<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد امجدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mamjadi67</link>
        <description>متولد ۱۳۶۷- عاشق سعدی و عطر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:08:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/298/avatar/BjKsPm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد امجدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mamjadi67</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کامپیوتر‌ها و گوشی‌های هوشمند چگونه موسیقی را نابود کردند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mamjadi67/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-dgcrsyomrrlq</link>
                <description>کامپیوترها و گوشی‌های هوشمند چگونه موسیقی را نابود کردند؟پیش نویس: این متن کمی بلند است. از این که خواندنش ده دقیقه از وقت شما را می‌گیرد؛ پوزش می‌خواهم. اما از آنجا که برای آماده کردن آن زمانی طولانی صرف کرده‌ام؛ بسیار امیدوارم که خواندنش به زحمتش بیارزد! اگر شما هم مثل من از متولدین دهه‌ی شصت و یا حداکثر دهه‌ی هفتاد باشید؛ احتمالاً متن پیش رو را به راحتی درک می‌کنید و پس از آن قادر خواهیم بود در قالب کامنت‌ها مفصل درباره‌ی آن گپ بزنیم. قرار است کمی راجع به تغییر فرهنگ موسیقی در بیست سال اخیر (ابتدای دهه‌ی ۷۰ تا انتهای دهه‌ی ۹۰) و در سایه‌ی ظهور کامپیوتر و گوشی‌های هوشمند حرف بزنیم. طبیعتاً من از جانب یک علاقه‌مند و شنونده‌ی پروپاقرص موسیقی که خود نیز سالهاست می‌نوازد و گاهی نیز آواز می‌خواند؛ در این باره حرف خواهم زد (و نه بیشتر). و منظورم از فرهنگ نیز نگاه عملی شنوند‌گان و سازند‌گان موسیقی به این هنر-صنعت است.دوران کاست و ضبط صوت آلبوم حسرت محمد اصفهانی که برای من نماینده‌ی عصر کاست است.کودکی من با ورود جدی محمد اصفهانی به دنیای موسیقی با انتشار کاست حسرت هم‌زمان بود (در ادبیات موسیقی آن زمان هنوز کلمه‌‌ی آلبوم وجود نداشت.) و من هنوز به یاد دارم که برای &quot;حسرت&quot; داشتن؛ یک  کاست خام خریدم و بدون توجه به کپی‌رایت و برای صرفه جویی در هزینه‌ها نوار را کپی کردم. ناگفته نماند که چون نه به کاست مادر ( آلبوم اصلی) و نه به ضبط دو کاسته (برای تکثیر) دسترسی داشتم؛ ناچار بودم کاست خام را به یک نوارفروشی ببرم و در قبال پرداخت هزینه‌ی تکثیر و ده دقیقه زمان برای اتمام تکثیر، کاست را تحویل بگیرم. البته که کاست کپی شده هیچ‌گاه کیفیت کاست مادر را نداشت. اما تقریباً با نصف قیمت تهیه شده بود. نتیجه این‌که برای داشتن یک آلبوم موسیقی یک ساعته می‌بایست هم پول و هم وقت هزینه کنم و تازه یک نوار کاست با یک حجم فیزیکی نسبتاً قابل توجه را هم در بین وسایلم جا دهم. اما خروجی این فرآیند برای من چه بود؟ من به جای گوش دادن، کاست حسرت را خوردم! بدون ذره ای اغراق می‌گویم که هر کدام از آهنگ‌های آن کاست را با رادیو-ضبط تک کاسته ي پارس بالای صد بار گوش دادم. فراموش نکنیم که عقب و جلو کردن آهنگ‌ها نیز فرایندی کاملاً مکانیکی بود و  می‌بایست بسیار خوش‌شانس می‌بودید که وقتی نوار را به عقب می‌برید؛ دقیقاً به نقطه‌ی شروع آهنگ برسید.همه‌ی این هزینه‌ها که مخاطب دوران کاست بابت دسترسی و گوش‌دادن به موسیقی پرداخت می‌کرد باعث می‌شد قدر موسیقی را به خوبی بداند و سازنده‌ی موسیقی نیز ترغیب به ساختن آثاری عمیق برای این مخاطب قدردان می‌گردید. نتیجه‌ی نهایی نیز آثار موسیقی فاخر در دوران کاست بود که هنوز هم ارزش بارها شنیدن را دارند. اولین تحول: سلام MP3قابلیت ذخیره‌سازی دیجیتال موسیقی تحولی اساسی در صنعت موسیقی به وجود آورد و باعث گردید هزینه‌ی ذخیره و تکثیر موسیقی به شدت کاهش یابد. دارم از دورانی حرف می‌زنم که پای فرمت MP3 و سی‌دی های چند ساعته‌ی موسیقی به میان آمد. همان زمانی که می‌شد با همان هزینه‌ی‌‌ خرید یک کاست یک ساعته، تمام آلبوم‌های یک و یا چند خواننده را در فضای فیزیکی کمتر (به ضخامت یک CD) خریداری و نگهداری کرد. نکته‌ی بدیهی دیگر ظهور دستگاه‌های CD Player بودند. دستگاه‌هایی که تنها با فشردن یک دکمه و در کمتر از یک ثانیه،امکان جابجایی سریع بین تِرک‌های موسیقی را فراهم می‌کردند. (این قابلیت‌ها امروز بیش از حد پیش‌پا افتاده به نظر می‌رسند. اما در دوران ظهورشان غوغای زیادی برپا کردند.) دقیقاً به یاد دارم که با مهاجرت از عصر کاست به عصر MP3 دیگر ولع سابق برای شنیدن چندباره‌ی آهنگ‌ها را نداشتم. تنها شاخص‌ترین قطعات نظرم را آن‌قدر جلب می‌کرد که حاضر به چندین‌بار گوش‌دانشان شوم. چون هزینه‌ی (مالی و زمانی) سابق را برای داشتن آلبوم ها نکرده بودم. عرضه زیاد شده بود و از تمایل مخاطب کم کرده بود. دوران CD و MP3 دوران کاهش هزینه‌ی تکثیر و توزیع موسیقی بود. تحولات MP3 باعث ایجاد یک پارادوکس عمیق در سازندگان موسیقی نیز گردید. از یک سو مخاطب عصر MP3 مشکل‌پسند تر از مخاطب عصر کاست بود و لذا تولید موسیقی برای او دشوارتر و پر‌هزینه تر بود و از سوی دیگر همان مخاطب تمایل کمتری به پرداخت هزینه برای دریافت نسخه‌ی اورجینال آلبوم‌های موسیقی داشت (اگر در عصر کاست هزینه‌ی کپی یک آلبوم، نصف هزینه‌ی نسخه‌ی اورجینال بود؛ این هزینه در دوران MP3 و CD می‌توانست تا یک پنجاهم کاهش یابد.) یادمان نرود که موسیقی فقط یک هنر نیست. بلکه یک صنعت نیز هست که اگر نتواند برای هنرمند درآمد حاصل کند؛ محکوم به کاهش کیفیت است.تحول اصلی: کامپیوتر به عنوان ابزار پخش موسیقیظهور و همه‌گیری MP3 ، CD و  CD Player ها اگرچه تاثیر شگرفی بر هنر-صنعت موسیقی گذاشتند. اما هنوز به قسمت مهم ماجرا نرسیده ایم. شاید بزرگترین نقطه‌ی عطف در مسیر تغییر فرهنگ موسیقی، مربوط به ظهور و شیوع کامپیوتر‌های خانگی، لپ‌تاپ ها و استفاده از آنها به عنوان ابزار پخش موسیقی می‌شود. ظاهر ماجرا بسیار ساده است. پخش موسیقی هم یکی از صدها کاربرد استفاده از کامپیوتر است. اما اینجا با یک تفاوت بنیادی مواجهیم. کامپیوتر‌ها بر خلاف تمام دستگاه‌های پخش موسیقی قبل از خود به مخاطب این امکان را ‌می‌دادند که پخش موسیقی را به عنوان یک فعالیت جانبی - و نه اصلی ـ در کنار چند فعالیت دیگر (استفاده از سایر نرم‌افزارها یا وب‌گردی) و به طور همز‌مان انجام ‌دهد.همان چیزی که شاید همه‌ی ما در طول زمان استفاده از کامپیوتر بارها تجربه کرده ایم.در حال انجام کاری با کامپیوتر هستیم و هم‌زمان نرم‌افزار پخش موسیقی هم در حال پخش ممتد تِرک‌های موسیقی است؛ در حالی‌که ما تقریباً هیچ توجهی به شعر و موسیقی در حال پخش نداریم.  کامپیوتر‌ها فرهنگ Multi-tasking  (انجام هم‌زمان چند کار که در عصر کامپیوتر متداول شد) خودشان را به دنیای موسیقی نیز تسری دادند با این تفاوت که در این چند‌کاره‌گی موسیقی در بیشتر موارد یک فعالیت حاشیه ای بود که کمترین میزان توجه کاربر را به خود اختصاص می‌داد. به عبارت دیگر، استفاده از کامپیوتر به عنوان ابزار پخش موسیقی با خود یک امکان به همراه آورد که باعث ایجاد یک عادت جدید در شنوندگان موسیقی عصر کامپیوتر گردید. عادتی که به سرعت شایع شد تا یک نگاه جدید به موسیقی را به وجود آورد. شنیدن موسیقی در پس زمینه‌ی انجام کارهای دیگر.کامپیوتر‌ها موسیقی را به یک فعالیت جانبی کم ارزش تنزل دادند. به این ترتیب ظهور و شیوع کامپیوتر‌ها و در ادامه‌ی آن امکان  Multi-Tasking، سبب &quot;تغییر کاربری&quot; جدی موسیقی در نگاه مخاطب گردید. دیگر گوش دادن به موسیقی به جای آنکه عملی برای سیرآب کردن روح از فرهنگ و هنر باشد و بهره گیری کامل از آن به توجه و تمرکز نیاز داشته باش؛ به یک عادت کاملاً حاشیه‌ای تبدیل شد که صرفاً ته‌مانده‌ی توجه ما را در حین انجام بقیه‌ی کارها پر می‌کند. همین و نه بیشتر. گوشی‌های هوشمند، فاجعه را کامل می‌کنند.گوشی‌های هوشمند موسیقی را بیش از عصر کامپیوتر به حاشیه راندند. صبر کنید. هنوز تا تکمیل فاجعه یک پارگراف مانده است. فاجعه زمانی کامل شد که گوشی‌های هوشمند مجهز به هدفون عرضه و در بین مردم شایع شدند. این گوشی ها همان سیستم‌های کامپیوتر چندکاره بودند اما با یک امکان بیشتر. قابلیت حمل و همراهی همیشگی با مخاطب. اگر کاربر دوران کامپیوتر عمل و عادت  به حاشیه راندن موسیقی را فقط وقتی روبروی کامپیوتر نشسته بود انجام می‌داد؛ کاربر دوران گوشی‌های هوشند،گوش دادن به موسیقی را به یک فعالیت حاشیه ای غیر‌مهم در کنار  همه ی کارهای روزانه اش تبدیل کرده است.امروز بسیاری از افراد را می‌بینیم که در تمام زمانی که خارج از خانه هستند؛ به صورت دائمی هدفون در گوش دارند و بی توجه به  ترک‌های موسیقی در حال پخش که یکی پس از دیگری پخش می‌شوند ؛ فعالیت‌های دیگرشان را انجام ‌می‌دهند. گویی کاربری موسیقی باز هم سخیف‌تر از قبل شده است. جایگزینی برای سر و صدای مزاحم بیرون!در عصر کامپیوترها و گوشی‌های هوشمند، دیگر نه نیاز به موسیقی غنی و هنرمندانه است و نه یک شعر پر مغز سرشار از معنا. مخاطب دوران MP3 هنوز موسیقی فاخر می‌خواست اگرچه حاضر به پرداخت بهایش نبود. اما مخاطب دوران کامپیوتر نه انتظار شنیدن موسیقی فاخر و با کیفیت دارد و نه حاضر است بابت آن هزینه کند. از اینجا به بعد دیگر مسئله ساده است. سازندگان موسیقی نیز راهی ندارند جز آنکه یا از قید کسب درآمد را از موسیقی بزنند و همچنان به تولید موسیقی فاخر ( اما کم مخاطب) ادامه دهند. یا اینکه موسیقی و شعر کم کیفیت را برای مخاطبی که هیچ انتظاری از موسیقی ندارد؛ فراهم کنند و به قیمتی به اندازه‌ی یک دقیقه Time on Site که صرف دانلود آن آهنگ می‌شود بفروشند. آهنگساز، شاعر و خواننده‌ی امروز به خوبی درک کرده است که موسیقی ساخته شده ی این روزها، تاریخ انقضایی حداکثر چندماهه دارد و در همین دوره‌ی کوتاه مصرف نیز قرار نیست تاثیر خاصی روی مخاطب بگذارد یا جریانی راه بیندازد.دیگر هیچ کس انتظار خلق الهه ناز، مرغ سحر و یا آتش در نیستان ندارد و همین شد که کیفیت موسیقی این روزهای ما اینی شد که می‌بینید. انبوهی آهنگ‌ساز و خواننده بدون خروجی‌ ماندگار و قابل قبول. همین شد که این روزها وقتی واقعاً احساس نیاز به یک موسیقی فاخر داریم که حالمان را خوب کنیم ناچاریم به آهنگ‌های گذشتگان پناه ببریم که اینقدر فاخر و با کیفیت اند که گویی قرار است برای چند سده باقی بمانند و مخاطب را از غنای خودشان سیرآب کنند. ( البته هنوز معدود کارهایی از معدود خوانندگان و معدود آهنگسازان می‌بینیم که قابل اعتنا هستند. ولی این کارها به حدی کم است که خللی در نتیجه‌گیری بحث ما ایجاد نخواهند کرد.)</description>
                <category>محمد امجدی</category>
                <author>محمد امجدی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Mar 2020 12:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول، نوشته‌هایی که خوانده نمی‌شوند.</title>
                <link>https://virgool.io/@mamjadi67/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-dt7n9rl5yqxd</link>
                <description>این مقاله را از وبسایت شخصی خودم در اینجا کپی میکنم. شما میتوانید اصل مقاله را به همراه دیگر مقالاتم در وبسایت شخصی خودم پیدا کنید. مطالبی که در اینجا می‌نویسم صرفاً یک برداشت شخصی است. شاید هم ناخودآگاه (البته ناخودآگاهی که از آن آگاهی که نمی‌شود ناخودآگاه) در حال تعمیم احساس خودم به دیگران هستم. چون من اطلاعاتی راجع به آمار و ارقام بازدیدها و دیگر سنجه‌های مربوط به این سایت ندارم.  دوست دارم قبل از وارد شدن به بحث اصلی از ویرگول یک تشکر ویژه کنم. بابت فرصتی که دیگر شبکه‌های اجتماعی به ما ندادند؛اما ویرگول به ما داد و آن هم فرصت مفصل نوشتن در فضای مینیمالی این روزهاست. قبول که قبلاً وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها بودند؛ اما ویرگول (لااقل تا آن‌جا که من می‌دانم) اولین فضایی بود که در ایران به ما امکان نوشتن در قالب &quot; یک شبکه‌ی اجتماعی&quot; با تمام ویژگی‌هایی که از آن انتظار داریم را داد. بماند که فضای نوشتنِ ساده و  تمام سفید آن علیرغم سادگی ظاهری به قدری جذاب است که وسوسه ات می‌کند همه‌‌ی زندگی را رها کنی و فقط بنویسی و بنویسی. مرحبا به این طراحی. وقتی در کلاس دیجیتال مارکتینگ عادل طالبی برای اولین بار اسم این سایت را شنیدم؛ تصور می‌کردم با چیزی شبیه به بلاگفا رو به رو خواهم شد و لذا احساس مثبتی به انجام تمرینِ &quot; تا هفته‌ی بعد در ویرگول یک مقاله بنویسید&quot; نداشتم و حتی الممکن (!) آن تمرین را عقب انداختم. اما وقتی برای اولین بار و از سر اجبار ویرگول را باز کردم و شروع به نوشتن کردم با خودم گفتم (به سبک ترانه ی امیر بی گزند محسن چاوشی خوانده شود!)  عجب سایتی، عجب رنگی، عجب فونتی و طرّاحی / عجب متنی، عجب عکسی، عجب عشقی، عجب آرمیییییییییی  خلاصه دیگر حتی وقتی می‌خواهم در سایت خودم هم بنویسم؛ عادت کرده ام که اول متن را در فضای آرامش بخش ویرگول بنویسم و پس از انتشار، متن را در سایت خودم کپی کنم. اما نکته‌ی جالبی که در ارتباط با  سایت ویرگول برای من اتفاق افتاده و حدس می‌زنم برای دیگران نیز افتاده باشد؛ این است که من نمی‌توانم در ویرگول بخوانم. یا لااقل می‌توان این‌طور نوشت که آن‌طور که دلم می‌خواهد نمی‌توانم در ویرگول بخوانم. تصور می‌کنم من در این احساس تنها نیستم. این را می‌شود از مقایسه‌ی نوشته‌ها و لایک‌ها و کامنت‌های زیر هر نوشته فهمید. اما در صورت پذیرش این فرضیه می‌بایست به چرایی آن  پرداخته شود. من سعی می‌کنم دلایلی را که به ذهنم می‌رسد اینجا بنویسم و امیدوار بمانم که افرادی این فرض را نقض کنند؛ این مقاله را بخوانند و در صورت موافقت، به دلایل آن اضافه کنند و در صورت عدم موافقت، دلایل خود را بیان کنند تا من هم یاد بگیرم. ۱- فضای دیجیتال، فضای مطالعه‌ی طولانی و عمیق نیست.هنوز هم موافقان و مخالفان مطالعه‌ی کتاب‌های دیجیتال نتوانسته اند یکدیگر را قانع کنند که کدامیک از شیوه‌های مطالعه اثربخش تر است. البته صورت صحیح تر این مسئله این است که مطالعه‌ی کتاب‌های کاغذی قطعاً بازدهی بالای خود را دارد و سوال اصلی اینجاست که آیا کتاب‌های دیجیتال هم قادر هستند چنین تجربه مفید و موثری را در مخاطب ایجاد کنند؟ پاسخ این سوال احتمالاً به دلایل زیادی بستگی دارد. اما به نظر من یکی از مهمترین پارامترها نوع ابزاری است که شخص برای مطالعه از آن استفاده می‌کند. می‌توان گفت لااقل افرادی که از موبایل (به جای لپ تاپ یا پی سی ) برای مطالعه استفاده می‌کنند؛ بیشتر در معرض حواس‌پرتی با نوتیفیکیشن ها هستند. به علاوه تقریباً تمام شبکه‌های اجتماعی دیجیتال بر بستر موبایل قرار دارند و وقت‌گذرانی در آنها ما را عادت به سرسری خوانی و پرش‌های ذهنی سریع می‌دهد. و لذا ذهنمان در هنگام استفاده از این وسایل (هرچند برای مطالعه‌ی طولانی تر و عمیق تر) همواره عادت به پرش و جابه‌جایی سریع دارد. نتیجه این‌که به طور کلی موبایل ابزار مناسبی برای مطالعه طولانی یا عمیق نیست و بیشتر مناسب همان گشت و گذار های سرسری و لذت بخش است . اما مسئله اصلی این است که امروزه بیشتر استفاده از اینترنت (برای همه‌ی مقاصد) از طریق موبایل است. با این فرض، مطالعه‌ی ویرگول هم احتمالاً بیشتر از طریق موبایل انجام می‌شود و این یعنی بازدهی پایین مطالعه مطالب ویرگول. به این دلیل می‌توان این جمله را هم اضافه کرد که وقتی مخاطب دست به گوشی می‌برد! ویرگول در حال رقابت با شبکه‌های اجتماعی قدرتمند و جذابی نظیر اینستاگرام، فیس‌بوک و تلگرام است. فست فود‌های دنیای دیجیتال که مخاطبان خود را طوری اغوا می‌کنند که به سختی حاضر می‌شوند از این غذاهای خوشمزه‌ی کم خاصیت و مضر دست بردارند و غذاهای پرخاصیت‌تری را بخورند که از قضا خوردنشان هم بیشتر طول می‌کشد؛ سخت تر است و عادت هم به خوردنشان نداریم. من هم ترجیح می‌دهم به جای صرف وقت برای خوردن یک آبگوشت مفصل، از خوردن یک پیتزا لذت ببرم.  شکی نیست که تمایل به سرسری خوانی و پرش‌های ذهنی، خود ثمره‌ی عدم وجود فرهنگ صحیح استفاده از اینترنت است که در مقاله ای راجع به آن حرف زده ام.  ۲- بیشتر نویسنده‌های ویرگول افراد ناشناخته و یا کمتر شناخته شده هستند.در عصر انفجار اطلاعات، وفور محتوا به حدی زیاد است که مخاطبان به راحتی به خود حق می دهند که وقتشان را صرف خواندن محتوایی کنند که اعتماد بیشتری به آن دارند. نویسندگان یا شخصیت‌های معروف قطعاً شانس بیشتری برای خوانده شدن دارند. حال آنکه - لااقل از دیدگاه من - ویرگول اساساً برای فرصت دادن به افرادی است که حرف مهمی برای گفتن دارند؛ اما خودشان معروف و صاحب‌نام نیستند. البته این دلیل احتمالاً با گذر زمان و با تولید و انتشار محتواهای با کیفیت در ویرگول از بین خواهد رفت. زیرا در این صورت، موتورهای جستجو با بالا بردن رنک صفحات ویرگول در نتایج جستجو، اعتبار بیشتری را به این سایت دوست‌داشتنی و مطالب مندرج در آن خواهند داد و مخاطبان هم در وهله اول به نتایج جستجوی خود در گوگل اعتماد می‌کنند. اما از آنجا که برای مطالب نوشته شده در ویرگول کمتر فعالیت سئوی ویژه انجام می گیرد؛ این فرایند قطعاً کوتاه نخواهد بود. ۳- ما بیشتر دوست داریم حرف بزنیم تا بشنویم. آیا این موضوع نیاز به توضیح بیشتری دارد؟ این هم قسمتی از فرهنگ امروز ماست که اگرچه ممکن است سخنوران خوبی باشیم و علاقه‌ی زیادی هم به حرف زدن داشته باشیم؛ اما با شنیدن میانه‌ی خوبی نداریم. البته شاید این، تنها خصلت ما ایرانی‌ها نباشد. برای همین است که برخی گوش کردن را یک مهارت و حتی یک هنر می‌دانند که باید آموخته شود و البته ما اصولاً علاقه‌ی زیادی به یادگیری هم نداریم. همین موضوع باعث می‌شود که وقتی پای حرف زدن در میان باشد؛فعال میشویم و در عوض موقع شنیدن تا دلتان بخواهد بی‌حوصله و کسل هستیم. البته بماند که در حین شنیدن نیز به جای تأمل روی حرف‌های گوینده؛ به دنبال تدارک جواب برای او هستیم. در پیام‌های اختصاصی سایت آموزنده‌ی متمم جمله‌ی جالبی خواندم از ویلیام جیمز : داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که یکی از مواردی که ممکن است علاوه بر صبر، مهارت گوش دادن فعال را در ما تقویت کند؛ عادت دادن خود به مطالعه‌ی منظم مقالات ویرگول است. آن هم از نویسندگان کمتر شناخته شده. تا یاد بگیریم قرار نیست حرف های بزرگ صرفاً از دهان انسان های مشهور خارج شود. حتی اگر هیچ مخاطبی نداریم؛ باز هم بنویسیم. یک فرض جالب را می‌توان در اینجا مطرح کرد که احتمالاً تا حد زیادی روشنگر است. اگر فرض کنیم که در ویرگول حتی یک نفر هم حرف های ما را نمی‌خواند؛ آیا باز هم دلیلی هست که بنویسیم؟نمی‌دانم پاسخ شما به این پرسش چیست. اما پاسخ من قطعاً مثبت است. ما در وهله‌ی اول برای خودمان می‌نویسیم و مخاطب اول و اصلی حرف‌های ما خودمان هستیم. همانطور که قبلا در مقاله‌ی شرح یک مشکل بیان کردم؛ زبان، ابزار تفکر است و نوشتن یکی از بهترین روش‌ها برای شفاف‌ کردن تفکراتمان است. خود من قبل از این که این مقاله یا هر کدام از مقاله‌های دیگرم را بنویسم؛ بر بسیاری از زوایای حرف‌هایم هیچ تسلطی نداشتم. حتی به قسمت‌هایی اصلا فکر هم نکرده بودم و با نوشتن انگار ذهن به حرکت و تکاپو وادار می‌شود تا دنیاهای تازه‌ای را به نویسنده نشان دهد. جزیره‌های تازه در دنیای افکارمان کشف نخواهند شد مگر آنکه از قلم قایقی بسازیم و آن را در خلیج کاغذی روبرویمان به حرکت درآوریم. مگر نه این است که هر خلیجی به اقیانوس منتهی می‌شود.  اعتراف میکنم که دوست دارم نوشته هایم خوانده شوند و از آنها بازخورد بگیرم. اما دلیل اصلی نوشتنم در اینجا حال خوبی است که ذهنم اینجا دارد. پس زنده باد نوشتن؛ زنده باد ویرگول.مقاله دیگری با عنوان اینترنت دنیا را امن تر از قبل کرده است نوشته ام که حدس میزنم خواندنش خالی از لطف نباشد. </description>
                <category>محمد امجدی</category>
                <author>محمد امجدی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 23:36:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت، وقتی فرهنگ نمیتواند پا به پای تکنولوژی بدود.</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D8%AF-q5y1znosxmxp</link>
                <description>این مقاله را از سایت خودم در ویرگول دوست داشتنی قرار داده ام. برای مشاهده‌ی اصل مقاله‌ی اینترنت، وقتی فرهنگ نمی‌تواند پا به پای تکنولوژی بدود؛ به آدرس سایتم مراجعه کنید. نگاهی گذرا و سرسری به تاریخ نشان می‌دهد که انسان در این چند دهه‌ی اخیر بیش از تمام تاریخ قبلی خود پیشرفت کرده است. پیشرفتی که نمی‌توان برای آن جز تکنولوژی اطلاعات و اینترنت دلیل دیگری یافت. کاملا هم منطقی به نظر می‌رسد و همه چیز سر جای خودش است. موتور محرک پیشرفت، تفکر و حافظه است و انسان به مدد تکنولوژی اطلاعات توانست برای اولین بار تفکر و حافظه را برون‌سپاری کند. در حالی که پیش از آن و در انقلاب صنعتی توانسته بود صرفا کارهای مکانیکی خود را به ماشین آلات بسپارد. چه بسا که خود تکنولوژی اطلاعات هم ثمره‌ی فراغت انسان از آن کارهای طاقت‌فرسای تکراری قبل بود.همان‌گونه که اختراع چرخ توانست امکان جابجایی کالاهای فیزیکی را فراهم کند و از این طریق یک انقلاب اقتصادی بوجود آورد؛ تکنولوژی اطلاعات هم امکان جابجایی اطلاعات را فراهم کرد آن‌هم با سرعت، وسعت و سهولتی غیر قابل باور و این خود شد همان انقلابی که هیچ کس نمی‌توانست بفهمد چه ابعاد و پیامد‌های وسیعی دارد. بشر به کمک تکنولوژی اطلاعات توانست مغرورانه لبخندی از سر تمسخر به همه‌‌ی محدودیت‌های خود بزند و با سرعتی باورنکردنی پیشرفت کند.  اینقدر سریع که عجیب‌ترین ابداعات دنیای تکنولوژی دیجیتال به سرعت برای ما تکراری و معمولی می‌شوند و  انگار هر روز آماده و حتی متوقع یک نوآوری جدید در این حوزه هستیم. اما این پیشرفت یک قربانی بزرگ هم داشته است. اگرچه این سال‌‌ها اینقدر سرمست و سرگرم  استفاده از تکنولوژی هستیم که فکر می‌کنیم  مهم نیست و اصلا  چرا باید به جای لذت بردن از این پیشرفت و خوشحالی بابت شانس زندگی در این عصر طلایی، غمگین این عزیز تازه از دست رفته باشیم. اصلا موافقید که کلا چیزی راجع به آن نگوییم و حال خوبمان را برهم نزنیم؟ چطور است کلا بگوییم بی‌خیالِ فرهنگ!اینجا منظورم از فرهنگ آن تعریف عصا قورت داده‌ی بیش از حد علمی نیست. میخواهم خیلی خودمانی راجع به فرهنگ استفاده از تکنولوژی دیجیتال حرف بزنم. همان چیزی که این روزها تقریبا هیچ کس فرصت و حوصله‌ی حرف زدن از آن را ندارد. می‌خواهم از آن چیزی حرف بزنم که باعث میشود &quot;چگونگی&quot; را یاد بگیریم. مثل چگونگی استفاده از وسایل و ابزار‌ها و چگونگی رفتارمان در ارتباط با تغییرات جدید. فرهنگ یک ویژگی خاص دارد که تا به حال نتوانسته توسط بشر برون سپاری شود و این ویژگی کلا با سرعت بیگانه است. فرهنگ لااقل تا لحظه‌ی نگارش این مقاله به صرف تفکر ( و بدون صرف زمان) کشف و بهینه نخواهد شد. فرهنگ با یکی از پیچیده‌ترین وجوه انسان در ارتباط است که در سال ۲۰۲۰ میلادی و در اوج شکوفایی تکنولوژی همچنان چیز زیادی از آن نمی‌دانیم. فرهنگ با ذهن و فکر جامعه‌ی انسانی در ارتباط است. دانش روانشناسی همچنان بسیار جوان و سرشار از حدس و گمان‌ها و تئوری‌های اثبات ناشده است و فرهنگ پیش‌بینی نمی‌شود مگر با یک دانش روانشناسی و جامعه شناسی کاملا بالغ. طبیعیست که در این شرایط نا دانی (با همین فاصله ای که بین دو جز آن گذاشتم!)  باید به هر تغییر زمان کافی بدهیم تا به واسطه‌ی سعی و خطاهای بی شمار، فرهنگ بتواند متناسب با آن به روز شود. این همان چیزی است که به ما یاد می‌دهد خودمان را به شکل صحیح با تغییرات وفق دهیم. فرایندی که از چند سال تا چند دهه زمان می‌خواهد تا شکل بگیرد. تغییرات فرهنگی، کُند، اما عمیق و ریشه دار هستند. اما آنچه در ارتباط با اینترنت و تکنولوژی اطلاعات رخ داد؛ به هیچ کدام از ابداعات قبلی شبیه نبود. این‌بار سرعت تغییرات به حدی زیاد بود ( و هست) که فرهنگ نمی‌توانست حتی آن را به درستی درک کند؛ چه رسد به این که بخواهد آن را تجزیه و تحلیل  کرده و خود را با آن منطبق کند و برای آن راهکار ارائه دهد. و تا فرهنگ می‌خواست بفهمد ماجرا از چه قرار است؛ تغییر قبلی خود منسوخ و جای خود را به تغییر دیگری داده بود. چه وضعیت پیچیده ای! نکته دیگری که در ارتباط با اینترنت و تکنولوژی اطلاعات مطرح است؛ بحث شیوع وسیع و همه گیری قابل توجه آن است. در دنیای امروز کسر بزرگ و معناداری از انسان‌ها به اینترنت دسترسی دارند و برای جمعیت وسیعی از آنها اینترنت یک جز لاینفک از زندگیست و همانگونه که در مقاله قبلی ام با عنوان اینترنت دنیا را امن تر از قبل کرده است توضیح دادم؛ دسترسی به اینترنت در حال تبدیل شدن به یک حق اولیه برای انسان هاست. از همین موضوع می‌توان نتیجه گرفت که عوارض استفاده از آن نیز به همین وسعت و سرعت همه‌گیر می‌شود (البته صحیح تر است که بنویسیم همه گیر شده است) همین است که امروز، پدیده ای به نام ترول اینترنتی، اعتیاد به اینترنت و بی اخلاقی‌های متنوع اینترنتی این‌قدر رواج یافته اند؛ در حالی که فرهنگ هنوز نتوانسته و احتمالا نخواهد توانست راه حلی برای این مشکلات پیدا کند که اگر هم پیدا شود؛ با توجه به سرعت تغییرات، احتمالا تا آن زمان خودِ مسئله کاملا کهنه شده است و جای خود را به مسئله‌ی جدیدی داده است. جالبی این ماجرا اینجاست: در این اوضاع به هم ریخته که تقریبا هیچ‌کس نمی‌تواند چطور باید از تکنولوژی دیجیتال استفاده کند؛ واژه ی جدیدی هم در حال رواج یافتن است. شهروند دیجیتال . اگر به سابقه‌ ی نسبتاً کوتاه شهرنشینی و دغدغه‌ها و مشکلات حاصل از آن، فکر کنیم به این نتیجه می‌رسیم که واژه‌ی شهروند خود به قامت ما بزرگ است و طبیعتا در چنین شرایطی واژه ی شهروند دیجیتال، بیشتر شبیه یک شوخی تلخ است تا یک واقعیت. </description>
                <category>محمد امجدی</category>
                <author>محمد امجدی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 10:14:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت دنیا را امن تر از قبل کرده است</title>
                <link>https://virgool.io/@mamjadi67/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rq86cle4ellf</link>
                <description>این نوشته رو از روی سایت شخصی خودم کپی کردم و اینجا گذاشتمش. برای خوندن اصل مقاله اینترنت دنیا را امن تر از قبل کرده است کلیک کنید. من جزء کسانی هستم که در عین استفاده‌ی مداوم از اینترنت و شبکه های اجتماعی دیجیتال، همیشه در حال گلایه از اغواگری آن و افسوس بابت زمان هایی هستم که در فضای دیجیتال هدر داده ام. بارها به کتاب‌ها و مقالات مختلف مراجعه کرده ام و راهکار‌های متفاوتی را نیز امتحان کرده ام. ولی همواره در آخر باز دل به افسونگری اینترنت باختم و باز روز از نو، اینترنت از نو.چند روز قبل و اگر درست یادم باشد حین دیدن مستندی که در ارتباط با کشتار وسیع مردم در جنگ جهانی دوم بود به یکباره به ذهنم رسید که مدت‌هاست از اینگونه قتل عام‌های وسیع وحشیانه - آنگونه که در تاریخ  و در ارتباط با حکام خون‌ریز استبدادگر خوانده‌ایم - خبری نیست. قبول دارم که هنوز هم جنگ هست و هم  کشتار مردم بیگناه و معترض. اما با وسعتی بسیار کمتر از گذشته. این روز‌ها کشته‌ها و مجروحین یک اعتراض مدنی در کشورهای (واقعا) دموکراسی-محور، از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمیکند و حتی تمامیت‌خواه ترین حکومت‌های  اقتدارگرا هم نمی‌توانند تمام و کمال و آنطور که می‌خواهند و می‌پسندند؛  آدم بکشند. چه خوب! اما ماجرا از چه قرار است؟ من در این ارتباط کارشناس یا متخصص نیستم. اما تصور می‌کنم امکان انتقال اخبار و اطلاعات به صورت سریع و وسیع از عوامل اصلی موثر در ایجاد این خوشبختی است و این امکان خود ثمره‌ی اینترنت و به طور ویژه شبکه‌های اجتماعی دیجیتال و گوشی‌های هوشمند امروزی است. لااقل برای من و همه‌ی هم‌نسلان من که فرزندان دوره‌ی گذار به اینترنت هستیم و طبیعتاً می‌توانیم دوره‌ی قبل و بعد از ورود اینترنت را مقایسه کنیم؛ این تأثیر کاملاً قابل درک است. هنوز هم دوران تک‌صدایی تلویزیون ملی و روزنامه‌های کاغذی به عنوان تنها مرجع دریافت اطلاعات را کاملاً به یاد دارم. در آن زمان بسیار ساده  می‌شد ذهن مردم را مهندسی کرد. رسانه‌ها محدود و تنها در اختیار صاحبان قدرت و ثروت بود. اگر کمی دقیق تر به مردمِ دوران پیش از اینترنت در همین ایران خودمان خیره شویم؛ درمی‌یابیم که بسیار مطیع‌تر و حرف‌گوش‌کن تر از مردم این روزها بودند. سرشان به سریال اوشین و آینه و مسابقه محله گرم بود و در بهترین حالت اخبار را هم از طریق تلویزیون و روزنامه‌هایی که همه یک حرف مشترک می‌زدند دریافت میکردند. اگر هم با معترضی برخورد میشد و یا احیاناً کشته می‌شد؛ خبر به مردمِ از همه جا بی‌خبر نمی‌رسید که خدای ناکرده ناراحت شوند یا اعتراضی بکنند.  تلویزیون تا همین دو دهه قبل تنها مرجع دریافت اطلاعات و اخبار بود. با کمی دقت در همین بیست سال اخیر (از سال ۷۸ تا ۹۸) می‌توان فهمید؛ بین دسترسی مردم به اینترنت و اعتراضات خیابانی آن‌ها یک همبستگی قابل درک وجود دارد و هرچه این دسترسی بیشتر شده است؛ وسعت و عمق  اعتراض‌ و مطالبه‌گری مردم هم افزایش یافته است. اگر کمی به تاریخ معاصر جهان هم نگاه کنیم؛ این تأثیر را قابل درک می‌بینیم. چند دیکتاتور پر قدرت عرب تنها ظرف چند سال و با بهار‌های عربی حاصل از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی دیجیتال سرنگون شدند؛ درحالی‌که نتوانستند قبل از سرنگونی شان آنقدر که برای بقایشان لازم می‌دانستند؛ معترضان را بکشند. اما چرا؟ همین اتفاقات را مقایسه کنید با هولوکاست که تنها ۸۰ سال قبل (۱۹۴۲) روی داد. میلیون ها نفر در آن کشته شدند.در حالی‌که حجم مدارک و تصاویر باقیمانده از آن با یک اعتراض خیابانی ساده‌ی  این روزها نیز برابری نمی‌کند. آیا اطمینان حکومت ها از عدم افشای واقعیت باعث نمی‌شد خیلی ساده تر و وسیع تر از امروز مخالفانشان را به خاک و خون بکشند؟کودکان در اردوگاه‌های مرگ (هولوکاست) امروز گوشی‌های هوشمند دیجیتال که امکانات تهیه انواع اطلاعات (عکس، فیلم، متن و صدا) در  لحظه، به صورت همراه و با بهترین کیفیت را دارد؛ در کنار وجود اینترنت و  شبکه‌های اجتماعی دیجیتال که امکان ارسال و دریافت محتوا را به ساده‌ترین شکل ممکن میسر کرده؛ از هرکدام از ما یک خبرنگار تمام عیار حاضر در صحنه ساخته است. و این یعنی بی‌شمار خبرنگار غیر قابل کنترل که باعث میشوند تقریباً هیچ اتفاق اجتماعی قابل سانسور نباشد و امکان جعل اخبار و تاریخ توسط حکومت ها را به حداقل ممکن برسد (اخبار جعلی همچنان ساخته می‌شود اما با وجود بیشمار روایت از یک اتفاق، این اخبار دیگر به سادگی پذیرفته نمی‌شود). با وجود قابلیت ارسال ویدئو به صورت Live بین زمان یک اقدام مجرمانه  و رسیدن خبر آن به کل دنیا هیچ و &quot;دقیقا هیچ&quot; فاصله ای نیست. و تنها راه باقی مانده  (آن هم به صورت موقتی )برای حکومت‌ها در چنین شرایطی قطع اینترنت است که حتم دارم این کار هم تا همیشه امکان‌پذیر نخواهد بود. دیری نخواهد پایید که دسترسی به اینترنت به عنوان یکی از حقوق اولیه و اساسی  انسان ها در همه جهان رسما پذیرفته شود و با تصویب قانون های جهانی با حکومت هایی که این حق بدیهی را از مردم بگیرند با قاطعیت و به شدت برخورد شود.  در انتها لازم است بیان کنم که ممکن است تصور شود تلویزیون و علی الخصوص شبکه های خصوصی ماهواره‌ای هم می‌توانند چنین اطلاع رسانی‌هایی را انجام دهند؛ اما من مخالفم! تعداد این شبکه‌ها و به تبع تعداد روایات آنها از واقعیت بسیار محدود است . اما وقتی از اینترنت و شبکه های اجتماعی حرف میزنیم؛ دیگر خبری از هیچگونه تک صدایی نیست. اینجا به تعداد کاربران اینترنت و بالاخص شبکه های اجتماعی دیجیتال، خبرنگار مستقل وجود دارد. افرادی که بدون اینکه بابت خبررسانی پول بگیرند و لذا بخواهند مقاصد صاحب رسانه را فریاد بزنند؛ از یک واقعیت حرف می‌زنند. بی‌شمار روایت از بیشمار فرد که باعث میشود حقیقت تا حد زیادی عیان شود. شاید اگر بعضی از حکومت‌ها خبر داشتند که اینترنت چنین توانی دارد هیچ‌گاه با روی خوش از آن استقبال نمی‌کردند و ترجیح می‌دادند مردمشان از اینترنت محروم باشند تا این‌که بخواهند از آن برای برملاکردن واقعیت حکومت‌ها استفاده کنند. اما امروز دیگر برای این چنین تصمیم گیری‌ها خیلی دیر شده. برای یکبار هم که شده خوش به حال ما.</description>
                <category>محمد امجدی</category>
                <author>محمد امجدی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 09:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناه میبریم به کافه از شر زندگی دوست نداشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@mamjadi67/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-nmakpndtbfub</link>
                <description>اگر شهر محل سکونتمان را در پنج شش سال گذشته کمی با دقت رصد کرده باشیم؛ متوجه شیب تند افزایش تعداد کافه ها میشویم و این نشان میدهد روز به روز تعداد کافه رو ها بیشتر میشود. اگرچه حدس میزنم تعداد کافه ها رشد بیشتری از تعداد کافه روها داشته است. اما چرا بیش از قبل به کافه رفتن علاقه داریم؟ تازه وقتی قیمت بالای خوردنی های کافه را هم به این سوال اضافه کنیم؛ آنهم در اوضاع اقتصادی هر روز بدتر از دیروز! پاسخ به این سوال سخت تر هم میشود. پاسخ این سوال احتمالا ساده و تک خطی نیست. اما من میخواهم به یکی از دلایلی که ممکن است ما را به کافه ها بکشاند اشاره کنم و آن هم تجربه ای کوتاه از یک زندگی دوست داشتنی است وقتی امکان چنین زندگی را نداریم.کافه ها به ما فرصتی چندساعته برای تجربه ی یک زندگی دوست داشتنی میدهند.آنچه در کافه ها تجربه میکنیم یک محیط آرام و دنج است که در آن خبری از هیچگونه هیاهو و استرس و مشغله و سر و صدا نیست؛ مگر صدای یک موسیقی آرام که روح و روانمان را صیقل میدهد. طراحی فضای کافه ها اغلب همان چیزی است که همیشه دوست داشتیم اتاقمان آنگونه باشد. در کافه ها میتوانیم ساعت ها بشینیم بدون آنکه کسی بخواهد بیرونمان کند. حتی میتوانیم چندین ساعت فکر کنیم که شخص دیگری هستیم؛با همه معیارهایی که میخواستیم باشیم. اما شرایط زندگیمان اجازه نمیدهد آنگونه باشیم. کافه ها را میتوان به آکواریوم هایی تشبیه کرد که محیطی کوچک از فضایی مناسب برای زندگی را تامین میکنند. فضایی کوچک در زمانی کوچک اما دلخواه.حال با این وضعیت میتوان نتیجه گرفت: هرچه فضا و اتمسفر بیرون از کافه ناخواستنی تر باشد؛ میل به حضور در کافه برای تجربه این تفاوت بیشتر میشود. همین است که این روزها بیشتر از قبل دوست داریم به کافه ها سر بزنیم. </description>
                <category>محمد امجدی</category>
                <author>محمد امجدی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 11:09:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناراضیم اما کاری برای تغییر شرایط نمیکنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mamjadi67/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%87-zguy972kiztr</link>
                <description>نارضایتیایده ی این نوشته با خوندن پستی از صفحه اینستاگرام خانم رویا خمارلو در ذهنم شکل گرفت. ( به ذهنتان فشار نیاورید. ایشان یک سلبریتی یا یک آدم مشهور نیستند و پیجشان تنها ۵۰ فالور دارد. اما برای زمانی طولانی، تنها دلیل من برای ماندن در اینستاگرام، همین صفحه بود.) خانم خمارلو در آن پست اشاره کرده بود به اینکه تنها ناراضی بودن از وضع موجود باعث تغییر وضعیت ما نمیشود و لازم داریم برنامه ای روشن برای تغییر داشته باشیم و من فکر میکنم چقدر این حرف درست است. من هم به عنوان یک آدم معمولی این جامعه مثل شما و احتمالا قریب به اتفاق همه مردم و به خصوص جوانان ایران از وضع موجود ناراضی هستم. از همه ی  همه چیز. نه فقط از دولت و حکومت و کارفرما و خانواده و دوست، که از خودمان هم ناراضی هستیم. در یک جمله &quot;از وضع موجود (در تمام زمینه هایش)  ناراضی هستیم.&quot; اما آیا این کافی است؟ و آیا اصلا فایده ای هم دارد آیا جز این است که اگر قرار نیست (یا نمیتوانیم) وضع موجود را تغییر دهیم همان به که به وضعیت فعلی خوش باشیم و لااقل رنج ناراحتی و نارضایتی نکشیم؟برای این مورد مثال خوبی دارم. من در شرکتی  خصوصی کار میکنم که سطح حقوق افراد با هم تفاوت نسبتا فاحشی دارد. یکی از همکاران ما در شرکت، حقوق نسبتا پایینی دارد لذا  آنطور که من زندگی را تفسیر میکنم میبایست جز ناراضی ترین و شاید افسرده ترین افراد شرکت ما باشد. اما ایشان به طرز عجیبی خوشحال و خوش بین و راضی است. انگار که سنسوری در ذهن دارد که ناخودآگاه به دنبال دلیلی برای خوشحالی و رضایت است. سنسوری اینقدر خوب که حتی میتواند از کیفیت بالای نان صبحانه یا امکان خوردن خیار با نان و پنیر ( در حالی که انتظارش را از قبل نداشته ) یا وجود یک ساندویچ فلافل در ساعت ۱۲ لذت ببرد. عجیب است. نه ؟ روزی مدیر شرکتمان که خود  کارآفرینی موفق است به من گفت که گاها به این همکارمان غبطه میخورد. این قدر خوشحالی آنهم با این وضعیت. نمیدانم . شاید ما بلد نیستیم زندگی کنیم. شاید ما معنی زندگی را نفهمیده ایم. اصلا شاید ما از زندگی زیادی توقع داریم . همین الان به ذهنم رسید که نکند سرمنشا این نارضایتی ها گشت و گذارهایمان در شبکه های اجتماعی دیجیتال باشد. همان جا که همه در حال ساختن و نمایش وضعیتی از خودشان هستند که اتفاقا با واقعیتشان هیچ سنخیتی ندارد در حالی که همه ما اینستاگرام گردها خودآگاه و ناخودآگاه در حال مقایسه واقعیت خودمان با ناواقعیت ارائه شده از دوستانمان در اینستاگرام هستیم  و باز در حالی که خودمان نیز در حال نمایش یک ناواقعیت از خودمانیم!اما آیا من میخواهم در این ارتباط صحبت کنم؟ ابدا نه. صرفا خواستم به خودم یادآوری کنم که خوبی و بدی اوضاع اساسا حاصل مقایسه ما با دیگران است. میتوان اینطور مثال زد که ثروتمندترین افرادی که سیصد سال پیش روی سیاره زمین زندگی میکردند قطعا از لحاظ دسترسی به امکانات رفاهی سطح زندگی پایین تری داشتند حتی در مقایسه با افراد نسبتا فقیر جامعه امروز ما. اما حتما از وضع زندگیشان راضی و خوشنود بوده اند. پس میتوان نتیجه گرفت:&quot; رضایت ما از زندگی تابعی است از مقایسه وضعیت خودمان و دیگران&quot;و مشکل در اینجاست که امروز منابع در دسترسمان برای مقایسه خود و دیگران (شبکه های اجتماعی دیجیتال) کاملا دروغگو هستند.خب فکر میکنم بیش از اندازه از بحث اصلی دور شدیم. میخواستم بگویم که در بیشتر موارد و برای بیشتر ما نارضایتی از وضع موجود در همین حد نارضایتی و غر زدن های هر روزه در خانواده و شرکت و جمع دوستان و علی الخصوص علی الخصوص تاکسی ! باقی مانده است.در حالی از وضع موجود گلایه میکنیم که نه تنها هیچ اقدامی برای تغییر آن انجام نمیدهیم که حتی هیچ برنامه ای هم برای تغییر آن نداریم و هر روز در حال تکرار روز قبلمان هستیم. اگر نگویم که در حال پس رفت هستیم! که اگر  بگویم هم بی راه نگفته ام. با هر روز زندگی ما فرسوده تر و پیرتر از قبل میشویم. اگرچه فردا باز خورشید به منوال چند میلیون سال قبل طلوع میکند اما ما قطعا آدم دیروز نیستیم. امروز نزدیک تر از قبل به مرگ و فرسوده تر از دیروز و دارای فرصتی کمتر برای جبران و تغییر هستیم. اما آیا من میخواهم یک حرف انگیزشی (از نوع تهوع آور!) برای همین الان از جا بلند شدن و شروع به تلاش کردن هستم. قطعا نه! آیا من فکر میکنم اساسا این حرف ها تاثیری در خودم ( به عنوان مخاطب اصلی حرف های خودم) و دیگر خوانندگان این حرف ها دارد؟ مطلقا نه. چون به تجربه و پس از بارها و بارها اخذ تصمیمات انگیزشی هیجانی و ترک ادامه اقدام تنها پس از یکی دو روز (و گاهی سه چهار ساعت) به این نتیجه رسیده ام که : از صفحه اینستاگرام خودم (mim.amjadi) - سال ۹۴خب پس بالاخره من میخواستم چه بگویم؟! میخواستم بگویم نکند اوضاع اینقدرها هم که ما فکر میکنیم بد نیست و اساسا بد تصور کردن همه چیز ناشی از این قبیل مقایسه های اینستاگرامی است.اما نکته دیگر و احتمالا انتهایی این بحث این است که اگر نهایتا و به هر دلیلی از اوضاع ناراضی هستیم پس چرا بدون آنکه هیچ برنامه ای برای تغییر و بهبود آینده نداریم؟ تکرار میکنم موضوع حرف من نصیحت و توصیه نیست که خود من مخاطب اول این بحث هستم. بحث سر چرایی این ماجراست. آیا این غر زدن و در عین حال برنامه ریزی و تلاش نکردن هم بخشی از فرهنگی است ناخودآگاه و توسط فضای دیجیتال به ما آمرزش داده میشود؟ آیا اساسا اینقدر ناامیدیم که تلاش و برنامه ریزی را بی فایده میدانیم؟ آیا تمرکزی برایمان باقی نمانده که بتوانیم با آن روی مشکلات و راه حل ها فکر کنیم؟ </description>
                <category>محمد امجدی</category>
                <author>محمد امجدی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 08:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح یک مشکل</title>
                <link>https://virgool.io/@mamjadi67/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-wlzswhfcchyu</link>
                <description>من به عنوان یک انسان کاملا معمولی در طول زندگی تقریبا ۳۲ ساله ام (تا امروز) با مشکلات مختلفی مواجه شدم. دو بار با غول کنکور کشتی گرفتم (سال های ۸۵ و ۸۹). مدت ها درگیر یادگیری هنر بودم (آوازخوانی و نواختن). چندباری در استرس مصاحبه های شغلی گرفتار شدم و از همه مهمتر در این شرایط سخت ازدواج کردم!! اما مدتی هست (چند سال البته) که با مشکل عجیب و غریبی روبرو شدم که شبیه  هیچکدوم از مشکلات قبلی نیست. شاید در ظاهر زیاد عجیب و غریب نباشه اما لااقل برای من یک مشکل جدی و دردسر ساز شده. مشکلی که حضورش روی همه ی راه حل های همه ی مشکلات بعد از خودش سایه ای سنگین انداخته و هر قدر خواستم سعی کنم که یا این مشکل رو کمی جابجا کنم و یا خودم رو  تا از زیر این سایه سنگین بیرون بیام نشد. این مشکل یه اسم کلاسیک داره اما من اسمی رو که خودم براش ساختم بیشتر دوست دارم. میدونید زبان و کلمات خیلی به ما کمک کردن که بتونیم فکر کنیم. اصلا به این فکر کنید که بدون زبان میشه فکر کرد؟ فکر کردن در بیشتر موارد همون حرف زدن و بحث کردن با خود و  در درون ذهن هست و کلمات, ابزار این حرف زدن هستند. اما همین کلمات کمک کننده دوست داشتنی برای ما محدودیت هایی هم ایجاد کردند که شاید تا به حال کمتر بهش فکر کرده باشیم. کلمات در ذات خودشون ذهن ما رو دسته بندی میکنند. به عبارت دیگه با توجه به محدودیت کلمات موجود در زبان ( و صد البته کلماتی از زبان که در دایره لغات ذهن من هست) افکار و احساسات ما هم دچار محدودیت میشوند. شاید یک مثال بهتر بتونه معنی این حرف رو بیان کنه. بیایید نگاهی به احساسات انسان بیندازیم. آنطور که کلمات زبان فارسی به ما تحمیل میکنند احساسات آدمی با چند کلمه خاص میتونه بیان بشه . مثلا خوشحالی، ناراحتی، خشم، یاس، اندوه، امیدواری، خوشبینی، بدبینی، لجاجت و ... کلماتی که اتفاقا شاید کم هم نباشند اما به هر حال میبایست پذیرفت که محدودند و دسته بندی کننده. یعنی ممکنه یه سری احساسات بینابینی و یا خارج از این دایره هم وجود داشته باشند که چون ما کلمه ای برای بیان اونها نداریم، ذهن ما ناچارا سعی میکنه نزدیک ترین کلمه به اونها رو پیدا کنه و به اون احساسات نامعلوم برچسب هایی  صرفا نزدیک بزنه و همین موضوع باعث میشه اون احساسات هیچ وقت به درستی شناخته نشن و یا با احساسات دیگه اشتباه گرفته بشن. نه توسط دیگران که توسط خودمون و حین فکر کردنمون. با این وضعیت چطور میخواهیم اونها رو بشناسیم و تحلیل کنیم ؟ این موضوع به ظاهر ساده اینقدر پیجیده است که فکر کردن بهش سخته و از اون سخت تر مثال ازش آوردنه . چون داریم از چیزی حرف میزنیم که تا به حال جز کلماتمون نبوده که راجع بهش فکر کرده باشیم. قبل از این که یه مثال جفت و جور کنم اجازه بدین قسمتی از رمان زیبای زندگی اسرارآمیز زنبورها نوشته سو مون کید رو اینجا بنویسم که فضای این بحث رو شفاف تر میکنه:تو میدانستی که در یکی از زبان های اسکیموها برای &quot;عشق&quot; و &quot; دوست داشتن&quot; ۳۲ واژه ی مختلف وجود دارد؟ ولی ما (انگلیسی زبان ها) فقط همین یکی دو کلمه را داریم. تو مجبوری برای دوست داشتن رزالین همان واژه ای را به کار ببری که برای دوست داشتن نوشابه یا پسته شور به کار میبری. حیف نیست که ما نمیتوانیم برای ابراز علاقه و احساساتمان از کلمه های بیشتری استفاده کنیم؟اگر شما هم مثل من از بچگی درگیر یادگیری زبان خارجی! بوده اید (به این که چقدر موفق بوده ایم اصلا کاری ندارم!)  این مثال هم میتواند تا حدودی گویا باشد. اگر دقت کرده باشید علی الخصوص در اوایل زبان آموزی زیاد به این مشکل برمیخوریم که موقع بیان منظورمان دچار کمبود کلمه میشویم و مجبور میشویم با کلماتی ساده منظورهای بسیاری را انتقال دهیم. اما آیا در چنین شرایطی منظور ما دقیقا همان کلماتی است که به زبان آورده ایم؟ دقیقا نه . ما صرفا سعی کردیم با واژگان محدود نزدیک ترین کلمات به منظورمان را استفاده کنیم و این موضوع گاها به قیمت از دست رفتن قسمت زیادی از بار معنایی جمله تمام میشود. (همان زمان هایی که استاد زبان چهره در هم میکشد و هرچه تلاش میکند نمیتواند منظور ما را بفهمد و در همین زمان ما در حال دست و پا زدن برای پیدا کردن کلماتی مناسب تر هستیم. </description>
                <category>محمد امجدی</category>
                <author>محمد امجدی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 12:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>