوب و جذاب از آب درآمده.در فصل چهارم که حدودا سی دقیقه هست و پر از اتفاقات پشت سر هم و چیدن میوه دو فیلم و حدود ۵ ساعت تماشا. تصاویر جنگ (هر چند به نظرم کوتاه‌تر از حد انتظار) از حمله موشکی گرفته تا فرود آمدن شیئ‌حلودهای عظیم‌الجثه بر ساردوکارها و سربازان هارکونن جذاب و درگیرکننده هستند. از نظر بصری اما من اتفاقات سفینه امپراتور را خیلی پسندیدم. نحوه نشان دادن صندلی امپراتوری با آن نوری که از بالا به صندلی می‌تابید و چیدمان آدم‌ها در برابر امپراتور و در آخر تلاش نمادین بارون برای رسیدن به تخت امپراتوری. داستان هم با مبارزه دو جوان تشنه قدرت زیر نور زیبای خورشید آراکیس به پایان نزدیک شد. و البته که مشابه فیلم اول تمام‌کننده فیلم چانی بود و قاعدتا که شخصیت محوری‌ترش را در فیلم سوم با هم نظاره خواهیم‌کرد.فیلم ترکیب خیلی خوبی از داستان جذاب از یک کتاب پرفروش و پرطرفدار (با مضامینی از انتقام، انقلاب، کشمکش‌های سیاسی و به قول معروف در ژانر space opera)، تصاویر خوش‌رنگ و لعابی که آقای ویلنوو به همراهی جناب فریزر درآوردند، موزیک آقای زیمر و بازی پخته تمام نقش‌های اصلی (به جز جاهایی استیلگار) به ما ارائه می‌دهد. این‌ها و البته در کنار علاقه شخصی بنده به آقای ویلنوو (چه به خاطر فیلم‌های معروفش مثل Arrival و Blade Runner 2049 و چه مهمتر به خاطر فیلم‌های کمتر معروفش مثل Incendies و Polytechnique) در کنار هم باعث شد که من خیلی از دیدن چندباره فیلم چه در سینما و چه در خانه لذت ببرم.اما بعد از غور کردن در مورد آنچه دیدم، جذابیت اصلی و درونمایه ارزشمند فیلم (و مشخصا با الهام از کتاب) به نظرم بازگشت به دوگانه جبر و اختیار است. در دنیایی که نسل‌هاست در آن بنه‌جسریت‌ها بین سلسله‌ها و خاندان‌های مختلف وصلت ژنتیکی می‌بندند و همچنین کنترل افکار، ادیان، روایت‌ها و اعتقادات را در دست دارند، در دنیایی که به واسطه بودن لاندِزرات و توازن قوا بین سلسله‌ها و خانواده‌های سلطنتی یک موازنه چندهزارساله برقرار است، طمع یک امپراطور و با هم‌دستی یک بارون، تعادل و توازن را به هم می‌زند و این شروع داستان برای ماست (با تمرکز بر شخصیت پل) تا ببینیم جبر و اختیار ما را به کجا می‌رساند. این رفت و برگشت از جبر به اختیار و برعکس برای من فوق‌العاده جذاب از آب درآمده. از یک طرف خیلی از حوادث و شخصیت‌ها کاملا از قبل مشخص، برنامه‌ریزی شده و جبری به نظر می‌رسند و از سویی به راحتی می‌بینیم که تصمیم‌های افراد کلیدی داستان چگونه جبرگرایی را به سخره گرفته و اختیار را به صورتمان می‌زند.مثلا حره‌مردانی که سال‌ها زیر ظلم و ستم هارکونن‌ها بودند تا اینکه یک بیگانه بیاید و از ایمانشان به آمدن مسیحایشان (سوء)استفاده کند و عملا به دست نیروهای خودشان بر دشمن فائق آیند. حال آنکه خود نیروی کافی، فناوری و جنگاوری را یکجا داشتند اما باور جبری‌شان به آنها اجازه شروع انقلاب را نمی‌داد (و جالبتر اینکه با تمرکز بر استیلگار دیدیم که کم‌کم و با اختیار سرنوشت جبری‌شان را پذیرفتند). یا مثلا خود شخصیت پل که نوجوانی بود که مشتاق قدرت و بازی‌های سیاست نبود. اما سرنوشتش (که شاید بتوان گفت مادرش  با حامله شدنش برایش رقم زد) باعث شد اول یک غریبه بی‌خانمان و بی‌تاج و تخت شود. و در اوایل زندگی بین حره‌مردان مجبورانه با سرنوشت جدیدش راحت بود و به عنوان یک سرباز فِدایکین دنبال مبارزه با هارکونن‌ها بود. اما به مرور و به واسطه اشاره گرنی هالک در خصوص سلاح‌های اتمی و هم‌چنین صحنه نمایشی که مادرش در آراکیس چید از اختیارش استفاده کرد و سرنوشت خود و همه را زیر و رو کرد.و بالاخره ترهات پایانیغیر از تعریف‌ها و تمجیدات بالا اضافه کنم که انتخاب بازیگر فیلم خیلی جواب داده. خود من شخصا مثلا به انتخاب بازیگر شخصیت پل و چانی در فیلم اول شک داشتم اما دیدم که انتخاب هر دو خوب جواب داد. تنها شخصیتی پردازشش رو به آخر فیلم کمی عجیب بود، استیلگار بود. خصوصا آن لسان‌الغیبی که بعد از نبرد پل و فیض‌روثا پراند، کمدی و نابه‌جا. هم‌چنین پرورش شخصیت‌های زن داستان (مهمتر از همه چانی و بانو جسیکا). کلا به نظر می‌آید که شخصیت‌های زن را آقای ویلنوو خیلی خوب برجسته‌تر و نامنفعل‌تر از کتاب کرده. و چه تصمیم عاقلانه‌ای برای متولد نشدن آلیا خواهر پل (بر خلاف کتاب) که شخصیت ایشان را نگه داشتیم برای فیلم بعدی.و انتقاد دیگری که دیدم جاهایی مطرح شده انتقاد به جا از عدم استفاده از بازیگران خاورمیانه‌ای/شمال آفریقایی برای نقش‌های اصلی حره‌مردان است. و البته انتقاد دیگری که بعد از نوشتن این پست به یادم آمد، بعضا شلخته‌بازی در زبان مکالمات هست. در خیلی از صحنه‌ها (خصوصا در مورد حره‌مردان)، بازیگران به زبان خاص مردمان خود با هم صحبت می‌کنند اما در مکالمات هارکونن‌ها با هم (مثلا در روز تولد فیض‌روثا) یا کورینوها با هم (مثلا امپراتور و دخترش) همه به انگلیسی (که معلوم نیست زبان مردمان کدام سیاره هست) با هم صحبت می‌کنند (حال خصوصا مقایسه کنید با فیلم اول و صحنه‌های قربانی کردن انسان‌ها در سیاره Salusa Secundus و چانه‌زنی نیرو گرفتن از ساردوکارها). البته حدس شخصی بنده این است که بازیگران این نقش‌ها شاید خیلی توانایی ارائه دیالوگ به زبانی دیگر را نداشتند.خلاصه و در مجموع که دست مریزاد آقای ویلنوو و همکاران. چشم و دل آن نوجوانی که ساعت‌های زیادی را به بازی Dune 2000 پرداخت بدون اطلاع از کتاب جذاب تلماسه و بعدا دنبال معنا و مفهوم شخصیت‌های آن دنیا به سینما آمد را ربودید. بر همین فرمان بران آقای ویلنوو.</description>
                <category>میثم علی‌اکبریان</category>
                <author>میثم علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 02:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال ما خوب است اما تو باور نکن - روزی روزگاری هالیوود</title>
                <link>https://virgool.io/@maliakbarian/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86-j8qq1avydgj6</link>
                <description>جدیدترین ساخته تارانتینو مانند همیشه توجه علاقمندان و منتقدان را به خود جلب کرده‌است. در روزی روزگاری هالیوود، نه تنها با یک فیلم تارانتینویی دیگر طرفیم بلکه به تماشای فیلمی نشسته‌ایم که بیش از پیش ادای دِین تارانتینو به سینما به طور عام و دوران طلایی هالیوود به طور خاص است. بستر تاریخی فیلم بر آخرین سال‌های دوران طلایی هالیوود بنا نهاده‌شده و بیننده این حقیقت (اقبال رو به افول) را  به راحتی در داستان دو شخصیت (Rick Dalton با هنرنمایی دی‌کاپریو و Cliff Booth با هنرنمایی پیت) از سه شخصیت اصلی فیلم می‌بیند. اولی بازیگر فیلم‌های تلویزیون و سینماست که ستاره اقبالش رو به افول است و دیگری بدلکار و عملا دست راست وی است و او هم کارهای کمتری نصیبش می‌شود. هر دو بازیگر پیش از این همکاری‌های موفقی با تارانتینو داشته‌اند (خصوصا بازی دی‌کاپریو در جنگوی رهاشده و از این شخصیت خصوصا صحنه میز شام که به باور من شاهکار است). اتفاقاتی که برای این جفت دوست‌داشتنی در کنار مارگو رابی (در نقش Sharon Tate)  بیشترین زمان فیلم را به خود اختصاص می‌دهد.از اینجا به بعد Spoiler Alert!به باور من تسلط کارگردان به ظرف زمانی، مکانی و شخصیت‌های فیلم (چه واقعی‌ها و چه برساخته‌های ذهن وی) به صورت همزمان نقطه قدرت و ضعف فیلم است. پای ثابت همیشگی فیلم‌های تارانتینو ارجاعات به فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی هستند و حالا مشخص است که فیلمی که در مورد دوران اوج هالیوود ساخته‌شده‌باشد باید پر از موقعیت‌ها، خرده‌داستان‌ها و شخصیت‌های جذاب باشد. کارگردان به این هم بسنده نکرده و مایل است مانند Inglorious Basterds تاریخ را آنطور که مایل است بازنویسی و بازنمایی کند. نسخه‌ای که در آن نه تنها قاتلین فرقه منسون به طرز توامان فجیع و خنده‌داری کشته‌می‌شوند، بلکه به شارون تیت زیبا حمله نمی‌شود و وی زنده می‌ماند. درست است که کارگردان نسخه دلخواهش از واقعیت را نشان می‌دهد اما همین محدود بودن به واقعیت نقطه ضعف فیلم شده‌است. (به باور من) وقت زیادی برای معرفی کش‌دار فرقه منسون و هم‌چنین دوران بازیگری ریک دالتون در ایتالیا تلف می‌شود. هم‌چنین حضور آل پاچینو هم پس از معرفی اولیه، به یک تلفن ختم می‌شود و دیگر او را نمی‌بینیم و عملا نقش مهمی در فیلم ندارد. اما از طرف دیگر با صحنه‌های رنگارنگ و جذاب از مناطق شهری و تابلوهای نئون هالیوود/لس‌آنجلس، داستان خنده‌دار درگیری بروسلی با کلیف و هم‌چنین همبازی شدن ریک دالتون با یک دختربچه باهوش و بانمک (و اهمیت این دوستی) را شاهدیم (به باور من این صحنه تلنگری به هالیوود فعلی و بحران‌های مربوط به احترام به زنان، شرایط کار بازیگران زن و قضایای مرتبط با MeToo است). ریک دالتون در گفتگوی خود با دختربچه، نسخه‌ای دراماتیک از زندگی خودش را بیان می‌کند که خود نیز از شنیدن آن به گریه می‌افتد. از جذابیت‌های دیگر فیلم (و به باور من بهترین نکته آن)، جابه‌جایی جذاب بین دو خط اصلی داستان (ریک و کلیف از یک‌سو و شارون تیت از سوی دیگر) و پیوند استادانه تصویر و صدا (پل زدن بین صحنه‌ها با استفاده از موزیک مشترک که عموما از رادیو پخش می‌شود). این جابه‌جایی بین دو خط داستانی هم‌چنین با فلاش‌بک‌های جذاب و خنده‌دار همراه شده‌اند (ریک و کلیف به داستان‌های گذشته خود فکر می‌کنند). به غیر از استفاده از دی‌کاپریو و پیت که پیش از این و در نقش‌های اصلی با تارانتینو همکاری کرده‌اند، چندین بازیگر تکراری از فیلم‌های دیگر تارانتینو که معولا نقش‌های جانبی داشته‌اند در روزی روزگای هالیوود هم حضور دارند: Zoë Bell، Michael Madsen، Bruce Dern و Kurt Russell. غایب بزرگ هم خود تارانتینوست که معمولا حضور کوتاهی در فیلم‌هایش دارد و این‌بار ما را از بازیگری خود بی‌نصیب گذاشته‌است (یا حداقل حضورش به چشم من نیامد)! عناصر دیگری هم از امضای تارانتینو کم‌رنگ ماندند: نمایش خون و نمایش پای زنان. فیلم درگیری‌های خونین زیادی ندارد و صحنه درگیری چند عضو فرقه منسون با کلیف و ریک هم آنطور که باید خون و خون‌ریزی ندارد و کل اتفاقات هم شکل و شمایلی طنز دارند که با نشئه بودن کلیف هم‌خوانی دارد. تارانتینو فیلم را با نمایی از بالا و زاویه دوربین خداگونه‌ای تمام می‌کند که در آن ریک (نجات‌یافته از حمله منسونی‌ها) با شارون تیت و دوستانش (کسانی که در واقع توسط منسونی‌ها کشته‌شدند) دیدار می‌کند.البته تیتراژ پایانی که شروع شد صبور باشید تا تبلیغ یکی از مشهورترین برندهای تارانتینو را شاهد باشید: سیگارهای مرغوب Red Apple!</description>
                <category>میثم علی‌اکبریان</category>
                <author>میثم علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 12:23:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی فیلم انگل (Parasite) اثر Joon-ho Bong</title>
                <link>https://virgool.io/@maliakbarian/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84-parasite-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-joon-ho-bong-j2fk5z4agzmb</link>
                <description>فیلم انگل جدیدترین ساخته فیلمساز موفق کره‌ای است که اخیرا نخل طلای کن را نیز برای وی به ارمغان آورد. بونگ باز هم در کنار سرگرم کردن مخاطب و بندبازی میان ژانرها، با تردستی انتقادات خود را جلوی دید کاربر قرار می‌دهد. پیش از این، فیلمساز در فیلم میزبان (The Host - Gwoemul) که علاقمندان خارج از کره جنوبی را با او آشنا کرد، در کنار میخکوب کردن بیننده و سرگرم شدن با موجود عجیب و وحشتناکی که از فاضلاب سردرآورده، هنرمندانه انتقاد خود را از حضور نظامی آمریکا در کره جنوبی بیان می‌کند. شوخی‌های کارگردان با حضور آمریکا و انگلیسی صحبت کردن بازیگر کره‌ای محبوب نویسنده این سطور (Kang-ho Song)، از عناصر فیلم‌های بونگ هستند. وی در فیلم اوکجا (Okja)، در کنار سرگرم کردن بیینده این بار با یک اَبَر-خوک بانمک که حاصل آزمایش‌های ژنتیکی انسان‌هاست، پیکان انتقاد خود را به سمت جهانی شدن و مصرف‌گرایی می‌گیرد. شبیه‌ترین فیلم بونگ به فیلم انگل اما، فیلم برف‌شکاف؟ (Snowpiercer) است. پیام و درون‌مایه انتقاد بر ضد نظام طبقاتی وجه مشترک این دو فیلم هستند. در برف‌شکاف و بر اساس یک رمان تصویری، بستر متحرکی از انسانیت را نشان می‌دهد که نظام طبقاتی شدیدی بر آن حاکم است. در این فیلم بینندگان با شورش پایین‌ترین طبقه (دم قطار) بر علیه طبقه بالای جامعه (نوک قطار، لوکوموتیو) همراه می‌شوند. در فیلم انگل اما داستان بر بستر داستانی جامعه کره امروزی بنا شده و قابل حس‌تر است. بیننده ایرانی فیلم نیز به آسانی می‌تواند با این نظام طبقاتی و دوگانه پایین شهر/ بالای شهر ارتباط برقرار کند.متن حاضر از اینجا به بعد ممکن است حاوی مطالبی باشد که داستان فیلم انگل را لو دهد (Spoiler Alert)در این فیلم با داستان خانواده فرودست کیم (Kim) همراه می‌شویم که همگی به دنبال کار و پیدا کردن منابع مختلف درآمد هستند. برای این خانواده روزگار چنان تنگ است که تنها امکان پیدا کردن کار پاره‌وقت در پیتزا فروشی برای پسر جوان خانواده می‌تواند گام بزرگی محسوب شود. پسر خانواده رویاپرداز و غیرواقعگراست، حال آنکه دختر خانواده به نظر واقعگرا و فرصت‌شناس می‌آید. این خانواده در گوشه‌ای از یکی از محله‌های پایین شهر زندگی می‌کنند که محل ادرار رهگذران مست است. جایی که از فرط وجود حشرات مزاحم سم‌پاشی می‌شود اما این انگل‌های طبقات فرودست پوست‌کلفت‌تر از آن هستند که سم بر آنها کارگر باشد و بی‌پروا و با نبستن پنجره خود را در معرض سم انگل‌کش قرار می‌دهند. اما در این حین، دوست این پسر جوان (که قصد مهاجرت از کشور را دارد) در کنار پیشنهاد کار به عنوان معلم زبان انگلیسی، یک تکه سنگ زیبا (سنگ شانس؟) را نیز به این خانواده هدیه می‌دهد. از اینجاست که سرنوشت این خانواده عوض می‌شود. ابتدا پسر خانواده با جعل مدرک دانشگاهی که آرزوی تحصیل در آن را دارد (رسیدن فیک به آرزوها با فتوشاپ)، به عنوان معلم زبان به استخدام خانواده متمول پارک(Park) درمی‌آید و سپس خواهر، پدر و مادر (به ترتیب به عنوان معلم هنر، راننده و پیشخدمت) با لطایف‌الحیل دست خود را نزد خانواده پارک بند می‌کنند اما از ارتباط خانوادگی خود چیزی نمی‌گویند و در حضور کارفرما با هم مانند غریبه‌ها هستند. دستیابی به شغل‌های خانواده پارک، یکی پس از دیگری و با پس زدن نفر فعلی با دروغ و دسیسه است. خانم پارک زن ساده و خوش‌قلبی است که به پیدا کردن افراد خانه با توجه به توصیه افراد قبلی باور دارد و همین موضوع راه را برای خانواده کیم باز می‌کند.بعد از این مقدمه‌چینی، بونگ ما را برای ادامه داستان که سرازیری حاوی تلنگرهای اوست آماده می‌کند. در شبی که اربابان در خانه نیستند، خانواده کیم در خانه آن‌ها دور هم جمع می‌شوند و بساط شادی و رویاپردازی سرخوشانه را فراهم می‌کنند اما پیشخدمت قبلی خانه (که سال‌ها در این خانه خدمت کرده)، به بهانه برداشتن چیزی که در خانه جاگذاشته می‌آید که این شروع دردسر خانواده کیم و شروع دعوا بین دو خانواده انگل بر سر منافع حاصل از اربابان (قربانی انگل‌ها) است. درمی‌یابیم که شوهر پیشخدمت سابق سال‌هاست مخفیانه در زیرزمین این خانه زندگی می‌کند. به پاسداشت خوردن ته‌مانده‌های غذای اربابانِ ندیده، او با خاموش و روشن کردن چراغ‌ها به این اربابان خدمت می‌کند و عکس آقای پارک را مانند خدایی که عبادت می‌کند به دیوار اتاق مخفی‌اش در زیرزمین زده‌است. درگیری دو خانواده جدی‌تر شده و در روز آینده جدی‌تر دنبال می‌شود. شب اما باران می‌بارد. بارانی که برای متمولان بالای‌شهرنشین فرحبخش و خوشایند است حال آنکه برای پایین‌شهرنشینان دردسرساز است. خانواده کیم باید مثل آب باران از بالای شهر به خاستگاه خود در پست‌ترین نقاط شهر بلغزد تا دریابد که خانه‌شان تقریبا غرقاب شده‌است. در این شب ناخوشایند است که آقای کیم مخفیانه از زبان ارباب می‌شنود که از عملکرد وی به عنوان راننده راضی است اما او بویی می‌دهد که ارباب را ناراحت می‌کند. بویی که مسافران حمل و نقل عمومی می‌دهند. بویی که اقشار فرودست می‌دهند و یاد ارباب می‌آورند که مال پایین‌شهرند. نه تنها بو، که کودک خانواده پارک سال‌ها پیش وقتی یک پایین‌شهری (انگلی که در خانه‌شان لانه کرده) را بدون واسطه دیده، دچار کابوسی شده که هنوز آزارش می‌دهد.روز موعود فرا می‌رسد. در این روز دوستان خانواده ارباب (که همگی برای خود اربابانی هستند)، برای جشن تولد پسر خانواده پارک دور هم جمع می‌شوند تا نه تنها شاهد رقابت و انتقام دو خانواده انگل باشند، بلکه ببینند که ارباب پارک هم قربانی می‌شود (شاید چون انگل مدت زمان زیادی در خانه‌اش لانه کرده!). بعد از تلفات جنگ انگل‌ها، خانواده فرودست باید سنگ شانس را کنار بگذارد تا زندگی به تعادل خود بازگردد. پدر خانواده خود را در انگل‌گاه خانه حبس کرده و به اربابان ندیده جدید خدمت می‌کند. پسر خانواده برای پدر نامه می‌نویسد و به او امید می‌دهد که برای نجاتش راه حلی دارد: اینکه کار کند، پولدار شود، این خانه را بخرد و پدر را آزاد کند. هم او و هم ما می‌دانیم که این رویایی دست‌نیافتنی و کفرآمیز است. اما چاره‌ای نداریم جز امید به این رویا!پ.ن.۱: استفاده از کلماتی مانند انگل و پست (در مورد اقشار فرودست جامعه) در این نوشته به جهت برقراری ارتباط با نام و محتوای فیلم است و نویسنده قصد هیچ‌گونه توهینی ندارد.پ.ن.۲: قصه خارج شدن یک خانواده فرودست از کلاس اجتماعی‌اش و دست و پنجه نرم کردن با دردسرهای حاصله، از بین فیلم‌های ایرانی من را یاد فیلم هیچ (عبدالرضا کاهانی) انداخت.</description>
                <category>میثم علی‌اکبریان</category>
                <author>میثم علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 02:44:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>