<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مالک عاصی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@malik</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:51:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/218634/avatar/ZWqew9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مالک عاصی</title>
            <link>https://virgool.io/@malik</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@malik/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-hpbkmovi6dhg</link>
                <description>زمان برای خداحافظی تنگ بود. فرصتی برای ساعت‌ها گریستن و گفتن از سختیِ جدایی نبود؛ حتی برای گفتن &quot;مراقب خودت باش&quot; یا این‌که &quot;دلم برایت تنگ خواهد شد&quot;. مجبور بودیم مثل همیشه خداحافظی کنیم، یک خداحافظی معمولی و تکراری. با عجله به آغوشش گرفتم. صورتم را بوسید و من پیشانی‌اش را بوسیدم. کلمات در گلوهامان گیر کرده بودند. او برای این‌که اشک نریزد و من برای این‌که اشکش را نریزم، هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.سوار تاکسی شد. باید سریع حرکت می‌‌کردند. من تا آن لحظه غمگین نبودم‌. فقط عصبی بودم. مغزم منجمد شده بود و هیچ تصوری، حتی از لحظه‌ای بعد نداشتم. گویی زمان به ماده‌ای چسپناک بدل شده بود که در لابلای آن گیر کرده بودم. فقط با تمام وجود در آن لحظه بودم و زیر سنگینی آن لحظات می‌شکستم.اما وقتی نزدیک تاکسی شدم و به درون آن نگاه کردم، همه چیز عوض شد. آن نگاه غمگین و شکسته، مانند خنجری بر قلبم فرود آمد. رنگش پریده بود و لبهایش از شدت گریه‌ای که نمی‌خواست سرازیر شود، می‌لرزیدند. ولی هیچ‌کدام به اندازه‌ی آن نگاه، سوزناک نبودند. نگاهی که تا مغز استخوانم را سوزاند.من دیگر خودم نبودم. بی‌تاب شده بودم. می‌خواستم منفجر شوم. می‌خواستم متلاشی شوم. می‌خواستم مغزم از کار بیافتد. می‌خواستم قلبم منجمد شود‌. می‌خواستم آن لحظه را و آن نگاه را تحمل نکنم. می‌خواستم هرگز شاهد آن ماجرای تلخ نباشم... اما نمی‌شد. مقدر شده بود که چنین بسوزم، که چنین بمیرم، که چنین آب شوم و چنین بی‌تابی کنم‌. تا آخرین لحظه چشم از چشمش برنداشتم. می‌دانستم که این نگاهِ هرچند سوزناگ و پردرد، دیگر میسر نخواهد شد‌. پس دستم را به تاکسی تکیه دادم و تلاش کردم آن آخرین لحظات را تا آخرین جرعه سربکشم؛ و تا زمانی که تاکسی حرکت کرد، فلاکت و سیه‌روزی‌ام را که در پرتو آن نگاه محزون، روشن شده بود را تماشا کردم...تا به خودم آمدم، اثری از آنها نبود. همه رفته بودند. تاکسی از خم کوچه ناپدید شد و من برای همیشه بدون او ماندم.او رفته بود و من، عاق آسمان و زمین، برای همیشه، تنهای تنها ماندم. به قول مادرم &quot;تنها مثل خدا&quot;.آن وقت بود که توانستم جمله‌ی خداحافظی‌ام را که در گلویم گیر کرده بود را، زیر لب زمزمه کنم: پس از این هر دو غریبیم، تو در ملک غیر و من در شهر خود...ساعت‌ها گریستم‌. آهنگ احمدظاهر شنیدم:خدا بود یارتقرآن نگهدارتسخی مددگارت...آن روز دلم خالی شد‌. چیزی، دیگر هرگز سرجایش بازنگشت. اما یاد آن نگاه، هنوز هم بی‌تابم می‌کند. نه همیشه، گاهی، فقط گاهی...</description>
                <category>مالک عاصی</category>
                <author>مالک عاصی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 15:57:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتاب‌شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@malik/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%86-qasfh3vbhmqc</link>
                <description>در آغوشم گرفته بودم‌اش و می‌دیدم روح چگونه از چشم‌هایش محو می‌شود. آن‌روز موجودی چنان زیبا از بین رفت که محال است دیگر، بتوانم شبیه‌اش را حتی تصور کنم. او مثل همیشه سرشار از نگفتن بود؛ اما من توانستم کلماتی که در اشک‌هایش جاری بودند را بخوانم.برای پرت شدن از جهانی به جهانی دیگر، فقط لحظه‌ای زمان و جرقه‌ای برای به‌کارانداختنِ دستگاهِ دگردیسیِ روح لازم است. فقط همین و نه بیشتر. تربیت، تکرار، تمرین، فرهنگ، اجتماعی‌شدن و... هرچیزِ مشابه آن‌ها، از آدمی فقط مصداق تخیلات دیگران را می‌سازند. آدم‌ها وقتی در جریان بزرگ‌‌شدن هستند، در نخست به‌اجبار و وقتی اندکی به‌اصطلاح عاقل‌تر شدند، به دل‌خواه و انتخاب خود، نزد این و آن می‌روند تا به‌شخصیت ایده‌آل‌شان که آن نیز به‌واسطه‌ی دیگران ترسیم شده است، شکل دهند. تمام وقت این توهم را دارند که دارای شخصیت مستقل و منحصربه‌فردی هستند. البته همین توهم است که به هر یک از آن‌ها توانایی تداوم‌بخشیدن به زندگی‌شان را می‌دهد. شاید این پدیده همان‌قدر که ناگزیر به‌نظر می‌رسد، لازم هم باشد. احتمالا اگر همه‌ی مردم یکباره به این موضوع عمیقا پی‌ببرند، دیگر جامعه‌ی انسانی‌ای که می‌شناسیم را نخواهیم دید. حدس من این است که شالوده‌ی زندگی بشر متلاشی خواهدشد و نظمِ جهان، در غوغای کَرکننده‌ای که دیگر کسی برای توجه به‌آن باقی نخواهد ماند، به‌طور وحشت‌ناکی خواهدگسیخت.اما با همه‌ی این‌ها، چنین اتفاقی، برای کسانی می‌افتد. آن‌ها را ناگهان از بند آن‌چه بودند می‌رهاند و به‌طرز خشونت‌باری به جهان دیگری پرتاب می‌کند؛ که اولین شاخصه‌ی آن احساس بیگانگی و نشناختنِ جهانِ شناخته‌شده است. همه‌ی ارزش‌ها به‌طرز باورنکردنی‌ای، در یک لحظه‌ی باشکوه، پُردرد و رنج و پر از وهم و یاسی بی‌انتها، به‌یکبارگی فرو می‌ریزند و جای خالی‌شان را هیچ‌چیزی از دنیای متعارفِ آدم‌ها دیگر پُر نمی‌تواند. پوچی که می‌گویند، همین است!از آن پس، شخصیت از نو شکل می‌گیرد؛ این‌بار نه به‌انتخاب دیگران، که مستقلانه و آزاد از هرگونه مکلفیتی. شاید این استحاله نتواند از سپهرِ عوامل تعیین‌کننده‌ی جهانِ هستی فراتر برود؛ اما به‌طور قطع، آن روی دیگرِ سکه خواهد بود. نیمه‌ی ناشناخته و تاریکِ وجود که همیشه در انزوا شکل گرفته، رشد یافته و حالا مجالی استثنایی برای تبلور به‌دست آورده‌است.من این رهایی تلخ از رستگاریِ پر از ریایِ متعارفی که تلاش می‌کند از ما ربات‌های خوش‌برخورد و موفق بسازد را می‌ستایم. این که پس از آن، کی، چه‌کار می‌کند و چگونه با این دنیای جدید مواجه می‌شود، کاملا مساله‌ی دیگری‌است. اما طعم آزادی در آن لحظه، واقعا چشیدنی است...اتفاقاتی که آن روز رخ داد، جرقه‌ای برای روح او بود تا این فرایند طولانی را، در آن لحظه‌ی پُر از رنج، طی کند؛ و شاید آن استحاله، جرقه‌ی برای روح من بود. او در دستانِ من، در لحظه‌ی که در آغوشم می‌فشردم‌اش و می‌دیدم چگونه روح از چشمانش محو می‌شود، هلاک شد؛ و من نیز...</description>
                <category>مالک عاصی</category>
                <author>مالک عاصی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 00:49:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویری روشن از حقیقتی مبهم</title>
                <link>https://virgool.io/@malik/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-b2ipuvwkn1hc</link>
                <description>اول سال، وقتی وارد صنف شدم، احساس ناراحتی می‌کردم. حق داشتم. آنجا کسی را نمی‌شناختم. هر کسی از جایی آمده بود. فکر می‌کردم در اینجا ادامه دادن دشوار خواهد بود. هنوز ساعتی نگذشته بود که با هم‌صنفی کناری‌ام سر صحبتم باز شد. آهسته آهسته با هم آشنا شدیم و طرح رفاقت ریختیم. این معرفی شدن باعث شد احساس تنهایی‌ام اندک اندک زایل گردد. پس از آن، بنابر نیازی که در یک صنف درسی برای دانش آموزان وجود دارد، با دیگران نیز بر علاوه‌ی بی‌علاقگی‌ام، وارد تعامل شوم. من از کسی قلم گرفتم. کسی از من خط کش گرفت و... همین‌طور ادامه پیدا کرد. این باعث شد تا کمی با آنها نیز احساس راحتی پیدا کنم. در روزهای بعد، این تعاملات، کم کم تبدیل به صحبت و شوخی و خندیدن شد. دیگر فهمیدم که آنجا بودن سخت نیست. اتفاقن خیلی هم لذت بخش است. با همه دوست شده بودم...دوستی ما روز به روز عمیق تر می‌شد. با هم کاملن شاد بودیم؛ از وقت گذرانی در کنار هم و اشتراکات صنفی که داشتیم لذت می‌بردیم. بعد ها که دوستی‌مان خیلی اوج گرفته بود، روزهایی را تعیین کرده و با هم به گردش و تفریح هم می‌رفتیم.خودم را کاملن فراموش کرده بودم!تا این‌که سال به آخر رسید و هر یک از ما نتایج خود را گرفته و به خانه‌های خود رفتیم. روز بعد که آغاز تعطیلی‌های زمستانی نیز بود، صبح زود، با نشاط فراوان آماده شده و به مکتب رفتم. چیزی که با آن مواجه شدم، برایم خیلی سخت تمام شد: هیچ یک از دوستانم آنجا نبودند...! دلم گرفت. به کناری رفته و روی یکی از چوکی‌ها نشستم. تمام صنف را خوب نگاه کردم. دوستانم را به خاطر آوردم و سپس به فکر فرو رفتم.بعد از اندکی فکرکردن، متوجه شدم که در این مدت به شدت خود را فریفته‌ام. در تمام طول سال، بار این فریب را به دوش کشیده ام؛ و حالا، در سنگینی آن خرد شده‌ام. آری، ما کنار هم بودیم. با هم دوست بودیم. با وجود همدیگر، احساس آرامش می‌کردیم. از با هم بودن لذت می‌بردیم. ولی من اصلی را فراموش کرده بودم. اینکه با وجود همه‌ی اینها، من، من ام، نه کسی دیگر. کسی دیگر هم &quot;من&quot; نیست! هر کسی خودش است. در آخر، هرکسی نتیجه‌ی خودش را می گیرد. همان‌گونه که هر کسی خودش به برگه‌ی سوالات‌اش پاسخ می‌دهد؛ و هرکسی، راهی که در پیش دارد را می‌رود. هر قدر آدم‌ها با ما صمیمی باشند و وقت بیشتری را با ما بگذرانند، بازهم، دلیل این‌که همیشه با ما باشند و ما به جای خود به آنها متکی باشیم، بوده نمی‌تواند!.با حسرت به خود گفتم: &quot;کاش زودتر متوجه این موضوع شده بودم؛ تا خودم را گم نمی‌کردم.&quot; عصبانی بودم. من می‌توانستم از روی همین مساله که هرکسی باید سر جای خودش بنیشیند، یا خودش باید کارخانگی خود را انجام بدهد نیز به این موضوع پی ببرم. بی دقتی کرده بودم و حالا دیر شده بود...به راستی، آیا داستان زندگی ما، غیر از این است؟؟؟Sep 7, 2016</description>
                <category>مالک عاصی</category>
                <author>مالک عاصی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 02:25:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حدیثِ بی‌قراری (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@malik/%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%B1-q8qylwffdwb0</link>
                <description>وقتی آدم کتاب‌های خوب می‌خواند، سلیقه‌اش محدود می‌شود. دیگر نمی‌تواند هر کتابی را بخواند و لذت ببرد. دلش همیشه از آن کتاب‌های خوب می‌خواهد، از آن کتاب‌های سنگین و عمیقی که تا ژرفنای وجود رخنه می‌کند؛ از آن کتاب‌هایی که روح را سنگین می‌کنند و جان را سبک. کتاب‌هایی که اندیشه را به افق‌های جدید رهنمون می‌شود و به سرزمین‌هایی بکری که پیش از آن هرگز به آن‌ها قدم نگذاشته‌ایم، جولان می‌دهد؛ درست مثل کسی که طعم غذاهای خوب و خوش‌مزه را چشیده باشد یا به قول بعضی‌ها، زندگی لوکس و مرفه داشته‌اند؛ این آدم‌ها هم اشتهای‌شان محدود می‌شود و دیگر از هر غذایی لذت نمی‌برند. دیگر جایی که آن آسایش را نداشته باشد، برای‌شان قابل تحمل نیست. در این‌جا، کار روح بی‌شباهت با کار جسم نیست؛ پس از آن دیگر هر کتابی لای دندان چنین آدمی گیر نمی‌کند. برای چنین کسی کتاب‌ها به دو دسته تقسیم‌بندی می‌شود:کتاب‌هایی که باید خوانده شوند و کتاب‌هایی که نباید خوانده شوند!کتاب‌های خوبی که ارزش خواندن را دارند... نه! چه دارم می‌گویم! کتاب‌هایی که باید خوانده شوند! کتاب‌هایی که خواندن‌شان واجب است و آدمی تا عمر دارد باید تلاش کند تعداد بیشتری از آن‌ها را بخواند. این کتاب‌ها، کتاب‌هایی هستند که تا خوانده نشوند، یک کار خوب و واجب انجام‌ناشده می‌ماند. مثل این‌که گُل خوش‌بویی در باغچه‌ی حویلی‌تان باشد، ولی هیچ‌وقت سراغش نرفته باشید و هیچ‌گاه هم ندانید آن گل چه بویی دارد.و کتاب‌های بد! کتاب‌هایی که نباید خوانده شوند. نه این‌که از اهمیت اندک‌تری برخوردار باشند و اگر فرصت شد، خوب است خوانده شوند و اگر نشد بماند؛ نه، کتاب‌هایی که نباید خوانده شوند. کتاب‌هایی که حرام هستند. یعنی هستند ولی واجب است که از آنها هیچ وقت استفاده نشود!چرا؟ چون نویسندگان بدی داشته‌اند. چه، به قول شوپنهاور –این فیلسوف واقع‌بینی که به بدبینی متهمش می‌کنند- دو دسته نویسنده داریم. یکی نویسندگانی که از روی نیاز به نوشتن، می‌نویسند؛ می‌نویسند چون موضوعی برای نوشتن دارند، چون فکر کرده‌اند، چیزی را دریافته‌اند و نمی‌شود که ننویسند.و دومی نویسندگانی که برای چیزهای دیگر می‌نویسند. مثلا شهرت، پول، مثلا فلان عنوان و... چه می‌دانم چه چیزهای دیگر. من که از آنها نیستم. اصلا گاهی ممکن است مجبور باشند بنویسند. مثلا همین فضلایی که کتاب‌های درسی‌مان را نوشته‌اند. آن‌ها نوشته‌اند چون مجبور بوده‌اند بنویسند. گفته‌اند خب حالا چیزی را –به قول خودشان- تدوین کنیم، تا چه شود، از هیچی که بهتر است. به قول استادم، شب غذای بد خورده‌اند و دچار بدهضمی شده‌‌اند و فردا که بلند شده اند، هر چه تعفن و کثافت داشته‌اند را روی کاغذ استفراغ کرده‌اند و اسمش را گذاشته‌اند کتاب!... خلاصه این تیپ آدم‌ها می‌نویسند چون کتاب ننوشته‌اند. دردشان این است که باید صاحب اثر خوانده شوند. باید آقای/خانم دکتر، دانشمند، پژوهشگر، کارشناس و... چه می‌دانم، یکی از آن عناوینی که وقتی پیش نام کسی قرار بگیرد باعث می‌شود آن نام به علاوه‌ی آن عنوان، مثلا درخشان‌تر، برجسته‌تر و درشت‌تر نوشته شود. خلاصه این آدم‌ها باید یکی از این بزرگواران شناخته شوند. برای همین چیزها می‌نویسند دیگر...مثل همین شاعران مُد روز و بازاری که ماشالله خر در خروار هم زیاد شده‌اند که نه به خواهر و مادر کسی احترامی می‌گذارند و نه به همسر کسی. نه ارزشی برای خود دارند، نه باوری و نه هم عقیده‌ای. خلاصه به هیچ نزاکت و ارزشی پای‌شان بند نیست. در قلمرو ادبیات همه چیز را دارند به جز مثقالی ادب. از شعر و شاعری هم تعریف‌های جدیدی ارائه می‌کنند. مثلا رکن اساسی شعر که اندیشه است را کاملا برمی‌دارند؛ قشنگ توضیحش هم می‌دهند: شعر قلمرو احساس است  واحساس با اندیشه که خشک و خشن و نالطیف است با هم جور در نمی‌آید. باید غرق دنیایت باشی؛ شاعر که فیلسوف نیست، متخصص نیست تا بیاید یک مشت حرف‌های خشک سر هم کند. دل و دماغ شاعر (البته به کلمه دماغ زیاد الطفات ندارند، من اضافه کردم)، باید رطوبت داشته باشد؛ و وقتی این چیزها کنار هم چیده شد، آن وقت است که کسی شاعر از آب در می‌آید و می‌تواند بنالد و چرندیات خود را خوب کنار هم بچیند. این هم حرف حساب‌شان! منطق که جواب ندارد،‌ حالا بیا و نقد کن تا با هزار و یک نقل قول و مثال و... (آن هم از کجا؟ از مولانا، از حافظ و بیدل و سعدی و سهراب و فروغ و شاملو و...) دهانت را بدوزند. و مجبور اعتراف کنی که راست می‌گویی من غلط کردم، به قول آخوندها، چشم بصیرت ندارم پس نفهمیدم.بلی،‌ و این‌گونه هر دو مثل هم هستند. هر دو هم بالاخره صاحب اثر می‌شوند. فقط با این تفاوت که یکی به نثر می‌نویسد و یکی به نظم. البته به برکت نیما و شاملو (این دو پیشگام و راه گشای بزرگ که بد فهمیده شده‌اند)، دیگر چندان نظم هم احتیاج نیست. مثال بدهم؟ کم که نیستند همین‌هایی که جملات‌شان را به جای اینکه مثل آدم پی هم بنویسند برای هر کدام از نو، نقطه سر خط را رعایت می‌کنند؛ و بعد تا ازین هم مفتضح‌ترش نکرده‌اند، دل‌شان آرام نمی‌گیرد. مثلا ساختار جمله را به هم می‌زنند، فعل را از آخر جمله بر می‌دارند و می‌گذارند در اول جمله، یک بخشی دیگر را از جایی که باید باشد، برداشته و در جای دیگری می‌گذارند تا خواندنش سخت‌تر شود و عجیب‌ و غریب‌تر به‌نظر برسد؛ خلاصه گندی می‌زنند و می‌شود شعر، به همین راحتی.از موضوع دور نشویم، داشتم می‌گفتم که دلیل وجود کتاب‌های بد، نویسندگان بد هستند. این کتاب‌ها را نباید خواند چون از اول سزاوار کتابت نبوده‌اند اما کتاب شده‌اند. اصلا آن‌ها کتاب نیستند –حالا چون ساختار کتاب را دارند، و همه به همین اسم می‌شناسندشان، مجبورم بگویم کتاب- ولی نمی‌دانم چه اسمی برای‌شان مناسب است؛ اما کتاب آن دسته‌ی اول است. این‌ها یک مشت روبرداشت از اندیشه‌های اصلی و جمع‌آوری شده و به طرز افتضاحی خلاصه شده و به طور بی مفهومی کنارهم چیده‌ شده هستند. اندیشه‌های دست دوم، حاشیه‌ای، بازارسیاهی، پراکنده و مبتذل هستند. اندیشه‌هایی هستند که قبل از آنکه به کمال برسند نوشته شده‌اند، ‌درست مثل کودکی که خیلی پیش‌تر از موعدش به دنیا می‌آید. هنوز اعضای بدنش کامل نشده است که متولد می‌‌شود. یا مثال بهتری بدهم: مثل میوه‌های کالی که خیلی پیش‌تر از وقت خود چیده شده‌اند. میوه‌هایی که چون بی‌اندازه خام هستند، به‌جای اینکه فایده‌ها و ویتامین‌های یک میوه را داشته باشند، خوردنشان باعث بیماری می‌شود، آدم را دچار تهوع و دل پیچه می‌کنند یا گاهی آدم را مسموم می‌کنند.آری همین است. آدم را مسموم می‌کنند. این کتاب‌ها فکر و روح را مسموم و دچار تهوع و دل‌پیچه می کنند. دچار دل‌پیچه ذهنی... نه، ذهن پیچه یا فکرپیچه.... نمی‌دانم، بگذریم!</description>
                <category>مالک عاصی</category>
                <author>مالک عاصی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 02:04:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>